4/18/2015

6 feet under

تصور اینکه ما چقدر می توانیم تغییر کنیم، ترسناک است...

4/09/2015

دیگر با همراه اول هیچ کس تنها نیست؟ چه بد

هفده سال و خرده ای داشتم . ترم اول لیسانس در شهری سبز و شمالی . چندین ماهی بود که همراه اول در تهرانی که آن موقع هنوز این توده خاکستری تیره نبود دست مدیرها و مهم ها و بازاری ها و ریش ها و نمیدانم لابد آقازاده ها بود. در شهرستان، هنوز تکنولوژی اش همه گیر نبود. اسمش البته که به ما رسیده بود. بعد یک قراردادی آمد برای مدرسان دانشگاهها که ثبت نام کنند و این موجود را از زنجیر نامرئی که در نظر من همانا فقرعمومی همه جانبه جهان سومی ها اعم از مدیرها و مهم ها و بازاری ها و ریش ها و آقازاده هاست، بکشند بیرون. خانواده من شامل این ثبت نام بودند. یادم هست که قیمت سیم کارت یک چیز نجومی بود و مدرس ها، شامل تخفیف محقری میشدند. سیم کارت که آمد، گوشی را از تهران سفارش دادم با همان استدلال خنده داری که چند سال بعد یک سری آدم از ایران، به مسافرهای  اروپا سفارش لپ تاپ می دادند. توی آن دانشگاه پانزده هزار نفری، اولین موبایل را دستم گرفتم آن هم  نه چون پولدار بودیم یا آقازاده یا مدیر یا شو آف. دقیقا و صادقانه: چون خانواده ام ترس غریبی از تصادفات جاده ای داشتند و دارند. راه بیش از نیم ساعت برایشان راه دور است و اگر در مقصد دور و دورتری شامل شهر یا کشور یا قاره دیگر، از مسافر خبری نرسد، عمیقا و به شدت هول می کنند. صادقانه اش این است که گوشی موبایل برای این دست من بود تا  راه یک ساعت و خرده ای هر روزه تا دانشگاه و مسیر برگشتش از اتوبان کمربندی، کابوس هر روزه آنها نباشد. 
اولین گوشی ام که چند سال بعد با لقب گوشتکوب یاد و خاطره شد، آلکاتل بود. آبی نقره ای. آلکاتل آمد توی کیف من در زمانی که کانسپت تلفن همراه بین آدمهای هجده تا بیست و چند ساله دانشجوی آن روزها، یعنی لاکچری. یا حتا که سبب خجالت (هرگز نفهمیدم چرا) چون چند بار وقتی توی تاکسی زنگ خورد و طبعا مادرم میخواست بداند که رسیده ام یا نه، وقتی توی چاه ویل کیفم دنبالش میگشتم و دینگ دینگش می پیچید و راننده از توی آینه سرک میکشید، پ  به پهلویم سقلمه می زد : اونو خفه اش کن دیگه ....بدو ...  بعد هم یک شبی یک دزدی همت کرد و از دیوار بالا آمد توی خانه! و بردش ...
بعدها، چند سال بعد که دیگر در هر کوره راهی، سامسونگ و ال جی و سونی اریکسون آمده بود، همان وقتی که دیگر آدمها گوشی بازی یاد گرفتند، بعدتر که همراه چندم و سیم کارت اعتباری و شارژ ایرانسل آمد، در تمام آن سالها من هرگز دربند گوشی های خفن نبودم. شاید چون اولینهایش را دست گرفتم؟ ربطی ندارد. '' گفتم به فلانی گوشی از کره ماه! بیاره، شما بلاخره آیفون فایو خریدی یا هنوز سامسونگ گلکسی داری؟ موتورولای ۲۰۱۵، دوربین اولترا پیکسل نداره ، برند فقط اپل ولاغیر''  ... شنیدن اینها هرگز دغدغه من نبود. از همان هفده سالگی تا همین ماه، من هر روز خدا تلفن همراه داشته ام اما راستش هرگز برایم مهم نبود گوشی ام چقدر دیگران را تحت تاثیر قرار می دهد. قشنگترین و ''کیوت'' ترین گوشی هم که زمانی داشتم و هدیه مادربزرگم بود، وقتی از ایران میرفتم دادم به آرایشگر موم انداز که بهم گفته بود چشمش توی گوشی من است. سالهای اول دور از ایران را هم با یک چیزی سر کردم که اگر شما دست کودک ده ساله تان بدهید، پرتش می کند توی جعبه مخصوص اسباب بازیهای زشت...

چند روز پیش، گوشی ام گم شد. سه سال پیش، بار آخری که ایران بودم هم همین دستم بود. هدیه تولدم بود همان حدود سه سال پیش. من هم یک کارت گل و گشاد حافظه برایش خریده بودم و هر چی بود و نبود می ریختم آن جا. که کار اشتباهی هم بود. چون وقتی گم شد، تمام در و دیواری که من ثبتشان کرده بودم از صوت و تصویر و فقط خودم میدانستم که چرا و چه وقت و یعنی چه، از بین رفت ...
 چند روز است که فهمیدم بدون گوشی همراه، تقریبا هیچ شماره ای جز شماره خانه پدری ام در ایران را از بر نیستم. حتا شماره منزل خودم را نمی دانم از حفظ. و چه بد. چند روز است که کسی نمیتواند به من دسترسی داشته باشد مگر که برایم بنویسد. چند روز است که وقت ناهار چیزی را اسکرول نمی کنم. هیچ وزنی توی جیب دامنم نیست. هیچ پیغامی منتظر دیده شدن و خوانده شدن و پاسخ شنیدن نیست. خیلی ساکت است. خیلی خلوت است. و از این یکی من خیلی خوشم آمده راستش ...

روز اول که در ایزوله صدا و تصویر بودم، آنقدر برایم عجیب بود که وقتی غروب رفتم خانه، پریز تلفن را هم کشیدم و ساعتی فقط به پنجره خیره ماندم. یکهو چنان فضا ساکت تر و امن تر و ژرف تر شده بود که فکر کردم چرا کنار پیشنهادی مثل ساعت زمین، ساعت انسان نداریم؟ وقتی که یک آدمی خودش را از باقی جهان و باقی جهان را از خودش قطع کند کمی و ببیند که چقدر ساعتها و ساعتها سرش توی یک صفحه خیره مانده بوده یا گوشش در معرض صداها بوده یا دایم در دامن هیولای خبر و اینترنت و آدم و آدم و آدمها غلت میزده ...

دفترخدمات تلفن همراهم، سیم کارتم را سوزاند و یکی جدید برایم فرستاد که لابد در راه است. گوشی هم دارم نگاه میکنم. همچنان در بند ''گوشی بخرم که همه کف کنیم'' نیستم. این مملکت هم راستش چندان خوراک به چنین حرکاتی نمی دهد. به هیچ جای کسی نیست که شما مدل گوشی همراهتان با کیندل و تبلت توی کیفتان میخواند و به اندازه کافی شیک هست یا نیست.
اما دلم میخواهد این زمان در معرض و در دسترس نبودن کش پیدا کند. شبها کتاب میخوانم قبل از خواب و از دایم حرف نزدن و دایم حرف نشنیدن دیجیتالی احساس قدرتمندی میکنم.از این فضای ناگهانی ساکتی که بریم پیش آمده دارم لذت میبرم و حتا گاهی سعی میکنم تابستان پانزده و شانزده سالگیم یادم بیاید...زمانی که اینترنت عمومی هم نبود و من واقعا در بند خفه شدن خودم یا خفه کردن صدائی نبودم....دلم میخواهد تا قبل از اینکه آمازون گوشی جدید را تحویل بدهد یا سیم کارت نو بیفتد توی صندوق پستم، واقعا یادم بیاد که آن تابستان چه جوری گذشت




3/14/2015

برای سوانا، زنی که ای کاش گاهی کنار هر آدمی دراز بکشد

بحث سر این فیلم نیست. بحث سر این نیست که انیستون  چه خوب از لباس ریچل در آمده یا افسوس از رد پای زمان روی چهره یا  چرا امتیاز این فیلم باید اینقدر پایین باشد یا نباشد.
حرف من سر این است که آدمها، همه آدمها خوب بود یک ملازمی مثل زن ساده کامل مکزیکی توی این فیلم داشتند در این دنیا. یکی که پارادوکس وقتهای بغایت تلخ و امیدواریهای حقیر دیگری را از زیر پوستش، از گوشه لبش، از افتادگی پلکش بو بکشد. یکی که پای بدحالی ها و ته دنیا بودگی های آدم دوام بیاورد.  یکی که از آدم قطع امید نکند. یکی که کنار و تنگ آدم ترس خورده،آدم ِ آدم از دست داده، آدم از دست رفته، آدمی که دست و پایش زمهریر خداست، آدمی که از اعتقاد به همه جا و همه کس فقط فحش دادن برایش مانده، دراز بکشد و نفس بکشد و گرمای خونش را تقسیم کند انگار که فردا؛ لابد، شاید، شاید و لابد که روز گرمتری می تواند باشد.

3/11/2015

Green Grass

گفتم من اسمش را نمی توانم بگذارم انتخاب. چون جلوی پایت سبز می شود و حالا یا تو آلوده اش می شوی یا پرهیز می کنی. اسم آن سبز شدن اول، آن اول اول شانس است و خب من چندان خوش شانس نبوده ام که همیشه کسی در راه دوری مرا دوست داشته و من منتظر برچیده شدن فاصله ها و فاصله ها بوده ام از دو شهر، دو کشور، دو قاره... بعد؟ بعد یا فاصله پیروز شده  یا آن دچار شدن، از اول پوک بوده یا انتظار، کشته و سایه های بودن کش آمده ... و خب...سخت بوده. بی معنی است در دوردست ها زندگی کنی و در دوردست ها خواب نزدیک شدن ببینی...

گفت ولی من اسم این که تو می گویی اش بدشانسی، می گویم غایت  دوست داشتن. غایت دوست داشتنی بودن. حالا ته هر ماجرایی هر چه شد و بود و بشود، باور کن که اینجور هم می شود تعریفش کرد که : روزی روزگاری،  یک جایی از این دنیا یک زنی بود که مردانی به خاطرش رنج سفرهای دور و طولانی را بارها به جان می خریدند. خود این فارغ از همه نشدن ها و کشتن ها و سخت ها و صعب ها...خود این یک شعر است.

وقت بازگویی اینها، خانم سیبل داشت میخواند : 
You'll never be free of me

3/09/2015

Carved the walls of Grand Canyon .... With the colors of the risin' sun *

حالا بد است یا خوب است، نمی دانم واقعا. فقط یک چیزی برای همیشه در تو تغییر می کند وقتی فرض کنیم در ِ عشق ناگشوده ای باشد و یکی هم لابد اسم شب را بداند و بیاید به هوای ماوای داخل که سخت بکر و پررنگ و روشن است. بعدش هم به چرک ترین و پست ترین شکل ممکن از راه آمده عقبگرد کند . اینجور زمان می گذرد و تو هم که همیشه گفته ام بالاخره یک جوری زنده می مانی پس به خوبی و کفایت بازیافت می شوی اما خیلی خیلی بعدتر است که می فهمی یک تکه بزرگی از تو کم شده و جایش را حجم دیگری از جنسی دیگر پر کرده.  آنچه رفته؛ اسمش حالا خوش بینی است، سادگی است، پاکبازی است...، هر چه... اسم مهم نیست. کنده شدن و جایگزین شدنش چرا، مهم است.
بعد در چنین حالتی وقتی در وسط یک روز شلوغ شلوغ، توی یک جای شلوغ شلوغ نشسته ای و تلفنت زنگ میخورد و مصرانه بالا و پایین می پرد بارها، که وامی دارت از وسط آن همه هیاهو بدانی که طرف فرض کن از روی نورث ریم هم که بگذرد یاد تو می افتد در هشتم مارس، یا از ورودی لاس وگاس هم که می گذرد، همچنان احوالپرس تو و روز تو و ساعت توست، ... می دانی و چه خوب . اما علیرغم همه اینها، همه آن همه کنده شدنها و جایگزین شدن ها،  واداشته اند تو را که هنوز و لابد تا ابد  یک چمدان بسته محکمی گوشه ذهنت داشته باشی. به قدر کفایت کوچک ولی کامل، برای هر ترک نامحتمل که در نظر تو دیگر نه در سطح روابط آسمانی که در متر و معیار انسان و پس بسیار هم محتمل است. تویی و همه خوبی ها و بدی های روزمره زندگی و همچنان حضور چمدانی بسته و کوچک در یک گوشه سایه گیر خاطرت  که دوباره غافلگیر و مبهوت رفتن هیچ آدمی از این عالم نشوی. آنچه در تو فروریخته و جایش در تو فراز آمده، دایما چون انگشتی مصمم ضربه زننده بر استخوانی دردناک یادت می آورد که به این دنیا و آدمها و همچنان که به خود تو، هیچ اعتباری، هیچ اعتباری، هیچ اعتباری نیست. گرچه که هر کدامتان را حسابی است که لابد توی کتاب دیگری ثبت است، اما هیچ اعتباری...


* Grand Canyon Song- Steve Goodman

3/05/2015

the Art of Losing isn't hard to master...

Dr. Alice Howland: Good morning. It's an honor to be here. The poet Elizabeth Bishoponce wrote:
'the Art of Losing isn't hard to master: so many things seem filled with the intent to be lost that their loss is no disaster.

' I'm not a poet, I am a person living with Early Onset Alzheimer's, and as that person I find myself learning the art of losing every day. Losing my bearings, losing objects, losing sleep, but mostly losing memories...
[she knocks the pages from the podium]  ...  I think I'll try to forget that just happened.
[crowd laughs]

از بهترین لحظات آلیس در بهترین شکل جویان مور 

3/02/2015

Es war einmal ...که یکی بود یکی نبود

افسانه های آلمانی، بخصوص که نوشته برادران گریم باشند همیشه با یک عبارت بامزه ای تمام میشوند. ترجمه اش می شود : و اگر هنوز نمرده اند، پس  امروز هم زندگی می کنند.
فکر میکنم  همین طنز ساده ولی به تعبیر من سنگین دلیل خوبی است برای اینکه هر وقت بغایت خسته باشم، در پایان هر روزی که مغزم به کوچکترین تغییری در نور و صدا واکنش شدید نشان بدهد، هر وقتی که تحمل هر چیز سنگینی؛ حال از یک کتاب کلفت یا عکس غمگین تا یک کابوس یا اتفاق ناجور را نداشته باشم، پناه می برم به افسانه های گریم و دنیایی که پر از ماجراهای سبک و رنگی است جایی که در پایان هر چه اتفاق افتاده و نیفتاده از جنگ و عشق و تولد و پرواز و بریدن سر انگشت و خوابیدن تا ابد و سیب زهرآلود و لنگه کفش زرین، به آدمها و حیواناتش توصیه می کند اگر آنقدری زنده هستند که داستان را تا اینجایش دنبال کرده اند، یادشان نرود که میتوانند امروز را هم زندگی کنند چون اسطوره ها و قهرمانها و پری ها و پرنس ها هم اگر تا امروز نمرده باشند، الان یک جائی مشغول زندگی کردنند باز ...
بی دلیل هم نیست که یک کشوری روزی با کل خاکش یکی و یکسان شود و مغضوب جهان و گرسنه و جنگ زده و زخمی و سیاه، و کمتر از نیم قرن بعد سکان صنعت و ورزش و علم روانشناسی و پزشکی دنیا دوباره دستش باشد. قصه های هر خاک، نماد فکر روزانه و رویای شبانه مردمی هستند که در آن خاک زاده میشوند و به آن باز میگردند. اینجا مرگ نمی ترساند. دلیلی است که فقدانش در هر روز، ممد حیات است و آنجور که پایان قصه هاست؛ لاجرم مفرح ذات 


2/25/2015

that old train never stops at our town ...

یک سال و خرده ای پیش که زبان آموز مبتدی محسوب میشدم، معلمم کتاب ساده ای معرفی کرد تا فرق و تشابه ریشه افعال زبانهای اسکاندیناوی و آلمانی را بهتر ببینم و اینقدر این دو زبان را با هم اشتباه نکنم. وقتی آموختن یک زبانی را شروع میکنی و در نیمه راه به نفع زبان دیگر رهایش میکنی، تا مدتها  تداخل یادگیری تو را آزار می دهد.
کتاب، بسیار ساده و سرراست بود و نگارشش خاص تازه زبان بازکردگانی مثل من. افعال ساده، در قالب داستان مدام تکرار میشد و مغز اسکاندیناوی شده من، آرام آرام به مسیر تازه خو میگرفت . اما فقط اینها نبود. داستان کتابی چندبرگی، از دید من پتانسیل این را داشت کاملا که یک رمان یا یک فیلم بلند بشود از آن دست که می بینی یا می خوانی و سالها درگیرش می مانی ...

صفحه اول داستان با شرح ظاهر و زندگی و علایق و سلایق زن و مرد جوانی آغاز میشد که آنقدر قفل و کلید بودند تا خودت را ببینی که دارد واقعا حسودی ات میشود. هر دو زیبا، هم سن و سال، اهل ورزش و بازی و موسیقی، اهل کتاب، یاران باب دل. درس و کار هم سطح. خانواده های خوشدل. حتا هنرپیشه های مورد علاقه اشان یکسان. ساعتی که یکی استراحت میخواست، دیگری کتابی میخواند که شب قبل دست دیگری بود. وقت  مهمانی و میل آغوش و معاشرتشان، انگار که در صفحه ساعت ازل حک شده باشد...هماهنگ. همرنگ. همسو. حتی اختلاف سلیقه شان منتج به یک بالانس درست و لازمی بود. یعنی آن چیزی که یکی میخواست و دیگری نه، تهش منجر می شد به هماهنگی. انگار بخواهی خاکستری و قرمز را، گیلاس مارگاریتای پر از یخ و تابستان چهل درجه را، پدربزرگ خمیده و نوه نورس را بگذاری کنار هم. اوج هر تضادی که زیبائی بیافریند.
به وضوح می شد ببینی که این دو کنار هم چه قشنگند. بعد هم یک خواننده خیال پردازی چون من، قبل هر ورق زدنی  کلمات را بیرون میکشید و عکس می گرفت و می برد روی پرینتر رنگی مغزش. دو آدم قدبلند می دید با لباس شب تیره. مثلا مست و خندان که از مهمانی برمی گردند و لابد در راه هم را بارها می بوسند. یا یکشنبه ها در جین آبی و کفش سبک کنار پرچین های حاشیه مزارع بیرون شهر راه می روند. که حتا یک پتوی رنگی مخصوص فیلم دیدن دارند، دو ماگ قهوه سفالی برای سفرهای ییلاقی، یک جایی یک کلبه چوبی با ایوانی سنجاب خیز. زندگی روان روی روال. آهنگ پس زمینه وقتهایی که سر یکی روی زانوی دیگری است چیزی باشد در تم  کارهای چایکوفسکی...حتا راستش انتخاب کرده بودم : دریاچه قو ...
ورق میزدم و میخواندم و این دو در هر صفحه ای همچنان مکمل هم. جفت هم.
بعدش...صفحه آخر. یادم هست که توی قطار بودم و آن بیرون شب بود. خلاف جهت حرکت قطار نشسته بودم و مناظر و چراغها از پشت سرم می آمدند و از من رد می شدند. راهروی قطار چندان شلوغ نبود. صفحه آخر را داشتم میخواندم که بلند گفتم : نامردا ...  که صدای بلندم نفر نشسته روی دو صندلی جلوتر را از جا پراند. همانجائی بود که فهمیده بودم این دو نفر، سراسر داستان، اصلا هرگز هم را ندیده اند! هرگز از وجود هم و نام هم خبر نداشته اند و قرارهم نیست که خبر داشته باشند. در تمام این مدت، درست همانجور که نویسنده میخواست و دامش را پهن کرده بود، شرح احوال دو نفری را خوانده  بودم بغایت نزدیک جوری که بر اساس پیش بینی نویسنده از همان اول مغزم پیشفرض پخته شده را جذب کرده بود و تن داد بودم که این دو زیر یک سقف زنگی می کنند چون جور دیگر آن هم برای چنین اتفاق زیبائی امکان ندارد. دو نفری که هر کدام در یک گوشه از شهر، با همه آنچه که دوست دارند و دوست ندارند، با همه سرگذشت و تاریخ یکسانشان، با ترسها و کاستی هایی که با توانمندی های دیگری جبران میشده، با خودشان تنها هستند و  هر از گاهی به خصوص در غروبهای ساکت و وقت ورق زدن کتاب، گاه فکر میکنند چه می شد اگر یک نفر در یک گوشه ای از این شهر، می توانست حالشان را بفهمد ...

2/20/2015

به سراغ من اگر می آیی ای مهربان گاهی واقعا قضاوت کن و گاهی هم تعمیم بده. و فرط خوب بودگی ات را نشانم بده ولی نه از پشت مونیتور! و بدان که نزد من یک آدم اکستریم ملوس همه دلها و نوتها و کامنتها ، آدم خطرناکی است

بعد گاهی میبینم که ضعف داریم توی رفتار و کنش با بقیه. گاهی ضعف خودم را میبینم و تلاشم را میکنم که مرتفع بشود. گاهی ضعف باقی را میبینم و کار چندانی نمیتوانم برایش بکنم و ارسطو و عیسی و محمدهای زمانه  مدتهای مدید است که مرده اند . این ضعفها وقت زندگی ام در ایران اینقدر آزارنده نبود. شاید نمیدیدم چون قدم خیلی کوتاه تر از الان بود. شاید آنقدر گزیده معاشرت میکردم که همگونی و یکدستی معاشرین اینها را نمینمایاند. شاید چون دنیای آن موقع دیجیتالی نبود, معاشرت ها تنگاتنگ و هر روز نبود که هر لحظه گوشه ای از کاراکترت را نمایش بدهی و جایی از عریانی اخلاق دیگری را ببینی. هر لحظه. با هر آپدیت و با هر اسکرول 
میبینم از خودم و باقی. هی زمان میگذرد و ارتباطات به مدد اسمارت فون و تبلت ثانیه ای است و چقدر ما ضعف ارتباط برقرار کردن داریم فی المثل. نه که مراوده  کم باشد, که بیش هم هست. اما سر جایش نیست. جایش آنجاست که حس خانه و امنیت و مهر کنی. من چنین حسی را مدتهاست که ندارم. چون وقتی تایپ میکنی, زندگی آن بیرون است دقیقا و تو هی توی کلمات داری ثابت میکنی که نیست اینطوری و اینقدر میگویی که دیگر پیامبری میرود در وجودت. هی میخواهی تصحیح کنی و همدست کنی و پیروان را هدایت کنی . چون آن بیرون یا دو متر دورتر از مانیتورت  چنین قدرتی نداری دیگر چون مدتهاست که تمرین کردنش را از یاد برده ای. تمرین گوش دادن. تمرین خطا کردن. تمرین اشتباه کردن و شریک اشتباه بودن. دنیای کلمه آنقدر اجازه ادیت کردن میدهد که هی پاک میکنی تا کمتر غلط داشته باشی و پیروان شادتر. هی ادب میکنی و هی یاد میدهی چون سکوت اتاقت این اجازه را به تو میدهد. کسی دیگر حرف تو را قطع نمیکند. کسی دیگر گوجه به تو پرت نمیکند. کسی با اشاره چشم یا کج کردن گوشه لبش به تو نمیفهماند که از ادامه گفت و گو خسته شده. میگویی و میگویی و نقطه. میتوانی جواب ها را هم نخوانی. این فضا قدرتی به تو میدهد که در جای دیگر از تو سلب میشود ذره ذره.
در جنگ. 
مثلا دلم از جایی گرفته به فرض یا به جد. از اینکه هیات بنگلادشی می آید توی آفیس. سلام و صبح بخیری در میان نیست. گوسفندوار راهشان را میگیرند و میروند پشت میز در حالی که این برای من مدیر پروژه  سنگین است. که  فکر میکنم  فقط دشمنها به هم سلام نمی دهند و با هم حرف نمیزنند. برای من رسم بنگلادشی ! که مرد به زن سلام نمیکند و فقط اگر دلش خواست جواب زن را می دهد , در دل دنیای مدافع حقوق انسان و آزادی جنسی و برابری اجتماعی یعنی توهین. پس من  چنین مردی را از همان اول به چشم یک آدم فضائی غریب غیر قبل معاشرت  میبینم و این تعمیم دادن جرم من است . آنها از مادران بنگلادشی زاده شده اند و به آنان گفته شده مرد مینشیند و زن می ایستد و این رسمش است. آنها از رسمشان باز نمیگردند حتا در سرزمینی که بهترین زنان مدیر را دارد.من از حسم  علیه  چنین رسمی باز نمیگردم  و از شرایط همکاری کردنم متنفرم.  این را به همان شکلی که حس میکنم  به همکارهای اروپایی و آمریکائی ام  میگویم  و همه میفهمند از دم. زن و مرد.  ولی هم این ضعف را دارم  که به فارسی هم توی دلم  باقی نمی ماند چون اهل هیچ جوره سانسور کردن خودم نیستم بدبختانه. چون باور نمیکنم همه آدمهای خیلی مدافع حقوق انسان و خیلی منطقی و خیلی ملایم و خیلی بفهم! در همه ارکان زندگیشان همینجور باشند که حرفش را می زنند.در هر زبانی.  یعنی نه که باور نکنم , به وضوح میبینم که نمیشود آدم  اهل هیچ وقت داد نزدن و همه وقت حق را به حق دار دادن و درست فکر کردن و عمل کردن و منطقی بودن و تعمیم ندادن و قضاوت نکردن (آخ که چه کهیر میزنم از این ترکیب کلیشه ) باشد اما هی در انتخاب های زندگی خصوصی اش گند بزند پشت هم پشت هم پشت هم. این است که میگویم همه چون  آدمیم ، پس  قضاوتهای غلطی داریم و همه گاهی کم می آوریم و همه گاهی بی انصاف میشویم. بار بعدی که گروه مردان بنگلادشی وارد میشوند  ومن که به هیچ جایشان نیستم, میایم به فارسی هم میگویم با همکاران  بنگلادشی مردم مشکل دارم. چون چنین چیزی برقرار است .چون منم که هر روز  میدانم چنین چیز گندی برقرار است.  چون منم که باید چنین حضوری را تحمل کنم . آن وسط  از لای کلیدها و عددها, دوستی هست, گربه خانگی و نفس از جای گرم و لای پتوی مامان بابا, و معلوم نیست که بالاخره چه کاره ، میاید و  می گوید ریسیست! سکسیست! فلان. بهمان. حرف این است که جای مردان بنگلادشی میشود هر چه دیگر گذاشت. مساله این است که دوست غیر ایرانی تو از مقابل چهره ات توی کامپس دپارتمان در سکوت حال آن لحظه تو را میفهمد. دوست ایرانی تو پشت مونیتور پیامبری اش در بند نقش ایوان است. و این در حالی است که تو نان و ماستت را گذاشته بودی به شبهایی وسط سفره و به فارسی آنقدر حرف زده بودی از دلت، که دوست ایرانی تو تا الان میبایست این را دستکم فهمیده باشد که اگر توی مملکتت به ایرانی و افغان و ترک و گیلک و همین هیات بنگلادشی بتازند, قلبت زخم میشود. دستت برسد نمیگذآری که هیچ کودک پناهنده ای آنجا کتک بخورد. دستت برسد هر چی سلاح هست میبری توی بزرگترین چاله دنیا گم و گور میکنی... نان و ماست و سفره فارسی اینها را نتوانسته توی کله دوستت فرو کند. پشت مانیتور هم همه مبارزان. همه وارد و بلد و اینکاره. این است که کاسه  تو پر میشود از هر چه امروز عاشقتم ولی فردا معلمتم  که هیچ کدام پشتوانه محکمی ندارد. کامنت اولی هیچ رشته محبتی پشت گوینده اش نداشته  که رسیده به کامنت دومی  و  لای دو تا صفحه اینترنتی زندگی نکردن تا ابد گویا اینقدر خیلی سخت است که همه هر روز عاشق عکس همند و به وقتش می درند.

در صلح. 
به آدمهای روزی هفتاد و دو ساعت آنلاین!  مستقیما مینویسی که میروی ایران و دلت میخواهد ببینیشان, جواب خود تو را نمی دهند و در عوض به دوست و سر و همسر پیغام می دهند که آنها بیایند به تو بگویند '' نشد، بار دیگر انشاالله'' !  تو هی خودت را میگذاری جایشان و با رفتار احتمالی خودت در موقعیت مشابه مقایسه اشان میکنی و هی بیشتر با این رفتارشان حال نمیکنی ولی یک کلمه مستقیما نمی گویی هم ! آنها سکوت تو را میبینند و حمل بر مودی بودنت میکنند. تو حرف نمیزنی. آنها حرف نمیزنند و یهو هر دو روی مخ هم راه میروید یا نه, هر دو دیگر هیچ اهمیتی برای هم ندارید فقط هم را پشت مونیتورها حمل میکنید بی دلیل.
یا
از یکی یک چیزی میپرسی, سوال علمی فرضا نه که حرف خصوصی نامربوط به تو. جواب نمیدهد. دوباره جویا میشوی. سه باره حتا. بعدش زبان باز می کند که : جوابش را نمیدانستم. و همین ''نمی دانستم''  را جواب نمی داند پس تو را میگذارد توی یک آن پاس و حالیش نیست/هست ولی مهم نیست که تو سوال کرده بودی و وقتت به انتظار پاسخ,
یا 
فلانی هی مینویسد و مینویسد که جانش برای تو در می رود. بعدش جور میکنی . یعنی وقت و خودت را جور میکنی که معاشرت کنی- جواب نمی دهد. بعد که منتظرهایت را مانده ای و کامنت بازیهایش را با بقیه خوانده ای، می آید میگوید : بیمارستان بودم!! با بقیه هم آنلاین بگو بخند میکردم که معلوم نشود توی کما هستم ! تو هم هی میخواهی از کانفلیکت بکاهی. از خودت دور میشوی و به رفتار او نزدیک. پس وانمود میکنی که توی این بازی توپ میزنی و آرزوی شفای عاجل میکنی. دروغ گفته است. وانمود کرده ای. هیچکدام راستگو نبوده اید. رفتار یکی از هر دو طرف دروغگو و بازیگر میسازد. انگار اگر رک بگوید که حالش را ندارد

، توی مود معاشرت ، روحیه اش مناسب نیست... با آن عاشقتم متعارض خواهد بود. پس متوسل به عرصه بیماری و تخت و بیمارستان می شود که جریان به کمترین خسارتی بگذرد و هیچ ابائی هم نیست از گفتن عاشقتم  در پس فردا 

در جنگ
 با یکی اختلاف نظر داری. تو حالا آرامی او نه. و پرخاش کرده و تو نه. میبینی چون هنوز خشمش را کامل نریخته بیرون، دلش طاقت نیاورده. رفته توی یک صفحه دیگر یا بین آدمهای جای دیگر به مخالف فرضی (که تو میدانی مخاطب  خودت هستی و بس ) فحش می دهد. پند میدهد و پشتش می گوید آدم باشید !  تو خیلی اتفاقی رفته ای و خوانده ای یا شنیده ای. پس بسیار خشمگین میشوی. میایی در همان سطح . جوابش را میدهی که خودت آدم باش و باقی حرفت را همان جائی که از اول طرح کردی بزن نه جائی که فکر میکنی من نمیخوانمش. فحش میدهی توی صورتم بگو. استتوس کن. وبلاگ بنویس. نه که پشت سرم جوری که من نباشم اما دوستهای مشترک باشند و فکر کنند تو قهرمانی . بعد اما ضعیف میشوی. طرف را پرت میکنی از دایره ات بیرون. اینجا اما تند و بد رفته ای. حذف آدمها را تنها راه حل میبینی بسکه کاسه ات پر است. از چه اما؟ از اینکه آنقدر عاشقتم و دوستت دارم و تو بهترینی را باور میکنی که برای قواره این دنیا عجیب است. بار میدهی به کلماتی که هر روز خرج میشوند کیلویی . در هر حال, اینجا یک آدم در گفتگو ضعیف, هر دو طرف ماجرا را دچار ضعف کرده است. و چون یارکشی حق مسلم ماست و هر که معروفتر یارانش بیشتر تو اگر در کفه کمتر معروفها باشی میبینی که دوستان مشترک از گرد تو پراکنده شده و به ریسمان الهی مقابل چنگ می زنند .
 
اگر به فارسی و همچنان توی ذوقت میخورد دایم
،  این ضعف توست . که کدها را یاد نگرفته ای. اگر یکی  پای پست کسی که تا آن موقع هرگز ندیده  بوده  نوشته : فدای لبخند و نگاهت ، اگر تو اینقدر دایناسور مانده ای که می نشینی و این را حلاجی میکنی که چطور یکی فدای نگاه آنیکی میشود در حالی که هر کدام معشوقی دارند و فرزندی و عشقهای سنگین تری؟! تو هنوز مناسبات کیلوئی و دقیقا غیر حقیقی پشت کی بردهای دیجیتال را یاد نگرفته ای . Rain man را می مانی اصلا ... تو هم همانی که فکر میکنی اگر کسی بگوید دو دقه دیگه بهت زنگ میزنم, از روی ساعت دو دقیقه باید بگذرد و زنگ بزند هم وگرنه که نمیگفت این را .چه برسد به آن فدای لبخند و نگاه که پیشکش قند شیرین پارسی. حالا رین من  شدیدتر و باهوشتر بوده, اسمش شده  بیمار آوتیست  وگرنه اصلش یکی است . اگر عکس همسر یکی را ببینی روی پای مردی دیگر در یک مهمانی و برایت عجیب است، اگر اینکه مردی بیاید پای عکس دوست دختر یکی دیگر بنویسد جووووووون، چشمت  گشاد می شود، اگر اینکه دو نفر به زیر و بالای هم  چنان فحش بدهند جوری که تو هنوز بعد سالها یادت بیآید و باز شوکه بشوی که بببینی امروز دارند پای هم لایک میزنند،  حتا اگر این را برای غیر ایرانی ها تعریف کنی و آنها هم هاج و واج که یعنی چطور ممکن میشود؟ باز دلیل نیست که تو همان ئی تی  نباشی واقعا وقتی برای اولین بار نوشابه و نی دید. اینها را تو یاد نگرفته ای که میتوانند باشند و خوب هم باشند اتفاقا .اینجوریست که  هر روز میگذرد و هر روز از آدمهایی که توی یک گربه دنیا آمدید دور میشوی. گاهی قاطی میکنی و چون بارهای قبل ساکت مانده بودی، چند برابر آنچه باید به آدم مقابلت بر میخورد. از دیواری که انتظار نداری  صدا بشنوی چه برسد به آشوب. این است که برای ذایقه عام  یا غلیظی یا رقیقی و هیچکدامش به مزاجشان نمی سازد
هر چند روز یک بار, با دوستهایم دور هم جمع میشویم. سفر کوتاه میرویم یا مهمانی میدهیم یا هم را بیرون میبینیم که این آخری بیشتر اتفاق می افتد. توی جمعمان گوشی بازی و عکس بازی و کامنت باز نداریم. کسی قهرمان هیچ پیجی نیست. کسی فالوئر ندارد. فالو نمیکند. روی لایک و فیو زندگی بنا نکرده. کتابخانه دارند و عاشقی یا معشوقی و یا هیچ کس خاصی. سفر زیاد میروند و زبان زیاد یاد میگیرند و فیلم زیاد میبینند. با هم میرویم ورزش و رقص. همه جمع گاهی روز سخت دارند, گاهی روز سهل و اینها را میگذارند روی میز شراب و پنیر که جلوی شمعهای رنگی آب بشود و بخندیم بهش. امروز مثلا. که هم را میبینیم و یکی از راه دور دارد می آید و توی دلم آهنگ های تولدهای بچگی  است. هرگز فکر نمیکردم با کسی که تجریش و دربند و گلسار را نمیشناسد امن و قوی و آرام باشم. خیالش به مغزم نمیرسید که روزی یاران موافق من از فارسی فقط جان و سلام و تهچین را بلد باشند. هرگز فکر نمیکردم تصمیم بگیرم به فارسی دیگر عضو هیچ گروهی  نباشم و با هیچ دوستی به فارسی راز نگویم و دخیل به دلش نبندم. فکر نمیکردم که روح شرقی را بفروشم به ثبات غربی که برای من تا به الان جز امنیت و راحتی و شفافیت چیزی به ارمغان نیاورده. مرد فارسی میداند و به فارسی فکر نمیکند و این هم خوشبختی من است اصلا چون همیشه فکر میکردم عشق وقتی می آید که کسی حافظ را بسیار بشناسد و برای مردم چشم من شعر بگوید... بعدها فهمیدم که راه من از آن کوه کلمات  نمیگذرد که برای من کلمه باری دارد که اگر بدانم بالن پوچی است باز شوک زده و مات و دستپاچه میشوم .اینجوری است که من شعرم را توی خانه ام به صدای بلند برای خودم میخوانم و از باقی حواشی ارواح شرقی میپرهیزم تا به ابد ...
به امروز عصر و امشب فکر میکنم. به وقتی و به آدمهائی که این همه حرف دارم که برایشان بگویم و ازشان بشنوم و شب و دلم سبک بشود و این خود خوشبختی است. اینها را که مینوشتم آفتاب بیرون آمد واقعا پشت پنجره . بعد از یک هفته یا بیشتر





2/11/2015

سرمایه مروارید حکمت! برای فرزند آینده ام

بچه جان،

هرگز و تحت هیچ شرایطی تن به بحث و جدل با دوست و خویش و همکلاس و همسایه و همبستر و همکار نده. چه پشت مونیتور، چه پشت میز شام. از باورت به سیاست و هنر و ادب و فرهنگ و تجربه ات از کفش و کلاه و رابطه و اخلاق و بی اخلاقی و زنان و مردان و شغل و معاش؛ هر چه توی مغزت هست و توی مغز دیگری نیست و برعکس، نخواه که متقاعد شوی و نخواه که متقاعد کنی. چون چنین اتفاقی واقعا بسیار به ندرت امکان وقوع پیدا می کند و شرایطش آنقدر خاص است انگار که توی کویر لوت بدوی وبین آن همه زمین خدا یک شهابی بخواهد که بیفتد دقیقا روی سوژه در حال حرکت که کله توست در اینجا
عقاید آدمها به شکل خودکار و خودجوش و همراه زمان تغییر می کنند واقعا. هرگز کسی تحول یک آدم را پس از بحث گودری و فیس بوکی و خیابانی و پا منقلی گزارش نکرده. اگر شاهد عینی دارد، دستش به جایی بند نیست که این اکتشافش را ثبت کند بدهد بقیه بخوانند.
توی بحث چی زیاد رد و بدل می شود؟ "بگیر که من آمدم با خیلی علم و دانشم که تو نداری" و برای همین کسی به جایی نمی رسد.
چی به چی فرو نمی رود؟ میخ آهنی در سنگ . جای میخ و سنگ قانون بقا دارد و تنها به هم تبدیل می شود. یک بار تویی، یک بار او. یک بار او. یک بار تو.
چی خرد می شود؟ اعصاب تو. به اعصاب ایشان کاری نداریم.
چی تلف می شود؟ زمان. آخ که مردم چقدر ثروتمندند که با دست و دلبازی تمام  این حجم از گلواژه را وارد چرخه تولید می کنند و کامنتهای کیلومتری بعدش را به خوبی هندل می کنند و همه را حریفند. خدا پدر ویکیپیدیا را بیامرزد که آچارفرانسه است برای ارتقا سطح بحث و بحث و بحث.
خلاصه کنم بچه،
این مهمترین سرمایه زندگی است که مادرت با افت و خیز زیاد ولی خیلی شیرفهم بلد شد و امیدوار است که تو توی جیبت با باقی بنفشه ها همراه ببری، حالا وطنت هر جا که بود،بود.
 

2/10/2015

* صد ساله ره است از طلب من تا تو

گفت بعدها دلم بیشترتنگ آن نوازشی بود که روح شمالی  داشت به وقتی که انگار خانه بوی خاک نم گرفته و برگ نورس می داد. از همانها که فقط یک زن گیلک می تواند به  آدم تقدیمش کند.


*صد ساله ره است از طلب من تا تو
در بادیهٔ طلب من آیم یا تو
جانی به سه بوسه شرط کردم با تو
شرطی به غلط نرفت ها من، ها تو

خاقانی 

2/03/2015

That damn Unbearable Lightness of Being ...

خسته بودم و آن پایینهای روحم. وقتی حرف می زدیم لابد صدایم آرامتر از آنی بود که هر شب. لابد فهمید. لابد میان خطهایی را خواند که دلم نمی خواست با صدای بلند هیچ ازشان بگویم. دلم هیچ نمیخواست با صدای بلند بگویم که یکهو از صبح امروز کمی ترس تازه هم اضافه شده به تم همیشگی نگرانی های همیشگیم و من هم واقعا گاهی خسته ام از توانستن و از پسش برآمدن و بانگ هستی خود بودن ومن هم  دلم می خواهد که گاهی؛ فقط گاهی از نقش کسی که باید یک جوری و یک جایی بتواند پس همیشه می تواند، استعفا بدهم و بروم آن پایین قاطی تماشاچی ها  بنشینم و آنچه در این بالا می گذرد را تنها نگاه کنم شکرگزار اینکه دیگری جای من است و این من نیستم که توی دل  ترس و نگرانی هم لبخند بزنم و روزم را شب کنم موفق و درخشان.
من که هیچ نگفتم و گویا که همه را خواند. 
چون ناگهان حرفهای از زمین و آسمان و برف دیشب و جلسه امروز را قطع کرد و گفت : تو داری فکر می کنی؟  فقط میخواهم بگویم که فکرهای اضافه را لازم نداری. مطمئن باش هیچ چیزی وجود ندارد که بخواهی تنهایی حلش کنی. نگرانش نباش. تنها نیستی.
بعد، صداهای شب، زنگ خوبی گرفت. انگار یک کودک نوپا همراه مادرش لالایی بخواند...
به ندرت اما حتما کرگدنها هم نیاز دارند که یکی، گاهی از دل هرج و مرج و آشوب روزگار، خودخواسته و داوطلب سکوتشان را ترجمه کند. لختی کنارشان بنشیند و دستی برساند به یاری برگرفتن بار هستی که گاهی بسیار صعب است. و همین بسشان است واقعا. کرگدنها، نه که کرگدنند؛ چندان اهل ناز شدن و نوازش شدن در این دنیا نیستند. برایشان همین همدلی گهگاه کفایت می کند. یکی هر از چندی از دور حواسش باشد، کافی است. فردا دوباره خودشان سایبانها را بالا می زنند و خانه را آفتاب می دهند و گلدانها را وارسی می کنند و آهسته و شاید سنگین ولی مطمئن، روز را شروع خواهند کرد.

1/26/2015

Rain and tears..,

عنوان آهنگم را نوشتم که گوگل پیشنهاد خبر داد : مرده
 در این وبلاگ زیاد از او یاد کرده ام...پای هر پستی که ترانه ای می طلبیده با روح آفتاب و آب مدیترانه... بارانش و غم ملایمش و امید نرمش...
خبر را خواندم. آهنگم را شنیدم. از یاد کاست جلد آبی کودکیهایم که یادگار ماجراجویی معصومانه مادرم بود رسیدم به خلوت های نیلی خودم و صداهایی که سکوتشان را رنگ نیلی می زد و می گذراند آنچه نمی گذشت .... 
روزهای سنگین با خبر جنگ و خون که هست، پشتبندش خبر فقدان هر غول زیبایی که می رسد؛ دیگر شانه آدم تاب نشستن کوچکترین پروانه سپید جهان را هم ندارد.
 رفتم زیر دوش آب و یک دل سیر گریستم. بار هستی را سبک کنم که بتوانم باقی اش را بکشانم 

 

1/13/2015

خلاصه اونطوری نکنید

به همه آن سکوت مدید کنندگانی که سکوتشون از رضایت نیست مایلم پیام بدم که راهی پیدا کنند جهت شیرفهم کردن عوامل ایجاد سکوت !! که عوامل بدانند اتفاقا اتفاقا اتفاقا اینها دلشون اهل شکایته فقط بر اساس سوختن پدر تجربه، دیگه حتا با یک حساب سرانگشتی هزینه- فایده هم میتونند بفهمند کجاها و با کی ها ارزشش رو نداره این سد سکوت رو فلان. خلاصه یه راهی، کدی، رمزی، نشون یونیورسالی چیزی پیدا کنند که حالا که ساکت می مونند و هی هیچی نمیگند، اقلا عوامل هم دیگه هوا برشون نداره که از اون اولش هیچ طوری نشده!! چون  دقیقا سکوت کردن اینشکلی یک طوریه که نشون میده یک طوری شده (سلام امام) فقط اونقدر اکستریمه که از خودش هم  بیرون میزنه اگه قرار باشه بشکافنش



1/10/2015

قلبی که دوستش بدارند ...

از افتان و خیزان این پست و بلند دنیا، هجمه خبرخون و عصبیت، رفتن، بریدن،تمام شدن... پس  ِ هر چه کم است و نیست یا هست و زیادی است ...
من همچنان به وضوح میبینم که کیفیتی وجود دارد از دوست داشته شدن، همان *عاشقانه آرام، که زخم این همه را تشفی می دهد...که از رنج آن میکاهد 


*در مقدمه مقاله عشق کافی نیست خواندم که جان لنون حدود پنجاه سال پیش گفته بود ''عشق همه آن چیزیست که  نیازش داری''  و این در حالی بود که هر دو همسرش را کتک زد، یکی از کودکانش را ترک کرد، بی رحمانه و با الفاظ هوموفوبیک به مدیربرنامه یهودی و همجنسگرایش تاخت و یک گروه فیلمبرداری را واداشت تا کل یک روز از او در حالی که برهنه روی تخت فقط دراز کشیده فیلم بگیرند ...سی سال بعد بود که ترنت رزنر ترانه عشق کافی نیست را نوشت...
برای همین روی خُلص مودت، روی آرام بودن دوست داشته شدنی  تاکید کردم که سبب التیام است ... 



1/07/2015

در باب هنر عذرخواهی #٢

نه اینکه برداشت من بد باشد یا روی کلام و لحنش حساس شده باشم یا منظورش را برگردانده باشم توی مغزم،  اینها نبود. رسما حرفهای بدی را بدتر از شکل عادی زد. اینجور بگویم که فحش داد تقریبا. 
دو سه سالی است که هم را میشناسیم از قِبَل دوستی مشترک. کمک کرده ایم به هم. معاشرت کرده ایم. بد و خوب را کنار هم بوده ایم. مهمانی بوده و خوش گذشته. مهمانی نبوده و خوش گذشته. سفر گروهی رفته ایم. راز گفته ایم. رقصیده ایم. گریسته ایم. شنا کرده ایم. دویده ایم. میز چیده ایم. سوال پرسیده ایم... حسابش را کنی کلی فعل می شود. حالا گیرم او خیلی بزرگتر و سالها مانده دور از ایران. اما همیشه حرف بوده برای گفتن و شنیدن. همیشه دیدار خوب بوده. من میگفتمش اصلا جای برادری که نداشتم. به نظرم همانقدر که من حس میکرده ام، واقعا با هم صمیمی بوده ایم یا هم را دوست دانسته ایم. اما این هم هست که تا خود آن روز بحث و اختلاف نظری  نبود یا پیش نیامد تا کسی به خاطر اثبات یا رد آن صدا بلند کند روی دیگری چه برسد به ناسزا. این است که من روی دیگر این آدم را ندیده بودم. تا آن شب  که من و چند نفر دیگرمهمانش بودیم  و یک بحث عادی اتفاق افتاد. از همانها که سر میز شام یا آبجو پیش می آید. موضوعش حتا آنقدر بی اهمیت بود  که می شد در دو کلمه مخالف و موافق تمامش کرد. من به سادگی موافق نبودم. همین. و برای لحظه ای از ذهنم نمی گذشت که این موافق نبودن من چه آتش خشمی را بر انگیخته. پاسخی  که شنیدم از او همزمان آب سرد بود و داغ ... تنها هم نبودیم. چند نفر دیگر در آن جمع بودند و دیدند و شنیدند که چه جور و با چه جملاتی از حماقت و شعور حرف زد...
اولین واکنش من این بود که با آرامترین صدا از او بخواهم  دوباره تکرار کند حرفش را! که در کمال تعجبم توانست و کرد!
دومین واکنشم این بود که در همان موقعیت زل بزنم توی چشمهایش و بگویم کاش این دیالوگ  بین ما نمی افتاد و من شاهد چنین مکالمه ای نمی بودم
سومین واکنشم ترک اتاق بود. 
باقیش بماند...
فردا روزش، از وقتی که سپیده زد و من بیدار، منتظر اتفاق خاصی نبودم جز اینکه درباره آنچه اتفاق افتاده یک جمله ای آماده کرده باشد. که این هم حتا نبود. برای همین باقی ساعت هایی که آنجا بودم تا وقت رفتن گروهمان برسد، داشتم مدام به این فکر میکردم که اگر جایمان عوض می شد من صبح را و بعدش را با چه جمله ای آغاز میکردم و پیش میبردم. هر چه در فکر خودم میکردم با هر چه او  کرد متفاوت بود. هر چه من در فکرم و در موقعیت مشابه می بایست میکردم او نکرد و بر عکس!
 من با لحن بزرگوارانه نمیرفتم در اتاقش و نمی گفتم صبح شما (شما؟؟ واقعا؟؟) بخیر. من در اولین جمله نمی پرسیدم که نیمرو دوست داری یا املت! من از صبحانه نخوردن طرفی که به او توهین کرده ام تعجب نمی کردم. من به نقش میزبان خوب و مهربان بودنم ادامه نمی دادم. من سر حرف را از تابلوی پارک ممنوع نمیکشاندم به رنگ بلوز چهارخانه فلانی.  چون قبلا برای خودم و در قبال دوستی که محترم و عزیزم بوده  دلخوری که مسببش من بوده ام پیش آمده و خودم را دیده ام که چه کرده ام. من دقیقا و تحقیقا می گویم که جای تعارف لیمو و نیمرو و حرف زدن از برف و آفتاب و تلاش برای جوک گفتن با بقیه، اگر جایمان عوض می شد؛ اگر به جای او (و این جایش دیگر یک اگر ِ محال است)، این من بودم که شب قبلش عنان از کف داده و به مهمانم که بنا به ادعای گذشته صاحب فکر خوب و حس خوب و عامل یک رفاقت خوب است مستقیم و بی پرده توهین میکردم، اگر این من بودم که خشمگین و شرزه تاخته بودم و روح کل جمع را به گند کشیده بودم، اگر این من بودم که یک لحظه به دلیل آن همه خشم بی مورد و ناگهانی ام فکر نکرده بودم و با کلماتم روی صورت دوستم ناسزا پاشیده بودم که در دم از خشمم خلاص شوم، اگر من جای او بودم،  به جای همه کارهایی که به قصد جبران کرد خیلی راست و رک میگفتم : ''سلام. صبح بخیر. دیشب من حرفهای ناشایست و خیلی بدی زدم و می دانم که تو را رنجاندم. الان دارم ناراحتی و دلشکستگی را در چشم و صورتت میبینم. توجیه ندارد. دلیل ندارد. من کنترل دهان و مغزم از دستم رفت. حالا سوالم این است که ممکن است من را ببخشی؟ ممکن است به من فرصت بدهی؟ به دوستیمان؟ من توی جمع به تو توهین کردم. من در همان جمع از تو عذر میخواهم'' . همین .

آنچه به جایش اما دیدم، مرد میانسالی بود که با آن همه ادعای پهن و طویل و درشت برای دمکراسی و آزادی ایران و برافراشتن پرچم صلح، علیرغم آن همه سفر و معاشرت با اسمهای دهان پرکن، با کلی تاریخچه و آلبوم مدارک گشتن دنیا و آدمها ... تلاش مذبوحانه ای برای جبران آن تندخوئی و بی ادبی شب قبل دارد بی آنکه بتواند به غرور صلبی  که به وضوح می دیدم چه بر سرش آورده چیره شود. غمگین کننده است اگر تلاش و باور کسی را ببینی که  دارد همه سعی اش را می کند تا روی ترک دیوار به جای ملاط، ماست بمالد به خیال اینکه راهش همین است. به نظرم غمگین کننده تر از مواجهه با دگماتیزم فکری و برنتابیدن عقیده مخالف که حتا اگر در آرامترین شکلی ابراز شود خشم کور بیافریند، غمگین کننده تر از دیدن اینکه قربانی نبود ِ آزادی در وطن، خودش یک دیکتاتور کوچک و یک فحاش بزرگ است، غمگین کننده تر از همه اینها، دیدن آدمی با موهای جوگندمی است که گذر سالهای عمرش هم نتوانسته به او بیاموزد راه دلجوئی از خطایی که مرتکب شده ای از سنگلاخ و بیراهه و آسمان و ریسمان نیست. مسیر عذرخواهی، ترمیم، دلجوئی یا هر چه اسمش را بگذاری ... از خود همان نقطه ای میگذرد که خطا رفته ای. از همانجا. همانجور رک و صریح و واضح که بد کرده و گفته ای، از همانجا باید بروی که نه حتا وقتت یا دوستت یا دوست داشتنت، اینها نه، که اصلا خودت تلف نشوی. آدم با تلاش بی مورد بیهوده، فقط تلف می کند. تلف می شود 

12/15/2014

*Viva la Vida

گوته یک شعری دارد در مدح اتمام. در مدح سکوت ابدی پس از هیاهوی بسیار. در مدح زیبایی و حلاوت هر چیز خوبی مثل زندگی که بر آن پایان و مرگی است چه  ترس از زوال و اتمام، در عوض کیفیتی را می سازد که ضد ملال و تکرار است. یک خط از شعر از اهمیت "هاه" گفتن توی هوا یا همان بخار مرطوب نفس می گوید. از تناژ پنهان یک رنگ. از هر چه کوتاه و محو و گذرا است ولی "هست" و بودنش انکارناپذیر.  شعر کوتاه است و فضایش در جنگل می گذرد. خط آخرش این است که : 
حال در سکوت دراز بکش. هشیارترینی.

فکر می کنم باید پایانی باشد برای هر چه یا دستکم ما دایم یاد ابدی نبودن هر کنش و آدم و اتفاقی باشیم. از خوردن یک خرمالوی سرخ و رسیده توی بشقاب تا بغل کردن یک کودک نوپا با درشت ترین چشمهای دنیا، از حلقه نامزدی تا کنسرت شهرام شب پره. این که فکر کنی هر چه دم دستت، همیشگی و دایمی و ابدی نیست، باعث می شود بیشتر ببینیش. هر لحظه ببینیش و تعجب کنی که هنوز هست و شعف آن تعجب همان لذت معاشقه با اشیاست. وقتی بدانی حس خوب، رفیق جان یا عاشق دیرینه یا حتی خود تو، جایی و لحظه ای تمام می شوید و جای هر چه و حتی جای تو یک سکوت و هیچ می نشیند؛ موجب این است که هر لحظه مراقبتش کنی. مراقبت کنی از خودت. هیجان بهرمندی تام از همه آنچه هست چون می دانی که روزی دیگر نیست و جایش پر نمی شود با خودش از ملال جاریِ یک بودن ِ مدام، می کاهد به قائده ای که دیگر اتلاف، خسران، ندامت، هر آنچه می شد که بهتر باشد ولی جز دستمالی و حیف، نشده...هیچکدام را سبب نیست.



* عنوان یک ترانه است از کُلد پلی. یعنی : زندگی ات را زندگی کن - ربط چندانی به این پست نداشت همزمان داشتم می شنیدمش

از آ . همینجوری

آ فامیل من نبود. یعنی بود اما نسبت خیلی دوری داشت با من. خویش مشترکمان از آ برای من حرف می زد چون همسن بودند و نزدیک بودند. من آن موقع تازه نوجوان می شدم. آنها ده سالی بزرگتر بودند. بیست و دو سه ساله بودند و کل زندگی در اوج بود. طی حرفهای دخترانه جوری که یک دختر بیست و دو سه ساله به یک نوجوان دوازده ساله می گوید من در جریان عاشق شدن آ به پسر همسایه روبرویی قرار گرفتم . برایم خیلی خیلی هیجان انگیز بود که آ از پنجره خانه شان می تواند اتاق عشقش را در پنجره روبرو ببیند. برایم جالب بود که شبها به هم علامت می دادند با نور چراغ قوه."وای چه جوری؟؟"
  که وقتی خانه یکی خالی می شد، آن دیگری می توانست از پله های اضطراری خودش را برساند به پنجره روبرویش. خیلی هیجان داشت عشقشان برایم. تصور می کردم آ، تک فرزند بسیار متمول آقا و خانم فلان، با آن همه قشنگی و شیطنت، می رفته و همه خانه یارو را برایش می سابیده و غذا می پخته و می روفته و مرتب می کرده و می بوسیده و می خندیده. از سر مادرانگی که لابد عشق در خیلی از زنها زنده می کند. آنجور دقیق و براق که مادر یارو می آمده خانه و لبخند می زده  به پسرش که وروجک!
فامیلم می آمد و برایم حرفهای دخترهای ده سال بزرگتر را می گفت و من هی رویا می بافتم از عشق پنجره های روبرو. همان روزگاری از من بود که عشق، شکل خیلی مشخصی نداشت هر چه بود اما بسیار زیبا و معصومانه بود و از پس زمینه اش صدای ویتنی هوستون می آمد.
بعدترها، من بزرگتر می شدم و عشق شبیه شعرهای مصدق بود و همزمان آ فهمیده بود  پسر و خانواده اش رفته اند خواستگاری یک دختر دیگری چون در نظر خانواده سنتی به هر حال بکارت مسئله مهمی بود می دانی؟ فامیلم از من می پرسید منتظر تایید و بله آ خانم که دستشویی و حمام طرف را می شسته، "دیگر اجر و قربی نداشته که مادر پسر بخواهدش و بپذیردش، به پسره گفته ببین این دختر زیر کیا که نبوده.هر چند این آشغال (پسره را می گفت)  همون بهتر که با همون ننه اش عروسی کنه" فامیلم این را می گفت و با غیظ میوه ها را قاچ می کرد. و بعدش هم که روتین و کلیشه. که در همان پنجره روبرویی پسر نشسته بود پای سفره عقد و آ از روز قبلش رفته بود خانه یک فامیلی و یک هفته بعدش به حالی در را روی خودش بسته بود که شبانه قفل را شکسته بودند و او کف زمین و یک راست برده بودندش بیمارستان نمی دانم چی. آ بعدترها که دوباره روی پا ماند و لبخند زد؛ با مردی آشنا شد که موهایش را برایش می بافت و به عاشقانه آرام معتقد بود.
یک سال و خرده ای بعد، شنیدم که بهبود واقعی زخمهای آ  مانده بوده برای بعدتر. بعدتر که پسر خانه روبرویی دوباره پیداش شد و از آ با گریه خواست که ببخشدش. ضعفش را در برابر سنت و خانواده ببخشد و باور کند که عشق اول و آخر است و بیاید با هم فرار کنند چون در هر حال خوشبخت نیست و بدون او نمی شود هم . حمله هیستریک آ و به زعم من، پس دادن همه سم و زهری که در خونش مانده بود از خشم و تحقیر همانجاها بود وقت گفتن کثافت  کثافت  کثافت رذل  رو به گوشی تلفن. وقتی که آ  با همه حنجره اش  داد زده بود: چند سال رو تلف تو کردم.مهم نیست. چند ماه پای لرزش نشستم. مهم نیست. الان اما حق نداری حتی یک لحظه دیگه از زندگی من رو تلف کنی. گوشی را که کوبیده بود زمین و خلاص. باقی زندگی. بعدها آ گفته بود آن شب و فریادهاش، رحم مادری بوده که آ را دوباره زایانده.از آن لحظه مثل یک "آدم تازه" زندگی را از پی گرفته.
شاید دوست داشته باشید بدانید که آ الان دو فرزند برومند دارد و موهای کوتاهی که دیگر لابد مردش آنها را نمی بافد اما در عکسها که دستکم همچنان هم را در آغوش می فشارند به گرمی. حالش خوب خوب است.


12/11/2014

Sanctuary

 Sanctuary is a small safe place, in a troubling world. A shelter in a cave which gives you the feeling of being safe

یک جایی مثل یک محراب امن و مخفی در دل یک معبد مثلا 

12/10/2014

mit Zucker, Zimmt und Leibe

هر سفری دلم را و مردمک چشمم را بزرگتر میکند. دیدار آدمهای جدید با دنیاهایی دیگر، کاری میکند کارستان. هر بار به ساده ترین ولی بهترین شکل ممکن قیاسی را میگذارد روی میزم که بسنجم تا کجا و کجاها  سدهای عظیم و مصایب  فرساینده و اسباب خوشبختی یک زندگی شخصی، کوچک و کم اهمیت و از فرط  این دو خنده دار است 
زیر افلاک نمای ناسا نشسته بودم و قلبم مثل گنجشک میزد از تصور عمق جهان که نه، از آنچه از ''جهان ها''  دیدم . از تصور آنچه ما جهان میگوییمش و تنها و تنها نقطه ای است درجائی در یک گوشه دورو دنج که جهان بسی تکه تکه تر وعظیم ترو ژرف تر از توان محاسبه بشر بوده تا امروزی که فقط  دانسته اند ذرات تشکیل دهنده اتم، نه آنی هستند که ما می دانستیم بلکه خود از ماده دیگری زاده شده اند به غایت سنگین، به غایت سیاه، به غایت چسبناک و چنان غایتی و کیفیتی اما که نورِاول هم ازهمانها زاییده شده.
زیر افلاک نمای غولپیکر نشسته بودم و به چشم خود می دیدم که آنچه خیال می بافتیم از ستاره ها، داستانها و افسانه ها ازصور افلاک همه و همه تنها بازمانده لاشه های دو بیلیون ساله ای است به جا مانده از انفجاری عظیم... همانجا فکر کردم که وای ... چقدر چقدر چقدرمی شود به ما خندید... به مناسبات خاله زنکی و عمومردکی روزمره مان که مرکز جهانمانند و گاهی جدی ترین دغدغه روزها و شبهای یک آدم...، چقدر می شود به جهان ما خندید.
از شهری به شهری، از پاییزی به زمستانی و دوباره به پاییزی رفتم. از بالای برج آب و امپایر و راک، هر بار فکر کردم سر من هم آسمانهایی را می خراشد نه که حتما از همین بالا، که حتا از روی زمین. که آنچه تا چند وقت قبل می گفتم آسمان، دیگر صرف آن گسترده آبی یا خاکستری یا نیلی تیره بالای سرم نیست. چه بی کنارگی و بی کرانگی اش چنان است که همان بهتر من به ریزترین ذره های اتم فکر کنم و جهانم  از همانجا آغاز شود و پایانی نداشته باشد حتا وقتی که دیگر نباشم 
امسال سه  بار، دقیقا سه بار شمعهای رنگی را روی کیک های رنگی فوت کردم. هر بار متفاوت به فراخور فرهنگ و مکان شکل ارتباط و دوستی ام .
یک بار با طعم نارگیل و لیمو در قاره ای دیگر در بین جمعی بسیار نو ولی چنان گرم و رقصان و خندان که انگار رفیق ده ساله ایم آنجور که مرا در آغوش های تازه اشان میفشردند, 
بار دیگر با طعم شکلات  در جمع دو نفره با کسی که چندان اهل اطاله  کلام نیست و شب قبلش مختصر نوشته بود : زندگی بی تو قابل تصور نیست.
بار آخر همین دیشب با طعم گردو و دارچین در جمع دوستان چند ساله که از فارسی فقط '' جان'' اش را بلدند و دیگر پشت هر اسم بی ربط و باربطی میچسبانندش.
  آدمهای این پائیزبه زمستان رسیده در جهان من، چنان مهربانند که  تلخی این یاد ازکامم می رود که خانه ام هنوزدرجائی و نزد کسانی است که دورند. جائی که دیگر پدر و مادرم شب تولدم در اتاقم را نمی زنند تا دوتائی برایم ترانه آشنای تولدت مبارک بخوانند.