9/26/2014

nobody knows who will share your love...*

کوله بر پشت و با ویزای آمریکا در جیب، توی خیابان خاکستری راه می رفتم و رهگذرها را میدیدم که هیچ نمی دانستند آنچه در جیب من است، در زمانی برای بودن من روی این زمین چه معنی داشت. هیچ نمی دانستند یک آدمی می تواند خودش را در انتظار رسیدن و داشتن چیزی چگونه "مصرف" کند. تمام. به تمامی.
این آدمها در جایی زاده شدند که از جبر جغرافیایی چیزی نشنیده اند. دلشان گرفت یا خواست، می روند. همین. این آدمها بله، به راه دور هم دل می بازند. اما سالها را دانه دانه نخ نمی کنند آنچنان که امثال آدمهای دلی... چون من.
این آدمها نمی دانند برای این کاغذ که نه، برای آنچه با این کاغذ در رویای من محقق می شد، چقدر جدی می توانستم خودم را بیندازم جلوی اولین اتوموبیلی که از روبروی در پارک ساعی می گذشت. این آدمها از آن همه، هیچ نمی دانند. اصلا نمی دانند تو یک وبلاگ را در پاییز ببندی، یعنی چه کار کرده ای با خودت. یعنی چه بر سرت آمده.

ویزای توی جیبم، دعوتنامه رسمی کنفرانس بین المللی، ساعت سخنرانی ها، اسامی کله گنده های هاروارد و پرینستون، برنامه تعطیلات؛ همه و همه برای من یک شوخی است. حال خمینی بودم وقت پرسیدن از احوالش در روز پیروزی: هیچ
اما این "هیچ" پوچ نیست. آنقدر  ماندم و پخته شدم در زمانی که برسم به یک لبخند ساده، آنقدر که رفتم و رفتم...که امروز.
روزی را  از سر گذرانده بودم زمانی با این فکر که اگر دستم برسد، اگر معجزه بشود و بشود، می روم بالای امپریال استیت و رو به جنوب فریاد می کشم : نامرد...
الان که به اراده خودم می سازم و رنگ می کنم و دل می بازم و می روم هر جا که بخواهم، به فکر لحظه همان "هیچ" گفتنم. به فکر هیچی که هست اما خام نیست. پرداخته است. هیچ است اما می دانی که چرا. 
و من زن پاییزم. به فکر اینکه چمدان خوشرنگم را ببرم و کت و دامن رسمی بپوشم و کفش پاشنه بلند. به شوق اینکه زن جوانی باشم که بنفشه های وطنش را در پاییز میبرد هر جا که خواست.

9/16/2014

ever and ever for ever and ever you ll be the one...

1. هر دری که پشت سرش بسته می شد، هر منظره ای  از کوهها که برای آخرین بار می شد دید از پشت شیشه های ایستگاه راه آهن، هر دروازه ای که شهری را به اتمام می رساند؛ اتاقی که در آن سکنی کرده بود ؛ برای ترک تک به تک، به پشت سرش نگاه می کرد و چشمش قهوه ای تر از قبل؛ می گفت خداحافظ. می دید و پر می شد و وقت ترک کردن، حواسش بود که آخرین ها را به یاد بسپرد.
 
2. آن نگاه آخر "چاکی"  به خانه خالی شده "ویل هانتیگ خوب" . وقتی فهمید ویل بالاخره رفته دنبال زندگی اش در جایی دیگر. وقتی از سر "هیچ کار دیگری نتوانستن"  شانه اش را بالا انداخت و به بقیه نگاه کرد و همزمان بغض داشت و لبخند داشت. بغض از سر غایت تاسیان. لبخند برای عزیزترین آدم نزدیک که بالاخره دلش را به دریا زد و رفت دنبال سرنوشتی دیگر. آن نگاه آخر که انگار صدها مایل از چاهی عمیق است و آن لبخند توام که انگار طناب کنار چاه. آن عمقی که دارد ولی نه به سوی زمین که سرش  رو به آسمان بلند است...

3. یکی از دخترها مثل هر روز این دو هفته، پرسید چطوری امروز؟ گفتم بهترم. اوجش تمام شد. پوسته غم را ریختم و پوست خودم را هم. حالا  خیلی نازکم اما خوبم. خنده هایم برگشتند.راه می روم دیگر گلوی آوازم نبسته. وقت غذا و وقت خواب، بغض ندارم. سم خداحافظی های این چنین از سیستم من دیر بیرون می رود ولی خب. می رود به هر حال. با هر دستاویزی و البته که زمان.

4. توی تلفنم یک دفتر خاطرات کوچک دارم. عکس می گیرم از لحظه ها و می نویسم یک جمله . یکی از آخرین هایش، جایی است در ایستگاه غول پیکر قطار. دو تاییشان رو به دوربینم دست تکان می دهند. عکس خاکستری است. لابد از نور کم طبقه های زیرین و حکما از حال خاکستری من و آنها. دیروز نگاه کردم و یادم نیامد که کی و در چه حالی زیر عکس نوشته ام : با هر وداع، چیزی از من کم می شود. کاسته می شوم ... . دیدم چه خوب گفته بودم. چه درست گفته بودم.

5.خانم دکتر با نگاهش نوازش می کند مرا. بار آخر گفت : ما، هر کدام از ما به تنهایی یک اطلس تنومندیم. زانو زده ایم و جهان روی دوشمان نشسته. زانو زده ایم  به تماشای جهانی که تحملش می کنیم . گاهی که فرسوده و کند؛ جای شانه راست و چپ را عوض می کنیم از ارتعاشش خودمان هم می لرزیم. از ارتعاش چنین وزن سهمگینی... بلوغ، تصمیم، جدایی و وصل، مهاجرت و رشد و شکستن...همگی دستاورد دارد و گاهی همزمان حس گناه می آورد. گناه از انتخاب و نتیجه اش . تو مهاجری و بار جهانت سنگین تر است. بهای آنچه که اینجا در پی اش آمده ای، خداحافظی هاست.

6. پاییز با صدای دمیس روسس، با رنگهایی که هر روز با شگفتی نگاهشان می کنم، با قوس نارنجی کدو حلوایی و شمعها و جشن شرابی که آخر هفته می روم، ته مانده غبار غم را می شوید. برمیگردم به روزمره ها. 

7. نوشتم برایش به امید زنده ایم. خوب گفتم. درست گفتم.

9/14/2014

بازی ابرا با خورشید، منو آروم کرده


گرمی دستای من کم شده دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بکن
باد پاییز سرده

8/20/2014

* محنتِ هجران و دردِ دوری و اندوهِ عشق، در دلِ تنگم نمی‌گنجد. زِ بسیاری که هست...

کلا آدمی هستم دلتنگ و بله دلتنگی وقتی یک حالت انسانی است و یا چنان مزمن شده پس دیگر خصلت است ، هنوز مرض نیست.
اما جا به جا شدن و این ور و آنور رفتن های مدام وقتی مایه دلتنگی اصلی ترین عنصر  سرشت توست، مرض هم که نباشد موجب مرض است  دقیقا.
این همه سال هم به راه ِرفتن یا بازگشت از فرودگاه گذشته اما هنوز که هنوز، این آدم دستش نیامده که کار کدام یکی سخت تر است؟ 
آنکه خوشی و ناخوشی با خویشان را،همه را با هم میگذارد پشت شیشه ها و دست در گردن کوله اش، تنها ترک میکند هربار 
یا آنکه می ماند پشت شیشه ها و دست تکان میدهد و رفتن را نگاه می کند و گلویش خشک است


  *

بار دیگر هجر با ما دشمنی از سر گرفت
بس نبود این درد و رنج عشق هر باری که هست؟
اوحدی مراغه‌ای

8/18/2014

ماها

در شهر دوم فقط کار می کنم و گاهی تفریح ولی همیشه منتظر می شوم زمان زودتر بگذرد که بروم به شهر اول.
در شهر اول خانه داری می کنم و کدبانوگری می کنم و پذیرایی می کنم و مهمانی می روم و به هماهنگی پرده ها با رومیزی ها فکر می کنم.
این فعلا شکلی از زندگی است. زندگی من.

آمدند که مرا در شهر دوم ببینند.  وقتهایی که خانه دار و میزبان و میهمان نیستم. جایی که دفتر کار دارم و پلاک و امضا. جایی که عنوان جلوی اسمم مهم است نه طعم کیک سیبی که از فر درمی آورم. میهمان شهر دوم شدند  پدر و مادرم.
امکانات زندگی ام در شهر دوم در حد یک دانشجوی تازه جوان است. یک اتاق و یک تخت و یک میز. چند صندلی و چند بشقاب و چند گلدان. دو تا کامپیوتر و چند کیلو کاغذ. همین.
بعد از یک ماه مرخصی که با هم وقت گذاشتیم به گشتن و حرف زدن و بحث کردن و نوشیدن و آشتی کردن و غر زدن و سفر و قدم زدن و فیلم دیدن، آمدم سر کار. همینجا هم ویلا گرفتم برایشان در بالای یک تپه سرسبز. جایی که بتواند امکان ناچیز مرا جبران کند در شهر دوم. 
شبی که رسیدیم، دوان آمدم خانههک خودم که پس از یک ماه و اندی، از چیزهای دنیا دیگر هیچ نداشت جز پاکیزگی. آمدم تا آذوقه ای اگر مانده بوده از ماه پیش، بردارم و ببرم برایشان که دست کم برای صبحانه فردا، قدری نان و قهوه داشته باشند تا سرفرصت شهر را یاد بگیرند و خرید کنند. چیز دندانگیری که نبود، همان ته مانده روغن و چند پیمانه برنج و شکری که هیچوقت نمیخورم وقدری قهوه و نمک و چند قوطی آبجو که خب تگرگ و یخ بودند پس از یک ماه نشستن توی یخچال. باران زده بود. همین چند تکه، کوله سیاهه را پر کرد. بار زدم و رفتم.تند.
آخر شب، وقتی هم که خداحافظی کردم تا برگردم برای خواب، حالم حال فرودگاه امام بود... یک ماه نزدیک بودیم و حالا تمرین جدایی آن هم اینشکلی...
 
فردایش، وقت شام، سه نفری توی بار آمریکایی نشسته بودیم و برگرهای گنده و برش های بیکن جلوی رویمان. خوب بود همه چیز. لابد که کولالیبره کار خودش را کرد تا من دهان باز کنم به عذرتقصیر که :" ببخشید واقعا. به خاطر دیشب.  من در این شهر آشپزی نمی کنم اصلا. سالاد و میوه قوت غالبم است و گویا که لیاقت نداشتم خریدهای درخوری کنم از ماه قبل که وقتی شما می آیید از قبلش یخچال خانه تان پر باشد...خالی را آوردم دیروز. ببخشید خلاصه"

پدرم لبش را با گوشه دستمال پاک کرد. سرش پایین بود.  گفت : تو، دیشب توی کوله ات؛  توجه و مهربانی ات را آوردی. توجه آوردی برای ما...
پدرم اصلا اهل حرف های قلنبه سلنبه نیست. هرگز نبود. ساده ساده بوده همیشه. هر وقتش که یادم می آید آنقدر ساده بوده رفتارهایش انگار یک کودکی بوده که سبیل داشته. الان هم یک کودکی است که موهایش سپید یک دست است... 
این حرفش ...خیلی حرف بزرگی بود برای عادت  من. دمی سکوت کردم که مزه مزه اش کنم. به بشقابم زل زدم. انگار یک چاشنی نامرئی، یک طعم جادویی ریخته بود روی غذا. عجیب. خوش طعم. خوش عطر . کلا خوش...خیلی


8/05/2014

big girl

I am a grownup child...sometimes it even hurts but I am ok with that...

8/01/2014

مهمان مامان

دستش به کم نمی رود. حالا خرید هدیه تولد یا سوغاتی یا بار گذاشتن فسنجان. هفده ساله بوده که دستش رفته توی جیب خودش تا همین الان که بسیار سال است که بسیار زحمت کشیده و پول زیاد ساخته ولی اندوخته چشمگیر، نه. بسکه پاکبازی کرده و می کند. همین فرش خوشرنگ مدرن و قالیچه های کوچک دورش که روبروی من روی سرامیک دراز کشیده اند، یا همان چمدان پر از سوغاتی های مارکدار که از همین الان برای تک تک آدمهای فامیل خریده بدون توجه به تفاوت کهکشانی ارزش ریال و یورو، گواهش.
آدمی است که یکی و دوتا نمی کند هی. اگر فکر کند یک کالایی حال بهتری به خانه اش و خودش یا دوستش می دهد، شک نمی کند. دل دل نمی کند. آدمی است که اگر هدیه بدهد، هرگز چیزی نیست که بخواهی از شرش خلاص شوی. چیزی است که بخواهی همیشه پزش را بدهی یا درجا استفاده کنی.
زندگی بیرون از ایران مرا حساب گرتر از آنچه بودم کرده. ماه اول مهاجرتم بنا به عادتهای خانه، با یک دوستی رفتم از هر چیز که لازم داشتم خوشگل و رنگی و "ست" اش را خریدم. اتاقم کوچک بود و هنوز کلاسها شروع نشده بودند. یک شکلی همان اتاق کوچک را درست کردم انگار که داستان سارا کرو و دوست مرموزش. تفاوت قیمت ارز دستم نبود هنوز. چند روز بعدش نگاه کردم به حساب بانکی ام و سرم سوت کشید. پول شش ماه را ظرف دو هفته به باد داده بودم!نزدیک شروع سال تحصیلی.
یادم هست که چطور شرم زیاد و غلیظم را قورت دادم که بتوانم تماس بگیرم و بگویم برایم پول بفرستید دوباره.
یکی دو سال بعد، دیگر خودم کار می کردم. اما وقتی هم رسید که بخاطر تعطیلات حقوقم را واریز نکرده بودند و روزهایی بوده که من سکه های ته جیبم را می شمردم و تقسیم می کردم به روزهای باقیمانده ماه. پول نان خریدن داشتم فقط. اینها از من آدم محتاطی ساخته و البته که تجربه کردم و راهش دستم آمده. راه زندگی کردن و سفر کردن و ولخرجی کردن و پس انداز کردن توأم وقتی درآمدت ثابت است.
برای همین عادت کرده ام که حواسم جمع باشد. جدا از من، مردم اینجا هم بسیار ساده تر و خانه هایشان خالی تر از آنچیزهایی است که چشم های ایرانی عادت کرده اند ببینند. ولی واقعا گاهی آدم نیاز دارد که یک نفر از خلال زندگی قدیمش دوباره بیاید و "اکستریم" ها را متعادل کند.
هتل نگاه می کردم برای سفر آخر هفته. چند تا گزینه پیدا کردم. نشانش دادم. از بین همه، دستش را گذاشت روی هتل چهارستاره خیلی زیبا در مرکز شهر و مسلما گران. گفت " یه لحظه فکر کن اینجا نریم. مگه می شه؟ "
خندید. خندیدم. شک نکردم و فرم را پر کردم. یاد بچگیهایم افتادم. من تجربه مسافرت دارم در بهترین هتل هایی که موجود بوده در جنگ و تحریم. در حالیکه ما خانواده ثروتمندی نبودیم هرگز.
من را شکلی بزرگ کرده که می توانم با نبود و کمبود هم بسازم و خوش باشم با صدای یک پرنده یا وزش نسیم. ولی به من همزمان چشانده مزه یک پرنسس کوچک بودن چطوری است.
این را نوشتم که یادم باشد.

7/22/2014

بادمجان کبابی می کنم روی گاز صفحه دیجیتال و یکهو بوی حیاط خلوت خانه مادربزرگ می پیچد زیر هواکش نقره ای.  بوی وقتی که روی چراغ  فیتیله ای بادمجان کباب می کرد با دامن سرمه ای پلیسه و روسری نخی که پشت سرش گره می زد  و مرغ کاکلی اش دمی آسوده از تقلای من برای گرفتنش روی پله ها به ما خیره می شد. *ظواله بود
دیروز با مادرم توی دالانهای قصر قدیمی راه می رفتیم. لابد حرف می زدم وقتی بوی رطوبت دیوارهای سنگی  تبدیل شد به بوی نان برنجی. همانها که از بازار گیلکها می خریدیم بعدازظهرهای تابستانهای نه سالگی...ده سالگی
مثل همین چند روز پیش که ظرف دربسته دَلار سوغاتی را باز کردم. سبز و تیز و شور. براق مثل عقیق سبز. عقیق سبز با عطر سبزی های محلی. عطر همان باغچه هایی که از رویشان می پریدم سالهای چستی و چابکی.
ماهی شور را مثل یک اثر هنری بریده و در کاسه سفالی گذاشته روی بخار برنج . پیچ جاده رشت-انزلی. صدای خش دار فروشنده های سرخ رو. تورهای آویزان منتظر طعمه و صیاد. و بوها... بوها
من در بوها زندگی می کنم. در بوها می روم به صبح ها و ظواله ها و عصرها و شب ها و خواب ها.... آدمهای رفته هم در عطرهای شناور باز می گردند و به سر دلتنگی من دست می کشند...دست می کشند 

*بعداظهر داغ را گویند در گویش گیلگ

7/15/2014

*تراکم همه­ رازهای دنیایی

دختری که از کنارم میگذشت, با لبهای توپُر نیمه باز و آن خنده محو ...با موهای رقصان و گامهای چابک آن دو ساق کشیده، به احوالی بود چنان خوش که انگار همین چند لحظه پیش, کسی در گوشش به زمزمه گفته: '' دوستت  دارم'' 
انگار که بهار ریخته بود روی تنش.

*حسین منزوی  

7/03/2014

نه نه ...قاصدک نبود. کلمه بود که باید دست می داشت ز آن در وطن خویش غریب

با کلمات می زیستم. معاشقه می کردم. قهر می کردم.می خوابیدم. در خوابم  بیدار میشدم و زندگی آغاز شده بود. از خواب که بر میخواستم اما  باز کلمه بود به جای زندگی . در کنار و درون کلمات می زیستم و می دانستم که زندگی آن بیرون در جریان است و سهم  من از آن همه این نیست.می گفتم و می شنیدم. می خواندم و سکوت میکردم. کلمه کلمه کلمه. و منتظر می ماندم که زندگی اتفاق بیفتد.
که خسته و فرسوده شدم و چه به جا سرانجام. چه بهتر که آنقدر فرسودند مرا که عنان گسیختم و روکش کلمات را برداشتم از روی هر آنچه مانده بود. که همان بود که زندگی. دست برداشتم از حرف زدنش و انتظارش. بعد چه راحت خود زندگی آمد و نشست بیرون. بیرون من. محیط من. مثل کودک ناآشنایی که وقتی دیگر نگاهش نمی کنی , امن و آسوده می شود و میاید کنار پایت روی زمین من نشیند و حتا اجازه می دهد ببوسیش.
زندگی همان بود که باید امتحان می شد. بد می شد و خوب می شد. بیمار می شد و درمان می شد. هر چه می شد جز آنکه به انتظارش روز می شمردی.
زندگی نکرده بودم. چند سال است که به جای کلمه بافتن, زندگی میکنم. 
دوستش دارم.
 

 



6/23/2014

در لانگ می زیستند

گویا اونی که مونده بود واسه اونی که مسافر بود نوشت : ''وقتی رفتی انگار بیهوا شهرِ به اون شلوغی خلوت شد...خیلی خلوت. خیلی ساکت''   و سه تا نقطه گذاشته بود دنبال جمله اش و همین. پنجره ایمیل رو بسته بود.
 
فکر کنم اون یکی که دو روز بعدش رسیده بود به اولین کامپیوتر سرراهش,  ایمیلهاش رو یه نفس خونده بود. شاید حتا سرش رو تکون داده بود که هووممم...  چون می دونم اینجوری جواب داده بود :
'' تو زودتر بیا اینجا .و بمون .و اینیکی شهرِ همیشه خالی رو پر کن. با خودت  پُرش کن'' 
 
لابد که اینجوری زمستون رو سر میکردن...
 
 

 

6/14/2014

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

آن همه نوبت، که خودم نوبت هجرانی و جدایی و لرز و تبش را کشیدم
آن همه هم از تک تک آدمهایی که می شناختم شنیدم از سفرهای بی بازگشت و کوله های بسته  و خداحافظی های جانکاه... هنوز گویا دستم روان نشده برای مواجهه با لحظه شنیدنش.
هنوز هم انگار یک  آدم صفر کیلومتر خیلی دل پاکی هستم که باورم نمی شود رابطه آدمیزاد چقدر قراردادی و غیرقابل پیش بینی است... هنوز دیدن "اتمام" دو تا آدم با هم، حالا هر چه هم که (اگر) دوسویه و توافقی و خوب و منطقی و اوکی و کول! ...به شدت غمگینم می کند... خیلی ها... خیلی
تازگیها هم که آقای فیس بوک آمده و تکنیک شسته رفته اعلامش  را گذاشته که  end of relationship  و یک قلب شکسته و تاریخش. چرا واقعا؟ مگر جدایی تاریخ دارد اصلا؟ جدایی از یک جایی آغاز می شود و تا یک جایی می رسد که  دیگر فقط پیش تر نمی رود و همانجا متوقف می شود. جدایی که تکمیل شدنی نیست. هست؟ چطور شد که تاریخ دارد؟  آن امضای طلاق است که تاریخ دارد نه جدایی و پایان یک رابطه... این هم دارد سیستماتیک می شود. این هم دارد فرمولهای دیت هالیوودی به خود می گیرد که در دیت اول دستش را می گیری و در دیت دوم ماچش می کنی و میگذاری دستش را بگذارد روی باسنت ولی دعوت به قهوه نمی کنی چون دیت سوم را برای همین ساخته اند... .اه...دلم آشوب شد

خبر دو نفر دوست خیلی نزدیک را که همین هفته پیش خودشان بهم گفتند، خبر از دو نفری  را هم که اصلا نمی شناختم هم امروز دیدم توی آقای فیس بوک
دو دوستم به کنار، اما دیگر جدایی غریبه ها چرا باید اینقدر مرا غمگین و ساکت کند؟
خلاصه که من باید بروم توی یک دنیایی زندگی کنم که نزد من جز سخن شمع و شکر نگویند. چه برسد که بخوانم و یک عکس خاکستری هم ببینم به پیوست...

6/05/2014

Birthday Cake, Such a Spoonful of Sugar

امروز سر جلسه بررسی  آخرین گزارش های چاپ شده در نیچر درباره گوناگونی توالی های ژنتیک مشترک باکتری های آبزی، به این فکر کردم که من چقدر بزرگ شدم. چقدر قدم مقابل چند سال پیش خودم بلند شده. چه خوب بلد شدم گردن بکشم از بالا به خودم و به خانه ام و به پهلو دستی ام نگاه کنم. چه بلد شدم به موقع رها کنم، به موقع پی بگیرم، به موقع بگذرم، به موقع فراموش کنم ...به موقع یعنی مناسب با احوال خودم، با معیار عمر خودم. دل خودم. تقویم خودم.
دارم میروم یک مهمانی تولد را ترتیب بدهم. لیست غذاهایم را چک کرده ام.فهرست  خرید وفهرست کار. شمع آبی خریده ام و روبان آبی برای دور کیکش. من خیلی محبت دارم توی دلم نسبت به روز تولد آدمها. همیشه داشتم. 
بار آخری که در ایران تولد گرفتم برای یک نفر،  شاید برای خودم بود؟ ...خلاصه،  اصلا شاد نبودم. اصلا. الان که دیگر سالها و زمان خیلی زیادی از آن شب گذشته. خیلی اتفاقها بر من گذشته. منی که از اسب افتاده بودم. از اصل؟ به قراری شاید از اصل هم. چون فکر می کنم الان حتا از اصل آن وقت خودم هم خیلی فاصله گرفتم. خیلی شکل بهتری گرفتم . الان یک جوری هستم که اگر یک آدمی آمد و به من گفت که میخواهد از یک پل اندوهی  بگذرد، بلد باشم که چطور کنارش راه بروم و چطور دستش را بگیرم. آن تولد آخری مثل یک زنگ است که هر سال به من می گوید برو و حقت را از شادی فرّار زمان بگیر. برو حقت را از رسیدن، بودن، عشق، لبخند، کیک های تولد و شمع های آبی بگیر.
هر جور که فکر میکنم، اینی که بهش تبدیل شدم، از اصل سوار بر اسب و افتاد از اسب قبلی خیلی بهتر است. می شود کنارش به تاخت رفت. می شود کنارش نشست و ازش دو کلام حرف حساب شنید. می شود باهاش بی دغدغه فردا چه می شود و پس فردا چه نمی شود و دیروز چرا نشد، فقط کیک پخت و روی عطر وانیل و شکلات یورتمه رفت. می شود کنارش شاد بود.

6/02/2014

سرم به کار خودمه , هوشم و حواسم گُلمه...

همینجوری که بخواهم این تک بیت مروارید حکمت را نگاه کنم آنقدر مبتذل است که برای بازنویسی مجبورم اعراب بگذارم تا کلم یا گِلم یا هر چه دیگر خوانده نشود. 
اما در بطنش واقعا معنی را می رساند. تقسیم میکند آدمها را و  درست هم می گوید دست بر قضا. قبول که دارد فقط از خودش آن هم با شش و هشت تغزلی! حرف می زند اما واقعا سبب نقض غرض هم نیست که اشاره کند به آدمهایی که سرشان خیلی به کار خودشان نیست و به دلیل عمده اش. که خب آن خیلی پررنگها در همه شبکه های اجتماعی، آن همیشه فعالها، پاراگراف طولانی نویس ها در فیس بوک و ده تا ده تا پاراگراف کوتاه نویس ها در توییتر، آن صد تا صد تا عکس گذارنده ها در اینستاگرام و این جدیدها هم که صدا ضبط بکن ها، آن همیشه خدا نظر دهندگان، صاحب انواع اکانتهای اکتیو و دی اکتیو روزهای مبادا، آن همیشه در همه جا حاضرها ... راستش به نظر می رسد که به محض آنکه پا را میگذارند روی زمین دنیای واقعی ، دیگر خیلی تنها هستند. یکی که باید از صمیم قلب دوستشان بدارد و هوش و حواسشان را به زندگی واقعی جمع کند  آن دور و بر نیست. یکی که باید باهاشان زندگی واقعی کند، برای زندگی واقعیشان میز صبحانه بچیند و برای زندگی واقعیشان  وقت معاشرت بگذارد نیست ...کسی که بشود با او همزمان از در رفت بیرون و با اوخرید کرد و با او قهوه نوشید و سریال دید و گرسنه شد و مهر ورزید و قهر کرد و آشتی کرد و سفر رفت ... یا اصلا نیست یا خیلی وقتها نیست.
من از نسل آن دایناسورهایی هستم که هنوز باور دارم یکی که آدم را به کیفیت خیلی مرغوب دوست داشته باشد  چنان وقت و نیرویی را  از آدم پر(نه تلف ) میکند که دیگر آنقدرزیادی نیاید که بتوانی از روی آن همه دیوارهای مجازی، از بین همه جا و همه اسمها و همه پستها و همه اتفاقات مربوط و نامربوط ...  مثل یک ملوان زبل تازه اسفناج خورده، بگذری

5/18/2014

Never say goodbye if you still want to try*

خیلی اتفاقی دقتم جلب شد روی وقتهای خداحافظی ام. وقت بیرون رفتن از در، سوار شدن توی قطار و هواپیما، گذاشتن گوشی تلفن، زدن دکمه قرمز صفحه گوشی ...

تقریبا در همه حالی می گویم " تا زود" ...
دیدم من مدتهاست که خداحافظی نمی کنم از آدمهای نزدیک... لابد بسکه به زور خداحافظی شده ام! یا در موقعیت رفتن یا روانه کردن قرار گرفته ام...بسکه " رفتن، همیشه رفتن"  آنجور که توی ترانه هست، نبود.
گویا برای همینهاست که همیشه آخرش می گویم تا زود... لابد که اینجوری دلگرم کننده تر است و سکوت بعدش ترسناک نیست


*از گوگل فرق خداحافظی ها را پرسیدم. جوابی که داد  شد عنوان این پست 

5/09/2014

fly bird...fly highly high

هر یک باری که نامم را روی یک بُرد و بورشوری می خوانم، هر یک باری که در یک جمع علمی درست و درمان می نشینم، هر زمانی که بابت موفقیتهای کوچکم تحسین می شوم و توجه می بینم، هر بار که همراهم  سعی می کند بدخلقی های نیمه ماهم را با یک شوخی رد کند، هر وقتی که از خانواده اش جز شعور و ادب و احترام نمی بینم، حتی همین الان که دومین نامه دعوت به کنفرانس کشوری که برایم ممنوع شده بود آمده، در همه این لحظات...
دلم میخواهد برگردم و آن دخترک ترسخورده در خود خم شده را کنج اتاق خانه پدری و خانه سین و خانه الی و خیابان ولیعصر در آغوش بگیرم و توی گوشش بگویم که ننشیند بر سر ارباب بی مروت دنیا. ننشیند. سرش را بلند کند. بالا بگیرد. اطمینانش بدهم از ته قلب که خودش یک روزی دنیای خودش را می سازد با همه بد و خوبش و مالک همه زحمت هایش می شود و صاحب اختیار و کلیددار سرنوشتش می شود و روی قله کوهی که سنگ به سنگش را پشت سرش ساخته تا جلو برود، می ایستد و از آنجا به کوتولگی فکر و تنگ بودن دنیای یک آدمی که  به روزگاری همه روزگارانش را در چنگ گرفته و تنگ کرده بود می خندد و  یک جور که صدایش بپیچد رو به همه دنیا  فریاد می زند  که ببینید من آمدم و رسیدم اینجا. خودم. نه همراه کسی و نه دنبال کسی نه و منتظر کسی و نه زهر تنهایی چشان کسی. آمدم به فاخرترین و به ترین احوال ممکن ... و بله که همزمان سر می کند توی یقه و آرام به خودش می گوید دست مریزاد...

4/13/2014

Runaway train never going back ... Wrong way on a one way track

همیشه داستانها در مورد آن آدمی است که در یک نیمروز متوسط پس از یک معاشقه متوسط و در یک تاریخ معمولی از تخت پایین می آید و برمی گردد به آن یکی می گوید "میرم سیگار بگیرم" و می رود که می رود.
چند سال بعد ما می خوانیم و می شنویم و توی دلمان یک طوری می شود که به، قیامت کرد.
از همین دست تمایل غریب باختن دل و دین نزد آدمهای متوسط به آدمهای متوسطی که یکهو خیلی شاخ می شوند و شاخ عمل می کنند. خیلی هالیوودی. با پتانسیل ربودن اسکار و پلنگ نقره ای و پس زمینه موسیقی جاده ای. از سری داستان آدم های تریپ خسته و پروفایل سپیا و جزبلوز و کول لابد. آدمهای "دلشان یه روز به دریا زد و رفت" ... موضوع قصه و فیلم و شعر و عکسهای هیومن آو نیویورک لابد.
سر و دست تکان دادن برای اینها به کنار، اما کسی از بهت آن یکی در آن سر تخت در چنان نیمروز متوسطی  پس از آن معاشقه متوسط در آن تاریخ معمولی حرفی نزده یا اگر زده در حجم هلهله و ایول ایول برای کسی که رفته سیگار بخرد گم است.
حتی وقتی سر و دست نشکنند، آدمها فقط یک گزاره خبری را می شنوند و دوباره نقلش می کنند که :یکی رفت یک ماند. خیلی عادی. شروع قصه را که می گفتند؟ یکی بود یکی نبود. همان. همانقدر عادی.
حالا کسی که رفت و توانست که خب لابد ایول. کسی که ماند اما دقیقا می ماند و حوضش و اینجای قصه حوصله سربر یا عادی و نخ نماست و تمایل برآن است که از آدم رفته خبر بگیریم تا اینی که دراز به دراز توی تختش افتاده و مانده پای حوض رفتن دیگری. و کسی حال این آدمه را نمی فهمد چون این یک کیفیتی است که هیچ آدم دیگری آن را به همان شکل تجربه نمی کند گیرم که حکایت خودش را داشته باشد هرکسی از رفتنها و ماندنها.
یک دستهای پنهانی هست لابد توی قصه و تاریخ و هنر روایت کردن، چون کسی که رفته سیگار بخرد با هر لحنی که بخوانی و روایتش کنی، باحال بوده که "توانسته". ولی کسی از حال آن یکی آدم توی سایه که قرار است این "می رم سیگار بگیرم" را بشنود درحالیکه دارد واقعا ترک می شود نگفته و هیومن آو نیویورک عکسش را ننداخته و ما شر و لایک نکردیمش. کسی آیا دقیقا حدس زده که در کنار کول بودن جرات تصمیمگیری یک انسان تریپ خسته پس زمینه سپیا و جزبلوز ، یخ زدن یک جای خالی یعنی چی؟ حالا گیرم که محصولات نسله و فیلیپ موریس و پروکتوگمبل به عنوان آکسسوار صحنه، به شیک شدن فضا کمک کند. حال آن طرف تخت را کسی شر و لایک نکرد و نمی کند.

شنیدم مردی که بسیار بلد بود برود سیگار بخرد و توی غبارها گم بشود، حالا در مرز چهل سالگی منتظر آمدن اولین کودکش نشسته.  چنان کسی که نمی دانست با چندمین آدم بالاخره می شود لنگر انداخت ولی اصرار داشت که هر زنی را بکشاند توی موقعیت آن طرف تخت. تصور پدر شدن چنین موجودی، کار چندان دلچسبی نیست. تصور نمی کنم. نه که یک زوج خندان بالای تخت یک نوزاد سرخ و تازه به خودی خود زیبا نباشند. اما واقعیت فقط این نیست. چندین و چند نخ ریش ریش به پای میز و تخت و کمد آن اتاق وصلند که یک سرشان در دوردستها می رسد به پای یک زنی که در یک نیمروز نحسی پس از یک معاشقه تلخ و در یک تاریخ فراموش ناشدنی، آن گوشه تخت رها شده درحالیکه فکر می کرده آن روز هم یک روز متوسط معمولی است جوری که می شود از جا بلند شد و رفت سیگار خرید و زود برگشت و در این فاصله قهوه هم دم کشیده.

4/08/2014

دزیره غمگین و با اکراه گفت: ولی اشکهام لباستان را خیس میکند... ژان باتیست در آغوشش کشید: نترس, اشک پارچه را لک نمیکند

 در زندگی ام حالا, چند تا بازو هستند که من را مخفی کرده اند زیر سقفشان و من ِ مخفی شده آنجا نشسته ام و  به خوبی گریسته ام. به خوبی یعنی زیاد. یعنی بی وقفه. بی ترس. بدون شنیدن هیس یا بس . بدون شنیدن حتا یک کلمه, فقط بین  دیوار لمسشان مانده ام و سیل اشک آمده و مرا برده وبرده. و وقتی خودش تمام شده و فرو نشسته, آنها همچنان سر جایشان مانده بودند. کمی بعد, تعارف یک لیوان آب خنک شاید سکوت را شکسته باشد

یادم باشد بعدها, روزگار هرسو که  چرخید و بین من و این آدمها هر اتفاقی که افتاد یا نیفتاد, به پاس جبران این میزان از شعور و این شکل از دوستی, در کج و راست ساعتهایشان خودم را از هر کجای این زمین برسانم و کنارشان بنشینم و
در سکوت بمانم تا هر وقت که لازم باشم

4/05/2014

من میخواستم که فقط از تولدها بنویسم. کاش می شد...

بلبل ز تنگی قفس، افتاده از نفس
گفتا که این قفس
که در او می زنم نفس
کفران نعمتی است که در باغ کرده ام...
 
شعر زیر لب و زیر بالش حاج عیسی؛ پدربزرگم بود. می خواند و قدم میزد و نوک عصایش را می کوبید به زمین. ما نوه ها می خندیدیم. گذر سالها می بایستمان که بفهمیم این چند خط کوتاه، حکایت عمر است.
کهنسالی را دوست نداشت. خط خوش و شعر خوش و جادوی کلام را چرا.
فرصت نکرد یا بلد نبود وقت جوانی و گاه ِ شباب، به مانویم بگوید چقدر دوستش دارد. جوان که بود غرولند زیاد کرد. قهر هم. مانو عادت قهر نداشت. پیشقدم آشتی هم نمی شد. حاج عیسی با آن هیبتش، مثل بچه ها قهر می کرد و مثل بچه ترها می رفت آشتی.
وقت کهنسالی، نازک و نازک تر شد همراه خم شدن قامت ستبرش. بارها خواست که از عشق بگوید. دیر بود؟ من باور کردم اما به مهری که توی قلبش لانه داشت و از کودکی سخت و جوانی پررنجش، همانجا مانده بود و بال زده بود.
نیمه عمر را که گذراند، بیشتر شعر میخواند. شعر می نوشت. می خواند و می خواند و می نوشت. تا همین چند سال پیش به خوش ترین خط معلم خط ندیده دنیا. چند جمله فرانسه هم یادش مانده بود. کلی حکایت از بازار یهودها. از وقت غداره کشی. از رضاخان میرپنج. چند وقت پیش، دیدم سر پاکت های سپید عیدی که به رسم هر ساله پشتش می نوشت، وسط جمله را نیمه رها کرده بود. نیم خط جمله تقدیمی خطاب به فرزندش را با پاکت عیدی هدیه داده بود. همانجا فهمیدم دیگر تمام شده.
این بهار که آمد، همین چند روز پیش، از آخرین سربازهای زنده رضاخان یکی کم شد. شک دارم دیگر کسی از آن گروه سربازها زنده باشد. پدربزرگم آخری اش بود یا یکی از آخرین هایش.
منتظر سالمرگ مادربزرگم بودم.
قبل گفتن خبر، مرد چند سطر از کتاب "در ستایش کهنسالی" هسه را برایم خواند. بعدش آرام چند جمله گفت. و فهمیدم همین یک سالش را هم پدربزرگ طاقت نیاورد. الان؟ گویا کنار هم خوابیده اند.
در دستهای مرد گریستم. عمیق و بی صدا. نفس نداشتم. پنجره را باز کرد.
به بهار سال پیش فکر می کنم. به کهنسالی. به آموختن کهنسالی و آموختن مرگ. همانجور که هسه می گوید.
 در لحظه نوشتن اینها، صدای گریه یک نوزاد می آمد از پنجره نیمه باز.
 

3/30/2014

حرف حساب، خاصه در بهار

به دوست در روزهای "ترک" و هجرانی و فراق‌م نوشتم :
"عزیزم، می گذره به تار موهای شرابیت قسم. من یک بهارهای افتضاح و گندی یادمه در چنین وضعی که تو الان هستی. ببین منو. هیچکی از جدایی نمیمیره. باور کن خره" .  بعد هم کلی نوشتم در باب " و زندگی ادامه دارد" و این شعرها...
نوشت :
"آخه لامصب، اینجا هنوز زمستونه. ای خبر این زمستون بیاد برام. آخه هم برف باشه هم یخ باشه هم دستکش و پارو و آسمون یه دست خاکستری باشه هممم آدم له باشه؟ آخه دیگه یک چیزی  این میون دستکم باس آباد باشه. من می گم خوبه حواس آدمِ رفتنی باشه که وقتی هوا خوبه بگذاره بره. الان اگه بهار  بود من خودم حاضر بودم داوطلبانه خدافظی کنم با یارو.

دوربین که نداشتم. 
خدا وبلاگ را برای همین وقت‌ها آفرید