7/22/2014

بادمجان کبابی می کنم روی گاز صفحه دیجیتال و یکهو بوی حیاط خلوت خانه مادربزرگ می پیچد زیر هواکش نقره ای.  بوی وقتی که روی چراغ  فیتیله ای بادمجان کباب می کرد با دامن سرمه ای پلیسه و روسری نخی که پشت سرش گره می زد  و مرغ کاکلی اش دمی آسوده از تقلای من برای گرفتنش روی پله ها به ما خیره می شد. *ظواله بود
دیروز با مادرم توی دالانهای قصر قدیمی راه می رفتیم. لابد حرف می زدم وقتی بوی رطوبت دیوارهای سنگی  تبدیل شد به بوی نان برنجی. همانها که از بازار گیلکها می خریدیم بعدازظهرهای تابستانهای نه سالگی...ده سالگی
مثل همین چند روز پیش که ظرف دربسته دَلار سوغاتی را باز کردم. سبز و تیز و شور. براق مثل عقیق سبز. عقیق سبز با عطر سبزی های محلی. عطر همان باغچه هایی که از رویشان می پریدم سالهای چستی و چابکی.
ماهی شور را مثل یک اثر هنری بریده و در کاسه سفالی گذاشته روی بخار برنج . پیچ جاده رشت-انزلی. صدای خش دار فروشنده های سرخ رو. تورهای آویزان منتظر طعمه و صیاد. و بوها... بوها
من در بوها زندگی می کنم. در بوها می روم به صبح ها و ظواله ها و عصرها و شب ها و خواب ها.... آدمهای رفته هم در عطرهای شناور باز می گردند و به سر دلتنگی من دست می کشند...دست می کشند 

*بعداظهر داغ را گویند در گویش گیلگ

7/15/2014

*تراکم همه­ رازهای دنیایی

دختری که از کنارم میگذشت, با لبهای توپُر نیمه باز و آن خنده محو ...با موهای رقصان و گامهای چابک آن دو ساق کشیده، به احوالی بود چنان خوش که انگار همین چند لحظه پیش, کسی در گوشش به زمزمه گفته: '' دوستت  دارم'' 
انگار که بهار ریخته بود روی تنش.

*حسین منزوی  

7/03/2014

نه نه ...قاصدک نبود. کلمه بود که باید دست می داشت ز آن در وطن خویش غریب

با کلمات می زیستم. معاشقه می کردم. قهر می کردم.می خوابیدم. در خوابم  بیدار میشدم و زندگی آغاز شده بود. از خواب که بر میخواستم اما  باز کلمه بود به جای زندگی . در کنار و درون کلمات می زیستم و می دانستم که زندگی آن بیرون در جریان است و سهم  من از آن همه این نیست.می گفتم و می شنیدم. می خواندم و سکوت میکردم. کلمه کلمه کلمه. و منتظر می ماندم که زندگی اتفاق بیفتد.
که خسته و فرسوده شدم و چه به جا سرانجام. چه بهتر که آنقدر فرسودند مرا که عنان گسیختم و روکش کلمات را برداشتم از روی هر آنچه مانده بود. که همان بود که زندگی. دست برداشتم از حرف زدنش و انتظارش. بعد چه راحت خود زندگی آمد و نشست بیرون. بیرون من. محیط من. مثل کودک ناآشنایی که وقتی دیگر نگاهش نمی کنی , امن و آسوده می شود و میاید کنار پایت روی زمین من نشیند و حتا اجازه می دهد ببوسیش.
زندگی همان بود که باید امتحان می شد. بد می شد و خوب می شد. بیمار می شد و درمان می شد. هر چه می شد جز آنکه به انتظارش روز می شمردی.
زندگی نکرده بودم. چند سال است که به جای کلمه بافتن, زندگی میکنم. 
دوستش دارم.
 

 



6/23/2014

در لانگ می زیستند

گویا اونی که مونده بود واسه اونی که مسافر بود نوشت : ''وقتی رفتی انگار بیهوا شهرِ به اون شلوغی خلوت شد...خیلی خلوت. خیلی ساکت''   و سه تا نقطه گذاشته بود دنبال جمله اش و همین. پنجره ایمیل رو بسته بود.
 
فکر کنم اون یکی که دو روز بعدش رسیده بود به اولین کامپیوتر سرراهش,  ایمیلهاش رو یه نفس خونده بود. شاید حتا سرش رو تکون داده بود که هووممم...  چون می دونم اینجوری جواب داده بود :
'' تو زودتر بیا اینجا .و بمون .و اینیکی شهرِ همیشه خالی رو پر کن. با خودت  پُرش کن'' 
 
لابد که اینجوری زمستون رو سر میکردن...
 
 

 

6/14/2014

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

آن همه نوبت، که خودم نوبت هجرانی و جدایی و لرز و تبش را کشیدم
آن همه هم از تک تک آدمهایی که می شناختم شنیدم از سفرهای بی بازگشت و کوله های بسته  و خداحافظی های جانکاه... هنوز گویا دستم روان نشده برای مواجهه با لحظه شنیدنش.
هنوز هم انگار یک  آدم صفر کیلومتر خیلی دل پاکی هستم که باورم نمی شود رابطه آدمیزاد چقدر قراردادی و غیرقابل پیش بینی است... هنوز دیدن "اتمام" دو تا آدم با هم، حالا هر چه هم که (اگر) دوسویه و توافقی و خوب و منطقی و اوکی و کول! ...به شدت غمگینم می کند... خیلی ها... خیلی
تازگیها هم که آقای فیس بوک آمده و تکنیک شسته رفته اعلامش  را گذاشته که  end of relationship  و یک قلب شکسته و تاریخش. چرا واقعا؟ مگر جدایی تاریخ دارد اصلا؟ جدایی از یک جایی آغاز می شود و تا یک جایی می رسد که  دیگر فقط پیش تر نمی رود و همانجا متوقف می شود. جدایی که تکمیل شدنی نیست. هست؟ چطور شد که تاریخ دارد؟  آن امضای طلاق است که تاریخ دارد نه جدایی و پایان یک رابطه... این هم دارد سیستماتیک می شود. این هم دارد فرمولهای دیت هالیوودی به خود می گیرد که در دیت اول دستش را می گیری و در دیت دوم ماچش می کنی و میگذاری دستش را بگذارد روی باسنت ولی دعوت به قهوه نمی کنی چون دیت سوم را برای همین ساخته اند... .اه...دلم آشوب شد

خبر دو نفر دوست خیلی نزدیک را که همین هفته پیش خودشان بهم گفتند، خبر از دو نفری  را هم که اصلا نمی شناختم هم امروز دیدم توی آقای فیس بوک
دو دوستم به کنار، اما دیگر جدایی غریبه ها چرا باید اینقدر مرا غمگین و ساکت کند؟
خلاصه که من باید بروم توی یک دنیایی زندگی کنم که نزد من جز سخن شمع و شکر نگویند. چه برسد که بخوانم و یک عکس خاکستری هم ببینم به پیوست...

6/05/2014

Birthday Cake, Such a Spoonful of Sugar

امروز سر جلسه بررسی  آخرین گزارش های چاپ شده در نیچر درباره گوناگونی توالی های ژنتیک مشترک باکتری های آبزی، به این فکر کردم که من چقدر بزرگ شدم. چقدر قدم مقابل چند سال پیش خودم بلند شده. چه خوب بلد شدم گردن بکشم از بالا به خودم و به خانه ام و به پهلو دستی ام نگاه کنم. چه بلد شدم به موقع رها کنم، به موقع پی بگیرم، به موقع بگذرم، به موقع فراموش کنم ...به موقع یعنی مناسب با احوال خودم، با معیار عمر خودم. دل خودم. تقویم خودم.
دارم میروم یک مهمانی تولد را ترتیب بدهم. لیست غذاهایم را چک کرده ام.فهرست  خرید وفهرست کار. شمع آبی خریده ام و روبان آبی برای دور کیکش. من خیلی محبت دارم توی دلم نسبت به روز تولد آدمها. همیشه داشتم. 
بار آخری که در ایران تولد گرفتم برای یک نفر،  شاید برای خودم بود؟ ...خلاصه،  اصلا شاد نبودم. اصلا. الان که دیگر سالها و زمان خیلی زیادی از آن شب گذشته. خیلی اتفاقها بر من گذشته. منی که از اسب افتاده بودم. از اصل؟ به قراری شاید از اصل هم. چون فکر می کنم الان حتا از اصل آن وقت خودم هم خیلی فاصله گرفتم. خیلی شکل بهتری گرفتم . الان یک جوری هستم که اگر یک آدمی آمد و به من گفت که میخواهد از یک پل اندوهی  بگذرد، بلد باشم که چطور کنارش راه بروم و چطور دستش را بگیرم. آن تولد آخری مثل یک زنگ است که هر سال به من می گوید برو و حقت را از شادی فرّار زمان بگیر. برو حقت را از رسیدن، بودن، عشق، لبخند، کیک های تولد و شمع های آبی بگیر.
هر جور که فکر میکنم، اینی که بهش تبدیل شدم، از اصل سوار بر اسب و افتاد از اسب قبلی خیلی بهتر است. می شود کنارش به تاخت رفت. می شود کنارش نشست و ازش دو کلام حرف حساب شنید. می شود باهاش بی دغدغه فردا چه می شود و پس فردا چه نمی شود و دیروز چرا نشد، فقط کیک پخت و روی عطر وانیل و شکلات یورتمه رفت. می شود کنارش شاد بود.

6/02/2014

سرم به کار خودمه , هوشم و حواسم گُلمه...

همینجوری که بخواهم این تک بیت مروارید حکمت را نگاه کنم آنقدر مبتذل است که برای بازنویسی مجبورم اعراب بگذارم تا کلم یا گِلم یا هر چه دیگر خوانده نشود. 
اما در بطنش واقعا معنی را می رساند. تقسیم میکند آدمها را و  درست هم می گوید دست بر قضا. قبول که دارد فقط از خودش آن هم با شش و هشت تغزلی! حرف می زند اما واقعا سبب نقض غرض هم نیست که اشاره کند به آدمهایی که سرشان خیلی به کار خودشان نیست و به دلیل عمده اش. که خب آن خیلی پررنگها در همه شبکه های اجتماعی، آن همیشه فعالها، پاراگراف طولانی نویس ها در فیس بوک و ده تا ده تا پاراگراف کوتاه نویس ها در توییتر، آن صد تا صد تا عکس گذارنده ها در اینستاگرام و این جدیدها هم که صدا ضبط بکن ها، آن همیشه خدا نظر دهندگان، صاحب انواع اکانتهای اکتیو و دی اکتیو روزهای مبادا، آن همیشه در همه جا حاضرها ... راستش به نظر می رسد که به محض آنکه پا را میگذارند روی زمین دنیای واقعی ، دیگر خیلی تنها هستند. یکی که باید از صمیم قلب دوستشان بدارد و هوش و حواسشان را به زندگی واقعی جمع کند  آن دور و بر نیست. یکی که باید باهاشان زندگی واقعی کند، برای زندگی واقعیشان میز صبحانه بچیند و برای زندگی واقعیشان  وقت معاشرت بگذارد نیست ...کسی که بشود با او همزمان از در رفت بیرون و با اوخرید کرد و با او قهوه نوشید و سریال دید و گرسنه شد و مهر ورزید و قهر کرد و آشتی کرد و سفر رفت ... یا اصلا نیست یا خیلی وقتها نیست.
من از نسل آن دایناسورهایی هستم که هنوز باور دارم یکی که آدم را به کیفیت خیلی مرغوب دوست داشته باشد  چنان وقت و نیرویی را  از آدم پر(نه تلف ) میکند که دیگر آنقدرزیادی نیاید که بتوانی از روی آن همه دیوارهای مجازی، از بین همه جا و همه اسمها و همه پستها و همه اتفاقات مربوط و نامربوط ...  مثل یک ملوان زبل تازه اسفناج خورده، بگذری

5/18/2014

Never say goodbye if you still want to try*

خیلی اتفاقی دقتم جلب شد روی وقتهای خداحافظی ام. وقت بیرون رفتن از در، سوار شدن توی قطار و هواپیما، گذاشتن گوشی تلفن، زدن دکمه قرمز صفحه گوشی ...

تقریبا در همه حالی می گویم " تا زود" ...
دیدم من مدتهاست که خداحافظی نمی کنم از آدمهای نزدیک... لابد بسکه به زور خداحافظی شده ام! یا در موقعیت رفتن یا روانه کردن قرار گرفته ام...بسکه " رفتن، همیشه رفتن"  آنجور که توی ترانه هست، نبود.
گویا برای همینهاست که همیشه آخرش می گویم تا زود... لابد که اینجوری دلگرم کننده تر است و سکوت بعدش ترسناک نیست


*از گوگل فرق خداحافظی ها را پرسیدم. جوابی که داد  شد عنوان این پست 

5/09/2014

fly bird...fly highly high

هر یک باری که نامم را روی یک بُرد و بورشوری می خوانم، هر یک باری که در یک جمع علمی درست و درمان می نشینم، هر زمانی که بابت موفقیتهای کوچکم تحسین می شوم و توجه می بینم، هر بار که همراهم  سعی می کند بدخلقی های نیمه ماهم را با یک شوخی رد کند، هر وقتی که از خانواده اش جز شعور و ادب و احترام نمی بینم، حتی همین الان که دومین نامه دعوت به کنفرانس کشوری که برایم ممنوع شده بود آمده، در همه این لحظات...
دلم میخواهد برگردم و آن دخترک ترسخورده در خود خم شده را کنج اتاق خانه پدری و خانه سین و خانه الی و خیابان ولیعصر در آغوش بگیرم و توی گوشش بگویم که ننشیند بر سر ارباب بی مروت دنیا. ننشیند. سرش را بلند کند. بالا بگیرد. اطمینانش بدهم از ته قلب که خودش یک روزی دنیای خودش را می سازد با همه بد و خوبش و مالک همه زحمت هایش می شود و صاحب اختیار و کلیددار سرنوشتش می شود و روی قله کوهی که سنگ به سنگش را پشت سرش ساخته تا جلو برود، می ایستد و از آنجا به کوتولگی فکر و تنگ بودن دنیای یک آدمی که  به روزگاری همه روزگارانش را در چنگ گرفته و تنگ کرده بود می خندد و  یک جور که صدایش بپیچد رو به همه دنیا  فریاد می زند  که ببینید من آمدم و رسیدم اینجا. خودم. نه همراه کسی و نه دنبال کسی نه و منتظر کسی و نه زهر تنهایی چشان کسی. آمدم به فاخرترین و به ترین احوال ممکن ... و بله که همزمان سر می کند توی یقه و آرام به خودش می گوید دست مریزاد...

4/13/2014

Runaway train never going back ... Wrong way on a one way track

همیشه داستانها در مورد آن آدمی است که در یک نیمروز متوسط پس از یک معاشقه متوسط و در یک تاریخ معمولی از تخت پایین می آید و برمی گردد به آن یکی می گوید "میرم سیگار بگیرم" و می رود که می رود.
چند سال بعد ما می خوانیم و می شنویم و توی دلمان یک طوری می شود که به، قیامت کرد.
از همین دست تمایل غریب باختن دل و دین نزد آدمهای متوسط به آدمهای متوسطی که یکهو خیلی شاخ می شوند و شاخ عمل می کنند. خیلی هالیوودی. با پتانسیل ربودن اسکار و پلنگ نقره ای و پس زمینه موسیقی جاده ای. از سری داستان آدم های تریپ خسته و پروفایل سپیا و جزبلوز و کول لابد. آدمهای "دلشان یه روز به دریا زد و رفت" ... موضوع قصه و فیلم و شعر و عکسهای هیومن آو نیویورک لابد.
سر و دست تکان دادن برای اینها به کنار، اما کسی از بهت آن یکی در آن سر تخت در چنان نیمروز متوسطی  پس از آن معاشقه متوسط در آن تاریخ معمولی حرفی نزده یا اگر زده در حجم هلهله و ایول ایول برای کسی که رفته سیگار بخرد گم است.
حتی وقتی سر و دست نشکنند، آدمها فقط یک گزاره خبری را می شنوند و دوباره نقلش می کنند که :یکی رفت یک ماند. خیلی عادی. شروع قصه را که می گفتند؟ یکی بود یکی نبود. همان. همانقدر عادی.
حالا کسی که رفت و توانست که خب لابد ایول. کسی که ماند اما دقیقا می ماند و حوضش و اینجای قصه حوصله سربر یا عادی و نخ نماست و تمایل برآن است که از آدم رفته خبر بگیریم تا اینی که دراز به دراز توی تختش افتاده و مانده پای حوض رفتن دیگری. و کسی حال این آدمه را نمی فهمد چون این یک کیفیتی است که هیچ آدم دیگری آن را به همان شکل تجربه نمی کند گیرم که حکایت خودش را داشته باشد هرکسی از رفتنها و ماندنها.
یک دستهای پنهانی هست لابد توی قصه و تاریخ و هنر روایت کردن، چون کسی که رفته سیگار بخرد با هر لحنی که بخوانی و روایتش کنی، باحال بوده که "توانسته". ولی کسی از حال آن یکی آدم توی سایه که قرار است این "می رم سیگار بگیرم" را بشنود درحالیکه دارد واقعا ترک می شود نگفته و هیومن آو نیویورک عکسش را ننداخته و ما شر و لایک نکردیمش. کسی آیا دقیقا حدس زده که در کنار کول بودن جرات تصمیمگیری یک انسان تریپ خسته پس زمینه سپیا و جزبلوز ، یخ زدن یک جای خالی یعنی چی؟ حالا گیرم که محصولات نسله و فیلیپ موریس و پروکتوگمبل به عنوان آکسسوار صحنه، به شیک شدن فضا کمک کند. حال آن طرف تخت را کسی شر و لایک نکرد و نمی کند.

شنیدم مردی که بسیار بلد بود برود سیگار بخرد و توی غبارها گم بشود، حالا در مرز چهل سالگی منتظر آمدن اولین کودکش نشسته.  چنان کسی که نمی دانست با چندمین آدم بالاخره می شود لنگر انداخت ولی اصرار داشت که هر زنی را بکشاند توی موقعیت آن طرف تخت. تصور پدر شدن چنین موجودی، کار چندان دلچسبی نیست. تصور نمی کنم. نه که یک زوج خندان بالای تخت یک نوزاد سرخ و تازه به خودی خود زیبا نباشند. اما واقعیت فقط این نیست. چندین و چند نخ ریش ریش به پای میز و تخت و کمد آن اتاق وصلند که یک سرشان در دوردستها می رسد به پای یک زنی که در یک نیمروز نحسی پس از یک معاشقه تلخ و در یک تاریخ فراموش ناشدنی، آن گوشه تخت رها شده درحالیکه فکر می کرده آن روز هم یک روز متوسط معمولی است جوری که می شود از جا بلند شد و رفت سیگار خرید و زود برگشت و در این فاصله قهوه هم دم کشیده.

4/08/2014

دزیره غمگین و با اکراه گفت: ولی اشکهام لباستان را خیس میکند... ژان باتیست در آغوشش کشید: نترس, اشک پارچه را لک نمیکند

 در زندگی ام حالا, چند تا بازو هستند که من را مخفی کرده اند زیر سقفشان و من ِ مخفی شده آنجا نشسته ام و  به خوبی گریسته ام. به خوبی یعنی زیاد. یعنی بی وقفه. بی ترس. بدون شنیدن هیس یا بس . بدون شنیدن حتا یک کلمه, فقط بین  دیوار لمسشان مانده ام و سیل اشک آمده و مرا برده وبرده. و وقتی خودش تمام شده و فرو نشسته, آنها همچنان سر جایشان مانده بودند. کمی بعد, تعارف یک لیوان آب خنک شاید سکوت را شکسته باشد

یادم باشد بعدها, روزگار هرسو که  چرخید و بین من و این آدمها هر اتفاقی که افتاد یا نیفتاد, به پاس جبران این میزان از شعور و این شکل از دوستی, در کج و راست ساعتهایشان خودم را از هر کجای این زمین برسانم و کنارشان بنشینم و
در سکوت بمانم تا هر وقت که لازم باشم

4/05/2014

من میخواستم که فقط از تولدها بنویسم. کاش می شد...

بلبل ز تنگی قفس، افتاده از نفس
گفتا که این قفس
که در او می زنم نفس
کفران نعمتی است که در باغ کرده ام...
 
شعر زیر لب و زیر بالش حاج عیسی؛ پدربزرگم بود. می خواند و قدم میزد و نوک عصایش را می کوبید به زمین. ما نوه ها می خندیدیم. گذر سالها می بایستمان که بفهمیم این چند خط کوتاه، حکایت عمر است.
کهنسالی را دوست نداشت. خط خوش و شعر خوش و جادوی کلام را چرا.
فرصت نکرد یا بلد نبود وقت جوانی و گاه ِ شباب، به مانویم بگوید چقدر دوستش دارد. جوان که بود غرولند زیاد کرد. قهر هم. مانو عادت قهر نداشت. پیشقدم آشتی هم نمی شد. حاج عیسی با آن هیبتش، مثل بچه ها قهر می کرد و مثل بچه ترها می رفت آشتی.
وقت کهنسالی، نازک و نازک تر شد همراه خم شدن قامت ستبرش. بارها خواست که از عشق بگوید. دیر بود؟ من باور کردم اما به مهری که توی قلبش لانه داشت و از کودکی سخت و جوانی پررنجش، همانجا مانده بود و بال زده بود.
نیمه عمر را که گذراند، بیشتر شعر میخواند. شعر می نوشت. می خواند و می خواند و می نوشت. تا همین چند سال پیش به خوش ترین خط معلم خط ندیده دنیا. چند جمله فرانسه هم یادش مانده بود. کلی حکایت از بازار یهودها. از وقت غداره کشی. از رضاخان میرپنج. چند وقت پیش، دیدم سر پاکت های سپید عیدی که به رسم هر ساله پشتش می نوشت، وسط جمله را نیمه رها کرده بود. نیم خط جمله تقدیمی خطاب به فرزندش را با پاکت عیدی هدیه داده بود. همانجا فهمیدم دیگر تمام شده.
این بهار که آمد، همین چند روز پیش، از آخرین سربازهای زنده رضاخان یکی کم شد. شک دارم دیگر کسی از آن گروه سربازها زنده باشد. پدربزرگم آخری اش بود یا یکی از آخرین هایش.
منتظر سالمرگ مادربزرگم بودم.
قبل گفتن خبر، مرد چند سطر از کتاب "در ستایش کهنسالی" هسه را برایم خواند. بعدش آرام چند جمله گفت. و فهمیدم همین یک سالش را هم پدربزرگ طاقت نیاورد. الان؟ گویا کنار هم خوابیده اند.
در دستهای مرد گریستم. عمیق و بی صدا. نفس نداشتم. پنجره را باز کرد.
به بهار سال پیش فکر می کنم. به کهنسالی. به آموختن کهنسالی و آموختن مرگ. همانجور که هسه می گوید.
 در لحظه نوشتن اینها، صدای گریه یک نوزاد می آمد از پنجره نیمه باز.
 

3/30/2014

حرف حساب، خاصه در بهار

به دوست در روزهای "ترک" و هجرانی و فراق‌م نوشتم :
"عزیزم، می گذره به تار موهای شرابیت قسم. من یک بهارهای افتضاح و گندی یادمه در چنین وضعی که تو الان هستی. ببین منو. هیچکی از جدایی نمیمیره. باور کن خره" .  بعد هم کلی نوشتم در باب " و زندگی ادامه دارد" و این شعرها...
نوشت :
"آخه لامصب، اینجا هنوز زمستونه. ای خبر این زمستون بیاد برام. آخه هم برف باشه هم یخ باشه هم دستکش و پارو و آسمون یه دست خاکستری باشه هممم آدم له باشه؟ آخه دیگه یک چیزی  این میون دستکم باس آباد باشه. من می گم خوبه حواس آدمِ رفتنی باشه که وقتی هوا خوبه بگذاره بره. الان اگه بهار  بود من خودم حاضر بودم داوطلبانه خدافظی کنم با یارو.

دوربین که نداشتم. 
خدا وبلاگ را برای همین وقت‌ها آفرید

3/26/2014

در باب ماله کشی یا ماله کشندگان بسیار ساده دلانند

خیلی خیلی سال پیش وقتی مقدار قبل توجهی از خوشی های زندگی یازده سالگی من به ''در آمدن''  شوی طنین و طپش و نشخوار چند ماهه شان مربوط می شد, همین وقتهای اول سال بود که میزبان یک خانواده شدیم به صرف یک نهار. خانم مهمان دو دختر داشت حدودا به سن و سال من اهل رقص شش و هشت. یک پسری داشت چند سالی بزرگتر؛  اهل داریوش و برادر جان. هر سه عقیده داشتند ادکلن آدیداس خیلی خفن است. اینها را سر همان ناهار فهمیدم.
غذا که تمام شد, به من ِ از خدا خواسته گفتند شوی طنین جدیدم را  برای پسر و دخترها  بگذارم. من و دخترها سه جفت چشم بودیم, زل زده به مصاحبه نوروزی لیلا فروهر و پیشی پیشی مأو مأو . پسر قاطی نمیشد یا که از دور دستی بر آتش داشت  فقط. از خواهرش پرسیدم : داداشت چرا طنین دوس نداره؟ جواب داد : داداشم بچه نیست که دیگه. داریوش گوش میده 
گفتم داریوش ؟ اونکه خیلی معتاده. همه اش غمگین می خونه. من خیلی بدم میاد ازش. گفت: نه ببین داریوش مثل ابی معتاد نیست! چون این فقط می کشه واسه خاطر صداش .ابی معتاده, اما داریوش فقط واسه خواننده بودنشه که اینجوری مونده. واسه طرفداراشه . گفتم:  ها... .  و دو تائی برگشتیم که ببینیم پسر تایید میکند خواهرش را؟ که خب طبعا داشت سر تکان میداد که '' احسنت'' . 
از آن سال  تا خود الان که چند تا ترانه داریوش به دلم خیلی نشسته و فرقی برایم ندارد که ''پاک''  شده  یا نشده و تا الان که کلی برنامه ضد اعتیاد راه انداخته, من دیگر آن بچه ها را که الان بزرگسال و لابد حتا صاحب همسر و فرزند شده اند, ندیدمشان که بپرسم هنوز وقتی یکی را با همه چشم و دل دوست دارند, گندهایش را هم ماله میکشند یا این فقط مخصوص  ساده دلی بسیار خالص دوره کودکی و  نوجوانیمان بوده و این عادت از سرشان افتاده دیگر.
ماله کش هایی که در زندگی دیدم, فقط آن بچه های طفلی نبودند. شاید چه بسا خودم هم در بسیار مواقع چون دلم میخواسته کسی, موقعیتی, اتفاقی فلان جور نباشد/ باشد,  دستمال گرفته ام دستم و سابیده ام یا کاغذ کادو پیچیده ام که کمی خوشگلتر بشود.
 ماله کش های بسیار دانه درشت خیلی دیدم و خواندم و شنیدم. مثل شبان کلیسای جماعت ربانی تهران. وقت دفاع از پیام عیسی در مورد فلسفه ازدواج که اصلا بهتر است ازدواجی  نباشد و فرد به خدا مشغول شود ولی اگر پیش آمد! خب چاره چیست؟... ''نه که عیسای مسیح , عشق انسان به انسان رو نفی کنه , ابدا , ولی ...''  و ماله . 
 یا که دکتر شریعتی وقت دفاع از زنبارگی پیامبر و یک سری آسمان و ریسمان در مورد لزوم زیبائی زن و'' زن خوشگله''  فقط عایشه بود  در مقابل شمار زنهای زشتی  که حضرت '' مجبور''  بود با همگی همبستر شود و این یعنی اصلا پیامبر خدا بسیار مونوگامی عمل کرد در زندگی و زنها از خداشان بود زن پیامبر باشند حتا برای یک شب... و ماله .
یا که مثل  وقتی که می شنوید فلانی فلان گند رو زد به زندگی بساری و بهمانی , ولی واقعا چیزی توی دلش نبود. مزخرفترین صورت ماله کشی. آیا کدامین آدم ته دل یکی را میبیند ؟ ته دل هر کی ارزانی خودش . گندی که خورد, خورده. خوشگلش کنیم با این جریان ته دل و سر دل که احساس بهتری کنیم لابد ...و ماله .

این همه گفتم و خلاصه کنم,
ماله کشی دام بدی است. دامی است که در آن, رسد آدمی به جائی که وقتی حتا دو دست ببیند فرو رفته در دو حلق, به یکی که میخواهد در برابرش طرف حلق را بگیرد می گوید دستت بریده باد ای ابو لهب بی پدر 
به یکی دیگر که میخواهد در برابرش طرف دست را بگیرد, می گوید آخی, این طفلی چه طوری اینجا جا شد؟ قدرت خدا!

3/17/2014

به بهاری که چنان دلنشین...

تاریخ دقیق نمی دانم. از یک وقتی فهمیدم که دیگر تصویر مشخصی از خدا ندارم. از همان وقت  بود که کار جهان بغایت سخت و زندگی بغایت واقعی شد. دیگر کسی نبود که وقتی من خوابم نگاه کند و باقی مشکلات را حل کند از راهی که خودش بلد است فقط. دیگر کسی نبود که قرار باشد مواظب باشد، رفع و رجو کند، وصل کند، خاتمه دهد، برساند. دیگر من بودم و هر کاری که نیمه کاره می ماند تا وقتی از خواب بیدار می شدم. دیگر خودمان بودیم که باید هم را شکست می دادیم. یا من یا آنچه که باید انجام می شد. ما بودیم و همین. شاید کمک و مهر چند آدم دیگر دخیل می شد. شاید هم که نه.
دیشب باز خواب دیدم که مادربزرگم و من توی یک تراس با دیوارهای سفید ایستاده ایم. دستش را توی دستم گرفته بودم محکم. گفت قربان جانت، دستم را ول کن، میخواهم بروم. گفتم من اگر بمیرم، تو را می بینم باز؟ گفت نه. گفتم نه؟ گفت نه. گفتم پس این دنیا برای چی ساخته شده بود؟ فقط به درد دل بریدن میخورد؟ و گریستم.
دم عید خانه ام پاک است و شیشه ها براق و سبزه ها سبز و حال گلدانها خوش. بنان میخواند. بهار می نشیند روی سرم. توی دلم. و توی دلم با خودم فکر می کنم. توی دلم نمی دانم آیا واقعا فَروهرها می آیند و از شیشه ها نگاه می کنند به میزبان نوروز؟ آیا خانه یک دختر ایرانی که در یک جای دوری، دور از تخت جمشید و از آتش کده ها و از دریا و جنگل و از خانه پدری اش ، باز آیین بهارش را مومنانه نگاه می دارد هم حساب است؟

3/11/2014

تاسیان یعنی حس یک آدم به جای خالی، به فقدان ، به خلوت شدن فضا... در زبان یک گیلک که نیازی به نوستالژی ندارد

نوروزی که پاییزش بیست و سه ساله می شدم، میم که پاییز بیست و چهار ساله می شد به من و یک میم ِ دیگر گفته بود " دم ِ عید که میشه منو گه می گیره...گه". میم دیگر هم می دانست. من هم می دانستم. هم را تایید بسیار کردیم و کلی برای هم دل سوزاندیم. چون خودم را هم لابد گه می گرفت. چندین سال گذشت و من از نوروزی که بیست و دو سال و خرده ای سن داشتم فاصله گرفته بودم و دیگر می دانستم گه ِ دم عید واقعا ربطی به خود عید و بهار ندارد. مسلما ندارد. به داخل زندگی خود خودت مربوط است. در تعادل و سواربربخت و آسوده خاطر باشی، جشن می گیری بهار را. نباشی ، به گه فکر می کنی.  ببین دیگر ما چقدر روی روان آن روانشاد بودیم که برداشت نوشت " بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم " ...
 الان این را می گویم . الان که گه گرفتن و بغ کردن های آن سالها را سانتی مانتالیزم منتج از شکم سیری می بینم. آدم های نزدیک و اتاقهای آشنا و کوچه های آشنا و بالاتر از همه بوی خانه و بوی نوروز دم دستت هست ولی  تو همچنان مصر به گه فکر می کنی. به تاسیان. به جای خالی. به نشدن ها. به آرزوهای ابتر. 
یک سالی من آرزو کردم هر جور و به هر قیمتی شده عید را توی خانه مان نباشم. از همان سال دیگر هیچ عیدی را توی خانه نبودم که نبودم. همه جا بودم و هیچ جا نبودم. حالا که خیلی مومن و منضبط هر سال این موقع به عیدهایی که از سر گذراندم توی خانه ای که دلتنگ تکاندن و پاکیزه کردنش هستم فکر می کنم؛ حالا که گاهی عیدهایی را از سر گذرانده ام که آن گه گرفتن بیست و دو سالگی در مقابلشان بسی و بسی خنده دار و احمقانه می نماید. حالا که از خودم می پرسم ما بچه های ابله را چه می شد؟واقعا چه می شد؟ یک عشق وعاشقی باسمه ای، یک تلفن اشغال، یک پسر خل و چل که یک مقاله درپیت در مجله فیلم نوشته بود، آن دختره که بارانی قرمز داشت، نداشتن یک کیف چرم ایتالیایی، مالیدن در ماشین به لبه قفل پارکینگ، یک پوزخند خانباجی خانم،  چنین چیزهایی نوروز را به گه می کشاند...عجب...

چندین سال گذشته. از میم و میم دیگر خبر ندارم. من از خودم خبر دارم که توی خاک دیگر هم هوای آشنای نوروز را چنگ می زنم. توی دل غربت دنبال سماق و سمنو می گردم. دنبال "آهنگ خوبه های" هایده وقتی میخواهم شیشه پاک کنم. همینجا با همین آدمهایی که هنوز از شوک دانستن اینکه تاریخ من هزار و سیصد و نود و سه است درنیامده اند میخواهم جشن بگیرم و وادارمشان که سال جدیدم را به من تبریک بگویند. همین دوستهایم که کچلم کرده اند سر توضیح ساعت تحویل سال که مگر ممکن است آدم هر سال یک نیمه شب ثابت را نگوید سال جدید؟ مگر ممکن است که آدم هر سال یک روز متغیر و ساعت متغیر عیدش بشود؟ خیام کی بود؟ تقویم خورشیدی چی هست؟ الان یعنی توی مملکت شما یک تاریخ دیگری هست؟
چندین سال گذشته. فقط می دانم که با هر چرت و چولایی می شود به گه فکر کرد اما بازنده خود آدم است. یعنی آزادی که غم را بیاوری و بگساری اش و کسی جلویت را نمی گیرد. کی می بازد؟ خود تو. از کجا می گویم؟ از اینجا که یک نفر در کل این هستی وجود ندارد که آن عید بیست و دو سالگی را به من برگرداند و یک سیلی بزند زیر گوشم تا حالم جا بیاید و بدانم که دم را غنیمت است احمق جان ...همان دم... همان دم که می شد خوش ترینشان باشد. آن نوروزی که همه زنده بودند و جای خالی نبود و خانه هایی داشتیم آفتاب گیر و آن ردیف گلدان و شاخ بیدمشک و سنبل بنفش...همان دم که  "هوا خووشی، دیل خووشیه" ... واقعا بودن به از نبود شدن نبود؟؟  تا دم دستت به وفور هست نمی فهمی. 
 
اینجا هوا خوش است.  بهار ما مقارن عید پاک است تقریبا. دارند کم کم خانه ها را تمیز می کنند و تخم مرغ رنگ می کنند و شیرینی می پزند. هوای خوش را هر روز نفس می کشم و زیاد راه می روم. سبزه گذاشته ام. می خوام بشود یک آیین. آیین خودم تا وقتی که هستم روی زمین. هر جای این زمین.

 بهار گیلان را دوست دارم. توی این خاک دور و نزدیک عید پاک، من باز هم بهار گیلان را جشن می گیرم. تاسیان؟ بله. تاسیان گوشه ای از زندگی یک گیلک است. توی جیبم حملش می کنم.

3/07/2014

برای هشتم مارچ

خواستم چیز جدیدی بنویسم امروز ولی دیدم تکرار مکررات است که کماکان و بعد از سه سال، بر این عقیده ام :  1 و

امروز مبارک... به همه آدمها

3/02/2014

آن شاخه گل... آن شاخه گل

لیوانش را زد به لیوانم. نور شمعی که گارسن خوش اخلاق برایمان روشن کرده بود  صورتش را روشن می کرد. حرف می زدیم. گوش می دادیم به هم. به موقع و غریزی  سکوت می کردیم. دوست داشتم خلوتمان را در آن گوشه دنج. تازه از مسافرت برگشته بود. بعد از یک جدایی غیرمنتظره، تنها بلند شده بود رفته بود ایتالیا. پرسیدم کسی را داشتی آنجا؟ گفت نه. اما یک دوست پیدا کردم ازلابی هتل سر صبحانه. با هم رفتیم و گشتیم. باقی اش را تنها بودم. بدی هم نبود. تجربه خوبی بود. لازم داشتم
گفتم جدایی سخت بود؟ گفت بود... 
گفتم گریه می کردی؟ گفت زیاد...
گفتم الان چی؟ گفت گذشتم. در حالی  که گاهی هنوز فکر می کنم بهترین اتفاق ممکن بود. فرهنگمان یکی بود. زبانمان یکی بود. می فهمید وقتی فلان غذا را برایش درست می کنم یعنی چی. پیشینه تاریخ و مذهب و کودکیمان یکی بود. من هنوز باورم نمی شود که تنها دو روز از جداییمان گذشته بود که توانست برگردد با نامزد قبلی اش. دو روز...دو روز خیلی کم است. اصلا  بودنش واقعی بود وقتی با من بود؟ دو روز خیلی کم است برای تمام کردن یک آدمی. او توانست.  شاید یک روزی به هم برگردیم. یک روزی که فهمیده باشد من چقدر حاضر بودم برایش "باشم" ... ولی به آن روز فکر نمی کنم چندان. برای بازگشت همیشه وقت هست اگر پای کسی دیگر در میان نباشد. الان کسی دیگر هست و من آدم ایستادن بین دو نفر دیگر نیستم.  می دانی بار آخر که اسمش را دیدم توی آپدیت های صفحه ام فکر کردم بازگشته. دلم ریخت.  دیدم یک نوتی نوشته و از سختی رابطه راه دور گفته  و اینکه سرآخر کسی که ارزشش را دارد می ماند و آدمی که دنبال " آدمش" باشد، پیدایش می کند. تا آخر متن را خواندم و داشتم فکر کردم برای من نوشته. می دانی؟ برای من نبود. اسم نامزد قبلیش را نوشته بود آخر نوتش. دختر هم آمده بود و "لایک" زده بود..
تو نمی دانی ...نمی دانی چه حالی بود...

 داشت می گفت نمی دانی و من نگاهش می کردم. مانده بودم چه جوری به انگلیسی برای مهربانترین چشمهای دنیا ترجمه کنم که 
وای، از آن گلی که دست من بود ...خموش و یک جهان سخن بود ...  به چه زبانی برایش بخوانم که بفهمد من می دانم. می دانم چه حالی ...اما فقط نگاهش کردم. نگفتم. لیوانم را از روی شمع رد کردم. زدم به لیوانش.
 

2/27/2014

می شود مرا کمی بغل کنی؟

از خستگی نمی شد که درست بنشینم. سینه ام از یک سرماخوردگی کهنه سنگین بود. پلک چشم راستم آماس کرده و سرخ. و خودم بسیار فرسوده.
سر کلاس منتظر بودم ساعت تمام بشود. و هنوز سه ساعت و نیم  دیگر مانده بود...
دو تا پسر ایرانی که از همان اول ترم خودشان را از کشور آذربایجان معرفی کردند! برای معلم دست می گرفتند. بلند بلند می خندیدند انگار نه انگار که کلاس درس است.  وقت کلاس می رفت. اینها هم معلم و هیس هیس اش به هیچ جایشان نبود... گرمم بود. هوا نبود... نمی دانم چی شد که یکهو برگشتم سمت بغل دستی ام و خیلی جدی بهش گفتم " الان داد می زنم" ...
خیره نگاهم کرد. تپل ترین دختر کلاس است. صورتش مثل قرص ماه. گرد. سفید. اهل ایتالیا. اسمش چیارا است. همین ها را می دانستم فقط.
صنم خاصی با هم نداشتیم . یک بار فقط حین درس از دستش خیلی خندیده بودم. آنجایی که معلم داشت مفهوم ساعت درونی و درک بدن از ساعت را درس می داد و یک متن چرتی را می خواند که یک انسان به طور متوسط در طول زندگی اش شش ماه از عمرش را با فرزندش بازی می کند و دو هفته از عمرش را می بوسد و نمی دانم چقدرش را صرف دیدن تلویزیون و غذا خوردن می کند. بعد که سوال می پرسید کی چی فهمیده، چیارا گفته بود من خیلی با این متن مزخرف مشکل دارم. ما در ایتالیا دستکم دو سال از عمرمان را به بوسیدن می گذرانیم. چه برسد به اسپرسو نوشیدن و غذا خوردن... پس من فقط می دانستم که او یک دختر گرد خندان ایتالیایی است که لابد خیلی خوب می بوسد و غذاهای خوشمزه و قهوه مرغوب را می شناسد.
تا امشب... وقتی برگشتم و بهش گفتم الان داد می زنم...
یکهو گفت " تو بغل می خوای" ... من مات ماندم... 
دوباره پرسید " بغلت کنم؟" گفتم بکن..
مرا در همهمه کلاس در آغوش کشید. سرم را گذاشت روی شانه نرمش. عطر شامپوی سرش خیلی ملایم بود. پسرها هنوز داشتند به جلف ترین شکل ممکن وقت کلاس را می گرفتند. باقی کلاس هم صدای سرفه و کاغذ و پچ پچه... چیارا توی گوشم می گفت "همه چیز درست می شه ...همه چیز...آروم..آروم " 
آرام شدم. خیلی. انگار یک دستی آمد فریاد توی بدنم را کشید بیرون و در سکوت با خودش برد...انگار بار های مثبت و منفی ام به هم رسیدند و صفر شدند و از پایم به زمین فرو رفتند. 
صفر شدم. ساکت. آرام.
سرم را بلند کردم دیدم معلم آن دو تا را بیخیال شده و خیره به ما نگاه می کند. مهم نبود. کنتورم صفر شده بود یک طور خیلی عجیبی. معلم داشت مرا در حالی نگاه می کرد که  تازه فهمیده بودم این آدمهایی که سر خیابان می ایستند و به جای پول انداختن توی کاسه فقیرها یا غذادادن به کبوترها به  مردم رهگذر پیشنهاد آغوش مجانی می دهند، دارند دقیقا چه چیزی هدیه می کنند...
 

2/02/2014

سالخوردگی از زیر گردن و روی پوست دست آغاز نمی شود.چون از خیلی قبل ترها اتفاق افتاده

احتمال می دهم شروع بزرگسالی ام در لحظه ای اتفاق افتاده که با دو چشم گرد درشت در یک صورت لاغر به بالای سرم نگاه می کردم وسط هال نیمه تاریک و  پدرم که داشت به من می خندید " وقتی برق بره تلفن کار می کنه هنوز، تلفن به برق ربطی نداره که"
دم غروب برق رفته بود و من تا قبلش فکر می کردم برق اگر نداریم تلفن هم نداریم... پنج ساله بودم و همه سیم های جهان به نظرم یا برق داشتند یا نداشتند. درست سر بزنگاه  دانستن. لحظه مواجهه با این قرارداد که هر پیشامدی به یک دلیل بخصوصی گره خورده که لزوما با منطق و دانش و انتظار و تجربه های من جور نیست. شروع بزرگسالی، لحظه مواجهه با منطقی بود که  "آنجا" بوده و هست و صرفا چون هست  ته تهش باید که بپذیری. حالا چه سوال کنی و کلنجار بروی و شکلک دربیاوری، چه هیچ نکنی.