9/25/2020

سقفی برای ما

 سقف آرزوهایم، ته تهش، افق و اوجش، آن است که برگردد بگوید می‌جنگم برای خودم و برای امید و برای تو. 

زمانی، بسیار زمانهایی فکر میکردم انتهای طناب آرزوهای من می رسد به داشتن. به رسیدن. به برآورده شدن و اجابت و احقاق. از گذر از دوران جوانی است یا نتیجه سوختنها یا زخمهای زمان؛ هر چه هست رسیدم به جایی که بدانم جایی کسی به تماشا ننشسته. قرار به اتفاق خاصی نیست. قرار به موعد شب آرزوها و شمعها و نذرها و وعده ها. هیچ. تهش هیچ است. ما در این هیچ فقط همدیگر را داریم و دستچین رویاها و زخمها و التیاممان با هر چه عشق که در بساط یافت میشود. 

دلم میخواهد بداند عشقم مانع از دست شستن من از اوست. که مانع شود از دست شستن خودش از خویش. سینه سپر کند انگار همان زمان که روی قله دنیا ایستاده بود. همانقدر یاغی. همانقدر سرکش. همانقدر لجوج. و بگوید ایستاده و روزن این سقف را میگیرد. حتی شده با سرانگشتی که به قصد ایستاندن سیل در روزن بماند تا  تاریخ تمام شود.

9/12/2020

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

 توی قطار به ناکجا نگاه میکردم. توی گوشم صدا میپیچید. صدای خودم: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.... دردم نهفته به.... دردم...

باقی را به خزانه غیب نسپردم چون باور ندارم جایی کسی نشسته و نگاه میکند و گاه دلش به حال ما و استیصال ابدیمان می سوزد و التیام میدهد. این که باور ندارم کار مرا سخت‌تر ولی تکلیف را یک‌سره میکند: بیم و امیدی به آسمان نیست‌. هر چه هست همین امروز و همین دم است که باید باید باید به هزار دلیل تاب بیاورم و درست به همین دلیل است که دردم نهفته به.

چه همان قرنها پیشش که طناب ایمان بسی ستبر و تازه و محکم بوده، باز کسی دید امیدی به آسمان نیست، که سر در چاه برد و گریست. لابد به دل دانسته بود که "دوام وصل میسر نمی شود". باقی حرف مفت است.. 

8/06/2020

از بیروت و تهران. انبار نیترات و‌‌ *SDS



یک ماه و نیم است که رییس جدید برای تیم ما آمده. قبل از همه سر کار است. فرصت ناهار را پشت میزش نشسته به راست و ریست کردن مدارک. در روز بارها به ما سرکشی میکند. مو از ماست می کشد. سر یک نقطه یا ویرگول اضافه در صدور اسناد کیفیت کالا، خودش و ما را وادار میکند از نو دلیل وجود ویرگول! را بررسی کنیم. به نظرش همیشه جا برای بهتر شدن کیفیت کار هست و هیچ کاری صد در صد تمام‌ نیست. به نظرش اگر حتی کمپانی های دیگر نسبت به ما یا درباره ما سخت نگیرند، این دلیل اُفت کیفیت کار ما نمیشود؛ ما خودمان باید به قدر کافی منتقد کارمان باشیم. شیفته اتوماسیون سیستم ها و کنترل صد باره کیفیت است. شیفته برنامه ‌ریزی. شیفته اجرا طبق برنامه

(همه اینها را هست ولی وقتی مرا دید که برای شنیدن خبر سوگ دوستی پشت میزم اشک میریزم، با ملایمت مرخصم کرد بروم خانه... خلاصه که روبات نیست اما بسیار بسیار بسیار بسیار دقیق است)

از دو روز پیش و انفجار در بیروت، ایمیلهای ما‌ منفجر شده. همه تولیدکنندگان و صادرکنندگان بزرگ مواد شیمیایی دنیا موظند رسما اعلام کنند کالایشان در آن سوله بود یا نه
کمپانی ما به دلیل سخت‌گیری بی چون و چرایش در پروسه پس از فروش و انبار مواد شیمیایی مثل نیترات آمونیوم، وارد معامله با بیروت نشده بود که گویا در غیر این صورت، الان تیم ما باید دنبال کانون وکلای شرکت می دوید...چرا؟
چون در بیروت در یک جو و مکان نامناسب صدها تُن نیترات آمونیوم تحت فشار ریخته اند. ما یکی از بزرگترین شرکتهای تولید کننده ایم. ولی به دلیل نامعلوم بودن شرایط انبار محصول با بیروت خرید و فروش نداشتیم.
برای چنین فاجعه ای حتما کاغذهای خرید و فروش و امضای مسئولین ذیربط امنیت و نگهداری و انبارداریهایشان در سطحی چنین کلان هم موجود است. و اینجاست که ارزش امضای بی حوصله روی یک برگه از روی هوا با ارزش امضایی که کسانی که ویرگولهای متن را شمرده اند مشخص می شود.

من هم ویدئو آن زن با موهای نقره ای را دیدم که در خانه نیمه خرابه اش پشت به شهر سوخته پیانو میزند. من هم آن ویدئو کوتاه ملقب به "عروس آتش" را دیدم. دوباره بسیار مطلب خواندم از سرنوشت تیره خاور میانه و‌ محتوم به نام زن و مرد خاورمیانه ای شدن. عکسهای شهر تشنه و عریان با شعرهای نزار که اتفاقا خودم چه دوستشان دارم... اما....
یک جایی هست که تو باید از جغرافیا، زمان و حکومتی که در آن بدون درخواست خودت دنیا آمدی کمی به آن سوتر نگاه کنی و ببینی هر چه بر سر و عمر و زندگی ات می رود، صرفا تقصیر "آنها"ست؟

 تو که در افغانستان، بیروت، دمشق، استانبول و ایران زندگی کرده ای، کار کرده ای، درس خوانده ای، معاشرت کرده ای، بوده ای و هستی، ... تو وقت یاد گرفتن یک غزل در دبستان، فراگیری زبان تازه، یک مهارت در کلاسهای تابستانی، وقت حل مساله، وقت آماده شدن برای مصاحبه کاری، وقت تقاضای مجوز ساخت، وقت صدورش، وقت خرید سوالهای کنکور ده سال گذشته، .... آیا واقعا و منصفانه در عمرت که قد داده به امروز، همه ویرگولها را شمرده بودی؟

پاسخ من به این پرسش: 
من؟ راستش نه!

*SDS: safety data sheet
گواهی رسمی مشتمل بر چند صفحه از جزییات و توضیحات؛ تضمین کننده کیفیت امنیت هر کالا بر اساس قوانین هر کشور

5/02/2020

The hardest thing in life to learn is which bridge to cross and which to burn.

شاید کسی که سالها‌ دانشجو و شاغل و در سفر و صاحب پروژه بوده و هنوز در گیر و دار اتمام درس، بعنوان والد و سپس پرستار تمام وقت کودکش کنج خانه نشسته و از هیاهوی دنیای علم و صنعت و ترفیع شغلی و استقلال مالی رسیده به معاشرت مداوم با یک‌ نوزاد و سپس یک نوپا و نوزبان، دایره دستاوردش از چاپ مقاله و امضا درخواست بودجه تحقیق محدود شده به جمع‌آوری ساده ترین کلمات قابل فهم، کسی که نهایت معاشرت بزرگسالانه اش رسیده به چت کردن با چند والد دیگر و انتظار برای رسیدن همسر و روزشماری برای فرصت کافی دوش گرفتن یا خوابیدن بدون وقفه؛ بداند وقتی من‌‌ از مدتها این در و آن در زدن و نیافتن و سرخوردگی و سپس فرصت ناگهانی برای بازگشت به بازار کار و بالاخره یافتن یک شغل خوب آن هم‌ در این دنیای سرمایه داری با قانونهای نانوشته ولی دیرپای مادرستیز! می گویم، ‌از چه حرف میزنم.
 تابستان گذشته وقتی بچه دو سال و چند ماهش تمام شد و بالاخره نوبت مهد رفتنش رسید، بسیار خسته و البته کاملا ناامید از یافتن کار، انگار که معجزه رسیده از جهان ماورا؛ خود شغل با سلام و صلوات و خلعتی! آمد سراغم. در همان استایل و اسکیل که همیشه رویایش را داشتم: عنوان گلوبال. آفیس واقع در آسمانخراش با شیشه های بزرگ. سیستم هوشمند ورود و خروج. غذاخوریهای دیزاین شده زیبا، گروه همکاران اینترنشنال و خلاصه جمع خوبان. چقدر عالی. چقدر خوش شانسی...
و همان هفته اول فهمیدم که پی سراب آمده ام.
هر چه در ظاهر عالی و همه چی تمام، در باطن فاجعه بود. پیش از این هیچوقت با فرهنگ کار آمریکایی برخوردی نداشتم. اصلا نمی دانستم افسانه ساعتها کار کردن مداوم همزمان فقدان امنیت شغلی یعنی چه؟ مگر میشود یکی بدون‌ هیچ خطای بزرگی همینجور الکی اخراج شود؟ من اصلا هرگز اخراج کسی را به چشم ‌ندیده بودم چون در فرهنگ کار اروپایی برای اخراج کارمند یک مقدمه و موخره طویل لازم است. در فرهنگ کار آمریکایی اما (این را بعدا فهمیدم) برای اخراج یک کارمند فقط خواست مدیر کفایت میکند و باقی خودش میخشکد و می افتد‌!
 در هفته دوم شروع کارم، وقتی همکار کاربلدِ تر و فرزی را از سر میزش صدا زدند و جلوی چشم ‌همه عین شاگرد خاطی کلاسهای دهه شصت ایران، خیلی توهین آمیز حکم‌ اخراجش را دادند دستش و صرفا با سه دقیقه اسکایپ بهش اطلاع دادند که همان ساعت باید وسایل را تحویل دهد و برود خانه! چون رییسی که در یک قاره دیگر می نشیند از جواب ایمیل او خوشش نیامده! فهمیدم به کاهدان زده ام.
در حالیکه هیچ کدام از همکارانم اعتراض محکمی به امور نداشتند چندین بار خودم را دیدم که دارم تک و تنها در جبهه خودساخته علیه زورگویی سیستم می جنگم و بخاطر دست‌تنها بودن راه به جایی نمی برم. راستش بعدتر همه تلاشم را کردم که من هم مثل بقیه با همان شیوه کنار بیایم و سپاسگزار حقوق کافی و جای شیک و عنوان شغلی باشم، نشد. هر بار هم در جمع خودمانی همکارانم از ضعف سیستم اداری و بدترین شکل سرمایه‌سالاری و له شدنمان زیر فشار کار گفتم، پاسخ شنیدم که آن بیرون یافتن شغل خیلی سخت است و ما که تجربه کار در صنعت را نداریم و در این منصب تازه‌کار محسوب می شویم شانس کار بهتر و شرایط منصفانه تر را (حداقل فعلا) نداریم‌. 
شرکت ما جزء سه شرکت اول تولیدات دارو و اطلاعات پزشکی جهان بود. مدیران شرکت از بزرگترین نامهای جهانند. اما ما به هیچکدام مربوط نبودیم. ما صرفا یک شماره قابل جایگزین‌ شدن بودیم که باید هر لحظه تولید می داشتیم وگرنه خطر اخراج ‌بیخ‌ گوشمان بود. ضمن تشکر از خدماتمان با ایمیلهای فوروارد آبکی، دائم به ما گوشزد میشد که باید بهتر بشویم. که ما هرگز به اندازه کافی خوب نبودیم.
باز دندان روی جگر گذاشتم تا روزی که بعد از روزها آفتاب نزده بیرون‌ رفتن و شب با ستاره ها رسیدن! به صاحب آن پاهای کوچک بی‌تاب که هر شب دم در منتظر من بود قول دادم امشب دیگر زود میایم خانه و برایش پیتزای خوشمزه میخرم سر راه. و همان روز بخاطر مزخرفترین جلسه دنیا و اینکه اصلا به هیچ‌ جای کسی نبود که من دارم بال بال میزنم "به قولی که به بچه ام دادم" عمل کنم، باز بدقول شدم و شب وقتی رسیدم که بچه شام خورده بود و دلخور و ناامید در لباس خواب و مسواک زده اشتها برای پیتزای ماسیده در جعبه نداشت.
 همان شب بود که اول مفصل گریستم. بعد نامه استعفایم را نوشتم در حالیکه از وکیل تا همکاران و حتی اعضای خانواده ام به‌ من پیشنهاد می دادند که وقتی با آن همه سعی و سختی وارد بازار کار شده ام چند صباح دیگر تحمل کنم تا دستکم مقداری از حق و حقوقم را بگیرم. که کار همه‌ جا سخت است و هیچ شغلی بی نقص نیست. فقط در تمام این دنیا مادرم بود که‌ وقتی گفتم "بهشت هم‌ به ‌منتش نمی ارزد" دنبال دلیل دوم نبود و گفت بی قید و شرط استعفایم بهترین کار دنیاست.
وقتی رفته بودم برای خداحافظی و بخشیدن ‌گلدانها و جعبه های شکلات به همکارانم، همچنان ناباورانه انگار که دست به خودکشی زده باشم نگاهم می کردند. حتی از من پرسیدند که کی دوباره می آیم؟!! انگار شوخی کرده ام یا خل شده ام یا از بیکاری پشیمان می شوم یا آن خداحافظی به قدر کافی جدی نیست.
یک ماه گذشت. اصلا نمی دانم چطور ولی یکهو به مصاحبه ای دعوت شدم و دیدم دارم با مدیر کل قهوه می خورم. الان سه ماه از آن روز می گذرد و من در جایی کار میکنم که اسم کودکم را می دانند و حالش را می پرسند و به من میگویند مادران حق اولویت در انتخاب تاریخ تعطیلات را دارند. ساعات کارم کنترل نمی شود. مدیریت کارم با خودم‌ است و وقتی حرف میزنم "عدد" نیستم. انسانم با نام و عنوان و شایسته شنیده شدن. کارم حتی در این روزگار سخت قرنطینه بار اضافی بر دوشم نگذاشته. در پایان روز حالم ‌از خودم، بی عملی و انفعالم در برابر زور و زورگیری، یا قلدری یک سازمان به هم ‌نمیخورد. 
بسیار خوشحالم که آن شب صادقانه هیاهوی جهان پیرامونم را ساکت کردم و صرفا به صدای دلم گوش دادم. بسیار راضی ام که خود فی‌الاحالم را دوست داشتم و به منفعت یا مصلحت و دو دو تا چهار تای آینده نفروختم. به شکایت روان و بدنم که زیر فشار له میشد گوش دادم و سلامت رابطه ام با کودکم را انتخاب کردم. 
دلم‌ میخواهد به هر کسی که ته دلش واقعا می‌داند ولی همچنان می‌ترسد که (شغل/ ارتباط/ شیوه زندگی و ... )رها کند بگویم: این ترس و مماشات آدم را یک‌ عمر بدهکار خودش می کند. بدهکار خودت نباش.

3/06/2020

..آنگه عیان شود که بوَد موسم درو....

ده سال پیش از جاده انزلی و بوی شالیز و ماهی و دریا گذشتم. یک‌جوری برنامه ریزی کردم که تو خانه نباشی. من با سرشت کینه شتری ام‌ دلم نمی خواست وقتی برای خداحافظی می آیم تو هم باشی و لاجرم با تو هم دست بدهم یا بدتر که هم را در آغوش بکشیم و کلامی به آرزوی خیر و تعارف رد و بدل شود. که ما سالهای قبلش را کلا در سکوت محض گذرانده بودیم. ما که کنار هم مصیبت از دست دادنهای بزرگ را گذرانده بودیم و گریسته بودیم؛ من کودک و تو تازه‌جوان، ما که از در و دیوار حرف میزدیم در گذر سالهای بعد و شوخی ها میکردیم و من ادای تو را درمی آوردم و تو به من میگفتی خرگوش، رسیدیم به نوجوانی من و اوج جوانی تو و سر بزنگاه دعوای بزرگترهای فامیل از ارثیه بر باد رفته؛ بعدترها البته باز همان بزرگترها با هم رفیق شدند اما کدورت آن دعواها در دل من یکی ماند و لابد در دل تو که دیگر اسم هم را به زور بر زبان آوردیم. گاهی یکیمان انسان می شد و به آن دیگری حرف خوبی می گفت یا دستی به نشان دوستی دراز میکرد اما در دیدار بعد بدوی و وحشی بودیم‌ باز. بعدتر دیگر نه قهر نه صلح، صفر و خنثی بودیم. بعدتر من حتی به جشن عروسیت نیامدم. من حتی تولد فرزندانت را تبریک نگفتم. تو به جشن آن وقتهای من اما آمدی ولی با ما کلامی نگفتی. از تو هدیه ای نگرفتم و به تو هدیه ای ندادم. منی که عالم و آدم دستکم یک یادگار کوچک از من دارند، هرگز برای تو سوغات و هدیه و یادگاری نداشتم.
ما رفت و آمد می کردیم و هم را مخاطب قرار نمی دادیم. پشت‌میز شام و ناهار می نشستیم ولی به هم نگاه نمی کردیم. ما چه‌مان بود؟ کسی نمی دانست تا سالهای متمادی. تا رسید به روز رفتنم از ایران و آخرین ایستگاه خداحافظی در خانه شما. و من جوری آمدم و رفتم که با تو روبرو نشوم. 
در راه برگشت، "یاد من کن" دلکش مرا به گریه انداخت...
ده سال گذشت و من چند بار آمدم ایران ولی دیدار تو نه. حتی نمی دانم این‌طرفها آمده بودی یا نه. تنها دورادور می ‌دیدم که فرزندانت بزرگ و زیبا می‌شوند و تو خوشبختی. دورادور می‌دیدی که من از دل طوفان درآمدم و لنگر انداختم و سرم را گرفتم بالا.
اما نه ازدواج و نه عزا، هیچ آیینی سبب نشد که ما به‌ خاطرات مشترک و نان و نمک گذشته های خوب دور رجعت کنیم.

امروز صبح تو را به این طاعون جدید که ایران را می نوردد و قربانی می گیرد از دست دادم. حتی اگر فرصت محال از تصوری بود که روزی به کودکیهای هم باز گردیم و غبار دل بشوییم، امروز، بیماری، تو را و فرصت‌ مرا گرفت. 
باورم نمیشد که خبر از دست رفتنت را از زبان بیمارانت که گویا عاشقانه درمانشان می کردی بشنوم و چون کودکی بر زمین بنشینم و گریه کنم... خواندم کسی نوشته بود در حق طفلش پدری کرده ای، از مرگ نجاتش داده ای... یعنی خیلی ها نوشته بودند. از طبابتت. از پیگیری  و ادب و مهرت. از مرگی که از سر کودکان چون ابر شومی همواره با مهارت کنار می زدی و عجبا که چه ناغافل روی سر ما بارید...
فکرش را نمی کردم فرصتی دیگر نباشد. فکرش را نمی کردم بخاطر تو گریه کنم و باران بهاری آن بیرون خاک باغچه را بروبد و تو در جهان نباشی. من‌ این سالها یادِ بودنت نبودم ولی هرگز فکر نبودنت را نمی کردم...خاصه در بهار.
 من که حتی آن نیمروز تابستان با تو خداحافظی نکرده بودم...

3/02/2020

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا... گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

در راه سوپرمارکت داشتم پشت تلفن برای دوستی می گفتم چطور در چند ماه گذشته از عزایی به عزایی دیگر در کوچم. در جوابم می گفت که هنوز از زیر بار یک خبر بد کمر راست نکرده به خبر بد دیگر می رسد... تا رسیدم به فروشگاه. تعدادی زن و مرد اکثرا زوج و کهنسال و خوشپوش در حال خرید بودند. منطقه مسکونی ما چندان بزرگ نیست و ساکنان قدیمی اکثرا هم را می شناسند. در وسط فروشگاه چند نفرشان ایستاده بودند کنار واگنهای خرید و داشتند با هم بررسی می کردند که برای طولانی مدت چه اقلامی ماندگارترند. به ویروس کرونا و خانه نشینی و لزوم ذخیره پاستا و سالامی و نان خشک می خندیدند. من همزنان که داشتم سبدم را از کنسروهای حبوبات پر می کردم فکر کردم که چرا من نمی توانم مثل اینها ضمن تن دادن به پروتکل احتیاط و ذخیره مواد غذایی برای روز مبادا و حصر خانگی به موضوع بخندم لااقل؟ چرا همچنان که دارم توصیه های بهداشتی و اجتماعی را رعایت می کنم اینقدر غمگینم؟
هر چه فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که من و ایرانی های دیگر در مواجهه با انواع و اقسام بلایایی بوده و هستیم که اغلبشان غیرضروری و کاملا قابل پیشگیری بوده ولی به سر ما آمده. برای همین است که وقت  نزول بلایای طبیعی دیگر جان و توان مقابله با روحیه بالا و از ته دل خندیدن به مشکلات  را نداریم. ما دقیقا برای حفاظت روانمان طی یک عمل ناخواگاه طبیعی از هر چه بر سر ما می رود جوک و لطیفه می سازیم. در طول تاریخ ما به قدمت همه خفقانها و ظلم ها و فقرها و ..."مبارک" و حاجی فیروز و تلخک بوده اند  و رسیده اند به "مملکته؟" و چه می دانم دیرین دیرین و شکرستان ... چون می خواهیم که به موقعیت نبازیم. می خواهیم که ته تلخی ها نمانیم و تا جای ممکن آسان بگذرد به ما هم! وچون نمی گذرد، همواره خنده تلخمان از گریه غم انگیز تر است...
وقتی همه جهان درگیر شیوع یک ویروس جدیدند و ما هم باید در آماده باش عمومی شرکت کنیم، خسته از دلشکستگی مصیبتهای دیگریم  که لزومی نداشت بر ما نازل شوند. هواپیمای مسافربری ما لزومی نداشت که آماج موشک نظامی خودی باشد. زیباترین استان ایران با آن طبیعت بکر لزومی نداشت که آنقدر فقیر بشود که کودکانش برای غم نان در کوه یخ بزنند. قدم زدن روی دریاچه ای از نفت نمی بایست برسد به افزایش نجومی و یک شبه قیمت بنزین که آدمهای طبقه متوسط بخاطر اعتراضشان کف خیابان گلوله بخورند و آدمهای طبقه مرفه نتچ نتچ کنان اعلام برائت کنند. ایرانی که نصف بیشترش صحرا و خشکی است لزومی نداشت آنقدر هنگام ساخت و تخریب سدها و رودهایش بد مدیریت شود که سیلاب بهاره بیاید و مردم و خانه ها و شهرها را مدفون کند.... هر چه برگردم عقب تر همچنان بلا هست... بلاهایی که واقعا لزومی به وقوعشان نبود و اتفاق افتاد چون کشور ما از مظلوم ترین زندانهای بزرگ جهان است که افتاده دست گروهی بدوی، نابلد و پرمدعا. برای همین است که من حتی وقتی در خاکی دیگر دارم به وظایف شهروندیم عمل می کنم، دلم چون دل گنجشک نگران و پرریخته ای بر فراز آشیانه نیم سوخته اش می زند. برای همین است که حتی فکر کردن به شیوع یک ویروس در ایران بی پناه می تواند مرا فلج کند چه برسد که در کشوری دیگر بتوانم به آن بخندم و به مرغوبیت ماکارونی ته کابینتم فکر کنم...

11/06/2019

Palliativstation


با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت  داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:
شماها می دانید palliativstation کجاست؟  در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما  به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند.  در آن دو سال، بیمارانم  اکثرا  جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"،  بارها غمگینانه تر است.  و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.

10/23/2019

Two to Tango

Two to Tango

خیلی سال پیش؛ و اصلا یادم‌نیست چرا، این را من نوشته بودم. لابد بهش معتقد بودم. لابد فکر میکردم "باید"ی در کار است
جایی از همان سالها، تا بسیاری وقتها تا خود الان، صرفا با خودم شده ام یک نفر، و به ساز و با ساز زندگی رقصیدم. رفتم و بازگشتم. طلوع و غروب را به هم رساندم. دره ها را دوختم که از رویشان گذر کنم. گیرم نه همیشه رقصان...

و نه غمگین  بود، نه آخر دنیا، نه جای دریغ و شکوِه. اسمش روی خودش بود: زندگی کردن

8/22/2019

Broken bricks

این روزها که بچه را می برم مهد خیلی به کودکی خودم برمیگردم. به اینکه چرا به آن شدت از محیط مهد و بعدها از مدرسه متنفر بودم، و چطور کودکم نه تنها بی‌صبرانه منتظر شروع روز و رفتن به مهد است، که جلوی در دبستان هم پای می کوبد و به من اشاره میکند یعنی مرا ببر اینجا.

همیشه از اجبار متنفر بودم. یادم هست یکی از بزرگترین ترسهایم از مهد، آن ساعت اجباری خواب بود. ما باید سر یک ساعتی خسته می بودیم و به خواب می رفتیم. سر یک ساعتی گرسنه می بودیم. خاطره تیره دیگرم از بازیهای زوری است. به صف می ایستادیم. می‌گفتند بدو، ما باید می دویدیم. در داخل اتاق! من کوچک بودم، شاید سه سال و نیمه، پسر کناری من جثه خیلی بزرگتری داشت، شاید پنج ساله؟ و مرا هل میداد، دائم. در مهد کودکی دیگر من بزرگ‌تر بودم، باقی چند بچه که حتی هنوز حرف نمی زدند، ملال عجیبی داشت،سکوت بود... تازه اینها مهدهای خصوصی با شهریه های گران بود. خاطرات من‌ ازشان خیلی زیاد نیست چون آنقدر در کوچه هایشان گریه میکردم که والدینم بیخیال شهریه پرداخته میشدند و مرا برمیگرداندند. خانه مادربزرگ در شهرستان، زندگی با خاله یا حتی تنهایی را به اجبار آن محیط ترجیح میدادم.
کدام احمقی، احمق‌ترینی! دستور داد سر دختربچه های شش ساله مقنعه و لچک کنند؟ ما یک مشت بچه کوچک بودیم که باید لباس فرم کارمندهای غمگین را در تیره‌ترین رنگها می پوشیدیم و روزمان را با آرزوی مرگ بر این و آن و دعای بی پایان ظهور و آرزوی کاستن عمر خودمان و افزودن به طول عمر رهبر دیکتاتورمان شروع می کردیم. ما اجازه نداشتیم در حیاط مدرسه مان بدویم در حالیکه بدنهای کوچکمان لازم داشتند حرکت کنند. ما اجازه نداشتیم سر کلاس حرف بزنیم، گرسنه بشویم، مخالف حرفی باشیم، معلم، ناظم، مدیر، دفتر دار... پیامبر و خدا بودند. ما یک مشت آجر در دیواری بی انتها بودیم که نمیدانم چرا پینک‌فلوید از دل دوران هیپیسم و آنارشی‌گری غرب، فکر میکرد بدتر از خودش وجود ندارد... از ما چیزی نشنیده بود و از چرخ گوشت آموزش حرف میزد؟
حتما بزرگسالانی هستند که دوران مدرسه دهه شصت جزء نوستالژی های دلپذیرشان است وگرنه اینهمه عکس تراش و پاک‌کن و کتاب فارسی و دفتر شصت برگ خط‌کشی شده و موزیک بچه های مدرسه والت چرا دست به دست می شود؟ من اما با عرض پوزش جزء آن بزرگسالان نیستم. از هر چیز مربوط به حضورم بعنوان یک کودک و نوجوان در اجتماع دهه شصت و هفتاد متنفرم. از اولین و آخرین اردویی که رفتم و مربی پرورشی به جرم تاخیر در نماز جماعت مجبورم کرد جعبه پر نوشابه را تمام راه بکشانم. از سوال و جوابهایشان که آیا در خانه ویدیو داریم؟ آیا والدینمان نماز میخوانند؟ آیا مسلمان شیعه هستیم؟ شغل پدرمان چیست؟ چقدر پول می تواند به حساب مدرسه بریزد؟ شاید فکر کنید دروغ یا افسانه است، من حتی مدرسه ای رفته ام که مدل ماشینمان در رفتار معلم علوم تاثیر داشت.
از مدرسه های عبوسم، معلم های سیاه‌پوشم، نیم‌کت های دو نفره که سه نفر رویش می نشستیم، شعار هفته، مقنعه در گرما، اجبار به رکود یا حتی زنگهای عاریه ورزش که معلوم نبود دقیقا چه باید بکنی، بیزارم.
همین هفته پیش، روز آغاز مهد، مربی فرمی به ما داد و ما بعنوان پدر و مادر امضا کردیم که حق نداریم در مورد زندگی خصوصی کودکی دیگر اطلاع کسب کنیم و اگر اتفاقی اطلاعی پیدا کردیم آن را بازگو کنیم،در غیر این صورت خلاف قانون رفتار کرده ایم. امضا کردیم که اجازه استفاده از موبایل و بخصوص گرفتن عکس بی اجازه از کودکان دیگر را نداریم‌. پول مشخصی هم برای کیترینگ و غذای بچه در ماه پرداخت میکنیم و همین. در استان ما، از سال دیگر مهد کودک فرزندمان رایگان است. اتاق خواب بچه ها را از پشت شیشه نشانمان دادند، هر بچه ای خسته بود دراز کشیده بود یا خوابیده بود.  در هر اتاق بازی،  کاناپه هایی بود برای بچه هایی که خارج از ساعت خواب نیاز به استراحت دارند. بچه های دو ساله همه در یک گروهند و با مربی ها بیرون‌میروند تا زیر دست و پای بچه های سه و چهار ساله نباشند...
 کودک من با زبان دو ساله اش امروز تعریف کرد که دور هم نشسته اند پشت میز غذا و خودش کره و عسل انتخاب کرده برای صبحانه، به مربی مهد گفته دوست دارد کتاب بخوانند، و بعد رفته در اتاق لگو با یک بچه دیگر بازی کرده، و بعد در حیاط دویده اند تا تشنه شده و آب خواسته... و آیا کی فردا صبح میشود؟
از کنار دبستان میگذشتم، بچه ها زنگ تفریحشان بود. از درخت کهن وسط حیاط بالا رفته بودند و رو به چند نفر در خانه درختی کنار حیاط جیغ می زدند و دست تکان می دادند. در لباسهای فصل، رنگی... رنگ... آنچه در کودکی ما به شدت کم بود. دوست داشتم برگردم به سی و اندی سال قبل، خودم را سفت بغل کنم.

8/10/2019

رفته بودم. رفتم که بانگ هستی خود باشم یا... That ten years challenge ...

امروز شد ده سال. ده سال پیش افتاده بود به دوشنبه ای خاکستری. با کلافی ناگشودنی از فکر و خاطره و رویای برباد و کور سوی امید، با خلاصه زندگی در دو چمدان و سنگین‌ترین قلب دنیا، خانه پدری را ترک کردم و همینجا از خودم برای خودم نوشتم که معنی این ترک چیست.
ده سال گذشته را من پوست انداختم. در پوست نو قد کشیدم. به کلام آسان است. چه ها که گذشت.‌..

آن روز که بلیط یک‌طرفه داشتم و سوار هواپیما میشدم، تقریبا در این دنیا هیچ دستاورد خاصی نداشتم که همان کوههایی هم که ازشان بالا رفته بودم، با خاک یکی بود.می دانم که دلم میخواست زندگی کنم، جایی که جریان هوا باشد، سینه ام آنقدر سنگین و خوابهایم آنقدر آشفته نباشد. دلم میخواست آنچه خراب کرده بودم را ببرم از آن اول اول، بسازم از نخستین چینه. آنقدر رنج بکشم و بسازم تا برسم به جایی، سقفی، امنیتی، شاید لبخندی... به همه اینها شوق داشتم.

امروز بعد ده سال، حتی آنچه که فکر میکردم در آن روزگار بر باد رفته، مایه فخر من است. حتی سالهای تحصیلم در ایران که آن زمان برایم صرفا تبدیل شده بود به اتلاف وقت، به یاری ام آمد، وقتی ازشان یاد میکنم، به من گوش می دهند، تائیدم میکنند، اسمش را گذاشته اند سابقه، تجربه. صرفا بر باد دادن عمر نبود پس...جایی به کارم آمد....

خاکستری که برخاستم از آن، امروز یاری ام کرده که پناه کودک نوزبان نوپایم باشم؛ دیوار محکمش، صخره امنش. همین امروز، تاریک‌روشن صبح بود که خودش را انداخت در آغوشم. گویا از کابوسی ترسیده بود. بغلش کردم. گفت: "ماما هست، مواظبه... " چه به خودم بالیدم. 
ده سال پیش در چنین روزی وارد اتاقک دانشجویی ام شدم. یادم هست که بوی رنگ تازه می آمد. جز الوارهایی که قرار بود میز و تخت بشوند، هیچ چیز دیگری آنجا نبود. بعدها، به اتاقها، استودیوها، آپارتمانهای دیگری نقل‌مکان کردم. به هر جا رفتم گلدان و شمع و رنگ و رومیزی با خودم بردم. من از عاریه زیستن متنفرم. بسیاری وقتهایش تنها غذا می خورده ام ولی با خود و برای خودم لیوان زیبایی گذاشته ام، گلی کنار میزم، شمع معطری روی طاقچه، چیزی که مرا به زندگی و زندگی را به من وصل کند، حتی به روزگاری که عکس هیچ بشقابی در جایی منتشر نمی شد و کتاب کنار لیوان قهوه نشانه‌شناسی خاصی نداشت. من واقعا زندگی را دوست دارم حتی همه وقتهایی که با من دوست نبوده.

الان که اینها را می نویسم، تراسمان را شسته ام. گلهای ماه آگوست درآمده اند. نوبت سوم غنچه زدن رزهای باغچه است، انجیر جوان باغ در حال بار دادن است، بوی سوپ می آید، شب مهمان داریم. بچه خوابیده.  هفته دیگر می رود کودکستان... باورش چه سخت است که اینها جملات من باشد... منی که ده سال پیش در چنین روزی از یک سو به بادبادک رویا وصل بودم و از سویی دیگر به سنگ خوابهای آشفته، و سوار هواپیمایی شدم که واقعا نمی دانستم وقتی ازش پیاده بشوم، چه خواهد شد.

مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن توصیه من به هیچکسی نیست. سرنوشت و سرگذشت هر کسی بهترین دلیل و راهنماست برای هر قدمی که آدمی برمی دارد یا از آن حذر می کند. هیچ نسخه خوبی برای دیگری کار نمی کند. هیچ تجربه بدی، برای دیگری به همان شکل تکرار نخواهد شد.

برای من؛ شخص من، مهاجرت ده ساله ام یکی از درست‌ترین تصمیمهای زندگی ام بود. بماند که پوستم کنده شد و تا پای جان برایش ایستادگی کردم.
روزی رسید که بالاخره بگویم : بانگ هستی خویشم. بهایش را هم روزانه و شبانه پرداخته ام و می پردازم. با دلتنگی و دوری. 
شد ده سال تمام.





8/08/2019

به جان دوست‌ دارمش

بچه داشت توی خانه می دوید. پایش سر خورد و وقت افتادن روی زمین، کمرش گرفت به لبه میز ناهارخوری. بلند گفت آخ... تا دو نفری از دو گوشه اتاق با نگرانی بدویم سمتش و بغلش کنیم و بخواهیم بلوزش را بالا بزنیم، بلند شده بود و دستش را گذاشته بود روی کمرش در محل درد، با لحن محکمی که برای دو سالگی اش خیلی بزرگتر بود، خیره در چشمهای ما با زبان قر و قاطی اش گفت:  auwa شدم (اوخ شدم). ولی فردا خوب می شه، alles gut (همه چیز خوبه).

الان که شب است و خوابیده، برای چندمین بار غبطه خوردم به بی‌لکی و امنیت ذهن کودکانه اش. به امید محکم و ساده اش به بهبود هر چیز ناخوشایند. به بازگشت پدر وقت عصر، به قبول افتادن عذرخواهی اش وقتی شلوغ‌کاری کرده، به باور مطمئن و بی‌خدشه اش به ترمیمی که اتفاق خواهد افتاد. همان قدر مطمئن که می داند مزه بستنی شکلاتی را از بستنی توت‌فرنگی دوست‌تر دارد. 

جان من است... تمام و تمامت امیدم...



7/15/2019

The best woman in business


یک سکانس درخشانی دارد سریال Fleabag.

دو زن؛ فلیبگ و بلیندا روبروی هم پشت بار نشسته اند و می نوشند. بلیندا ( کریستین اسکات تامس) که همان روز به عنوان موفقترین زن در بازار کار انتخاب شده، بعد از مسخره کردن‌ مراسم و خندیدن به جایزه اش،  می گوید پنجاه و چهار ساله است. از فلیبگ ( فیبی وَلر) سنش را می پرسد: ۳۳
بلیندا میگوید : آه، بهتر میشود! ...
و با این مونولوگ درخشان جمله اش را توضیح میدهد:
"زنها با درد در وجودشان زاییده میشوند. این سرنوشت بدن ماست. میدانی؟ درد ماهانه، سینه های دردناک، زایمان، ...ما این درد را با خویش در طول زندگیمان حمل میکنیم. مردها نه. آنها باید درد را جستجو کنند. آنها تمام این خدایان و شیاطین را اختراع کردند فقط برای اینکه بگویند شرمسارند، و این ‌چیزیست که خب ما خودمان خیلی خوب می دانستیم. بنابراین انواع جنگها را راه انداختند که بتوانند حس اشیا را درک و همدیگر را لمس کنند، و زمانی هم که جنگی در بین نباشد، راگبی بازی می کنند.
و‌ بعد ما تمام اینها را اینجا در دلمان، در درونمان داریم. ما در طول سالیان و سالیان و سالیان دردهای متناوب داریم. سپس، درست وقتی فکر میکنی با دردت خو گرفته ای و به صلح رسیده ای، چه می شود؟ ... یائسگی از راه می رسد. یائسگی لعنتی از راه می رسد و این...آه که لعنتی ترین معجزه جهان است! بله! همه استخوانهای لگنت به هم می پیچد و بسیار گُر میگیری و کسی هم هیچ توجهی نمیکند ولی بعد- تو آزادی. دیگر برده نیستی. دیگر یک ماشین با تجهیزات مختلف نیستی. ‌دیگر تو صرفا یک انسانی، مسلط به کار. 
دوست داشتم بروم توی لوکیشن، یک مارتینی دست بگیرم، از پشت سر بلیندا را محکم در آغوش بگیرم و گرم ببوسم...



6/30/2019

Your only way

یک کلی‌نگری شایعی هست در مورد تک‌فرزندها‌. بلافاصله با شنیدن اینکه فلانی خواهر و برادر ندارد، ملت یاد بی کفایتی از فرط در اختیار داشتن امکانات، بزرگ شدن لای پر قو، بی عرضگی، دست و پا چلفتی بودن و لوسی و خودخواهی می افتند.
شخصا سالهای زیادی از زندگی ام را بیهوده صرف اثبات نازک‌نارنجی نبودن و لوس نبودن و بی عرضه و تنبل نبودنم به جهانیان کرده ام. در کنارش خودم در زندگی دوستانی داشتم و دارم که مرا همواره متعجب می کنند.
دوست هنرمند شیک‌پوش زیبایی دارم‌ که هرگز تنها سفر نکرده چون واقعا از مواجهه تنهایی با موقعیتهای جدید می ترسد. یکی دیگر زن تحصیل کرده باهوشی است که پس از چندین سال دوری، فرصت دیدارمان را لغو کرد چون به گفته خودش از پیدا نکردن راهها و قطارها در یک بین شهری چهل دقیقه ای در کشوری دیگر هراس دارد. دوست دیگری دارم که مرد موفق خوش ‌سیمایی است ولی فوبیای خجالت زده شدن جلوی یک جمع حتی صمیمی را دارد! برای همین حاضر است فرضا نیم ساعت در خیابان بماند یا از سر صندلی اش تکان نخورد ولی اولین مهمان یک دورهمی نباشد یا لیوانی را واژگون نکند. دوست سابقی داشتم که خودش را مجاز به انواع بذله‌گویی ها می دانست اما هر کلام‌ ساده ای ممکن بود بهش جوری بر بخورد که چندین سال گوینده را نبخشد. دوستانی دارم که تصوری از اقامت در هتل ارزان‌قیمت، کار پر زحمت‌ و کم اجرت دانشجویی، خرید نکردن در سفر به دلیل بودجه محدود و همزمان احساس غبن و بدبختی نکردن! را ندارند. آدمهایی را از نزدیک می شناسم که حاضرند از  بی پولی گرسنگی بکشند اما شغل تمیز کاری یا پیشخدمتی رستوران را تجربه نکنند. اصولا کارگر برایشان یک قشری است که باید بهش کمک بشود اما محال است معاشر و دوستشان باشد. تمام این آدمها از یک تا چند خواهر و برادر دارند.
آن پر قویی که لابلایش بزرگ شدم مانع زنده ماندنم نشد در مثلا غروبی که در جنگل پرتی گم شدم و تمام شب را پیاده تا صبح به دنبال سایه ام راه رفتم تا به یک دهکده کوچک برسم. مانع سفر کردنم نشد وقتی فقط چند سکه پول خرد تمامی دارایی ام بود. مانع مهاجرت کردنم نشد وقتی حتی سلام و خداحافظی کشور مقصد را نمی دانستم. پر قوی مذکور باعث نشد که خودم را بالاتر از آدمهایی ببینم که بهشان دل می بستم حتی اگر به اوج حماقت و نادانی ام تعبیر می شد‌ و نتیجه عکس می داد جوری که هر کار خوبی کنم بد تعبیر بشود‌. با ناز و نوازش بزرگ شدن موجب نشد تا زندگی به من سیلی زد من فوری بنشینم سر جایم و صرفا به حال زارم گریه کنم.
در روزهایی که غول افسردگی آوار شده بود یا بیماری و تنهایی هم دست شده بودند یا ترس از جمله "فردا چه می شود" از گوشه اتاق چون دیو خشمناکی به سقف تنوره می کشید، من البته که قوی و آماده و رویین تن، سینه سپر نکرده بودم اتفاقا! که خیلی هم می ترسیدم و خیلی هم غمگین می شدم و در بسیاری مواقع نمی دانستم چه کنم. اما اگر ترس را و نازکی و ناتوانی را خوراک می دادم، آن روی کثیف بی‌رحم زندگی مرا می بلعید. و آن بلعیده شدن چنان حقیرانه بود که مرا وا می داشت هر گونه پر قوی سابق را فراموش کنم. و همزمان  تاسف نخورم که ای وای توی قبلی کجا و اینجای زندگی کجا، ای وای تو که تخم طلا می گذاشتی و تاج بودنت منت بر سر دنیا بود و بی مهری دنیا و آدمها و موقعیتها و ثروتها و ...حق تو نبود و لابد اما فلانی و بساری جای تو حقشان بود!
واقعا کدام فلانی؟ کدام حق؟ زندگی همین است... برای همه همین است چه ترسو چه شجاع. چه از ترس سفر در جای خود نشسته چه از شوق دیدن به هر باد موافق بادبان سپرده. به قول پدربزرگ فقیدم "زندگی ساز دارد، سوز دارد... " پوزخند کجی می زد و بارها می خواندش.



t.me/November25th

5/29/2019

*از پنجره با هرمان جهان را نگاه می کنم جهان ناگهان غرق در شکوفه ها ، گلهای شقایق و بنفشه است پنجره را باز می گذارم باران می بارد در باران می گویم بهار را یافتم بهار آمد …

چندین سال از مکالمه شبانه بین من و هم‌دانشگاهی و همسایه آن دورانم می گذرد. ما دو دختر ایرانی، دانشجو، تازه مهاجر و ساکن یک ساختمان متعلق به دانشگاه بودیم. بخاطر تمام این وجوه اشتراک، در جاهایی مثل خدابیامرز فیس بوک دوست محسوب می شدیم. که یک روز برایم  پیغام گذاشت: مرا ببخش، تازه فهمیدم تو کی هستی! خیلی پشت سرت بد گفتم...
گویا از ایران خواننده وبلاگم بود. نمی دانست اما نویسنده اش منم که به گفته خودش در دنیای واقعی از من خیلی بدش می آمد! نوشته بود: حرصم را در می آوردی. می دیدم هی داری از طبیعت، آسمان، آدمها، غذاها، ساختمانهای دانشگاه، خلاصه از ابر و باد و مه و خورشید و فلک با لذت و لبخند حرف می زنی. هیچ غمی، هیچ تکدر خاطری، هیچ مشکلی نداری. علی‌ بی‌غم دو جهانی و این مرا دلزده می کرد... تا یکی نوشته ای فرستاد از تو، و گفت این فلانی است. شوکه شدم. هی تصویر تو و نوشته ها را می آوردم کنار هم، جفت نمیشد... آخر چطور میشود تو همان باشی؟ مرا ببخش...

نامه اش را میخواندم، شبی بود اواسط بهار. همه جا سبز و کمی سرد. در اتاقک دانشجویی ام در قطب، که همیشه با گل و شمع و رنگ، گرم نگه میداشتمش. یادم نیست داشتم به کی و چی گوش می کردم همزمان و میخواندمش، یادم هست که چه خندیدم. به تلخی...
از آتش ابراهیم گذشته بودم و اتفاقا که در پسِ آن، گلستانی هم نبود، صرفا زنده مانده بودم و همین کافی بود. زندگی را پاس می داشتم. زنده ماندنم را. بودنم را. عطرها را، آفتاب را، لبخند را و عشق را. نالیدن و شکوِه کردن چه دردی از من دوا می کرد؟ غصه دادن بقیه به کنار.
و چه اتفاقی می افتاد اگر من مشتاقانه منتظر تغییر هر فصل نبودم؟ اگر منتظر مهمانی آخر هفته، سفری که ارزان در می آمد، افتتاح فلان کافه یا لذت رسیدن فلان کتاب به دستم نمی ماندم؟ چه اتفاقی می افتاد اگر من نمی رقصیدم رها و بی‌ قید؟ اگر مشغول گلدانهایم نبودم؟ بشقاب رنگی نمی خریدم؟ هیچ. هیچ اتفاق دیگری نمی افتاد در جهان غمگین کسل کهنسال. تنها من، غمگین تر، کسل‌تر و کهنسال‌تر می شدم.
خانه پُرش دغدغه و دل شکستگی و سنگینی خاطرات و خون دلمه شده خاطرات را به قسمی می نوشتم همینجا، به سان چاه علی. یا که می نوشیدم، یا که با گوش محرمی باز میگفتم، و می سپردم به باد و می گذشتم. 
این عادت دیرین، لابد آنقدر در نظر انسانی دیگر ناپسند بود که نفرت ایجاد کند. فکر کند من چه آدم دور و الکی‌خوش بی‌مایه ای هستم که لابد سرسنگینی، شکایت و‌ خمودی بیشتر، مساوی است با عمق ژرف تر، دریافت درد جهان و مافیها، ادراک!
به خودم گفتم خب، تو اینها را می دانی، می دانی که هم که دوستداران و دوستنداران تو به هیچکدام از این نشانه ها برای دوست داستن و دوست نداشتنت محتاج نبوده اند. تو بین آدمها دنیا آمدی،  اما از جایی انتخاب کردی که از بین آدمها برگزینی. بهای انتخابهای اشتباهت را هم دادی، پاداش انتخابهای درستت را هم گرفتی. مگر عمر آدمی چقدر است که نگران باشد در چشم دیگران چگونه نشسته؟
اینها را به او نگفتم. در پاسخ نوشتم کاش یک روزی،تو بیایی چند طبقه بالا به خانه من، یا من بیایم چند پله پایین به خانه تو، روبروی هم بنشینیم، چای و عودی باشد، هوای خوشی، آسمان آرامی، و فرصتی تا برایت بگویم از گذرها، ناگزیرها، از هر آنچه که آدم حتی از روی خیالش هم می پرد چه برسد که به حرف بیاوردش. از هر حرفی که آدم ترجیح می دهد بمیراندش و به جایش صرفا لبخندی می زند و می پرسد خب دیگه چه خبر؟

*احمدرضا احمدی



4/11/2019

Finally, the black hole

زمان خوش‌بختی وبلاگ های فارسی اگر بود، لابد یکی پیدا میشد امروز بنویسد: از ابَرسیاهچاله هم‌ عکس گرفتند، ولی تو نیامدی

4/02/2019

To all those assholes whom we loved once

در فروشگاه لباس می چرخیدیم که دخترک نوپایم دوید به سویی، یک پسربچه حدود شش هفت ساله دیده بود. اول پسربچه را بویید. فکر میکنم خیلی غریزی این کار را کرد چون معمولا هر چه را بخواهد لمس کند اول بو می‌کشد تا مطمئن باشد از لمس بعدش پشیمان نخواهد شد. بعد بیهوا گونه پسر را به گرمی بوسید. برای کودکی یک سال و چند ماهه که هنوز نه خوب حرف می زند نه مهدکودک رفته، نه با جمعیت بزرگی از انسانها برخورد داشته طبیعی است این مقدار مهربان بودن، شرطی نبودن، فکر دریافت بازخورد ناخوشایند از هر عمل دوستانه ای نداشتن. پسربچه اما چند سال بزرگتر بود. لابد با مناسبات دنیای گند انسانی آشناتر. لابد بهش از برخورد با آشنا و غریبه درسهای لازم را داده بودند. همان درسهایی که من هم چند صباح دیگر باید در ذهن صاف و بی‌لک بچه ام بچپانم تا او هم از خود در برابر گزندهای احتمالی هم‌نوعانش دفاع کند. پسرک خود را جمع کرد و بچه را پس زد. بچه هاج و واج مانده بود که چرا. بلد نبود با خودش چه کار کند. مات مانده بود. انگار یک صدای بلند گریه شنیدم از ته قلبم؛ دیدن چشمهای درشت و نمناک بچه از محبتی که پس فرستاده شده بود، خیلی ناراحتم کرد. بعدتر در آغوشش گرفته بودم محکم. رفتیم سمت دیگر. 
بچه که یادش نیست. من اما هنوز و همچنان به آن روز، به گذشته خودم و به آینده او فکر میکنم. به چرخه سرنوشت، زنجیرهای روابط انسانی، دامهای حقیر بر پا و دل. به ناگریزی از تکرار وقایع در هر نسل. به زنان پیشین قبیله ام. به خودم. و به سخنرانیهای ترسناکی که پیش‌بینی می کنم  در موقعیتهای بن بست زندگی دخترکم خواهم داشت. همه امیدم آن است که اشتباهات جدیدتری از آنچه من در خورجین دارم، کند. بیراهه های رفته مرا دوباره قدم نزند. حتی گیر کند در راه و بیراه شخص خودش، نه که تکرار من و ما باشد. و آنجاست که لابد من باید دریغ نکنم برایش از تعریف کردن دوباره خودم، آنچه بر من رفت از سفرها، از دل‌بستنها و کندنها. از شور جوانی و حیرانی و هجرانی. و لابد از ته نشینی سالخوردگی وقتی اتفاقات دنیا و مناسبات آدمهایش دیگر متعجبت نمی کند.
لابد از فهرست آهنگهایی که کمک روحم بودند برای دویدن و از یاد بردن، طعم بستنی هایی که در راهپیماییهای طولانی بغضم را فرو می داد، نامه هایی که می‌نوشتم و به باد می سپردم، چاله هایی که می کندم برای دفن خاطرات، از خشمم، از مراحل مواجهه و انکار و سپس پذیرش کثافات دنیای انسانی، از بریدن و رهایی، از وا ماندن و چاره جستن، از حیرتهایم در برابر ویرانه بنای "دوستت دارم"  که قرار بوده "خالی از خلل" باشد.
مطمئنم جایی به او از بی قانونی قلب می گویم. که اگر جایی سپردش، هر روز همان روز را زندگی کند و طلبکار یک عمر دوست داشته شدن‌ نباشد که بله، در جامعه انسانی پیش آمده که عاشقی روزی به جِد برگردد به معشوق بگوید"  
Unchain my heart, baby let me be
Cause you don't care please set me free
و بله، این را بداند که پس ِ بهار هر عشق گرانی، ممکن است آنقدر پشت فرمان اتوموبیل آی ویل سوروایو گوش بدهد که بالاخره در پشت چراغ قرمزی نامعلوم در باران پاییزی، ببیند واقعا از دام رسته. گیرم به زنده‌بلا مرده‌بلا...




3/15/2019

Ragnarok, Vikings, 5;2,10



Torvi: What happend to you Lagertha?

Lagertha: I almost died,
But was reborn.

- You were between life and death? What did that teach you?

-The only thing that I have learned is that life is about suffering. There is no scape from it. That's the truth. What's important, is how we deal with suffering. How we deal with the truth.

- How do I tell my children that life is about suffering?

- They will find out for themselves.


3/14/2019

بیست و یک


دندان آسیاب در می آورد. دیشب چند بار بیدار شد و گریه کرد و امروز جفتمان کمخواب و خسته بودیم.
بازی کردیم. ظهر ناهارش را دوست داشت. بعد خواباندمش. ماه خودم می چرخد و کمردرد و سردرد امانم را بریده. دلم میخواست عمیق بخوابم. هنوز به رویا دیدن نرسیده بودم که صدای گریه اش آمد. مرا صدا می زد. رفتم بغلش کردم و آوردمش توی تخت خودم. آن دستهای کوچک گوشتالو را حلقه کرد دور دستهایم و خوابمان برد. 
اول، خواب دیدم توی آغوشم نگهش داشته ام و پایم در آب اقیانوس است‌. دارم بهش میگویم ببین آب اقیانوس سرمه ای است... که یکهو آب میاید بالا. من بچه را میگیرم بالاتر و می دوم... می دوم توی موج. می ترسم و می دوم. می رسم به خانه، می خوابانمش. نمی دانم چه می شود که می شنوم کسی آمده بچه را برده شهری دیگر به بهانه گردش، و بچه دارد گریه می کند. دارم سر همه داد می زنم. تلفن را بر می دارم زنگ میزنم که بچه ام را کجا بردید؟ بگذارید صدایم را بشنود شاید آرام شد؟ کی بر میگردید؟ پاسخم سکوت است...زوزه می کشم، می درم... در همین حال از خواب می پرم. کتفم خشک و دردناک است. تمام این کابوس را دیدم در حالیکه دستانم توی دستهایش گره خورده و صدای نفسهایش می آید. تکان بخورم بیدار می شود لابد. همانجور می مانم و بغض دارم. به خودم می گویم: بدبخت، چه خوش باشد چه ناخوش، چه مثل الان یک سال و خرده ای باشد چه هر چه، تا وقتی آخرین نفست را بکشی خواب آسوده نداری تو. همین است که هست هم.
چشمم می ماند به باران بیرون پنجره و کاجهای خیس. دارم فکر می کنم امروز چرا میوه نخورده اصلا؟ یادم باشد حتما میوه بچپانم توی بشقاب بعدیش...با همین فکرها خوابم می برد...

t.me/November25th




3/01/2019

La vita è bella

در یکی از صدها سکانس درخشان "زندگی زیباست"، پدر پسرکش را در آغوش گرفته، او را از دل غبار و فریاد و آژیر اردوگاه کار رژیم نازی به سمت خوابگاهشان می‌برد و همزمان در گوشش از رویای صبحانه گرم فردا صبح، حضور مادر، عشق و ادامه زندگی می گوید*. 
پدری که ظرف چند روز آینده، درست روز اتمام جنگ تیرباران خواهد شد درحالیکه پیوسته تا واپسین دم برای حفاظت روح نازک و جسم کوچک پسر، وانمود خواهد کرد همه اینها، از دوش گاز و کوره های آدم‌سوزی تا شکنجه‌گاهها و اردوهای کار، صرفا یک بازی بامزه است. اتفاقی است که میشود به آن خندید، در آن برنده شد، جایزه گرفت و به خانه برگشت...

امروز به اجتماع عطر نان گرم که در صبح بارانخورده از خانم نانوا خریده بودم، به زیبایی لیوان قهوه ام و صدای زندگی که از گلوی دخترکم با حنجره سینه سرخ پشت پنجره می آمیخت نگاه کردم. دیدم چه بسیار، چه بسیار وقتها حواسم نیست که من فرصت زندگی، تجربه امنیت، حتی در حد نوشیدن قهوه در صبحی بارانی را داشته ام و یادم رفته سپاسگزارش باشم. وقتی به پلک‌زدنی، دستی میتواند مرا از پشت پنجره آشپزخانه‌ام به قلب جنگ و شکنجه و تحقیر براند. من حواسم نیست که چه بسیار جاهای خالی در چشم‌من پر تر نمود داشته. چه بیشمار فکرم کشیده به نشدها و نبودها درحالیکه غایت نیاز آن روزم، زنده ماندن در بهار بوده. دوست داشتن و خواستن بوده، به یاد سپردن " تو را دوست میدارم برای نان گرم، برای برفی که آب میشود..." بوده. چه بسیار حواسم نیست که حواسم نیست!

*Come here. Where are we here? I might have taken the wrong way. Good boy, sleep. Dream sweet dreams. Maybe it's only a dream! We're dreaming, Joshua. Tomorrow morning, Mommy will come wake us up and bring us two nice cups of milk and cookies. First, we'll eat. Then I'll make love to her two or three times…if I can.




t.me/November25th

1/09/2019

همچنان می راندم

در خوابهایی دور، نوزده ساله ام. بسیار بی‌دریغ و بی‌شرط عاشقم. پاییز تهران است و  باد آذرماه برگهای زبان گنجشک ولیعصر را می شوراند. در خیابانها چشمم بیشتر نوازنده دورهگرد می بیند، هنوز رنگها اُکر و سرخ و طلایی اند، هنوز کلی راه مانده، آینده ام نیامده، نترسیده ام، تازه نفسم. هنوز عشق پاسخ همه پرسشهاست، رویای رسیدن است به آن شهری که پشت دریاهاست و قایق من می داند که باید برای کشفش، بی هراس به دل هر طوفانی بزند.

12/08/2018

About the worthless finary

به ده سال گذشته تا امروز که نگاه میکنم می بینم خودم و همه آنهایی که آن روزها کلماتشان را میخواندم و این روزها عکسهاشان را میبینم انگار همه استحاله ای ماهوی داشته ایم. همین خود من، در وبلاگم آدمی هستم که رویاهایی داشت. برایشان راه می ساخت و بهشان نمی رسید چون خشتهای اولش را کج می چید و بنای معوج شده اش زود واژگون می شد. بعد ته مانده رویاها و زندگی اش را از بین تلّ خاک جمع کرد و راه افتاد. از نو به سوی آسمانهایی و انسانهایی و راه هایی. به احقاق بعضی رویاهایش رسید، به بعضی هم نرسید. همه حالی بود؛ گاهی خاکستری، گاهی سیاه، گاهی هم آبی آبی. اما در اینستاگرام، من انگار صرفا دارم می درخشم. میخندم و غذاهای رنگی می پزم و سفر می روم و عشق میدهم و میگیرم. خستگی هایم و ناکامیهایم پشت فیلتر و رنگ و برند، اصلا از تعریف و هویتشان می افتند. دور می شوند. رنگ می بازند.
همین برای بسیاری دیگر که به واسطه کلماتشان می دانستم (یا می خواستند اینطور دانسته شوند) که از دل عطش و زمهریر چه تابستانها و زمستانهایی گذر کرده اند، چه زخمهایی و چه پینه هایی بر دل  و دست دارند، چه امیدهایی را به خاک و باد سپردند و گذشتند، انگار به موجوداتی بدل شده اند صرفاً سرگرم ازدواج، وصل، شادی، زایش، مهمانی، کیک، میوه‌های هوس انگیز، ساکن فضا و اقیانوس پیما. حتی ملانکولی نور صبح جمعه آن طرف یا یکشنبه این طرف روی ملافه و فرش و سرانگشتهای پا، نشانی از گوچی و تامی هیلفیگر دارد که بالاخره منجر به زیبایی و تحسین است. نمی دانم کجای بازی خراب شده. کلمات ما کجا، عکسهایمان کجا.
آلمانیها برایش واژه دارند: verschönern. یعنی چیزی را بهتر جلوه دادن، زیباسازی و جلا دادن به قصد نشان دادنش. فکر میکنم اینستاگرام گرفتار این زیباسازی افراطی است، حتی به وقت غم. به وقت فقدان. 
اگر بخواهم مدیای کلمه بازی وبلاگ و عکس بازی اینستاگرام را به موسیقی ترجمه کنم، وبلاگ برایم تداعی تار علیزاده است، اینستاگرام در بهترین حالت همخوانی مدونا و جاستین تیمبرلیک.

11/22/2018

Even a man who is pure in heart and says his prayers by night, may become a wolf when the wolfbane blooms, and the autumn moon is bright..

Lawrence Talbott: I wish things were different. 


Sir John Talbott: Never look back Lawrence, never look back. The past is wilderness of horrors.

Wolfman,  2009

11/21/2018

Itsy bitsy Spider...

بچه، حمام کرده و با لپ گل انداخته، در یکسره مخملش وسط آشپزخانه با تکه موز لهیده ای در دست، خودش را هماهنگ با موسیقی کودکانه تکان تکان میدهد. اجتماع سادگی، معصومیت و زیباییست از دید من. شعر محبوبش درباره عنکبوت کوچکی است که در مسیرش از ناودان، با باد و باران خیس میشود و پرت می شود پایین، بعد خورشید می تابد و ابرها را می زند کنار و عنکبوت دوباره راهش را ادامه می دهد. بچه همزمان با دستهایش نقش ابر و آفتاب و باران و عنکبوت را اجرا می کند‌. در دنیای خودش غرق است. در یک حال رنگی خوش. لحظاتش ساده اند. دور از عمق و پیچش و شبهه. همه چیزش، حتی رویاها و کابوسهایش واقعی است و همه واقعیتها عین رویاست.  
چقدر دلم میخواست همزمان که دارد عنکبوت را از دل مه و خورشید و فلک به سلامت به ناودانش می رساند، دست مرا هم می گرفت می برد به جهان خودش. جفتمان آنجا می ماندیم و راستش من تمام تلاشم را میکردم که همانجا بمانیم تا ابد. که بگویمش من آن سوی ماجرا را دیده ام و زیسته ام و به من اعتماد و حرفم را باور کند که تنها همینجاست که ارزش زیستن دارد. جایی که عنکبوتهایش بالاخره به ناودانشان می رسند و آفتاب و ابر همواره دوستند. باقی همه حرف مفت است. بودن و نبودنش رشکی نمی انگیزد...

10/25/2018

جلفی که میخواست جلف باقی بماند

زیر عکسی از گوگوش که رو به دوربین، زیبا خندیده درحالیکه شلوار جین نیلی خوشرنگی هماهنگ با کلاه بره چرم قهوه ای به تن دارد، دهها کاربر فارسی زبان ضمن ادای دین به انواع فحشهای جنسی جهان، پیشنهاد کرده اند که پیرزن جلف دست از این سبکسری ها بردارد و برود در خانه اش بنشیند. حتی چند نفر خیلی پیگیرتر، طی چند پیام جوری روی این «الان باید به مردنت فکرکنی» تاکید کرده اند، انگار منتظر بودند گوگوش در عکس بعدی ( اگر هنوز از ترس نمرده باشد) کنار کفن و شمع و بشقاب حلوا در حال استغاثه و گریه کپشن بنویسد: خودم خودم را خفه میکنم امشب، تقدیم به شما عزیزان.
حالا گوگوش که گوگوش است و کلا جوری زیسته که عملا نشان داده حرف و عقیده مردم به جاییش نیست. اما واقعا این اقبال عمومی به جبر جوان ماندن از کجا آمده؟ طوری که جوانی مجوز انتخاب پوشش و مدل مو و رنگ و شغل و سانت پهنای لبخند یک انسان باشد و هر دهه افزوده بر عدد عمر باید مساوی باشد با نخواستن، کناره گیری و کاستن و کمرنگ بودن؟ لابد هم خویشفرما و داوطلبانه و هر چه زودتر بهتر که نشانگر آدم محترم جاسنگین آدابدان باشد؟ این مناسبات دست و پاگیر، زاده کدام مغز فلک زده ای بود از آن آغاز کار که اینجور هم دامن‌گیر شد؟ اینجور که حتی آدم نوجوانش را وا می دارد به کسی که صرفا چند دهه قبلش دنیا آمده و همچنان پرانرژی و زنده و پویاست بگوید جلف! و برایش خانه نشینی و مرگ تدریجی تجویز کند.
اصلا چرا کسی که پنجاه را رد کرده مجبور است از خواب بیدار شود؟ ته ته ماجرا مگر چند سال است که اگر یکی در شصت سالگی دلش عاشقی خواست حال سی ساله ها بد بشود؟ که گفته رنگ سرخ و نارنجی فقط برازنده صورتهای بدون چروک باشد؟ هیچ زن هفتاد ساله ای نباید برای تشویق تیم بسکتبال مورد علاقه اش سوت بزند؟ چه چیزی واقعا این وسط جلف و ناجور است؟ چرا مرد موسپیدی که رقص دوست داشته باشد باید مایه تعجب یا رقت قلب دیگری بشود؟ یا در بهترین حالت با دیدن دستهای چروک خورده ای که بادقت مانیکور شده اند بگویند آخی، ای جان! خب چرا جریان زندگی و گذر عمر عادی نیست که تابع سن با شاخص فعالیت، شیمی بدن و سوزاندن کالری متضاد هم باشند؟ ای جان برای چی؟ اگر یک آدم بیست و چهار ساله برود کلاس زبان چینی یا تنیس کسی می گوید ای جان! آخی؟ فرقش با هفتاد ساله در چیست که یک «آخی» باید بیاید کنارش؟

آیا باور عمومی جهان اینست که کاری که تیلرسوئیفت روی صحنه میکند باید برای مدونا ممنوع باشد؟ خب اینجور نیست. همین دو سال پیش به گروه آبا برای اجرای کنسرت پیشنهاد دستمزدی بالای چهارمیلیارد دلار دادند. پس جهان آن بیرون؛ بیرون از این انقیاد خسته کننده ما، مشتاق دیدار و شنیدن چهار نفریست که امروز بین هفتاد تا هفتاد و پنج سال سن دارند و دقیقا به خاطر معرفی ژانر متفاوتی از موزیک و گریم و اکت، بعد اینهمه سال سکوت هنوز با منت و خواهش ازشان «حضور» می خواهد.

به نظر من یک دست نامرئی روح آدمهای این دیار را به طرز غریبی به فرسودگی رسانده. ننوشتم به کهنسالی کشانده چون کهنسالی ایکس با ایگرگ برابر نیست. از آنجایی که هر کسی در اوج جوانی است هم لزوما زنده به زندگی نیست و چه بسا همه عمر دارد جلف را از باوقار جدا میکند!

10/07/2018

تا که پشکی مشک گردد ای مرید، سالها باید در آن روضه چرید

با دوستی حرف مي زدم که در یکی از بزرگترین کارخانجات داروسازی (ترجیح میدهم نام نبرم)، مدیر بخش فروش داروي بیماریهای خودايمني ( مثل ام.اس) در بازار خاورميانه است. سالی چند بار ماموریت می رود ایران، مثل همین چند روز پيش که تازه برگشته و من پرسیده بودم دستاورد سفر اخیرش به ايران چطور بود؟ خندید.
 برایم تعریف کرد که در همه سمینارهای بین المللی و جلسات بین قاره اي فارما، برای ساعتهای ممتد جلسات، چند استراحت کوتاه همراه پذیرایی های مختصری با چای و قهوه و آب میوه و فينگرفود (غذای بندانگشتي؟) در نظر گرفته میشود تا زمانی که ختم جلسه اعلام شود. اما تا حال هر هیأتی را برای نظارت یا بازرگانی برده ایران، از راه و رسم جلسات ایرانی مانده اند هاج و واج و او مجبور به توضیح بوده که چرا جلسه فلان ساعت، فرضاً دارد با یک ساعت و خرده ای تاخیر انجام می شود و باقی حاضرین هم خیلی عادی با این دیرکرد برخورد میکنند. و چرا در شروع هر جلسه حالا چه دیر و چه سروقت، یک پسربچه اول باید بیاید آن بالا بنشیند و سر صبر برای حضار قرآن تلاوت کند. و چطور پس از یک نشست در نهایت دو ساعته، حضار به بیرون هدایت میشوند و با میزهای طویل چلوکباب و باقالی پلو و دوغ و نوشابه و گلدان گل مواجهند انگار جشن عروسی است جوری که تخمین هزینه سرسام آور چنین جلساتی، فارغ از خروجی خنثی یا منفی و مثبت آن برای هر مدیر غیر ایرانی قابل درک نبوده تا به امروز. همه اینها به کنار، مدیران ارشد ایرانی در بخش تصمیم گیری واردات دارو اغلب نه تنها در حوزه داروشناسی، داروسازی، زیست شناسی و ایمنی شناسی متخصص نیستند بلکه در چند مورد خاص (خودش واژه کله گنده ترین را به کار برد) تحصیلات مبهمی در رشته های نامعلومي دارند که باعث می شود جملات تخصصی، اول به سطح ترجمه گوگل و ويکيپديا، و سپس به سطح اکابر و لحن کوچه بازار استحاله پیدا کنند. 

راستش من خیلی دلم میخواهد همواره امید به بهبود اوضاع اقلیم مادری ام داشته باشم. دوست دارم زیبایی ها را ببینم و از یاد آنها دلم روشن شود به فردایی که بهتر است. ولی مستمر نهالک نحیف امیدم به در بسته می خورد. فکر میکنم اگر در راس حوزه تحقیقات پزشکی و خدمات درمانی و دارویی چنین افتضاحی حاکم است، در حوزه اقتصاد، سیاست و قضا دیگر "خود همي پیداست از زانوی تو"*

*از مولاناست

9/20/2018

آن نقش به دیوار بماند...

پرنده،  یک آشیان
عنکبوت، یک تار
انسان، رفاقت
ویلیام بليک


*
The bird a nest, the spider a web, man Friendship 
William Blake


8/16/2018

Within the sound of silence"

گاهی در زندگی ام دور هايي از هفته تا چند ماه پیش می آید که مدت طولانی سکوت میکنم. چه بین آدمهای دور و برم، چه بین شناسه های توی گوشی و لپ تاپم. تقریبا با اکثریت حرف خاصی نمی زنم، نظری نمی دهم، تولید خبر نمی کنم، سوال نمی پرسم، پاسخ نمی دهم. صرفا در سکوت به اطرافم نگاه می کنم. خب این به جانم فرصت ترمیم می دهد. نیروی رفته ام را باز می گرداند. ذهنم را از نو می چیند. مرزهای بودنم را پررنگ می کند. چند چند بودنم را با آدمها از دوباره مشخص می کند. مثل مصرف یک داروی تقویت سیستم ایمنی قبل از شروع فصل سرد است. چون بعدش می بینم فایلهای نامرتب و شلوغیها کنار رفته اند و جا باز شده برای آدم تازه ای، کتاب خوبي، دستور غذای جديدی، دوره فیلم بینی طولانی تری یا فعالیت بدنی روی روال. آجرهای خراب جسم و جانم کنار زده شده اند و همراهشان دوستی نصفه نیمه، آدم روی اعصاب، کار نیمه تمام، لباس چروک، کتانی فرسوده و شیشه خالی عطر تکلیفشان روشن شده. یعنی سکوت، برای مشاهده فرصت ایجاد کرده تا خوبیها و خرابيها خودشان را بهتر به من نشان بدهند و یادم بیاید فرضا چرا با فلان معاشر، با خواندن فلان مطلب، با فلان اتاق یا با گوشه ای از کمد مشکل مزمنی داشته ام اما با تعویق و تقليلش به احتمال گرد و خاکی در چشمم، هی پلک می زده ام و می گذشتم و تحمل میکردم که لابد خودش برطرف شود و نميشده.
این تابستان که گذشت، با روزهای خوب و بد و متوسط، از خستگی و دلزدگی و فرسودگی داشت تا تعطیلات. از تنهايي داشت تا دیدار خانواده ام و سفر دستجمعي، از بحث و جدل داشت تا جشن و شمع شراب کهنه، از ملال روزهای طولانی داغ داشت تا شنا در اقیانوس و کشف قلعه های قدیمی روی کوه. شايد بعد بدرقه شان بود که برای برگشتن به روال سابق، دیدم ناتوانم. سيستمم یاری نمی کرد به حال خو کنم. و ناگهان ساکت شدم. دوست داشتم کمرنگ و در سایه بمانم. آنقدر ذهنم را از نو بچینم تا بتوانم به روزمره برگردم. چند روز گذشت، خبر فوت آدم عزیزی را شنيدم و سکوتم کمک کرد که غم بیایید و در برم بگیرد و سر فرصت برود. صبحی رسيد که دخترکم دندان هفتمش را نشانم بدهد و خلوت دور و بر، کمکم کرد به اندازه ای که او براي جوانه زدن یک دندان تازه صبوری به خرج داده بود، من هم شادی ام برایش طول بکشد. در این سالهاي فست فود و دو تا بخر سه تا ببر، باز توانستم صرفا از کنار اخبار و پدیده ها عبور کنم و در عوض چندین روز با طمأنینه نگاه کنم که آن چند کدو حلوايي در دل باغچه چه طیف متغیر اعجاب انگیزی از رنگ دارند.چه هر روز متفاوتند با روز قبل. بعد ذهنم دیگر آنقدر تازه و نفس کشیده بود که بتوانم در جواب احوالپرسی بی دلیل و ناخوانده منفورترین انسانی که زمانی روی تاریخ شخصی ام عمیقترین زخم زندگی ام را انداخته بود، پس از سالها هیاهو و شلوغي بی پاسخ در مغزم، چند خط پاسخ کلاسه شده بنویسم جوری که صدای پودر شدنش و دود جا مانده از خاکسترش را با قلبی آرام و خنک حس کنم.
به نظرم در معرض دايمي جريان زندگی و آدمها بودن؛ اینچنین که ماييم، چیزی از تجربه گهگاه زلزله زیر دریا کم ندارد. روی سفت ترین زمین زیر آفتاب خوش خوشک قدم میزنی که ناگهان میبینی موجي از دهها متر بالای سرت دارد سر میرسد و فرصت گریز به هیچ معبر و مفری نیست که اصلا کل زمین و زمان به فناست. از دید من ما به پناهگاهاي متعددي نیازمندیم که از شر زندگی و از شر یکدیگر به آنها متوسل شویم. نفسی بگیریم، دمی بياساييم که بتوانیم از نو بیاییم به سطح و حالا با موج یا خلافش برویم و بیاییم و در معرض هم باشیم باز. حال هر چه از موسیقی، رنگ، عشق، سفر، خواب، خرید کفش و عطر و چمدان، هر چه... همه از دم جانپناه آدمی است. و همين سکوت فرضا، که به قول حضرتش، آخرین سنگر است. بدون آن چه می کردم؟

7/06/2018

Mating in Captivity

عشق از دانستن کوچکترین جزئیات درباره تو لذت می برد؛ هوس اما نیازمند راز است. عشق خواهان از میان برداشتن فاصله هاست. هوس از فاصله نیرو می گیرد. جایی که صميميت زاییده شناخت و تکرار است، شهوت با تکرار ابتر می شود که رونقش از مرموز بودن، تازگی و غافلگيريهاست. عشق درباره تصاحب است. هوس اما ناشی از خواستنهاست، تعبیر ديگري از حسرت است و نیازمند فراق. هوس، کمتر از آنی که نگران باشد کجا ایستاده، مشتاق پیشروی است. و چه مکرر، زوجهایی که در لواي عشق آرام میگیرند و دمیدن به شعله هوس را رها میکنند. آنها از یاد میبرند که آتش همواره نیازمند هواست.

از کتاب جفتيابي در اسارت، نوشته ايستر پرل.