6/20/2016

آتن

از ساحل دور میشدم و زمین و زمان فیروزه ای بود. حالم انگار بچه ماهی چند ساعته ای که تازه ساختار دمش کامل شده و دریافته قدرت رها بودن  و رفتن چیست. یاد خزر دست از سرم برنميداشت. یاد خزر و خرده خاطراتش. آدمهایش. من و گذشته ام در کنارشان. یادها. پراکنده و زیاد. ناگهان زیر قفسه سینه ام، چند ماهی کوچک رنگی دیدم. حتی نفهمیده بودم از کی داریم با هم شنا میکنیم. دیدارشان زیر آسمان بی لک، آن جور که با پولکهاي براق و چشمهای شفاف و در کنار من از ساحل دور میشدیم و جز آفتاب و آب چیزی نبود، جهان را گویی به قدر حباب آرام و امني  به دورم کشید و کوچک کرد. با همه اجزايش در آشتی بودم و فردوس برآمده از آسوده دمان محاطم بود. گیرم برای چند لحظه، اما خالص و درست و کامل.

6/13/2016

بدون چتر...

مدتی است اسباب کشی کرده ام و جاگیر شده ام. این خانه موقتی است ولی دستکم الان یک گوشه دارم برای خودم و دیگر غریبگی نمی کنم. باهاش در صلحم و برای گوشه هایش گل میخرم و هر جا غباری ببینم، می روبم. گاهی در را باز می کنم و ته مانده بوی عطر خودم توی هواست. گاهی بوی وانیل. گاهی عطر پیازداغ و زردچوبه. چمدانم جلوی چشمم نیست. کوله پشتی هایم را جا داده ام و دیگر منتظر کنار در ننشسته اند. زندگی آخر هفته ای و وصل کردن قطارهای بدقول را در صبح های سرد و غروبهای دلگیر، پشت سر گذاشته ام.
دیروز مهمان داشتم. شاهد روزهای تلخ و روزهای شیرینم بوده و تاریخچه داریم با هم. شب آمده بود عکس کودکیهایم و عکس مادر و پدرم را توی اتاق خوابم ببیند. صدای فوتبال و عربده پسرها می آمد. یواش جوری که فقط خودمان دونفر بشنویم پرسید: همه چی خوب است؟ مکث نکردم...الان که دوباره بهش فکر کردم که بنویسمش؛ دیدم بدون فکرکردن پاسخ داده بودم : آره. همه چی خوب است و دارد پیش می رود و من بالاخره رسیده ام به خشکی.
برایش گفتم من همه این سالها منتظر عادتهای یک زندگی عادی بودم. زندگی عادی همین شماها که امشب سفر کردید با هم و آمدید اینجا. همین زندگی معمولی آدمهای معمولی. که بروم فروشگاه و از همراهم بپرسم سوفله گل کلم برای شام خوب است؟ او یک طرف ساک دستی را بگیرد. روکش صندلی انتخاب کنم، نزدیک باشد نظرش را بپرسم. لیست مهمانهای آخر هفته را چک کنیم. شمع معطر بخرم برایم در باب سرطانزایی رنگهای صنعتی برود روی منبر، محل نکنم. اینقدر حساب ساعتهای قطار و هواپیما نداشته باشم. اگر کارکنانش بروند اعتصاب، اعصاب و برنامه ها و زندگی من به هم نریزد. سریال مشترک داشته باشم با کسی برای دیدن. لباس جدید بپوشم جولان بدهم، باشد و بگوید مبارک است. هر حرف و بحث و خنده و داد و اخم وآشتی ولی از نزدیک. جلوی چشم. مقابل چهره آدم. همین چیزهای ساده. همین چیزهای روزمره...چقدر گاهی معمول و روزمره کسی، خیال و آرزوی کسی دیگر است. اصلا دنیا به جز بخش ستارگان و درختها و فیلها و سنجابهایش؛ به جز آنچه طبیعی اتفاق افتاده و می افتد؛ بخاطر تعاملات آدمها خیلی خیلی جای عجیب و تعریف ناشدنی است. جوری است که گاهی فتح اورست و قدم زدن روی مریخ می شود هدف. گاهی کنار رودخانه دویدن و با فراغ بال به آکاردئون زن دورگرد گوش سپردن، می رود در دسته آرزوها.
من شش سال برای رسیدن به مکانی مشترک صبر کردم. شش سال شکیبایی و همزمان یکجا نایستادن و جلو رفتن و زندگی را متوقف نکردن و حتی لذت های کوچک و بزرگ ساختن اما صبر را از یاد نبردن، به اسم آسان است. سختم شد گاهی.خیلی سخت...
دوست؛ با آن پوست آفتاب سوخته از بعدازظهرهای بارسلون و لبخندهای پهن مدیترانه ایش، درست وسط اتاق؛ ناگهان جلویم تعظیم کرد! من با دهان باز نگاهش می کردم و نمی فهمیدم. گفت: من توی زندگی خودم کسی را نمی شناسم که اینجوری سر قول و حرفش بماند. یعنی من ندیده ام تا حالا. الان در دید من چیزی انجام شده که چگونگی اش در تصورم نمی گنجد. برای چنین چیزی، من به تو تعظیم می کنم... جدی جدی دوباره جلویم خم شد. در آغوشش گرفتم. با هم رفتیم بیرون توی صداهای فوتبال.

"من بسیار گریسته ام
 هنگام كه آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 كه از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما اكنون مراد من است
 كه از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شكوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم"

احمدرضا احمدی

5/20/2016

when the damage's done, then the new day's begun...

 به قول آقای تراویس؛ یک شب حتی می تواند کل زندگیت را دگرگون کند، بهتر کند یا بدتر. فردا صبحش که زنده ماندی، دیگر یاد گرفته ای که به بی رجعتی. یاد گرفته ای که بازنگردی به آنچه که روزی داشتی. یاد گرفته ای که مواظب آنچه ماند و می ماند باشی. و این؟ بله بد است. چون بهای گزافی دارد و رسم سختی است. بها را دادی و رسم را آموختی. به همین سادگی؟ نه اصلا ساده نبود.



One night can change everything in your life
One night can make everything alright
One night can turn all your colors to white
One night - it's easier said than done
Turning and turning but never returning
To what you once had
Learning to care for the ones you hold dear
But it's too...it's too bad

5/10/2016

از جاده سراوان تا اتوبان آ هشت

من از سالهای نوجوانی به بعد با پدرم اختلاف فکر و منش جدی داشتم. در موارد خیلی معدودی با هم موافق بودیم. در موارد معدودتری نشستیم روبروی هم و منطقی حرف زدیم. در موارد خیلی متعددی با هم یکی به دو کردیم. قهر کردیم. دوباره آشتی کردیم و باز از نو. آنجور که بودیم و رفتار کردیم نسبت به هم، دلایل متعددی دارد.

با این وجود، در اینکه مرا پیوسته خیلی خیلی خیلی دوست می داشت هرگز شک نکردم. حتی وقتی صدایمان بلند می شد و من مطمئن بودم که دیگر با او حرف نخواهم زد.
اگر قرار باشد فقط و فقط یک نشانی بدهم از اطمینان اینکه مرا چقدر دوست داشته؛ از آن غروب پاییز می گویم که با گلو و گوش دردناک شال پشمی پیچید دور خودش و من و دوستم را طبق قرار قبلی برای عکاسی برد جنگلهای سراوان. وسطهای جاده، راه گلویش گرفته بود و جوری سرفه های جانخراش می کرد که هنوز بعد سالها یادم مانده. می ترسیدیم توی جاده چپ کند. گوش و گونه اش سرخ سرخ، سرفه می کرد پیوسته و توی جاده پاییز زده می رفتیم. آن روز ما عکاسی کردیم و او لابد خیلی درد داشت در استخوانهای ذات الریه کرده اش. همان روزی که نشانی من شد برای سنجیدن "بدون شرط". همان روزی که عکسهایش را چاپ کردم و همه برگها و شاخه هایش را نگه داشتم.
آن سالهای شلوار پاچه گشاد و زبانه کتانی فضایی و تخلیه یک کاسه ژل بر سر، یک نوشته ای از قهرمان محبوبم مایکل جکسون (ببخشید دیگر) میخواندم که از ازدواجش با لیزاماری پریسلی نوشته بود. زبان انگلیسی ام در حد اکابر بود. مقاله را دادم مادرم ترجمه کند. خط اولش اینجور بود: "دختران جوان معمولا همسرانی شبیه پدرانشان انتخاب می کنند". بعد دیگر رفته بود شرح عروسی و ماه عسل بوداپست و خانه های کنار دریا را داده بود که آن موقع البته دانستنشان برای من از هر اطلاعاتی در جهان، حیاتی تر بود. من اما مطمئن بودم خط اول مقاله اشتباه است چون صد در صد می دانستم با مردی شبیه پدرم  هرگز هرگز هرگز ازدواج نمی کنم (آن موقع همه راهها برایم به ازدواج ختم می شد. چهارده ساله بودم. خام. تازه.)

هفته گذشته، توی جاده سرسبز و پرشکوفه ماه می، به آن غروب پاییز سراوان، آن شال پشمی سیاه و گوشهای سرخ، پرتقالی که برایش پوست کنده بودم لابد برای التیام گلوی دردناک، به آن مقاله که مادرم میخواند و ترجمه می کرد و چشمهای کنجکاو خودم، به آن روزها خیلی فکر کردم. توی جاده می آمدیم و لباسها و کفشها و ادویه و تابه و کتابها همه پشت ماشین بار زده؛ همسفرم با تب و گلوی گرفته از آنفلوآنزا آمده بود تا بار مرا ببریم و اسبابم را بکشیم.
فکر کردم من شاید از خیلی سالها آگاهانه مطمئن بودم که چه جور طرز فکر یا رفتار یا روند تصمیم گیریها را در زندگیم و برای کسی که همراهی ام کند نمیخواهم، اما همچنان ناآگاهانه دنبال "بی شرطی" دوست داشته شدنم بودم چون دیده بودم که چه شکلی است.
خط اول آن مقاله از مجله رنگی و "خارجی" زرد و خز آن سالها، همانقدر که اشتباه بود، همانقدر هم درست بود. دستم به چهارده سالگی خودم نمی رسد هرچند که برای خودم توضیح بدهم چرا و چگونه.

4/26/2016

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد... مرا به گریه ''بیار *

یک چند سالی هست که مواجهه با کینه توزی آدمها، قضاوت های غریبشان، اینکه پیگیر و مصمم در معرضت قرار بدهند که باشی آنجا تا برنجانندت ... مرا کمی خشمگین و سپس رها میکند.این بیخیالی از بندی که کسی مرا در آن خواسته، شاید از فرط سالهایی است که گذشت به خیال ورزیهای بیمارگونه ام و بند نبودن دستم  به جایی که سودی برای کسی در پی داشته باشد. چند سال است که وقتی مرا در این موقعیت قرار می دهند، اول کمی گارد می گیرم. کمی خشمگین میشوم. فحش میدهم توی دلم. بعد هم یکهو میگذرم و یادم می رود. خیلی عجیب و همزمان خوب است برایم.
از آن سو در همین چند ساله، محبت آدمهایی که کم شناختم یا خیلی آغشته شدم بهشان، نه که چیزهای خیلی عجیب...همین کارهای کوچک
 از سر دوستی هایی که دلیل و بهانه و تاریخ خاصی ندارد، هر دستی که به کمک دراز شد و باری برداشت  از روی شانه ام، اصلا یکی که شبی بی کار شد و خطی به محبت نوشت که یادی کند از وقت خوبی که زمانی تقدیمش کرده ام...اینها...اینها قلبم را جوری به رقت می آورد که میبینم چه عجیب بغض کرده ام باز. بغض خوب! حتا نمیدانم چه جوری توصیفش کنم چون بغض حتما چیز خوبی نیست اما این خوب است. خیلی انسانی و لطیف  و آرام است...
امروز مثلا. که هم ابر و آفتاب بود و برف بود! جدی برف بود. بعد من در دو جا کارم گره خورده بود. نمی دانستم چه کنم. توی این هوای عجیب دیوانه،  مانده بودم روی سنگفرش ها با چتر توی دستم حیران. کار گره خورده در هوای بد و خراب انگار گره خورده تر است... کمی دیرتر، نشسته بودم پشت در اتاق کارمند مسوول منتظر وقت ملاقات. خیلی زود رسیده بودم. با خودم فکر کردم شعور حکم میکند وقتی نوشته ساعت ملاقات از فلان تا بسار، حتا اینکه بدانم مسوولش آنجا نشسته و کسی نیست اما منتظر باشم ها؟ منتظر ماندم. طرف برای کاری آمد بیرون و مرا دید آنجا توی راهروی نیمه تاریک نشسته ام. گفت یک ساعت مانده تا وقت شروع کارم! گفتم بله. منتظرم همینجا. رفت. پنج دقیقه دیگر دوباره  آمد. گفت جریان پرونده شما یادم هست. اگر منتظری که یک ساعت دیگر بپرسی ببینی پیش رفته یا نه، نگران نباش. درستش کردیم. آمدم بگویم معطل نمانی پشت این در...
بعدتر، توی دفترم نشسته بودم. دیدم چاره ای نیست. نامه نوشتم و برای کار دیگرم از کسی کمک خواستم. پرسیدم آیا وقت پیدا می کند اصلا پی کار مرا بگیرد؟ چنین کاری برایم انجام میدهد؟ دقیقه ای نگذشت. نوشت حتما! نوشتم ممنونم برای چنین کمک بزرگی. نوشت : اصلا چیزی نیست که حتا برای یک لحظه فکر کنم تشکری لازم است.
اینجا بود که دیگر چشمم خیس شد و برف بند آمد. چند دقیقه بعدش بود که آفتاب از پشت ابرک سمج ریخته بود روی سرم.

* ژاله اصفهانی را همه سالهای نوجوانی ام  دوستش می داشتم. مدتها چون او فکر می کردم'' سرشت سنگی  من  آشنای اندوه'' باید باشد. ولی نه.اشتباه می کردم.
 

4/24/2016

*Catch the bus by half past three, Otherwise you'll find you're walking home, The forecast is for rain.

یک رفیق مرغوبی دارم از لحاظ طنازی. هر جا که مهارت خاصی نیاز است، یک کار پیچیده اداری در پیش روست، یک  قرارداد بالقوه خطرناکی جلویش است که برایش تصمیم بگیرد، ماموریت راه دور در پیش رو باشد، حتی در موارد معدود خاص که لازم باشد و خط چشم بخواهد بکشد ( اغلب دخترهای اروپایی که دیده ام، به کشیدن خط چشم دقیق و "آن پوینت" به عنوان پروژه نگاه می کنند)، ... خلاصه در چنین موقعیتهایی می گوید: " جهنم. من یک رساله کامل دکترا را باید بنویسم. کسی که در دپارتمان ژنتیک دکتر فلان، پروژه ای تمام کند و جوری زنده بماند که هنوز یک رساله را بتواند بنویسد، از پس فلان کار هم برمی آید".

ما زیاد می خندیم سر این جور حرفهایی که می زند ولی برای من هم راستش همین است. می بینم یک جاهایی را طاقت آورده ام و از آتش یک ماجراهایی زنده بیرون آمده ام؛ که باقی هر چه هست دیگر مرا آنجور نمی تواند که بفرساید. از گزش هجرانیها بگیر تا صعبی کندنها و سفرها و از نو آغازیدن ها... از پوست کندن ها...  وقتی آنها را توانسته ام، باقی را باید که بتوانم. یعنی دارم می توانم! بدون آنکه دیگر بدانم و آگاه باشم که چطور.

*
...
And I know, it won't be easy now
But I'll manage somehow
...

Menswear - I'll manage somehow



4/16/2016

از چهره آبی

وقتی آنقدر هیاهو بوده آنجا و هیاهو بوده اینجا و من هی می دوم و هی وقت کم می آورم و همزمان سعی می کنم دلخور نشوم اگر دویدنها و خستگیهای آنجا جوری بوده که اتفاق مهمی را از یادش برده، وظیفه ای را از قلم انداخته، انتظاری را جواب نداده...
وقتی اختلاف ساعت رسیده به نه و ده و همچنان پیشنهاد می کند کارهای عقب مانده را لیست کنم و با ایمیل بفرستم که برایم انجام دهد...
وقتی از زمانی که از یک سو شب است و از سوی دیگر صبح زود است و جوری چفتش می کند که صبح، "صبحت بخیر" و شب، "تا دیروقت بیدار نمان" را سر وقت خوانده باشم حتما...
وقتی از خستگی نا ندارم ولی پیغامشان می دهم که چرا کسی آنلاین نیست؟ بعد از ناهار دیروزم تا قرار صبحانه فرداشان و کی رفت و کی آمد و فلان کتاب و فلان فیلم حرف می زنیم...
فکر می کنم گرچه عشق تعاریف مختلف و زبانهای مختلف و اشکال مختلف دارد.. با همه بی شکلی و سیالی اش، دارای چه شکل و نشان مشخصی است.

4/01/2016

... and a lamp in the house*

گفت: '' آدم بهتراست دوهوایی نشود. هر چند دور اما به حال خودش باشد و نبیند و لمس نکند برایش بهتر است. اینجوری صرفا دلتنگ می شود گاهی.اما سالیان ندیدنها و نبودنها را بشکند و ببیند و باز بخواهد که ترک کند، دیگر هم دلتنگ است، هم بی قرار است، هم حال بودن و رفتن و ماندنش قاطی می شود. حالش بد میشود که دو هوایی شدن خیلی بد است. خیلی بد...''

نان برنجی حاج خلیفه و قیسی های تواضع را، چنان گرانقدرترین ماده این جهان میچینم کنار بشقابم. روزی سه عدد. به اندازه روزی سه عدد، خانه را زیر زبانم نگه می دارم. تا کی بشود و این هوای تازه از سرم بیفتد.

*Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe
V. S. Naipaul
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe. V. S. Naipaul
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe. V. S. Naipaul
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe.
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html

3/29/2016

داونلود آهنگ زیبا و بسیار احساسی!

یک فامیل خیلی آقای دکتری داشتم (هست هنوز اما سالهاست به هم مربوط نیستیم دیگر) که سالها پیش از همسر و فرزندان فعلی اش؛ در یک مجلسی به یک خانم خیلی دکتری دل باخته بود. همان حوالی هم برای بار اول قرار شام گذاشته بودند و شما چه رنگی را برای چه اتوموبیلی می پسندی و خصوصیات همسر مورد علاقه شما چه می باشد و از این حرفها (بیست سال پیش، قرار شام معمولا همینها را شامل می شد و رختخواب را پوشش نمی داد هنوز). این فامیل ما در پاسخ خواننده مورد علاقه گفته بود: لیلا فروهر که با پغغغ خنده دختر مواجه شده بود. علت پغغغ را جویا شد و جواب شنیده بود: وااای خب خیلی مبتذله! شام سمت خوبی نرفته بود بعدش. آخرسر هم دلشکسته آمده بود خانه مایی که من در آن بچه مدرسه ای بودم و مادرم هنوز نقش عروس جوان و درک کننده حال جوانترهای خانواده را داشت و طبق معمول نشسته بود پای درد دل این. آقای دکتر تعریف کرده بود که چقدر این تمسخر دختر بهش برخورده مخصوصا که خود طرف که اینهمه ادعای متفاوت بودنش می شده در جواب خواننده غیرمبتذل، معین را برگزیده. پرسیده بود واقعا لیلا فروهر چه کم از رضا معین اصفهانی دارد که یکی دست رد به سینه دلدار بزند که تو مبتذلی و من فرهیخته ام چون تو "ای دل تو خریداری نداری" گوش می دهی و من "ای غم عشق تو چاره من" گوش می دهم!
سالها گذشت وهر کدام به راه خودشان رفتند و من خبر چندانی از هیچکدام ندارم

امروز که یک اسکرول کردم و دیدم از چهار روز پیش که به دلایلی مجبور شدم روی گوشی ام تلگرام نصب کنم، در همین چهار روز چه حجم عظیمی از چرندیات برایم ارسال شده. از مسابقه بهترین هفت سین دنیا! تا عکس دختربچه آرایش کرده که پسربچه ای دارد می بوسدش و شعار مرگ بر هر چه مذهب زیرش بولد شده! از آهنگهای سامی بیگی روی رقص عربی تا رقص ایرانی دختری در لباس خواب صورتی که ضمن رقص انگار دعوت به سکس می کند البته کمی ملایم تر از یک داکیومنت هاردکور. در این چهار روزه در گوشی ساکت من از شعرهای عاشقانه آبکی و ناله از انواع معشوقهای بی وفا هست تا شعرهای حافظ و سعدی که دستمالی و چرک شده پای عکس اسب و گل و چمدان و دختر و پسر تکیه بر درخت نوشته شده اند.
یک مقایسه که می کنم از بیست سال پیش تا الان، می بینم به نسبت امروز راستش لیلافروهر جای خیلی خیلی خوبی ایستاده بود و با این حساب کاست های معین تقریبا موسیقی معناگرا بوده و من بیخبر. باورم نمی شود این افراد جوان و میانسال و مسن پخش شده در چند خانواده ایرانی که به عنوان نمونه آماری روبروی من هستند، این حجم از مزخرفات را بخوانند چه برسد که دوباره دست به دست بچرخانند و دستش ده بازی کنند.
من خیلی خوشحالم برای خودم که بچگی خوبی داشتم. یعنی من شاهد سرنگرفتن یک رابطه هایی بودم که از تلاقی مبتذل و مبتذل تر به بن بست رسیده بود. این واقعا شانس بزرگی است. من همچنان شانسش را داشتم که حافظ را بدون عکس دخترهای چمدان به دست بخوانم و سالهای نوجوانی ام را فروغی و فرهاد بشنوم بدون اینکه کسی زیر لینک آهنگ نوشته باشد: همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی وای از اون روزی که  بلاه بلاه بلاه...
  حجم تولیدات مهوع باورنکردنی است. واقعا و جداَ باور نکردنی...

3/16/2016

*با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ...

''وانگه چو باد صبح
 در عطر پونه های بهاری شنا کنیم''  دامن بهار هنوز توی شهر ما پهن نشده اما من  بوی گریبانش را در هوا نفس می کشم و دلم توی بازار رشت است و گل فروشی آقای نصیری.  شاخ بیدمشک میخریدیم و سنبل و نرگس. هفت سین معطر شمالی ما هیچ کم نداشت هرگز. یادم داده که هر جا رفتم و هر شهری و در هر هوایی و بین هر قومی، نوروزم را با خودم ببرم.

''
یک صبح خنده رو
  وقتی که با بهار گل افشان فرارسی
  در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا''
آنقدر این سالها با آدمهای مختلف از هر نژاد و رنگ نوروزم را به پا کردم که حوالی این روزها نامه های مختلف از هر جای جهان میگیرم. نزدیک ترها می پرسند امسال جشن کجاست و چه ساعتی است. دورترها یاد خاطرات یک شب و عصر و ظهری را مینویسند که تحویل سال بوده و ما بودیم و بهمان خوش گذشته. همین کافی است. من از خانه دور بودم اما خانه در من و بهاری گرم و خوش در خانه ام بوده تا بوده.
'' برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
  تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
 بر شاخه ی لبان تو، مرغان بوسه ها'' 
قرار گذاشتیم جمع شویم در شهری سوم. من از اینجا. آنها از آنجا. هم را جایی این بین ببینیم. قلبم گنجشک شاد شلوغی است که آرام  ندارد. من مرعوب این بی نیازی فصل هام به حضور آدمها. ما چه باشیم و چه نه،
چه بخواهیم و چه نه فصل نو میشود و روز چهره عوض می کند. بی نیاز به ما و به بهانه ها و دلخوشی های کوچک و بزرگمان. همچنان بازار رشت پر از ماهی و ریحان و زیتون خواهد بود و همواره خزر زنده است و چه آقای نصیری زیباترین دسته گلها را در پیاده رو بچیند و چه نه، بیدمشک و نرگس هوش از سر میبرد. من چه منتظر باشم و چه نه، بهار همواره **''چون عشق، بیخبر از راه و چنان مسافری که به ناگاه '' می رسد و راستش اما من همراهش
روز میشمرم به سر آمدن این زمستان دیرپا. هر چند که آخرهای پاییز فرا آمدن همین زمستان کج خلق را هم به فال نیک گرفته بودم و باز و همواره چنین خواهم کرد تا روزی که هستم و قرار است که رفت و آمد فصلها را ببینم.
 شعرها از 
* نادر نادر پور
** حسین منزوی
 

3/07/2016

.. از خلق استغنا خوش است

ساعت هشت و نیم صبح بود که فدریکا به چندنفرمان نوشت :
''هر کی من رو بشناسه می دونه که آلمانی نیستم و آلمانی حرف نمیزنم اما صد در صد میفهممش و خوب هم میتونم از روش بخونم. بعد ازچهارسال همکارهام لابد من رو اصلا نمیشناسند که جلوی من دارند به آلمانی با هم قرار صبحانه گروهی رو میگذارند و حتا به دو نفر که مرخصی هستند زنگ زدند. الان هم همه دارند میرن برای صبحانه بدون اینکه من دعوت باشم. من حتا فهمیدم که میخوان کجا برن و چه پن کیکی سفارش بدند. میبینید؟ من همه چیو فهمیدم...همه چیو ...اما دعوت نشدم''.

فکر کردم لابد برای یک آدم سی و سه ساله، ایمونولوژیست حاذق، پای تز، صاحب مقاله در ژورنال cell، زندگی کرده و گشته در پنج قاره، باید اتفاق خیلی دردناکی باشد این کنارگذاشته شدن حتا اگر در حد یک صبحانه احمقانه روز دوشنبه. جوری که هشت صبح به رفقایش پیغام بدهد تا ما برایش بوس و بغل بفرستیم و هر کدام بگوییم که خاک بر سر آن گروه آدم نفهم.
بعد یاد این افتادم که من درست همانجا ایستاده بودم روزی. اوایل ورودم بود به دپارتمان جدید. رفته بودم قهوه بریزم. راهرو به طرزعجیبی خلوت بود. دیدم در آشپزخانه بسته است و کل یک گروه سی نفره دور میز نشسته بودند! صبحانه تولد یکی بود با انواع غذاها و شامپاین توی یخ و غیره. خب من شوکه شدم. حس تلخی بود. چند ساعت بعد فهمیده بودم که تولد یکی از تکنیسین های سابق بوده و تنها من بودم که نامه دعوت نداشتم .
طرف یک دختری بود هم سن و سال من.گویا تا مدتی بعد از اتمام قراردادش با این گروه و شروع همکاری اش با گروه دیگری، باز هر روز برای ناهار و قهوه و استراحت میآمده به این دپارتمان چون دوستانش همه اینجا بودند و خب میز کارش توی آفیسی بوده که من اشغالش کرده بودم بعدها و او مکان محبوبش را به خاطر حضور من از دست داده بود بدون اینکه من بدانم. اینجور که فهمیدم قبل آمدن من بهش گفته بودند که دانشجوی جدید  دکترا داریم و تو که کارت اینجا تمام شده لطفا کامپیوتر و میز و کمدهایت را تحویل بده و ویزیت فقط در ساعت بعد از کار. حدس میزنم بهش برخورده بود چون روز رسیدنم در هر کشویی را باز کردم چنان منظره ای بود که خود همکارها آمدند خودجوش و دو ساعتی حجمی از آشغالهای تلنبار شده تو کشوی میزهای موروثی را بیرون میبردیم و اسپری ضد عفونی میزدم به جای گلی کفش های در لاکرروم و غیره. در هر حال من از دشمنی دوانده شده در این آدم بیخبر بودم و جواب نگرفتن سلامهایم را به حساب خجالتی یا غیراجتماعی بودن او میگذاشتم. تا آن روز صبح شده بود چند ماه از آغاز کارم و من همچنان گشادترین لبخندهایم را به اطرافیان میزدم و از ته دل آرزو میکردم زبان سوم را جوری بیاموزم که سختشان نشود با من انگلیسی حرف بزنند و فاصله نگیرند از من. هر کسی کاری داشت من داوطلب کمک بودم. هر جا حس میکردم به عنوان تازه وارد حقم نیست که زیاده طلبی کنم، ساکت کنار میرفتم حتا اگر میدانستم حق با من است. میخواستم بهترین شروع را داشته باشم و دل همه را به دست بیاورم پس از آن ور بام افتاده بودم نافرم! تا آن روز صبح. من ایستاده پشت  در و آنها آن طرف نشسته به شادخواری. آنجا بود که فهمیدم من نه با یک آدم خجالتی، که با یک آدم  تقریبا عوضی طرفم که اتفاقا به خاطر سابقه آشنایی با یک گروه میخواهد و میتواند مرا به آن طرف در براند. شبانه به همه ایمیل بدهد که فردا صبح میآید و تولدش را
آنجا جشن میگیرد و همه دعوتند به جز دختر تازه وارد. و هیچ کسی هم هیچ اعتراض و پیشنهادی ندارد به این اتفاق.
آن روز که گذشت و خب  بد گذشت. اما بعدش جوری دندان طمع از تلاش برای ''ایجاد دوستی'' کشیدم که تا امروز به خودم میگویم دستت درد نکند!  از فردایش روش جدیدی را شروع کردم. هر کسی تا آن روز برخورد آدمیزاد داشت از سر صبح که خب بالطبع سلام و علیک. اگر نداشت، انگار که دیواری است و من رهگذر. دیگر نه خودم را جمع کردم انگارجای زیادی نباید اشغال کنم، نه پطرس شدم و دم به دم پیشنهاد کمک به هر آدم پست و بلندی دادم جوری که انگار وظیفه من است کارهای ناتمام ملت را تمام کنم که مرا دوست داشته باشند و بگویند به به چه نیروی خوبی آمده همکار ما شده. تا مدتی اگر میدیدم یک گروهی از اینها دارند میآیند، منظره آن صبح و آن در و خودم میآمد جلی چشمم و ناگهان از جا بلند میشدم و میرفتم. اگر صدایم  میکردند که خب جواب میدادم در غیر این صورت اما فقط سکوت. جوری ساکت کارهای روزمره را میکردم که فکر میکردم صدایم یادم رفته. رویه ام را با بقیه دانشجوهای گروه هم تغییر دادم. برخلاف گذشته به جای آنکه هر اتفاقی پیش میامد و آنها صدا بلند میکردند من دست و پا چلفتی وار از ندانستنم عذرخواهی میکردم، اگر کسی داد میزد چنان بلندتر داد میزدم و میگفتم آرام باشد که جز یک جفت چشم گرد و سکوت چیزی مقابلم نبود. آن روزها همه همشهری و همزبان بودند و من تنها خارجی بینشان. روزی رسید که به حد خوبی زبان یاد گرفت بودم اما چون سکوت بود بینمان کسی نمیدانست هنوز. پس همچنان با امنیت خاطر جلوی من از همه جا و همه چیز حرف میزدند. یک بارش هم در مورد خودم بود. اینجا بود که من صبر کردم. حرفشان که تمام شد برگشتم و جواب کوتاهی دادم و از رصد کردن صورتهای مات و رنگ پریده نهایت لذت را بردم. **
 سه سالی از آن ماجرا میگذرد. آدمهای زیادی از آن گروه رفته اند و چندین نفر باقی مانده اند  همراه کلی آدم جدید. اگر جشنی هست مثل آدم در اتاق هم را میزنیم و هم را دعوت می کنیم. بارها شده که کاری داشتم و مانده بودم توی اتاقم  تا تمامش کنم که دوباره طرف آمده و صدایم کرده که بروم به جمعشان ملحق شوم. اگر تذکر و گلایه ای هست به جای فریاد زدن ایمیل میزنیم. اگر تکرار شد ایمیل را دوباره فوروارد میکنیم و و یک مقام بالاتر را هم سی سی میگذاریم و تقاضای جلسه ( این روش ابتکاری خودم بود. به کل گروه نامه داده بودم و گفته بودم داد زدن سر جالیز را میفهمم. فاصله زیاد است و صدا به صدا نمیرسد. داد زدن در لابراتوار را متاسفانه خیر. کسی که در این رده از سن و تحصیل و شغل مودب و آرام نباشد، دیگر انتظار بازخورد صبورانه نداشته باشد). گاهی با هم قهوه می نوشیم و گاهی کسی کیک و شکلات می ورد روی میز میگذارد برای همه. همچنان معاشرتهای من متمرکز با دوستان بیرون از محل کار است و بنابراین اگر روزی ببینم همه دور هم بودند و من دعوت نبودم به هیچ جایم نیست هر چند که دیگر چنان چیزی پیش نیامد. 
من اگر روزی قرار باشد تنها یک چیز به کسی یاد بدهم، ترجیحم یاد دادن حس بی نیازی از معاشرتهای از سر دل سیری است. یک آدم مدرن باید بلد باشد در وقت لزوم بین نقش رفیق و همکار و دختر خاله و همسایه  همزمان تفکیک قایل شود. هیچ بایستی ندارد که دخترخاله آدم همکار خوبی باشد و همکارخوب، دوست معاشر مطلوب. این البته که خود اصل شانس است اگر آدم با بهترین دوستش کار کند و نرد عشق ببازد و شریک باشد و همخانه و همفکر. اما به جز فیلم و ترانه، تا چه حد توی زندگی واقعی و برای همه شدنی است؟ راستش من فکر میکنم همان قدر که لازم است همه رفقا با هم حال کنند همانقدر لزومی ندارد که همه همکارها با هم صمیمی باشند. بشود که عالی است اما خب خیلی وقتها نمیشود. دوست را میشود عوض  کرد. خیلی وقتها اما تعویض همکار و همسایه و فامیل دست ما نیست. اگر برای هم کارشکنی نکنند، دیگر مهم نیست که چند تا با چند تا می پرند. البته که حس خوبی نیست بیرون آن در لعنتی ماندن، اما تا ابد هم قرار نیست فقط تولد یکیشان باشد. این آسیاب به نوبت است و آدمی که به خودش حق میدهد یاران جانی را کنارش داشته باشد باید به انتخاب باقی هم احترام بگذارد و یار جانی یکی سبب کهیر زدن دیگری است بی تعارف. یک سری انسان اصلا بی دلیل از یک سری دیگر بدشان می آید. این را دیگر کاریش نمی شود کرد. اگر اینجور نبود به همه کائنات سوگند همه ما زندگی شادتر و سالم تر و امن تری می داشتیم- 
اینجوری است که لازم میشود آدم یاد بگیرد چگونه از طعم یک سیب در جمع همانقدر لذت ببرد که در خلوت. بله که ما اجتماعی هستیم اما در قبیله زندگی نمی کنیم دیگر. رفتارهای قبیله ای با دنیای مدرن بسیار متناقض است. اگر کسی بلد نیست تنها برود سفر یا کافه یا سینما و همانقدر از مناظر و طعم قهوه و فیلمش لذت ببرد که با جمع، از دید من بهتر است و لازم است به عقب برگردد و ببیند اشکال کار از کجاست. من البته به فدریکا نگفتم چون آزرده تر از آنی بود که دستکم امروز چیزی بشنود. اما فکر میکنم اگر کسی در این حد آزرده میشود از اینکه همکارهایش برای خوردن پن کیک دعوتش نکرده اند دو راه دارد. یا آخر هفته که همه انرژی ها ته کشیده یک تغار پن کیک خانگی و نوتلا بزند زیر بغل ببرد پشت میزش دو لپی بخورد و به باقی بگوید دوشنبه پیش  الان و اینجوری جبران شده برایش  یا برود پیش تراپیست و از او تمرینی بخواهد برای جدی نگرفتن رفتارهای ابلهانه باقی. چون آدمها جاهای مختلفی زیر دست آدمهای مختلفی بزرگ شده اند. ما نمی توانیم همه را به میل خود تربیت کنیم که با ما دوستانه و مهربان و شیرین و منصف رفتار کنند.
(**من معتقدم که خشم ابزاری است که به بقای ما در روند تکامل کمک کرده. مسلما شکل استفاده از این ابزار به فراخور زمان تغییر زیادی به خود دیده و برای همین است که امروز اگر کسی با چماق بزند توی فرق سر دیگری باید برود زندان. ولی اگر کسی خیلی رک و واضح  به کسی بگوید که رفتارش منزجر کنند و حال به هم زن است یا شکایت میکند و وکیل میگیرد هیچ جرمی مرتکب نشده. خشم و قهر و تنبیه به خودی خود بد نیست اما شکل ابرازش باید  کلاسیک (بخوانیم وحشیانه) نباشد. برای همین است که فرضا در رابطه والد و فرزند تنبیه شکل عوض  کرده. دیگر کسی (امیدوارم) فرزندش را کتک نمیزند. بلکه کودک خطاکار فرضا از خوردن دسر و بازی توی پارک محروم می شود تا عذرخواهی کند. خب  ما مدعی هستیم که از نسل قبلی کامل تر و بهتریم. من به شکل مدرن بروز خشم بسیار اعتقاد دارم اتفاقا آن را عامل سلامت رفتار می دانم)

2/20/2016

one shining moment, you knew you were alive...

با چشمهای لاجوردی به من خیره ماند و گفت: حتی در خاکستری ترین روزها؛ مابین همان چسبناکی مفرط خستگی و اندوه یا ملال و سکوت انتهای یک روز سختِ غمگین، حتما یک لحظه پیدا می شود که کمی بهتر، روشن تر، سبک تر از باقی ساعتها باشد. مثلا شاید همان لحظه که رهگذری دری را برایت نگه داشته تا رد شوی یا کودکی که سرش را بالا گرفته بوده تا تو را نگاه کند، از کارمندی که پشت باجه بانک گفته روزبخیر یا وقتی که آفتاب غروب می کرده و پرنده ای خوب و رسا می خوانده، نسیم تازه ای می وزیده، کسی گفته بوده متشکرم یا چه کفش زیبایی! جایی که نگاهت افتاده به گیاهی خودرو و سمج سر برآورده از دل آسفالت یا وقتی چراغ عابر درست هنگام رسیدن تو روش شده،... حتما در آن روز هم یک نقطه ای هست جوری که آن حجم خاکستری را بشود کنار زد و انگشت رویش گذاشت. شب که شد، کمی که دنبالش بگردی یادت می آید، بعد می بینی که کمی، و خیلی وقتها حتی بیش از کمی حالت بهتر است...
من از روزی که این را یاد گرفتم، تا همین الان، سبکی یک کهکشان نقطه روشن را پشت سرم حمل می کنم. کهکشانم هر روز بزرگتر می شود جوری که می شود به آن بیاویزم و تاب بخورم. کهکشانم هر روز سبک تراست. به اندازه یک نقطه کوچک روشن جدید...

2/16/2016

"... که زمان، این همه نیست"

این پانصمدین نوشته "منتشر شده" این وبلاگ است

چند سال بعدش بود. به همان شکل زیرنویس سریالهای ایرانی در دو پرده که وسطش می نویسند : چند سال بعد...که یک شب خیلی بی ربطی یک سری عکس آنلاین دیدم از محفلی که یکی بالایش نوشته بود:

"شبی با دوستان هنرمند و اندیشمند و روشنفکر ایرانی". از این سری عکسهای تیپیک محفلی و خصوصی بود با پس زمینه  قالیچه خرسک قرمز و دو سه تا ساز و ظرفهای گنده آجیل و یک طرف ماجرا هم مقداری ودکا و جای سیگاری و دو سه تا فندک.
اگر تصادفی اسکرول نکرده بودم، اگر بین آن همه آدم نشسته و چمباتمه زده و ساز به بغل و چای دیشلمه به دست؛ یکیشان را نشناخته بودم از این لیبل بانمک "دگراندیش و روشنفکر" تعجب که نمی کردم هیچ، طبق اصل طلایی "به من چه"... خیلی عادی رد می شدم.
 اما با عرض معذرت از صاحب البوم، یکی را آنجا شناخته بودم که یک تنه این لیبل گنده را پودر می کرد چون هیچ رقمه در ظرف روشنفکر و دگراندیش نمی گنجید! بله من دقیقا طرف را از مادرش هم بهتر می شناختم و می دانستم همه جور آشی هست جز این دگراندیش و روشنفکرش.
توی عکس که خوشحال و خانواده دار و آدم بود. حالا البته قرار نیست همه با روشنفکری و دگراندیشی و پروست ، شام خرچنگ پخته در شراب سفید بخورند. اما آدم توی آن عکس از گروهی بود که دیگر روشنفکری برایشان فحش است و زن آرایش کرده اگر زن خودشان نباشد به نظرشان فاحشه است و خواهرشان با سه تا بچه همچنان باکره است و همزمان جلوی جمع اروپایی بهتر است فارسی گپ نزنیم چون کلاس ندارد و بهتر است اتوموبیل گنده داشته باشیم که چشم همه درآد و الان وزیر امور خارجه ایران کیه؟! اینجور آشی را شما هم بزنی چه عایدت می شود واقعا؟ بعد طرف بالاسر همچه مخلوطی نوشته بود ایرانی فلان.
نکته خیلی خنده دار و همزمان گریه دار هم اینجاست که همین ایرانی فلان، یک روزی کعبه آمال من بوده و دیگر ببین من چه داغانی بوده ام به زمانی که فکر می کردم کمرم شکسته از نبودنش... ای وای بر من یعنی (شماها هم دور برندارید. همه از این گند کاریها کرده ایم به مویتان قسم)
همان لحظه اول البته اعتراف کنم که ساکت شدم و مات ماندم کمی... نگاه کردم دیدم زندگی که برای من تا مدتهای مدید مختل شده بود، برای اویی که مسبب این اختلال بوده چه راحت رفته جلو. گیرم اصلا راحت یا ناراحتش به کنار، اما در هر حال رفته بود جلو. یعنی مرحله مرا پشت سر گذاشته بود و به مرحله کسی دیگر رسیده بود و خیلی هم شاد توی عکس لبخند می زد فرزند در دست. نگاه این کردم که چه سخت بود آن فضای خالی که من تویش گم شده بودم و دری نبود و چراغی نبود و تنها چیزی که بود استیصال من بود. بعد طرف دنبال زاد و رودش رفته و رسیده (فرض را بر این بگذاریم که اهل پروست نبوده. فقط اهل ماشین گنده و زاد و رود بوده). خلاصه رسیده. من؟ سالها طول کشیده بود که برخیزم و راه بیفتم دوباره. البته که رسیدن او به هر کجا به نرسیدن من به هر کجا ربطی نداشت چون ما واقعا ربطی به هم نداشتیم ثتکز تو کریزی هورمونز. اما بودن و بعد رفتن او به دیر رسیدنم به هر چه و هر کجا چرا. بسیار مرتبط بود. او زمان زیادی از من گرفته بود و بعد هم  من زمان زیادتری را صرف وفق دادن خودم به نبودش و به رفع او از باقی عمرم کرده بودم. این بود که چندین سال مهم از عمرم گم شده این وسط  و به من بازگردانده نمی شود و کسی جز خودم مسئول و بارکش آن نیست در حالیکه عامل و مسببش در جمع دوستان هنرمند و دگراندیش و روشنفکر یک طرفش لیوان چای کمر باریک و طرف دیگرش گیلاس شراب و پشت سرش کالسکه بچه داشت درجایی که همزمان یکی هم آنورتر داشت ساز می زد برای جمعی که مثل همه جمعهایی که کسی بینشان ساز می زند، سعی می کنند قیافه خیلی دقت کننده و ذوب شده در آهنگ را حفظ کنند تا وقت تشویق و کف زدن.
حسرت خوردم آن روز از دیدن آن عکس و نبودن خودم؟ ابدا. وقتی دقت کرده بودم توی عکس دیدم که انگار صمد را یک شبه ببری سنفرانسیسکو جوری که بخوابد و توی شرایتون از خواب بیدار شود اما همچنان همان صمد است که هست، آنجا هم آسمان همان رنگ بود. همچنان به شیوه آبا و اجدادی نجیب و عفیف، زنان در یک گوشه اتاق نشسته اند و مردان همه در جاهای دیگر پخش. توی عکسهای بعد مردان دارند برای هم میخوانند و می زنند، زنان همچنان چسبیده به هم بچه به بغل یا دو نفری در حال صحبت یا در حال گرداندن میوه. حالا جاج نکن ها ناراحت نشوند. میخواهم بگویم که احساس خسران؟ نه نکردم 
تنها مشکلم صرف وقتی بود زیادتر از حد معمول یک انسان عادی پای یک آدم، اتفاق،تصمیم، روند نادرست. ایراد من تشخیص ندادن گذر زمان و وقت کندن و رفتن بود. بهای تمیز دادن وقت از بی وقت را هم با گذر سالیان پرداختم. بعدها برای همین هم به جبران آنچه هنوز در نظرم نابخشودنی بود، امان به رفتارهای غلط تکرار شونده از آدمهای دور و نزدیک ندادم و همچنان و هنوز با دیدن کوچکترین بی مهری یا بی رحمی، حاضر و آماده ام که بساطم را جمع و جمع را ترک کنم. این را، این حال مرا کسی می فهمد که روزی دانسته باشد صبر و مدارا و زمان گرفتن و زمان دادن بیش از اندازه، چقدر کاهنده و ابلهانه است. حالا از آنور بام افتادن را هم البته توصیه نمی کنم اما اتلاف وقت از خویش، چنان گران است که حتی خودمان نمی توانیم بهایش را به درستی به خودمان باز بپردازیم


2/10/2016

امروز.آفتاب

چندین سال پیش دیدم یکی از سین ها روی کاغذی از قول نصرت نوشته بود :
''آنقدر دوست بوده ایم كه دگر وقت خیانت است''
آن موقع که شرایطش تا همین الان هم کش آمده، من در راه دور می زیستم از هر که فکر میکردم میخواهم نزدیک باشد به من. یک بار نگاه کردم و لابد همینجاها هم بود که آمدم و معترف شدم که ''ناف مرا با رابطه های راه دور زده اند''. از همان سه سالگی فرضا. از همان وقتی که عاشق مادربزرگم شدم و او ساکن شهری دور بود تا وقتی که برای اولین بار در پوست زنی تازه، مردی را دوست داشتم یا دستکم خیال میکردم دوست دارم. همیشه. همیشه. یا منتظر بودم یا در راه. یا در حال خداحافظی یا توی ایستگاهی ایستاده برای استقبال. که این یکی بخش خوبش  بود اما یاد تلخی تهش که باز به همان ایستگاه و زمان بدرقه می چربید کامم را خشک میکرد.
آن موقع که این نوشته نصرت را خواندم پیش خودم گفته بودم عجب... چقدر نزدیک شدن و نزدیک تر شدن برای بعضی ممکن و برای بعضی ناممکن است. ممکنش گاهی به گونه ای است که دل را می زند. ناممکنش به گونه ای است که آدم (من) تصوری از جور دیگرش را هم ندارد حتی...
بعدها، بعدها که از خانه ام هم دور شدم، از آدمها و از امن اتاقم دور ماندم و همچنان دوری اندر دوری را زندگی میکردم، هر که از سفر یاری  و دلتنگی پشتش می گفت، می نوشت از اینکه فرضا شش ماه یا دو سال منتظر مانده برای پایان فاصله و چه سخت و جانفرسا و کاهنده است، کسی اگر از بلیطی عکس میگرفت که جفت دیگرش حالا با تاریخ کمی دیرتر دست خودش بود و همچنان طلب همدلی میکرد از بیننده، کسی می گفت از انتظار برای ویزایی که لابد به خانه مشترک با همسر و خانواده ای ختم میشد، راستش من خنده ام میگرفت به حال خودم و به قیاسش با آنچه می دیدم.
روزگاری است که بسیاری،... بسیاری، از حتا شنیدن احتمال تجربه رابطه راه دورو آنچه که بر سر آدمهایش می آورد، از ترس و خوف آنچه ممکن است پیش آید، از سر عاقبت نگری و عقلانیت، علاج واقعه قبل از وقوع می کنند و زودتر ترفند برون رفت یا خفگی نطفه هر گونه ماندن و بودنی را اجرا. خنده ام میگرفت به سخت جانی خودم و به نازکی حال گوینده و نگارنده. من دارم از بریدن نافم  با دوری ها حرف میزنم. خنده به پوست کلفتم رواست.

تا به همین امروز پیوسته و نزدیک نبوده ام در هیچ رابطه بزرگسالانه ای و این حسن یا بد من نیست. اینجور بوده و البته که میتوانستم انتخابش نکنم وقتی میدیدم توی سرنوشتم آمده. ولی فاصله، هر چقدر هست و از هر شهر به شهری از هر قاره به قاره ای، با هر اختلاف ساعت و فصلی، سبب هراس من نیست که من خودم را می شناسم و سرسختی ام را و  دلم را که از آن دلهای قدیمی است. همانها که توی شعرها و داستانها وصفشان آمده گاهی و به نظر خیال و افسانه است. من دلیلی برای تواضع نمیبینم اینجا. 
این بار شد شش سال. بارهای قبل را نمیشمرم هم. شد شش سال و من دوام آوردم و من بودم که فاصله را شکستم و من بودم که بی هیچ بایستن و اجبار و زوری، سختی و دوری تاب آوردم و تجربه های تلخ گذشته به واسطه آن همه فاصله و گریستنهای پشتش را پای دیگری ننوشتم.
تا همین امروز که کارت تخفیف هواپیما و قطارم را پس دادم چون زمانی رسید که زمان دست از سر من برداشت  جوری که قد راست کنم و پشت این لانگ دیستنس را بکوبم به زمین. حتی همین الانش هم که دستم به خانه ایران نمیرسد اما یک راه دور کمتر در زندگی من به مثابه صدها قدم بلند فیلی است. یک راه دور کمتر. هوا آفتابی است...
حسم اینجوری است. راه دور و در راه دور ماندن را از رو بردم. من توانستم و این توانستن همان نیروی اعتماد به خویشتنی است که روزی سبب می شود برای یک موجود تازه، خواه کودک رهگذری توی پارک یا شاید نوه خودم تعریفش خواهم کرد. لابد برایش میگویم که مانیفست های آدمها از سر ناتوانی و خواست سرنوشت را خیلی وقتها میشود دور انداخت. اینکه بسیاری وقتها تصمیم یکی، سرنوشت آن دیگری است و بله میشود و واقعا می شود که کسی پای خواستنش بایستد و پای خواست خدا و دنیا را وسط نکشد. آدم میتواند برای راحت  دلش و تنش از مهر و قول آدمهای دیگر قربانی نگیرد حتا اگر ساکن سرزمینی  دور باشد واین دوری دیر تمام شود. اینها افسانه نیست. من یکی مثالش. من اثباتش کردم که میشود اگر بخواهی.

1/22/2016

حق هر انسانی است که بداند چه کسی و چه چیزی "کیم چی" است

در یک جلسه غیررسمی، پست داک گروه اکولوژی مکس پلانک برای تلطیف فضا، یکهو از غذای سنتی کشورش مثال زده بود و حتی سری عکس مرتبط از لپ تاپش نشان همه داده بود. پست داکهای مکس پلانک به شکل غریبی ارباب کلماتند. این هم که خداوندگار آب و تاب. به شرح و تفصیل جوری توضیح داده بود که من کاملا فهمیده بودم نسبت کشور کره به غذای کیم چی، مثل نسبت گیلان است به انارآویج یا نسبت تبریز است به کوفته. جلسه که تمام شده بود، عکس ها اثرش را روی مغزم گذاشته بود. گرسنه شده بودم جوری که می توانستم یک رستوران را با صندلیهایش ببلعم.
به ظاهرم نمی آید اما من بسیار موجود شکم پرستی هستم. بعدش دوره افتاده بودم به پرس و جو که کی بلد است کیم چی برای ما درست کند؟ تنها انسان کره ای که می شناختم سیندی بود. اسم سیندی هم طبعا سیندی نبود، یک چیزی بود مثل یک آوای خاصی از ته حلق و بعد نوک زبان. جوری پیچیده و کمپلکس برای همه ملیت ها که خودش همه را راحت کرده بود با انتخاب سیندی. یک روز تا دیدمش گفتم سلام. کیم چی چیست و چرا؟ گفته بود گریه اش می گیرد الان بسکه این خوراک لذیذ است و بسکه مقدس است و بسکه باید آداب دو هفته ساختن! و سپس سرو کردن و خوردنش رعایت شود.آیا من دلم آمد از او سراغ این غذا را بگیرم؟ آیا اینهمه بی رحمی چرا آن هم امروز که او ناهار سوپ دارد؟ از اویی که حتی برنج (شفته و داغان کره ای) ها را هم بلد نیست بپزد؟
پاسخ سیندی دردی را دوا نکرد، بلکه آتش اشتیاق مرا دامن زد. دیگر هر رستورانی رفتم سراغ گرفتم که خب یا نداشتند، یا نشنیده بودند یا متعجب بودند که من دنبال چه چیزی در کجا می گردم. یک بار هم یک کره ای دیگری را ملاقات کردم که آب پاکی را روی دستم ریخت و با تاسف و جدیت گفت  اسباب و ادوات کیم چی اصل فقط در کره یا یک شهر خیلی بزرگ با رستورانها و فرهنگ کره ای یافت می شود. اینگونه بود که کیم چی و دریغ و حسرتش بیخ گلوی ما ماند که ماند. 
روز اول اقامتم در نیویورک، صاحبخانه داشت توضیح می داد که چی را کجا پیدا کنم. بعد پرسید گرسنه ام؟ درهواپیما چیزی خورده ام؟ اگر نه یک ظرف کیم چی توی یخچال هست!!!
عین معجزه مثلا وقتی انتظارش را هم نداری می شود معجزه در معجزه. باورم نمی شد چنین اطلاعاتی با چنان لحن عادی بی خیالی به من داده شود. شیهه کشیدم که وااااای بله حتما. کیم چی؟ واقعی؟؟؟ بله ؟؟
له و لورده بودم بدانم این موجود زیبای توی عکس و لذیذ در خاطره سیندی و آقای پست داک و نایاب در هر جا، چیست واقعا.  
طرف که اشتیاق مرا دیده بود با نیش باز ظرف بزرگ در دار و سنگینی را از یخچال آورد گذاشت وسط میز با یک بشقاب گود و یک قاشق. از مابقی ماجرا، فقط یادم هست که اتاق با همه وسایلش دور سرم چرخیده بود وقتی در ظرف را باز کرده بودم. انگار یک رختکن فوتبال درست بعد از مسابقه به ابعاد ظرف فشرده شده بود و یک ماه هم از پلمپش می گذشت. مهوع ترین حجمی که بشود نگاهش کرد. صاحبخانه تا دو روز هر بار مرا می دید قهقهه می زد. دیگر تفریح می کرد که با من چک کند آیا واقعا من نمی دانستم کیم چی از کلم گندیده و کپک رویش ساخته می شود؟
سفر به آن درازی از خانه خودم  تا خانه ای در بروکلین راه لازم بود که بفهمم آنچه چنان مشتاقانه در جستجویش بودم و آن همه در وصفش شنیده و دیده بودم، دقیقا همان چیزی بود که نفرتم را برمی انگیخت.
گاهی، آنچه که جامه می دریم و دریا می نوردیم و بالا و پایین می پریم و بال می زنیم برای رسیدنش، دقیقا همان چیزی است که نه تنها در زندگیمان کم نداشتیمش، که اصلا بهتر بود گذارمان به هم نیفتد.

1/18/2016

if one can't do right, means it's the wrong one

بر اساس دیده های خودم می گویم (اگر کتاب و درسش را خوانده اید شما درستش را بگویید) که یک تیپ شخصیتی هم در نژاد انسان یافت می شود که نه تنهایی را دوست دارد نه انقیاد هر رابطه را. یعنی تمام عمر این گونه در شیفت کردن بین دو فاز نالیدن از تنهایی و گشتن پی راه برون رفت از رابطه می گذرد. خودشان را می کشند و زمین را به آسمان می دوزند که رابطهه! سر بگیرد بعد جان طرف را به حلقش می کشانند تا از دستش خلاص شوند. از همان فردا روزش که ''رسیدند و فاتح شدند و خود را به ثبت رساندند''، دایم در حال پیش بینی چگونه تمام کردنش هستند. کلا خود به حساب همه چیز و همه کس میرسند قبل اینکه به حسابشان رسیدگی شود. جالب اینجاست با اینکه نشانه های بیماریشان را می دانند و تومار اسامی قربانیان تارو مار شده را توی جیبشان می گردانند، خودآگاهانه اسمش را می گذارند سرمایه گذاری بد یا  تجربه مندی یا حتی باحال بودن! با اینکه می دانند آدم نگه داشتن و نگه داشته شدن نیستند اصرار عجیبی هم دارند به تکرار و تکرارش. اصرار عجیبی دارند به گرفتن قربانی های جدید تازه نفس.
خلاصه که خوشبخت کسی است که از اینان، که از این پکیج هفتاد و هفت بلای یکجا به دور است.

1/16/2016

Little House on the Prairie

از بین چندین زن که در من زندگی می کنند و حتی چند تن را هنوز نمی شناسم؛ یکیشان خیلی پررنگ و بزرگ و واضح است. نه معماری مدرن دوست دارد نه بلوز یقه شومیز و شلوار می پوشد. نه می رود کنفرانس نه با دوستانش می رود بار. نه بلندپروازانه  و مصمم دنبال دیدن اسمش توی ژورنالها است نه هی توی سرش نقشه سفر وخطر می کشد و روی انجام شده هایش خط.
یک زن خانه دار است با لباسهای خیلی ساده و محافظه کارانه. موجودی است که تلاش برای آبادی یک خانه و گرمایی که آن بیرون نیست و خانه مهیاش می کند، بزرگترین تصمیمات هر روزه اش را رنگ می زند. با شال پشمی دور شانه در همه گوشه ها حضور دارد و سبکدلانه شاد است که قهوه اش همیشه آماده و اجاق آشپزی اش همواره روبراه بوده. پاکیزگی لباس ها را بو می کشد و حواسش به صیقل قاشقهاهست. او زن همان خانه ای است که من هر روز صبح از آن می زنم بیرون و غروب دوباره سر و کله ام پیدا می شود. زنی که توی حضور نرمش منتظر من می ماند که از راه برسم و لباس رسمی ام را عوض کنم. منتظر می شود تا موهایم را خلاص کنم و خودم را از شر ساعت و کمربند. اوست که با قدمهای چابکش زمزمه کنان چای می ریزد و نقش کاموای تازه دست گرفته را نشانم می دهد. این زن کنار باقی زنهایم نفس می کشد و از همه شان فربه تر و زنده تر است. اگر نباشد دل خانه بدجور می گیرد. اگر نباشد چراغها روشن نیستند. این همان زنی است که همیشه توی خانه منتظر بازگشت من می ماند چون می داند که من همیشه به او باز می گردم

1/10/2016

To start a new brand ending...

من لازم داشتم که آدمهای دور و برم را تا حد زیادی تغییر بدهم که خودم رفتاری درست تر یاد بگیرم و تمرینش کنم.
لازم بود دوستانی هم داشته باشم که از دوست و شخص غایب فقط احوال بپرسند و شرح و نظر خاصی از شکل زندگی، رفتار، خانواده، لباس پوشیدن، روابط خصوصی و حقوق ماهیانه ندانند و نخواهند. 
طی بسیاری سال، آدمهایی می شناختم که بعد از حضور در هر محفلی؛ تازه شب چره می کردند به شرح و مرور همه آدمهایش که فلانی چه بد لباس پوشیده بود و بساری چه آبی زیر پوستش رفته بود و بهمانی چه سوتی بدی داد. لازم بود بالاخره با کسی زندگی کنم که بعد از تمام شدن هر بزمی یا بعد از رفتن هر مهمانی سر دلش برای موشکافی منش و لباس و کلمات  افراد حاضر در جمع باز نشود.برایش اینها جالب نباشد. و البته که بسیار لازم بود از تمام آدمهایی که به این بیماری دچارند فاصله نجومی بگیرم. لازم بود گروه بزرگی از آدمها  را هم ببینم که وجود دارند و واقعی اند و  نظردهنده یا حتی داننده بخش خصوصی زندگی باقی اعضای خانواده، دوستان،همکاران و معاشرانشان نیستند.
لازم بود در بین جمعیتی کار کنم که تعداد ازدواج ها و طلاق های کسی، حد گشادی دهان فردی به وقت خنده، عمق یقه و سانت دامن فردی موضوع بحث و توجه و ملاک باحالی و بدحالی و خوبی و بدی اش نباشد. لازم داشتم که ببینم و یاد بگیرم چه وقتی می توانم مقابل حرف و سوالی که دوست ندارم سکوت کنم یا مقابل چه رفتاری خشمگین شوم و چطور قاطعانه بگویم و نشان بدهم که  پا از مرز فراتر گذاشتن کسی لزوما قابل بخشش نیست. لازم داشتم که ببینم خاموش کردن رفتار آدم بی شرم، بددهان، فتان و بی شعور چگونه است و حق من برای طلبیدن عذرخواهی مطلوب تا کجاست و تا کجا نیست.
لازم بود من شکلهای دیگری از رفتارهای گروهای انسانی دیگری را ببینم و یاد بگیرم و به آنچه که سالها در کلام، انگشت ملامت به سمتشان دراز می کردم و در عمل، خودم نیز مکرر مرتکبشان می شدم واقف بشوم. درستش را یاد بگیرم. آموخته را تمرین کنم. شکل بهتری عمل کنم و همواره و در اولویت خاطر خود خوش دارم.

1/09/2016

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است

احساس مهاجر بودن دارید؟
به آن معنا که آلبرت کامو از واژه "بيگانه" تعبیر کرد، بله، هميشه. اما به آن معنا که از ریشه ام جدا شده باشم مطلقا.من معضلات و مشکلات این چنینی ندارم .وقتی چندبار از ریشه درميآيي، مشکل ریشه تبدیل می شود به مساله ساک سفري که در آن خودت را این طرف و آن طرف می بري. 
* بیست سوال از رومن گری

یک وقتي هم می رسد که کوه های زندگيت را آنقدر جابجا کرده ای، حست جوری است که انگار به معمولی ترین کار جهان مشغولی. دستت روان می شود و همه چیز عادی است

11/30/2015

Der Klügere gibt nach!

هشت سال و نیمه بودم. کلاس سوم دبستان. یادم نیست چرا اما کسی در کلاس گفته بود آش پشت پا. از پ پرسیده بودم ''آش پشت پا چیه؟''
با اعتماد به نفس یک نه ساله که می داند در برابر یک هشت سال و نیمه که نمی دانست، گفت: ''آشیه که برای پشت قوزک پای کسی که داره از خونه میره بیرون درست می کنند. آش رو هم می زنند و صاحبش! قوزک پاشو میگذاره پشت دیگ. رسمه''.
نه من، که باقی اصحاب بیست و پنج ردیف دندان های کج و معوج و خرگوشی با تحسین به دانش پ مؤمن شدیم. چون همیشه چیزهایی هست که نمی دانی و کسی آن وسط هست که می داند.
من که اصلا خارج از باغ ترین فرد جهان، اما جدا از من(که تا نزدیکیهای دبیرستان طول کشید بفهمم سر کی به بالین کی است) باقی آن تحسین کنندگان تا دست کم تا دو سه سالی باید یاور همیشه مؤمن این ایده قوزک پا پشت دیگ آش بوده باشند آنجور که پ با اطمینان چشمهای آبی اش را گردانده بود و ما را ارشاد کرده بود و ما از بکر بودن ایده آش و پا به وجد آمده بودیم.
روزی که فهمیدم این آش چندان دخلی به پشت قوزک و حضورش در پشت دیگ ندارد، آنقدرها هم پ را به خاطر سالهای جهلم سرزنش نکردم. می شد از جایی دیگر هم بپرسم. می شد بروم سراغ شاملو و سری حرف آ که در بالاترین طبقه کتابخانه، پادشاهی می کرد. می شد دوباره با کسی چک کنم. اما هشت سال و نیمه بودن ساده تر از این حرفهاست. چیزی هست و چیزی نیست. کسی می داند و کسی نمی داند و هر سوال جواب سرراست مشخصی دارد. در یک بدن هشت سال و نیمه، کسی بد به دلش راه نمی دهد چه برسد که شک کند به آن همه اطمینان در چشمان آبی دوست نزدیکش.
اینها را نوشتم چون گاهی آدم خیلی مطمئن است. اطمینان دارد به درستی یک عقیده یا لزوم یک اصل اخلاق. چندین و چند سال یا حتا تا آخر عمر. مثلا به حسب جغرافیا از کودکی شدیدا باور دارد به وقت احتیاج و ظهور یک قدیس روی شانه یا معتقد است به وقت دلشکستی و احضارعشق توسط یک شکلی از خدا درعمق قلب و جان. یا از نوجوانی خورده به پست یک گروه و حلقه ای و لاجرم رفته در کار فرستادن امواج و انرژی های مثبت و منفی و گشودن و بستن چاکرا. گاهی آدم خیلی مطمئن است به پاسخی که شنیده از شخصی مهم و راستگو و امین. یا مثلا یکی با صدای آلن دلون گفته بیا عزیزم این شانه های من و این تو. بیا و تکیه کن و تا آخر عمرت ایمن باش. این هم چون هشت سال و نیمه ای با دندان کج، قبل اینکه حتا از طرف بپرسد این ''تا آخر عمر'' دقیقا چه کوفتی است و چرا؟ خیلی خوش و خیلی مطمئن لم داده و تکیه کرده و چشم ها را خمار و منکر هرگونه امکان خیانت دیدن یا دلشکسته شدن.چون فلانی با صدای آلن دلون گفته بوده که فلان، پس خلاف آن فلان امکان ندارد. گاهی آدم فکر میکند که می داند و مو لای درزش نمی رود چون کسی بهش گفته : ''ببین منو؛ تنها جواب همینه و جز این نیست چون من میگم''. این کسی می تواند کتاب باشد یا معلم یا رهبر یا پدر.
و خب خیلی ساده، آدم خیلی وقتها نمی داند و باور به این ندانستن ندارد.بعد هم بدشانسی در می زند و نتیجه این ندانستن را تجربه می کند. توی ذوقش میخورد. دلش می شکند. به خودکشی فکر میکند. می رود از روانپزشک قرص و از ساقی سر کوچه علف می خرد.هی راست و چپ یکی را گیر می آورد و مثل صفحه خراش خورده تکرار می کند: چرا؟ چطور تونست؟ مگه نگفته بود که ال،  پس چرا بل بود؟ چرا نبود؟ 
گاهی شکل و بنمایه عقاید آدم اینجور ایجاب میکند که هرگزجرأت سوال کردن هم نداشته باشد چه برسد به شک کردن یا یک بازنگری ساده. چه برسد به باز کردن لای کتابی از موضع مخالف که نافی تفکر ماست ...
اینها را نوشتم چون هشت سال و نیمه ماندن اگرچه دوست داشتنی است اما همیشه هم سبب افتخار نیست. اینکه ما ساده دلانه با هر پدیده ای موجه بشویم و بعدش توی ذوقمان بخورد که چرا پس آنجور نشد، تقصیرش همیشه هم متوجه آن پدیده نیست. 
همانقدر که اگر افتخارمان این بوده که به یک فلانی ای عشق ورزیدیم یا برق نگاهش را دیدیم و اعتماد کردیم یا همه دارایی و بود و نبودمان را دستش سپردیم اما توزرد درآمد و ما الان در کماییم، همیشه خدا گناهش به گردن آن فلانی نیست از دید من. ما که اینهمه ادعای تحلیل و تفکرمان می شود و اگر پایش بیفتد برای خریدن یک تی شرت کل خیابان ولیعصر و خیابان پنجم نیویورک را درمی نوردیم، می توانیم گاهی هم کمی صبر کنیم و کمی بسنجیم و در همان مواجهه اول، برخورد نخست، اولین سلام و کلام و بوسه و نگاه و پاسخ و دلیل، رسید ندهیم که این همان است و جز این نیست و همین است و فقط همین؛ نامتغیر و ثابت و ساکن و بی تردید تا آخرعمر. گاهی ایراد از گیرنده است واقعا. انصافا.
  

11/27/2015

در باب دوستی

سخت و صعب اما سرآخر خوب یاد گرفتم و از رویش مشق نوشتم به تکرار و تکرار:

دوست صرفا آنی نیست که دل شکستن ها و داستان های درد و روزگار رنج را به تو گوش می دهد و حتا به سعی و جد در سوگواری ها به آغوشت می کشد و برایت طلب صبر می کند. کسی نیست که صرفا وقت غمت به تو بگوید چقدر برایت ناراحت شده و چقدر به تو فکر میکند.
راستش دوست تو، دوست دل تو، آنی است که اگر وقتی، شبی و روزی قصه غمهایت را شنید حتی دلش سوخت یا که غصه ات را به رسمیت شمرد و برایت سربه تأسف تکان داد یا حتی آرزو کرد که روزگار بهتر و آسانتر بشود، به وقت شادمانی ات هم باشد و هم پررنگ باشد و خنده تو را نه که فقط تاب بیاورد که حتی عزیز بشمردش.
دوست کسی است که به وقت تبریک گفتن ها هم ''هست''. شریک خنده هاست. شریک شادخواری هاست. از دل حاضر است که شاهد شادی تو باشد.از دل!
من آرد این دانستن را بیختم و الکش را آویختم. خواستم این را بلندتر هم بگویم اینجا شاید روزی به درد یک نفر خورد. یک نفرکه هنوز دارد یادگار به دیوار اشتباه می نویسد و بعد آنچه را که در پسش  می بیند نمی خواهد و دوست نمی دارد و رنجه می شود:
اگر آدمی را می شناسید که تنها گاه تسلیت و تسلا برایتان متنهای غلیظ می نویسد و از روزگارتان می پرسد و به دیدنتان می آید و جویای احوال است، اگر همین آدم پس از گردش ایام و وقتی که باز چراغهای خانه تان روشن شد و جامتان مسرور بود و سرتان خوش و سبز، از گفتن حتی کلام خوبی دریغ می کند چه برسد به تقسیم شادمانی جوشیده از قلبش، نه که بیندازیدش دور اما خودتان از او دوری کنید به بعیدترین مسافت ممکن که همین رستگاریتان را دوچندان می کند.


11/25/2015

اسم تو؛ هر اسمی که هست...

فکر کردم که لابد خوب است همین امروز چیزی اینجا بنویسم. امروز که صبحش در اتاق هتلی خانگی از خواب بیدار شدم و از پنجره زیرشیروانی دیدم که برف می بارید و پرنده های کنار ناقوسهای کلیسا توی قاب پنجره، کنارهم به صف نشسته بودند.
امروز که دیشبش خواب و بیدار به خودم گفتم : امسال هم آمد و رفت و تو یک جای درستی ایستاده ای. یک آدمهایی، خوب و بد؛ تو را تا اینجا ساختند جوری که سالهای بعد آدمهای دیگری تو را همانجور که هستی بپذیرند و دوست بدارند و عزیز بشمارند. یک جای خوب درستی است همینجا که هستی، همینی که هستی دوست داشتنی است برای شماری از بیشمار و همین کافی است.
امروز برف می بارید و حسب اتفاق، من باریدن برف را در چنین روزی بسیار دوست دارم. امروزکه  بیست و پنجم نوامبر بود و دل و دستم گرم. فکر می کردم من جوهرم عوض نشد به گذر سالها. چه دخترک مو فرفری نه ساله ای باشم با گونه های سرخ در تب وهیجان باز کردن کوهی از هدیه، چه زنی آرام نشسته روی صندلی چوبی یک کافه دنج که از پشت پرده های چهارخانه اش به سنگفرشهای خیس خیابان نگاه می کند و چنگال چوبی را کنار کیک کوچک تولدش می گذارد و به آدم مقابلش لبخند می زند؛ با سماجت به زندگی چنگ زدم و با خودم کشاندمش.
چه وسوسه عاشق شدن چه حسرت فریاد کردن اسمی...، هر چه بود فرقی نمی کرد. هر آنچه بود؛ من در راهی که آمدم و همه آن وقتهای زیادی که بسیار خسته شدم، جایی که نمی بایست، نماندم. آنجا که نمی بایست، نایستادم. رسیدم به تاریخی که بسیار راستگو و ساده و گرم بود. همه چیز امروز را دوست داشتم.

11/13/2015

بی شک چیزهایی هست که نمی دانی عزیزم. اما لزومی هم ندارد که که تا ابد یاد نگیری

هفته پیش دانشگاه جورجیا نتیجه تحقیقی را منتشر  و تئوری جدیدی طرح کرده در مورد توان خاطره سازی مغز ازغذاهای شیرین. کیس تحقیق را با تمرکز روی مزه شیرین اینجور مطرح کرده که  چطور بخش خاطره اپیزودیک در مغز می تواند از هرغذائی یک فایل بسازد و جزییاتش را آنجا ذخیره کند. مطالعه پیشنهاد میکند که حتا می شود با یادآوری مزه خاصی، دوباره همان طعم را در کام حس کرد جوری که  میل به دوباره خوردن آن غذا مرتفع شود. هدف تحقیق مسلما در خدمت افرادی است که باید/می خواهند مصرف انواع قندها را در رژیم روزانه اشان کم کنند.
جدا از آنچه که دغدغه تیم پژوهنده است، من به فایلهای مختومه ای فکر میکنم از طعم غذاها و چاشنی هایی که به روزگاری و جایی با کسی/کسانی مزه کرده ام و حتما در بسیاری مواقع احساس خیلی خوبی داشته ام هم. و خب بعد و بعدتر که چندین بار زمین چنان دور خورشید گشت و آنجور که گذشت، خاطره آن مزه ها حواشی اتفاق اصلی مسببشان چنان انتخابی و گاهی هم ناخود آگاه در فایلهای هزارتوی مغزم گم شد گویی که رها شدن صدای خنده ای در خلاء.
به دلیل تازه بودن این مطالعه، مثل خود گروه محققانش من هم هنوز نمی دانم آن سلولهای عصبی کوچکی که طعم کیک یا مربایی چشیده شده در روزگاران بسیار دور را در دل خود حمل می کنند دقیقا کجا نشسته اند و مارکرهای رویشان چیست؟ 
نمی دانم چقدرو تا کجای عمرشان حاضرند سماجت به خرج بدهند تا  فایل خاطره ای از هنگام آب شدن یک تکه شکلات روی زبانم یا بلعیدن یک بیسکوییت سبوس دار که  گره خورده با خاطراتی از حس خوشبخت بودن/بدبخت بودن آن زمین و آن زمان را از دست ندهند. حتا لابد میترسند که مبادا روزی خاطره ای را ازشان بخواهم و پیدایش نکنم و آن تکه از نورون های مغزم را سرزنش کنم که چرا بایگان خوبی نبوده اند و سهل انگاری کرده اند.
طفلی ها.غافلند از اینکه من اگر می دانستم دقیقا اسمشان چیست و در کدام فضای چند بعدی لابیرنت مغزم نشسته اند، اولین کاری که میکردم پختن تارت زردآلوی معروفم بود! بعد که پخت و خنک شد تارت را کنار قهوه دست ساب خاچیک میگذاشتم. روی لایه برشته بالایی تارت با نوک چاقوی نان بُری برایشان پیغام می گذاشتم: ببین منو! رهاش کن بره رییس... کلیشه است؟ باشد. همه ما در طول عمرمان گاهی به کلیشه ها احتیاج داریم. حتا مجموعه خوش مزه ام را آنقدر با محبت نگاه می کردم که مطمئن شوم همه بر و بچز نورونهای  ساکن اعصاب مردمک چشمم  پیام را کاملا دریافته و تفهیم شده اند تا به بچه های ساکن بخش مموری اپیزودیک ابلاغ کنند. همچنان مستحضرید هم که همه ما در طول عمرمان گاهی به مرخصی های طولانی مدت منتج به توفیق انفصال از خدمت احتیاج داریم.

11/05/2015

گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من...

یک اسکرین شات گرفتم از دو خبر پشت هم که آمده بود در فیدخوان. یکی خبر جایزه نیم میلیون دلاری یک خانم معلم افغان در حمایت از آموزش. چهره اش از آنها که از رد پای رنج، مهربانند. درست پائینش خبر رونمایی سینه بند جدید دو میلیون دلاری و جواهرنشان ویکتوریا سیکرت که گویا  هر سال نو یکیش را رو می کند. سینه بند تن یک زن جوان بود با لبهای غنچه شده و نگاه بیا... .
اسکرین شات گرفتم چون برای توصیف همزمانی چنین پارادوکسی جمله پیدا نکردم واقعا.
یک مدتی است این شکلی شده ام و نمی دانم موقتی است یا با همین فرمان باید بروم تا ته؟ که حرفم نمی آید وقتی شدت یک پدیده خاص را می بینم. کلا ''تشدید'' یک سری رویداد یا حالت یا رفتار برایم نشانه فرا رسیدن زمان کم گویی که نه، زمان سکوت  است. این شدت می تواند درباره هر چه باشد. از مواجهه با حماقت، دورویی، از دیدن  فلاکت  یا شنیدن شاخ دارترین توجیه  دروغ در صورتم، یا شنیدن حرفی به افراط پرت یا هر چه از این دست....و آه از تناقض...تناقض...تناقض ...مواجهه با  تناقض مشدد، مرا ساکت می کند چون مدتی است حس کرده ام  کلام اگر به گونه ای موثر بود کار هرگز به اینجاها نمی کشید.

10/27/2015

One religion is right and the rest are wrong and you have to figure out what the right one is or you go to hell*

من دلیل بحث و جدل ایدیولوژیک را نمی فهمم. یعنی آنقدر به نظرم ابلهانه است که نمی توانم بفهممش، کوششی هم ندارم در این جهت. اینکه سر یک خوانشی از دین یا مبحثی از اخلاق جدل کنی با کسی که مانند تو فکر نمی کند، یا اینکه به حلق کسی تزریق کنی چرا حتما و لزوما خدا هست یا نیست، یا هی تلاش کنی که بازتعریف کنی شکلی از بودن یا نبودنش را که به قامت دنیای الان بیشتر برازنده باشد. درست مثل وقتی که بخواهی جامه شعر و ادب بپوشانی به پدیده ای که دل بیشتری ببرد و همزمان حرفی گفته باشی هم همانجورکه لباس عشق به تن کوچ پرستوها درپاییز و لباس غم به وقت مردن قو کردند. همان که یارو شنیده بود وقتی قوی زیبا قرار باشد بمیرد می رود در تالاب نخستین محل عاشقی کردنش! و ما هم لابد زیر لب همراهش خواندیم و چشممان تر شد غافل/ دانا بر اینکه اینها فقط کلام زیبا و بسووده است اما واقعیت ماجرا خیلی ساده تر از عاشقی کردن هاست... به سادگی تعریف غریزه و نیروی درک تمایل زاویه خورشید در فصل سرد. نه عاشقی و نه فارغی است که کوچ و زمانش را تعیین می کند، نه ناامیدی پرستوها از امکان عاشقیت! نه میل مردن قوها در اولین مکانی که نوکشان به نوک دیگری گیر کرد...
خدا و بودن و نبودنش هم. آفرینش و رها کردنش هم...
مکان و محل بحث و جدلی نیست سر این چیزها برای من. نزد من خیلی ساده است  فهم کلیت این جریان. 
اگر فکر کنی که قرار بوده از یک ذره اتم برسی به انسان، اگر هدف را بگذاری روی دست با پنج انگشت و همان  سیب روی سری که صاحبش  به درختی تکیه داده و تیری پرتاب می شود که باید به بال سیب گیر کند نه به مردمک چشم تا قاه قاه بخندند و نقاشی هم این منظره را بکشد تا به قرنی بعد ما در صف موزه برای بازدیدش باشیم ، اگر پیش فرض را بگذاری که مسیر انفجار بزرگ و انبساط جهان همین و فقط همین بوده که برسد به قرن بیست و یک و تلفن باهوش! دقیقا به خدا احتیاج داری چون تمام آن قرنها و قرنها، همه این ذرات باید همین شکل کنار هم جا باز میکردند آرام آرام که برسیم به شمشیر در سنگ و تیر در سیب و کتاب راهنمای تلفن و نیویورک تایمز و سینمای سه بعدی خانگی. 
اگر هم فکر کنی که هیچ قرار خاصی نبوده و میلیونها احتمال وجود داشته برای میلیونها شکل از بودن و ما صرفا نتیجه خوش شناس یا بدشانس وقوع یکی از این میلیونها احتمالیم که طی میلیارد سال رسیدیم به گوشی های قشنگمان، که بله می شد و کاملا محتمل بود که این یک سر و دو گوش الان نباشیم و درخت و گل و خاک و اتمسفرمان این نباشد، فلاسفه مان از یونان نباشند و شاعر هندی و عراقی و ایرانی نداشته بوده باشیم! تولد و بقا و انقلاب عصر یک مورچه غول پیکر یا یک گیاه خاکستری یا یک سوسمار پرنده  همانقدر محتمل بوده که انقلاب فرانسه و انفجار نور ایران ما، درست همانجور که می دانیم میلیارد سال دیگر اینها که ما داریم وجود ندارند دیگر و هر چه نداریم و به ذهنمان نمی رسد بسیار محتمل است که باشد و مستولی شود... خب به خدا و حکمت و لطفش چندان نیازی نیست جدأ. تکامل و زمان دست در دست هم می آفرینند و رها می کنند.

 *https://twitter.com/TheTweetOfGod/status/654367019022729216

10/15/2015

I Open My Mouth and My Mother Comes Out

اعتراف کنم اولش خیلی جریحه دار شدم. یعنی از مواجهه با چنین حجم از وقاحت و کثافتی. تازه دو نفر آدم نامربوط به هم ولی هر دو مربوط به من را گذاشته بودم جلوی چشمم. می سنجیدم. 
- اولی، هموطن. همزبان. همجنس. همانی که بی تعارف و رک، دست کم بزرگترین موفقیت شغلی و تحصیلی این چند سال اخیرش را مرهون من بود. من نبودم معلوم نبود از کدام چاله ای چه جور خودش را می کشید بیرون. یک وقتی آن اواخر که راه بهتری پیش روی من باز شده بود خواستم خبرش را به او هم بگویم هرچند که همچنان و برای بار چندم من تماس گیرنده اکتیو بودم و او صرفا پاسخ دهنده منفعل. در هرحال وقتی شنید آمده بود خداحافظی ولی در عوض، هی آه کشیده بود و ناله و زاری کرده بود از زندگی و حال و روز و ترس از آینده اش. من صرفا به جای گوش دادن و سر تکان دادن و فراموش کردن، نگه داشتمش گوشه ذهنم و چند روز بعد به شکلی چنان کمکی کرده بودم که به گفته و اقرار خودش آدمهای خیلی کمی در این دنیا چنین می کردند. چند ماه بعد بود که سبب شده بودم به کوچ و تغییر مسیرش و افتادن در راه ادامه. به جای به قول خودش پادویی کردن و آب بردن و آتش آوردن و حرف شنیدن از آدمهایی که می گفت از همه چیزشان متنفر است. بعدها که معلوم نشد برای چه  تصمیم های غلط و غلط تر گرفت و بعدش هم که افتاده بود توی دام های عجیب دیگری، غمش را خوردم و جای خواهر بزرگ تر دعوا کردم و مثل خواهر کوچک تر نوازش کردم و کنارش ماندم و بردم و آوردمش. بارها میزبانش شدم و بارها فکر کردم رنج سفر با دیدارش هیچ می شود پس بروم دیدنش.  به اندازه کل یک سفر چند روزه فک زدم و دوستی اش را مهم دانستم. پس تلاش کردم بیش از آن لجن نزند به بدن و روح و زندگی اش ... من انگار حالی و باورم نمی شود که نعمت و خدمت گر فزون شود، آدمی است، آدمی جفتک می اندازد و پشت پا می زند و دشمنی می کند... برای همین هاج و واج دروغ گفتنها و موذماریهاش بودم. چند وقت دیگر که جا افتاده بود و خانه و زندگی به هم زده بود و مدرک عالی انتظارش را می کشید و دیگر با ما کاری نداشت، همان وقتی بود که  برداشت با فامیل و رفقای من آشنا و رفیق و دوست و همسفر شد و بعدش هم خیلی شیک به ما پیغامش رسید که خرت به چند؟ ما اصلا هم را نمی شناسیم.

-دومی، غیر هموطن. غیر همزبان. غیر همجنس. همانی که هرگز برایش هیچ کار خاصی نکردم جز یک بار و همان باری که فهمیدم تولدش است و برایش یک جعبه شکلات و یک کارت ساده خریدم. همین. تا مدتها و مدتها مرا با کلام و نگاه نوازش کرد و از قدردانی مهر بی دریغی که دیده بود در خلوت و در جمع حرف زد چنانکه که بسیار شرمنده می شدم از یکسو و بسیار مغرور و شاد از سوی دیگر. توی جمع آشنا و غریبه از من یک جوری با محبت و دوستی حرف می زد که می شد تا سالها با شعفش زندگی کنم. ما که نه احتیاجی به هم داشتیم نه طلبی نه هیچ داستان مشترکی. همان یک بار یک توجهی کرده بودم که چنان به دل ساده اش نشسته بود و چنان رشته محبت را ادامه داد و فراموشش نشد که خودم از همه شگفت زده تر...همگروه و همکلاس شدیم. هر بار که من بهتر بودم آمد و تبریک گفت و دستم را به گرمی فشرد. هر بار که او بهتر بود آمد و دلداری ام داد و گفت بار دیگر همه را درو می کنی. خسته و کسل بودم هر بار، ترفندی زد که با نیش باز برگشتم سر زندگی. همه اینها به خاطر یک جعبه شکلات نعناع؟ ساده انگارانه است اگر اینجور فکر کنم

بعد نگاه کردم. دیدم من صرفا دارم پدیده ها را نقد میکنم و از آنها کینه و زخم به دل می گیرم چون اتفاقا که با پدیده دیگری مقایسه می کنمشان. و واقعا چقدر این کار بی معنی است. پدیده فرضا بگوییم بی شعوری، بی شرمی، زرنگی، نمک نشناسی ، دورویی ...بگوییم مهرورزی، فهم، معرفت، راست گویی، روراستی ...
اینها رفتار است. کنش است. همه اینها منشاء دارد و منشاء همانجا و پیش همانهاست که تو در آن و در کنارشان بزرگ شده ای. در همان خانه ای که تو رشد کرده ای. کنار همانهاست که به تو یاد داده اند. وقتی والدینی در خردسالی یکی که فقط باید مواظبش می بودند و برایش عشق و امنیت می ساختند جلویش گریه می کرده اند و از هم شکایت می کردند. وقتی به قصد کشت کتکش می زدند. وقتی  از خانه فرار می کرده، همزمان اما در خانه  دیگری برای آن یکی داشتند کتاب می خریدند و سفر می بردندش و پیگیر کلاس موسیقی و نقاشی اش بودند. کسی که از زمان به دنیا آمدن نه فقط عزیز که بسیار محترم بوده... و خب حساب ساده است. همینهاست که سبب و منشاء فرق رفتار آدمهاست.  
وقتی برای یکی که از مدرسه می آمده، از خاله و عمه و دختر همسایه بساط غیبت و هرو کر به راه بوده، برای آن دیگری کتابخانه عظیم پدر و مجموعه عکسهای طبیعت که مادرش چاپ می کرده. یکی را مو روبان می بافتند و می نشاندندش  پای تلویزیون و ماهواره چون وقتی برایش نداشتند، یکی را میفرستادند ورزش و کمپ و وقتی هم بزرگتر شد میفرستادند دنیا را بگردد. یکی آزادی فردی اش تنها وقتی رقم میخورد که بشمارد با کی چند بار در کدام تختخواب. برای یکی دیگر وقتی از آزادی حرف میزدند یعنی کمپ دمکراتها پوز رپابلیکن ها را بزند و زنان در هیچ جای دنیا حقوق کمتری از همکاران مرد نگیرند. یکی فقط دنیا آمد که زایمانی با موفقیت انجام شده باشد و جنس بچه ها جور باشد و واژن و رحم جوان زایمان کند تا دیر نشده. حالا در بهترین حالت بشود مونس و عصا لابد. یکی به دنیا آمد که از همان یک روزگی محترم و مهم انگاشته شود و یاد بگیرد با بقیه همانگونه رفتار کند که پدر و مادری درس خوانده و هنردوست و دنیا دیده با او . یکی آنقدر از عقب ماندن و جنس دوم بودن و ملغمه سنت مدرن! دید و رنجید و تجربه کرد که صرفا پول درآوردن و منبع معاش خود بودن برایش شد بزرگترین موفقیت یک انسان بالغ . دیگری تنها وقتی به خودش گفت موفق که توانست در پرینستون اسم بنویسد. یکی هر چه برای دیگری فراهم بود، نداشت. این است که در بزرگسالی یکیشان با خودش و با همه جهان روراست و یکدل و بی کینه است و بی دلیل مهر می ورزد. یکی خلاصه کلام : ویران است. چه در خودش چه با هر کسی که از زیر دیوارش رد بشود...
این را فهمیدم. درس من این است : جریحه دار شدن از رفتار و پدیده هایی که خود قربانی شرایطند، بسیار عبث است. فقط باید مواظب بود که از زیر دیوار ترک خورده رد نشد...به هیچ قیمتی 
 

10/12/2015

از ننویسندگی*

-اسپری فا ی سبز با سر سفید:
یک زمانی بود که قد من نهایتا می رسید به کمربندهای ملت. دقیقا همان وقتها بود که هر کسی یک فامیل مهمی در یک خارج دوری داشت که چمدانهای سوغاتیشان پر از '' شکلات خارجی'' بود و وقت باز شدن بوی اسپری فا ی سبز می داد (که نمی دانم چرا دیگر تولیدش با همان سر و شکل و عطر متوقف شد چون یکی از بهترین اختراعات بشری بود). از خارج آنها داستانهای عجیب غریب وارد می شد وقتی  اندی و کورس ''خوشگل شهر عاشقا'' را جوری میخواندند که هر کدام از ما دختربچه های جوراب توری لبه برگردان در تولدها فکر میکردیم پتانسیلش را داریم که کل ماجرای بلابودگی به ما تقدیم شود. کشور بسته بود. اخبار بسته بود. شوی تلویزیون های آزاد کشورهای آزاد را می خریدیم و آقای فیلمی اشکها و لبخندها را در همان ساکی میگذاشت که شوهر کرایه ای را! مرز بسته بود. آخرهای جنگ. کسی سفر خاصی جز شمال نمی رفت در سال که آنهم چیز خاصی نبود برای مایی که خانه پدربزرگمان شمال بود.
-روزگار آرش خوشخو- مجید اسلامی:
نوجوان شدیم و همچنان تحریم بودیم و مایکل جکسون هنوز زنده بود و کاست سلکشن می زدیم. مجله فیلم خواندن کلاس بالاتری داشت از مجله گزارش فیلم و چلچراغ چون نقد فیلمهایش سنگین بود و نوشتارش یک سر و گردن بالاتر از باقی. اینترنت همچنان با کلی پارتی و فلان هنوز در حد تکست بود و کامپیوتر خانگی بیشتر برای بازی کردن و چت و ای اس ال پلیز. هشتاد درصد فیلمهای نقد شده در مجله فیلم را من ندیده بودم اما نام عوامل هرکدام را یک نفس میگفتم. جشنواره فیلم فجر رونق داشت. توی سرما صف ایستادن معنی داشت. تئاتر هواداران سینه چاک داشت. فقیر بود کشور. نه زیر خاکش. روی خاکش فقیر بود. فقیر بودیم ما.
-از پرشین بلاگ- و دیگران:
 وبلاگ آمد و ما خواندیم و غرق شدیم. شد سرگرمی و اعتبار و عامل خیلی از دوستی ها و دشمنی ها و رفاقت ها و ضد رفاقتها بر حسب آنکه کی با کی بُرخورد و شانس و شیمی اش به پر کی گیر کرد. چند نفر مهم ترین ها، چندین نفر مهم، باقی هم بودند خلاصه. یک گروه هم الان پیغمبر و امام از دلش در آمده که آن موقع اما یک جوری بودند که الان نگاه میکنم میبینم واو... ترنسفرمیشن خوبی صورت گرفته جوری که اینها عطسه میکنند ملت لایک روشنفکری می زنند، پس سعی میکنم وبلاگهایشان یادم نیاید که چه کف و سقفی داشت. بگذریم. بعد همان موقع ها کم کم اگر کسی فکر میکرد یک سر و گردن بالاتر از بقیه است میرفت بلاگر. باکلاس ترها که دومین خریدند. تم و فرم صفحه وبلاگشان کلیشه نبود. هنوز اما یک ایرانی در آمریکا می شد عنوان. هنوز اگر زنی عکس شکم برهنه و قرص ضد برداری می گذاشت و از رختخوابش حرف میزد ملت میریختند به طرفداری یا به فحاشی (هنوز هم همان است البته و شوربختانه)
-و همین و تمام :
گودر آمد، گودر رفت، ما (بخوان: یک سری از ما) ماندیم.
-وبلاگ هست همچنان گیرم دیگر دغدغه هر کسی نباشد :
فکر میکنم لابد این ''دیگرهمه گیر'' نبودنش از آنجا شروع شد که روابط و شرایط ما از حالت کره شمالی به سیستم اسکاندیناوی میل کرد. یک روزی بسیاری از همان آدمهای تشنه که ما بودیم، به همان اینترنت پرسرعتی مجهز شدیم که روزی فقط ارتباطات یا امکانات خاص میخواست داشتنش. یک روزی درصد زیادیمان به یک جاهای دیگری غیر از شمال هم سفر کردیم و عکس گرفتیم و نشان دادیم و تعریف کردیم. ما هم فیلم دیدیم و رفتیم کلاس نقد نشستیم و بجا و نابجا فکر کردیم خب ما هم بلدیم که. دوربین خریدیم و عکس گرفتیم و نورش را با نرم افزار کم و زیاد کردیم و گفتیمش مهارت. سر کلاسها و جلسات روانکاوی نشستیم و کتابهایش را خریدیم و خواندیم و الفبای ''چگونه خودم را دوست داشته باشم''  یا ''روابطم را حسب نیازهایم تنظیم کنم''  یا ''چگونه نه بگویم''  را مشق کردیم. با باقی صاحبان کلمات معاشرت کردیم و نزدیک شدیم و هم را کمی بهتر شناختیم و گفتیم ای بابا همین بود؟ دعوا کردیم و یار کشیدیم و گذاشتیم و برداشتیم و رفتیم و از هم بریدیم یا ماندیم و با هم ساختیم. هر چه بود از مقابل همه آن مرموزها و اسرارآمیزها پرده افتاد و رفتار و کنش و کلام  و مطایبه هم را در مهمانی و عزا دیدیم و حتا توانستیم که غربال و انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم چقدر از کدامشان خوشمان می آید یا بدمان می آید یا اصلا چیزی بهمان نمی شود.
خودمان آنقدررفتیم فرودگاه و آدم بدرقه کردیم و بدرقه شدیم که از زمره ''ما یک فامیلی داریم که رفته خارج خیلی ساله'' رفتیم بیرون و حتا از مهاجرت دلزده شدیم و روی کثافتش را دیدیم هم. این شد که دیگر مهم ترینهای ساکن داخل یا خارج حرف خاصی نداشتند که ما نشنیده باشیم. دیگر مهم نبود که تو یک ایرانی هستی مقیم سوئیس یا زیمباوه که مطلب بنویسی برای همه تازه باشد. چه برسد به آن سری دیگر که ته مطلبشان ادویه و معاشقه و سفر جاده ای و کنسرت ابی بود. روزمره آدمها چندان چنگی به دل نمیزد وقتی عکس خودشان را می دیدیم و می دانستیم این خبرها هم نیست / بیشترش هست. از آن پائین آمدیم به سمت آن بالا و موازی آنها که دنبالشان میکردیم ایستادیم. بعضی رفتند توی خانه و رختخواب هم. بعضی نشستند به پخش خبرهایش. دست همه برای هم رو شد. حرف تازه ای نماند. اینجور شد که بسیاری، وبلاگها را و نویسنده هایشان را ترک کردند و به لایک و دیسلایک داشتنشان  در هر جای زرد و سرخی، قناعت.

-'' Knowledge is knowing that a tomato is a fruit, wisdom is not putting it in a fruit salad''.    

Miles Kington

 جدا از بحث آنکه وبلاگ چیست و کتاب کدام است و چه پلتفرمی  پسند زمان است و روزگار فست فود و توییت خواندن چه کم از روزگار کباب کانگورو بر آتش سوسن و یاس و چخوف خواندن دارد آیا  و مدیا چه میخواهد از فرد و فرد چه میخواد از مدیا و بلاه بلاه بلاه ...فکر میکنم تنها چیزی که می تواند آدمهای الان را به خواندن جذب و همراه و پیگیر کند، نه توصیف و خبر بلکه تخیل و خرَد است. دیگر فلان فیلم را تعریف کردن یا از فلان ساحل لختی ها حرف زدن یا درج روایات مختلف افرادحاضر از یک مهمانی در صفحات مختلف، برای آدمهایی که در همان فاز و فضا و بلکه بسی فراتر از آن زیست می کنند مسلما خواندنی نیست. حتا که بسیار تهی است از آن جهت که هیچ خبرتازه ای بدستت نمی دهد که تو ندانی و نکرده باشی و ندیده باشی مانند آن وقتی که گرسنه شنیدن و خواندن بودی و همه چیز آن دیگران در اقلیت جالب بود .
برای من، خواندن هنوز همان تعریف کلاسیکش را دارد. کلماتی که من بلد نبودم آنجور بچینم یا شرحی که من گوشه های ناپیدایش را نمی دیدم چون سوادم به دیدنشان قد نمی داد مثل لمیدن زیر آفتاب پاییز لذت بخش است. من خواننده کلاسیکی هستم که یادگیری  آنچه را که هرگز ندیده ام و هرگز نشنیده ام با کمال میل و رغبت پیگیرم همچنان و حتا که به بازخوانی روایتی و روایاتی دگر از آن مشتاقم. نوشتن را هم خیلی دوست دارم به هر زبانی که سوادم اجازه تمرینش را بدهد. هرقدر در زندگی بیرون خلاصه و مختصر و مفید حرفم را می گویم و طولانی سکوت میکنم پشتش،  جبران مافات می کنم وقت نوشتن. دوست دارم که بخوانم و بسیار شاد می شوم که کسی مانده باشد به خواندنم. 
من فکر میکنم دوره قحطی کلمات طویل و متنون مطنطن ما را سوق می دهد که اتفاقا هر خبر و نوشته ای را تولید و بازتولید نکنیم چون کسی چندان به آن احتیاجی ندارد. هر وقت حرف به دردبخوری دستکم برای شخص خودمان داشتیم اتفاقا که می آید توی وبلاگ و پست می شود و اتفاقا که مخاطبش را خودش پیدا می کند. چاره دیگری ندارد چون. نویسنده که حرف و خیال و تجربه و گمانی داشته باشد (هر حرف و خیال و تجربه و  گمانی) برای گفتن روی حاشیه روزنامه باطله هم می نویسد وبلاگ که جای خود... برای همین بود لابد که در دوره اوج خوشبختی وبلاگها هم من آدمهایی را که پست تازه می نوشتند با شروع : ''باید بنویسم ولی حرفم نمی آید'' هرگز درک نکرد.

*همه آنها که می دانید هیچ، برای آن که نمی داند:
 این واژه از ''علی شریعتی'' است. واقعا از خودش است! وبله لعنت به فیس بوک