5/05/2018

Dare to not fit in...

همرنگ جماعت نبودن، شجاعت بسیاری می طلبد 

4/13/2018

A time to dance, a time to die

شهر استغاسبورگ در فرانسه؛ که از دید من یکی از زیباترین شهرهای جهان است، منطقه ای دارد به نام "فرانسه کوچک"، مملو از کافه های دنج، مينياتورهاي بصری، خانه های رنگی کنار هم با انعکاس چراغهايشان در رودخانه جاری میان شهر. اما اینها تنها توصیف برای این منطقه نیست.
صدها سال پیش، از خانه ای در همان حوالی، خانم تروفیا می آید بیرون و بی مقدمه، درسکوت و بی وقفه شروع به رقصیدن میکند. ساعتها می رقصد و مردم می ایستند به تماشا. سپس چند نفر دیگر به او می پیوندند. چندین روز رقص و پایکوبی مدام، توجه باقی مردم شهر را جلب می کند و هر ساعت از شبانه روز به تعداد رقصندگان اضافه میشود، به سرعت در میدان اصلی شهر، گروه بزرگی از مردم در سکوت در حال پایکوبی شبانه روزي هستند تا جاییکه شهردار دست به دامن پزشکان و خادمان کلیسا میشود. توصیه میکنند که برای خاتمه دادن به ماجرا گروهی خنیاگر برای همراهی مردم دعوت شوند تا جریان رقص گروهی با اتمام موسیقی ختم به خیر شود، حتی برایشان یک سن بزرگ تعبیه می کنند با فرض اینکه جنون رقص صرفا با رقص بیشتر درمان خواهد شد. ایده ای که در عمل، نتیجه عکس می دهد و هر هفته چندین نفر از رقصندگان بخاطر گرما، حمله قلبی و ضعف مفرط می ميرند. تعداد مردگان فراگیر می شود. نامش را می گذارند "طاعون رقص". بزرگان شهر آشفته می شوند. دیگر برای رقصندگان مجازات تعیین میکنند، مردم گرمازده رقصان تا پای جان را به کنار رودخانه می رانند، دستگیرشان می کنند، افاقه نميکند. چند ماه میگذرد تا جنون رقص با مرگ آخرین رقصنده پایان میگیرد.
داستان آنقدر بار دراماتیک دارد که افسانه می نماید درحالیکه مدارک کلاسه شده متعددی دلالت بر وقوعش دارند. نقاشی ها و طراحی های بسیاری هم از این اتفاق موجودند. اغلب، افراد رقصانی را به تصویر کشیده اند با چهره هایی جدی و  مغموم. حس غریبی دارد دیدنشان.
تا امروز تئوری های زیادی برای یافتن دلیل واقعی این اتفاق طرح شده. دلایل متعدد پزشکی، روانشناسی، حتی گمان رفته که ویروسی ناشناخته سبب این پدیده بوده. دلیل واقعی اش هم لابد یکی از همينهاست.
اما فراتر از همه دلایل، این داستان مرا یاد خودمان می اندازد. یاد خون و خوی ایراني که واميداردمان در همه حال برقصیم. از اوج سالهای جنگ تا سیاه ترین روزهای تحریم ما مردمی هستیم که رقصیده ایم پا به پای زندگی. در کنار همه ناکاميها، به هر بهانه ای، از جشن تولد همشاگردی و عقدکنان رفيقمان گرفته تا شب صعود به جام جهانی. حتی گاه سوگ و فقدان هم می رقصیم که از دید من نواختن دمامه نزد جنوبیها، همان تجمع شان، حرکات هماهنگ دستها و پاها به وقت غم، حتی آیین چرخاندن علم، خودش نوعي رقص است. رقصي غمگين.
همانجور که مقاومت سالیان و سپس قیام سياهپوستان علیه برده داری منحصر به سخنرانیها، تظاهرات و سلاح گرم و سرد نبوده که بخش عمده ای از آن مرهون رقص های دستجمعی است. ما هم رقصیده ایم. از سالیان دور. بی وقفه. گیرم شهردارمان را بخاطر تماشای رقص دخترکان شهر از کار برکنار کنند. گیرم طبق معمول: بریزند و بگیرند و ببرند. ما مانده ایم و رقصان طاقت آورده ایم. کاش باران پربرکتی ببارد، عطش بعدش را بشوید. کاش نسیم خنکی بوزد، در خنکايش بیاساييم. کاش از فرط رقصیدن نمیريم.




4/06/2018

نقش گنگی رو غبار پنجره

در انگلیسی برای "دلتنگ شدن شديد برای موطن/خانه" واژه هست: Homesick، معادل آلمانی اش میشود: Heimweh. ولی برای صورت معکوس این دلتنگی واژه خاصی نیست در حالیکه در آلمانی برای آن هم واژه داریم: Fernweh، به معنای "دلتنگی برای جایی دور که شاید حتي نمی دانیم کجاست، میل شدید به رفتن. در فارسي می شود همان "جاده اسم منو فریاد میزنه". من بعد از اینکه زبان آلمانی خواندم تازه فهمیدم آن همه سالهای نوجوانی و جوانی، بیقراری هایم اسم داشته. 
باز هم خواب دیدم دوباره دارم از این مهاجرت دومم هم مهاجرت می کنم. این خواب هر بار به شکلی تکرار می شود. این بار تنها همراهانم، مرد و کودکم بودند. در خواب داشتیم از همه چیز خداحافظی میکردیم. از گلهای توی باغ تا کتابها، همسایه ها، حتی از سریال پایتخت که این شبها تماشا میکردم. جایی در خواب روبروی خودم نشسته بودم و به خودم ميگفتم تو را چه میشود آخر؟ کجا می روی باز؟ دیگر کم مانده از این کهکشان بروی بیرون...!
بیدار که شدم دیدم انگار زخم کهنه این دل کندن و بریدن، باز سر باز کرده.
من در ابتدای مهاجرتم آنقدر ذهن و دستم مشغول بود که دلتنگی خاصی نداشتم. کلی کار داشتم برای تنهایی ساختن یک زندگی جدید و این آنقدر وقتگیر بود که خيلي راحت دوری را پذیرفته بودم. زود عادت کرده بودم که من یک روال زندگی جدیدی دارم که حالا با وب کم و اسکايپ و ایمیل و تلفن، به زادگاهم وصلش میکنم تا سفر کوتاه بعدی و فرصت دیدار.
گذشت تا روزی که برای اولین بار، حس کردم آدمهای دیگر هم دارند زندگیشان را میکنند و جای من خالی نیست. این برایم شوک بزرگی بود. از دور به جای خودم.نگاه میکردم که انگار خالی بودنش عادی شده بود. بهانه، جشن ازدواج یکی از نزديکان بود که ديگر حتی به من خبرش را هم نداده بود چه برسد به دعوت. دیدم زندگی بدون من، همانند پیش جریان داشت، بدون خلل. این من بودم که دور شده و پذیرفته شده دوری اش. من بودم که خیلی وقتها نبودنش توی ذوق نمی زند ديگر. بعد تک تک مناسبتها آمدند و رفتند. عیدها، جشن ها، بیماری ها، سالروز تولدها، به دنیا آمدن ها، از دنیا رفتن ها،... من فقط افعال را به شکل ماضی می شنیدم با تاخیر. با تاخیر احساسم را به واقعه بروز میدادم. دیگر حالم خوب نبود. 
 اولش زیاد گریه کردم. کمی طول کشید تا اين واقعیت را باور کنم، بپذیرم، و به آن خو کنم. بعد، خیلی جدی تلاش کردم لباس قربانی نیازمند به دلسوزی نپوشم.
تلاش کردم وقت دورهمي ها، شادی ها، جشن ازدواج و تولدشان، اینجا سرم گرم باشد. حتی با جمعی جشن بگیرم من هم. وقت غم و فقدان هم رسید. بار اول، دوري کشنده بود. بعدتر یاد گرفته بودم که شمع روشن کنم، حلوا بپزم و سوگواری کنم پا به پایشان گیرم با اختلاف ساعت. 
اینجوری ما؛ هر دو سوی ماجرای مهاجرت، یاد گرفتیم که همزمان در دو دنیای مختلف باز کنار هم باشیم، دور ولی با هم زندگی کنیم.
اینها اصلا آسان نیست. من زیاد تمرین کردم و با آزمون و خطا زندگی عادی در مهاجرت را به خودم آموختم. زندگی عادی از این منظر که حرف مشترک داشته باشم با آدمهای خانه و نزدیکان در وطنم. که مکالماتمان جایی قطع نشود، مناسبات از یاد نرود، آئینهای مشترک انجام شوند کماکان. و البته که همه چیز عادی هم لزوما عادت انسان نمی شود وگرنه خواب خداحافظی های دوباره و وداعهاي سخت، از کجا می آید؟ 
به دلیلی عزیز، خیلی دوست داشتم ایران باشم امروز. میسر نیست. امروزم نیازمند مداوا و التیام است. باید عصری حتما بروم نان تازه بخرم. قهوه دم کنم. به گلهای ماه آوریل باغ برسم. برای بچه شام بپزم. آویز برای حوله بخرم، شاید یک گلدان نو. دل آدم به این چیزها خوش نباشد به چه خوش باشد؟ 


3/21/2018

تن تیره همچو زاغی و جهان، تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا

 سال پیش سر سفره نوروز، در دلم گفتم کاش بهار دیگر جنینی که در دلم می بالد در آغوشم باشد، پروژه فرساینده خانه به سرانجام رسیده باشد، زیر سقفم آرام گرفته باشم. بعد سال آغاز شد و چنان روی دور تند گذشت که هنوز گیجم.

غافگیر شدم وقتی صدای سرنا آمد. حتی پای سفره نبودیم چه برسد به نیت کردن. بیرون برف می بارید. داشتم با بچه سر و کله میزدم که آرام بگیرد لحظه ای و بيدمشکهاي سفره را به حال خودشان بگذارد. دوربین باطری تمام میکرد و هنوز یک عکس سه نفره که تار و محو و کج نباشد نداشتیم حتي هنوز کنج "عکس خور" خانه را پیدا نکرده بوديم.
دیرتر جلوی صفحه موبایل عید دیدنی کردم، بچه نگاه میکرد، برایش بوسه می فرستادند به نوبت. خانه مادربزرگم دوباره زنده و شلوغ بود گیرم آدمها به جوانی گذشته نبودند و کودکی نمانده بود که بین اتاقها بدود.

سالهای زندگی در دیاری دیگر، به من صبوری آموخت. در لحظه بودن، در حال زندگی کردن، غم را فرو بلعیدن و انباشتن تا وقت تکاندن و شستنش. یک دوستی به من گفته بود خوش به حالت، تو همیشه لبخندت سر جایش است. فکر کنم جدای صفحات اینترنت که مستمر از بهترین حال آدم خبر می دهند و از اوقات تلخ و سرد زندگی ها تصویر ندارند، لبخند عین یک ویترین پر زرق و برق ،دیگران را به این نتیجه می رساند که همه چیز همواره عالی و در اوج و بی خلل است. فکر عبث.
من نمی توانم شکوه و شکايت کنم از دوری، وقتی خودم فرزند آن خانواده ام که همواره منتظر و چشم به راهند. من نمی توانم همواره از خودم، حالم، آزردگی، دلتنگی و دلخوریهایم بگويم وقتی در جهان غمهاي فراگیری هست از آدمهای زنده سوخته در کشتی، در برج، در هواپیما، در پایتختهای سقوط کرده.
 من صرفا در جهان شخصی خودم "هستم" و احوالم برای تنی چند مهم است. پس زندگی را به هر ترفندي تاب می آورم. گاهی به سبزه ای نورس دل می بندم. گاهی به آفتاب، چند ماه هم هست که گردن کودکم را بو میکنم و دلم از دوست داشتنش می لرزد. گاهی شیرینی می پزم. موهای مرد را کوتاه میکنم. به دوربین تلفنم خیره می مانم و حرف میزنم از روز و شبم. در کنار تمام اینها، همچنان که لبخند هست، هر غم "آبی و خاکستری و سیاهی" را می بلعم. انگار به عمق چاهی ژرف. بعد، هر از چندی، صبحی خلوت یا نیمه شبی ساکت، حتي بدون حس بیچارگی و دلسوزی برای خودم، گریه میکنم. طولانی. اندوه انباشته و فروخورده، چون مذابی روان می شود. تهی می شوم. روحم جا باز میکند. خواب میروم یا برميخيزم به ادامه روز. این ترفند من است برای ادامه دادن و برخاستن و لبخند زدن.

روزی که وقتش برسد، به دخترم خواهم گفت از گریستن نهراسد، خجالت نکشد. نترسد. ابزار گریستن به همان کارآمدی لبخند است در نژاد انسان. فقط باید بداند کدام را بیشتر و کدام را کمتر استفاده کند. کدام را در عمقی بیشتر نگه دارد که با ترحم، دلمردگی و تلخی و حس ترسناک راه به جایی نداشتن اشتباه نگیردشان.

در اولین شب از سال جدید خورشیدی، یک عکس از بین دهها، همانی بود که بايد. هر سه نفرمان نشسته نزدیک به شمعهای روشن، حواسمان به بيدمشکهاست، بی حواس می خندیم. وقتی عکس را دیدم، فکر کردم اینهمه سال پای هفت سین ها چه آرزوهای مختلفی داشته ام. به ندرت اما تصوير تحققشان را دیده ام. خیلی به ندرت. و این عکس را باید در اولین فرصت قاب کنم. 



3/16/2018

"وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد"

یکی دو روز اخیر تلخ بودم. حالا مال هوای ابري ماه مارس اینجاست که باید فروردین من می بوده، یا یاد آفتاب مايل اسفندماه تهران، یا برای سبزه ها و بيدمشکهاي گلفروشی آقای نصیری و رسم پیاده روی روز قبل از آغاز بهار با مادرم وقتی گیلان خود بهشت است... از سر هر چه بود تلخ بودم که به بچه نه ماهه ام گفتم برود خودش سر خودش را گرم کند! و صدایم را هم سر مرد بلند کردم.
صبح امروز دیدم نه. اینکه من نیستم... اينکه رسم و راه من نیست آن هم وقتی بهار از جاده می رسد و بارانهای گهگاه و گرگ و میش آسمان و رنگين کمان، گواهش.
صبح زود ، بدون کلامی، بچه را در لباس مخمل خوابش به خودم فشردم. نوک بینی صورتی رنگش را بوسیدم، ذوق کرد. گونه مرد را نوازش کردم و گره ابرویش باز شد که "قهر نیستیم". از خانه زدم بیرون. اول رفتم به شیرینی فروشی خیابان سی و چهار که انگار دنج ترین و قدیمی ترین و امن ترین ساختمان شهر است بسکه از آن بوی زندگی می آید: عطر نان تازه، وانیل، تخم آفتاب گردان، قهوه... خانم مونقره ای نانوا پرسید: امروز بدون بچه آمدی؟ گفتم بله، مرخصی ام. 
می شد قهوه ام را در خانه بنوشم، اما دلم میخواست امروز یک نفر دیگر برایم قهوه دم کرده باشد. بعد چند نان تازه برای هر سه نفرمان خریدم، لثه های بی دندان بچه و ذائقه مرد را هم از یاد نبردم. عطر نانها در اين صبح بارانی انگار دلپذيرترين نوید بود برای "هنوز زنده بودن". به آقای مسنی که در را برایم نگه داشت، گشادترين لبخندی که سراغ داشتم زدم، پاسخ داد: صبح متعالی.
در راه، پشت بخار قهوه به برگهای نورس نگاه کردم، به چمنهای تازه رسته خیس، به شکوفه ها. 
آرایشگاه باز بود. خوشرو بودند همه هر چند که عید آنها نبود و کسی نمی دانست حال و هوای نوروز چیست. وقتی خانم آرایشگر سرم را ماساژ می داد، به آراسته بودن زنانه فکر میکردم که هر سال این وقت در ایران رونقی چند برابر دارد. کار موهایم که تمام شد، خانم مسنی از بین مشتریها از مدلشان تعریف کرد، بهانه شد که بلند بخندم. سبک بود دلم.
توی راه برگشت، به این فکر میکردم که من در هر سرزمینی که بودم، چه تنها و چه در جمع، همیشه توانسته ام حال خودم را بهتر کنم. خواه با کوتاه کردن مو یا خریدن بستني. خواه با امتحان کردن کفش یا کاشتن نهالی کوچک. حتی با حرف زدن با رواندرمانگر. هر چه و هر وسیله که اقتضای زمانش بود. این توانايي از کجا آمده نمی دانم. صرفا مطمئنم کسی به من نگفته بود چگونه و چه زماني برو و فلان کار را کن که حال خودت را خوب کنی. اما از هر کجا که به من رسیده، باعث شده من آغاز هر فصل را پاس بدارم، بهار که جای خود. گیرم که پدربزرگم را حول و حوش همین روزها از دست دادم و دریغ اينکه بالای سرش نبودم. گیرم که روزگار مدیدی است از بهارها و ناهارهاي دستجمعی عید ايران دورم. گیرم که بارها شده تحویل سال و سیزده بدر را تنهایی و در خلوت اما به تمامی صرفا برای خودم و هوای خانه ام برپا کردم.
امسال برای دخترکم اولین هفت سین عمرش را می چینم به این نیت که هرجایی زندگی کرد، عید مادرش را از خاطر نبرد و به این قصد که زیر هر آسمانی زیست و روزگارش هر سمتی که چرخید، مثل مادرش بلد باشد خودش حال خودش را بهتر کند. یاد بگیرد دست نوازشش اول روی سر خودش باشد که مهربانی با خویشتن، سرآغاز دوست گرفتن زندگی است.

@November25th

3/09/2018

به قول حمید هامون: انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد. در اوج خواستن نمی خواهد...در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد....

"Love rests on two pillars: surrender and autonomy. Our need for togetherness exists alongside our need for separateness."

-Mating in Captivity


 عشق بر دو ستون تکیه زده:  سرسپردگی و استقلال. نيازمان به با هم بودن، موازي است با احتياجمان به جدایی

از کتاب جفت یابی در زندان

2/14/2018

برای مادر ف، که لابد هنوز خاطرش آسوده نیست

در فامیل هر کسی یک سری آدم دلواپس وجود دارد. بین خویشان سببی ما، مادر ف، یکی از بزرگترین دلواپسان خوشبختی من بود. شخصاً از خروجی زندگی ف، تنها چند عکس با آرایش خیلی غلیظ در لباس شب و خبر ازدواج منجر به مهاجرتش به آمریکا و شغل خانه داری اش در اختیار من بود چون کلا زندگي اش محلی از اعراب زندگی من نداشت. این در حالی بود که مادر ف دورادور اما به دقت مراحل بدبختی و خوشبخت نشدگی مرا دنبال میکرد. مادرم را که میدید چندین بار روی آرزویش برای "بالاخره خوشبخت شدن" من تاکید می ورزید و سر تکان می داد. خوشبختی هم مسلما از دید مادر ف، این بود که من هم مثل دخترش موفق شوم تا آن شوهر را بیابم که مرا ببرد آمریکا، آنجا خرجم را بدهد تا من بتوانم تا لنگ ظهر بخوابم و باقی را به تلفن بازی و آرایش و خانه داری بگذرانم، و دعای "کاش دخترخانم شما هم بالاخره خوشبخت بشه" در حقم مستجاب شود.

همزمان با نگرانیهای مادر ف برای سرنوشتم، من مشغول زندگی کردن بودم: جزوه می نوشتم، سر کلاس زومبا مربی از من میخواست کنارش و مقابل گروه بایستم، رقص ليندي هوپ یاد گرفتم، خانه گوته و شیلر و ميرو و قدیمی ترین دانشگاه دایر جهان را از نزدیک دیدم، با کروز مسافرتی رفتم در دل اقیانوس و زیر نور ماه خوابیدم، وافل بلژیکی و قهوه آيريش را امتحان کردم، مردی عاشقم شد و برایم در خیابان گریست، مردی وقت خداحافظی به من نامه دستخطی نوشت و گریستم، در جمعی تنها ایرانی من بودم و با آهنگ نوش آفرین برایشان رقصیدم، با تیم برجسته تحقیقات پزشکی همکاری کردم، در حد تامین معاشم پول درآوردم، هر دو رساله ام چاپ شد، گاهی به یاد پدربزرگ و مادربزرگم حلوا پختم، همیشه هفت سین چیدم، دوستان جاني پیدا کردم که به احترام من نوروز را گوگل کنند و سفید پوش بيایند دیدنم. به مهمانی هاي عصرانه باربيکيو دعوت شدم که ساعت پنج صبح فردايش با جمعی شاد و پای پياده برگرديم. در رودخانه های سرد، در مدیترانه گرم آب تنی کردم. به چندین جزیره سفر کردم، با والدینم چند بار دیگر رفتم مسافرت، کنسرت Roxette و گوگوش رفتم، در هتل های لوکس ساکن شدم، در هاستلهای ارزان جوانان تا صبح با رفقایم خندیدم. بارها خوراک مکزیکی و چینی و هندی ساختم، براوني سوئدی، کیک جنگل سیاه آلمانی و نان نخودچی ايراني پختم. راستش در این سالها من با نهایت شور ممکن یک انسان زنده، زندگی کردم درحالیکه مادر ف داشت به هنوز خوشبخت نبودنم فکر میکرد و سر تاسف تکان میداد و مقابل خوشبخت نبودگي من در دلش برای بخت ف قند آب ميکردند.

عید ایرانی نزدیک است. حدس میزنم هنوز که هنوز، دلواپسانی به ازای سبد هر خانوار ایرانی وجود داشته باشند که نگران ازدواج، زاییدن، فرزند دوم، جنس فرزند سوم، یافتن شغل، پایان خدمت، شمار ترمهاي تحصیلی، جواب ویزا، جواب کنکور، .... آدمهای دیگری هستند. اگر از نوروز، چنین رسم زیبا و کهنی، صرفا به خاطر وجود این افراد متنفرید، پیشنهاد میکنم به جای "بد گفتن به مهتاب هنگام تب" فکری به حال خاموش کردنشان، فاصله گرفتن خودتان یا یافتن پاسخی درخور کنید. خانه آخرش باور کنید بهشت هم به منتش نمی ارزد چه برسد ادامه معاشرت با کسانی که خاطر آدم را بی جهت مکدر میکنند خاصه در بهار. فاصله بگیرید. از آدمهای مسموم بی خاصیت دوری کنید. 
اگر هم خودتان از دلواپسان فامیل هستيد پیشنهاد میکنم تا الان که گذشت، باقی عمرتان بیایید و باقی را ول کنید. دانستن جزئیات زندگی و سرنوشت آدمهای دیگر کمکی به حال شما نخواهد کرد. عمر شما و آنها، کوتاهتر از آنی است که گویا فکرش را می کنید و خب بسیار تفريحات/ شغلها/ فعالیتهای جالبتري وجود دارد که گویا شما از آنها بيخبريد که اینگونه چسبیده اید به جمع آوری اطلاعاتی که معلوم نیست چرا باید داشته باشید.

2/10/2018

در دوران دانشجویی ام در تهران، گاهی از خط اتوبوسی استفاده میکردم که مستقیم از میدان آزادی تا تجریش میرفت. وقتی چندین دستگاه اتوبوس جدید جایگزین آن قراضه های دهه چهلي شد، دیگر تاکسی را بیخیال شدم، اتوبوسها واقعا قابل قبول بودند. کمی بعد دربي شد. روز بعدش بود که وقتی سوار شدم فکر کردم لابد هنوز خوابم! اتوبوسی که تنها چند هفته از عمرش می گذشت تبدیل شده بود به یک تانک نيمه سوخته. صندلیها پاره، شیشه ها پر از ترک، روی دیواره هایش پر بود از فحشهای مستهجن به دروازه بان و مربی و غیره، آن هم وقتی دولت بعد مدتها بودجه اش را رسانده بود که چند دستگاه اتوبوس بخرد. حالا گيرم بعد از مدتها، اما اتوبوسها نو بودند، و مال همه. بعد یک سری آدم ریخته بودند بخاطر نتیجه يک بازی فوتبال کلک همان چند وسیله تر و تمیز موجود را برای هميشه کنده بودند انگار دیگر هرگز قرار نیست گذرشان به همان وسائط نقلیه بیفتد. 

دانشگاهمان در قطب، دو کافی شاپ بزرگ داشت با انواع قهوه و ساندویچ و کیک که خب برای جیب خیلی ها گران بود. برای همین، یک قسمتی هم داشت که میشد آب جوش مجانی بگیری از دستگاه، بریزی روی پودر قهوه یا کیسه چاي که از خانه آورده ای، و حتی کنارش انواع پودر قند و کاکائو و دارچین و هل و کریستال شکر و عسل رایگان فراهم بود. ميم هر روز که روی کیسه چایش آب جوش میريخت، همزمان چندین چیز بیربط و باربط از روی میز کش میرفت و می انداخت توی کیفش. میگفت: باید تا میشه از اینا بکنیم. روي ک تشدید میداد که نشان دهد چقدر واجب است اين کندن. کسی هم ازش نمی پرسيد در کشوری که تحصيلت تویش مجانی است و چون دانشجویی آب بهای آپارتمانت را هم نميدهي، دقیقا کی به تو چی بدهکار است که باید از دانشگاهش هل و دارچين بکّني؟

در اولین سفر مشترکم با مرد، به بهانه اينکه دانشجو و بی درآمد و هيپي مسلک هستم، بلیط قطار نخریدم و به قول اينجاييها " سیاه" سوار شدم. مرد که بزرگ شده در این سیستم است پشت سرم می آمد. این را که دید دوباره برگشت و یک تک بلیط دیگر خرید. هر دو میدانستیم که در ایستگاه یکی مانده به آخر آن خط از قطار شب هیچکس بلیط کنترل نمیکند. نگاه متعجب و مات مرا که دید، گفت: درآمد این شرکتهای حمل و نقل از بخش خصوصی است. باید حمایتشان کنیم که روی پایشان بمانند. خرید و فروش همین بلیطهاي ساده باعث میشود خدماتشان بهتر شود، مثلا از امسال همه ترن های درون شهر کولر دارند! خجالت کشیدم.

یکی از معروفترین عکسهای تاريخ، از جنگ جهانی دوم زن و مرد سالخورده ای را نشان میدهد که روی تلّ خرابه خیابان مقابل ويرانه های خانه شان خم شده اند و دارند آجرهای سالم مانده را جدا میکنند و در گوشه ای می چینند. تقابل کهنسالی، ويراني و ميل هنوز سرزنده به بودن و ساختن، شاهکار ساخته از این عکس. 

 ناامید کننده و بسی خشم آور است اگر ببینی تو شهروند شرافتمندی هستي که تقریبا هیچ مزیت خاصی از مدنیت نصيبت نميشود، بعد فرضا سود قلنبه ای از باندبازي فلان موسسه یا بازدید فلان زيارتگاه یکهو میرود توی جیب پسر و دختر آقا و خانم فلانی. فساد سازمان یافته آن هم در مقیاس يک کشور، وقتی حتی زنجیر انوشیروان هم به جایی آویخته نباشد که بروی و فریادی بکشی که صدای معترض هر شهروند در هیاهوی سیاست گم است، بسیار خارج از طاقت و دلسرد کننده است. درست. اما آیا این واقعا سبب چنان میلی است به تخریب و غارت، به صدمه زدن آن چیزی که متعلق به همگيمان است؟ چرا نوک پرگار این خشم باید خود ما را نشانه بگیرد؟ آخر چطور میشود وضع راه و ترابری مملکت این باشد ولی همان چند دستگاه معدود حمل و نقل را هم بزنند و بشکنند؟ کجای کار غلط است که علیرغم آنهمه شعار هفته و شعر و نثر در مدح نیکي و درستی و راستي در کتب درسی، باز تفريح جمع کثيري سنگ پراني به گنجشکها و سگها و قطارهاست، باز هنگام اعتراضهای خياباني سطل های زباله، درخت و کیوسک و باجه تلفن است که می سوزانند؟ با چه دلی وقتي دانشگاه پول شهریه اش را بی کم و کاست میگیرد که باید از همان پول میز و نیمکت بخرد، باز افرادی هستند که روی همان میزها کنده کاری بندتنباني میکنند؟ این افراد، همین خودمان، دوستانمان، آشنایان و خويشانمان نيستند؟ یا همه آن ميم هايي که با صورت و لباس و قر و فر امروزی، فکر میکنند باید گرفت و کند، از دوست پسر، از والدين همسر، از همسایه، از رئیس، از دولت، از خاک کشور؟ یا شايد اینهمه آدمی که قبلا میم هایی از آنها کنده اند پس حالا فکر میکنند زین پس نباید قربانی عقب ماندن از غافله بود. آیا این چرخه، کمی که گل و گشاد شود، ختم به آن بانک ورشکسته، فلان موسسه اعتباری شیاد، دکل گمشده نفت و مرمرهاي مفقوده آپادانا نمي شود؟ 
از اینهمه توریست ایرانی که سالانه رفته اند لوور پاريس و موماي نیویورک را دیده اند، چند نفر پرسیده اند این انبوه گنجینه ايراني از نیشابور و مارلیک و اصفهان و تهران، چرا و چطور از اینجاها سر درآورده؟

1/26/2018

اوما و لاک صورتی

آلمانی ها به مادربزرگ میگویند "اوما". اینکه چه کسی را می شود اوما صدا کرد یا خير، دقیقا مربوط به نوه دار شدنش است و هیچ ربطی به آن فرهنگ حال به هم زن تخاطب "حاج خانم، مادر، شما که جاي والده ما باشی..." به جای گفتن "خانم" آن هم به هر زن میانسال و سالخورده بی ربط و باربطي ندارد. یعنی اگر کسي یک خانم مسن ناشناس آلمانی را همینجوری به صرف اینکه موهایش سپيد است یا با عصا و به کندی راه می رود صدا کند مادر، چه برسد به اینکه بگویدش اوما، خیلی روراست در این فرهنگ نشان بیشعوری است. 
الان اما داستان من چیز دیگریست. در مورد یک اوماي دورگه آلمانی- اتریشی است که چند نوه دارد. هشتاد و هشت ساله است، بسیار باهوش، با چشمان خاکستری کم سو، که هر چند ماه یک بار شعرهایش در روزنامه شهرشان چاپ میشود. بار آخر همین چند هفته پيش در وصف تلالو چراغهای درخت کریسمس، وقتی نور برف بیرون از پنجره برقشان می اندازد شعر بسیار لطیفی سروده.  

خانه اوما شبیه موزه است. اوما عاشق یادگاری جمع کردن و خرید عتیقه است و هرگز حرفی در مورد اینکه این همه عتیقه را میخواهد چه کند نزده. به جمع آوری کلکسیون به چشم شغل نگاه ميکند و در هر بازار مکاره مهمی این اوست که روی صندلی چرخدارش مصمم میرود و به تعداد عتیقه هایش می افزاید. مثلا کلکسیونی نادر از عروسک های دستسازي دارد که شاید در جهان سه تا از آنها وجود داشته باشد و یکیشان هم در اتاق نشیمن اوست. اوما به کمک پرستارش حمام می رود و وقتی برمیگردد با صورت داغ و چروکش که بوی صابون توت فرنگی میدهد روي صندلی راحتی چوبی اش می نشیند و موهایش را مي بافد و بالای سرش سنجاق میکند. سیاست روز را می خواند.از گذشته حرف میزند، از آینده حرف میزند و از احوال تو سوال می پرسد. اوما صندوقی دارد پر از نامه هایی که روزگار جنگ، فردریک؛ جوانی روس، برایش می نوشته. فردریک در اول هر نامه، اوما را "شارلوته، عزيزترین من" خطاب می کرده. نامه ها به تاریخهای هر دو ماه یک بار مرتب شده تا جایی که با یک سال و اندی فاصله، از آدرسی مشابه دستخطی متفاوت خبر کشته شدن فردریک جوان را به شارلوته زیبا داده و با او همدردی کرده. شارلوته که بعدها، شده اوما.

روزهايي که ف میرود دیدن اوما، از قبل وقت میگیرد. اوما همیشه کیک و قهوه تازه دم دارد و از دخترش میخواهد که کت ف را بگیرد و برایش آویزان کند. اگر با اوما سلفی بگیرید و در مناسبتی تصویر قاب شده اش را هدیه بدهید هرگز نمی گوید"من که درست نمی بینم!" بلکه چون کودکی ذوق ميکند و از دخترش خواهش میکند جزئیات عکس را برایش توصیف کند.
اوما عاشق رنگ صورتی است. فرش ضخيمش، ملافه های معطرش، پرده و رومیزی گرد آشپزخانه چوبی اش، حتی کاشی های حمامش همه صورتی ملايمند. ناخنهای مرتبی دارد که میدهد برايش لاک براق صورتی بزنند. وقتی ف هدیه اوما را شامل شال گردن و گردنبند صورتی مات به او داده، اوما گفته: یعنی صورتی هماهنگ با رنگ لاکم؟ و ف را به گرمی بوسیده. وقت خداحافظي، زیباترین بسته های روبان زده کادویی را در جواب مهربانی و توجه ف به او هدیه داده.


مادربزرگم دلش میخواست خانه اش گازکشي بشود. پدربزرگم سالها مخالفت میکرد. مادربزرگم زمستانهای شمال کنار بخاری نفتي خيلي سردش میشد. یکبار برگشت به من گفت: من تا سال دیگر میميرم. مادربزرگم آن سال و سالهای زیاد دیگری را زنده بود. سال بعدش بود که دید خانه اش گازکشي شده. بعدتر دید که نوه جدیدی آمد. دید که دختر آخری اش عروس شد. چراغ خانه اش هرگز کم فروغ نشد. دورش هیچگاه خلوت نبود. او که از نبودن همیشه می ترسید اما هرگز هم ندیدم که از بودنش عمیقا شاد باشد. چه برسد به اینکه بخواهد با نصب آن بخاری های بزرگ دلخواهش شاد بشود.

اغلب وقتهایی که اوما تحقق آرزوهای آدمهای مورد علاقه ش را به دعا طلب میکند، اغلب وقتی از تصاویر دلخواهش در آینده، یا از جوانی کودکان امروز خانواده اش میگوید، کلامش غم ته نشین حاکی از "دیگر نبودن خودش" ندارد. به عمد جای خودش را خالی نمی داند. از دید سوم شخص آرزو نمی کند جوری که شنونده مطمئن بشود هر چه هست، او دیگر نخواهد بود تا آن آینده متصور را ببیند. 

در خانواده خود من اغلب آرزوها و دعاها، رنگ و بوی وصیت دارد. انگار جایی سندی نامرئی وجود دارد که قطعا طول عمر افراد را دقيق مشخص کرده تا تو مبادا فکر کنی که اگر روزی کودکت بالید، تو زندگیت برکت داشت، خانه ات آباد شد،... مادربزرگ و عمه و خاله ات هم هنوز "هستند" که ببینند. 

قصدم مقایسه نیست. من به تفاوت کودکیها، تفاوت فرهنگها، تفاوت روح و روحيه جاری در ادبیات جامعه خودم و مردمانی که الان بینشان زندگی می کنم آگاهم. غمگین بودن، کم توقع بودن از زندگی، کم خواستن و وجود خود را تا حد امکان کوچک انگاشتن فضیلت بارزي است در ادبیات شرق. خب توقعي نیست که فرضا مادربزرگ باهوش و حساسم، که از ابتدای نوجوانی اسیر ناکامی ها و نرسيدنها و ترس های جدي بوده، در کهنسالی به رنگ ناخنش حتي فکر کرده باشد. من این را می دانم که کودکی و جوانی پررنج، آن حربه ای است که همه زیر بالهایش میتوانند بی چون و چرا و تا ابد غمگین باشند. اما از آن سو، اینجای دنیا هم دست برقضا یک اوما هست که کودکی و جوانی اش زیر بمباران جنگ گذشته، قحطی و گرسنگی را دیده و زیسته، عشق دیرین از دست داده، بعدها فرزند از دست داده، دختر میانسال مجردي دارد که پس از مرگ مادرش بسیار تنها می شود، حتي نوه ای دارد که حال روانش چندان خوش نیست، خودش هم که روی صندلی چرخدار است و هر بار دستشویی رفتنش ساعتی طول میکشد بسکه کند است، اما همین آدم هنوز بسیار زنده است، یک زنده زیبا... در شعرهایش از براق بودن چراغها و زیبایی برف زمستان میگوید، لاک صورتی می زند، برای خودش عروسک می خرد و چشمهای کم سویش را سمت نور میگیرد که کمی بهتر خطوط چهره ات را ببیند. او کسی است که علیرغم همه آنچه به او رفته، هر بار با دقت برايت توضیح میدهد که چرا نباید کیک را در ظرف پلاستیکی بگذاری و جلوی تنفسش را بگیری...

1/22/2018

از قلبها و قهوه ها

خاطرم هست اولین کنفرانس بزرگي که به عنوان ساينتيست رفته بودم، اسم و عنوان چاپ شده ام در کتابچه سمينارها صرفا دهان پرکن بود، چون خودم که تازه از کشوری به کشوری دیگر مهاجرت کرده بودم، هنوز در محل کارم حتی جای وسایل را هم بلد نبودم چه برسد به مهارت و غیره، و خب حساب بانکی ام هم تقریبا خالی بود. آنقدر بی تجربه بودم که حتي اطلاع نداشتم می توانم درخواست برگشت هزینه های سفر و اقامتم را پیش از سفرم بدهم نه که منتظر باشم پس از پر کردن فرمها و ارائه بلیطها پولم را پس بگیرم. این بود که بعد از خرید بلیط و رزرو هتلی که پیشنهاد رئیسم بود، تقریبا هیچ پولی نداشتم جز آنچه پیشبینی میکردم اندازه خریدن چند وعده غذای ارزان کفاف ميدهد...
صدها تن محقق از سراسر جهان، هر پنج سال يکبار جایی گرد هم می آمدند و آن سال مقرشان برلین بود. کنفرانس ما در  همان مقري بود که ماجرای معروف کنفرانس برلین و زن ایرانی لباس زیر به دست که داد میزد اقای خاتمی آزادی زن این هم هست و مرگ بر رژيم و فلان اتفاق افتاده بود. خلاصه اینکه همه چیز درنظرم بسی  جدی و مهم بود و من خیلی نابلد بودم. 

پیش خودم فکر میکنم شاید تنها آدمی هم بوده ام که تازه دو ماه از شروع پروژه اش گذشته و هیچ تجربه و دستاوردي نداشته جز یک رئیس دست و دلباز که اصرار بر حضور دانشجویانش در چنان مجامعی دارد. چیزی که همه پس اندازم را به عنوان یک تازه دانشجوی تازه مهاجر تازه کار بلعیده بود...
در هر صورت، من دلم را به دریا زدم و سوار هواپیما شدم و رفتم برلین. در شرایطی که حتی تصور میکردم شاید در طول هفته گاهی گرسنه بمانم چون هیچ ایده ای درباره شکل برگزاری کنفرانسهای بین المللی و رستورانهای رایگان و سيارشان نداشتم.  اتوبوس فرودگاه رایگان بود و مرا برد تا هتل. وارد اتاقی شدم بسیار مجلل تر از تصورم در هتلی که مملو بود از افراد معروف با اتوموبيلهاي پارک شده منتظر در محوطه. هیچ ربطی به هم نداشتیم. 
دیرتر، برای معرفی و دریافت بسته خوش آمدگویی، راهی سالن اصلی کنفرانس شدم در آن سر شهر. و بله برلین زیبا و زنده بود. در سرسرای چراغاني سالن، چند چهره آشنا دیدم که قبلا فیلم مصاحبه هاشان را در کلاسهای درس دیده بودیم و حرفهاشان موضوع امتحان ما بودند... به خودم گفتم: تو جوجه دانشجو، بین اینهمه غول، آخر اینجا چه میکنی؟ وقت دريافت بسته و برچسب اسمم، زنی که کنارم ایستاده بود با ديدن پرچم کشوری که نماینده اش بودم، سر صحبت را باز کرد. از من راجع به پروژه ام (پروژه ای که واقعا چیز زیادی ازش نمی دانستم) پرسید. استاد راهنمايم را هم شناخت. از خودش و کار و گروهش که گفت، حس کردم بهتر است از این به بعد به هر که می خواهد با من حرف بزند، اشاره کنم لالم! که آبروریزی نشود...
فردا صبحش کله سحراز هتل زدم بیرون و از ترس اینکه پولم کم بیاید، پیاده راه افتادم سمت مقر کنفرانسها. یک ساعت و خرده ای طول کشید. زود رسیده بودم. کارت عضويتم را انداختم گردنم و رفتم داخل. دیدم کافی شاپ بزرگی را در سالن ورودي مستقر کرده اند و دو مرد جوان با لباسهای فرم در حال پذیرایی از مدعوین سحرخیز بودند. بوی قهوه تفت داده شده، هوشبر بود. گرسنه بودم. با احتیاط رفتم جلو و پرسیدم یک فنجان قهوه ساده چند است؟ مرد جوان پشت پيشخوان صورتش شبیه نقاشی های کلیسایی بود. با دقت نگاهم کرد. بعد توی صورتم خندید: لطفا بنشین همینجا. وقتی فنجان بزرگ قهوه را با قلب شکلاتی رویش و دو عدد ماکارون رنگی کنارش جلویم گذاشت دیگر حدس زده بودم قهوه رایگان است. و لابد نگاهم خجالت زده بود که مرد با مهربانی گفت: البته قلب شکلاتی و ماکارون جزء سرویسمان نیست ها ولی تو مهمان مني با آرزوی شروع روزی خوش برای همه دانشمندان جوان در شروع راه". لابد میخواست خجالت نکشم... چقدر حالم بهتر شد آن روز صبح، در وصف نمی آید.
دیرتر وقتی فهمیدم در طول روز، کنار فرصت رويايي شنیدن سخنرانیهای دانشمندانی که اسمشان روی کتب درسی ما بوده، انواع میوه، غذا و قهوه گرم و مرغوب و سرویس ایاب و ذهاب به مرکز شهر رایگان است، خنده ام گرفت از بی تجربگی و نابلدی خودم. 
من در طول آن چند روز، بسیار آموختم. همزمان شبهای برلین را ديدم، حتی پولم رسید و سوغاتی های کوچکی خریدم و خلاف آنچه پیشبینی میکردم، بسیار به من خوش گذشت.
بعدها در کنفرانسهای زیادی شرکت کردم. بعدها در چنان جاهایی با هر جوانی که گوشه ای ایستاده بود و خجالت زده و گیج به در و دیوار لبخند میزد سر حرف را باز کردم و البته که تا همین الان که سالیان زيادي از آن روز می گذرد، مهربانی و شعور مرد جوان و خوش چهره اي که بلد بود روی قهوه دانشجوهای ترسیده و تنها قلب بکشد تا کمتر احساس ناامنی و غریبی کنند، از يادم نرفته. 
از این روست که از وقتی ماشین قهوه ساز خانگی ام را دارم، برای هر مهمانی که قهوه درست کنم، رویش یک قلب هم می کشم. با دیدنش لبخند به لبشان می آید.

1/16/2018

از "آن" و دکمه های براق

"آن" فرانسوی است. دکترای مذهب شناسی دارد. شراب ها را می شناسد و خیاط درجه یکی است. به من گفته که حتي مادرش تز مفصلی در مورد بچه های بیش فعال نوشته درحاليکه خودش بارها وقت بیخوابی های کشنده کودکش در حمام گریه میکرده. 
در چشم من، "آن" مادر فوق العاده ای است. من هر چه در مورد روش گفت و گو و توصیف صبورانه محیط و اشيا برای کودکان می دانم مدیون تجربه هاي "آن" هستم. 
چند شب پیش در مهمانی، کنار من نشسته بود که بچه از روی پایم سر خورد و دکمه براق کت "آن" را محکم گرفت و برد دهانش. کت مشخصا تازه بود و از پارچه ای مرغوب. 
مسلما اولین واکنشم عذرخواهی بود و تلاشم برای گرفتن دکمه از دهان خیس بچه که کت را جابجا لکه کرده بود.
"آن" خونسرد گفت: صبر کن. خودمان حلش ميکنيم. 
بعد خیلی آرام دست بچه را گرفت و لبخندزنان انگشتهايش را از دور دکمه باز کرد. بچه مات نگاهش میکرد. رو کرد به بچه و گفت حق داری، خودم هم عاشق این دکمه های براقم. آدم دلش میخواهد همه شان را گاز بگیرد. ولی ببین، لباسم را چه خیس کردی. بچه دکمه را ول کرده بود و خیره به دهان "آن" بود.
سپس رو کرد به من و در جواب عذرخواهی دوباره ام خندید: "نگران نباش. من ماشین لباسشویی دارم و امشب روشنش ميکنم!"
راستش یک لحظه خیلی حس خوبی به من دست داد. از اینکه کنار آدمی نشسته ام اینقدر رک و راست. حرفی به عنوان "فدای سرش" و "کت قابلی ندارد" و "تف بچه شما مایه تبرک کت ماست" و "چیزی نشده" بین ما رد و بدل نشد. 
اول اینکه دوستم خیلی راحت، خودش مستقيما وارد گفت و گو با کودکی هفت ماهه شده بود بدون اینکه او را نادیده بگیرد و بخواهد با پیش فرض اینکه بچه درهر حال هنوز نمی فهمد، صرفا برای من چیزی را توضیح بدهد. بعد اینکه حتی پنهان نکرده بود که لباسش لک شده و دوست ندارد که این لکه را یادگاری نگه دارد! به جای اینها، ضمن مواظبت از کنجکاوی کودکم، لباس مورد علاقه اش را نجات داده بود و همچنین اين اطمینان را به من داده بود که عذرخواهی لازم نیست چون تف بچه قابل جبران است.
به خودم فکر کردم. نه ساله بودم که آدم بزرگی آمد توی اتاقم و مهمترین عروسک سخنگویی که داشتم را از بالای کمد آورد پایین و پای عروسک از جا درامد. عروسکم در چشم من مهمترين عروسک جهان بود و لنگه نداشت چون در اوج تحریم و جنگ و غیره، سوغاتی فرنگ بود. یادم آمد چه تلاشی کردم که با بزرگواری بگويم اصلا اصلا چیزی نشده درحالیکه در قلب نه ساله ام خیلی هم چیزی شده بود. آن شب، همه اهل خانه ما در جواب عذرخواهی طرف گفتند: فدای سرت، قابلی نداشت بخدا. در حالیکه همه می دانستیم چقدر دلخوريم.

فکر میکنم رفاقت درست آنجایی است که تعارفی آن هم به بهانه مبادی آداب بودن و بزرگواری در بین نباشد. رفاقت آنجاست که آدمها اگر نسبت بهم خسارتی حتی در حد یک دکمه را سبب شدند، بتوانند در موردش حرف بزنند و مطمئن باشند که از اين راستگویی طرد نمی شوند، از چشم طرف نمی افتند، کوچک انگاشته نمیشوند، خسارت زننده دست پیش را نمیگیرد و قهر نمیکند و اینجا و آنجا از این ماجرا سریال دنباله دار نمی سازد....

1/10/2018

Sistine Chapel* in me

پریشب که پس از یک روز طولانی و آخرش خواباندن کودکم بسیار کم رمق بودم، چای و خستگيم را بردم جلوی فیلمي که پخش می شد. یک درامای تخیلی بود به اسم  "آخر هفته اي با خدا"،  روايت نه چندان تازه ای از تجسيد خدا و تبلورش در کالبد انسان با محوریت مرگ و عشق به فرزند و عشق به مخلوق. حالا اینجا بحث فرعي تثليث هم بود که بماند اما فلسفه پشتش فرضا همان نقاشی مشهور میکل آنژ در واتیکان* بود. خدایی که در جسم انسان، بسی دست یافتنی تر و دوست داشتنی تر است. انسانی که حتی هم تراز خداست و همزمان فرزند اوست.
مرد بی مقدمه گفت: اگر خدا صورت انسانی داشت، حتما باید زن می بود. زن که مکرر می آفریند و عشق می ورزد. اینهمه هنرمندی که طی قرون، خدا را مرد فربه ريشويي ترسیم کرده اند، از کج سلیقگیشان بوده.
فکر کردم این جمله از زبان یک آتئیست در چنان حالی که من داشتم چه همدلانه است. درست است که ما هم مثل همه آدمهای دنیا در زیر یک سقف، سلایق و رفتار متفاوتی داريم. از هم دلخور میشویم. با هم بحثمان می شود. اما نگه داشتنمان زیر همین سقف، مرهون يک ادراک مشابه و ديگرخواهي مستمر است. وگرنه همه سقفها سستند و همه روابط شکننده. 
همچنان خسته بودم آن شب ولی طعم چای خوش بود و حالم هم.

1/05/2018


خواب دیدم در ابتدای راه مهاجرتم. با همین سن و سال الانم ولی بدون هیچ دستاوردی.انگار اتفاقی افتاده باشد و من برگشته باشم به نقطه صفر مطلق. در خواب برای اطرافیانم توضیح می دادم که این مهاجرت اولم نیست. دلتنگی را و دوری را آزموده ام. اما هیچ راه دیگری پیش رویم نمی‌بینم، نه شغلی دارم نه خانواده ای از آن خودم نه امیدی به بهبود شرایط فعليم، برای همین باز می روم که جایی دیگر از نو آغاز کنم. 
در خواب حتی همه آنهایی که طی این سالها از دست داده ام هم غایب بودند و دیدن جای خاليشان گزنده بود. یعنی اینقدر واقعبينانه بود شرایطم در رویا/ کابوسی که می دیدم. آدمهای نزدیکم برایم هدیه می آوردند.با تک تک هدايا می گریستم. بعد همانجور که روی مبل خانه مادربزرگم نشسته بودیم همزمان راهی فرودگاه شدیم.الان که در بیداری فکرش را میکنم، می بینم با این روند دیوانه وار امتزاج تکنولوژی و خصوصیات زندگی مدرن، شايد به واقع روزی هم برسد که کل یک خانه اجدادی، با همه درختها و حیاط و ایوان و کمد خوش بوی رخت خوابهایش، راه بیفتد و آدم را برای دل کندن و رفتن و دوباره شروع کردن آن هم لابد از یک اتاق استودیو، تا خود فرودگاه بدرقه کند! چرا بايد بعید باشد چنین چیزی وقتی زیست و زيستگاه چند نسل یک کشور، چندین پاره شده...
خوابم پر از استعاره هم بود! صورت مادرم زخمی بود. پرسیدم: با سیلی صورتت را سرخ کردی؟ گفته بود: نه! پرسيدم: ولی باز همه پس اندازتان را دلار کرده اید و داده اید به من. مثل همان سال که بدرقه ام ميکرد، نگاهش را دزدید که: پول اصلا مهم نیست.فکرش را نکن. برو و فقط زندگی کن.
و من انگار همه زندگی ام، همه آنچه سالها پیش در واقعیت اتفاق افتاده، باز بر سرم آمده و تکرار شده بود. و این چقدر ترسناک است. همه کار کنی تا از ته چاهی بیایی بالا، بعد بخوابی و خودت را ببینی دوباره در قعر. فکرش هم آدم را دیوانه میکند. 
اما همه اش این نبود. درست است که من در خواب، بسیار غمگین بودم. بسیار ترسیده. بسیار تنها. ولی حتی در همان حالی که با کل خانه کودکیهایم به سمت فرودگاه میرفتم! رو کردم به آدمها و گفتم: من ده سال پیش همه این مراحل را گذرانده بودم. ده سال پیش بدون اینکه زبان آن کشور را بدانم و درسی خوانده باشم همین راه را رفتم. الان باز هیچ چیز ندارم، اما زبان بلدم و تجربه دارم و خیالتان راحت. مشکلاتم را یک کاریش میکنم. به پدر و مادرم گفتم: من پول شما را پس می دهم. چه بخواهید و چه نه، باید این قرض را پس بدهم. من حتی جا می افتم و زود می آیم دیدنتان....
از صدای بچه بیدار شدم. ساعت هفت صبح بود. گرگ و میش. ماه در آسمان بود و من اولین چیزی که دیدم خانواده کوچک و خفته اي بود که از خودم شروع می شود. از خودم که همه آن فرودگاهها و خانه ها و آدمها را گذرانده و الان روی این تخت خوابیده. تصویری محو از خودم می دیدم در آینه روبرو. یادم آمد که دارد میشود ده سال که از خانه و وطن دورم. یادم آمد که ده سالی گذشت تا جایی دیگر را باز بگويم خانه. یادم آمد که لابد هنوز جایی از زخمهای کهنه ام خونچکان است و من بی خبرم که در خواب می آید و یقه ام را میچسبد. اما مهمتر از همه آنها، دیدم که اگرچه در کابوسی دور، اما من باز رسیده بودم به نقطه صفر، حتی زیر صفر...و همچنان امید داشته ام که دستم به یک پله ای از جایی از يک نردبانی برای برخاستن گیر میکند باز. در دل دره اي صعب، در پس همه افتادنها، باز به خودم نوید میدادم که سرانجام یک جایی از آن صخره را پیدا میکنم که پاخور و جای دستش خوب باشد ... من در کابوسهايم هم رشته نازک امید را رها نکرده ام ... دیشب آنقدر نیرو صرف کرده بودم که وقتی بیدار شدم بسیار خسته بودم! بچه چشم باز کرد و طبق عادتش به رويم خندید. صبح شد...

12/15/2017

حذر... حذر ز نوشیدن آب بی فلسفه، چیدن توت بی دانش، و انحصار مغز کاهو

 کاهوها را ریخته بودم توی آبکش برای سالاد شب. یکیشان از همه سبزتر بود. از بوته اش مغز زردرنگ کوچکش جوانه زده بود. دستم رفت به بوته کاهو و یادم کشید به آن سالهای دور جاهلیت! چنان شبي بوده لابد که باز کاهو شسته بودم و لابد مغز زردرنگش چشمک زده بوده و حدس میزنم شاید شیرینی ملايمش هنوز زیر دندانم بوده که "آدم" آن سالها آمده بود بالای سرم به بازخواست: " تو مغز کاهو رو برای من نگه نداشتی؟ واقعا؟ مامانم همیشه وقت کاهو شستن منو صدا میکرد و سهم من رو گذاشته بود کنار! همیشه مغز کاهو ها مال من بود، همه می دونند تو خونه ما"... آنقدر این بازخواست و تحکم شکايتمندش عجیب و مضحک بود که باورم نمی شد شوخی نباشد...کاملا جدی بود ولی! این جملات یک آدم بالغ بود که بعدش دلخور آشپزخانه را ترک کرده بود....
 آدم امروز اگر بودم همان موقع ظرف کاهو را پرت کرده بودم هوا و چمدان همیشه آماده کنونی ام را ( این یک جمله سمبولیک است حاکی از علم بر قراردادی بودن و ابدی نبودن روابط انسانی) قاپ زده بودم و در را پشت سرم می کوبیدم. آدم آن روزها اما اول وسط آشپزخانه مبهوت مانده بود بعد چه غمگین شده بود و خیلی جدی فکر کرده بود تا آخر عمر نباید لب به مغز کاهو بزند چون مامان آن دیگری اینجوری عادتش داده! پیش خودش گفته بود: دیگر چه کارهايی را نباید انجام بدهم؟
سالها گذشت...حال به دل شکستن و يا دل شکاندن ولی خواندن و دیدن و یادگرفتن.
آدم امروز می داند با کسي که دنبال مادر، پدر، خواهر و برادرش توی روابط دیگرش می گردد عمرا نباید مراوده دوستی، شغلی و مادی داشت چه برسد که راهش بدهی به شراکت عاطفی، به زندگی خصوصی.
مغز کاهو را نصف کردم. چه ترد و شیرین بود! مرد نشسته بود پشت میز و چیزی می نوشت. نصفه دیگر را بردم و گرفتم جلوی چشمش. بدون اینکه سرش را از روی دفتردستکش بلند کند همان چند برگ ناچيز را تقسیم کرد و گفت: با هم بخوریم.
به دیروزها فکر میکنم. وای که من چقدر نشانه دارم که باید در مسیر کودکم بچينمشان... درست است نمیتوانم در برابر تمام آسیبهای اين دنیا محافظتش کنم. اما دستکم می توانم مسیرش را روشن تر کنم، جوری که بهتر ببیند. روزها و ماهها در کوره راه آدمهای این دنیا گیر نکند.از گردنه روابط انسانی راحت تر بگذرد... هر جا که لازم است و بن بست است، راحت تر بگذارد و بگذرد

12/07/2017

Let it snow let it snow let it snow*

در سالهاي زندگی در قطب ( مطالبش در آرشیو سالهای گذشته همین وبلاگ پیدا ميشود)، ایرانی هایی که همزمان با من به دانشگاه یا همان شهر ورود کرده بودند، هفده تن میشدند. ما جمعی بودیم متشکل از دو گروه بین بیست و پنج تا سی و چهار سال، که شانزده نفرمان ناراضی از همه چیز بودند و درباره همه چیز غر میزدند، و دو نفر الباقی: یعنی من و یک نفر دیگر هم بودیم که غر خاصی نداشتیم. شانزده نفر بین يک جمع هجده نفره، کسر بزرگی است راستش. این شانزده انسان مهاجر از سراسر ایران، از رفتار سرد اروپاییها، طرز لباس پوشیدنشان، زبان سختشان، زمستانهای طولانی، تاریکی، گرانی، دوری راه، امکانات دانشجویی، زندگی لوکس ترک شده در ایران، دلتنگی، غذای ایرانی که دیگر اینجا پیدا نمی شد، دور دور کردن در اتوبانها که اینجا رسم نبود، ...کلا از همه چیز جدید دلخور و برای همه چیز قدیم دلتنگ بودند. گاهی که جمع میشدیم، سراسر شب تکرار حسرتها برایشان همدلی میاورد: چرا نوزده ساله نیستم؟ چرا در فرانسه دنیا نیامدم؟ چرا از اول نرفتم پیش پسرخاله ام در ملبورن؟ میگوید بهشت است. چرا آمدم این رشته؟ چرا نرفتم آن رشته؟ چرا سکس نداشتم؟ ( بله این واقعا جمله ای بود ورد زبان دختر خانمی بیست و نه ساله)، چرا اینها اینقدر سردند؟ چرا موزيکشان چرت است؟ چرا در مهمانيهايشان خوش نميگذرد؟ چطور می توانند؟ چرا ما اینجوری نیستیم؟ چرا آنها آنجوري هستند؟.... و اینها در هر دورهمي، مهمانی، قدم زدنهای چند نفره یا دو نفره، تکرار میشد.
به تنگ می آمدم از این کلاف سردرگم از انباشت نارضايتيها، ناکامیها، آرزوها. گاهي ميپرسيدم: ببین چرا بر نميگردي ايران؟ بعد یک سری گفت و گو! در می گرفت. و طبعاً نشان به آن نشان که از آن جمع، تنها سه نفر با من در ارتباطند هنوز و باقی از من قهر کردند.... ( در پرانتز بگويم که از آن جمع ناراضی، تنها دو نفر به ايران برگشتند. باقی به لطایف الحيل؛ از آفتاب بالانس تحصیلی بگیر تا خرید ملک، همانجا ماندگار شدند یا به کشور دیگری مهاجر، و حدس میزنم همچنان ناراضي). 
صادقانه، زمستان قطب برای همه ما زمستان بود. سخت و بیرحم. طولانی و تاریک. دقیقا به همین دلیل، من جدی تر براي تابستان نقشه ميچيدم. بیشتر قدرش را می دانستم. بی صبرانه تر منتظرش می ماندم و وقتی می رسید، لحظه لحظه اش را مي نوشيدم. برای زمستانها لباسهای گرم و نرم ميخریدم. جورابهای پشمی قرمز. اتاقم پر از شمع و رنگ بود و بوته های کاج. چون عطرشان محشر است. پشت هر پنجره ستاره های بزرگ رنگی می آویختم. در نور مهتاب بعد از برف، هر شب مثل خورشيدکي برايم ميدرخشيدند. دلم شاد می شد. بعد لیوانهای رنگی گنده دردار خریدم. یاد گرفتم گاهی صبحهای یخبندان، در قهوه ام پودر هل و دارچین و عسل بریزم و ماگ به دست پیاده! چهار کیلومتر آن هم از راه میانبر وسط جنگل بروم تا مدرسه در حالیکه از قهوه ام بخار و بو و طعم کریسمس می آید. دوستان فکر می کردند من خل یا خسيسم که پول اتوبوس نمی دهم در آن سرما و پیاده گز میکنم! من زیباترین خرگوشهای سفید را در آن جنگل می دیدم و قوی ترین ساقها را در پیاده رویهای روزانه داشتم و ذهنم صاف و خالی میشد با صدای موزیک در گوشم و منظره درختان سپيد مقابلم. چه لزومی داشت خودم را توضیح بدهم بهشان؟ درباره فرهنگ آن کشور خواندم. خب آدابش با آنچه ديده بودم فرق داشت. تمرینشان کردم. دوست پیدا کردم. از هر رده سنی. با جوانترها رفتم مهمانی، از مسن ترها دستور کیک و شراب گرم گرفتم. هنوز دستخطشان را دارم. هنوز ایمیل میگیرم ازشان. که بود میگفت اینها سرد و خشک و بيروحند؟ بهترین روابطم را مدیون دوستانم هستم. همان موقع بود که تحقیق کردم واقعا در سرما و تاریکی چقدر هورمون افسردگی ترشح میشود. ترسناک بود. اسم نوشتم کلاس رقص و ورزش، پنج روز در هفته سرم میرفت، کلاسم به راه بود. استخر آب گرم وقتی هوا پانزده درجه زیر صفر است تازه خودش را در دل آدم جا میکند. و بسیار رفتم استخر. بسیار لذت بردم. آدرنالين خونم در اوج بود. درس سخت بود؟ بله. ولی فرق داشت با آنچه من میدانستم از درس خواندن. همه چیز برايم تازه بود حتی سختی درس و امتحان. پس منطقا ملالی هم نداشت. شده بود نمره نیاورم برای درسی. عوضش با مدرس حرف میزدم. می پرسیدم چه کنم که بهتر بشود اوضاع؟ بهتر یاد بگيرم؟ نه برای نمره. برای لذت بردن از یادگیری. زبان سخت بود؟ بله. ولی در عوض انگار آدم در جلدی دیگر می رود وقتی زبان دیگری بلد است. کلاس زبان اسم نوشتم و دفتر مشق خریدم. پول چندانی نداشتم. تفاوت ارز گزنده بود. اما در عوض فرصتش پیش آمده بود که کار کنم.  سرزمینهای تازه را ببینم، آداب و فرهنگ جدید یاد بگیرم، دوستان تازه پیدا کنم، قدر دوستان قدیمی در ايران را بدانم، سفر کنم هر چند سخت و ارزان. پس قدر خانه را بدانم. طعم های جدید را بچشم، پس قدر چهارفصل ایران را، قدر طعم طبیعی میوه هایش را بیشتر بدانم، چون غذاهاي جدید و ناآشنای سرزمینهای ديگر لزوما قرار نبوده رضایت ذائقه ایرانی را در نظر بگیرند. اصلا چه کسی گفته همه موسیقیها، غذاها، استايل لباس و رسوم و روابط مردمان ديگر، باید همانجور باشد که من ایرانی دوستش داشته باشم و تأیید کنم؟ هیچکس. این را چه خوب یاد گرفتم.
فکر میکنم وقت رودررويي با هر موقعیت جدید، هر موقعیت و شرایطی که به آن خو نکرده ایم، گیرم در هر جایی، در وطن یا در غربت، دو رویکرد وجود دارد. مواجهه و غر! من راستش اولی را انتخاب میکنم. تا الان که جواب داده. باعث شده به مسیر نگاه کنم و راه و چاه را یاد بگیرم و آدم دلپذيرتري باشم برای حاضرين در آن موقعیت. چون یک کیسه غر متحرک، چه کسی را سر شوق زیستن می آورد واقعا؟ وقتي در زمستانهای سخت، برف آن بیرون کماکان خواهد بارید، فارغ از اینکه چه کسی خوشش می آید و موافق است یا بدش می آید و مخالف است...



*Oh the weather outside is frightful, But the fire is so delightful,
And since we've no place to go, Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!
It doesn't show signs of stopping
And I've bought some corn for popping
The lights are turned way down low
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!...

12/05/2017

Your self doubts...

روی تابلوی کوچکی آویزان از دیوار کافه با گچ نوشته بود: در جامعه ای که از شک  و ترديدت نسبت خویشتن بهره بسیار می برد، خود را دوست داشتن عملی انقلابی است.

11/24/2017

از آذرماه

به گذشته ام که نگاه میکنم میبینم هر سال این حوالی چه آرزوهايي داشته ام. و هر سال چقدر آرزویم فرق داشته با سال قبلش. اصلا هر سال از زندگیم چه روزگار متفاوتی از سال پیش و سالهای بعدش بر من رفته. انگار دهها آدم مختلف بوده ام، در این پوست. انگار دهها سرگذشت داشته ام که هر یک به تنهایی بستری از رویا و خواسته می ساخته، پس من هر سال به جدیت و مومنانه آرزو میکردم برای سال بعد. میبینم بنا به مقدورات به خیلیهاشان نرسیدم و به خيليهاشان هم رساندم خودم را. اما یک چیزی همیشه بوده : از زمانی که یادم می آید هر سال به روشنی شمعها چشم می دوختم و آرزویی میکردم که تفاوت ماهوی با آرزوی سال پيشم داشته... معدلم بیست باشد، برایم سگ بخرند، چندین بار در سال بروم شهربازی، همه تابستان را برویم شمال، زیباترین دختر شهر بشوم، قد یک اتاق فیلم و کتاب ندیده و نخوانده داشته باشم، شاگرد اول کلاس باشم، اتوموبیل داشته باشم، همه پسرها عاشقم بشوند، رتبه کنکور دو رقمی بیاورم، بالاخره بفهمم دوست داشتن یک آدم یعنی چه، قلب شکسته ام ترمیم شود، آنکه رفته برگردد، آنکه برگشته بماند، زنده بمانم، از چاهی که فرو رانده شده ام سر فراز کنم، بتوانم و غلبه کنم و قامتم راست شود دوباره، عنان زندگی ام را دستم بگیرم؛ آب رفته را به جو بازگردانم و دیگر به آبرو فکر نکنم، دوباره زنده بمانم، زندگی را از سر بگیرم و از نو آغاز کنم، جشن تولدم را بروم در قعر یک جزیره گرم زیبا، جشن تولدم را بروم روی آخرین پله يک آسمانخراش، جشن تولدم را بروم در مأمن جادوگرهای باستان، جشن تولدم زیر سقفی از آن خودم باشد و من در انتهای مسیری چند ساله، جشن تولدم باشد و من مادر باشم... و از اینجا به بعد راستش آرزوی خاصی برایم نمانده. نه که دلم دیگر سفر و هیجان و عشق نخواهد، نه که تمام شده باشم، من هنوز بلندپروازی شغلی دارم و هنوز دریا و جنگل زیباست و روزانه دریغ نزدیکتر بودن به خانواده ام با من است و هنوز کلی جغرافیای جدید هست که ندیده ام و کلی طعم هست که نچشیده ام و کلی راه هست که نپیموده ام، اما دیگر آرزوی مشخصی ندارم که برای رسیدنش روزشماری کنم و برای داشتنش با جهان بجنگم. آرزوهایم همه در قالب یک روياي بی شکل و مستمر ریخته شده از زیست در جهانی که از رنج مفرط و فقدانهای پیاپی تهی باشد. جهانی که کودکم هم جزئی از آن است و راستش دلم میخواهد اگر باز روزی دليلي برای آرزو کردن داشته باشم، فرصتم را بدهم به او. 
دنیا را آنچنان که به من شناساندند، کشف کردم. بعدها به روش خودم و بعد از هزاران پیچ و خم، بالاخره خانه ای در جهانم بنا کردم با چراغی که همیشه برای ساکنانش روش باشد به وقت هر بهار و برگريز. مأوايي ساختم که هر کسی دلش خواست بتواند بیاید نزدم و دمی بياسايد و از گزند طوفانهای آن بیرون حتی به قدر نوشیدن یک چای در امان باشد. این تمام نتیجه و حاصل من بود از سالیان زندگی و طرح آرزوها، همه دستاوردم از کودکیها و جوانيهايم. از خامی ها و از بلوغم و پختگی و سوختنم. ساختن این سقف که لابد روزی نطفه اش از همان آرزوی معصومانه برای معدل بیست بسته شد تا امروز که رسیدم به کنار این ساحلی که دورنمای فراز و نشیبش نمی ترساندم. 
من به زندگی در هر روزی که فرا میرسد و هنوز میتوانم تجربه اش کنم مشغولم. فرصت و لذت و رنج آرزو داشتن دیگر از آن من نیست. واگذارش کرده ام به چشمها و دستهای بسیار تازه ای که به شمعهای روشن با شوق نگاه کند و در دلش چیزی بخواهد. آرزوی من، رسیدنهای اوست.

11/15/2017

I guess it comes down a simple choice: Get busy living, or get busy dying*

اینجور نبود که من همیشه بدانم دارم چکار میکنم. همیشه هم نمی دانستم آیا راهی که می روم سرانجام به واهه ای میرسد یا سر به ترکستان دارد. فقط میدانستم که پافشاری بر شکست، زهر زندگی ام است و در سیاهی "شبهای هول" هم باز میشود خاک بن بست ترین زندانها را حتی با قاشق مضحکي تراشید.* صبر...صبر...صبر...چه صبوری کردم به پای خويش در گشودن قفلها.
از کجا این آغازيدن های از نو را یاد گرفتم نمی دانم. تصویر خاصی جلوی رویم نیست. شاید از خستگی ناپذیری مادرم در مواجهه با گوشت تلخی های روزگار آمده یا زندگی کنار مقاومت جمعی ملتی که علیرغم همه ناکامی ها و نشدنها و آشوبها و مصیبتها همچنان میروند دربند و خزر و خلیج فارس را نگاه میکنند و در مهمانی ها خستگی ناپذیر ميرقصند و پایکوبی میکنند.
و راست است. نماندن و راه افتادن، راه افتادن و خاکها را کنار زدن و رفتن، درد دارد. هراس دارد. زخم دارد. تنهایی دارد. عشق ماسیده دارد. نامه های ناگشوده و برگشتی دارد. خاطرات نیمه رها شده دارد. چشم بستن دارد روی قلبی که خواستنی را؛ حال هر چه که باشد، پافشاری میکند اما برايش میسر نیست. تهش، یک غم تيره ته نشین دارد که مثل بوی خاک وقت باران، گاهی به نشتري سر باز میکند و دوباره یادت می آورد کجا بود و چه شد. نماندن و رفتن، همه اینها را دارد. تنها چیزی که ندارد، حسرت است. و نداشتن حسرت به رفتن همه راههای بی بازگشت، بیراهه ها، بی چراغيها و پرسه هایش می ارزد.

* جمله اي از فیلم Shawshank Redemption که همیشه ارزش باز دیدن را دارد.


10/12/2017

در تمام مدتی که می نوشتم یاد #محمدنظری بودم

چهار ماهه شده. بعد چهار ماه بالاخره بچه به پدرش عادت کرده و وقتی من دور و برشان نباشم، ترسخورده و لجباز یکسره گریه نمیکند. سرم هنوز نمدار حمامی است که بعد از دقیقا چهار ماه به دل راحت رفتم. دقیقتر اینکه مثل تمام این چهار ماه، صرفا نرفتم زیر دوش؛ قشنگ سر صبر حمام بخار دار راه انداختم. بماند که تا مرا دید، آغوش پدر و ترانه در حال پخش آفتاب مهتاب سیمین قديري را پس زد و با یک جیغ بلند خودش را انداخت در بغلم و سرش را گذاشت لای موهایم.
ساعت هنوز نه نشده، شاممان تازه تمام شد که صدای گریه از تلفن بچه آمد. مرد نگاه ما را دید، گفت برو من جمع و جور می کنم. شراب نیم خورده ام را برداشتم آمدم بالا. دیدم چشمانش بسته است، پستانک توی دستش، جوری گریه میکند انگار درد فيزيکي دارد. نشستم کنارش سرش را نوازش کردم. گریه بلافاصله قطع شد، با همان چشمهای بسته ولی دستم را محکم گرفت. لابد اینجوری مطمئن بشود که هستم کنارش. خیلی عجيب است برایم. هر روزش عجیب است. هر ساعتش. من مايه آرامش موجودی هستم که هنوز چهار ماه از در آغوش گرفتنش نگذشته ولی نباشد، نیستم. آن دستهای تپلش، این چشمهای سبز تیره اش یادگار پدرم، لبخند کجش جایی گیر کرده بین مادر و خاله و مادربزرگم، این شیطنت و بلاگيريش که روایات فامیل میگوید از پدرش رسیده...این مجموعه، همه امید من است برای زندگی در جهانی که مختصاتش را، روابط بین آدمهایش را، زندانهايش را، خبر و دلیل اعتصابهای طولانی زندانیان سیاسی اش را، رهبران ابله و رهروان ابله تر را...هیچکدام را دوست نمی دارم.
نصف این نوشته را یک دستی تایپ کردم. انگشتم گیر  دستهای کوچکش بود.
#محمدنظري، زندانی سیاسی؛ پس از بیست و چهار سال زندان بدون یک روز مرخصی، هفتاد و پنج روز است که در اعتصاب غذاست. کسی تا حالا اسم او را شنيده؟


10/10/2017

* Another brick in the wall

مدیریت دبیرستان غیرانتفاعی محل تحصیلم سینه سوخته کسب افتخار بود. افتخار صدور بیشترین قبولی کنکور پیش دانشگاهی، افتخار داشتن بالاترین رتبه کنکور ریاضی، افتخار استخدام بهترین دبیران استان...
یک بار برای امتحان پایان ترم، قرار بود به انگلیسی متني ادبي بنویسیم در توصیف فصل مورد علاقه مان. دبیرمان معروفترین دبیر زبان انگلیسی در شهر ما بود، صاحب موسسه زبان، طراح سوالات کنکور. یک سوگلی هم داشت که هر بار با لحني ازش میخواست متنی را بخواند، انگار دارد به رقص رومبا کنار ساحل زیر نور ماه دعوتش ميکند. من نمیدانم چرا دلم میخواست به مردک ثابت کنم که واقعا زبان انگلیسی من هم خوب است اگر فرصت اثباتش را داشته باشم. طبعا متنم را در مورد پاییز نوشتم. حتی سعی کرده بودم "پادشاه فصلها را در پوستین سرد نمناکش" به انگلیسی ترجمه کنم. دو نفر بغل دستی ادبیات فارسی و انگلیسی ممتازی داشتند، زمستان را دوست تر داشتند. متن های مبتکرانه ای نوشته بودند. دبیر روز آخر آمده بود در مورد نتایج حرف بزند. ضمن تبریک به سوگلی اش بابت بهترین متن در مورد بهار، رو کرد به ما سه نفر: "اسم نميبرم، خودشون می دونند. اون چند نفری که تریپ روشنفکری برداشتند، خواستند وانمود کنند متفاوت هستند از بقیه، فقط نمره برای درست نوشتن متن میگیرند. کلاس من جای افسرده ها نیست. هر آدم عاقلی، بهار رو به پاییز و زمستون ترجيح میده. اونی هم که میگه اصلا فصل مورد علاقه من بهار یا حداکثر تابستون نیست، داره دروغ میگه....". 
همان سال بود، ترم بعد. موضوع انشاء فارسی، شرح و بسط بیتی از حافظ بود: نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل، خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند". دبیر ادبیات، از قدیمی ترین دبيرهاي شهر بود. عبوس. بدون کوچکترین بهره ای از ظرافت طبع. متنم را با بیت دوم غزل شروع کرده بودم. مثال زده بودم از وهم، رویای سست، خانه های روی آب، رسیده بودم به بنای خالی از خلل. به محبت.
نمره انشا شدم پانزده. غلط دیکته گرفته بود از "این راه بی کناره". زیر کناره نوشته بود : کرانه! تا وقتی معنی لغتی را نمی دانید، استفاده نکنید! در ضمن نیازی به استفاده اینهمه لغت قلنبه نیست. کار را بدتر کرده...
روزی که برای اعتراض به ورقه رفتم توی دفتر، گفتم منظور من اتفاقا که همان "کناره"بوده! مأخذم هم از حافظ است، راه عشق؟ که هیچش کناره نيست؟ در جواب گفته بود: فرقی در نمره ندارد. نظر من این است که نمره این نوشته پانزده بیشتر نیست. (سال بعد، دبیر دیگری داشتیم. پرونده ها را خوانده بود. درست بخاطر نوشتن همان متن، دعوت شدم که برای گروه تئاتر دبیرستان، نمایشنامه بنویسم. بعد از آن بارها و بارها همان مدرسه از من متن خواست، برای چاپ در نشریه، برای افتتاح جشن فلان، اختتامیه بسار. آن پانزده که گرفتم اما، جایش هنوز می سوزاند). صدها مثال دارم...مثنوي هفتاد من.
کسی زیر مطلبي در مدح مهر، کامنت گذاشته به این مضمون که : نمیدانم چرا در اين فصل اینهمه اضطراب دارم. حس میکنم کافی نیستم، باید بهتر باشم و نیستم. در این فصل حس ناکامی و بدبختی می آید سراغم. 
به سرعت از ذهنم گذشت: شايد دلیلش مدرسه است. آن صورتهای جوان ما که مأواي لبخندهای ماسیده می شد، غرورهای زخمی، سردرگمی، ترس، یونیفرمهای بدرنگ یک شکل، هر گونه اندیشه اي بیرون از جعبه از پیش طراحی شده، مستوجب مؤاخذه. ما، همه *"آجرهای دیگر، در دیوار ملال". 
ما پرورده چنان سیستمی هستیم. بعد فکر میکنیم چرا بلد نیستیم بگوييم نه. چرا جای مطالبه حق و ورزیدن خشونت را قاطی میکنیم، چرا رک نیستیم، چرا می ترسیم... انگار هر روز باید به خودمان نهیب بزنیم: **تقصیر تو نبود.تقصیر تو نبود...
**جمله کلیدی فیلم "ويلهانتينگ خوب"

10/08/2017

در پاییز اتفاق می افتد

دیشب را نخوابیده. صبح زود هم روزش را شروع کرده. من از مرز خستگی گذشته ام و به فرسودگی رسیده ام. شيرش داده ام، حمامش برده ایم، گذاشته ایم سر صبر آب بازی کند، موهای تازه رسته و نرمش را شانه زده ام، گذاشته ام توی تختش، موزیک آرام گذاشته ام، باز صدا می زند که یعنی بیا بالای سرم. میروم بالای تختش. کند و ملولم. مرا میبیند و می خندد. می خندم. برای این موجودی که همه نيرويم را از صبح تا شب و تا صبح و تا شب...مصرف میکند جز عشق حسی ندارم. 
من همیشه می دانستم که می توانم همینقدر عاشق باشم اما نمی دانستم نسبت به چه کسی اتفاق می افتد. روزگاری شده که از هجرانی و دلتنگی و غم غروب و دورافتادگي به خودم پیچیده ام اما ...اما ...اما همانوقت هم هنوز عشق بیکار مانده ای در من بوده، خودخواهی بوده، غرور بوده، اولویت با خودم بوده و تجربه ای که به سر من میآمده...من نميدانستم با آن عشق مصرف نشده باید چکار کنم. تا که او آمد...  

10/05/2017

Then the game changed...

پرسیده بود: اما بعدش، بعد آن همه ماجرا و خاطره، آخر چه طور توانستی؟
گفته بودم: انگار توی خواب تکان خورده باشم، پریده باشم و ناگهان یادم آمده باشد چه بودم، که بودم، میخواستم کجا باشم...بعد ورق برگشت. به یاد آوردم، بازگشتم و توانستم.

10/01/2017

به وقت پرتقال

چند سال پیش، خیلی پیش تر از راديوچهرازي، همينجا نوشته بودم که اصلا سنت بشکنیم. هر کسی هر وقتی گذاشته رفته، در پاییز برگردد. حسین نوروزی جواب نوشته بود: کسی که در پاییز رفته، کجا برگردد؟ به کی برگردد؟ 
صدها نفر حرفش را فهميدند. دوستش داشتند، جامه دران...
همان وقت خواسته بودم در پاسخش بنويسم: آنکه توانسته به آهندلي، برگردد به همانی که در پاییز ترک شده. ننوشته بودم. تا به امروز. 

9/29/2017

*If people reach perfection they vanish. T.H. White

زندگی برای من از آنجایی ساده تر شد که باور کردم پدیده ای به عنوان "انسان بزرگ" وجود خارجی ندارد و این واقعیت مرتبط با ماهیت تولیدات و دستاوردهای انسانی نیست. دستاوردها هستند که بزرگند. تجربه ها و فکرها و نتایجشان بزرگند. همانها که مکاتب فلسفه و هنر میشوند. شعر و رمان. اپرا، سمفونی، فیلم. مي رسند دست باقی آدمها. من دریافته ام که این "باقی" چه سیال است. بسته به نوع اثر، مولف و مخاطب جایشان را با هم عوض ميکنند. یک نویسنده میشود مخاطب یک سمفونی. رهبر یک ارکستر کتاب جدید نویسنده را دست میگیرد. فیلمنامه نویسی از هر دو الهام میگیرد و سناریو می نویسد. هر کدام چیزهایی می دانند که باقی را مسحور میکند. و هر کدام چیزهایی نمی دانند و دانش نزد دیگریست. هر کدام به تناوب در فرودست و فرادست هستند و هر کدام به درجاتي ارباب دانش و هنرند و به درجاتي محتاجش. و همه شان، دقیقا همه درجه ای از ابتذال و ضعف را در زندگی روزمره تجربه می کنند. این ابتذال و کاستی صور مختلف دارد. خواه با بلرزان و بجنبان با ریتم شش و هشت در عروسی برادر کوچيکه، خواه با سوژه کردن یکی و قاه قاه خندیدن و حس همدلي ناشی از غیبتهای مشترک دورهمي. خواه با حسادت، خواه با بیشعوری و عدم درک موقعیت. خواه با خشم، خواه با غرور. جامعه آماری من در زندگی خودم تهیه شده. من تعمیم می دهم چون منطقم اینجور حکم میکند و من فرصت دیدار همه افراد زمین را ندارم. معتقدم دوست گرفتن آدمها همانقدر لازم است که دربست قبول داشتن کسی عبث. در دنیایی که آنهمه نویسنده و عکاس آوانگارد با رفقا آنلاین می شوند و یک بنده خدایی را میگذارند وسط بهش می خندند. وقتی همه داریم بيشمار مثال از افراد اهل کنسرت کلاسیک علاقمند به کتب روانشناسی بالینی که در یک فضا پلیس کامنت هستند و شاخک دارند برای تشخیص سکسيست و ريسيست، بعد پای نژادپرستانه ترین حرفهاي دوست پسر و رفيق تو رگی لایک و قلب میگذارند. اینهمه منتقد فیلم و تئاتر دیده ایم درس خوانده، پایش بیفتد لمپنهاي ته شهر را میگذارند جیبشان. بهترین نقاش امپرسيون که دیده ام عاشق ترانه تا میگی سلام فقط با یه کلام نوش آفرین بوده. اينهمه پزشک، ادیب، شاعر اهل قلم دیده ایم که در مواقعی چقدر نارسيست و کم شعورند. محقق صاحب مقاله دیده ام معتقد به دخالت مسیح در امور روزمره زندگي. کارگردان تئاتر دیده ام با خیل جوایز و تقدیر که آدرس دو خط متن بدون غلطش را باید از ويراستارش بپرسی. هزاران مثال که من ندیده ام و شما می دانید. 
خلاصه که آدمیم. در بهترین حالت چیزهای زیادی بلديم و در همه احوال خیلی چیزها را نمی توانیم و نمی دانيم. حتی اگر راهبر و نویسنده و شاعر و مولد فکر و مخترع و مدرسيم، اما همچنان رنجور و آسیب پذیریم و بسیاری را یاد نگرفته ايم چون زمانمان برای یادگیری و مصرف و تولید و بهبود و تمرين، همین چندین بار سیصد و شصت و پنج روز است که خب فکرش را کنی خيلي کم و ناچیز است. محدودیت های منتج از انسان بودنمان دقیقا نافي لزوم هر گونه سرسپردگی است. اینکه کسی را بین اجتماع انسانی بپذیری، تحسین کنی و دوست داشته باشی یک چیز است. اینکه کسی را در عرش تکامل و تماميت متصور شوی و بی چون و چرا قبولش داشته باشی و تنها پیروی کنی، جوری که به جای موقعیت انسان مقابل انسان، مرید باشی برابر مراد، چیز دیگریست. من زمانی که از این يکي عبور کردم دیدم به وضوح که زندگی برایم ساده تر شده. دست شستن از سرسپردگی، سرباز زدن از پیروی مطلق، حذر از باور داشتن بی اما و چرا، صلح می آورد. در دنیای من، آدم کامل، انسان بزرگ وجود ندارد. این است که دیگر کمتر غافلگیر میشوم. کمتر توی ذوقم میخورد.

* اگر انسانها به کمال دست پیدا کنند، محو میشوند.
ترنس هنبري وایت. از کتاب پادشاه پيشين و آینده

9/24/2017

کمی اختلاط و میان برنامه: آگهی تبلیغاتی

اول. خواستم برای بار چندم از شماهایي که مرا میخوانید تشکر کنم. این وبلاگ به طور متوسط روزی از هفتاد/هشتاد تا سیصد/چهارصد و گاهی هفتصد بازدید دارد که در روزگار رکود وبلاگ نویسی و وبلاگ خواني به نظرم خیلی هم رقم خوبی است.من کامنتها، پیغامها و ایمیل هایتان را میخوانم. چه به تک تک پاسخ بدهم و چه نه، همه را نگه میدارم. قبلش به کنار، از سال دوهزار و نه تا الان که در بیست و پنج نوامبر نوشته ام، پيغامهايش را در فایل مربوط به خودش نگهداری کرده ام و عزیز داشته ام. این یعنی که خیلی قدردان همراهی شمايي هستم که دائم یا گذری یا حتی اتفاقی مرا خوانده اید و ميخوانيد.

پس از مدياي وبلاگ که آدمهای مهمی در زندگیم را به من هدیه داد در حقيقت، چندان از حضورم در جامعه دیجیتال خیری ندیدم. اوجش گودر بود که زمانی همه فعالیت دیجیتال مرا در بر می گرفت. به نظرم معتادش بودم. و بعدها بارها به خودم گفتم کاش به جایش زبان فرانسه ام را تکمیل می کردم یا بیشتر میرفتم استخر. دو سال است که در فیس بوک چندان فعال نیستم. بیشتر خبرها را میخوانم و اسکرول میکنم و می گذرم. صفحه مختصر و گمنامی هم در اينستاگرام دارم. خیلی گزیده و غیرواقعی است. همه آنجا خوشبخت و عاشق و تمیز و شاد و درخشان و موفقند در حالیکه دنیای واقعی را گند گرفته. این است که نان و آب روحم را تامین نمیکند. وقت اضافه بیاید، آنجا عکس نگاه ميکنم. صرفا سرگرمی است و بس. اساس زندگی من در اینترنت، توی وبلاگم است هنوز. بخوانید دلم از آن دلهای قدیمی است...
وبلاگم مدتهاست که فیلتر است و همواره تف بر سانسورچی. میدانم که اغلب شما چه ساکن ایران و چه ساکن هر جای دیگر، مرا از روی فيدخوان پی می گیرید. به توصیه دوستی که ساکن ایران است، برای سهولت کار دوستان ساکن ایرانم، یک کانال تلگرام باز کردم. در پرانتز، من اعم مطالب تلگرامی را  دوست نداشتم تا الان. از وقتی بخاطر یک گروه خانوادگی تلگرام نصب کردم، خیلی گزيده چند کانال مربوط به موسيقي، کتاب کودک، حقوق زنان و زومبا را دنبال میکنم. خلاصه هنوز قلقش دستم نیامده و مطمئن نیستم باید همه مطالب اینجا را آنجا کپی کنم یا چیز اضافه ای در آنجا بنویسم از روزمره که در وبلاگ لزوما جایش نیست یا چه. فعلا با تنها یک پست قدیمی ام که شخصا دوست ميداشته ام، راهش انداخته ام. آدرسش را می گذارم اینجا. اگر دلتان خواست داشته باشيدش. ارادتمند. بيست و پنج نوامبر.
telegram.me/November25th


در ضمن، همشاگردی سلام...

اینجا انتخابات است. راست و چپ و لیبرال و سبز و غیره افتاده اند به جان هم. دوربین رفته داخل خیابانها و از مردم پرسیده دوست دارند صدراعظم چه کاری برایشان کند. پسربچه تخس زیبایی، با لبخند و اعتماد به نفس زل زد به دوربین و گفت امیدوارم هر کسی انتخاب میشود، کاری کند ما تکلیف منزل نداشته باشیم. پسر کناريش تشويقش کرد: ييييييااااايييي.
فکر میکنم این مشق شب هر چه هست، اختراع همين بشری است که خودش اهل هر کجا باشد از مشق شب متنفر است! چه عجیب واقعا! مناسباتی می سازیم و همزمان از اجبار انجامشان رنج میبریم. نامطلوب را می شناسیم و باز بهش تن میدهیم و تازه باقی را نیز توصیه میکنیم به فرمانبری و گردن نهی. مانده ام این سندرم استکهلم چیست که از هفت تا هفتاد ساله مان، اهل هر کجا که هستیم، همگی به نوعی گرفتارش هستیم.

9/19/2017

یادم تو را فراموش

روز اسباب کشی، مادرم یک جعبه پر از سی دی صوتي بلااستفاده از دوران دانشجویی و طبعا ماجراجوییهای عاطفی مرد را که نه دیگر بهشان گوش میدهد نه دور می اندازد نشانم داد و گفته بود: یک عالم نوار ویدئو تو هم در کتابخانه ما مانده. اینجا هم که دستگاه پخش ویدئو نداری. نمی دانم باهاشان چه کنم؟ گفته بودم: آنها اکثرا فیلم عیدها و تولدها است! با دوربین فیلمبرداری ام گرفته بودم و به مرور به ویدئو تبدیلشان کردم. گفته بود: می دانم. و الان من محکومم تا آخر عمرم نگاهشان دارم...خندیده بودیم. شاید کمی به تلخی.

لباسهای بچه زود به زود کوتاه و تنگ میشوند. تقریبا هر دو ماه یک بار باید بروم خرید. لباسهای کوچک شده، گاهگاه لک دار ولی تمیز با عطر ملایم شوینده لباس کودک. هر کدام را نگاه میکنم، انگار نشانی دارد از روزی که خوب خندیده بود، معصومانه گریسته بود، شیر بالا آورده بود، قان قان کرده بود، مرا خندانده بود، دلم را برده بود... بعد هی میخواهم بگذارمشان توی کیسه بدهم به صلیب سرخ یا اصلا بریزم دور...نمی توانم. دوباره مومنانه تایشان میزنم و روی هم در طبقه بالایی کمدش می چینم.

یادم کشید به آن سررسید سبز. لای اولین برگش عکسی بود از کسی که زمانی دوستش داشتم. چه سررسید عزیزی بود برایم! بعدها، خیلی بعدتر، که دیگر مهری به دلم نمانده بود، همچنان اما دل نداشتم عکس را دور بریزم. انگار یاد داغي که به دل افتاده بود، عزیزتر از حضور و وصل بود. بعد یاد انبوه برگهای پاییزی افتادم؛ خشک شده لای دفترهای جا مانده در خانه. ياد کاست هایم و تاریخچه هاشان. همه کارتهای قدیمی، عکسها و امضاها، پوسترها، ته رژ لبها، جعبه گوشواره ها، فیلمهای وی اچ اس،... به روزگاری که کاغذ و نگاتیو و ضبط صوت هنوز افسانه نبود.

بی تعارف، ما خاطره بازهاي حرفه اي باید مستمر و فعالانه با جمع آوري یاد و نشان مبارزه کنیم. وگرنه روزی خودمان را میبینیم انگار نشسته درون یک گودال، محیط دورمان پر از کاغذ کهنه دستنویس، ته بلیط تئاتر، کارت پرواز، سررسید هتل، لنگه گوشواره، تستر ادکلن،...، گرفتار شده، گیر افتاده، بدون راه فرار.




9/10/2017

روز سه ماهگی بچه مادرم برگشت ایران، در حالیکه برایم نشانه و شرط گذاشته بود تا هر وقت از فرط دست تنهایی، دوری، سختی بازسازی خانه نو همزمان با بچه داری حس فرسودگی و بيچارگي کردم، صفحه صد و پنجاه و نه کتاب خندیدن بدون لهجه را باز کنم و بخوانم تا حالم بهتر شود. آن روز صبح همه عناصر برای چیدمان یک تصویر بغايت غمگین فراهم بود: صبح خاکستری، زمین خیس، لیوان نیم خورده آب روی ميز که ساعتی قبل برای فروخوردن بغض تعارف شده بود، کف خانه که هنوز بقایای گچکاري و خاک رویش به جا مانده، مادری مغموم با نوزاد توی بغل پشت پنجره سالن نیمه کاره در حال دست تکان دادن برای اتوموبيلي که می رفت فرودگاه. تصویری از سوی ديگر مهاجرت. از چهره عبوسش، از رخ سختش.
برای اولین بار خودمان بودیم و خودمان. برای تعویض لباس بچه یا آماده کردن ساکش یا تصمیمگیری برای بيرون بردن یا نبردنش. تا شب که به هر بهانه ای، از شستن دستهای بچه گرفته تا بستن در کمد در سکوت اشک می ريختم و بچه را جوری بغل میکردم که چهره ام را نبیند، با حدود پنج تماس تلفني به زور مرا کشاندند مهمانی به قول خودشان خودمانی و خانوادگي تولد به بهانه اینکه هوایم عوض شود و بچه از غمگین بودنم استرس نگیرد و جای خالی مادرم، آزارم ندهد. آنقدر کرخ و بیحال بودم که بیش از پنج بار مقاومت و عذرخواستن را تاب نیاوردم. بچه را آماده کردیم و رفتیم. طبعا همان بدو ورود فهمیدیم مهمانی در نورهاي نارنجی و سرخ با ساز و دهل بندري برای خود ما بسی too much، تاریک و گوشخراش است چه برسد برای یک موجود سه ماهه که با چشمانی گرد و گیج به سمت سقف تاریک و آن صدای نکره خیره بود. کسی حرف از موزیک و طبل زنده نزده بود آن هم در فضایی کوچک که نعره یارو ده بار بیشتر اکو داشت. بعدش هم ديديم شیشه شیر بچه را نیاوردیم. یکی انگار آب جوش ریخت روی فرق سرم. با احتساب ترافیک آخر هفته در جشن شراب منطقه و سیلی که ميباريد، حرف دو ساعت راه بود تا خانه. پدرش حال مرا که دید، فوري زد به جاده تا شهر بغلی برای پیدا کردن داروخانه شبانه روزی. برای خانم مسن آلمانی کناردستي از موهبت بودن کمک برای مادران تازه کار حرف زدم. گفت خودش مادربزرگ است و حرف مرا کاملا می فهمد و در پرانتز به نظرش رسيده شاید این موزیک برای گوش بچه مناسب نیست؟ دوباره بغضم ترکید. گوش بچه را گرفته بودم و ته سالن کنار خودش و همسر مهربانش که دائم دلداری ام میداد شيشه شیر پیدا میشود یا نهایتش آدم میرود کلینیک شبانه کودکان و ازشان کمک میگیرد، نشسته بودم که باقی مهمانها سر رسيدند و داستان بدتر شد.
تقریبا تمام ایرانیهای مجلس، بچه را به زور از دستم گرفتند و چلاندند و اشکش را درآوردند. به جز دو دختر خردسال، باقی از دم خیلی خودجوش به تناوب می آمدند و به من نصایح زيادي در باب بزرگ کردن بچه جوری که "اجتماعی" بشود و "سرمایی" نشود ارائه می کردند. گويا در پی اشکهای بچه حاکي از عدم تمایلش به بغل شدن و نوازش شدن با ناخنهای بیست سانتي، انتظار میرفته که نوزاد سه ماهه "بغلی" و یکه شناس مادرش نباشد و زیاد برای شیر گریه نکند! حتی به من توصیه کردند وقتی بچه در آغوش یکی دیگر ناامن شده و با نگاه دنبال من میگردد و آنجور گریه می کند به روی خودم نیاورم!بگذارم تا دلش میخواهد گریه کند چون در غیر این صورت خودم از بین می روم و حیف از جوانی ام، نگرانی برای بچه حدی دارد. تازه اینجوری کم کم عادت می کند و قوی و محکم بار می آید! استدلال می آوردند: خب از گریه نمی ميره که!!! 
پدرش که با شیشه شیر از راه رسید، کامنت می آمد که بیخیال بابا! سخت گرفتی چقدر!  یک سری پروفسور هم توصیه پزشکی می کردند: از همین الان دیگه غذا شروع کن. در سرما ببر بیرون. پیاده روی شبانه برو در باران بچه هم در کالسکه باشد، چيزيش نمی شود. ما خودمان هجده ساعت رانندگی کردیم با بچه یک ماهه آخ نگفت. لای پر قو بزرگش نکن، نازنازی بارش نيار. از کجا میگی فلان و بهمان؟ مگه توی کتاب خوندي؟ خب البته تو کتابها خيلي چرت و پرت هم می نویسندها! حواست باشه

 باورم نمی شد این حجم از نادانی و حق به جانب بودگي توأم و التزام به عقیده داشتن و ابرازش.
تا شب بشود و برسم خانه و بچه هايپر شده را آرام کنم و شیر بدهم بگذارم لای پتويش و کنارش دراز بکشم و دستهایش را بگیرم، جانم به لب رسید.
پنجاه و نه کیلو رفتم، صد و نه کیلو برگشتم. ما گله مندیم از رفتار معلم و دانشجو و همکار و همخانه و همسايه و همسرمان؟ ما زخمی و دل شکسته ایم از پی رفتار معشوق و یار و شريکمان؟ ما داغان و سرخورده شده ایم در پی مراودات و تعاملات با رئیس و مرئوس و وزیر و وکیل کشورمان؟ اصلا ما خودمان مایه ناامیدی و سرخوردگی يک ملت هستیم؟ ما زخم میزنیم و آزار می دهیم و خلق از شر ما در آسایش نيست؟ همه اش دلیل دارد. تمامش آدرس دارد. مسبوق به سابقه نادانی آدمهایی است که در کودکیمان از ما بزرگتر بودند و متاسفانه حضور پررنگی داشتند.

8/11/2017

هر وقت تنهایی مهمان مادربزرگم بودم، به من اشاره می کرد و رو به مخاطبش ادامه می داد: عزیز بداشته ی. انه مار نیسا. تی حواس بمنه*

در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک ميکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را مي خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند....
از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بيخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای ديدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم ميخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگويم تو اصلا می دانی تا زمان باليدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالينش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنين ساده می پنداري چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی...

* عزیزش داشته اند. مادرش هم اینجا نیست. حواست باشد...

8/06/2017

رکوئیم برای آن گیسوان بافته

در قعر يک کمد چوبی در جایی دور، یک کاست دوربین فیلمبرداری است که عنوان دارد : نوروز. اگر کسی فیلم را در اداپتور پخش بگذارد، خانه ما را میبیند فردای يک روزی که کارگر تميزکار همه جایش را روفته و برق انداخته. غروب شب عید است و توی فیلم تازگی شیرینی نخودچی خانگی دستپخت من روی پیشخوان آشپزخانه معلوم است. من بیست و چند ساله که با چهل گیس بافته در بلوز شلوار اسپرت صورتی رنگی، دارم توی سالن می رقصم. سرخوش و رها گاه برمیدارم و لبخندم زنگار ندارد زیر برق چشمها. دنیایم سبک است. مثل پرنده ای در آفتاب بعد از رگبار بهاری، از روی گلهای قالی تازه شسته شده، نرم می گذرم. گامهایم همانجور که سر کلاس رقص تمرین پس میدادم، یک دو دو سه، یک دو دو سه؛ چابک و هماهنگ. جوانی ام در اوج است. در اوجم. رها. 
کسي، جایی طي ماجرایی، و کسانی طي ماجراهایی به مرور، آن پرنده صورتی رقصان را با چهل گیس بافته اش کشتند. بارها. چرا که پس از آن عید، من دیگر هرگز زیر بار داشتن چهل گیس نرفتم و در نوروزهاي دیگر، کسی فیلمی ندید از من که آن جور بی دلیل و رها، به شادمانی ای چنان بی لک، چرخ بخورم رقصان. 
من خودم را دوباره از نو پروراندم و ساختم اما هرگز دوباره به رهایی خلص آن روح بکر دست پیدا نکردم. 
حیف آن درناي ظریف زنده، پنهان شده در زیر پوست هر زنی. همانی که طی سالیان، خشونت هستی و آدمهایش به دام می کشندش. در دام می کُشندش...