1/22/2016

حق هر انسانی است که بداند چه کسی و چه چیزی "کیم چی" است

در یک جلسه غیررسمی، پست داک گروه اکولوژی مکس پلانک برای تلطیف فضا، یکهو از غذای سنتی کشورش مثال زده بود و حتی سری عکس مرتبط از لپ تاپش نشان همه داده بود. پست داکهای مکس پلانک به شکل غریبی ارباب کلماتند. این هم که خداوندگار آب و تاب. به شرح و تفصیل جوری توضیح داده بود که من کاملا فهمیده بودم نسبت کشور کره به غذای کیم چی، مثل نسبت گیلان است به انارآویج یا نسبت تبریز است به کوفته. جلسه که تمام شده بود، عکس ها اثرش را روی مغزم گذاشته بود. گرسنه شده بودم جوری که می توانستم یک رستوران را با صندلیهایش ببلعم.
به ظاهرم نمی آید اما من بسیار موجود شکم پرستی هستم. بعدش دوره افتاده بودم به پرس و جو که کی بلد است کیم چی برای ما درست کند؟ تنها انسان کره ای که می شناختم سیندی بود. اسم سیندی هم طبعا سیندی نبود، یک چیزی بود مثل یک آوای خاصی از ته حلق و بعد نوک زبان. جوری پیچیده و کمپلکس برای همه ملیت ها که خودش همه را راحت کرده بود با انتخاب سیندی. یک روز تا دیدمش گفتم سلام. کیم چی چیست و چرا؟ گفته بود گریه اش می گیرد الان بسکه این خوراک لذیذ است و بسکه مقدس است و بسکه باید آداب دو هفته ساختن! و سپس سرو کردن و خوردنش رعایت شود.آیا من دلم آمد از او سراغ این غذا را بگیرم؟ آیا اینهمه بی رحمی چرا آن هم امروز که او ناهار سوپ دارد؟ از اویی که حتی برنج (شفته و داغان کره ای) ها را هم بلد نیست بپزد؟
پاسخ سیندی دردی را دوا نکرد، بلکه آتش اشتیاق مرا دامن زد. دیگر هر رستورانی رفتم سراغ گرفتم که خب یا نداشتند، یا نشنیده بودند یا متعجب بودند که من دنبال چه چیزی در کجا می گردم. یک بار هم یک کره ای دیگری را ملاقات کردم که آب پاکی را روی دستم ریخت و با تاسف و جدیت گفت  اسباب و ادوات کیم چی اصل فقط در کره یا یک شهر خیلی بزرگ با رستورانها و فرهنگ کره ای یافت می شود. اینگونه بود که کیم چی و دریغ و حسرتش بیخ گلوی ما ماند که ماند. 
روز اول اقامتم در نیویورک، صاحبخانه داشت توضیح می داد که چی را کجا پیدا کنم. بعد پرسید گرسنه ام؟ درهواپیما چیزی خورده ام؟ اگر نه یک ظرف کیم چی توی یخچال هست!!!
عین معجزه مثلا وقتی انتظارش را هم نداری می شود معجزه در معجزه. باورم نمی شد چنین اطلاعاتی با چنان لحن عادی بی خیالی به من داده شود. شیهه کشیدم که وااااای بله حتما. کیم چی؟ واقعی؟؟؟ بله ؟؟
له و لورده بودم بدانم این موجود زیبای توی عکس و لذیذ در خاطره سیندی و آقای پست داک و نایاب در هر جا، چیست واقعا.  
طرف که اشتیاق مرا دیده بود با نیش باز ظرف بزرگ در دار و سنگینی را از یخچال آورد گذاشت وسط میز با یک بشقاب گود و یک قاشق. از مابقی ماجرا، فقط یادم هست که اتاق با همه وسایلش دور سرم چرخیده بود وقتی در ظرف را باز کرده بودم. انگار یک رختکن فوتبال درست بعد از مسابقه به ابعاد ظرف فشرده شده بود و یک ماه هم از پلمپش می گذشت. مهوع ترین حجمی که بشود نگاهش کرد. صاحبخانه تا دو روز هر بار مرا می دید قهقهه می زد. دیگر تفریح می کرد که با من چک کند آیا واقعا من نمی دانستم کیم چی از کلم گندیده و کپک رویش ساخته می شود؟
سفر به آن درازی از خانه خودم  تا خانه ای در بروکلین راه لازم بود که بفهمم آنچه چنان مشتاقانه در جستجویش بودم و آن همه در وصفش شنیده و دیده بودم، دقیقا همان چیزی بود که نفرتم را برمی انگیخت.
گاهی، آنچه که جامه می دریم و دریا می نوردیم و بالا و پایین می پریم و بال می زنیم برای رسیدنش، دقیقا همان چیزی است که نه تنها در زندگیمان کم نداشتیمش، که اصلا بهتر بود گذارمان به هم نیفتد.

1/18/2016

if one can't do right, means it's the wrong one

بر اساس دیده های خودم می گویم (اگر کتاب و درسش را خوانده اید شما درستش را بگویید) که یک تیپ شخصیتی هم در نژاد انسان یافت می شود که نه تنهایی را دوست دارد نه انقیاد هر رابطه را. یعنی تمام عمر این گونه در شیفت کردن بین دو فاز نالیدن از تنهایی و گشتن پی راه برون رفت از رابطه می گذرد. خودشان را می کشند و زمین را به آسمان می دوزند که رابطهه! سر بگیرد بعد جان طرف را به حلقش می کشانند تا از دستش خلاص شوند. از همان فردا روزش که ''رسیدند و فاتح شدند و خود را به ثبت رساندند''، دایم در حال پیش بینی چگونه تمام کردنش هستند. کلا خود به حساب همه چیز و همه کس میرسند قبل اینکه به حسابشان رسیدگی شود. جالب اینجاست با اینکه نشانه های بیماریشان را می دانند و تومار اسامی قربانیان تارو مار شده را توی جیبشان می گردانند، خودآگاهانه اسمش را می گذارند سرمایه گذاری بد یا  تجربه مندی یا حتی باحال بودن! با اینکه می دانند آدم نگه داشتن و نگه داشته شدن نیستند اصرار عجیبی هم دارند به تکرار و تکرارش. اصرار عجیبی دارند به گرفتن قربانی های جدید تازه نفس.
خلاصه که خوشبخت کسی است که از اینان، که از این پکیج هفتاد و هفت بلای یکجا به دور است.

1/16/2016

Little House on the Prairie

از بین چندین زن که در من زندگی می کنند و حتی چند تن را هنوز نمی شناسم؛ یکیشان خیلی پررنگ و بزرگ و واضح است. نه معماری مدرن دوست دارد نه بلوز یقه شومیز و شلوار می پوشد. نه می رود کنفرانس نه با دوستانش می رود بار. نه بلندپروازانه  و مصمم دنبال دیدن اسمش توی ژورنالها است نه هی توی سرش نقشه سفر وخطر می کشد و روی انجام شده هایش خط.
یک زن خانه دار است با لباسهای خیلی ساده و محافظه کارانه. موجودی است که تلاش برای آبادی یک خانه و گرمایی که آن بیرون نیست و خانه مهیاش می کند، بزرگترین تصمیمات هر روزه اش را رنگ می زند. با شال پشمی دور شانه در همه گوشه ها حضور دارد و سبکدلانه شاد است که قهوه اش همیشه آماده و اجاق آشپزی اش همواره روبراه بوده. پاکیزگی لباس ها را بو می کشد و حواسش به صیقل قاشقهاهست. او زن همان خانه ای است که من هر روز صبح از آن می زنم بیرون و غروب دوباره سر و کله ام پیدا می شود. زنی که توی حضور نرمش منتظر من می ماند که از راه برسم و لباس رسمی ام را عوض کنم. منتظر می شود تا موهایم را خلاص کنم و خودم را از شر ساعت و کمربند. اوست که با قدمهای چابکش زمزمه کنان چای می ریزد و نقش کاموای تازه دست گرفته را نشانم می دهد. این زن کنار باقی زنهایم نفس می کشد و از همه شان فربه تر و زنده تر است. اگر نباشد دل خانه بدجور می گیرد. اگر نباشد چراغها روشن نیستند. این همان زنی است که همیشه توی خانه منتظر بازگشت من می ماند چون می داند که من همیشه به او باز می گردم

1/10/2016

To start a new brand ending...

من لازم داشتم که آدمهای دور و برم را تا حد زیادی تغییر بدهم که خودم رفتاری درست تر یاد بگیرم و تمرینش کنم.
لازم بود دوستانی هم داشته باشم که از دوست و شخص غایب فقط احوال بپرسند و شرح و نظر خاصی از شکل زندگی، رفتار، خانواده، لباس پوشیدن، روابط خصوصی و حقوق ماهیانه ندانند و نخواهند. 
طی بسیاری سال، آدمهایی می شناختم که بعد از حضور در هر محفلی؛ تازه شب چره می کردند به شرح و مرور همه آدمهایش که فلانی چه بد لباس پوشیده بود و بساری چه آبی زیر پوستش رفته بود و بهمانی چه سوتی بدی داد. لازم بود بالاخره با کسی زندگی کنم که بعد از تمام شدن هر بزمی یا بعد از رفتن هر مهمانی سر دلش برای موشکافی منش و لباس و کلمات  افراد حاضر در جمع باز نشود.برایش اینها جالب نباشد. و البته که بسیار لازم بود از تمام آدمهایی که به این بیماری دچارند فاصله نجومی بگیرم. لازم بود گروه بزرگی از آدمها  را هم ببینم که وجود دارند و واقعی اند و  نظردهنده یا حتی داننده بخش خصوصی زندگی باقی اعضای خانواده، دوستان،همکاران و معاشرانشان نیستند.
لازم بود در بین جمعیتی کار کنم که تعداد ازدواج ها و طلاق های کسی، حد گشادی دهان فردی به وقت خنده، عمق یقه و سانت دامن فردی موضوع بحث و توجه و ملاک باحالی و بدحالی و خوبی و بدی اش نباشد. لازم داشتم که ببینم و یاد بگیرم چه وقتی می توانم مقابل حرف و سوالی که دوست ندارم سکوت کنم یا مقابل چه رفتاری خشمگین شوم و چطور قاطعانه بگویم و نشان بدهم که  پا از مرز فراتر گذاشتن کسی لزوما قابل بخشش نیست. لازم داشتم که ببینم خاموش کردن رفتار آدم بی شرم، بددهان، فتان و بی شعور چگونه است و حق من برای طلبیدن عذرخواهی مطلوب تا کجاست و تا کجا نیست.
لازم بود من شکلهای دیگری از رفتارهای گروهای انسانی دیگری را ببینم و یاد بگیرم و به آنچه که سالها در کلام، انگشت ملامت به سمتشان دراز می کردم و در عمل، خودم نیز مکرر مرتکبشان می شدم واقف بشوم. درستش را یاد بگیرم. آموخته را تمرین کنم. شکل بهتری عمل کنم و همواره و در اولویت خاطر خود خوش دارم.

1/09/2016

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است

احساس مهاجر بودن دارید؟
به آن معنا که آلبرت کامو از واژه "بيگانه" تعبیر کرد، بله، هميشه. اما به آن معنا که از ریشه ام جدا شده باشم مطلقا.من معضلات و مشکلات این چنینی ندارم .وقتی چندبار از ریشه درميآيي، مشکل ریشه تبدیل می شود به مساله ساک سفري که در آن خودت را این طرف و آن طرف می بري. 
* بیست سوال از رومن گری

یک وقتي هم می رسد که کوه های زندگيت را آنقدر جابجا کرده ای، حست جوری است که انگار به معمولی ترین کار جهان مشغولی. دستت روان می شود و همه چیز عادی است

11/30/2015

Der Klügere gibt nach!

هشت سال و نیمه بودم. کلاس سوم دبستان. یادم نیست چرا اما کسی در کلاس گفته بود آش پشت پا. از پ پرسیده بودم ''آش پشت پا چیه؟''
با اعتماد به نفس یک نه ساله که می داند در برابر یک هشت سال و نیمه که نمی دانست، گفت: ''آشیه که برای پشت قوزک پای کسی که داره از خونه میره بیرون درست می کنند. آش رو هم می زنند و صاحبش! قوزک پاشو میگذاره پشت دیگ. رسمه''.
نه من، که باقی اصحاب بیست و پنج ردیف دندان های کج و معوج و خرگوشی با تحسین به دانش پ مؤمن شدیم. چون همیشه چیزهایی هست که نمی دانی و کسی آن وسط هست که می داند.
من که اصلا خارج از باغ ترین فرد جهان، اما جدا از من(که تا نزدیکیهای دبیرستان طول کشید بفهمم سر کی به بالین کی است) باقی آن تحسین کنندگان تا دست کم تا دو سه سالی باید یاور همیشه مؤمن این ایده قوزک پا پشت دیگ آش بوده باشند آنجور که پ با اطمینان چشمهای آبی اش را گردانده بود و ما را ارشاد کرده بود و ما از بکر بودن ایده آش و پا به وجد آمده بودیم.
روزی که فهمیدم این آش چندان دخلی به پشت قوزک و حضورش در پشت دیگ ندارد، آنقدرها هم پ را به خاطر سالهای جهلم سرزنش نکردم. می شد از جایی دیگر هم بپرسم. می شد بروم سراغ شاملو و سری حرف آ که در بالاترین طبقه کتابخانه، پادشاهی می کرد. می شد دوباره با کسی چک کنم. اما هشت سال و نیمه بودن ساده تر از این حرفهاست. چیزی هست و چیزی نیست. کسی می داند و کسی نمی داند و هر سوال جواب سرراست مشخصی دارد. در یک بدن هشت سال و نیمه، کسی بد به دلش راه نمی دهد چه برسد که شک کند به آن همه اطمینان در چشمان آبی دوست نزدیکش.
اینها را نوشتم چون گاهی آدم خیلی مطمئن است. اطمینان دارد به درستی یک عقیده یا لزوم یک اصل اخلاق. چندین و چند سال یا حتا تا آخر عمر. مثلا به حسب جغرافیا از کودکی شدیدا باور دارد به وقت احتیاج و ظهور یک قدیس روی شانه یا معتقد است به وقت دلشکستی و احضارعشق توسط یک شکلی از خدا درعمق قلب و جان. یا از نوجوانی خورده به پست یک گروه و حلقه ای و لاجرم رفته در کار فرستادن امواج و انرژی های مثبت و منفی و گشودن و بستن چاکرا. گاهی آدم خیلی مطمئن است به پاسخی که شنیده از شخصی مهم و راستگو و امین. یا مثلا یکی با صدای آلن دلون گفته بیا عزیزم این شانه های من و این تو. بیا و تکیه کن و تا آخر عمرت ایمن باش. این هم چون هشت سال و نیمه ای با دندان کج، قبل اینکه حتا از طرف بپرسد این ''تا آخر عمر'' دقیقا چه کوفتی است و چرا؟ خیلی خوش و خیلی مطمئن لم داده و تکیه کرده و چشم ها را خمار و منکر هرگونه امکان خیانت دیدن یا دلشکسته شدن.چون فلانی با صدای آلن دلون گفته بوده که فلان، پس خلاف آن فلان امکان ندارد. گاهی آدم فکر میکند که می داند و مو لای درزش نمی رود چون کسی بهش گفته : ''ببین منو؛ تنها جواب همینه و جز این نیست چون من میگم''. این کسی می تواند کتاب باشد یا معلم یا رهبر یا پدر.
و خب خیلی ساده، آدم خیلی وقتها نمی داند و باور به این ندانستن ندارد.بعد هم بدشانسی در می زند و نتیجه این ندانستن را تجربه می کند. توی ذوقش میخورد. دلش می شکند. به خودکشی فکر میکند. می رود از روانپزشک قرص و از ساقی سر کوچه علف می خرد.هی راست و چپ یکی را گیر می آورد و مثل صفحه خراش خورده تکرار می کند: چرا؟ چطور تونست؟ مگه نگفته بود که ال،  پس چرا بل بود؟ چرا نبود؟ 
گاهی شکل و بنمایه عقاید آدم اینجور ایجاب میکند که هرگزجرأت سوال کردن هم نداشته باشد چه برسد به شک کردن یا یک بازنگری ساده. چه برسد به باز کردن لای کتابی از موضع مخالف که نافی تفکر ماست ...
اینها را نوشتم چون هشت سال و نیمه ماندن اگرچه دوست داشتنی است اما همیشه هم سبب افتخار نیست. اینکه ما ساده دلانه با هر پدیده ای موجه بشویم و بعدش توی ذوقمان بخورد که چرا پس آنجور نشد، تقصیرش همیشه هم متوجه آن پدیده نیست. 
همانقدر که اگر افتخارمان این بوده که به یک فلانی ای عشق ورزیدیم یا برق نگاهش را دیدیم و اعتماد کردیم یا همه دارایی و بود و نبودمان را دستش سپردیم اما توزرد درآمد و ما الان در کماییم، همیشه خدا گناهش به گردن آن فلانی نیست از دید من. ما که اینهمه ادعای تحلیل و تفکرمان می شود و اگر پایش بیفتد برای خریدن یک تی شرت کل خیابان ولیعصر و خیابان پنجم نیویورک را درمی نوردیم، می توانیم گاهی هم کمی صبر کنیم و کمی بسنجیم و در همان مواجهه اول، برخورد نخست، اولین سلام و کلام و بوسه و نگاه و پاسخ و دلیل، رسید ندهیم که این همان است و جز این نیست و همین است و فقط همین؛ نامتغیر و ثابت و ساکن و بی تردید تا آخرعمر. گاهی ایراد از گیرنده است واقعا. انصافا.
  

11/27/2015

در باب دوستی

سخت و صعب اما سرآخر خوب یاد گرفتم و از رویش مشق نوشتم به تکرار و تکرار:

دوست صرفا آنی نیست که دل شکستن ها و داستان های درد و روزگار رنج را به تو گوش می دهد و حتا به سعی و جد در سوگواری ها به آغوشت می کشد و برایت طلب صبر می کند. کسی نیست که صرفا وقت غمت به تو بگوید چقدر برایت ناراحت شده و چقدر به تو فکر میکند.
راستش دوست تو، دوست دل تو، آنی است که اگر وقتی، شبی و روزی قصه غمهایت را شنید حتی دلش سوخت یا که غصه ات را به رسمیت شمرد و برایت سربه تأسف تکان داد یا حتی آرزو کرد که روزگار بهتر و آسانتر بشود، به وقت شادمانی ات هم باشد و هم پررنگ باشد و خنده تو را نه که فقط تاب بیاورد که حتی عزیز بشمردش.
دوست کسی است که به وقت تبریک گفتن ها هم ''هست''. شریک خنده هاست. شریک شادخواری هاست. از دل حاضر است که شاهد شادی تو باشد.از دل!
من آرد این دانستن را بیختم و الکش را آویختم. خواستم این را بلندتر هم بگویم اینجا شاید روزی به درد یک نفر خورد. یک نفرکه هنوز دارد یادگار به دیوار اشتباه می نویسد و بعد آنچه را که در پسش  می بیند نمی خواهد و دوست نمی دارد و رنجه می شود:
اگر آدمی را می شناسید که تنها گاه تسلیت و تسلا برایتان متنهای غلیظ می نویسد و از روزگارتان می پرسد و به دیدنتان می آید و جویای احوال است، اگر همین آدم پس از گردش ایام و وقتی که باز چراغهای خانه تان روشن شد و جامتان مسرور بود و سرتان خوش و سبز، از گفتن حتی کلام خوبی دریغ می کند چه برسد به تقسیم شادمانی جوشیده از قلبش، نه که بیندازیدش دور اما خودتان از او دوری کنید به بعیدترین مسافت ممکن که همین رستگاریتان را دوچندان می کند.


11/25/2015

اسم تو؛ هر اسمی که هست...

فکر کردم که لابد خوب است همین امروز چیزی اینجا بنویسم. امروز که صبحش در اتاق هتلی خانگی از خواب بیدار شدم و از پنجره زیرشیروانی دیدم که برف می بارید و پرنده های کنار ناقوسهای کلیسا توی قاب پنجره، کنارهم به صف نشسته بودند.
امروز که دیشبش خواب و بیدار به خودم گفتم : امسال هم آمد و رفت و تو یک جای درستی ایستاده ای. یک آدمهایی، خوب و بد؛ تو را تا اینجا ساختند جوری که سالهای بعد آدمهای دیگری تو را همانجور که هستی بپذیرند و دوست بدارند و عزیز بشمارند. یک جای خوب درستی است همینجا که هستی، همینی که هستی دوست داشتنی است برای شماری از بیشمار و همین کافی است.
امروز برف می بارید و حسب اتفاق، من باریدن برف را در چنین روزی بسیار دوست دارم. امروزکه  بیست و پنجم نوامبر بود و دل و دستم گرم. فکر می کردم من جوهرم عوض نشد به گذر سالها. چه دخترک مو فرفری نه ساله ای باشم با گونه های سرخ در تب وهیجان باز کردن کوهی از هدیه، چه زنی آرام نشسته روی صندلی چوبی یک کافه دنج که از پشت پرده های چهارخانه اش به سنگفرشهای خیس خیابان نگاه می کند و چنگال چوبی را کنار کیک کوچک تولدش می گذارد و به آدم مقابلش لبخند می زند؛ با سماجت به زندگی چنگ زدم و با خودم کشاندمش.
چه وسوسه عاشق شدن چه حسرت فریاد کردن اسمی...، هر چه بود فرقی نمی کرد. هر آنچه بود؛ من در راهی که آمدم و همه آن وقتهای زیادی که بسیار خسته شدم، جایی که نمی بایست، نماندم. آنجا که نمی بایست، نایستادم. رسیدم به تاریخی که بسیار راستگو و ساده و گرم بود. همه چیز امروز را دوست داشتم.

11/13/2015

بی شک چیزهایی هست که نمی دانی عزیزم. اما لزومی هم ندارد که که تا ابد یاد نگیری

هفته پیش دانشگاه جورجیا نتیجه تحقیقی را منتشر  و تئوری جدیدی طرح کرده در مورد توان خاطره سازی مغز ازغذاهای شیرین. کیس تحقیق را با تمرکز روی مزه شیرین اینجور مطرح کرده که  چطور بخش خاطره اپیزودیک در مغز می تواند از هرغذائی یک فایل بسازد و جزییاتش را آنجا ذخیره کند. مطالعه پیشنهاد میکند که حتا می شود با یادآوری مزه خاصی، دوباره همان طعم را در کام حس کرد جوری که  میل به دوباره خوردن آن غذا مرتفع شود. هدف تحقیق مسلما در خدمت افرادی است که باید/می خواهند مصرف انواع قندها را در رژیم روزانه اشان کم کنند.
جدا از آنچه که دغدغه تیم پژوهنده است، من به فایلهای مختومه ای فکر میکنم از طعم غذاها و چاشنی هایی که به روزگاری و جایی با کسی/کسانی مزه کرده ام و حتما در بسیاری مواقع احساس خیلی خوبی داشته ام هم. و خب بعد و بعدتر که چندین بار زمین چنان دور خورشید گشت و آنجور که گذشت، خاطره آن مزه ها حواشی اتفاق اصلی مسببشان چنان انتخابی و گاهی هم ناخود آگاه در فایلهای هزارتوی مغزم گم شد گویی که رها شدن صدای خنده ای در خلاء.
به دلیل تازه بودن این مطالعه، مثل خود گروه محققانش من هم هنوز نمی دانم آن سلولهای عصبی کوچکی که طعم کیک یا مربایی چشیده شده در روزگاران بسیار دور را در دل خود حمل می کنند دقیقا کجا نشسته اند و مارکرهای رویشان چیست؟ 
نمی دانم چقدرو تا کجای عمرشان حاضرند سماجت به خرج بدهند تا  فایل خاطره ای از هنگام آب شدن یک تکه شکلات روی زبانم یا بلعیدن یک بیسکوییت سبوس دار که  گره خورده با خاطراتی از حس خوشبخت بودن/بدبخت بودن آن زمین و آن زمان را از دست ندهند. حتا لابد میترسند که مبادا روزی خاطره ای را ازشان بخواهم و پیدایش نکنم و آن تکه از نورون های مغزم را سرزنش کنم که چرا بایگان خوبی نبوده اند و سهل انگاری کرده اند.
طفلی ها.غافلند از اینکه من اگر می دانستم دقیقا اسمشان چیست و در کدام فضای چند بعدی لابیرنت مغزم نشسته اند، اولین کاری که میکردم پختن تارت زردآلوی معروفم بود! بعد که پخت و خنک شد تارت را کنار قهوه دست ساب خاچیک میگذاشتم. روی لایه برشته بالایی تارت با نوک چاقوی نان بُری برایشان پیغام می گذاشتم: ببین منو! رهاش کن بره رییس... کلیشه است؟ باشد. همه ما در طول عمرمان گاهی به کلیشه ها احتیاج داریم. حتا مجموعه خوش مزه ام را آنقدر با محبت نگاه می کردم که مطمئن شوم همه بر و بچز نورونهای  ساکن اعصاب مردمک چشمم  پیام را کاملا دریافته و تفهیم شده اند تا به بچه های ساکن بخش مموری اپیزودیک ابلاغ کنند. همچنان مستحضرید هم که همه ما در طول عمرمان گاهی به مرخصی های طولانی مدت منتج به توفیق انفصال از خدمت احتیاج داریم.

11/05/2015

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من...

یک اسکرین شات گرفتم از دو خبر پشت هم که آمده بود در فیدخوان. یکی خبر جایزه نیم میلیون دلاری یک خانم معلم افغان در حمایت از آموزش. چهره اش از آنها که از رد پای رنج، مهربانند. درست پائینش خبر رونمایی سینه بند جدید دو میلیون دلاری و جواهرنشان ویکتوریا سیکرت که گویا  هر سال نو یکیش را رو می کند. سینه بند تن یک زن جوان بود با لبهای غنچه شده و نگاه بیا... .
اسکرین شات گرفتم چون برای توصیف همزمانی چنین پارادوکسی جمله پیدا نکردم واقعا.
یک مدتی است این شکلی شده ام و نمی دانم موقتی است یا با همین فرمان باید بروم تا ته؟ که حرفم نمی آید وقتی شدت یک پدیده خاص را می بینم. کلا ''تشدید'' یک سری رویداد یا حالت یا رفتار برایم نشانه فرا رسیدن زمان کم گویی که نه، زمان سکوت  است. این شدت می تواند درباره هر چه باشد. از مواجهه با حماقت، دورویی، از دیدن  فلاکت  یا شنیدن شاخ دارترین توجیه  دروغ در صورتم، یا شنیدن حرفی به افراط پرت یا هر چه از این دست....و آه از تناقض...تناقض...تناقض ...مواجهه با  تناقض مشدد، مرا ساکت می کند چون مدتی است حس کرده ام  کلام اگر به گونه ای موثر بود کار هرگز به اینجاها نمی کشید.

10/27/2015

One religion is right and the rest are wrong and you have to figure out what the right one is or you go to hell*

من دلیل بحث و جدل ایدیولوژیک را نمی فهمم. یعنی آنقدر به نظرم ابلهانه است که نمی توانم بفهممش، کوششی هم ندارم در این جهت. اینکه سر یک خوانشی از دین یا مبحثی از اخلاق جدل کنی با کسی که مانند تو فکر نمی کند، یا اینکه به حلق کسی تزریق کنی چرا حتما و لزوما خدا هست یا نیست، یا هی تلاش کنی که بازتعریف کنی شکلی از بودن یا نبودنش را که به قامت دنیای الان بیشتر برازنده باشد. درست مثل وقتی که بخواهی جامه شعر و ادب بپوشانی به پدیده ای که دل بیشتری ببرد و همزمان حرفی گفته باشی هم همانجورکه لباس عشق به تن کوچ پرستوها درپاییز و لباس غم به وقت مردن قو کردند. همان که یارو شنیده بود وقتی قوی زیبا قرار باشد بمیرد می رود در تالاب نخستین محل عاشقی کردنش! و ما هم لابد زیر لب همراهش خواندیم و چشممان تر شد غافل/ دانا بر اینکه اینها فقط کلام زیبا و بسووده است اما واقعیت ماجرا خیلی ساده تر از عاشقی کردن هاست... به سادگی تعریف غریزه و نیروی درک تمایل زاویه خورشید در فصل سرد. نه عاشقی و نه فارغی است که کوچ و زمانش را تعیین می کند، نه ناامیدی پرستوها از امکان عاشقیت! نه میل مردن قوها در اولین مکانی که نوکشان به نوک دیگری گیر کرد...
خدا و بودن و نبودنش هم. آفرینش و رها کردنش هم...
مکان و محل بحث و جدلی نیست سر این چیزها برای من. نزد من خیلی ساده است  فهم کلیت این جریان. 
اگر فکر کنی که قرار بوده از یک ذره اتم برسی به انسان، اگر هدف را بگذاری روی دست با پنج انگشت و همان  سیب روی سری که صاحبش  به درختی تکیه داده و تیری پرتاب می شود که باید به بال سیب گیر کند نه به مردمک چشم تا قاه قاه بخندند و نقاشی هم این منظره را بکشد تا به قرنی بعد ما در صف موزه برای بازدیدش باشیم ، اگر پیش فرض را بگذاری که مسیر انفجار بزرگ و انبساط جهان همین و فقط همین بوده که برسد به قرن بیست و یک و تلفن باهوش! دقیقا به خدا احتیاج داری چون تمام آن قرنها و قرنها، همه این ذرات باید همین شکل کنار هم جا باز میکردند آرام آرام که برسیم به شمشیر در سنگ و تیر در سیب و کتاب راهنمای تلفن و نیویورک تایمز و سینمای سه بعدی خانگی. 
اگر هم فکر کنی که هیچ قرار خاصی نبوده و میلیونها احتمال وجود داشته برای میلیونها شکل از بودن و ما صرفا نتیجه خوش شناس یا بدشانس وقوع یکی از این میلیونها احتمالیم که طی میلیارد سال رسیدیم به گوشی های قشنگمان، که بله می شد و کاملا محتمل بود که این یک سر و دو گوش الان نباشیم و درخت و گل و خاک و اتمسفرمان این نباشد، فلاسفه مان از یونان نباشند و شاعر هندی و عراقی و ایرانی نداشته بوده باشیم! تولد و بقا و انقلاب عصر یک مورچه غول پیکر یا یک گیاه خاکستری یا یک سوسمار پرنده  همانقدر محتمل بوده که انقلاب فرانسه و انفجار نور ایران ما، درست همانجور که می دانیم میلیارد سال دیگر اینها که ما داریم وجود ندارند دیگر و هر چه نداریم و به ذهنمان نمی رسد بسیار محتمل است که باشد و مستولی شود... خب به خدا و حکمت و لطفش چندان نیازی نیست جدأ. تکامل و زمان دست در دست هم می آفرینند و رها می کنند.

 *https://twitter.com/TheTweetOfGod/status/654367019022729216

10/15/2015

I Open My Mouth and My Mother Comes Out

اعتراف کنم اولش خیلی جریحه دار شدم. یعنی از مواجهه با چنین حجم از وقاحت و کثافتی. تازه دو نفر آدم نامربوط به هم ولی هر دو مربوط به من را گذاشته بودم جلوی چشمم. می سنجیدم. 
- اولی، هموطن. همزبان. همجنس. همانی که بی تعارف و رک، دست کم بزرگترین موفقیت شغلی و تحصیلی این چند سال اخیرش را مرهون من بود. من نبودم معلوم نبود از کدام چاله ای چه جور خودش را می کشید بیرون. یک وقتی آن اواخر که راه بهتری پیش روی من باز شده بود خواستم خبرش را به او هم بگویم هرچند که همچنان و برای بار چندم من تماس گیرنده اکتیو بودم و او صرفا پاسخ دهنده منفعل. در هرحال وقتی شنید آمده بود خداحافظی ولی در عوض، هی آه کشیده بود و ناله و زاری کرده بود از زندگی و حال و روز و ترس از آینده اش. من صرفا به جای گوش دادن و سر تکان دادن و فراموش کردن، نگه داشتمش گوشه ذهنم و چند روز بعد به شکلی چنان کمکی کرده بودم که به گفته و اقرار خودش آدمهای خیلی کمی در این دنیا چنین می کردند. چند ماه بعد بود که سبب شده بودم به کوچ و تغییر مسیرش و افتادن در راه ادامه. به جای به قول خودش پادویی کردن و آب بردن و آتش آوردن و حرف شنیدن از آدمهایی که می گفت از همه چیزشان متنفر است. بعدها که معلوم نشد برای چه  تصمیم های غلط و غلط تر گرفت و بعدش هم که افتاده بود توی دام های عجیب دیگری، غمش را خوردم و جای خواهر بزرگ تر دعوا کردم و مثل خواهر کوچک تر نوازش کردم و کنارش ماندم و بردم و آوردمش. بارها میزبانش شدم و بارها فکر کردم رنج سفر با دیدارش هیچ می شود پس بروم دیدنش.  به اندازه کل یک سفر چند روزه فک زدم و دوستی اش را مهم دانستم. پس تلاش کردم بیش از آن لجن نزند به بدن و روح و زندگی اش ... من انگار حالی و باورم نمی شود که نعمت و خدمت گر فزون شود، آدمی است، آدمی جفتک می اندازد و پشت پا می زند و دشمنی می کند... برای همین هاج و واج دروغ گفتنها و موذماریهاش بودم. چند وقت دیگر که جا افتاده بود و خانه و زندگی به هم زده بود و مدرک عالی انتظارش را می کشید و دیگر با ما کاری نداشت، همان وقتی بود که  برداشت با فامیل و رفقای من آشنا و رفیق و دوست و همسفر شد و بعدش هم خیلی شیک به ما پیغامش رسید که خرت به چند؟ ما اصلا هم را نمی شناسیم.

-دومی، غیر هموطن. غیر همزبان. غیر همجنس. همانی که هرگز برایش هیچ کار خاصی نکردم جز یک بار و همان باری که فهمیدم تولدش است و برایش یک جعبه شکلات و یک کارت ساده خریدم. همین. تا مدتها و مدتها مرا با کلام و نگاه نوازش کرد و از قدردانی مهر بی دریغی که دیده بود در خلوت و در جمع حرف زد چنانکه که بسیار شرمنده می شدم از یکسو و بسیار مغرور و شاد از سوی دیگر. توی جمع آشنا و غریبه از من یک جوری با محبت و دوستی حرف می زد که می شد تا سالها با شعفش زندگی کنم. ما که نه احتیاجی به هم داشتیم نه طلبی نه هیچ داستان مشترکی. همان یک بار یک توجهی کرده بودم که چنان به دل ساده اش نشسته بود و چنان رشته محبت را ادامه داد و فراموشش نشد که خودم از همه شگفت زده تر...همگروه و همکلاس شدیم. هر بار که من بهتر بودم آمد و تبریک گفت و دستم را به گرمی فشرد. هر بار که او بهتر بود آمد و دلداری ام داد و گفت بار دیگر همه را درو می کنی. خسته و کسل بودم هر بار، ترفندی زد که با نیش باز برگشتم سر زندگی. همه اینها به خاطر یک جعبه شکلات نعناع؟ ساده انگارانه است اگر اینجور فکر کنم

بعد نگاه کردم. دیدم من صرفا دارم پدیده ها را نقد میکنم و از آنها کینه و زخم به دل می گیرم چون اتفاقا که با پدیده دیگری مقایسه می کنمشان. و واقعا چقدر این کار بی معنی است. پدیده فرضا بگوییم بی شعوری، بی شرمی، زرنگی، نمک نشناسی ، دورویی ...بگوییم مهرورزی، فهم، معرفت، راست گویی، روراستی ...
اینها رفتار است. کنش است. همه اینها منشاء دارد و منشاء همانجا و پیش همانهاست که تو در آن و در کنارشان بزرگ شده ای. در همان خانه ای که تو رشد کرده ای. کنار همانهاست که به تو یاد داده اند. وقتی والدینی در خردسالی یکی که فقط باید مواظبش می بودند و برایش عشق و امنیت می ساختند جلویش گریه می کرده اند و از هم شکایت می کردند. وقتی به قصد کشت کتکش می زدند. وقتی  از خانه فرار می کرده، همزمان اما در خانه  دیگری برای آن یکی داشتند کتاب می خریدند و سفر می بردندش و پیگیر کلاس موسیقی و نقاشی اش بودند. کسی که از زمان به دنیا آمدن نه فقط عزیز که بسیار محترم بوده... و خب حساب ساده است. همینهاست که سبب و منشاء فرق رفتار آدمهاست.  
وقتی برای یکی که از مدرسه می آمده، از خاله و عمه و دختر همسایه بساط غیبت و هرو کر به راه بوده، برای آن دیگری کتابخانه عظیم پدر و مجموعه عکسهای طبیعت که مادرش چاپ می کرده. یکی را مو روبان می بافتند و می نشاندندش  پای تلویزیون و ماهواره چون وقتی برایش نداشتند، یکی را میفرستادند ورزش و کمپ و وقتی هم بزرگتر شد میفرستادند دنیا را بگردد. یکی آزادی فردی اش تنها وقتی رقم میخورد که بشمارد با کی چند بار در کدام تختخواب. برای یکی دیگر وقتی از آزادی حرف میزدند یعنی کمپ دمکراتها پوز رپابلیکن ها را بزند و زنان در هیچ جای دنیا حقوق کمتری از همکاران مرد نگیرند. یکی فقط دنیا آمد که زایمانی با موفقیت انجام شده باشد و جنس بچه ها جور باشد و واژن و رحم جوان زایمان کند تا دیر نشده. حالا در بهترین حالت بشود مونس و عصا لابد. یکی به دنیا آمد که از همان یک روزگی محترم و مهم انگاشته شود و یاد بگیرد با بقیه همانگونه رفتار کند که پدر و مادری درس خوانده و هنردوست و دنیا دیده با او . یکی آنقدر از عقب ماندن و جنس دوم بودن و ملغمه سنت مدرن! دید و رنجید و تجربه کرد که صرفا پول درآوردن و منبع معاش خود بودن برایش شد بزرگترین موفقیت یک انسان بالغ . دیگری تنها وقتی به خودش گفت موفق که توانست در پرینستون اسم بنویسد. یکی هر چه برای دیگری فراهم بود، نداشت. این است که در بزرگسالی یکیشان با خودش و با همه جهان روراست و یکدل و بی کینه است و بی دلیل مهر می ورزد. یکی خلاصه کلام : ویران است. چه در خودش چه با هر کسی که از زیر دیوارش رد بشود...
این را فهمیدم. درس من این است : جریحه دار شدن از رفتار و پدیده هایی که خود قربانی شرایطند، بسیار عبث است. فقط باید مواظب بود که از زیر دیوار ترک خورده رد نشد...به هیچ قیمتی 
 

10/12/2015

از ننویسندگی*

-اسپری فا ی سبز با سر سفید:
یک زمانی بود که قد من نهایتا می رسید به کمربندهای ملت. دقیقا همان وقتها بود که هر کسی یک فامیل مهمی در یک خارج دوری داشت که چمدانهای سوغاتیشان پر از '' شکلات خارجی'' بود و وقت باز شدن بوی اسپری فا ی سبز می داد (که نمی دانم چرا دیگر تولیدش با همان سر و شکل و عطر متوقف شد چون یکی از بهترین اختراعات بشری بود). از خارج آنها داستانهای عجیب غریب وارد می شد وقتی  اندی و کورس ''خوشگل شهر عاشقا'' را جوری میخواندند که هر کدام از ما دختربچه های جوراب توری لبه برگردان در تولدها فکر میکردیم پتانسیلش را داریم که کل ماجرای بلابودگی به ما تقدیم شود. کشور بسته بود. اخبار بسته بود. شوی تلویزیون های آزاد کشورهای آزاد را می خریدیم و آقای فیلمی اشکها و لبخندها را در همان ساکی میگذاشت که شوهر کرایه ای را! مرز بسته بود. آخرهای جنگ. کسی سفر خاصی جز شمال نمی رفت در سال که آنهم چیز خاصی نبود برای مایی که خانه پدربزرگمان شمال بود.
-روزگار آرش خوشخو- مجید اسلامی:
نوجوان شدیم و همچنان تحریم بودیم و مایکل جکسون هنوز زنده بود و کاست سلکشن می زدیم. مجله فیلم خواندن کلاس بالاتری داشت از مجله گزارش فیلم و چلچراغ چون نقد فیلمهایش سنگین بود و نوشتارش یک سر و گردن بالاتر از باقی. اینترنت همچنان با کلی پارتی و فلان هنوز در حد تکست بود و کامپیوتر خانگی بیشتر برای بازی کردن و چت و ای اس ال پلیز. هشتاد درصد فیلمهای نقد شده در مجله فیلم را من ندیده بودم اما نام عوامل هرکدام را یک نفس میگفتم. جشنواره فیلم فجر رونق داشت. توی سرما صف ایستادن معنی داشت. تئاتر هواداران سینه چاک داشت. فقیر بود کشور. نه زیر خاکش. روی خاکش فقیر بود. فقیر بودیم ما.
-از پرشین بلاگ- و دیگران:
 وبلاگ آمد و ما خواندیم و غرق شدیم. شد سرگرمی و اعتبار و عامل خیلی از دوستی ها و دشمنی ها و رفاقت ها و ضد رفاقتها بر حسب آنکه کی با کی بُرخورد و شانس و شیمی اش به پر کی گیر کرد. چند نفر مهم ترین ها، چندین نفر مهم، باقی هم بودند خلاصه. یک گروه هم الان پیغمبر و امام از دلش در آمده که آن موقع اما یک جوری بودند که الان نگاه میکنم میبینم واو... ترنسفرمیشن خوبی صورت گرفته جوری که اینها عطسه میکنند ملت لایک روشنفکری می زنند، پس سعی میکنم وبلاگهایشان یادم نیاید که چه کف و سقفی داشت. بگذریم. بعد همان موقع ها کم کم اگر کسی فکر میکرد یک سر و گردن بالاتر از بقیه است میرفت بلاگر. باکلاس ترها که دومین خریدند. تم و فرم صفحه وبلاگشان کلیشه نبود. هنوز اما یک ایرانی در آمریکا می شد عنوان. هنوز اگر زنی عکس شکم برهنه و قرص ضد برداری می گذاشت و از رختخوابش حرف میزد ملت میریختند به طرفداری یا به فحاشی (هنوز هم همان است البته و شوربختانه)
-و همین و تمام :
گودر آمد، گودر رفت، ما (بخوان: یک سری از ما) ماندیم.
-وبلاگ هست همچنان گیرم دیگر دغدغه هر کسی نباشد :
فکر میکنم لابد این ''دیگرهمه گیر'' نبودنش از آنجا شروع شد که روابط و شرایط ما از حالت کره شمالی به سیستم اسکاندیناوی میل کرد. یک روزی بسیاری از همان آدمهای تشنه که ما بودیم، به همان اینترنت پرسرعتی مجهز شدیم که روزی فقط ارتباطات یا امکانات خاص میخواست داشتنش. یک روزی درصد زیادیمان به یک جاهای دیگری غیر از شمال هم سفر کردیم و عکس گرفتیم و نشان دادیم و تعریف کردیم. ما هم فیلم دیدیم و رفتیم کلاس نقد نشستیم و بجا و نابجا فکر کردیم خب ما هم بلدیم که. دوربین خریدیم و عکس گرفتیم و نورش را با نرم افزار کم و زیاد کردیم و گفتیمش مهارت. سر کلاسها و جلسات روانکاوی نشستیم و کتابهایش را خریدیم و خواندیم و الفبای ''چگونه خودم را دوست داشته باشم''  یا ''روابطم را حسب نیازهایم تنظیم کنم''  یا ''چگونه نه بگویم''  را مشق کردیم. با باقی صاحبان کلمات معاشرت کردیم و نزدیک شدیم و هم را کمی بهتر شناختیم و گفتیم ای بابا همین بود؟ دعوا کردیم و یار کشیدیم و گذاشتیم و برداشتیم و رفتیم و از هم بریدیم یا ماندیم و با هم ساختیم. هر چه بود از مقابل همه آن مرموزها و اسرارآمیزها پرده افتاد و رفتار و کنش و کلام  و مطایبه هم را در مهمانی و عزا دیدیم و حتا توانستیم که غربال و انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم چقدر از کدامشان خوشمان می آید یا بدمان می آید یا اصلا چیزی بهمان نمی شود.
خودمان آنقدررفتیم فرودگاه و آدم بدرقه کردیم و بدرقه شدیم که از زمره ''ما یک فامیلی داریم که رفته خارج خیلی ساله'' رفتیم بیرون و حتا از مهاجرت دلزده شدیم و روی کثافتش را دیدیم هم. این شد که دیگر مهم ترینهای ساکن داخل یا خارج حرف خاصی نداشتند که ما نشنیده باشیم. دیگر مهم نبود که تو یک ایرانی هستی مقیم سوئیس یا زیمباوه که مطلب بنویسی برای همه تازه باشد. چه برسد به آن سری دیگر که ته مطلبشان ادویه و معاشقه و سفر جاده ای و کنسرت ابی بود. روزمره آدمها چندان چنگی به دل نمیزد وقتی عکس خودشان را می دیدیم و می دانستیم این خبرها هم نیست / بیشترش هست. از آن پائین آمدیم به سمت آن بالا و موازی آنها که دنبالشان میکردیم ایستادیم. بعضی رفتند توی خانه و رختخواب هم. بعضی نشستند به پخش خبرهایش. دست همه برای هم رو شد. حرف تازه ای نماند. اینجور شد که بسیاری، وبلاگها را و نویسنده هایشان را ترک کردند و به لایک و دیسلایک داشتنشان  در هر جای زرد و سرخی، قناعت.

-'' Knowledge is knowing that a tomato is a fruit, wisdom is not putting it in a fruit salad''.    

Miles Kington

 جدا از بحث آنکه وبلاگ چیست و کتاب کدام است و چه پلتفرمی  پسند زمان است و روزگار فست فود و توییت خواندن چه کم از روزگار کباب کانگورو بر آتش سوسن و یاس و چخوف خواندن دارد آیا  و مدیا چه میخواهد از فرد و فرد چه میخواد از مدیا و بلاه بلاه بلاه ...فکر میکنم تنها چیزی که می تواند آدمهای الان را به خواندن جذب و همراه و پیگیر کند، نه توصیف و خبر بلکه تخیل و خرَد است. دیگر فلان فیلم را تعریف کردن یا از فلان ساحل لختی ها حرف زدن یا درج روایات مختلف افرادحاضر از یک مهمانی در صفحات مختلف، برای آدمهایی که در همان فاز و فضا و بلکه بسی فراتر از آن زیست می کنند مسلما خواندنی نیست. حتا که بسیار تهی است از آن جهت که هیچ خبرتازه ای بدستت نمی دهد که تو ندانی و نکرده باشی و ندیده باشی مانند آن وقتی که گرسنه شنیدن و خواندن بودی و همه چیز آن دیگران در اقلیت جالب بود .
برای من، خواندن هنوز همان تعریف کلاسیکش را دارد. کلماتی که من بلد نبودم آنجور بچینم یا شرحی که من گوشه های ناپیدایش را نمی دیدم چون سوادم به دیدنشان قد نمی داد مثل لمیدن زیر آفتاب پاییز لذت بخش است. من خواننده کلاسیکی هستم که یادگیری  آنچه را که هرگز ندیده ام و هرگز نشنیده ام با کمال میل و رغبت پیگیرم همچنان و حتا که به بازخوانی روایتی و روایاتی دگر از آن مشتاقم. نوشتن را هم خیلی دوست دارم به هر زبانی که سوادم اجازه تمرینش را بدهد. هرقدر در زندگی بیرون خلاصه و مختصر و مفید حرفم را می گویم و طولانی سکوت میکنم پشتش،  جبران مافات می کنم وقت نوشتن. دوست دارم که بخوانم و بسیار شاد می شوم که کسی مانده باشد به خواندنم. 
من فکر میکنم دوره قحطی کلمات طویل و متنون مطنطن ما را سوق می دهد که اتفاقا هر خبر و نوشته ای را تولید و بازتولید نکنیم چون کسی چندان به آن احتیاجی ندارد. هر وقت حرف به دردبخوری دستکم برای شخص خودمان داشتیم اتفاقا که می آید توی وبلاگ و پست می شود و اتفاقا که مخاطبش را خودش پیدا می کند. چاره دیگری ندارد چون. نویسنده که حرف و خیال و تجربه و گمانی داشته باشد (هر حرف و خیال و تجربه و  گمانی) برای گفتن روی حاشیه روزنامه باطله هم می نویسد وبلاگ که جای خود... برای همین بود لابد که در دوره اوج خوشبختی وبلاگها هم من آدمهایی را که پست تازه می نوشتند با شروع : ''باید بنویسم ولی حرفم نمی آید'' هرگز درک نکرد.

*همه آنها که می دانید هیچ، برای آن که نمی داند:
 این واژه از ''علی شریعتی'' است. واقعا از خودش است! وبله لعنت به فیس بوک 

10/07/2015

and you'll see what I see now *

چند سال پیش یک مستندی می دیدم اززندگی پرندگان بومی آمازون. نشان میداد که گاهی پرنده دچارانگل بیرونی می شود و انگل روی بدنش لانه میکند, آرام آرام از لای پرها پوستش را سوراخ می کند و همانجا بزرگ می شود و تزاید می کند. از جا کندنش و مجاورت جای زخم با هوا چنان دردناک است که پرنده ترجیح می دهد با همان کرم های زشت کثیف بسازد غافل از آنکه این ساختن یعنی به هفته ای از پا درآمدن. یادم هست که نشان می داد ساعات آخر، پرنده روی شاخه ها به زور خودش را نگه می دارد درحالیکه که کنار سرش یک سوراخ مهوع باز است و جشن کرمهاست. همانجاست که سرانجام توان از کف می دهد و از شاخه می افتد و چرخه غذای جهان را با باقی بدن نزارش خوراک میدهد. 
راستش کل ماجرا حکایت غمگین درستی است. زخم و دمل به چرک نشسته را که از پوست بکنی، آن جریان هوای تازه که می خورد به جای زخم، سوزش نسجت اینجور به تو می نماید که همان تحمل ناگواری مألوف و مزمن بهتر بود از این درد جراحت تازه.... ناغافل از اینکه بهبود و ترمیم کمی صبر و کمی هوای تازه می طلبید.
نبودن یک آدمهایی در زندگی ات ، یا ''دیگر نبودن چرک وجود یک آدمهایی درزندگی ات''  موهبت است. اصلا خود خوشبختی است. کاش ترس از بریدن رفاقتی که جا بازکرده بود به سالیان و به عفونت نشسته حالا،  کاش آن درد وزش نسیم خنک به زخم خونریز جدا شدنها، طبع راحتی طلب آدم را نفریبد. همانجور که مثلا ملافه نو میکنی و حال خوابیدنت از رایحه نو و تازگی لمسش خوش می شود، راستش توی پوست تازه نفس کشیدن خودش تفاوت را به تو نشان می دهد...فقط اگر بتوانی آن وزش هوای تازه را به زخمهایت تاب بیاوری و وسوسه نشوی که از سر ترس دمل کنده شده را دوباره به جایش بازگردانی.

9/25/2015

''Clouds come floating into my life, no longer to carry rain or usher storm, but to add color to my sunset sky''. Rabindranath Tagore

فکر میکنم از آن پاییز که انگار همه اتاق، همه آدمها، همه جهانم می سوخت و من تشنه و مات نمی دانستم به کجای آن شب تاریک بیاویزم قبای ژنده خود را ...همان هفت؟ هشت؟ بگو صد سال پیش (و چه خوب که نمی شمارم من دیگر)،
تا همین پاییز که زندگی روی دوربسیار تند است و من وظیفه شناسانه از همه پله هایش یک نفس میروم بالا و بدون هیچ تردید می آیم پائین و فقط گاهی می ایستم نفسی تازه میکنم به بهانه چند روز تعطیل یا ژاکتی نو یا گوشواره ای جدید که کسی ببیندش و به رویم بیاورد که '' چه قشنگ'' ...  آهسته آهسته جایم را که به سال و ماهی در همه جا  تنگ بود، در اتاقها و جمع ها و زندگیهایی گشودم  به قدمتی که بی من خالی و متوقف و سردند.
حال این که دور همه چرخها به ناگهان تند می شود و راه سخت می شود و نفس میبرد گاهی, همان نشان زنده بودنم و زندگی کردنم  است و بله همچنان و همواره به آرامشی که از پسش می رسد کاملا خوش بینم...

شاید هم دلیلش این است که در همه بد و خوب آن سالها
، من آدمی بودم که حتا در شبهای تب هم به مهتاب بد نگفتم* ؛ پاییز طلایی ام که جای خودش را دارد....
فصلها چیزی و کسی را از ما نمی گیرند. من اینطور باور دارم. راستش ما از دست می دهیم و از دست می رویم به زمان و فصلی و در زمان و فصل دیگر
، بازپس می گیریم و زاده میشویم... این در کتابها و فلسفه ها و شعرها و شرح ها همان نام دیگر زندگی است. همان است که تو چه در دل و روی لبت بخندی و چه با بزرگترین غمهایت بخواب بروی، فردا با آفتابی که می تاباند به بالشت, همزمان به همه مهمترین ها و واجب ترین ها و مهلک ترینهای تو دهن کجی می کند. اوست که همیشه سر می رسد تو چه باشی و چه نه، اوست که ادامه می دهد و همچنان می رود و برنده است. حال تو خاطر خود چه می داری...

*از سهراب است 

9/12/2015

*In Time


فکر می کنم "زمان"  نخستین، واپسین، بلندترین و همزمان کوتاه ترین و لاجرم مهمترین داشته من است. وقتی با پیشبینی عمری طبیعی، ببینی که تا نیمه های راه را؛ خوب و بد آمده ای، دیگر تنها  تن به حضور آدمهایی می دهی که برایت زمان داشته باشند یا که حتی زمانی را از دل آنچه هست بیرون بکشند، بزایند، بیافرینند. من دوران "وقت نداشتم" ها و " باشد بعدا" ها و "کار پیش آمد" ها را گذرانده ام. دوران منتظر نگه داشته شدنهای تا زمان نامعلوم دم در. به قدر کافی و بیش از آن، پشت در اتاق انتظار آدمها و چشم به راه و منتظر مانده در صدای بوق ممتد تلفنهای حقیرشان و جواب نامه هایی که دیده می شد و ابتر می ماند.
دیری است که دیدن تلاش کسی در ایجاد زمان برای من و پاسخ قدرشناسانه ام به چنین فعلی، اهم کنشها و واکنشهای روزگار مرا جلو می برد. 
کسی که از روز تعطیل خود وقت جور کند برای کمکی به من، کسی که دمی دل از بزمی بکند برای خبر گرفتن از حال من، کسی که اول وقتش از آخرین زمان من بیرون نزند، کسی که همیشه خدا خودش پرکننده همه فضاها و ساعتها نباشد تا اگر چیزی زیاد آمد چون غذای نیم خورده برای باقی کنار بماند، ... این جور آدمها، چنین آدمی، همانی است که من ثانیه های عمرم را با او نمی شمرم چون سبک و راحت می گذرند.



9/09/2015

به همه مردانی که روزگاری کنار من در تاکسی های قراضه نارنجی و زرد نشستند و کاری کردند تا من پیاده شوم*

میدان مرکزی شهر قیامت بود. جشن شروع پاییز وبرداشت شراب. یک گروه موسیقی راک اند رول از انگلستان همه شهر را روی سرش گذاشته بود. وقتی رسیدم نوازنده پیانو با باسنش داشت لید می زد! مردم می خندیدند و می نوشیدند و میخواندند.
از دوستانم جدا شدم که بروم آن طرف میدان قسمت نوشیدنی ها. غلغله بود. زن و مرد خودشان را در هر شعاع ممکن از یک سانتیمتر تا یک قدم، تکان تکان می دادند. مست و سرخ.  تا برسم به وسطهای راه به آن کوتاهی، آنقدر تقلا کرده بودم انگار که تا کلکچال رفته باشم. از روبرو یک آقای درشت هیکل با سه لیوان بزرگ آبجو در دست همه را کنار می زد و می امد جلو. دوستش در پشت سرش با تتوهای غریبی روی گردن و سر بی موی براقش یک چیزهای نامفهومی را از ترانه روی سن فریاد میزد. از همانجا که دیدمشان ناخودآگاه از آنچه بودم کوچکتر شدم. دو طرف جمعیت بود که رو به سن داشتند و من گیر کرده بین این همه از روبرو هم خورده بودم به بازار ِبد. منقبض تر از آنی که بودم امکان نداشت. مرد یک قدم فیلی برداشت که مرا دید و یک لحظه مکث کرد. یک قدم دیگر اگر برمی داشت دیگر سرم می خورد به سینه ستبر پهنش. از همان بالا گفت :
ach junge Frau! mach dir keine sorgen... (  اه خانم جوان، نگران نباش )
و بعدش خودش و دوستش را زد کنار و شکمش را داد تو تا من رد بشوم و با یک قدم فیلی برسم جلوی زن میانسالی که داشت دست می زد. راستش خیلی زیاد از جمع شدن توی خودم آنجور که دستهایم داشت توی پهلویم محو می شد و گردنم رفته بود توی شکمم خجالت کشیدم. پشت سرم را نگاه نکردم و گذشتم و همزمان فکر کردم هنوز خاطره جاخالی دادن ها توی کوچه های خلوت و شلوغ از دست عابرهایی که معلوم نبود به خاموش کردن چگونه شهوتی لازم بود از روی آن همه پارچه تو را لمس کنند از یادم نرفته. آن همه وقتهای پیاده شدن وسط بزرگراه و بیابان از ماشینهایی با رانندگان تشنه مریض. آن همه متلک و فحش و کثافت که هر روز باید تا راه کوهپایه ای دانشکده می شنیدم و پوستم را بهشان کلفت می کردم که شب گریه نکنم. همه آن وقتهایی  که چون لاکم قرمز بود یا مویم روشن بود یا فکر می کردم پشت چشمم رنگی باشد قشنگ می شوم؛ پس ملک حراجی به حساب می آمدم و دست و پایم اگر نصیب گشت ارشاد نمی شد دیگر اسباب اثبات زورمندی جمع کثیری مزلف و سبیل کلفت بود که از کنارم رد می شد. اعتراض می کردی می گفتند : خودت تنت می خارید اینجوری آمدی بیرون/ خندیدی/ ویراژ دادی/ کوتاه پوشیدی / رنگی پوشیدی "  همه اینها در حالی بود که من اولین حرفهای کثیف عمرم را سر کوچه خودمان زمانی شنیدم که فقط یازده سالم بود و ظهر از مدرسه برمی گشتم. قیافه گوینده،عینک و ته ریشش کاملا در ذهنم حک شده... و لابد دوستان خواننده می گویند اوه چه سوزناک شد. مهم نیست. چون فقط خودم می دانم که  تا سالهای زیادی همچنان در هر شکل و لباسی از مسیر مهمانی تا مدرسه و ورزش و دانشگاه و رستوران،  در ایران از کوچه و خیابانها گذشتم و در نیمه مسیر از تاکسی ها پیاده شدم یا اتوموبیلم را سر کوچه رها کردم و تاکسی گرفتم که مرا ببرد خانه.

این سالهای بیرون، صادقانه بگویم که یک رفتارهایی از هر قومی دیدم که گفتم صد رحمت به کشور خودم. و باز صادقانه اعتراف کنم که یک رفتارهایی هم دیدم که گفتم چقدر و تا کجاها عمرم هدر شد چون گویا قرار نبود زندگی به آن منوالی باشد که من داشتم.

و یک چیزی را مطمئنم. در بیرون از کشورم، یک فضایی برقرار است که باعث شده لازم نباشد من هر لحظه خدا مواظب باشم که چه کار کنم تا هر آدم پست و بلندی در موردم چه فکری کنند/نکنند و در برابرم چه رفتاری کنند/نکنند. یعنی رفتار خودم با خودم و در برابر خودم بیشتر دغدغه ام است تا نگرانی فکر و اکت بقیه در برابرم و در حقم. به نظرم به هر دلیلی اینجا یک روندی در جریان است که من واقعا دیگر به همه مردهای رهگذر از کنارم در نیمه شبان تاریک بدبین نیستم که الان می خواهند دخل من را بیرون بیاورند. و البته که اینجا دست درازی به زن ها اتفاق می افتد. از زن هتک حرمت می شود. به زن توهین  و حمله و تجاوز می شود. اما واقعیت این است که اینها هر روز و هزار بار برای همه تکرار و تکرار نمی شود جوری که به آن خو کنی و فکر کنی روال همین است که هست یا نبودش در فلان روز و فلان ماه و سال، از سر خوش شانسی توست.

*یا به بهانه موج مکزیکی اخیر در باب آزار جنسی که راه افتاد و خواندید و نوشتند و چون باقی موجهای پشت مونیتوری، پس از چند روز فرو نشست

9/04/2015

Duplizität

آدمهائی که فقط و فقط  وقتی به رویاهاشان می رسند با دور و اطرافشان آشتی می کنند و لبخند تحویل می دهند و نازی و الهی و عزیزم می گویند و به جز این  در هر سطح از ناکامی و سختی باشند دیگر چشم دیدن باقی جهان را ندارند چه برسد به تحمل آرام بودن کسی یا لبخند داشتن دیگری یا افسرده نبودن دوست و دشمنشان، ازمن یکی دور باشند لطفا. 
حسن خلق وابسته به داشته ها و همدلی و رفاقت متغیر به میزان خوشبختی شخصی را نخواستم من چون به کارم نمی آید. پیشکش صاحبان و مصرف کنندگانش

9/01/2015

Got that summertime, summertime sadnes

همین دو سه هفته اخیر که خیلی سربالایی داشتم، هر بار که سرچرخاندم و نگاهی را دیدم که به من نگران است، انگار که دوباره بهار شده یا نخستین روزهای پاییزتقویم من است. انگار توی سرم سکوت مطلوبی می شد لابد از خیالی که دمی آسوده بر زمینی امن شده می نشست.
مطمئنم که همه دل زدن ها و سربالایی پیمودنها و نفس کم آوردنها، رفتن ها و دست دراز کردنها و نرسیدنها، اهمیت سخت و بیرحمانه شان را در خنکای  دوستی از دست می دهند. خیلی آسان. برای من که همینطوری بوده همیشه. برای من انگار که داغ ترین آتش سوزان در خشکترین تابستان علفزاری دور، گذارش به سرمای رودهای کردستان بیفتد.

8/14/2015

Of the spotfull mind...

یک گروه بزرگی را هم از هموطنانم می بینم؛ از همان دورالبته٬ با بدن سالم٬ یک ساعت فاصله تا خانه پدری٬ کار در شرکت خصوصی٬ درس تمام شده٬ در یک رابطه ای که دستکم عکسهای شاد زیبائی دارد٬ ساکن یک آپارتمان رنگی یا خانه زیبا گیرم که از جیب باباجان کمک شده٬ در هر حال فرش ابریشم و قاب نقره و تشت طلا٬ سفر با دوست و رفیق٬ کیف آرایش به بزرگی یک چمدان٬ دوپس دوپس در اتومبیل نو... بعدش هر جا دستشان برسد از جیبشان در می آید:  آخ ای روزگار سنگین درد... ای قرصهای آرامبخش٬ ای سیاهی سکوت٬ ای راه نجاتی که نیستی ....
 
آدمهای اینجا که  می رویم زیر سقف هم و قاشق و چنگالشان را شمرده ام. دور از خانواده٬ سفر مدام  ولی همیشه در ارزانترین شرایط٬ شغلی که گاهی فقط یکشان دارد چون دیگری به نفع آنیکی شغل رها میکند برای مهاجرت یا نگهداری فرزند٬ آینده درس یا کاری که گاهی هم می ترساندشان٬ دوچرخه دست دوم٬ مبل دست سوم٬ از هفده سالگی اگر یک دلار از پدر یا مادر یا عمه و خاله و دایی کمک گرفته اند٬ پس داده اند. اگر هدیه گرفته اند تا ده سال نشانش داده اند به همه از جمله من و بابتش ذوق کرده اند.... و هر بار که بپرسی٬ حالشان یا خوب است یا می دانند که فلان بیماری٬ موقعیت شغلی٬ پوزیشن تحصیلی٬ پول سفر...در هر حال یک طوری می شود پس حال اینها هم بهتر خواهد شد.
 
اینکه یک نفر چه در داشته ها بغلطد و چه نه٬ ساکن هر جا که باشد و نباشد٬ با هر که باشد و از هر که بریده باشد٬ در هر شکل و هر احوال باید از قرص آرامبخشش عکس بگیرد یا در باب غم و سنگینی احوال بگوید و از آدمهای دیگر همدلی گدایی کند٬ در مقابل آنکسی که چنین رفتاری را به خواب هم نمی بیند٬ هر چقدر از هر چه داشته باشد و نه٬ از هیچ جا و هیچکسی جز خودش مطلقا طلبکار نیست٬ مرا به این باور می رساند که برای بعضی از بیماریهای خاص یک قوم هنوز اسمی اختراع نشده.
 

8/01/2015

*"When we press the thorn to our chest we know, we understand, and still we do it..."

بعد هم سالیان می گذرد به التیام زخمها.  ریشه از جا کنده شده ات را به دوش می کشی و به مأوایی می نشانی اش. به رویای روزی که بنشینی اش بپای؛ هر سبزینه نورسته ای، هر عشقه ای، سر سبز هر ساقه محتمل دیگری را که سربرآرد در دلت، از نطفه نابود می کنی و از خاکت بیرون می کشی که دو درخت در یک گلدان نگنجد. چنین می کنی و این رسم بغایت غمگینی است 

7/28/2015

*Torschlusspanik

آلمانیها یک اصطلاح خوبی دارند برای گروهی از ترسهای ناشی از زندگی در دنیای متمدن که مزمن و رایج هم هست در بسیاری از فرهنگها و ورژن وطنی اش هم که بحر طویل است اصلا. می گویند  *" ترس از بسته شدن در" 
 کاربری اصطلاحش هم برای کسی است که فرضا روشنی بسیار حاکی از تعدد شمعهای روی کیک تولدش یا حاصل تفریق عدد روی تقویم دیواری  از عدد توی شناسنامه اش یا ظهور چروک جدیدی کنج چشمش یا حقیقت قد کشیدن فرزندش یا معدل سنی همکلاسی های دانشگاهش را می بیند و فکر می کند ای وای... کار من و زمانم دیگر تمام است و عمرم رفت و الان  برای همه چیز دیر شد...
بیماری هول و هراس ناشی از تمدن، سندرومی است که هر از گاهی می آید و می رود و شاید هم نمی رود هرگز. همیشه  میتواند  از هر گوشه ای بروز کند و روی دامن زندگی طرف بنشیند و برنخیزد. عین وقتی که مثلا توی فرودگاه همه راهرو ها را گلچین گلچین رفته ای و سر صبر دل بازی کرده ای و خدانگهدار گفته ای که ناگهان می بینی گیت دارد بسته می شود و اگر نجنبی مانده ای پس بی نگاهی به پشت سر می دوی. مثل وقتی که هی منتظر پیدا کردن "آدم" ش مانده ای و عوض و بدل کرده ای و اما به آنی دیده ای گویا دور و برت دایم خلوت و خلوت تر شده و انگار کسی نمانده روی زمین و تو کرگدن تنهای زمینی و می نشینی و برای تصویر تنها ماندنت در سالهای بعد بغض می کنی. می خواهی اسمت را بنویسی دانشگاه ولی چون شنیده ای که خواهرزاده دهه هشتادی ات دارد پذیرش از کره مریخ می گیرد از جوگندمی مویت شرم می کنی و می گویی ولش کن. جشن ازدواج تک تک دوستانت رفته ای یا بچه هاشان را برده ای پارک پس به اولین کج و کوله ای که سر راهت سبز می شود می گویی بیا ازدواج کنیم ... بالاخره دست به یک کاری می زنی یا از کاری صرف نظر می کنی...همه هم از ترس نرسیدن. از ترس تنها ماندن. از ترس پیر بودن. از ترس نزاییدن.
 ترس از بسته شدن در، به دید من از سر اتلاف وقت و مواجهه با نتیجه اش نیست. از سر به موقع اش جیک جیک مستونت بود و فکر زمستونت نبود هم. چنین هراسی که از سر ندانستن است. ندانستن اینکه آنورتر هم راستش چندان خبری نیست. گیرم که یک مدرک شد سه تا و یک همسر رسید به فرزندان و نوه ها.  گیرم که به جای اخذ تخصص در بیست و سه سالگی، دارد می شود یک شغلی  در چهل و سه سالگی. به جای پرش های مرحله به مرحله و رسیدن به خط پایان زندگی  قبل از چروک خوردن پستان و دور لب، یک جایی اصلا خسته شده ای و دلت نخواسته بروی جلوتر... مگر واقعا چه می شود؟

ترس خورده هایی که به نظرشان همه تند تند رسیدند و اینها هیچ شدند و زندگی پوچ گذشت، که الان فلانی ها همه سه بچه وچهار نوه و تجربه پنج ازدواج دارند و اینها هنوز یک دیت خشک و خالی آنلاین هم ندارند؛ که عکس می بینند و آه می کشند از بساری ها که هنوز به چهل نرسیده، دو خانه و سه ویلا دارند و تا خاک شاخ آفریقا را هم به توبره کشیده اند و اینها تازه می خواهند بروند دوبی را ببینند؛ ...خب که چه؟
دیگر از کشور چین که تندتر و زودتر و "بشو"تر نداریم که... من هر کدامشان را می بینم در بیست و پنج سالگی دکترا دارند با یک بچه مجاز در بغل و کلی سفر که صد تا دوربین با خودشان برده اند و از همه سوراخ هایش هزار تا عکس گرفته اند. خب؟ الان چه کار باید بکنیم؟ ما آن شکلی نیستیم. برویم بیابان همگی خودمان را حلق آویز کنیم؟
آن دکترای در بیست و پنج سالگی را خب شما در پنجاه سالگی ات بگیر اگر گرفتنش برایت مهم است. آن هزار تا سفر تند تند بدو بدو را شما دو تاش را برو با دل راحت و آدم موافق یا اصلا تنها و سر صبر. همه آن ویلا ها و خانه هایی که آقازاده ها و زد و بندکن ها در بیست و پنج سالگی سند زدند، شما تلاش کن یکی اش را یک زمانی بالاخره داشته باشی و چه سندش مال تو بود چه نبود یک جوری زندگی کنی که زیر سقفش قاه قاه بخندی و فیلم خوب ببینی و موسیقی به درد بخور بشنوی و برقصی و عشق بورزی. این بیست و پنج سال عقب مانده از همه تند ها و زرنگ ها و واردها و خرشانس ها و  "بِرِس" های این وسط را هم، خب بیشتر و آرامتر پیوسته زندگی کن. حالا ما نشد که بشویم وهی هر وقتی که اراده کردیم برسیم. قرار نیست که همه شکل هم باشند. یک گروهی هم این شکلی می شوند. در زندگی بعدی اگر بدبختی گرفت و باز مجبور شدیم دنیا بیاییم، یا خرگوش تند پا بشویم یا چینی ذوب در پیشرفت جهان-وطنی.صلوات بلند.
برای پایان کار این یکی عمر، به قول همین آلمانها:  وقتت را به گفت و شنود چرندیات تلف نکن، دورت را خلوت کن و دو سه تا رفیق اصل داشته باش و آبجویت را خنک نگه دار. 
مسابقه نیست جدی. مگر که بیمار مسابقه دادن و شکست خوردن از سایه ات باشی. که خب... خیر پیش

7/03/2015

A Little Kiss could be not just a little kiss...

در قسمتهای پایانی فصل چهارم سریال Mad men یک جایی هست که همسر جوان مرد به مناسبت تولدش یک جشن غافلگیرانه برپا می کند و همه کارمندان و شرکا و دوستان مرد را دعوت می کند. لباس دلبرانه می پوشد و به عنوان هدیه تولد، همراه گروه موسیقی یک ترانه فرانسوی میخواند و بغایت هوس انگیز و ظریف می رقصد. آخر برنامه اش، رقص را با بوسه ای تقدیم مرد می کند. 
مرد اهل سورپرایز نیست. از تولدش بیزار است. باوجود آنکه همه تلاشش را می کند که در طول جشنش شادی کند اما اندوه شب تولدش را برنمی تابد واقعا. همزمان از رقص زن هم خجالت زده است. چون می داند که فردا صبح سر کار، دوست و دشمن و کارمندهای زیردستش حتی به بهانه تشکر از شب قبل و شام و مهمانی، بارها ادای رقص زن را در می آورند و به فرانسه غلط و با لبهای غنچه شده لودگی می کنند. به تجربه می داند آنهایی هم که به تمسخر دورش جمع نمی شوند، وقت قهوه و سیگار توی اتاقها خلوت می کنند و از بدن زیبای زن فانتزی و جوکهای کثیف می سازند و با هم می خندند. 
خیلی ساده، زن اشتباه کرده. خانه را، ریاست و فاصله  مدیری  میانسال از باقی آدمهای شرکت را که الغرض  همسر دومش زیبا و جوان است و به فرانسه میخواند و می رقصد، کم قیمت کرده. همکاران دور و نزدیک را به بهانه جشن تولد مرد به حریم خانه کشانده و راز جذابیت خانه را برملا کرده
ولی راستش این هم  است: هیچکس تقریبا در آن جمع، مظروف آنچه که زن به زیبایی تام به مردش تقدیم کرده نبود. هیچکس آن شورزندگی و هوس شیرین زن را ندیده. آن هنرمداری ظریف زنانه که بی باک و شفاف از عشق و خواستن گفته و خواستنش را به مردی اهدا کرده.

دوست عزیزی داشتم (دارم) که یک بار به مهمانی دعوتم کرده بود. آن زمان دانشجویی بودم ساکن خوابگاه دانشجویی با امکانات خیلی محدود. مهمانها گویا  از دوستان قدیمی تر و همشهری هایش بودند و سابقه دوستیشان به قبل مهاجرتشان می رفت. من در جمع مهمانها کسی را نمی شناختم. به سبب الفت و مهری که به میزبانم داشتم، دلم میخواست که کاری کنم در فراخور دوستیمان. یادم هست که یک هفته فکر کردم. با امکانات مالی دانشجویی ام خرید هدیه جالب و درخوری در وسعم نبود. ناگهان یاد کلاسهای دسر و شیرینی پزی افتادم. هنری که در آن ماهر بودم. 
روزهای آخر کلاس که همه هنرجوها شیرینی پزان قابلی شده بودیم، مربی یکی از سخت ترین دسرهایش را یادمان داده بود. ترکیبی بود از شارلوت و موکا. یک بافت نرم مثل شارلوت ولی به رنگ قهوه ای کم رنگ با شیرینی ملایم و ته مزه شکلات که در یک آشپزخانه مجهز جادار، چهار ساعتی وقت میگرفت  ساختنش. گفته بود که برای یک مهمانی حتی بهتر است که این دسر را از روز قبل بسازیم بسکه مراحل درست کردنش خسته کننده و وقت گیر است.
من میخواستم مهمانی دوستم تک و بهترین باشد چون خودش برایم دوست تکی بود. بهش نوشتم دسر مهمانی ات با من در حالیکه حتی قالب دسر نداشتم. یک رفیق آلمانی بود در آن حوالی. قالب دسررا او به من قرض داد و بعد هم به من بخشیدش. قالب به شکل نیم پیکریک انسان بود با نقوش یونانی. از سربند و از فرم بازوها، می شد بگویی یکی از اسطوره های روم یا یونان مثلا. خیلی ظریف. خیلی متفاوت با قالبهای سربی ارزان که در هر سوپرمارکتی کیلویی می فروشند. ترازوی آشپزخانه را از یکی دیگر از آن سر شهر قرض گرفتم.
در آن آشپزخانه مشترک با بقیه و بسیار نامجهز برای چنین کاری، با لطایف الحیل و ساعتها وقت  سرانجام  دسر زیبائی ساختم همانجور که باید. شب، خوش پوش و معطر و مغرور رفتم مهمانی. 
هر که دست در کار دارد می داند که برگرداندن دسر خودش یک فن است. وقتی دسر برگشت و رفت توی سینی نقره، دیگر یک نفس عمیق کشیدم و باقی شب دلشاد بودم.
بعد از شام که در نظرم میز ناهمگون و عجیبی بود از یونان و مازندران و اهواز، دوستم سینی  دسر به یک دست، پاتیل بستنی به دست دیگر آمد توی سالن و گفت : این هنر رفیقمه ها ... و رفت تا بساط چای را آماده کند! باورم نمیشد. اولین درسی که در کلاس شیرینی سازی یاد گرفتیم این بود: 
دسر مربوط به هر کشوری را با آداب همان کشور سرو کنید. اصلا کاری پیچیده و فضائی لازم نیست. دسر می تواند صرفا چند عدد میوه، یک تکه کیک یا قند وچای باشد. اما وقتی حرف از دسر فرنگی است، آش نسازید آن وسط. یاد بگیرید که مقدار دسر  باید کم باشد. کم بیاید و مشتاق نگه دارد که شیرینی بیش از اندازه درست مثل خوشی آدمها را پس می زند. دسر که زیاد باشد،  زیاد می خورند و می گویند چه سنگین بود. چه شیرین و بد بود. چه بیخود بود. بعد آنکه دسرهای  سخت را کنار یک چیز از پیش آماده سوپرمارکتی نگذارید. توازن درجه  شیرینی و فرم را در نظر بگیرید. باقلوای تازه کنار کرم کارامل نسله  از ارزش می افتد. دسر خانگی نسکافه و موز که از صبح منتظر مانده و تازه از یخچال آمده کنار ژله آلبالوی فرمند بی قدر می شود....

و بعد ... دوستم آن ترکیب بی سلیقه را روی میز چیده بود و می رفت و می آمد و از نقل و کشمش و هندوانه و کاسه های مخصوص بستنی و چای قند پهلو، هیچ فروگذار نمی کرد. 
جماعت اول شروع کردند به تحلیل شکل دسر. شوخی هایی کردند از اینکه کی زیر بغل پیکره را میخورد و کی پایین تنه اش را... مرد و زن قاه قاه می خندیدند و من لبخند ماسیده به روی لب،  گیج و گول باورم نمی شد که آنجا نشسته ام. 
بعد یکی کارد کیک بری آورد و با خنده و به گفته خودش ''جا خوبه های مرد تو سینی '' را داد به زنها ...ریسه میرفتند. تقسیم که تمام شد کنارش قاشق قاشق بستنی  ریختند و یک گاز به این یک هورت به چای رفتند بالا ....یکی به پهلوی دیگری زد : ''این قرار بوده چی باشه اصلا؟'' 
کنار سردی و طعم بسیار غالب شیرینی در بستنی، دسری  با بافت نرم ژلاتین یک طعم بی مزه است. حتی اسانس مصنوعی وانیل که به بستنی های سوپرمارکتی می زنند جلوی حس باقی عطرها را می گیرد. چنین دو ترکیبی کنار هم فقط دسر دست ساز را کم  قدر که حتا نه،  نامطبوع و بیمزه و بی خاصیت جلوه می دهد. مثل سس کچ آپ که بریزی روی پیتزای ایتالیایی و آن سمفونی ترکیب طعم های ملایم را نابود کنی.... من خشمم را می جویدم و فقط می دانستم که کل یک روز زحمت، همه خریدهایی که خرده خرده از جا جای شهر کرده بودم، همه فکر و تلاشم برای ارایه یک هدیه در بهترین کیفیت از بین رفته بود. توی ذوقم خورده بود و خجالت کشیده بودم...
اتفاقی که افتاد، درس من بود. من همانجا فهمیدم که احتمالش هست و بسیار هم هست که هر جمعی، هر آدمی، هر دوستی گیرم هرچند که بسیار عزیز دل و نازنین، نه تنها ظرفیت یک هدیه، یک کنش یا بخشش یا مهروزی، یک تقدیم در اوج کمال و شکوه را  که حتی درکی از آنچه به او تقدیم شده را هم نداشته باشد. اینجا بود که یاد گرفتم  قبل از اهداء هر چه از عشق، زمان، یاری، همفکری، حتی تقدیم یک بشقاب شیرینی یا کادوی تولد و ازدواج، به حجم مظروف و سطح گیرنده و مخاطب فکر کنم. ساعت دست ساز سوئیسی، اتومبیل تک سرنشین با صندلی چرم دست دوز، کفش تک دوز بوتیکی در رم، شکلات شراب یک کارگاه کوچک در آلپ و عطر برند نشده هر کدام مخاطب و مصرف خاصی دارند و همان قدر که به درد یک جایی میخورند، در جای دیگر زیادی و وصله ناجور و بی معنی اند. 
راستش پیدا کردن مخاطبانی برای هر آنچه که من در این جهان می توانم تقدیم کنم از بد و خوب و غلط و درست، کار من است تا آخر عمرم. 



6/15/2015

Piazza Navona

روی شنهای سپید دراز کشیدم و به تولد موجهای جوان که دیرتر، جایی در دوردست سر به آسمان میساییدند خیره شدم. دمیس در گوشم می خواند و با خویش و جهان در صلح بودم. دیدم اگر نه فقط کل یک زندگی را که  اصل '' زندگی کردن'' را می شد وزن و میزان کرد، درازنای آنچه به دست می آمد چندان نبود هرچند که با چگالی زیاد، ژرف و درشت و حاضر و سنگین خودش را به عمق جهان وصل میکرد و لابد همینش اینچنین جذاب است. دیدم آن لحظه و آن مجموعه فراغ بال از بوسه های ممتد آفتاب روی پوستم و موسیقی و حجم آبی روبرویم، حتا شرابی که چند ساعت بعدش طولانی و به دل در پیاده روی های شبانه و بی هدفم روی سنگفرشهای مرمر و کوچه های سرخ و نارنجی نوشیدم، رد لباس آبی سبکم در نسیم خوش شب تابستان تلفیق شده با موسیقی و عطرها و رنگهای گرم، آن گل سرخی که رهگذری به دستم داد، چیدمان بی نظم و شوخ تک تک عناصر حاضر در آن قاب،  آنقدرزیبایم کرده بود که می شد از دور و دید چشمی دیگر به خودم نگاه کنم و روی دستمال کاغذی یک کافه دنج کنج میدان، خطی هم بنویسم از لبخند  زنی که با گل سرخی تازه در دست و قدمهای سبک، از شبی نیلوفری می گذشت ...

6/05/2015

HeLa

ATCC بانک جهانی سلول است. تقریبا هیچ متخصص سلولی نیست که با این بانک کار نکرده باشد. کلیدواژه نمونه سلول را می دهی به موتور جستجو و برایت پیشنهادها را لیست میکند به ترتیب نزدیک بودن با کلیدواژه و قیمت خرید. بعدش باید رفت دنبال ویژگی های سلول-  میشود تعریف کنی  که فقط لیست سلول انسان نشانت بدهد. یا مثلا سلول مورد نظرت سرطانی باشد یا نباشد. فلان مشخصه را نداشته باشد. کند رشد کند. سیاه باشد یا رنگدانه نداشته باشد.
بعدش نوبت تاریخچه می آید. نشانت می دهد که این سلولی  که آمارش را گرفتی، از سینه زنی جوان و سفید پوست در ایتالیا جدا شده چهل و هشت سال پیش. از ریه پیرمردی مسلول در اکوادور به سال ۱۹۱۵. همین هفت سال قبل  از خون کودکی سه ساله در ژاپن... تو هم هر کدام را میتوانی بخری و ظرف سه و چهار روز، نسج آدمی که دیگر نیست زنده و حاضر و استریل روی میز کارت باشد با مهر مخصوص اداره پست برای مرسولات خیلی مهم. اینجا دیگرآنچه هست اسمش  سینه آن زن و ریه پیرمرد و خون آن یکی کودک نوپا نیست. یک شماره دارد و چند حرف اختصاری و یک سری اطلاعات . که از هیچکدامشان هم صدای خنده و گریه آدم پشتشان نمی آید. کسی در این گوشه از دنیا با آنها عکسی و خاطره ای ندارد. کسی آنها را نمی شناسد. کسی نام  معشوقشان  و رنگ چشمها و لالایی مورد علاقه شان را نمی داند چون دیرزمانی مدید یا دستکم چند وقتی است که دیگر جایی روی این زمین راه نمیروند و لمس نمی شوند هرچند که خلاصه وجودشان، صفات دیدنی و نادیدنیشان، همه اطلاعات وراثشان خلاصه شده در یک سلول نادیدنی و خفته اما چنان تپنده و زنده که غیرقابل انکار و مصرروی میز است.

یکی از معروفترینهایشان هم سلولهای هلا است. هلا را همه پژوهشگران سرطان میشناسند. سلولهای هلا محبوب همه دانشجوهایی است که دلشان میخواهد یک روز مانده به  آخر هفته سلول را کشت بدهند و اولین روز هفته بعد یک فلاسک پر و پیمان سلولهای پر جنب و جوش و زنده داشته باشند برای آزمایش. چون سلولهای هلا اشتباه نمی کنند. چون بی خیال زندگی نمی شوند. هرگز بی دلیل نمی میرند یا لااقل نیم قرن است که اینطور نشان داده اند. نیم قرن است که دایم میزایند و زاییده می شوند. خشن. مصمم. بارز. بارور. اگر قرار بر طراحی اسمایلی برای این سلولها بود، من پیشنهاد میکردم اسمایلی شتر جوان بهار مست ...
یک فلاسک کوچک سلول دختر هلا روی میز است. هیچکس نمی داند حاصل چندمین میلیارد بار تقسیم سلول از اولین توده سرطانی نامیرای جهان است. حاصل و همگون اولین سلول نامیرای جهان جدا شده از رحم هنرییتا لکز سی ساله زیبا. همان که توانسته ظرف چند ماه چنان خودش را در رحم هنرییتا به صدها هلای دیگر بازتولید کند بی توقف که  پس از زندگی کوتاه  هنرییتا که هیچ، هنوز که هنوز پس از شصت و اندی سال چنان زنده است که به آفتاب فردا میشود شک کنی و اما به میل او به مکیدن روح زندگی به هر قیمتی که شده، نه.

5/17/2015

در باب هنر عذرخواهی #3

شب قبلش سینما بودیم. وقت خداحافظی قرار گذاشته بودیم برای مهمانی آخر هفته، دو سه نفر از طرف همه خرید کنند تا نوشیدنی و کوکتل بسازیم یعنی بخریم و من بسازم چون بلدم. وقت چندانی نبود در آن سوز آخر شب که حرف بزنیم از جزییات. یکی گفت فردا به هم می نویسیم و می پرسیم کی چه کند.
فردا این مثنوی کمی تاخیر شد. نزدیکهای ظهر بود که یکیمان نه چندان خوشخلق به باقی نوشت که " می دانسته چنین قراری به بیراهه می رود و چون تا الان از کسی خبری نشده هر کسی برود و برای خودش خرید کند".  برای من فرقی نداشت.
دوباره یکی نوشت که : "من روی قولمان ماندم و الان توی فروشگاهم و دارم خرید می کنم".  باز برای من خوب بود چون همچنان فرقی نداشت. می شد یک بخشی را من به عهده بگیرم هم. شوخی کردم که الان فلانی رفته برای خودش خرید کند ولی ما می توانیم هنوز یک کاریش کنیم به هر حال. باقی در حال اعلام اینکه هر کدام در چه موقعیتی هستند و در حال خرید نعنای تازه، لیموی سبز، شکر قهوه ای... بودند که بدخلق ماجرا، نوشت که : نخیر. هنوز خرید نکرده. چه باید بخرد؟ از چه مارکی؟
نوشتم برای فلان کوکتل بسار محصول خوب است اگر دم دستش باشد. 
نوشت که از آن برند متنفر است. عق می زند. بالا می آورد.
نوشتم توی کوکتل اصلا مزه ها تفکیک نمی شوند که او بداند چی دارد می نوشد ولی حالا که اینجور است، هر چه دلش میخواهد و باهاش حال می کند برای ما هم فرقی ندارد.هر چی خودش خواست بخرد.
یکهو دوباره نوشت : در هر حال، من فلان چیز را نمی خرم. گفته باشم. مثل تو که شراب سفید نمی توانی بنوشی. درکش خیلی آسان است. من این را دوست ندارم!
همه داشتند می خواندند همزمان. کسی جوابی نداد. شراب سفید ننوشیدن من داستان مفصل ناشادی دارد. دوستان نزدیکم می دانستند. منصفانه نبود و دلیلی هم نداشت اینجور نوشتن. خشن و غریبه و غیرلازم بود.
نوشتم : آسان بگیر. من که گفتم هر جور و به هر چه ترجیحت است ، همان کار را بکن. از چیزی عصبانی هستی؟ چیزی شده؟
نوشت : نخیر. حتما که نباید اسمایلی گذاشت. تو در سکوت میخوانی فکر می کنی برای خودت...
جواب ندادم.
یک ساعت بعد، لابد آب خورده بود یا قدمی زده بود. نوشت که چیز دیگری لازم هست؟ کسی جواب نداد.
نوشت : یخ خرد شده به مقدار کافی داریم؟ کسی جواب نداد.
تا غروب سعی کرد. باقی یک چیزهایی نوشتند و من نه.
برای آماده شدن و رفتن به مهمانی؛ اولش کمی پکر بودم. حرکت کردم اما به قدمهای آهسته که یک قطار را هم از دست دادم. اینجوری شد که بقیه دلواپس شدند که نکند من نروم؟ پیغام پشت پیغام که کجایی. من واقعا در راه بودم. اینقدر هم دیگر نازک نارنجی نیستم ولی خب. در این مملکت خط قرمزها را می شناسند حتی اگر رد کنندش. فهمیده بود. فهمیده بودند چرا سکوت کردم. ولی به اشتباه فکر کرده بودند نمی خواهم بروم. لباس قرمز بر تن منتظر قطار دیدم یکیشان نوشت: ما همینجور صبر می کنیم که تو بیایی و کوکتل ها را راه بیندازی. بدون تو نمی شود. نوشتم توی راهم نگران نباش.
ورود که کردم، در آن خانه خیلی شلوغ، دوازده جفت چشم من را می پاییدند با یک جور نگرانی دوست داشتنی. بدخلقمان هم در بینشان. از دور دست تکان دادم که خوبم. یکی از دهانش پرید: جدی؟ نگران بودم نیایی. بغلم کرد محکم
همچنان اما از نگاه پرهیز می کردم. ته دلم خراش داشت. قصه شراب به اسم ساده بود. دوستم می دانست. بی دلیل زخم زده بود.
یکهو خودش آمد. بازویم را گرفت. گفت : منتظرت بودیم. تا آمدم حرف بزنم انگشتش را گذاشت روی لبش که : هیس . می دانم. بگذر ازش. می دانم. بعدا فهمیدم چی گفتم. 
دست روی بازویم، آنجوری که آمد از ته اتاق به سمتم، آنجوری که تمام شب حواسش بود، آنجوری که حواسش بود، یاد همه شرابهای سفیدی که نمی شود نوشیدشان چون که : قصه ای بلند و ناخوشایند؛  از یادم برد. 
خط قرمزها را که رد می کند کسی، کاش بلد باشد نشان بدهد که متاسف است و میل به ترمیم دارد. مثل او که بلد بود.

دم صبح که سپیده می زد و آسمان صورتی بود، چهار آدم نیمه هشیار و آواز خوان، از در خانه هنوز شلوغ زده بودند بیرون. یکیشان من بودم...
 نزدیک خانه ام یکیمان به دیگری می گفت دیر ِ دیر، دیدار ما تا آخر هفته دیگر.

عنوان دیگر این پست می تواند: عذرخواهی با طعم موخیتو و کامپاری بیست و پنج نوامبر باشد

5/14/2015

پیشخوانها و گیشه ها

خدمت تمام آنهایی که تا چیزی به چشم و گوششان نامتعارف می آید، تا حرفی از "بودن" می شنوند ناآشنا با آنچه خودشان بلدند، تا یک رفتاری یا حسی یا کنشی یا آرزو و عملی به نظرشان خیلی غلیظ یا خیلی دراماتیک یا خیلی دگراندیشانه یا رویایی یا غیرواقعی می آید فوری از جیبشان جمله " همه اینا مال تو فیلمها و کتابهاست" در می آورند و مثل برچسب سکوت می زنند روی دهان طرف مقابل که دیگر چیزی بیش نگوید تا نشوند؛ 
خدمت تمام این عزیزان عارضم که اتفاقا این فیلمها و کتابها را برای من و شما ساخته و نوشته اند که ببینیم و بخوانیم و آن جور دیگر را دیده باشیم حداقل دست مردم! می دانید؟  کارگردانها و نویسنده ها هم اتفاقا از همین می ترسیده اند که کسی فقط جلوی دماغش را دیده از دنیا برود. برای همین از هر جا و هر شکل و هر گونه که دستشان رسیده؛ خلق کرده اند و گذاشته اند آن جلو روی پیشخوان کتابها و پرده سینما. خیلی درشت و خیلی دردسترس و ترجمه شده به همه زبانها و با زیرنویس. خلق کرده اند بارها و بارها تا شمایی که فکر می کنی کارت همینجوری با همین فرمان خودت خیلی درست است، یک وقتی ببینی یا بخوانی که لزوما اینجور نیست چون کاردرست تر!های دیگری در قالب قهرمانها و شخصیت ها و مخلوقها، در کلمات و در تصاویر وجود دارند و جور دیگری کلا تفکر و تعامل و زیست و همزیستی می کنند و راستش اینکه توی فیلم و کتاب ساعتها ازشان حرف و تصویر ساخته می شود دقیقا طعنه به من و شماست که فکر می کنیم چون اینها واقعی نیستند و دنیای واقعی لزوما باید خیلی گه تر باشد، پس ما همینیم که هستیم چون تهش را درآورده ایم و جگر خودمان را باید رفت همیشه.
خلاصه که این را در نظر داشته باشید بد نیست.

5/06/2015

In meinem Kopf ein Universum

لورنا با دامن بلند راحتی که گویا مال جوانی های مادرش بوده، با چهار حلقه در گوش و یک حلقه ظریف نقره ای در بینی و یک خال کوبی شکل یک کبوتر کوچک جایی میان کتفهایش معتقد است :
''دنیا تمام و کمال متعلق به زنان مجردی است که دهه سی ام زندگیشان را می گذرانند'' 
سر ناهار با بشقآبم که بقایای ماکارونی پریشب تویش ماسیده بود، در جوابش گفتم که در کشور من، بدون احتساب استثنا که همیشه برای هر پدیده ای وجود دارد، کسر عظیمی از جمعیت چنین حرفی را باور ندارند. تجرد که جای خود، تجرد دهه سی و چهل و پنجاه و بالاتر چیزی نیست که دستکم زنانی را که من می شناسم شاد کند و مدتها شاد نگه دارد. خانواده هاشان و دوستان و غریبه و آشنا به کنار اصلا.
جواب داد: 
فکر میکنم به این ترتیب درسواحل اسپانیا، زندگی واقعا شادتر و راحت تر باشد. چون من از توی کله خودم حرف می زنم و توی کله من واقعا درها تا ابد بازند ..


4/28/2015

* امروز اولین روز از بقیه زندگی من است

زن آرایشگر برعکس همه آرایشگاههایی که در ایران رفته بودم ایراد خاصی نداشت به بافت و سلامت گیسم. حتا از نژاد ایرانی و پرپشتی زلفهایشان حرف زد. طبق عادت ایران پرسیدم به نظرش زیر این موها مریض است؟ موهای دوستم این شکلی نیست چون. دوست روبرویم ایستاده بود و لبخند زد. زن آرایشگر گفت موهای شما دو قصه جداست. او از ساحل مدیترانه، تو از خاور میانه. همه داستانتان فرق میکند موها که جای خود. 
چندین بار چک کرد که مطمئن باشم آیا میخواهم که گیس تا نزدیک کمرم را بچینم؟ مطمئن بودم. دلش نمی آمد. من اما میگفتم کوتاه تر. کوتاه تر ... آخرش باز فکر کرد حیف بوده لابد. دلداری ام داد: دو ماه دیگر بلند میشود.
آمدیم بیرون. دوست با دوربینش هی عکس میگرفت که چه تغییر زیبائی کردی. چندین بار تاکید کرد: یک ساعت طول کشید تا آن همه مو را کوتاه کند! اگر من بودم ده دقیقه ای کار تمام بود. شما ایرانی ها ... حیفت نیامد؟
گفتم من یادم نیست بار آخر که موهای کوتاه داشتم دقیقا چند ساله بودم و چرا داده بودم همه کله ام را تیغ بزنند. عصبانی بودم یا عاصی بودم یا چی بود. آن روز این موهایم را که باور کنی یا نه دو برابر حجمی بود که امروز دیدی، جمع کرده بودند توی کیسه برای کلاه گیس.
از آن موقع تا امروز سالهاست که من این شکلی ام. منی که همیشه از یکنواخت بودن ترسیده ام. آنقدری که هی حواسم را پرت کرده ام که نترسم. بعدش دیده ام در دام یکنواختی زندگی میکنم و حواسم پرت است. 
گفت : شاید اینطوری بهتر باشد. حالا یک تاریخی داری که از نو شروع کردی دوباره. نمادش هم همین موهایت. گفتم دقیقا نمیدانم. نمیدانم شروع است یا پایان است یا ادامه است اما هر چه هست، من شبیه دیروز نیستم و همین قدرش  یعنی که دارم  طبق قوائد خودم زندگی میکنم.
 
* یک جمله بود از فیلم بازگشت طولانی. شاید دیدنش مناسب سن آن کودک کم سالی که بودم نبود؟ اما هر چه بود از همان زمان تا خود حالا عاشق آن فیلم و آن آدمها و آن کلبه و آن کیفیت دوردست عشق ورزی ماندم تا همین الان


4/18/2015

6 feet under

تصور اینکه ما چقدر می توانیم تغییر کنیم، ترسناک است...