8/22/2019

Broken bricks

این روزها که بچه را می برم مهد خیلی به کودکی خودم برمیگردم. به اینکه چرا به آن شدت از محیط مهد و بعدها از مدرسه متنفر بودم، و چطور کودکم نه تنها بی‌صبرانه منتظر شروع روز و رفتن به مهد است، که جلوی در دبستان هم پای می کوبد و به من اشاره میکند یعنی مرا ببر اینجا.

همیشه از اجبار متنفر بودم. یادم هست یکی از بزرگترین ترسهایم از مهد، آن ساعت اجباری خواب بود. ما باید سر یک ساعتی خسته می بودیم و به خواب می رفتیم. سر یک ساعتی گرسنه می بودیم. خاطره تیره دیگرم از بازیهای زوری است. به صف می ایستادیم. می‌گفتند بدو، ما باید می دویدیم. در داخل اتاق! من کوچک بودم، شاید سه سال و نیمه، پسر کناری من جثه خیلی بزرگتری داشت، شاید پنج ساله؟ و مرا هل میداد، دائم. در مهد کودکی دیگر من بزرگ‌تر بودم، باقی چند بچه که حتی هنوز حرف نمی زدند، ملال عجیبی داشت،سکوت بود... تازه اینها مهدهای خصوصی با شهریه های گران بود. خاطرات من‌ ازشان خیلی زیاد نیست چون آنقدر در کوچه هایشان گریه میکردم که والدینم بیخیال شهریه پرداخته میشدند و مرا برمیگرداندند. خانه مادربزرگ در شهرستان، زندگی با خاله یا حتی تنهایی را به اجبار آن محیط ترجیح میدادم.
کدام احمقی، احمق‌ترینی! دستور داد سر دختربچه های شش ساله مقنعه و لچک کنند؟ ما یک مشت بچه کوچک بودیم که باید لباس فرم کارمندهای غمگین را در تیره‌ترین رنگها می پوشیدیم و روزمان را با آرزوی مرگ بر این و آن و دعای بی پایان ظهور و آرزوی کاستن عمر خودمان و افزودن به طول عمر رهبر دیکتاتورمان شروع می کردیم. ما اجازه نداشتیم در حیاط مدرسه مان بدویم در حالیکه بدنهای کوچکمان لازم داشتند حرکت کنند. ما اجازه نداشتیم سر کلاس حرف بزنیم، گرسنه بشویم، مخالف حرفی باشیم، معلم، ناظم، مدیر، دفتر دار... پیامبر و خدا بودند. ما یک مشت آجر در دیواری بی انتها بودیم که نمیدانم چرا پینک‌فلوید از دل دوران هیپیسم و آنارشی‌گری غرب، فکر میکرد بدتر از خودش وجود ندارد... از ما چیزی نشنیده بود و از چرخ گوشت آموزش حرف میزد؟
حتما بزرگسالانی هستند که دوران مدرسه دهه شصت جزء نوستالژی های دلپذیرشان است وگرنه اینهمه عکس تراش و پاک‌کن و کتاب فارسی و دفتر شصت برگ خط‌کشی شده و موزیک بچه های مدرسه والت چرا دست به دست می شود؟ من اما با عرض پوزش جزء آن بزرگسالان نیستم. از هر چیز مربوط به حضورم بعنوان یک کودک و نوجوان در اجتماع دهه شصت و هفتاد متنفرم. از اولین و آخرین اردویی که رفتم و مربی پرورشی به جرم تاخیر در نماز جماعت مجبورم کرد جعبه پر نوشابه را تمام راه بکشانم. از سوال و جوابهایشان که آیا در خانه ویدیو داریم؟ آیا والدینمان نماز میخوانند؟ آیا مسلمان شیعه هستیم؟ شغل پدرمان چیست؟ چقدر پول می تواند به حساب مدرسه بریزد؟ شاید فکر کنید دروغ یا افسانه است، من حتی مدرسه ای رفته ام که مدل ماشینمان در رفتار معلم علوم تاثیر داشت.
از مدرسه های عبوسم، معلم های سیاه‌پوشم، نیم‌کت های دو نفره که سه نفر رویش می نشستیم، شعار هفته، مقنعه در گرما، اجبار به رکود یا حتی زنگهای عاریه ورزش که معلوم نبود دقیقا چه باید بکنی، بیزارم.
همین هفته پیش، روز آغاز مهد، مربی فرمی به ما داد و ما بعنوان پدر و مادر امضا کردیم که حق نداریم در مورد زندگی خصوصی کودکی دیگر اطلاع کسب کنیم و اگر اتفاقی اطلاعی پیدا کردیم آن را بازگو کنیم،در غیر این صورت خلاف قانون رفتار کرده ایم. امضا کردیم که اجازه استفاده از موبایل و بخصوص گرفتن عکس بی اجازه از کودکان دیگر را نداریم‌. پول مشخصی هم برای کیترینگ و غذای بچه در ماه پرداخت میکنیم و همین. در استان ما، از سال دیگر مهد کودک فرزندمان رایگان است. اتاق خواب بچه ها را از پشت شیشه نشانمان دادند، هر بچه ای خسته بود دراز کشیده بود یا خوابیده بود.  در هر اتاق بازی،  کاناپه هایی بود برای بچه هایی که خارج از ساعت خواب نیاز به استراحت دارند. بچه های دو ساله همه در یک گروهند و با مربی ها بیرون‌میروند تا زیر دست و پای بچه های سه و چهار ساله نباشند...
 کودک من با زبان دو ساله اش امروز تعریف کرد که دور هم نشسته اند پشت میز غذا و خودش کره و عسل انتخاب کرده برای صبحانه، به مربی مهد گفته دوست دارد کتاب بخوانند، و بعد رفته در اتاق لگو با یک بچه دیگر بازی کرده، و بعد در حیاط دویده اند تا تشنه شده و آب خواسته... و آیا کی فردا صبح میشود؟
از کنار دبستان میگذشتم، بچه ها زنگ تفریحشان بود. از درخت کهن وسط حیاط بالا رفته بودند و رو به چند نفر در خانه درختی کنار حیاط جیغ می زدند و دست تکان می دادند. در لباسهای فصل، رنگی... رنگ... آنچه در کودکی ما به شدت کم بود. دوست داشتم برگردم به سی و اندی سال قبل، خودم را سفت بغل کنم.

8/10/2019

رفته بودم. رفتم که بانگ هستی خود باشم یا... That ten years challenge ...

امروز شد ده سال. ده سال پیش افتاده بود به دوشنبه ای خاکستری. با کلافی ناگشودنی از فکر و خاطره و رویای برباد و کور سوی امید، با خلاصه زندگی در دو چمدان و سنگین‌ترین قلب دنیا، خانه پدری را ترک کردم و همینجا از خودم برای خودم نوشتم که معنی این ترک چیست.
ده سال گذشته را من پوست انداختم. در پوست نو قد کشیدم. به کلام آسان است. چه ها که گذشت.‌..

آن روز که بلیط یک‌طرفه داشتم و سوار هواپیما میشدم، تقریبا در این دنیا هیچ دستاورد خاصی نداشتم که همان کوههایی هم که ازشان بالا رفته بودم، با خاک یکی بود.می دانم که دلم میخواست زندگی کنم، جایی که جریان هوا باشد، سینه ام آنقدر سنگین و خوابهایم آنقدر آشفته نباشد. دلم میخواست آنچه خراب کرده بودم را ببرم از آن اول اول، بسازم از نخستین چینه. آنقدر رنج بکشم و بسازم تا برسم به جایی، سقفی، امنیتی، شاید لبخندی... به همه اینها شوق داشتم.

امروز بعد ده سال، حتی آنچه که فکر میکردم در آن روزگار بر باد رفته، مایه فخر من است. حتی سالهای تحصیلم در ایران که آن زمان برایم صرفا تبدیل شده بود به اتلاف وقت، به یاری ام آمد، وقتی ازشان یاد میکنم، به من گوش می دهند، تائیدم میکنند، اسمش را گذاشته اند سابقه، تجربه. صرفا بر باد دادن عمر نبود پس...جایی به کارم آمد....

خاکستری که برخاستم از آن، امروز یاری ام کرده که پناه کودک نوزبان نوپایم باشم؛ دیوار محکمش، صخره امنش. همین امروز، تاریک‌روشن صبح بود که خودش را انداخت در آغوشم. گویا از کابوسی ترسیده بود. بغلش کردم. گفت: "ماما هست، مواظبه... " چه به خودم بالیدم. 
ده سال پیش در چنین روزی وارد اتاقک دانشجویی ام شدم. یادم هست که بوی رنگ تازه می آمد. جز الوارهایی که قرار بود میز و تخت بشوند، هیچ چیز دیگری آنجا نبود. بعدها، به اتاقها، استودیوها، آپارتمانهای دیگری نقل‌مکان کردم. به هر جا رفتم گلدان و شمع و رنگ و رومیزی با خودم بردم. من از عاریه زیستن متنفرم. بسیاری وقتهایش تنها غذا می خورده ام ولی با خود و برای خودم لیوان زیبایی گذاشته ام، گلی کنار میزم، شمع معطری روی طاقچه، چیزی که مرا به زندگی و زندگی را به من وصل کند، حتی به روزگاری که عکس هیچ بشقابی در جایی منتشر نمی شد و کتاب کنار لیوان قهوه نشانه‌شناسی خاصی نداشت. من واقعا زندگی را دوست دارم حتی همه وقتهایی که با من دوست نبوده.

الان که اینها را می نویسم، تراسمان را شسته ام. گلهای ماه آگوست درآمده اند. نوبت سوم غنچه زدن رزهای باغچه است، انجیر جوان باغ در حال بار دادن است، بوی سوپ می آید، شب مهمان داریم. بچه خوابیده.  هفته دیگر می رود کودکستان... باورش چه سخت است که اینها جملات من باشد... منی که ده سال پیش در چنین روزی از یک سو به بادبادک رویا وصل بودم و از سویی دیگر به سنگ خوابهای آشفته، و سوار هواپیمایی شدم که واقعا نمی دانستم وقتی ازش پیاده بشوم، چه خواهد شد.

مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن توصیه من به هیچکسی نیست. سرنوشت و سرگذشت هر کسی بهترین دلیل و راهنماست برای هر قدمی که آدمی برمی دارد یا از آن حذر می کند. هیچ نسخه خوبی برای دیگری کار نمی کند. هیچ تجربه بدی، برای دیگری به همان شکل تکرار نخواهد شد.

برای من؛ شخص من، مهاجرت ده ساله ام یکی از درست‌ترین تصمیمهای زندگی ام بود. بماند که پوستم کنده شد و تا پای جان برایش ایستادگی کردم.
روزی رسید که بالاخره بگویم : بانگ هستی خویشم. بهایش را هم روزانه و شبانه پرداخته ام و می پردازم. با دلتنگی و دوری. 
شد ده سال تمام.





8/08/2019

به جان دوست‌ دارمش

بچه داشت توی خانه می دوید. پایش سر خورد و وقت افتادن روی زمین، کمرش گرفت به لبه میز ناهارخوری. بلند گفت آخ... تا دو نفری از دو گوشه اتاق با نگرانی بدویم سمتش و بغلش کنیم و بخواهیم بلوزش را بالا بزنیم، بلند شده بود و دستش را گذاشته بود روی کمرش در محل درد، با لحن محکمی که برای دو سالگی اش خیلی بزرگتر بود، خیره در چشمهای ما با زبان قر و قاطی اش گفت:  auwa شدم (اوخ شدم). ولی فردا خوب می شه، alles gut (همه چیز خوبه).

الان که شب است و خوابیده، برای چندمین بار غبطه خوردم به بی‌لکی و امنیت ذهن کودکانه اش. به امید محکم و ساده اش به بهبود هر چیز ناخوشایند. به بازگشت پدر وقت عصر، به قبول افتادن عذرخواهی اش وقتی شلوغ‌کاری کرده، به باور مطمئن و بی‌خدشه اش به ترمیمی که اتفاق خواهد افتاد. همان قدر مطمئن که می داند مزه بستنی شکلاتی را از بستنی توت‌فرنگی دوست‌تر دارد. 

جان من است... تمام و تمامت امیدم...



7/15/2019

The best woman in business


یک سکانس درخشانی دارد سریال Fleabag.

دو زن؛ فلیبگ و بلیندا روبروی هم پشت بار نشسته اند و می نوشند. بلیندا ( کریستین اسکات تامس) که همان روز به عنوان موفقترین زن در بازار کار انتخاب شده، بعد از مسخره کردن‌ مراسم و خندیدن به جایزه اش،  می گوید پنجاه و چهار ساله است. از فلیبگ ( فیبی وَلر) سنش را می پرسد: ۳۳
بلیندا میگوید : آه، بهتر میشود! ...
و با این مونولوگ درخشان جمله اش را توضیح میدهد:
"زنها با درد در وجودشان زاییده میشوند. این سرنوشت بدن ماست. میدانی؟ درد ماهانه، سینه های دردناک، زایمان، ...ما این درد را با خویش در طول زندگیمان حمل میکنیم. مردها نه. آنها باید درد را جستجو کنند. آنها تمام این خدایان و شیاطین را اختراع کردند فقط برای اینکه بگویند شرمسارند، و این ‌چیزیست که خب ما خودمان خیلی خوب می دانستیم. بنابراین انواع جنگها را راه انداختند که بتوانند حس اشیا را درک و همدیگر را لمس کنند، و زمانی هم که جنگی در بین نباشد، راگبی بازی می کنند.
و‌ بعد ما تمام اینها را اینجا در دلمان، در درونمان داریم. ما در طول سالیان و سالیان و سالیان دردهای متناوب داریم. سپس، درست وقتی فکر میکنی با دردت خو گرفته ای و به صلح رسیده ای، چه می شود؟ ... یائسگی از راه می رسد. یائسگی لعنتی از راه می رسد و این...آه که لعنتی ترین معجزه جهان است! بله! همه استخوانهای لگنت به هم می پیچد و بسیار گُر میگیری و کسی هم هیچ توجهی نمیکند ولی بعد- تو آزادی. دیگر برده نیستی. دیگر یک ماشین با تجهیزات مختلف نیستی. ‌دیگر تو صرفا یک انسانی، مسلط به کار. 
دوست داشتم بروم توی لوکیشن، یک مارتینی دست بگیرم، از پشت سر بلیندا را محکم در آغوش بگیرم و گرم ببوسم...



6/30/2019

Your only way

یک کلی‌نگری شایعی هست در مورد تک‌فرزندها‌. بلافاصله با شنیدن اینکه فلانی خواهر و برادر ندارد، ملت یاد بی کفایتی از فرط در اختیار داشتن امکانات، بزرگ شدن لای پر قو، بی عرضگی، دست و پا چلفتی بودن و لوسی و خودخواهی می افتند.
شخصا سالهای زیادی از زندگی ام را بیهوده صرف اثبات نازک‌نارنجی نبودن و لوس نبودن و بی عرضه و تنبل نبودنم به جهانیان کرده ام. در کنارش خودم در زندگی دوستانی داشتم و دارم که مرا همواره متعجب می کنند.
دوست هنرمند شیک‌پوش زیبایی دارم‌ که هرگز تنها سفر نکرده چون واقعا از مواجهه تنهایی با موقعیتهای جدید می ترسد. یکی دیگر زن تحصیل کرده باهوشی است که پس از چندین سال دوری، فرصت دیدارمان را لغو کرد چون به گفته خودش از پیدا نکردن راهها و قطارها در یک بین شهری چهل دقیقه ای در کشوری دیگر هراس دارد. دوست دیگری دارم که مرد موفق خوش ‌سیمایی است ولی فوبیای خجالت زده شدن جلوی یک جمع حتی صمیمی را دارد! برای همین حاضر است فرضا نیم ساعت در خیابان بماند یا از سر صندلی اش تکان نخورد ولی اولین مهمان یک دورهمی نباشد یا لیوانی را واژگون نکند. دوست سابقی داشتم که خودش را مجاز به انواع بذله‌گویی ها می دانست اما هر کلام‌ ساده ای ممکن بود بهش جوری بر بخورد که چندین سال گوینده را نبخشد. دوستانی دارم که تصوری از اقامت در هتل ارزان‌قیمت، کار پر زحمت‌ و کم اجرت دانشجویی، خرید نکردن در سفر به دلیل بودجه محدود و همزمان احساس غبن و بدبختی نکردن! را ندارند. آدمهایی را از نزدیک می شناسم که حاضرند از  بی پولی گرسنگی بکشند اما شغل تمیز کاری یا پیشخدمتی رستوران را تجربه نکنند. اصولا کارگر برایشان یک قشری است که باید بهش کمک بشود اما محال است معاشر و دوستشان باشد. تمام این آدمها از یک تا چند خواهر و برادر دارند.
آن پر قویی که لابلایش بزرگ شدم مانع زنده ماندنم نشد در مثلا غروبی که در جنگل پرتی گم شدم و تمام شب را پیاده تا صبح به دنبال سایه ام راه رفتم تا به یک دهکده کوچک برسم. مانع سفر کردنم نشد وقتی فقط چند سکه پول خرد تمامی دارایی ام بود. مانع مهاجرت کردنم نشد وقتی حتی سلام و خداحافظی کشور مقصد را نمی دانستم. پر قوی مذکور باعث نشد که خودم را بالاتر از آدمهایی ببینم که بهشان دل می بستم حتی اگر به اوج حماقت و نادانی ام تعبیر می شد‌ و نتیجه عکس می داد جوری که هر کار خوبی کنم بد تعبیر بشود‌. با ناز و نوازش بزرگ شدن موجب نشد تا زندگی به من سیلی زد من فوری بنشینم سر جایم و صرفا به حال زارم گریه کنم.
در روزهایی که غول افسردگی آوار شده بود یا بیماری و تنهایی هم دست شده بودند یا ترس از جمله "فردا چه می شود" از گوشه اتاق چون دیو خشمناکی به سقف تنوره می کشید، من البته که قوی و آماده و رویین تن، سینه سپر نکرده بودم اتفاقا! که خیلی هم می ترسیدم و خیلی هم غمگین می شدم و در بسیاری مواقع نمی دانستم چه کنم. اما اگر ترس را و نازکی و ناتوانی را خوراک می دادم، آن روی کثیف بی‌رحم زندگی مرا می بلعید. و آن بلعیده شدن چنان حقیرانه بود که مرا وا می داشت هر گونه پر قوی سابق را فراموش کنم. و همزمان  تاسف نخورم که ای وای توی قبلی کجا و اینجای زندگی کجا، ای وای تو که تخم طلا می گذاشتی و تاج بودنت منت بر سر دنیا بود و بی مهری دنیا و آدمها و موقعیتها و ثروتها و ...حق تو نبود و لابد اما فلانی و بساری جای تو حقشان بود!
واقعا کدام فلانی؟ کدام حق؟ زندگی همین است... برای همه همین است چه ترسو چه شجاع. چه از ترس سفر در جای خود نشسته چه از شوق دیدن به هر باد موافق بادبان سپرده. به قول پدربزرگ فقیدم "زندگی ساز دارد، سوز دارد... " پوزخند کجی می زد و بارها می خواندش.



t.me/November25th

5/29/2019

*از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است پنجره را باز می گذارم باران می بارد در باران می گویم بهار را یافتم بهار آمد …

چندین سال از مکالمه شبانه بین من و هم‌دانشگاهی و همسایه آن دورانم می گذرد. ما دو دختر ایرانی، دانشجو، تازه مهاجر و ساکن یک ساختمان متعلق به دانشگاه بودیم. بخاطر تمام این وجوه اشتراک، در جاهایی مثل خدابیامرز فیس بوک دوست محسوب می شدیم. که یک روز برایم  پیغام گذاشت: مرا ببخش، تازه فهمیدم تو کی هستی! خیلی پشت سرت بد گفتم...
گویا از ایران خواننده وبلاگم بود. نمی دانست اما نویسنده اش منم که به گفته خودش در دنیای واقعی از من خیلی بدش می آمد! نوشته بود: حرصم را در می آوردی. می دیدم هی داری از طبیعت، آسمان، آدمها، غذاها، ساختمانهای دانشگاه، خلاصه از ابر و باد و مه و خورشید و فلک با لذت و لبخند حرف می زنی. هیچ غمی، هیچ تکدر خاطری، هیچ مشکلی نداری. علی‌ بی‌غم دو جهانی و این مرا دلزده می کرد... تا یکی نوشته ای فرستاد از تو، و گفت این فلانی است. شوکه شدم. هی تصویر تو و نوشته ها را می آوردم کنار هم، جفت نمیشد... آخر چطور میشود تو همان باشی؟ مرا ببخش...

نامه اش را میخواندم، شبی بود اواسط بهار. همه جا سبز و کمی سرد. در اتاقک دانشجویی ام در قطب، که همیشه با گل و شمع و رنگ، گرم نگه میداشتمش. یادم نیست داشتم به کی و چی گوش می کردم همزمان و میخواندمش، یادم هست که چه خندیدم. به تلخی...
از آتش ابراهیم گذشته بودم و اتفاقا که در پسِ آن، گلستانی هم نبود، صرفا زنده مانده بودم و همین کافی بود. زندگی را پاس می داشتم. زنده ماندنم را. بودنم را. عطرها را، آفتاب را، لبخند را و عشق را. نالیدن و شکوِه کردن چه دردی از من دوا می کرد؟ غصه دادن بقیه به کنار.
و چه اتفاقی می افتاد اگر من مشتاقانه منتظر تغییر هر فصل نبودم؟ اگر منتظر مهمانی آخر هفته، سفری که ارزان در می آمد، افتتاح فلان کافه یا لذت رسیدن فلان کتاب به دستم نمی ماندم؟ چه اتفاقی می افتاد اگر من نمی رقصیدم رها و بی‌ قید؟ اگر مشغول گلدانهایم نبودم؟ بشقاب رنگی نمی خریدم؟ هیچ. هیچ اتفاق دیگری نمی افتاد در جهان غمگین کسل کهنسال. تنها من، غمگین تر، کسل‌تر و کهنسال‌تر می شدم.
خانه پُرش دغدغه و دل شکستگی و سنگینی خاطرات و خون دلمه شده خاطرات را به قسمی می نوشتم همینجا، به سان چاه علی. یا که می نوشیدم، یا که با گوش محرمی باز میگفتم، و می سپردم به باد و می گذشتم. 
این عادت دیرین، لابد آنقدر در نظر انسانی دیگر ناپسند بود که نفرت ایجاد کند. فکر کند من چه آدم دور و الکی‌خوش بی‌مایه ای هستم که لابد سرسنگینی، شکایت و‌ خمودی بیشتر، مساوی است با عمق ژرف تر، دریافت درد جهان و مافیها، ادراک!
به خودم گفتم خب، تو اینها را می دانی، می دانی که هم که دوستداران و دوستنداران تو به هیچکدام از این نشانه ها برای دوست داستن و دوست نداشتنت محتاج نبوده اند. تو بین آدمها دنیا آمدی،  اما از جایی انتخاب کردی که از بین آدمها برگزینی. بهای انتخابهای اشتباهت را هم دادی، پاداش انتخابهای درستت را هم گرفتی. مگر عمر آدمی چقدر است که نگران باشد در چشم دیگران چگونه نشسته؟
اینها را به او نگفتم. در پاسخ نوشتم کاش یک روزی،تو بیایی چند طبقه بالا به خانه من، یا من بیایم چند پله پایین به خانه تو، روبروی هم بنشینیم، چای و عودی باشد، هوای خوشی، آسمان آرامی، و فرصتی تا برایت بگویم از گذرها، ناگزیرها، از هر آنچه که آدم حتی از روی خیالش هم می پرد چه برسد که به حرف بیاوردش. از هر حرفی که آدم ترجیح می دهد بمیراندش و به جایش صرفا لبخندی می زند و می پرسد خب دیگه چه خبر؟

*احمدرضا احمدی



4/11/2019

Finally, the black hole

زمان خوش‌بختی وبلاگ های فارسی اگر بود، لابد یکی پیدا میشد امروز بنویسد: از ابَرسیاهچاله هم‌ عکس گرفتند، ولی تو نیامدی

4/02/2019

To all those assholes whom we loved once

در فروشگاه لباس می چرخیدیم که دخترک نوپایم دوید به سویی، یک پسربچه حدود شش هفت ساله دیده بود. اول پسربچه را بویید. فکر میکنم خیلی غریزی این کار را کرد چون معمولا هر چه را بخواهد لمس کند اول بو می‌کشد تا مطمئن باشد از لمس بعدش پشیمان نخواهد شد. بعد بیهوا گونه پسر را به گرمی بوسید. برای کودکی یک سال و چند ماهه که هنوز نه خوب حرف می زند نه مهدکودک رفته، نه با جمعیت بزرگی از انسانها برخورد داشته طبیعی است این مقدار مهربان بودن، شرطی نبودن، فکر دریافت بازخورد ناخوشایند از هر عمل دوستانه ای نداشتن. پسربچه اما چند سال بزرگتر بود. لابد با مناسبات دنیای گند انسانی آشناتر. لابد بهش از برخورد با آشنا و غریبه درسهای لازم را داده بودند. همان درسهایی که من هم چند صباح دیگر باید در ذهن صاف و بی‌لک بچه ام بچپانم تا او هم از خود در برابر گزندهای احتمالی هم‌نوعانش دفاع کند. پسرک خود را جمع کرد و بچه را پس زد. بچه هاج و واج مانده بود که چرا. بلد نبود با خودش چه کار کند. مات مانده بود. انگار یک صدای بلند گریه شنیدم از ته قلبم؛ دیدن چشمهای درشت و نمناک بچه از محبتی که پس فرستاده شده بود، خیلی ناراحتم کرد. بعدتر در آغوشش گرفته بودم محکم. رفتیم سمت دیگر. 
بچه که یادش نیست. من اما هنوز و همچنان به آن روز، به گذشته خودم و به آینده او فکر میکنم. به چرخه سرنوشت، زنجیرهای روابط انسانی، دامهای حقیر بر پا و دل. به ناگریزی از تکرار وقایع در هر نسل. به زنان پیشین قبیله ام. به خودم. و به سخنرانیهای ترسناکی که پیش‌بینی می کنم  در موقعیتهای بن بست زندگی دخترکم خواهم داشت. همه امیدم آن است که اشتباهات جدیدتری از آنچه من در خورجین دارم، کند. بیراهه های رفته مرا دوباره قدم نزند. حتی گیر کند در راه و بیراه شخص خودش، نه که تکرار من و ما باشد. و آنجاست که لابد من باید دریغ نکنم برایش از تعریف کردن دوباره خودم، آنچه بر من رفت از سفرها، از دل‌بستنها و کندنها. از شور جوانی و حیرانی و هجرانی. و لابد از ته نشینی سالخوردگی وقتی اتفاقات دنیا و مناسبات آدمهایش دیگر متعجبت نمی کند.
لابد از فهرست آهنگهایی که کمک روحم بودند برای دویدن و از یاد بردن، طعم بستنی هایی که در راهپیماییهای طولانی بغضم را فرو می داد، نامه هایی که می‌نوشتم و به باد می سپردم، چاله هایی که می کندم برای دفن خاطرات، از خشمم، از مراحل مواجهه و انکار و سپس پذیرش کثافات دنیای انسانی، از بریدن و رهایی، از وا ماندن و چاره جستن، از حیرتهایم در برابر ویرانه بنای "دوستت دارم"  که قرار بوده "خالی از خلل" باشد.
مطمئنم جایی به او از بی قانونی قلب می گویم. که اگر جایی سپردش، هر روز همان روز را زندگی کند و طلبکار یک عمر دوست داشته شدن‌ نباشد که بله، در جامعه انسانی پیش آمده که عاشقی روزی به جِد برگردد به معشوق بگوید"  
Unchain my heart, baby let me be
Cause you don't care please set me free
و بله، این را بداند که پس ِ بهار هر عشق گرانی، ممکن است آنقدر پشت فرمان اتوموبیل آی ویل سوروایو گوش بدهد که بالاخره در پشت چراغ قرمزی نامعلوم در باران پاییزی، ببیند واقعا از دام رسته. گیرم به زنده‌بلا مرده‌بلا...




3/15/2019

Ragnarok, Vikings, 5;2,10



Torvi: What happend to you Lagertha?

Lagertha: I almost died,
But was reborn.

- You were between life and death? What did that teach you?

-The only thing that I have learned is that life is about suffering. There is no scape from it. That's the truth. What's important, is how we deal with suffering. How we deal with the truth.

- How do I tell my children that life is about suffering?

- They will find out for themselves.


3/14/2019

بیست و یک


دندان آسیاب در می آورد. دیشب چند بار بیدار شد و گریه کرد و امروز جفتمان کمخواب و خسته بودیم.
بازی کردیم. ظهر ناهارش را دوست داشت. بعد خواباندمش. ماه خودم می چرخد و کمردرد و سردرد امانم را بریده. دلم میخواست عمیق بخوابم. هنوز به رویا دیدن نرسیده بودم که صدای گریه اش آمد. مرا صدا می زد. رفتم بغلش کردم و آوردمش توی تخت خودم. آن دستهای کوچک گوشتالو را حلقه کرد دور دستهایم و خوابمان برد. 
اول، خواب دیدم توی آغوشم نگهش داشته ام و پایم در آب اقیانوس است‌. دارم بهش میگویم ببین آب اقیانوس سرمه ای است... که یکهو آب میاید بالا. من بچه را میگیرم بالاتر و می دوم... می دوم توی موج. می ترسم و می دوم. می رسم به خانه، می خوابانمش. نمی دانم چه می شود که می شنوم کسی آمده بچه را برده شهری دیگر به بهانه گردش، و بچه دارد گریه می کند. دارم سر همه داد می زنم. تلفن را بر می دارم زنگ میزنم که بچه ام را کجا بردید؟ بگذارید صدایم را بشنود شاید آرام شد؟ کی بر میگردید؟ پاسخم سکوت است...زوزه می کشم، می درم... در همین حال از خواب می پرم. کتفم خشک و دردناک است. تمام این کابوس را دیدم در حالیکه دستانم توی دستهایش گره خورده و صدای نفسهایش می آید. تکان بخورم بیدار می شود لابد. همانجور می مانم و بغض دارم. به خودم می گویم: بدبخت، چه خوش باشد چه ناخوش، چه مثل الان یک سال و خرده ای باشد چه هر چه، تا وقتی آخرین نفست را بکشی خواب آسوده نداری تو. همین است که هست هم.
چشمم می ماند به باران بیرون پنجره و کاجهای خیس. دارم فکر می کنم امروز چرا میوه نخورده اصلا؟ یادم باشد حتما میوه بچپانم توی بشقاب بعدیش...با همین فکرها خوابم می برد...

t.me/November25th




3/01/2019

La vita è bella

در یکی از صدها سکانس درخشان "زندگی زیباست"، پدر پسرکش را در آغوش گرفته، او را از دل غبار و فریاد و آژیر اردوگاه کار رژیم نازی به سمت خوابگاهشان می‌برد و همزمان در گوشش از رویای صبحانه گرم فردا صبح، حضور مادر، عشق و ادامه زندگی می گوید*. 
پدری که ظرف چند روز آینده، درست روز اتمام جنگ تیرباران خواهد شد درحالیکه پیوسته تا واپسین دم برای حفاظت روح نازک و جسم کوچک پسر، وانمود خواهد کرد همه اینها، از دوش گاز و کوره های آدم‌سوزی تا شکنجه‌گاهها و اردوهای کار، صرفا یک بازی بامزه است. اتفاقی است که میشود به آن خندید، در آن برنده شد، جایزه گرفت و به خانه برگشت...

امروز به اجتماع عطر نان گرم که در صبح بارانخورده از خانم نانوا خریده بودم، به زیبایی لیوان قهوه ام و صدای زندگی که از گلوی دخترکم با حنجره سینه سرخ پشت پنجره می آمیخت نگاه کردم. دیدم چه بسیار، چه بسیار وقتها حواسم نیست که من فرصت زندگی، تجربه امنیت، حتی در حد نوشیدن قهوه در صبحی بارانی را داشته ام و یادم رفته سپاسگزارش باشم. وقتی به پلک‌زدنی، دستی میتواند مرا از پشت پنجره آشپزخانه‌ام به قلب جنگ و شکنجه و تحقیر براند. من حواسم نیست که چه بسیار جاهای خالی در چشم‌من پر تر نمود داشته. چه بیشمار فکرم کشیده به نشدها و نبودها درحالیکه غایت نیاز آن روزم، زنده ماندن در بهار بوده. دوست داشتن و خواستن بوده، به یاد سپردن " تو را دوست میدارم برای نان گرم، برای برفی که آب میشود..." بوده. چه بسیار حواسم نیست که حواسم نیست!

*Come here. Where are we here? I might have taken the wrong way. Good boy, sleep. Dream sweet dreams. Maybe it's only a dream! We're dreaming, Joshua. Tomorrow morning, Mommy will come wake us up and bring us two nice cups of milk and cookies. First, we'll eat. Then I'll make love to her two or three times…if I can.




t.me/November25th

1/09/2019

همچنان می راندم

در خوابهایی دور، نوزده ساله ام. بسیار بی‌دریغ و بی‌شرط عاشقم. پاییز تهران است و  باد آذرماه برگهای زبان گنجشک ولیعصر را می شوراند. در خیابانها چشمم بیشتر نوازنده دورهگرد می بیند، هنوز رنگها اُکر و سرخ و طلایی اند، هنوز کلی راه مانده، آینده ام نیامده، نترسیده ام، تازه نفسم. هنوز عشق پاسخ همه پرسشهاست، رویای رسیدن است به آن شهری که پشت دریاهاست و قایق من می داند که باید برای کشفش، بی هراس به دل هر طوفانی بزند.

12/08/2018

About the worthless finary

به ده سال گذشته تا امروز که نگاه میکنم می بینم خودم و همه آنهایی که آن روزها کلماتشان را میخواندم و این روزها عکسهاشان را میبینم انگار همه استحاله ای ماهوی داشته ایم. همین خود من، در وبلاگم آدمی هستم که رویاهایی داشت. برایشان راه می ساخت و بهشان نمی رسید چون خشتهای اولش را کج می چید و بنای معوج شده اش زود واژگون می شد. بعد ته مانده رویاها و زندگی اش را از بین تلّ خاک جمع کرد و راه افتاد. از نو به سوی آسمانهایی و انسانهایی و راه هایی. به احقاق بعضی رویاهایش رسید، به بعضی هم نرسید. همه حالی بود؛ گاهی خاکستری، گاهی سیاه، گاهی هم آبی آبی. اما در اینستاگرام، من انگار صرفا دارم می درخشم. میخندم و غذاهای رنگی می پزم و سفر می روم و عشق میدهم و میگیرم. خستگی هایم و ناکامیهایم پشت فیلتر و رنگ و برند، اصلا از تعریف و هویتشان می افتند. دور می شوند. رنگ می بازند.
همین برای بسیاری دیگر که به واسطه کلماتشان می دانستم (یا می خواستند اینطور دانسته شوند) که از دل عطش و زمهریر چه تابستانها و زمستانهایی گذر کرده اند، چه زخمهایی و چه پینه هایی بر دل  و دست دارند، چه امیدهایی را به خاک و باد سپردند و گذشتند، انگار به موجوداتی بدل شده اند صرفاً سرگرم ازدواج، وصل، شادی، زایش، مهمانی، کیک، میوه‌های هوس انگیز، ساکن فضا و اقیانوس پیما. حتی ملانکولی نور صبح جمعه آن طرف یا یکشنبه این طرف روی ملافه و فرش و سرانگشتهای پا، نشانی از گوچی و تامی هیلفیگر دارد که بالاخره منجر به زیبایی و تحسین است. نمی دانم کجای بازی خراب شده. کلمات ما کجا، عکسهایمان کجا.
آلمانیها برایش واژه دارند: verschönern. یعنی چیزی را بهتر جلوه دادن، زیباسازی و جلا دادن به قصد نشان دادنش. فکر میکنم اینستاگرام گرفتار این زیباسازی افراطی است، حتی به وقت غم. به وقت فقدان. 
اگر بخواهم مدیای کلمه بازی وبلاگ و عکس بازی اینستاگرام را به موسیقی ترجمه کنم، وبلاگ برایم تداعی تار علیزاده است، اینستاگرام در بهترین حالت همخوانی مدونا و جاستین تیمبرلیک.

11/22/2018

Even a man who is pure in heart and says his prayers by night, may become a wolf when the wolfbane blooms, and the autumn moon is bright..

Lawrence Talbott: I wish things were different. 


Sir John Talbott: Never look back Lawrence, never look back. The past is wilderness of horrors.

Wolfman,  2009

11/21/2018

Itsy bitsy Spider...

بچه، حمام کرده و با لپ گل انداخته، در یکسره مخملش وسط آشپزخانه با تکه موز لهیده ای در دست، خودش را هماهنگ با موسیقی کودکانه تکان تکان میدهد. اجتماع سادگی، معصومیت و زیباییست از دید من. شعر محبوبش درباره عنکبوت کوچکی است که در مسیرش از ناودان، با باد و باران خیس میشود و پرت می شود پایین، بعد خورشید می تابد و ابرها را می زند کنار و عنکبوت دوباره راهش را ادامه می دهد. بچه همزمان با دستهایش نقش ابر و آفتاب و باران و عنکبوت را اجرا می کند‌. در دنیای خودش غرق است. در یک حال رنگی خوش. لحظاتش ساده اند. دور از عمق و پیچش و شبهه. همه چیزش، حتی رویاها و کابوسهایش واقعی است و همه واقعیتها عین رویاست.  
چقدر دلم میخواست همزمان که دارد عنکبوت را از دل مه و خورشید و فلک به سلامت به ناودانش می رساند، دست مرا هم می گرفت می برد به جهان خودش. جفتمان آنجا می ماندیم و راستش من تمام تلاشم را میکردم که همانجا بمانیم تا ابد. که بگویمش من آن سوی ماجرا را دیده ام و زیسته ام و به من اعتماد و حرفم را باور کند که تنها همینجاست که ارزش زیستن دارد. جایی که عنکبوتهایش بالاخره به ناودانشان می رسند و آفتاب و ابر همواره دوستند. باقی همه حرف مفت است. بودن و نبودنش رشکی نمی انگیزد...

10/25/2018

جلفی که میخواست جلف باقی بماند

زیر عکسی از گوگوش که رو به دوربین، زیبا خندیده درحالیکه شلوار جین نیلی خوشرنگی هماهنگ با کلاه بره چرم قهوه ای به تن دارد، دهها کاربر فارسی زبان ضمن ادای دین به انواع فحشهای جنسی جهان، پیشنهاد کرده اند که پیرزن جلف دست از این سبکسری ها بردارد و برود در خانه اش بنشیند. حتی چند نفر خیلی پیگیرتر، طی چند پیام جوری روی این «الان باید به مردنت فکرکنی» تاکید کرده اند، انگار منتظر بودند گوگوش در عکس بعدی ( اگر هنوز از ترس نمرده باشد) کنار کفن و شمع و بشقاب حلوا در حال استغاثه و گریه کپشن بنویسد: خودم خودم را خفه میکنم امشب، تقدیم به شما عزیزان.
حالا گوگوش که گوگوش است و کلا جوری زیسته که عملا نشان داده حرف و عقیده مردم به جاییش نیست. اما واقعا این اقبال عمومی به جبر جوان ماندن از کجا آمده؟ طوری که جوانی مجوز انتخاب پوشش و مدل مو و رنگ و شغل و سانت پهنای لبخند یک انسان باشد و هر دهه افزوده بر عدد عمر باید مساوی باشد با نخواستن، کناره گیری و کاستن و کمرنگ بودن؟ لابد هم خویشفرما و داوطلبانه و هر چه زودتر بهتر که نشانگر آدم محترم جاسنگین آدابدان باشد؟ این مناسبات دست و پاگیر، زاده کدام مغز فلک زده ای بود از آن آغاز کار که اینجور هم دامن‌گیر شد؟ اینجور که حتی آدم نوجوانش را وا می دارد به کسی که صرفا چند دهه قبلش دنیا آمده و همچنان پرانرژی و زنده و پویاست بگوید جلف! و برایش خانه نشینی و مرگ تدریجی تجویز کند.
اصلا چرا کسی که پنجاه را رد کرده مجبور است از خواب بیدار شود؟ ته ته ماجرا مگر چند سال است که اگر یکی در شصت سالگی دلش عاشقی خواست حال سی ساله ها بد بشود؟ که گفته رنگ سرخ و نارنجی فقط برازنده صورتهای بدون چروک باشد؟ هیچ زن هفتاد ساله ای نباید برای تشویق تیم بسکتبال مورد علاقه اش سوت بزند؟ چه چیزی واقعا این وسط جلف و ناجور است؟ چرا مرد موسپیدی که رقص دوست داشته باشد باید مایه تعجب یا رقت قلب دیگری بشود؟ یا در بهترین حالت با دیدن دستهای چروک خورده ای که بادقت مانیکور شده اند بگویند آخی، ای جان! خب چرا جریان زندگی و گذر عمر عادی نیست که تابع سن با شاخص فعالیت، شیمی بدن و سوزاندن کالری متضاد هم باشند؟ ای جان برای چی؟ اگر یک آدم بیست و چهار ساله برود کلاس زبان چینی یا تنیس کسی می گوید ای جان! آخی؟ فرقش با هفتاد ساله در چیست که یک «آخی» باید بیاید کنارش؟

آیا باور عمومی جهان اینست که کاری که تیلرسوئیفت روی صحنه میکند باید برای مدونا ممنوع باشد؟ خب اینجور نیست. همین دو سال پیش به گروه آبا برای اجرای کنسرت پیشنهاد دستمزدی بالای چهارمیلیارد دلار دادند. پس جهان آن بیرون؛ بیرون از این انقیاد خسته کننده ما، مشتاق دیدار و شنیدن چهار نفریست که امروز بین هفتاد تا هفتاد و پنج سال سن دارند و دقیقا به خاطر معرفی ژانر متفاوتی از موزیک و گریم و اکت، بعد اینهمه سال سکوت هنوز با منت و خواهش ازشان «حضور» می خواهد.

به نظر من یک دست نامرئی روح آدمهای این دیار را به طرز غریبی به فرسودگی رسانده. ننوشتم به کهنسالی کشانده چون کهنسالی ایکس با ایگرگ برابر نیست. از آنجایی که هر کسی در اوج جوانی است هم لزوما زنده به زندگی نیست و چه بسا همه عمر دارد جلف را از باوقار جدا میکند!

10/07/2018

تا که پشکی مشک گردد ای مرید، سالها باید در آن روضه چرید

با دوستی حرف مي زدم که در یکی از بزرگترین کارخانجات داروسازی (ترجیح میدهم نام نبرم)، مدیر بخش فروش داروي بیماریهای خودايمني ( مثل ام.اس) در بازار خاورميانه است. سالی چند بار ماموریت می رود ایران، مثل همین چند روز پيش که تازه برگشته و من پرسیده بودم دستاورد سفر اخیرش به ايران چطور بود؟ خندید.
 برایم تعریف کرد که در همه سمینارهای بین المللی و جلسات بین قاره اي فارما، برای ساعتهای ممتد جلسات، چند استراحت کوتاه همراه پذیرایی های مختصری با چای و قهوه و آب میوه و فينگرفود (غذای بندانگشتي؟) در نظر گرفته میشود تا زمانی که ختم جلسه اعلام شود. اما تا حال هر هیأتی را برای نظارت یا بازرگانی برده ایران، از راه و رسم جلسات ایرانی مانده اند هاج و واج و او مجبور به توضیح بوده که چرا جلسه فلان ساعت، فرضاً دارد با یک ساعت و خرده ای تاخیر انجام می شود و باقی حاضرین هم خیلی عادی با این دیرکرد برخورد میکنند. و چرا در شروع هر جلسه حالا چه دیر و چه سروقت، یک پسربچه اول باید بیاید آن بالا بنشیند و سر صبر برای حضار قرآن تلاوت کند. و چطور پس از یک نشست در نهایت دو ساعته، حضار به بیرون هدایت میشوند و با میزهای طویل چلوکباب و باقالی پلو و دوغ و نوشابه و گلدان گل مواجهند انگار جشن عروسی است جوری که تخمین هزینه سرسام آور چنین جلساتی، فارغ از خروجی خنثی یا منفی و مثبت آن برای هر مدیر غیر ایرانی قابل درک نبوده تا به امروز. همه اینها به کنار، مدیران ارشد ایرانی در بخش تصمیم گیری واردات دارو اغلب نه تنها در حوزه داروشناسی، داروسازی، زیست شناسی و ایمنی شناسی متخصص نیستند بلکه در چند مورد خاص (خودش واژه کله گنده ترین را به کار برد) تحصیلات مبهمی در رشته های نامعلومي دارند که باعث می شود جملات تخصصی، اول به سطح ترجمه گوگل و ويکيپديا، و سپس به سطح اکابر و لحن کوچه بازار استحاله پیدا کنند. 

راستش من خیلی دلم میخواهد همواره امید به بهبود اوضاع اقلیم مادری ام داشته باشم. دوست دارم زیبایی ها را ببینم و از یاد آنها دلم روشن شود به فردایی که بهتر است. ولی مستمر نهالک نحیف امیدم به در بسته می خورد. فکر میکنم اگر در راس حوزه تحقیقات پزشکی و خدمات درمانی و دارویی چنین افتضاحی حاکم است، در حوزه اقتصاد، سیاست و قضا دیگر "خود همي پیداست از زانوی تو"*

*از مولاناست

9/20/2018

آن نقش به دیوار بماند...

پرنده،  یک آشیان
عنکبوت، یک تار
انسان، رفاقت
ویلیام بليک


*
The bird a nest, the spider a web, man Friendship 
William Blake


8/16/2018

Within the sound of silence"

گاهی در زندگی ام دور هايي از هفته تا چند ماه پیش می آید که مدت طولانی سکوت میکنم. چه بین آدمهای دور و برم، چه بین شناسه های توی گوشی و لپ تاپم. تقریبا با اکثریت حرف خاصی نمی زنم، نظری نمی دهم، تولید خبر نمی کنم، سوال نمی پرسم، پاسخ نمی دهم. صرفا در سکوت به اطرافم نگاه می کنم. خب این به جانم فرصت ترمیم می دهد. نیروی رفته ام را باز می گرداند. ذهنم را از نو می چیند. مرزهای بودنم را پررنگ می کند. چند چند بودنم را با آدمها از دوباره مشخص می کند. مثل مصرف یک داروی تقویت سیستم ایمنی قبل از شروع فصل سرد است. چون بعدش می بینم فایلهای نامرتب و شلوغیها کنار رفته اند و جا باز شده برای آدم تازه ای، کتاب خوبي، دستور غذای جديدی، دوره فیلم بینی طولانی تری یا فعالیت بدنی روی روال. آجرهای خراب جسم و جانم کنار زده شده اند و همراهشان دوستی نصفه نیمه، آدم روی اعصاب، کار نیمه تمام، لباس چروک، کتانی فرسوده و شیشه خالی عطر تکلیفشان روشن شده. یعنی سکوت، برای مشاهده فرصت ایجاد کرده تا خوبیها و خرابيها خودشان را بهتر به من نشان بدهند و یادم بیاید فرضا چرا با فلان معاشر، با خواندن فلان مطلب، با فلان اتاق یا با گوشه ای از کمد مشکل مزمنی داشته ام اما با تعویق و تقليلش به احتمال گرد و خاکی در چشمم، هی پلک می زده ام و می گذشتم و تحمل میکردم که لابد خودش برطرف شود و نميشده.
این تابستان که گذشت، با روزهای خوب و بد و متوسط، از خستگی و دلزدگی و فرسودگی داشت تا تعطیلات. از تنهايي داشت تا دیدار خانواده ام و سفر دستجمعي، از بحث و جدل داشت تا جشن و شمع شراب کهنه، از ملال روزهای طولانی داغ داشت تا شنا در اقیانوس و کشف قلعه های قدیمی روی کوه. شايد بعد بدرقه شان بود که برای برگشتن به روال سابق، دیدم ناتوانم. سيستمم یاری نمی کرد به حال خو کنم. و ناگهان ساکت شدم. دوست داشتم کمرنگ و در سایه بمانم. آنقدر ذهنم را از نو بچینم تا بتوانم به روزمره برگردم. چند روز گذشت، خبر فوت آدم عزیزی را شنيدم و سکوتم کمک کرد که غم بیایید و در برم بگیرد و سر فرصت برود. صبحی رسيد که دخترکم دندان هفتمش را نشانم بدهد و خلوت دور و بر، کمکم کرد به اندازه ای که او براي جوانه زدن یک دندان تازه صبوری به خرج داده بود، من هم شادی ام برایش طول بکشد. در این سالهاي فست فود و دو تا بخر سه تا ببر، باز توانستم صرفا از کنار اخبار و پدیده ها عبور کنم و در عوض چندین روز با طمأنینه نگاه کنم که آن چند کدو حلوايي در دل باغچه چه طیف متغیر اعجاب انگیزی از رنگ دارند.چه هر روز متفاوتند با روز قبل. بعد ذهنم دیگر آنقدر تازه و نفس کشیده بود که بتوانم در جواب احوالپرسی بی دلیل و ناخوانده منفورترین انسانی که زمانی روی تاریخ شخصی ام عمیقترین زخم زندگی ام را انداخته بود، پس از سالها هیاهو و شلوغي بی پاسخ در مغزم، چند خط پاسخ کلاسه شده بنویسم جوری که صدای پودر شدنش و دود جا مانده از خاکسترش را با قلبی آرام و خنک حس کنم.
به نظرم در معرض دايمي جريان زندگی و آدمها بودن؛ اینچنین که ماييم، چیزی از تجربه گهگاه زلزله زیر دریا کم ندارد. روی سفت ترین زمین زیر آفتاب خوش خوشک قدم میزنی که ناگهان میبینی موجي از دهها متر بالای سرت دارد سر میرسد و فرصت گریز به هیچ معبر و مفری نیست که اصلا کل زمین و زمان به فناست. از دید من ما به پناهگاهاي متعددي نیازمندیم که از شر زندگی و از شر یکدیگر به آنها متوسل شویم. نفسی بگیریم، دمی بياساييم که بتوانیم از نو بیاییم به سطح و حالا با موج یا خلافش برویم و بیاییم و در معرض هم باشیم باز. حال هر چه از موسیقی، رنگ، عشق، سفر، خواب، خرید کفش و عطر و چمدان، هر چه... همه از دم جانپناه آدمی است. و همين سکوت فرضا، که به قول حضرتش، آخرین سنگر است. بدون آن چه می کردم؟

7/06/2018

Mating in Captivity

عشق از دانستن کوچکترین جزئیات درباره تو لذت می برد؛ هوس اما نیازمند راز است. عشق خواهان از میان برداشتن فاصله هاست. هوس از فاصله نیرو می گیرد. جایی که صميميت زاییده شناخت و تکرار است، شهوت با تکرار ابتر می شود که رونقش از مرموز بودن، تازگی و غافلگيريهاست. عشق درباره تصاحب است. هوس اما ناشی از خواستنهاست، تعبیر ديگري از حسرت است و نیازمند فراق. هوس، کمتر از آنی که نگران باشد کجا ایستاده، مشتاق پیشروی است. و چه مکرر، زوجهایی که در لواي عشق آرام میگیرند و دمیدن به شعله هوس را رها میکنند. آنها از یاد میبرند که آتش همواره نیازمند هواست.

از کتاب جفتيابي در اسارت، نوشته ايستر پرل.

5/05/2018

Dare to not fit in...

همرنگ جماعت نبودن، شجاعت بسیاری می طلبد 

4/13/2018

A time to dance, a time to die

شهر استغاسبورگ در فرانسه؛ که از دید من یکی از زیباترین شهرهای جهان است، منطقه ای دارد به نام "فرانسه کوچک"، مملو از کافه های دنج، مينياتورهاي بصری، خانه های رنگی کنار هم با انعکاس چراغهايشان در رودخانه جاری میان شهر. اما اینها تنها توصیف برای این منطقه نیست.
صدها سال پیش، از خانه ای در همان حوالی، خانم تروفیا می آید بیرون و بی مقدمه، درسکوت و بی وقفه شروع به رقصیدن میکند. ساعتها می رقصد و مردم می ایستند به تماشا. سپس چند نفر دیگر به او می پیوندند. چندین روز رقص و پایکوبی مدام، توجه باقی مردم شهر را جلب می کند و هر ساعت از شبانه روز به تعداد رقصندگان اضافه میشود، به سرعت در میدان اصلی شهر، گروه بزرگی از مردم در سکوت در حال پایکوبی شبانه روزي هستند تا جاییکه شهردار دست به دامن پزشکان و خادمان کلیسا میشود. توصیه میکنند که برای خاتمه دادن به ماجرا گروهی خنیاگر برای همراهی مردم دعوت شوند تا جریان رقص گروهی با اتمام موسیقی ختم به خیر شود، حتی برایشان یک سن بزرگ تعبیه می کنند با فرض اینکه جنون رقص صرفا با رقص بیشتر درمان خواهد شد. ایده ای که در عمل، نتیجه عکس می دهد و هر هفته چندین نفر از رقصندگان بخاطر گرما، حمله قلبی و ضعف مفرط می ميرند. تعداد مردگان فراگیر می شود. نامش را می گذارند "طاعون رقص". بزرگان شهر آشفته می شوند. دیگر برای رقصندگان مجازات تعیین میکنند، مردم گرمازده رقصان تا پای جان را به کنار رودخانه می رانند، دستگیرشان می کنند، افاقه نميکند. چند ماه میگذرد تا جنون رقص با مرگ آخرین رقصنده پایان میگیرد.
داستان آنقدر بار دراماتیک دارد که افسانه می نماید درحالیکه مدارک کلاسه شده متعددی دلالت بر وقوعش دارند. نقاشی ها و طراحی های بسیاری هم از این اتفاق موجودند. اغلب، افراد رقصانی را به تصویر کشیده اند با چهره هایی جدی و  مغموم. حس غریبی دارد دیدنشان.
تا امروز تئوری های زیادی برای یافتن دلیل واقعی این اتفاق طرح شده. دلایل متعدد پزشکی، روانشناسی، حتی گمان رفته که ویروسی ناشناخته سبب این پدیده بوده. دلیل واقعی اش هم لابد یکی از همينهاست.
اما فراتر از همه دلایل، این داستان مرا یاد خودمان می اندازد. یاد خون و خوی ایراني که واميداردمان در همه حال برقصیم. از اوج سالهای جنگ تا سیاه ترین روزهای تحریم ما مردمی هستیم که رقصیده ایم پا به پای زندگی. در کنار همه ناکاميها، به هر بهانه ای، از جشن تولد همشاگردی و عقدکنان رفيقمان گرفته تا شب صعود به جام جهانی. حتی گاه سوگ و فقدان هم می رقصیم که از دید من نواختن دمامه نزد جنوبیها، همان تجمع شان، حرکات هماهنگ دستها و پاها به وقت غم، حتی آیین چرخاندن علم، خودش نوعي رقص است. رقصي غمگين.
همانجور که مقاومت سالیان و سپس قیام سياهپوستان علیه برده داری منحصر به سخنرانیها، تظاهرات و سلاح گرم و سرد نبوده که بخش عمده ای از آن مرهون رقص های دستجمعی است. ما هم رقصیده ایم. از سالیان دور. بی وقفه. گیرم شهردارمان را بخاطر تماشای رقص دخترکان شهر از کار برکنار کنند. گیرم طبق معمول: بریزند و بگیرند و ببرند. ما مانده ایم و رقصان طاقت آورده ایم. کاش باران پربرکتی ببارد، عطش بعدش را بشوید. کاش نسیم خنکی بوزد، در خنکايش بیاساييم. کاش از فرط رقصیدن نمیريم.




4/06/2018

نقش گنگی رو غبار پنجره

در انگلیسی برای "دلتنگ شدن شديد برای موطن/خانه" واژه هست: Homesick، معادل آلمانی اش میشود: Heimweh. ولی برای صورت معکوس این دلتنگی واژه خاصی نیست در حالیکه در آلمانی برای آن هم واژه داریم: Fernweh، به معنای "دلتنگی برای جایی دور که شاید حتي نمی دانیم کجاست، میل شدید به رفتن. در فارسي می شود همان "جاده اسم منو فریاد میزنه". من بعد از اینکه زبان آلمانی خواندم تازه فهمیدم آن همه سالهای نوجوانی و جوانی، بیقراری هایم اسم داشته. 
باز هم خواب دیدم دوباره دارم از این مهاجرت دومم هم مهاجرت می کنم. این خواب هر بار به شکلی تکرار می شود. این بار تنها همراهانم، مرد و کودکم بودند. در خواب داشتیم از همه چیز خداحافظی میکردیم. از گلهای توی باغ تا کتابها، همسایه ها، حتی از سریال پایتخت که این شبها تماشا میکردم. جایی در خواب روبروی خودم نشسته بودم و به خودم ميگفتم تو را چه میشود آخر؟ کجا می روی باز؟ دیگر کم مانده از این کهکشان بروی بیرون...!
بیدار که شدم دیدم انگار زخم کهنه این دل کندن و بریدن، باز سر باز کرده.
من در ابتدای مهاجرتم آنقدر ذهن و دستم مشغول بود که دلتنگی خاصی نداشتم. کلی کار داشتم برای تنهایی ساختن یک زندگی جدید و این آنقدر وقتگیر بود که خيلي راحت دوری را پذیرفته بودم. زود عادت کرده بودم که من یک روال زندگی جدیدی دارم که حالا با وب کم و اسکايپ و ایمیل و تلفن، به زادگاهم وصلش میکنم تا سفر کوتاه بعدی و فرصت دیدار.
گذشت تا روزی که برای اولین بار، حس کردم آدمهای دیگر هم دارند زندگیشان را میکنند و جای من خالی نیست. این برایم شوک بزرگی بود. از دور به جای خودم.نگاه میکردم که انگار خالی بودنش عادی شده بود. بهانه، جشن ازدواج یکی از نزديکان بود که ديگر حتی به من خبرش را هم نداده بود چه برسد به دعوت. دیدم زندگی بدون من، همانند پیش جریان داشت، بدون خلل. این من بودم که دور شده و پذیرفته شده دوری اش. من بودم که خیلی وقتها نبودنش توی ذوق نمی زند ديگر. بعد تک تک مناسبتها آمدند و رفتند. عیدها، جشن ها، بیماری ها، سالروز تولدها، به دنیا آمدن ها، از دنیا رفتن ها،... من فقط افعال را به شکل ماضی می شنیدم با تاخیر. با تاخیر احساسم را به واقعه بروز میدادم. دیگر حالم خوب نبود. 
 اولش زیاد گریه کردم. کمی طول کشید تا اين واقعیت را باور کنم، بپذیرم، و به آن خو کنم. بعد، خیلی جدی تلاش کردم لباس قربانی نیازمند به دلسوزی نپوشم.
تلاش کردم وقت دورهمي ها، شادی ها، جشن ازدواج و تولدشان، اینجا سرم گرم باشد. حتی با جمعی جشن بگیرم من هم. وقت غم و فقدان هم رسید. بار اول، دوري کشنده بود. بعدتر یاد گرفته بودم که شمع روشن کنم، حلوا بپزم و سوگواری کنم پا به پایشان گیرم با اختلاف ساعت. 
اینجوری ما؛ هر دو سوی ماجرای مهاجرت، یاد گرفتیم که همزمان در دو دنیای مختلف باز کنار هم باشیم، دور ولی با هم زندگی کنیم.
اینها اصلا آسان نیست. من زیاد تمرین کردم و با آزمون و خطا زندگی عادی در مهاجرت را به خودم آموختم. زندگی عادی از این منظر که حرف مشترک داشته باشم با آدمهای خانه و نزدیکان در وطنم. که مکالماتمان جایی قطع نشود، مناسبات از یاد نرود، آئینهای مشترک انجام شوند کماکان. و البته که همه چیز عادی هم لزوما عادت انسان نمی شود وگرنه خواب خداحافظی های دوباره و وداعهاي سخت، از کجا می آید؟ 
به دلیلی عزیز، خیلی دوست داشتم ایران باشم امروز. میسر نیست. امروزم نیازمند مداوا و التیام است. باید عصری حتما بروم نان تازه بخرم. قهوه دم کنم. به گلهای ماه آوریل باغ برسم. برای بچه شام بپزم. آویز برای حوله بخرم، شاید یک گلدان نو. دل آدم به این چیزها خوش نباشد به چه خوش باشد؟ 


3/21/2018

تن تیره همچو زاغی و جهان، تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا

 سال پیش سر سفره نوروز، در دلم گفتم کاش بهار دیگر جنینی که در دلم می بالد در آغوشم باشد، پروژه فرساینده خانه به سرانجام رسیده باشد، زیر سقفم آرام گرفته باشم. بعد سال آغاز شد و چنان روی دور تند گذشت که هنوز گیجم.

غافگیر شدم وقتی صدای سرنا آمد. حتی پای سفره نبودیم چه برسد به نیت کردن. بیرون برف می بارید. داشتم با بچه سر و کله میزدم که آرام بگیرد لحظه ای و بيدمشکهاي سفره را به حال خودشان بگذارد. دوربین باطری تمام میکرد و هنوز یک عکس سه نفره که تار و محو و کج نباشد نداشتیم حتي هنوز کنج "عکس خور" خانه را پیدا نکرده بوديم.
دیرتر جلوی صفحه موبایل عید دیدنی کردم، بچه نگاه میکرد، برایش بوسه می فرستادند به نوبت. خانه مادربزرگم دوباره زنده و شلوغ بود گیرم آدمها به جوانی گذشته نبودند و کودکی نمانده بود که بین اتاقها بدود.

سالهای زندگی در دیاری دیگر، به من صبوری آموخت. در لحظه بودن، در حال زندگی کردن، غم را فرو بلعیدن و انباشتن تا وقت تکاندن و شستنش. یک دوستی به من گفته بود خوش به حالت، تو همیشه لبخندت سر جایش است. فکر کنم جدای صفحات اینترنت که مستمر از بهترین حال آدم خبر می دهند و از اوقات تلخ و سرد زندگی ها تصویر ندارند، لبخند عین یک ویترین پر زرق و برق ،دیگران را به این نتیجه می رساند که همه چیز همواره عالی و در اوج و بی خلل است. فکر عبث.
من نمی توانم شکوه و شکايت کنم از دوری، وقتی خودم فرزند آن خانواده ام که همواره منتظر و چشم به راهند. من نمی توانم همواره از خودم، حالم، آزردگی، دلتنگی و دلخوریهایم بگويم وقتی در جهان غمهاي فراگیری هست از آدمهای زنده سوخته در کشتی، در برج، در هواپیما، در پایتختهای سقوط کرده.
 من صرفا در جهان شخصی خودم "هستم" و احوالم برای تنی چند مهم است. پس زندگی را به هر ترفندي تاب می آورم. گاهی به سبزه ای نورس دل می بندم. گاهی به آفتاب، چند ماه هم هست که گردن کودکم را بو میکنم و دلم از دوست داشتنش می لرزد. گاهی شیرینی می پزم. موهای مرد را کوتاه میکنم. به دوربین تلفنم خیره می مانم و حرف میزنم از روز و شبم. در کنار تمام اینها، همچنان که لبخند هست، هر غم "آبی و خاکستری و سیاهی" را می بلعم. انگار به عمق چاهی ژرف. بعد، هر از چندی، صبحی خلوت یا نیمه شبی ساکت، حتي بدون حس بیچارگی و دلسوزی برای خودم، گریه میکنم. طولانی. اندوه انباشته و فروخورده، چون مذابی روان می شود. تهی می شوم. روحم جا باز میکند. خواب میروم یا برميخيزم به ادامه روز. این ترفند من است برای ادامه دادن و برخاستن و لبخند زدن.

روزی که وقتش برسد، به دخترم خواهم گفت از گریستن نهراسد، خجالت نکشد. نترسد. ابزار گریستن به همان کارآمدی لبخند است در نژاد انسان. فقط باید بداند کدام را بیشتر و کدام را کمتر استفاده کند. کدام را در عمقی بیشتر نگه دارد که با ترحم، دلمردگی و تلخی و حس ترسناک راه به جایی نداشتن اشتباه نگیردشان.

در اولین شب از سال جدید خورشیدی، یک عکس از بین دهها، همانی بود که بايد. هر سه نفرمان نشسته نزدیک به شمعهای روشن، حواسمان به بيدمشکهاست، بی حواس می خندیم. وقتی عکس را دیدم، فکر کردم اینهمه سال پای هفت سین ها چه آرزوهای مختلفی داشته ام. به ندرت اما تصوير تحققشان را دیده ام. خیلی به ندرت. و این عکس را باید در اولین فرصت قاب کنم. 



3/16/2018

"وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد"

یکی دو روز اخیر تلخ بودم. حالا مال هوای ابري ماه مارس اینجاست که باید فروردین من می بوده، یا یاد آفتاب مايل اسفندماه تهران، یا برای سبزه ها و بيدمشکهاي گلفروشی آقای نصیری و رسم پیاده روی روز قبل از آغاز بهار با مادرم وقتی گیلان خود بهشت است... از سر هر چه بود تلخ بودم که به بچه نه ماهه ام گفتم برود خودش سر خودش را گرم کند! و صدایم را هم سر مرد بلند کردم.
صبح امروز دیدم نه. اینکه من نیستم... اينکه رسم و راه من نیست آن هم وقتی بهار از جاده می رسد و بارانهای گهگاه و گرگ و میش آسمان و رنگين کمان، گواهش.
صبح زود ، بدون کلامی، بچه را در لباس مخمل خوابش به خودم فشردم. نوک بینی صورتی رنگش را بوسیدم، ذوق کرد. گونه مرد را نوازش کردم و گره ابرویش باز شد که "قهر نیستیم". از خانه زدم بیرون. اول رفتم به شیرینی فروشی خیابان سی و چهار که انگار دنج ترین و قدیمی ترین و امن ترین ساختمان شهر است بسکه از آن بوی زندگی می آید: عطر نان تازه، وانیل، تخم آفتاب گردان، قهوه... خانم مونقره ای نانوا پرسید: امروز بدون بچه آمدی؟ گفتم بله، مرخصی ام. 
می شد قهوه ام را در خانه بنوشم، اما دلم میخواست امروز یک نفر دیگر برایم قهوه دم کرده باشد. بعد چند نان تازه برای هر سه نفرمان خریدم، لثه های بی دندان بچه و ذائقه مرد را هم از یاد نبردم. عطر نانها در اين صبح بارانی انگار دلپذيرترين نوید بود برای "هنوز زنده بودن". به آقای مسنی که در را برایم نگه داشت، گشادترين لبخندی که سراغ داشتم زدم، پاسخ داد: صبح متعالی.
در راه، پشت بخار قهوه به برگهای نورس نگاه کردم، به چمنهای تازه رسته خیس، به شکوفه ها. 
آرایشگاه باز بود. خوشرو بودند همه هر چند که عید آنها نبود و کسی نمی دانست حال و هوای نوروز چیست. وقتی خانم آرایشگر سرم را ماساژ می داد، به آراسته بودن زنانه فکر میکردم که هر سال این وقت در ایران رونقی چند برابر دارد. کار موهایم که تمام شد، خانم مسنی از بین مشتریها از مدلشان تعریف کرد، بهانه شد که بلند بخندم. سبک بود دلم.
توی راه برگشت، به این فکر میکردم که من در هر سرزمینی که بودم، چه تنها و چه در جمع، همیشه توانسته ام حال خودم را بهتر کنم. خواه با کوتاه کردن مو یا خریدن بستني. خواه با امتحان کردن کفش یا کاشتن نهالی کوچک. حتی با حرف زدن با رواندرمانگر. هر چه و هر وسیله که اقتضای زمانش بود. این توانايي از کجا آمده نمی دانم. صرفا مطمئنم کسی به من نگفته بود چگونه و چه زماني برو و فلان کار را کن که حال خودت را خوب کنی. اما از هر کجا که به من رسیده، باعث شده من آغاز هر فصل را پاس بدارم، بهار که جای خود. گیرم که پدربزرگم را حول و حوش همین روزها از دست دادم و دریغ اينکه بالای سرش نبودم. گیرم که روزگار مدیدی است از بهارها و ناهارهاي دستجمعی عید ايران دورم. گیرم که بارها شده تحویل سال و سیزده بدر را تنهایی و در خلوت اما به تمامی صرفا برای خودم و هوای خانه ام برپا کردم.
امسال برای دخترکم اولین هفت سین عمرش را می چینم به این نیت که هرجایی زندگی کرد، عید مادرش را از خاطر نبرد و به این قصد که زیر هر آسمانی زیست و روزگارش هر سمتی که چرخید، مثل مادرش بلد باشد خودش حال خودش را بهتر کند. یاد بگیرد دست نوازشش اول روی سر خودش باشد که مهربانی با خویشتن، سرآغاز دوست گرفتن زندگی است.

@November25th

3/09/2018

به قول حمید هامون: انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد. در اوج خواستن نمی خواهد...در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد....

"Love rests on two pillars: surrender and autonomy. Our need for togetherness exists alongside our need for separateness."

-Mating in Captivity


 عشق بر دو ستون تکیه زده:  سرسپردگی و استقلال. نيازمان به با هم بودن، موازي است با احتياجمان به جدایی

از کتاب جفت یابی در زندان

2/14/2018

برای مادر ف، که لابد هنوز خاطرش آسوده نیست

در فامیل هر کسی یک سری آدم دلواپس وجود دارد. بین خویشان سببی ما، مادر ف، یکی از بزرگترین دلواپسان خوشبختی من بود. شخصاً از خروجی زندگی ف، تنها چند عکس با آرایش خیلی غلیظ در لباس شب و خبر ازدواج منجر به مهاجرتش به آمریکا و شغل خانه داری اش در اختیار من بود چون کلا زندگي اش محلی از اعراب زندگی من نداشت. این در حالی بود که مادر ف دورادور اما به دقت مراحل بدبختی و خوشبخت نشدگی مرا دنبال میکرد. مادرم را که میدید چندین بار روی آرزویش برای "بالاخره خوشبخت شدن" من تاکید می ورزید و سر تکان می داد. خوشبختی هم مسلما از دید مادر ف، این بود که من هم مثل دخترش موفق شوم تا آن شوهر را بیابم که مرا ببرد آمریکا، آنجا خرجم را بدهد تا من بتوانم تا لنگ ظهر بخوابم و باقی را به تلفن بازی و آرایش و خانه داری بگذرانم، و دعای "کاش دخترخانم شما هم بالاخره خوشبخت بشه" در حقم مستجاب شود.

همزمان با نگرانیهای مادر ف برای سرنوشتم، من مشغول زندگی کردن بودم: جزوه می نوشتم، سر کلاس زومبا مربی از من میخواست کنارش و مقابل گروه بایستم، رقص ليندي هوپ یاد گرفتم، خانه گوته و شیلر و ميرو و قدیمی ترین دانشگاه دایر جهان را از نزدیک دیدم، با کروز مسافرتی رفتم در دل اقیانوس و زیر نور ماه خوابیدم، وافل بلژیکی و قهوه آيريش را امتحان کردم، مردی عاشقم شد و برایم در خیابان گریست، مردی وقت خداحافظی به من نامه دستخطی نوشت و گریستم، در جمعی تنها ایرانی من بودم و با آهنگ نوش آفرین برایشان رقصیدم، با تیم برجسته تحقیقات پزشکی همکاری کردم، در حد تامین معاشم پول درآوردم، هر دو رساله ام چاپ شد، گاهی به یاد پدربزرگ و مادربزرگم حلوا پختم، همیشه هفت سین چیدم، دوستان جاني پیدا کردم که به احترام من نوروز را گوگل کنند و سفید پوش بيایند دیدنم. به مهمانی هاي عصرانه باربيکيو دعوت شدم که ساعت پنج صبح فردايش با جمعی شاد و پای پياده برگرديم. در رودخانه های سرد، در مدیترانه گرم آب تنی کردم. به چندین جزیره سفر کردم، با والدینم چند بار دیگر رفتم مسافرت، کنسرت Roxette و گوگوش رفتم، در هتل های لوکس ساکن شدم، در هاستلهای ارزان جوانان تا صبح با رفقایم خندیدم. بارها خوراک مکزیکی و چینی و هندی ساختم، براوني سوئدی، کیک جنگل سیاه آلمانی و نان نخودچی ايراني پختم. راستش در این سالها من با نهایت شور ممکن یک انسان زنده، زندگی کردم درحالیکه مادر ف داشت به هنوز خوشبخت نبودنم فکر میکرد و سر تاسف تکان میداد و مقابل خوشبخت نبودگي من در دلش برای بخت ف قند آب ميکردند.

عید ایرانی نزدیک است. حدس میزنم هنوز که هنوز، دلواپسانی به ازای سبد هر خانوار ایرانی وجود داشته باشند که نگران ازدواج، زاییدن، فرزند دوم، جنس فرزند سوم، یافتن شغل، پایان خدمت، شمار ترمهاي تحصیلی، جواب ویزا، جواب کنکور، .... آدمهای دیگری هستند. اگر از نوروز، چنین رسم زیبا و کهنی، صرفا به خاطر وجود این افراد متنفرید، پیشنهاد میکنم به جای "بد گفتن به مهتاب هنگام تب" فکری به حال خاموش کردنشان، فاصله گرفتن خودتان یا یافتن پاسخی درخور کنید. خانه آخرش باور کنید بهشت هم به منتش نمی ارزد چه برسد ادامه معاشرت با کسانی که خاطر آدم را بی جهت مکدر میکنند خاصه در بهار. فاصله بگیرید. از آدمهای مسموم بی خاصیت دوری کنید. 
اگر هم خودتان از دلواپسان فامیل هستيد پیشنهاد میکنم تا الان که گذشت، باقی عمرتان بیایید و باقی را ول کنید. دانستن جزئیات زندگی و سرنوشت آدمهای دیگر کمکی به حال شما نخواهد کرد. عمر شما و آنها، کوتاهتر از آنی است که گویا فکرش را می کنید و خب بسیار تفريحات/ شغلها/ فعالیتهای جالبتري وجود دارد که گویا شما از آنها بيخبريد که اینگونه چسبیده اید به جمع آوری اطلاعاتی که معلوم نیست چرا باید داشته باشید.

2/10/2018

در دوران دانشجویی ام در تهران، گاهی از خط اتوبوسی استفاده میکردم که مستقیم از میدان آزادی تا تجریش میرفت. وقتی چندین دستگاه اتوبوس جدید جایگزین آن قراضه های دهه چهلي شد، دیگر تاکسی را بیخیال شدم، اتوبوسها واقعا قابل قبول بودند. کمی بعد دربي شد. روز بعدش بود که وقتی سوار شدم فکر کردم لابد هنوز خوابم! اتوبوسی که تنها چند هفته از عمرش می گذشت تبدیل شده بود به یک تانک نيمه سوخته. صندلیها پاره، شیشه ها پر از ترک، روی دیواره هایش پر بود از فحشهای مستهجن به دروازه بان و مربی و غیره، آن هم وقتی دولت بعد مدتها بودجه اش را رسانده بود که چند دستگاه اتوبوس بخرد. حالا گيرم بعد از مدتها، اما اتوبوسها نو بودند، و مال همه. بعد یک سری آدم ریخته بودند بخاطر نتیجه يک بازی فوتبال کلک همان چند وسیله تر و تمیز موجود را برای هميشه کنده بودند انگار دیگر هرگز قرار نیست گذرشان به همان وسائط نقلیه بیفتد. 

دانشگاهمان در قطب، دو کافی شاپ بزرگ داشت با انواع قهوه و ساندویچ و کیک که خب برای جیب خیلی ها گران بود. برای همین، یک قسمتی هم داشت که میشد آب جوش مجانی بگیری از دستگاه، بریزی روی پودر قهوه یا کیسه چاي که از خانه آورده ای، و حتی کنارش انواع پودر قند و کاکائو و دارچین و هل و کریستال شکر و عسل رایگان فراهم بود. ميم هر روز که روی کیسه چایش آب جوش میريخت، همزمان چندین چیز بیربط و باربط از روی میز کش میرفت و می انداخت توی کیفش. میگفت: باید تا میشه از اینا بکنیم. روي ک تشدید میداد که نشان دهد چقدر واجب است اين کندن. کسی هم ازش نمی پرسيد در کشوری که تحصيلت تویش مجانی است و چون دانشجویی آب بهای آپارتمانت را هم نميدهي، دقیقا کی به تو چی بدهکار است که باید از دانشگاهش هل و دارچين بکّني؟

در اولین سفر مشترکم با مرد، به بهانه اينکه دانشجو و بی درآمد و هيپي مسلک هستم، بلیط قطار نخریدم و به قول اينجاييها " سیاه" سوار شدم. مرد که بزرگ شده در این سیستم است پشت سرم می آمد. این را که دید دوباره برگشت و یک تک بلیط دیگر خرید. هر دو میدانستیم که در ایستگاه یکی مانده به آخر آن خط از قطار شب هیچکس بلیط کنترل نمیکند. نگاه متعجب و مات مرا که دید، گفت: درآمد این شرکتهای حمل و نقل از بخش خصوصی است. باید حمایتشان کنیم که روی پایشان بمانند. خرید و فروش همین بلیطهاي ساده باعث میشود خدماتشان بهتر شود، مثلا از امسال همه ترن های درون شهر کولر دارند! خجالت کشیدم.

یکی از معروفترین عکسهای تاريخ، از جنگ جهانی دوم زن و مرد سالخورده ای را نشان میدهد که روی تلّ خرابه خیابان مقابل ويرانه های خانه شان خم شده اند و دارند آجرهای سالم مانده را جدا میکنند و در گوشه ای می چینند. تقابل کهنسالی، ويراني و ميل هنوز سرزنده به بودن و ساختن، شاهکار ساخته از این عکس. 

 ناامید کننده و بسی خشم آور است اگر ببینی تو شهروند شرافتمندی هستي که تقریبا هیچ مزیت خاصی از مدنیت نصيبت نميشود، بعد فرضا سود قلنبه ای از باندبازي فلان موسسه یا بازدید فلان زيارتگاه یکهو میرود توی جیب پسر و دختر آقا و خانم فلانی. فساد سازمان یافته آن هم در مقیاس يک کشور، وقتی حتی زنجیر انوشیروان هم به جایی آویخته نباشد که بروی و فریادی بکشی که صدای معترض هر شهروند در هیاهوی سیاست گم است، بسیار خارج از طاقت و دلسرد کننده است. درست. اما آیا این واقعا سبب چنان میلی است به تخریب و غارت، به صدمه زدن آن چیزی که متعلق به همگيمان است؟ چرا نوک پرگار این خشم باید خود ما را نشانه بگیرد؟ آخر چطور میشود وضع راه و ترابری مملکت این باشد ولی همان چند دستگاه معدود حمل و نقل را هم بزنند و بشکنند؟ کجای کار غلط است که علیرغم آنهمه شعار هفته و شعر و نثر در مدح نیکي و درستی و راستي در کتب درسی، باز تفريح جمع کثيري سنگ پراني به گنجشکها و سگها و قطارهاست، باز هنگام اعتراضهای خياباني سطل های زباله، درخت و کیوسک و باجه تلفن است که می سوزانند؟ با چه دلی وقتي دانشگاه پول شهریه اش را بی کم و کاست میگیرد که باید از همان پول میز و نیمکت بخرد، باز افرادی هستند که روی همان میزها کنده کاری بندتنباني میکنند؟ این افراد، همین خودمان، دوستانمان، آشنایان و خويشانمان نيستند؟ یا همه آن ميم هايي که با صورت و لباس و قر و فر امروزی، فکر میکنند باید گرفت و کند، از دوست پسر، از والدين همسر، از همسایه، از رئیس، از دولت، از خاک کشور؟ یا شايد اینهمه آدمی که قبلا میم هایی از آنها کنده اند پس حالا فکر میکنند زین پس نباید قربانی عقب ماندن از غافله بود. آیا این چرخه، کمی که گل و گشاد شود، ختم به آن بانک ورشکسته، فلان موسسه اعتباری شیاد، دکل گمشده نفت و مرمرهاي مفقوده آپادانا نمي شود؟ 
از اینهمه توریست ایرانی که سالانه رفته اند لوور پاريس و موماي نیویورک را دیده اند، چند نفر پرسیده اند این انبوه گنجینه ايراني از نیشابور و مارلیک و اصفهان و تهران، چرا و چطور از اینجاها سر درآورده؟