3/29/2017

شکوفه های بیقرار، روز آفتابی

نتیجه امتحان زبان که آمد، از خوشحالی برای خودم پایکوبی کردم. در آخرین مرحله سطح پیشرفته زبان تخصصی قبول شده بودم. شب قبل شروع کلاس، مثل آن وقتها که اولين روز هر ترم جدید، از قبل لباسهایم را با رنگ هماهنگ و وسواس انتخاب میکردم و میوه می گذاشتم توی ظرف و آب و دفتر نو برمیداشتم، مرتب و منظم کیفم را چیدم. صبح زود، صبحانه خورده و حمام کرده، خیلی شاد و پرانرژي رفتم بیرون. آفتاب بهار هم می درخشید و پیاده رو پر از گنجشک بود. توی قطار شلوغ، کسی جایی به من نداد. با شکم قلنبه ام یک گوشه ایستاده بودم و خودم را به زحمت بند کرده بودم به کنج میله. هر کدام از مسافرهای کتاب یا گوشی به دست که در طول مسیرمان مرا نگاه کردند، فوری نگاهشان را دزدیدند از ترس اینکه بخواهم علامت بالای سرشان را نشان بدهم که حق تقدم با سالمندان و باردارهاست. دلم نمی خواست احوالم را متشنج کنم. حواسم را به پنجره پرت کردم و کل راه سرپا ایستادم. بعدتر، در پیاده روی منتج به کلاسم، مردی با لهجه ترکی حرف کثیفی پراند طرفم. اصلا انتظارش را نداشتم. بخصوص که زنی در وضعيت خودم را مایه تحریک کسی نمیدانم آن هم سر صبح.
توی راهروی ورودی کلاس، هنوز دفتر ثبت نام را امضا نکرده بودم که دو زن از اتاق مديريت با شتاب آمدند طرفم: شما بارداريد؟ اداره کار از وضعیت شما مطلع است؟ خب باید هماهنگ کنیم چون کلاسهای ما شش ماهه است و اینجوری خیلی برایمان هزینه بر است چون علاوه بر حضور در کلاس،شرکت در دوره کارگاه اجباريست. امروز را موقت باشید سر کلاس تا ببینیم وضع شما چه میشود...جوري با اخم به شکمم اشاره میکردند و می گفتند "وضع" که انگار دچار بیماری مسری هستم و خطایی در حق بشریت مرتکب شده ام. قلبم تند میزد و نفس کم می آوردم وقتی دیدم حتی معلم کلاس را صدا کردند و در مورد این دانشجوی تازه با وضع خاصش! اطلاع دادند.
ساعت اول کلاس، بعد اينکه هر کسی خودش را معرفی کرد و از شغل و پیشه و تحصیل و دلیل انتخاب کلاس گفت، معلم آمد سراغم. گوشه میزم نشست. تاریخ تولد و جنس بچه را پرسید. لبخند می زد. گفت خیلی هم کار خوبی کردی که نترسیدی و شرکت کردی و امتحان به این سختی را قبول شدی. حیف بود با این سطح زبان نیایی. از نظر من هیچ اشکالی ندارد که تا هر وقت توانستی شرکت کني. تا هر قدر هم توانستی همکاری کن. خیلی هم تبریک از الان. مادر شدن خيلي عاليست... 
موضوعی داد که همانجا درباره اش آماده بشویم و ارائه اش کنیم. بعد از ارائه من رو به کلاس گفت: شکل درست آغاز و بسط و نتیجه گیری یک مطلب اينجوريست. بعدش نشسته بودم که بچه لگد زد و دلخوريهايم از سرصبح، چشمم را چشمم خیس کرده بود. الان چند روز میگذرد. 
آقای مسئول کارگاههای زبان، امروز آمد دنبالم و دعوتم کرد اتاقش. از اداره کار، نامه فوری داشتند که باید مرا بپذیرند و دلیلی ندارد وقتی امتحان تخصصی را نمره آورده ام و هنوز هیچ فرقی با یک زبان آموز دیگر ندارم، بخاطر بارداري عذرم را بخواهند. گفت پرونده ات را خواندم. دو بار مهاجرت، اینهمه سال درس و کار به زبان بیگانه، خب ما کارگاهی نداریم که چیز بیشتری به آدمی مثل تو یاد بدهد! لزومی ندارد بعد از کلاس همراه بقیه بیایی کارآموزی. گفتم من چند ماه است درسم تمام شده و دنبال شغل میگردم ولی یافتنش الان که دارم مادر میشوم دیگر ممکن نیست. ترسیده ام. برای همین است که اصلا اینجا آمدم. تازه همينش را هم میخواستند راهم ندهند. گفت این کلاس را تا هر وقت توانستي بیا ولی بعدش از من می شنوی، فقط به فکر بچه ات باش. زود بزرگ میشود، خیلی زودتر از آنکه ارزش داشته باشد نگران مسائل دیگری جز او باشی. روزی که راه افتاد، يا اولین کلمه را گفت و تو بودی و ذوقش را کردی مهمترین اتفاق است. بعدها وقتی اولین کار را گرفتی، وقتی باز پیشنهادهای شغلی دیگری آمد، یاد من کن. یاد امروز که بهت گفته بودم آدمی مثل تو نگرانی خاصی برای زندگی شغليش نباید داشته باشد چون راستش مسیری که تو تا اینجا آمدی، سخت تر از آنی است که ما ارزشگذاری اش کنيم و بهش نمره بدهیم.  
توی راه برگشت، برای بچهک رقصانم آواز میخواندم. باد می وزید و شکوفه ها می ریختند زمین.

3/20/2017

بیا تا داد عمر رفته بستانیم

سبزه گذاشتم در سفال که به قول مانو ی روانشادم "سبز نیله" قد کشیدند و پرپشت. سنبل کاشتم که دو رنگی درآمد صورتی و سفید، سخاوتمند در عطرافشانی. امسال حتی نارنج داشتم که جای تقلب هر ساله با پرتقال، انداختمش توی آب پر از گل و شمع در قدح لاجوردی هدیه امیر و آزاده. جان شیرینی پزی نداشتم امسال. درعوض از شیرینیهای سوغاتی مهمان های ایرانی ماه پیش، ظرف بلورم پر از شیرینی یزدی ترد و تازه بود. شمعدانهايم نو بودند یادگار سفره عقد. برنج محلی گیلان داشتم که به رسم همانجا در کاسه ای کوچک ریختم و به برکت فکر کردم. عیدی ها را گذاشتیم لای سبزه ها و کنج سفره. بعد هم کنار ترمه نشستیم و تخم مرغهايمان را رنگ کردیم. من بته جقه کشیدم، او صورت خندان کودکی تپل.
از بین هرآنچه روی سفره گذاشتم اما، دوست داشتنی ترینشان آن جفت جوراب کوچک است تکیه زده به گلدانک صورتی. انگار وسایل عروسک.
من به نوروزهاي زیادی، تنها صبوری کرده بودم و رشته زندگی را محکم نگه داشته بودم که فقط بگذرد از سر. این بهار و هر چه در مقدمه اش بود، در نظرم جایزه بد نگفتنهای من بوده به مهتاب در روزگار تب. منی که همواره چشمم به شکوفه ها و دمیدن قطعی آفتاب بود حتی در تاریک ترین آنات. حتی طی آن فصولي که همواره در سررسيدشان امیدهایم سترون و آرزوهایم تلنبار بود. 
این بهاری بود که دیدم سرانجام جوانه هر امید دوری، سبز است. این فصل ديريافته که مأمن و مأواست و تنها آرزویم برایش سلامتی جان و تن است برای همه. چه آنها که آغاز این روز نو را دوست داشتند چه آنها که نه. چه آنها که نزد من دوستند چه آنها که نه. امیدم آن است که به جبران همه نرسيدنها، احوال همگيمان به سوی بهبود باشد همواره.

3/08/2017

And miles to go before I sleep, And miles to go before I sleep... به مناسبت امروز

1- امروز همراه چند تبریک که گرفتم، یکی هم برداشت برایم تصویر یک بادکنک صورتی زیر بارانی از رژ لب و شکلات فرستاد با حروف برجسته مبارکباد روز زن! یکی هم شعری فرستاد با مضمون آه کشیدن زن و لرزیدن همه کائنات و متنی پشت بندش که زنان تاج سر آفرینش هستند و در هر حال باید لوس و نوازش بشوند که شاد باشند و شادی ببخشند. یک مرد جوانی هم جایی نوشته بود این تبلیغ فمینیزم و نامگذاری و غیره، همه پروپاگاندای دنیای کثیف مدرن است چون زنان در بیکینی ها و لباسهای بدن نما کنار استخرها و مهمانی های شبانه خیلی هم بیش از حد لزوم آزادند و پدر مردها را درآورده اند و مهریه شان را می گذارند اجرا.

هر سال می بینم که هنوز که هنوز، بسیار راه مانده برای رفتن چه برسد به رسیدن. به قول رابرت فراست، "مایلها راه پیش از آنکه بخوابم".

2- امروز بعد اینکه ظرفهای تمیز را از ظرفشویی درآوردم و با مسئول ثبت نام کلاسهای زبان حرف زدم، دیدم لاک دستم جابجا پریده. همیشه از لاک نصفه متنفر بودم من. به خودم گفتم تا غروب، یک فکری به حالش بکن. بعد هم لپ تاپم را روشن کردم و نامه دومی را که باز کردم فهمیدم که مقاله ام چاپ شده و آمده روی Pubmed . هر که  دستی بر آتش تحقیق و نوشتن رساله و مقالات علمی داشته، به ناچار به حبل پاب مِد هم چنگی زده چون منبع معبتر رفرنسهای علمی دنیاست. خود من هر وقت مقابل حرفهای بی منطق شخصی کم بیاورم، سریع ترین راه فرارم گفتن این است: ماخذ این حرف شما کجاست؟ پاب مد؟ اگر هست که من بپذیرم. خلاصه که در بند دوم این نوشته، میخواستم به خفن بودن خویش اشاره گلدرشتی کنم و همزمان بگویم چاپ کردن مقاله با لاک زدن ناخن منافاتی ندارد و ناقض هم نیستند. شمای مرد چه فکل و کراوات بزنید چه بلوز چروک و شلوار خانواده بپوشید، شمای زن چه موهایتان را از فرط دکلره کردن بسوزانید چه کرک پشت لبتان را برای روز مبادا نگه دارید، می توانید به برابری حق زن و مرد در خانه و خیابان معتقد باشید/نباشید. این به شغل، درآمد، تحصیلات، فرزندآوری، مکان، زمان... ربطی ندارد. در یک دنیای برابر یک زن خانه دار کم سواد در ساوجبلاغ همانقدر حقوق اجتماعی و انسانی دارد که انوشه انصاری، که رابرت فراست، که رییس بانک مرکزی. اینها را با هم قاطی نکنیم.

3- این روزها با قوانین نانوشته بازار کار دست و پنجه نرم می کنم. خیلی ساده، تقاضای کار زنانی در سن و سال من می رود ته لیست. کارفرماها از ترس اینکه ما نرویم مرخصی زایمان، تقاضاهای کارمان را جوری با مکر و حیله رد می کنند که نه بشود بهشان اعتراض کرد نه بشود به منطق پشتش استناد داشت. معمولش این است و کسی در باره اش حرف نمی زند که چگونه کارخانجات و شرکتهای عظیم، شغلها را عرضه می کنند درحالیکه کاندید مورد نظر از قبل انتخاب شده و طبق قانون خنده دارشان تنها نیاز است که شغل برای عموم اعلان داده شود. در بهترین حالت هم وقتی کاندیدی برای شغل تعیین نشده، به طور متوسط زنان معدودتر از مردان به مصاحبه دعوت می شوند. در ازای اولین شغل هم، حتی در این کشور به ظاهر آزاد متمدن، معدل حقوق زنان از مردان کمتر است. 


4- مخلص کلام، متاسفانه من امروز هم چون هر روز دیگری آرزوی زندگی در دنیایی برابر را دارم. دنیایی که در آن دیگر لزومی به نامگذاریهای خاص برای انسانها نداشته باشیم. نه نامگذاری روز کودک، نه نامگذاری روز معلم، نه نامگذاری روز زن. گفتم متاسفانه، چون هنوز که هنوز احقاق چنین یوتوپیایی را متصور نیستم.
الان به نوشته های سالهای قبلم نگاه کردم. دیدم همچنان و همواره به هر چه که نوشته بودم معتقدم. بازنوشتنشان تکرار مکررات است. ضمن ابراز همدردی با عزیزانی که هنوز عبارات "بازیگر پورن/ مصابحه به پورن استار/سایز زن بازیگر پورن..." را جستجو می کنند و با پیشانی میخورند به در بسته این وبلاگ؛ لینک نوشته های پیشینم را می گذارم همینجا.

2/28/2017

"Die wichtigste Stunde im Leben ist immer der Augenblick; der bedeutsamste Mensch im Leben ist immer der, welcher uns gerade gegenüber steht; das notwendigste in unserem Leben ist stets die Liebe"

 پروژه هفت ماهه ای بود که مقدمه اش همه هفت ماه را طول کشید و بهره برداریش ظرف یک روز تمام شد. از تمامی دقایق آن صبح تازه با آفتاب زمستانی که در لباسهای آبی رنگ همراه خانواده هامان رفتیم قصر شهرداری و عقد آلمانی کردیم و کنار رودخانه لیوانها را به هم زدیم، تا روز وشب جشن فردایش که عقد فارسی را به شعر و به دو زبان برایمان خواندند و ظرف عسل و حنا دادند دستمان، تنها یک دفتر با عکسهای پولاروید و متنهای یادگاری مهمانها برایمان مانده، همراه یک سری عکس که فیلمبردارمان روی حساب رفاقت خیلی زودتر از موعد برایمان فرستاد. باقی، همه اش گذشت به چشم به هم زدنی.
پررنگ ترین خاطره ام از شب جشن مال دقایقی است که یکی از ساقدوشها رفت پشت بلندگو و مهمانها را به سکوت فرا خواند و هدیه غافلگیرکننده اش را تقدیم ما دو نفر کرد: پیام تبریک تصویری از دوستان و اقوامی که در جشنمان نبودند. هر کدامشان رو به دوربین و خطاب به ما حرفهایی گفته بودند که پشت سر هم پخش می شد و کوبش قلبم امانم نمی داد. غافلگیری ام همراه اشک و لبخند و دلتنگی و رقت قلب و سربلندی و نمی دانم چقدر حس توامان، چند نفر دیگر را هم به گریه آورد. یکی از مهمانان غیرایرانی از آن طرف سالن آمد و بغلم کرد و در گوشم گفت: دوریشان در این شب حتما که خیلی سخت است. ما را جای آنها نزدیک تر به خودت حساب کن.
دوست داشتنی ترین دقایقم شاید وقتی بود که در عقد آلمانی، خانم عاقد  به نقل از تولستوی برایمان خطبه خواند؛ یا فردایش که سر عقد ایرانی خانم و آقای عاقد از حافظ به فارسی و انگلیسی غزل خواندند. شاید هم درست همان لحظاتی بود که پدر و مادرم ایستادند جلوی همه مهمانها و برایم متن دستنویس مادرم را خواندند و پدرم ترجمه اش را. خیلی مغرور بودم و همزمان کلی بغض داشتم و همزمان سبک بود دلم از شنیدن و دیدن و داشتن آن همه عشق.
تک لحظه های دوست داشتنی را بخواهم به یاد بیاورم شاید از مهمترین هاشان آن لحظه بود که قدم گذاشتم توی تالار عقد وهمه  شمع ها روشن بود و بوی اسپند و صدای رسای عموی داماد مبارک باد میخواند و مهمانها ایستادند. بعدش لابد وقتی بود که هر کدام گفتیم "بله". فکر که می کنم، بعدیش وقتی بود که داشتیم در خنکای غروب می رفتیم سمت سالن مهمانی و صدای محمد نوری از داخل می آمد و میهمانها در ورودی تراس، نقل در مشت و بالای پله ها، منتظرمان بودند. آخریش، لحظه شروع رقصمان بود و پیچیدن صدای ویگن. 
اینکه تعداد زیادی از افراد فامیل درست در لحظه آخر ویزایشان رسید و خودشان را رساندند، یا که جشنی از آب درآمد که هر مهمانی از هر نژاد و فرهنگ و زبان کنار هم شادمانه پای کوبیدند، یا اینکه در وسط ماه فوریه اروپا، آفتاب بود و باران و برف و تگرگ نبارید، از اقبال ما بوده؛ اینکه سفره عقدی داشتم که از رییس هتل تا پرسنل و مهمانها بیایند و از آن عکس بگیرند، از مهربانی و  خوش سلیقگی اطرافیانم.
برای خیلی از مهمانها، این اولین جشن ازدواج ایرانی بود. هر چه به یادگار نوشتند یا به خودم گفتند، نشانی جز تجربه ای شاد و خوب گذراندن همه ساعاتشان از لذت موسیقی و غذا و رقص و پذیرایی ایرانی نداشت و من فکر می کنم نهایت آرزویم از برگزاری جشنمان همین بود نه چیز دیگری.
از خودم گرفته تا بچه های فامیل، همه ما روزی از مادرهامان پرسیده بودیم که در فیلم و عکسهای عروسیشان، وقتی آنقدر جوان و زیبا و در مرکز توجه همه هستند، ما کجا بوده ایم پس؟ چرا در عکسها نیستیم و چرا جا مانده ایم؟
دستکم من یکی می توانم روزی در پاسخ این سوال به کودکم بگویم: همه اش را بودی بچه جان. درست وقتی جواب عاقد آلمانی را می دادم، یا که حواسم را جمع می کردم که بعد از سه بار بگویم بله؛ درست همان وقت تو داشتی مرا لگد می زدی.

2/08/2017

مثل یک بیشه نور..

دانستن اینکه "هست" جفتمان را آرام کرده. شده ایم عین دو پرنده که کنج بامی دور لانه کرده اند و صدایشان درنمی آید. آرام می روند و می آیند و با خودشان مشغولند. شیمی اش می شود کم شدن ترشح تستوسترون و زیاد شدن استروژن. ادبی اش می شود عشق به فرزند.
پیش از این جوانانه تر بودیم. بی قرار تر. گاهی با هم موافق بودیم و گاهی نه. وقتهایی هم یکه به دو می کردیم. وقتهایی توافق و وقتهایی لجبازی. سر اینکه کدام وسیله کجا باشد.از کجا خرید کنیم. آخر هفته چه کاری نکنیم و چه کاری کنیم. مقصد سفر کجا باشد، کدام هتل، کدام شهر. فلان چیز چرا غیبش زده و این تقصیر نظم و بینظمی کیست؟
عین روزمره هر رابطه دونفره ای در جهان. طبعا به تناوب سر هر موضوعی که مورد توافق نبود، برنده و بازنده بحث جا عوض می کردند. بعد یکی معذرت میخواست ویکی از به کرسی نشاندن حرفش حس خوب می گرفت و زندگی می رفت جلو.
الان اما توافق سر جای اشیا، معانی و مقاصد، لیست کارهای انجام شده و درحال انجام، محلی ندارد چون اصلا من و تویی نداریم. جز رد کردن نامهای پیشنهادی همدیگر، هیچ اختلاف نظری نداریم چون اصلا موضعمان از "اما من درست می گویم" به "صلاح وسلامت و آرامش او" تغییر کرده. هیچ اختلاف عقیده ای اتفاق نمی افتد. همه کارها را آهسته و پیوسته می بریم جلو و تصمیمات  بلند مدت نمی گیریم. سر چیزهایی که به او مربوط است
روزی ده بار با هم مشورت می کنیم چون هر کدام معتقدیم دیگری بهتر میداند در حالیکه هر دو یک اندازه می دانیم و نمی دانیم.
جوری حواسمان جمع جای دیگریست که اصلا حتی شبیه دو تا آدمی که به زودی جشن ازدواجشان را میزبانی می کنند نیستیم. جزییات اصلا  اهمیت ندارند. آنقدر که ساقدوشها صدایشان از بیخیالی ما درآمده. کلا مهم نیست کی چه کرد. کی چی گفت. کجا چه شد. دنیا و مردمش را گذاشته ایم به حال خود. خودمان معطوف جای دیگر، وجودی دیگر.

بهترین تفریحمان هم این است که
برویم دکتر! من در این گوشه اتاق چشم به مونیتور کنار تخت، او آن طرف اتاق در مونیتور دوم، همزمان که دکتر دارد از زمین و هوا حرف می زند، تصویر رقصانش را نگاه می کنیم و هر بار انگار بار اول است، گریه مان می گیرد. برنامه روزانه مان هم اینجوری است که روزها بخوانیم در موردش، شبها بنشینیم و برای هم تعریف کنیم. من توضیح بدهم چی خوردم وچه ماهیچه هایی را حرکت دادم، او ضمن پوست کندن میوه فهرست ویتامینهای هر یک را چک کند. در نور کم موزیک بگذاریم ببینیم به کدام قسمتش واکنش نشان می دهد و کجا را برای لگدزدن نشانه می گیرد. هر شب حدس می زنیم تا الان چند تار مو دارد. چند سانت شده. چند گرم. اندازه چه میوه ای است. خیلی به کوچک بودنش می خندیم. بعد رویا می سازیم. ادایش را درمی آوریم که چه جوری پررو پررو دهانمان را مورد عنایت قرار خواهد داد. حدس می زنیم وقتی بیفتد روی دور حرف زدن و دلبری و سوال پرسیدن و لجبازی چه شکلی می شویم. برای دوره یاغیگری و نوجوانی اش نطق آماده می کنیم. می فرستیمش کلاس موسیقی. اردوی مدرسه. سفرمجردی. دانشگاه. گاهی هم مرد خیلی شاکی می شود که چرا برای لمس لگد آخری صدایش نزدم؟ جدی جدی می پرسد چرا " همه اش را برای خودت برداشتی؟" که خیلی اسباب خنده من است. سعی می کنم جای قهقهه زدن، عادی و حرفه ای باشم و توصیف کنم: این یکی عین شنا کردن یک ماهی کوچک بود. مثل حرکت تند پای عقبی خرچنگ بود. مثل قل خوردن توپ پینگ پونگ بود... خیلی با دقت زل می زند به دهانم و معصومانه تصور می کند الان این لگد شبیه چی بود. خلاصه که طفلک مردها. نمی توانند هیچوقت خودشان حس کنند چطور یک ماهی در دل آدم شنا می کند. گاهی خم می شود و باهاش حرف میزند و منطقی بهش تذکر می دهد که شب آرام بگیرد و قل نخورد و بگذارد من بخوابم. چشمم تر می شود از دیدن این تصویر.
خیلی خوب است که جفتمان اینقدر دوستش داریم. اینجور برای جفتمان مهم است. الان دیگر می دانم که او رویای هر دومان بود هرچند درموردش حرفی نمی زدیم. هر دو میخواستیمش.


2/07/2017

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

یک دوره ای از زندگیم که حس می کردم به هیچ جایی نرسیده ام و همه چیزم را باخته ام، شاید واقعا لازم و بجا بود که به بازی انتخاب و سرنوشت گردن بگذارم و تک و تنها بروم سمت قطب تا در شبهای طولانی زمستان در اتاقک سبز و نارنجی ام با خودم خلوت کنم.
زندگی ام بین مردمانش و متر و معیارشان از امنیت اجتماعی-شهروندی، دید مرا نسبت به خیلی از باورهای قبلی ام تغییر داد. هرچند آن روزها هنوز سودای "جای بهتر" و دوباره کندن و رفتن را در عمق فهرست آرزوهایم داشتم. من که از همان کودکی یک کارت پستال روی دیوار کمدم چسبانده بودم از آسمان خراشهای نیویورک، من که از همان موقع رویای زندگی به سیاق آمریکایی اش را می ساختم و شبها موقع خواب، خودم را می دیدم که دارم شبانه پرواز می کنم به آن سو و فقط همان سو، خیلی سختم بود که فکر کنم خوشبختی و آسودگی ربط چندانی به بلندی ساختمانها و نور چراغهای نئون ندارد. یادم هست در چشم هفت ساله من، پرواز به دوردستهای خوشبخت یعنی پرواز شبانه و همه پروازهای شبانه مقصدی یگانه، ممنوع و دست نیافتنی داشتند که فقط و فقط تنی چند در خانواده پدری ام از عهده اش برمی آمدند. همانها که "دنیا دیده" بودند و چمدانشان معدن شگفتیهای جهان بود. برایم همیشه آمریکا اول بود و بهترین بود. همه آنجا شاد و رنگی و خوشبخت بودند. مساحت خانه ها و طول اتوموبیلها پنج برابر حد متوسط باقی جهان بود و اِم تی وی و شیکاگو بولز و هالیوود داشتند.
این بود که وقتی در ابتدای زندگی بزرگسالی ام، اولین پرواز تنهایی و شبانه را به مقصدی جز بهشت موعودم تجربه کردم، جز نگرانی و اضطراب و حسهای گنگ هیچ هیجانی ناشی از برآورده شدن آرزوهای کودکی نداشتم. حالِ سفرهای بعدی ام طبیعتا عادی تر و آرامتر بود و همچنان هم از شکوه و هیجان رسیدن به "آنجا که باید" خبری نبود. هنوز رویای زندگی در کارت پستال آسمان خراشها، کار می کرد. حتی وقتی کای همراه پدر سرخ روی مهربانش آمد دیدنم تا "بهترین دوستش" را به پدرش معرفی کند و من برایشان چای ایرانی دم کردم و پدرش از سفر چند ماهه اش به آمریکا و اقامتش در کشتی اختصاصی و دوست دخترش و جنگلها و آبشارها و موزه ها تعریف می کرد. وقتی در پاسخ من که خیلی ساده دلانه با نگاه کهن ایرانی "آمریکا آقای دنیا" یم پرسیده بودم : خب چرا همانجا نماندید برای همیشه؟ پاسخ داده بود: "هرگز. من به مقدار بیشتری فرهنگ برای زندگی روزمره ام نیاز دارم!" من باز هم فکر می کردم که من و اکثریت آدمهایی که دیده ام به درستی فکر می کنیم که آمریکا بهترین است و خدا و امام است و هر گربه ای جز این بگوید دستش به گوشت نمی رسد...غافل از اینکه بعدها خودم از نزدیک می بینم باید حرفم را پس بگیرم. غافل از اینکه بهترین جای دنیا برای من همان گوشه امنی بود که پناه گرفته بودم. جایی که درها را به رویم نمی بست و مرا به رسمیت می شمرد و به من و مهاجرت و تفاوتم فکر کرده بود و محترمم شمرده بود.
بعدها من بازهم مهاجرت کردم. بسیار تغییر کردم. باز از نو یاد گرفتم و یادهای کهنه ام را دور ریختم. الان حدود سه سال است که حس می کنم ریشه هایم دیگر کم رنگ و سست نیستند. دیگر نمی شود مرا به تکانی از خاکی که انتخاب و به آن خو کرده ام درآورد. سه سالی است که کندن و رفتن و زیستن در سرزمینی دیگر، از آمال من نیست. تعریفم از آزادی، حقوق و کرامت شهروندی، امنیت روانی و اجتماعی و شغلی، زندگی دوگانه یک مهاجر، جنگ، صلح، مذهب و جنسیت و انتخاب، بسیار تغییر کرده. خیلی ساده، میزان خوشبختی در یک سرزمین، برایم معادل عمق آسودگی خیال یک فرد است وقتی خورشید غروب می کند. وقتی هفته آغاز می شود. وقتی تعطیلات از راه می رسد یا تمام میشود. وقتی بیماری چیره می شود. وقتی رسانه ها دعوا می کنند و جایی جنگ شروع یا تمام می شود.
بر همین اساس، سالهاست که آمریکا برایم آقای جهان و مسلما مقصد نیست. سالیانی است که خاک دیگری را برگزیدم. جایی که عمر به آب دادن ریشه هایم می گذرانم و حس می کنم این همه گشت و چرخ دوران وآزردگی و دلتنگی مدام برای خانه ام در ایران، از جای بدی سردرنیاورد. اصلا سالهاست که خوب و بد درهم است و بدیهای یک جاهایی، میتواند علیرغم بوق و کرنای تبلیغات و باور عامه جهان، به خوبیهایش بچربد. و البته که سالهاست می دانم در هرجای این جهان، فردوس دمی زِ وقت آسوده ماست.

2/02/2017

fis-moll.Allegro, Johannes Brahms

شاید یکی الان من را بخواند و فکر کند چه سانتیمانتال خلی هستم. نمی دانم.

در هر حال، من امروز برای کودکی در راه که هنوز کلی مانده تا برسد، اولین گیاه عمرش را کاشتم. از بین هدایای کریسمس، یک نفر به او هم فکر کرده بود و برایش یک کارت هدیه خریده بود که همراه یک شاخه گل و چند برگ کاج گذاشته بودش داخل یک گلدان کوچک با عکس برجسته کفشهای پاپانوئل. خب آن روز من طبعا خیلی ذوق کردم جای جفتمان. کارت را نگه داشتم که لابد بعدا باهاش پستانک و پییشبند بخرم. اما گلدان خالی مانده بود. امروز سر راه خرید میوه و سبزی، یاد گلدانش بودم. چشمم خورد به یک ردیف پامچال بندانگشتی. بین همه، صورتی اش دلم را برد. خریدم و آوردمش خانه و به همین بهانه گلدانهای دیگر را هم نونوار کردم که الان دارند نفس می کشند و دعا به جانم می کنند لابد.
مهم نیست که زمستان است و آسمان اغلب خاکستری است و دراعماق ژاکتها و شال گردنها زندگی می کنم. مهم این است که هوای بهار توی سر سودایی من است، و خب از مادری کردن فعلا همین را بلدم که آلبوم رقصهای مجار بگذارم و گل بکارم و حواسم باشد سبزی تازه بخورم.

1/30/2017

...بهتر از آب روان...

حدودا سه ماه قبل از امتحان جامع، دو نفری آمده بودند خانه جدیدم در شهر جدید. فردایش، صبح اول وقت باید می رفتم اداره مهاجرت. تاریک روشن صبح بود که برایشان یادداشت گذاشتم و وسایل صبحانه و قهوه ترک که کشف جدیدش بود را دم دست. وقتی برگشته بودم، همه جا مرتب بود و برایم یادداشت تشکر هم گذاشته بودند همراه وعده دیدار تا "روز بزرگ".
روز امتحانم، پسر آمده بود و دختر نه. چند ساعت قبلش، نوشته بود که سرمای خیلی سختی خورده و نمی تواند خانه را ترک کند. برایم "عشق فرستاده بود و نماینده اش را همراه یک گلدان ارکیده نایاب" که بسیار دوست داشتم/دارم.
وقتی آخرجشن فهمیدم که همان صبح سه ماه قبل، یواشکی رفته سر کمدم و یک کلاه پیدا کرده که دور سرم را اندازه بگیرد تا برای روز فارغ التحصیلی، زیباترین کلاه دنیا را داشته باشم جوری که انگار از ازل روی سرم دوخته اند؛ قند در دلم آب شده بود، اما همچنان ته دلم ابری بود که کاش می شد به عنوان بهترین دوستم توی مراسم من باشد.

شنبه قبل، در کمال رخوت، روی مبل ولو بودم که صدای در خانه و پشت بندش جیغهای بلند آمد. سکته کرده و لرزان رفتم دم در که دیدم خودش و چند دختر دیگر از دوستان صمیمی ام در لباس پلیس با دستبند و حکم جلب و کلت کمری، ریختند سرم و لباس راه راه تنم کردند و یک تور عروس انداختند سرم و مرا بردند مهمانی مجردی ام. همگیشان در شهرهای دیگری زندگی می کنند. می توانستم حدس بزنم برای اینکه قبل از ظهر و سرساعت مشخصی برسند اینجا، چقدر قطار عوض کرده اند و راه آمده اند. ذوق دیدنشان بعد از مدتها به کنار، تمام برنامه های آن روز را جوری چیده بودند که نهایت تفریح را حین مراعات حالم داشته باشم. روز و شبی بود که تا آخر عمرم شیرینی اش به کامم می ماند. نه به خاطر جاهایی که رفتیم و کارهایی که کردیم. بخاطر آنهمه فکری که کرده بودند تا کسی با وضعیت من هنوز بتواند احساس زیبایی و جوانی و سرزندگی کند. همان روز و فردایش، تمام مدت به هر بهانه مرا در آغوش کشید و به شکمم دست زد و ذوق کرد. عکسهای سونوگرافی را جوری با شادی از ته دل نگاه می کرد انگار خواهرم باشد. انگار خودم باشم. یادم هست اصلا  روز اولی که به دوستانم خبر داده بودم، او بود که بلافاصله از سر کار رفت یک جای خلوتی تا به من تلفن کند. تمام مدت هم از شادی میخندید و گریه می کرد...
حالا هم دو تایی در آشپزخانه بودیم و بقیه دخترها در سالن بودند عین قدیمها. داشتم گوجه خرد می کردم و او برایم با آن لهجه شیرین مدیترانه ای از در و دیوار حرف میزد.یکهو بی مقدمه گفت: راستش یک چیزی هست که میخواستم حضوری بهت بگویم. شب قبل فارغ التحصیلی ات، من جنینم را از دست دادم. یک ماهه بود. ببخش مرا. حالم جوری نبود که در جشنت شرکت کنم... داشت توضیح میداد و نمی دانم چرا عذر هم میخواست! و من گوجه و کارد در دست، خشکم زده بود. مطمئن بودم تا بغلش کنم جفتمان گریه می کنیم. پس مثل یک تکه چوب به ظرف جلویم خیره شدم انگار جدی ترین شیء دنیاست. یادم هست چرندترین حرفی که به ذهنم رسید در لحظه را گفتم؛ که حال همسرش آن روز جوری بوده که من متوجه هیچ اتفاقی نشدم. گفت:  بله، ما فکر کردیم دستکم یکیمان "باید" آنجا باشیم. وقتی داشت می آمد جشنت، انگار ماسک زد روی صورتش که کسی چیزی نفهمد. تمام مدت اما حواسش به من بوده و برایم می نوشت و حال می پرسید. هنوز هم کسی جز پزشکمان نمی داند که چه روزهای سختی داشتیم...

خب من چه می توانم بگویم الان؟ اینکه گاهی آدمها مرا بدجوری مبهوت می کنند. قلبشان، روحشان و جوهرشان، به کیفیتی است که کلمه ندارم برای توصیف. کسی که در اوج ناکامی اش، بتواند هنوز پاسخگوی خبر خوشت باشد، کسی که روزی اگر تو از خودت بگویی، او فقط خودش را نبیند، آخ کسی که فقط شریک غمهایت نباشد و تو با خیال راحت بتوانی در شادی ات هم کنارخودت داشته باشی اش...چقدر کم است. چقدر گران است. چقدر کسی که چنین آدمهای نادر گرانی را در زندگی اش ملاقات کند، نیکبخت است. نیکبختی، کلمه کوچکی است برای توصیف آنچه که در قلبم می گذرد وقتی به چشمهای قهوه ایش فکر می کنم. من دوستانی دارم، بهتر از آب روان...

1/28/2017

روزمره

1_ پشت در اتاق پذیرایی، یک لباس پف پفي سفید آویزان است. بعد از بارها اندازه گیری و به روز رسانی اطلاعات خیاط چینی-آلمانی از اندازه کمر و دور سينه، کماکان داخلش گم شدم وقتی پوشيدمش. شاید هم دلیلش این بود که به پوشیدن پف عادت نداشتم و فارغ از ابعاد، در هر حال فکر میکردم دارم در رودخانه ای از پارچه و تور شنا میکنم. چون توی عکس ها که همه چیز به نظر ساده و عادی است.  
2- روزی رسید که لازم شود به آشپزهای موبور، دستور پخت باقالی پلو و مرصع پلو بفرستم و یک ظرف غذای نمونه هم بپزم جهت بک آپ که یکهو جلوی مهمان ها برنج شفته چینی نگذارند.
3- شبها اکثرا دلدرد میگیرم. مدتهاست هم که خوب نميخوابم. به برآمدگی کوچک شکمم دست می کشم و هر چیزی به ذهنم برسد به زمزمه میخوانم. بعد میشود لااقل برای ساعتی خوابید.
4- یک رفیق هنرمندی دارم (نمیدانم به دوستی که تازه چند ماه است می شناسمش ولی از همه زندگی اش برایم حرف زده میشود گفت رفیق یا هنوز زود است؟) که مرخصی گرفته و دارد تک تک وسایل یک سفره عقد ایرانی را با دست میسازد. عشقی و دلی و مرامي به پیشنهاد خودش. فارغ التحصیل رشته صنایع دستی است. اینجور که معلوم است، رشته اش را خیلی دوست داشته چون کارهایی بلد است که در دانشگاه یاد نمی‌دهند. سفره های عقد در ایران را یا میخرند یا کرایه میکنند. کاسه نبات و شمع و نان و ظروف دستساز آجیل را من که جایی ندیده بودم هیچوقت.
5- صبح که بیدار شدم، آفتاب زمستانی پهن بود. دیدم روی میز آشپزخانه، برایم یک پاتیل شیرموز تازه که بدون ثعلب و افزودنی، مثل آدامس کش می آمد حاضر است. دو لیوان شیشه اي هم منتظر آب پرتقال دست افشار. احوال آرام روز شنبه.
6- سنجابها درخت بی برگ را دوست ندارند. اما همین حوالی هستند. بهار برسد، دوباره به لانه باز می گردند.

1/18/2017

و اینگونه، برلوسکونی و احمدی نژاد و ترامپ می شوند همه کاره یک مملکت

یکی از دوستانم توصیه کرد که بروم در فلان صفحه عضو شوم که جواب سوالهاي احتمالی ام را در میان سوالات و تجربه های مادرهای باتجربه بگيرم. اولش که چند روز منتظر ماندم تا درخواست عضويتم پذیرفته شود. بعد حدود پنج دقیقه مطالب را اسکرول، و بلافاصله گروه را ترک کردم. باورم نمي شد پروفايلهاي به این پر و پیمانی از سوابق تحصیل و شغل، در سال دوهزار و هفده میلادی، درگیر سوالات مربوط به محل سوراخ کردن گوش نوزاد هفت ماهه، عکاسی از بچه ها در ژست های بزرگسالانه و یافتن دکوراتور برای تزیین اتاق خواب کودکشان به شکل سرزمین پریان باشند، باورم نمي شود که علیرغم اینهمه کتاب و مقاله و فیلم، هنوز حق کودک به عنوان یک موجود زنده بر بدن و فضای اطرافش همه کشک است.
دلم پیش نوزاد دختری است که "مادرش دوست دارد گوشواره آويزانش کند که قشنگتر باشد". غصه ام شد از دیدن ترند عکسهای کودکان گیج و مات روی خروارها عروسک و تور و صندلی های لوکس و ناراحت. تا جایی که یادم می آید، هرگز دلم نمی خواست مرا در اتاقی بخوابانند که روی تک تک دیوارهایش از قبل برایم نقاشی انتخاب کرده اند و به جای من فکر کرده اند چه چیزی را دوست داشته باشم و قشنگ بدانم. خواه پرنسس و پری دریایی،  خواه هواپیما و شورلت. یادم هست چهار یا پنج ساله بودم و مجموعه میز تحریر و کمد لباسی در اتاقم بود با چوب اعلا ولی دست دوم. کودکی که قبل از من صاحبش بود، روی درهای کمد چند برچسب از کارتونهای والت دیسنی چسبانده بود. روزی که قدم رسید به برچسب ها، همه را کندم از بیخ. جایش برچسب های خودم را چسباندم که فرق چندانی هم با اولیها نداشت، ولی سلیقه خود من بود. 
باورم نمیشود هم نسلی من، چطور درکش به چنین مفهوم ساده ای نمی رسد که کودکش یک انسان کامل فقط در ابعاد کوچکتر است؟ که اصلا باید خودش صاحب سبک و سلیقه شود. زمانی میرسد که به عنوان یک موجود با روان سالم، چیزهایی را دوست خواهد داشت و چیزهایی را نه. چطور یک والد این را نمی فهمد که برای کودک سه ساله دکور به آن پیچیدگی براي اتاق خواب واقعا کار صحيحي نيست؟ اصلا درست کردن سرزمین شاه پریان یا قصر باکینگهام در اتاق کودکی که هنوز حتی شخصیتهای مورد علاقه خودش را انتخاب نکرده و در مورد احساسش تصمیم نگرفته، جز جنبه سرگرمی و "ما اينيم" گفتن به مهمان های بزرگسال که برای شام می آیند چه سودی دارد؟ 
کاش همانجور که برای رانندگی کردن، یافتن شغل، پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر،... باید زمین و زمان را برای اثبات لیاقت به هم دوخت، کسب شایستگی برای بچه دار شدن اینقدر فیزیکی و بی در و پیکر و دلبخواهي نبود.

1/15/2017

Mein kleiner Fighter

دیگر به لگدها عادت کرده ام. جوری شده که تا روزی چند بار کتک نخورم، خیالم راحت نمی شود. گاهی دست یا پای بسیار کوچک و ظریفی را تصور میکنم که بی دلیل و بادليل همه توانش را جمع میکند و به دیوار لانه اش ضربه میزند و خودش را ابراز ميکند. ضربه اش نشانه از خیلی "بودن" است. دیگر به بودنش، به همیشه بودنش عادت کرده ام. همه جا با هم میرویم و حتی وقتی که خوابم چشم و گوش و زبانش هستم. همه اوقات و احوالم را دارم با او قسمت میکنم.
فکر میکنم بعدها دلم برای این گونه میزبانی ام خیلی تنگ شود.

1/10/2017

از "تاثیر موتزارت" تا هر ناله شبگیر این گیتار محزون


واحدهای نورولوژی داشتیم که معمولا سخت و پیچیده ولی در عین حال جذاب بودند. بین تمام سرفصلها، خوب در خاطرم مانده که چند ساعتی را باید در باره اثر موسیقی کلاسیک بر شکل گیری و کارکرد نورونهای مغز جنین سمینار می گذراندیم. مثالهای جالبی داشت که از حالت صلبی" درس و مشق" مجزایش می کرد هر چند که آن موقع ها من فقط به فکر پاس کردن واحدهای سخت و در عزای امتحانهای پنج ساعته ام بودم.
حالا اما وقتی دو عدد زیست شناس با کوله بار درسها و مشقها و تئوری ها روی دوش، دارند زندگی واقعی را فضاسازی می کنند، اوضاع فرق می کند.
می دانیم که کم کم از چند روز پیش می تواند بشنود. پرده گوشش تشکیل می شود. ساختار حلزونی گوشش شکل می گیرد. به صداها واکنش نشان می دهد. چند روز است که خانه در دستهای موتزارت و چایکوفسکی شناور است. گاهی البته من تقلب می کنم و می روم سراغ پلی لیست قدیمی ام و ویگن و فرهاد تا شب میخوانند. کل جریان بهانه مبارکی است در این زمستان خاکستری. تکلیف اجباری شنیدن موسیقی، برای من یکی سخت دلپذیر است.

توت فرنگی زمستانی

خیلی سال از آن دم غروب ميگذرد. توی چت به امیر نوشته بودم مساله این است که روزی کسی من را بغايت دوست داشته بود و الان روی دیگر سکه است. دو روی سکه اش آنقدر با هم فاصله دارند که من مطمئنم دیگر هرگز، هرگز چنان دوست داشته نخواهم شد. من اصلا الان خودم را نگاه میکنم و میبینم دیگر حتی دوست داشتنی نیستم که بخواهم شکل دیگری فکر کنم. 
نوشته بود: دوست داشتنی نيستي؟ آدم اشتباهي را انتخاب کرده بودی وگرنه آدم درستش کار را به اینجا نمی کشاند هرگز. روزی آدم درست، تو را میگذارد روي سرش! باور کن!
الان یادم نیست که حرفش را باور کرده بودم یا نه. یادم هست که در نهایت "غمگین بودن" ممکن می زیستم و حتی از خودم رهایی نداشتم. گویی یک زندان بودم و همزمان زندانی و نگهبان دیوارهایش.
چند شب پیش، یک فیلم سرخوشانه از کریسمس یک خانواده شلوغ می دیدم. بیهوا گفتم کاش هندوانه داشتيم! آن بیرون از شاخه ها قندیل آویزان بود.
فردا شبش، یک ساعت و خرده ای دیرتر رسيد و وقتی در را بست یک موج هوای سرد با خودش آورد. توی دست یخ کرده اش یک کیسه بود با جسمی گرد داخلش. نفس زنان کیسه را گرفت طرفم: تقریبا همه مغازه ها را تک تک گشتم. گویا الان فصل هندوانه نیست...

12/30/2016

"You may say I'm a dreamer, But I'm not the only one"

اخبار بد از در و دیوار می‌بارد. آرش صادقی خون بالا می آورد از گرسنگی. یک گروهی از فرط بیماری و فقر و اعتیاد در گورها اتراق می کنند. آدمهای عزيزي که همنشین عروسکها بوده اند یا روزگاران مدیدی برای کودکی و جوانی هایمان خاطره و شعر و موسیقی ساخته اند، پشت سر هم رخت بر می کشند از دنیا جوری که انگار مسابقه است. امروز صبح تلویزیون را روشن نکرده بستم چون نمی توانستم همزمان قهوه بنوشم و به آوارگان در راه مانده میانمار که روی پتوهايشان در ایستگاه متروک خیمه زده اند نگاه کنم. اينسان که کوچکيم و فاجعه آنقدر ژرف و لاينحل است که خودم را از معرضش دور میکنم. من نمی توانم گره بغرنج این جهان را حل کنم و جز کمک های ناچيز گاهگاهم به پناهنده ها و آنهایی که یک جوری خبر خصوصی مشکلشان به گوشم می رسد، کاری از من ساخته نیست که آن هم به نظرم بیشتر برای آرام کردن خاطر مشوش خودم است تا کشیدن بار هستي.
این روزها، خیلی پیش آمده که آرزو کنم کاش می شد بروم توی دل خودم، آن موجود تازه را در بغلم بفشارم به گرمی. سر صبر نگاهش دارم تا گرم بشود دنیای اطرافم. بعد دوباره بیایم بیرون از خودم و منتظر زمانی باشم که اولین گریه اش را می شنوم وقتی از مأوای گرم و امنش بیرون می آید و سرخ و معترض به همه شکایت می کند.

12/19/2016

زندگی در دلم

هیچگونه حس تقدس مادری و حمل هاله مریم گونه دور سرم ندارم. فکر نمیکنم ماه را به دو نیمه تقسیم کرده ام یا معجزه تحویل خلق می دهم. میلیونها سال است موجود زنده زاد و ولد می کند و چرخ هستی می چرخد. از تقسیم اولین سلول که حساب کنی، تولد، مکررترین اتفاق است. جوگیر نیستم.
اما در زندگی شخصی ام، هر روز برایم یک چالش تازه است. از تغییرعادات تحرک و تغذیه ام به کنار که جانم را به لب رسانده بسکه از دیدن رنگ و روی هر غذایی که تا دیروز مطلوبم بود، دلم به بدترین شکلی آشوب میشود، تا ضعف و کاهش وزن و تحلیل بنیه ام. از سمفونی هورمونها نگویم که نواختن لحظه به لحظه اش حتی دست من نیست و جوری است که دایم اشکم سرازیر می شود حتی پی خواندن خبر گیر کردن یک سنجاب در دهانه فاضلاب. همین دیروز طی یک مکالمه عادی و اختلاف نظر سر مساحت و زیربنای خانه، جوری بغض کردم و اشک ریختم که تا یک ساعت بعدش از من دلجویی می شد ولی هنوز غمم کم نشده بود. خیلی حال بد مزخرفی است خلاصه.
چالش بعدی، فعل مواظبت است! از مواظب باش تا سرما نخوری تا مواظبت کن پایت لیز نخورد. تند نرو. ندو. جای شلوغ نرو.
یک خویشاوند پرستاری داشتم که چند وقت بعد از بستری شدن پدرش در بیمارستان و ماندنش در بخش به عنوان همراه بیمار، آمد و اعتراف کرد که تا سر خود آدم نیاید و جای بیمار و همراه بیمار قرار نگیرد، نمی فهمد که گاهی رفتار بقیه چقدر اشتباه است. بعدها به همکارانش تذکر می داد که وقت ویزیت شبانه در اتاق را آنجور با شدت هل ندهند یا توی اتاق ساکت ناگهان بلند بلند شروع نکنند از علایم حیاتی حرف زدن که بیمار و همراهش نصفه شبی سکته کنند از ترس. هر چه هم عجله دارند برای گرفتن فشار و نمونه خون، به رنجور بودن و ناتوان بودن فردی که روی تخت خوابیده و آویزان بودن دل همراهش که ساکن غمگین ترین اتاق جهان است فکر کنند. حالا حکایت من است. روزگاری اصلا حواسم نبود که اکثرا چه تند و بی مهابا از راهروی مراکز خرید و سوپرمارکتها رد می شوم یا چطور گاهی اصلا حواسم به نفر پشت سری و کنار دستی نیست وقتی عجله دارم توی خیابان راه باز کنم، جوری که تا کسی را با واکر و عصا نبینم، همه را در یک سطح از چابکی فرض کنم و حتی از کند بودن آدم جلویی کفری شوم. بعد روزی رسید که تا همین الانش، با معجزه و امداد غیبی، دستکم سه فقره از خطر حتمی اصابت شدید چیزی به شکم و پهلویم جلوگیری کرده ام. از مصیبت برخورد سرپسر بچه ای در حال دویدن با سرعت بیست کیلومتر در جلوی مادری بیخیال و خونسرد بگیر تا خطر اصابت آرنج آدمی دو متری دوان به سمت آن طرف خیابان. حتی طی کشف و شهود اخیرم دریافته ام بدبختی زنان لاغری که هنوز بارداریشان مشخص نیست پیدا کردن صندلی در قطار و نشستن بدون عذاب وجدان است. چند وقت پیش، توی قطار شلوغ، وقتی که در قسمت مخصوص سالمندان و زنان باردار روی صندلی نشستم آنقدر آماج نگاههای غضب آلود و سرزنش کننده مسافران سرپا بودم که راهی نداشتم جز اینکه یا وسط قطار بایستم و با رسم شکل  توضیح بدهم قرار نیست همه حامله ها شبیه بالن هوا بشوند و"جوری باشه شما ببینی"  یا که پیاده شوم منتظر قطار خلوت تر. که طبعا راه دومی را انتخاب کردم.

بعد دقت کرده ام به نوشته ها و کامنت های اینجا و آنجا. چه زیاد از خودخواهی و خودپرستی آدمها گفته اند برای میلشان به بچه دار شدن. از تنفرشان از بدن زن باردار. از زایمان که حال به هم زن و کثیف و مهوع است. از آبکی بودن متنهای رمانتیک یک مادر یا پدر خطاب به فرزندش. از آنفرند کردن دوستانشان وقتی خبر بچه دارشدنشان را بشنوند. از حرصی شدن یا ملالشان وقتی کسی مرتکب خطا بشود و به جای عکس سفر و کیک و لباس و طاقچه گل، چند بار عکس بچه اش را توی صفحه اش بگذارد. از تصورشان از بچه ها به عنوان موجوداتی گریان و نالان و مزاحم. برایم عجیب است. هر چند که خودم هنوز دوست ندارم توی پروازهای طولانی، کنار کودکی گریان بنشینم و این حق را برای همه آدمها قایلم که فرزندآوری را دوست نداشته باشند اما نمی توانم درک کنم که چطور از به وجود آمدن یک انسان جدید با همه شگفتی ها و تازگی هایش، بدشان بیاید. چطور از شنیدن حس یک مادر تازه چندششان بشود. اصلا چطور می شود بوی نوزاد را، لبخند کج و دستهای چروکش را دوست نداشت که حتی ازش کهیر زد؟ این آدمها را نمی فهمم.
من فکر نمی کنم که دارم برای به وجود آوردن یک موجودی جانفشانی می کنم. که باید از من قدردانی بشود و بهشت را به من تقدیم کنند. که بعدا  باید این را چماق کنم و هر وقت نوجوان شد و در را توی صورتم بست، از پشت در بگویم چه روزها که زحمتت را کشیدم و چه شبها که بیدار ماندم و فلان. هر چند که در کمال شگفتی و تعجب از خودم، می بینم برای اینکه او سالم باشد، من حاضرم طولانی ترین وکشنده ترین سردردهای جهان را
چند روز متوالی تحمل کنم ولی لب به مسکن نزنم. که حاضرم هر بلایی سرم بیاید ولی او حالش خوب باشد و جایش امن. که تابستان آینده و تابستانهای بعد، دیگر در لباس شنا اعتماد به نفس نخواهم داشت و شکم صافم که روزی سبب غرورم بود به نقشه خط خطی جغرافیا تبدیل خواهد شد (یاد کلیدر بخیر)، ولی اگر به عقب برگردم باز هم زیبایی و سلامت او را به خودم ترجیح می دهم. تقریبا از همین الان می دانم روزگاری که از خانه پر بگیرد، من همانجوری که مادرم از پنجره با حسرت رفتنم را نگاهم کرد، نگاهش می کنم و قلبم ذوب می شود از غم و نمی دانم با خودم چه کنم. روزگاری که کسی دلش را بشکند و کاری از من برنیاید، همه آسمان روی شانه های من خواهد بود. همان چرخه که از مادربزرگم تا مادرم چرخید، برای من هم تکرار خواهد شد. اماهرگز فکر نمی کنم که به من و محبتم بدهکار است. تنها دلیل شوق من برای ساختن و پروردن موجودی دیگر، این است که جای الان خودم را توی راه زندگی ام دوست داشتم. حالم خوب بود به طور کلی. من در رابطه با آدمهای دنیا، به هیچ چیزی مطمئن نیستم. از یک روزی به بعد کاملا ایمان پیدا کردم که پایان خوش هیچ رابطه ای را نمی توانم تضمین کنم اما همه این سالها، این را با همه قلبم می دانستم که درکنارم مردی هست که اگر روزی نبودم، با آسوده ترین و مطمئن ترین خاطر می توانم کودکی را به دستش بسپارم و نگران حال و آینده اش نباشم. دلیل تمام اینها بود به علاوه دیدن اینهمه بی رحمی و کثافت و نفرت بین آدمها. تجربه جنگ وناامنی و کشتار که از کودکی ام قربانی و شاهدش بودم تا همین الان که چیزی از حلب و کابل باقی نمانده. دیدن اخبار که چطور یک مرد جوانی، با آبجو و سیگار توی دستش خیلی خونسرد راهش را کج می کند تا با لگد زنی را از بالای ده ها پله ایستگاه پرت کند فقط برای تفریح دوستانش. از دیدن این همه زن که در روابطشان با زنان یا مردان دیگر صادق نیستند. دروغ می گویند. ریا می کنند. از فرط حسادت، جز بدی برای دیگری چیزی نمیخواهند. از دیدن اینهمه مرد که برای رسیدن به جایی که فکر می کنند حقشان است حاضرند حتی نسلی را از بین ببرند.از دیدن بسیاری آدم خشمگین یا غمگین که در حق هم بد می کنند ولی خود قربانی بی مهری روزگار کودکی اند. قربانی توجه ندیدن. محترم نبودن. بوسیده نشدن. مهم نبودن.
دلم میخواهد به جبران این همه، یک موجودی را از همان اول عزیز بدارم. محترم باشد. برایش وقت بگذارم. باهاش بازی کنم. افسانه و داستان بشنود که خیال ببافد. که رویا داشته باشد. فارغ از اینکه بعدها چه کاره شد یا چه کسی را از چه جنسی دوست داشت که اصلا به من مربوط نخواهد بود،همواره در بودنش، آدمی باشد که این دنیای خاکستری سرد را با مهر و لبخندش کمی گرم تر و رنگی تر کند. گیرم به شعاع بودن خودش. و خب همانجاست، دقیقا همانجاست که من خواهم دانست مادرانگی را تمام کردم.

12/12/2016

همه در پاییز اتفاق افتاد

و من دوست دارم برای تو بنویسم. تویی که هنوز حتی اسم و شکل و صدا نداری ولی به چشم من کاملترین موجود دنیایی. از همه اتفاقات جهان مهم تر. سهمگین تر. زیباتر.
پیش تر، کمی پیش تر از این، من آدمی بودم که می بایست برنامه های خاصی را دنبال می کرد. منتظر اتفاقات خاص در تاریخ خاص با کیفیت از پیش تعیین شده بود. غیر از این عاصی می شد. غیر از این شاکی می شد. به در و دیوار می کوبید تا همه "نشد" ها بشوند... من داشتم برنامه های این فصل و فصول بعدش را می چیدم و برای هر کدام فکر می کردم و هر کدام را توی طبقات مختلف اهمیت می گنجاندم.... تا که تو آمدی...
وقتی دیدمت، یک موجود بيشکل یک سانت و نیمی بودی با قلبی که خیلی تند و سمج میزد.قلبت، زیباترین چیزی بود که تا اینجای عمرم دیدم. تمام راه برگشتن گیج بودم. برایت تنها یک جفت جوراب  رنگی بندانگشتی خریدم چون هنوز بلد نیستم باید برایت چکار کنم. هم به من وابسته ای، هم به من محتاجی، هم ازت میترسم.

برای اولین بار، از به هم خوردن تمام محاسباتم و فرو ریختن همه خرده برنامه هایم و تغییر کلان انتظاراتم از روز و ماه، ناراحت نیستم. از غافلگیر شدنم شکایتی ندارم. برای اولین بار از اینکه اوضاع آنجور که من از قبل فکرش را کرده بودم پیش نخواهد رفت، مضطرب نیستم.... من بغایت مبهوت و مسحورم و دایم به آن نقطه کوچک تپنده فکر می کنم که قلب تو بود. تنها و زنده و قوی و تازه. از همان لحظه که دیدمش؛ که آن جور با سماجت می تپید، از همان لحظه دنیای اطرافم ساکت شد و باقی آدمها و اتفاقات اهمیتشان را از دست دادند. در جهان ِ اکنون من، فقط تو هستی و من لجبازمغرور که حتی خدا را انکار می کنم، چنین مقهور این "بودن"ی شدم  که لابد نامش زندگی است. بار اول است که زندگی این چنین در برابرم قد کشیده و افق دید مرا گرفته. به تلنگری من را گذاشته به کناری تا تنها نگاه کنم، تحسینش کنم، عاشقش باشم..

این همه سفر کردم. این همه دیدم از آدم و بنا و بنیادهای آباد و برباد. این همه راه از هوا و دریا و زمین رفتم از شیکاگو تا واتیکان. از مایورکا تا سالزبورگ. هرگز اینقدر شگفت زده و ساکت و مبهوت یک "دیدن" نشدم. هرگز دیدن موجودی اینقدر مرا زیر و رو نکرد جوری که "خودم"، شادی و غم و دلشکستگی و دستاورد خودم،  آنچه که بر احوال "من" وارد شده، محور نباشد. محور جای دیگری، حول مدار دیگری بچرخد که تنها از یک سر  به من مربوط می شود اما از من مستقل و جداست.
من تا همین دو روز پیش، هرگز فکر نمی کردم که بشود به چنین کیفیتی عاشق یک توده بی اسم بی شکل بی صدا شد...چقدر برای خودم عجیب است. فکرش را نمی کردم هرگز امکانش باشد تا ظرف تنها یک لحظه، اینسان تغییر کنم. هرگز موجودی را اینگونه دوست نداشته بودم. انگار پیش از اینها، پیش از همه سرگذشتم، حتی قبل از اینکه خودم باشم، تو در دل من نشسته بودی...

11/23/2016

با خورشید امروز

به شکل غریبی شادم. از همین صبحی که چشمم را باز کردم و دیدم همه چیز آن بیرون آبی و طلایی است. با اینکه دستکم همین امروز اتفاق خاصی نیفتاده جز آنکه یک سال دارد به عمرم اضافه میشود. از اول صبح که پستچی در زد و بسته سفارشی ام را تحویل خودم داد تا الان که تنها توی آفتاب نشسته ام و قهوه ام تمام شده، همین قدر ساده و روزمره که نه قرار است قله جدیدی فتح کنم نه افتخار بیافرینم نه کسی را متحیر کنم از فرط توانایی ها، همین چند نفر که یک پیام ساده چند خطی نوشته اند به من، انگار برایم در لابی هیلتون جشن گرفته باشند. شاید از هورمونهاست. شاید از هوای خوش آذر است. شاید دلیل این است که من سندرم بغ کردن و ماتم گرفتن در روز تولد را نداشتم هرگز و اگر به سبب جبر بزرگسالي کسی نبوده که از صبحش با من جشن بگیرد، خودم خودم را چون کودکي میبردم بیرون و هدیه میدادم به خودم و راه میرفتیم و مغازه ها را مي نورديديم و غذای مطبوع می خریدم برایم و خاطره خوب می ساختم.
 در هر حال، خیلی ساده، امروز هم میگذرد به آرامی و من دستی به خانه و گلدانها مي کشم، توی پاییز راه میروم و گاهی یاد اتفاق مستمر زیبایی می افتم که انگار راز من است و تنها متعلق به من خواهد بود تا وقتی که من بخواهم. شام مرغوب ميپزم. برای دو نفر میز می چینم.
من برعکس بعضيهايي که دیده ام در زندگی، فکر نمیکنم که هر سالرزو به دنیا آمدن، نشان از یک سال نزدیکتر شدن به مرگ دارد. من فکر میکنم چنین روزی، خاطرنشان آن است که از بین بیشمار اتفاق ممکن، ماییم که هنوز در حال روي دادنيم. درک چگونگی اش برایم ممکن نیست؛ تنها پاسش میدارم.


10/09/2016

Home sweet Home...

چهار سال پیش بود که برای آخرین بار آمده بودم ایران. در این سالها خیلی چیزها تغییر کرده بود برای من. وقتی بعد از چهار سال به خانه بازگشتم، آدم هایی دیگر سر جای همیشگیشان نبودند. روز اول رفتم بالای دو مقبره ساده سیاه و مادربزرگ و پدربزرگم را برای اولین بار آنجا ملاقات کردم. سر صبر گریستم و گلبرگهای یاس را که این بار جای پیراهنهای آبی و ادوکلنهای سوغاتی با خودم آورده بودم ریختم روی حروف. به همین سادگی... پیچیدگی...
خانه خودمان همان خانه همیشگی بود.هر لحظه انگار هم کمی غریبه بودم و همزمان از هر گوشه اش مدام تلنبار خاطره می ریخت بیرون. کتابهایم همه بودند. سالخورده و صبور، انگار که منتظر.
خویشان نزدیکم را که دیدم، روی چهره ها خطوط تازه را دنبال کردم و دلم مچاله و تنگ تر و رقیق تر می شد. به آغوش گرم و کیفیتی مرا نگه داشتند که مدام درونم غوغایی بود از شادی و یک جور غم سبک. در هر حال من خیلی ثروتمندم. سرمایه ام آدمهایی هستند که می توانم همیشه به آنها بازگردم. خانه و کاشانه برای من یعنی همین. هر کجای دنیا که باشد، باشد.
خانه پدربزرگم را آباد و زنده نگه داشته بودند. دور هم آنجا جمع می شدیم هر روز. تابلوهایی که روزگاری نقش زده بودم هنوز روی دیوارها بود. کودکی و نوجوانی ام توی اتاقها دنبال هم می دویدند و من نگاهشان می کردم. خانه انگار کوچک شده بود. زمانی در نظرم بزرگترین خانه ویلایی سقف چوبی جهان بود. زیرزمینی که روزگاری به نظرم مخوف ترین سرداب دنیا می نمود،حال یک اتاقک کوچک و خالی است فقط. یک شبی هم در یک کمد را باز کردم. بوی نم گیلان و ته  عطر مادربزرگم زد بیرون. همانجا بالای کمد توی اتاق نیمه روشن گریستم.
دور همی ها بهترین ساعاتش بود. بهترین و پرشتاب ترین. و طبق رسم مردمان شمال، سرشار از طعم و عطر و مزه.
از خیابانهای چهار سال و هشت سال و ده سال پیش تقریبا هیچ باقی نمانده بود جز زمینش. همه مغازه ها جدید. همه سازه ها نو شده. بعضی زیبا، بعضی زمخت و قناس. تک و توک جایی را برای خاطره بازی پیدا می کنم که از قدیم دست نخورده. هشت سال است که ساکن در ایران نیستم. به چشم من از هشت سال گذشته تا امروز، شهر قواره اش را از دست داده. شلوغی و هرج و مرج بیداد می کند. هرگز به یاد نداشتم این تعداد اتوموبیل که این طور مستمر مقابل هم بوق می زنند و از هم راه می دزدند و ساعتها قفل می شوند. خودم روزگاری در این خیابانها نوزده ساله بوده ام و ماشینم را می تازاندم چون اتوبانها باز و خلوت بود. باز هم اسکناسها را نشناختم. برایم توضیح می دادند تعداد صفرها را و بی معنی بودن ارزششان را. علاوه براین محرم هم بود و هنوز ادامه دارد. طبق انتظارم و سنوات گذشته می دانستم که از در و دیوار سیاه می بارد ولی اتفاق جدید ظهور نوحه خوانهای بدصداست که ازبلندگوهای شهر با ریتم دیسکو از سیاهی و ناز چشم و عشوه حسین می خوانند انگار شهرام کاشانی کنسرت دارد. مردم شهر هم چهره شان تغییر کرده. رنگهای بیشتر، لباسهای گران تر، اتوموبیلهای بزرگتری دارند به نسبت سالهای قبل.
از من پرسیده بودند بعد این سالهایی که نبودی، اصلا از چهار سال پیش تا الان، چه می بینی؟
گفتم فقط این را می دانم که مردم  بسیاری از سرزمینهای دیگر خیلی نازپروده و لای پنبه اند. همین که شما علیرغم این همهمه، این همه صدا، خبرهای ریز ودرشت نه چندان دلچسب، روزهای دوندگی و شبهای خستگی، این غم ته نشین به چهره روز و شب تقویم، باز هم لبخند می زنید و به فردا و پس فردا و سال بعد فکر می کنید و دلتان خوش می شود به خوشی هوا یا آزادی فلان زندانی، همین که هر روز آرام و پیوسته دارید "یک ظرف پرمیوه یک باغ پرگل "را توی گوش خودتان زمزمه و توی قلبتان زندگی می کنید، یعنی ده هیچ از خیلیها در خیلی جاها جلوترید. آدمهای زیادی را در چهار گوشه دنیا دیده ام که وقتی از استرس، فشار، غم، شجاعت، مهارت، ... می گویند منظورشان مفاهیمی است که اینجا برای شما حکم یک دست انداز ساده را دارد.

10/02/2016

روزی که دکتر شدم

در آخرین دقایق فیلم Joy، جنیفر لارنس یا همان جوی با خودش حرف میزند :          We got here from hard work, patience, and humility. Don't think the world owe you anything, cause the world owe you nothing 

من اهل درس خواندن نبودم. یعنی در این حد که انسانی هستم که هرگز در دوران ابتدایی هم معدلش بیست نشد! حتی یک ثلث. کلاس اولی بودم که واقعا بیست چنداني نمی گرفت... سالهای بعد هم با همان فرمان میرفتم. طبق رسم جهان که اگر چیزی را دوست نداشته باشی، میاوردش می نشاندش روی دامنت، افتادم توی یک مسیری که چاره ای جز درس خواندن نبود. توی ایران یک جوری حالا کشان و افتان و خیزان میرفتم و به جز در زبان و ادبیات و شيمي در مبحث دیگری چندان درخشان نبودم.. بعد از مهاجرت اما کم کم از يادگيري خوشم آمد. محیط متفاوت و شوق همکلاسی ها و روش تدریس و پذیرش در دانشگاهی شبیه هاگوارتز هم بی اثر نبود. بعد یک بار نگاه کردم دیدم برف کریسمس نشسته روی شیشه بخار گرفته و چراغهای سرخ جشن آن بيرون روشن است و من دارم آخرین مقاله در مورد تشابه سيکوانس ژن انسان و پشه را میخوانم. خنده ام گرفته بود هم از خودم. 
من بخاطر چرخ خوردن های سرنوشت، راههای زیادی را از نو رفتم از روابط، مشاغل، آغاز کردنها و پایان دادنها. اما تا جایی که خاطرم یاری میکند، کاری را نصفه رها نکردم. یا اصلا شروع نکردم، یا در حدی که بشود وقتی را که صرف کرده بودم بازیافت کنم و دستاوردی حتی در حد نواختن چند قطعه محدود موسیقی داشته باشم، یا که رسما به پایانش رساندم و پرونده اش را بستم و راستش این وسط به حرفهاي پراکنده دوست و فامیل بهایی ندادم که فلانی از گهواره تا گور دارد اثبات کسب علم میکند یا چرا روزی گيتارش را بوسید و رفت بيوفيزيک و آناتومی را چسبید یا الان وقت بچه داری است تا کلاس نقاشی و رقص.
روزی که فوق لیسانس دومم را گرفتم، فکر کردم هنوز راه مانده، اینجا جایی در وسط است و من از متوسط بیزارم. پی اش را گرفتم و خسته شدم ولی پیوسته خودم را کشاندم تا شبی که پروفسورهايي با دو برابر سن من، بیایند و با من دست بدهند و پایان تحصیلم را تبریک بگویند. منی که روزی از بد حادثه به درس پناه برده بودم، به خودم نهیب زدم، زبانهای دیگری آموختم و تز چهارمم را نوشتم و بعد بهترین نمره را گرفتم. من از پسش برآمدم و توانستم و به خودم میگویم خسته نباشی.
حتی برگزاری همین پایان هم پیچ و خم داشت. برای آن شب، دقیقا زمین را به آسمان دوخته بودم تا خانواده ام بتوانند نزد من باشند. حتی به سفیر نامه نوشته بودم. به دفتر وزیر. شرح داده بودم که به عنوان یک شهروند مهاجر که راه به جایی ندارد، چه درخواستی دارم و چرا. پاسخم را با احترام داده بودند. تلاشهايم منجر به صدور ويزاي چند بار ورود برای خانواده ام شد و همزمان هم باید درس ميخواندم و پاسخهای چند صفحه اي اديتورهاي کرمو را برای پذيرش مقاله ام ميدادم و دنبال کار اقامت و قرارداد خودم میرفتم و جایی برای حرف از خستگی نبود. این شد که رسیدم به وقتی که همه "نه"ها، "نمی توانی"ها، "نمیشود"ها، سخت و بد و تلخ ها را بزنم کنار جوری که رئیس سخت گیر بدقلقم، جلوی همه گونه ام را ببوسد و به گرمی دستم را بفشارد که : برای صد سال آینده، خلاص شدي..
من فکر میکنم اصلا از همان نيمروزی که کف اتاقم نشستم و سرم را گذاشتم روی تختم و از بیرحمی دنیا و آدمهایش به تلخی گریستم، تا همین الان، سالهاست که هی در گوش خودم گفته ام برو. برو. برو تا برسی به یک صندلی راحتی توی تراس آفتاب گیر و سنجاب خیز. گوشه ای امن که خودت ساخته باشیش جوری که بتوانی در آن تا هر وقت دلت خواست بياسايي و با هر لحنی که دلت خواست به جهان بگویی: تو به من بدهکار نیستی. و مسلما من به تو نیز.  



9/16/2016

I learned that before I was born I had lived

بزرگترین توهین به انسان، انکار رنج اوست (چزاره پاوزه)

9/11/2016

مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت

من هر وقت از کسی شکایت می کردم که ببین فلانی در حقم چه کرد وچه گفت و چرا اصلا من نباید مقابله به مثل کنم و چرا نباید به رویش بیاورم و چرا باید از من انتظار برود که سکوت کنم و از کنارش رد شوم، مادرم می گفت: تو خوبِ خودت را باش. بدِ باقی را ول کن.
الان در اینجای زندگی، از خیلی چیزها مطمئن نیستم و به خیلی چیزها ایمان ندارم. اما این یک قلم را به یقین می دانم که وقتی دست دوستی به کسی دادم، به تمامی بوده. وقتی هم از کسی بریدم که چیزی باقی نمانده بود. در تمامی بودنها، به تمامی بوده ام و هرگز جایی و کنار دوستی و رفاقت، نصفه نیمه نبودم و همچنان نصفه نیمه بودن را برنتابیدم. اگر کسی را دوست داشتم از ته قلبم بوده. خوشبختی دوستم را از ته قلبم جشن گرفته ام و برای غمش با جان غمگین شده ام. خیلی هاشان حتی شاید خبر ندارند که وقتی آن طرف از دلشکستگی و شکست و خاموشی حرف زده اند، این طرف من چنان گریسته ام انگار که داستانشان بر سر خودم رفته. همینجوری هم وقتی نصفه نیمگی دیده ام، تاب نیاورده ام.
وقتی همه خوب ِخودت را کف دستت می گیری،شایسته نیست که با ول نکردن بد، تاوان بدهی.

9/07/2016

که از سؤال ملولیم و از جواب خجل...

هنوز که هنوز، تصور بیرحمی برخی از آدمها برایم دشوار است. نمی توانم در مغزم تخمین بزنم که گاهی یک آدمی چقدر می تواند توی قلبش قساوت، حسادت، حقارت و بخل داشته باشد که بتواند همه اینها را در قالب کلام و نیش و کنایه بسته بندی کند و همزمان توانش را داشته باشد که در هر فرصتی، هر جایی و ناکجایی، حتی فرصت شادی و مهمانی و دورهمی، در مجلس عزا و عروسی، هنگام دیدار اتفاقی در خیابان، این بسته از پیش آماده زخم زبان را بکوبد توی صورتت یا صورت آدمی که به تو نزدیک است به امید اینکه نیشش را از آن طریق به تو زده باشد و اطمینان پیدا کند زهرش به تو و عزیزانت رسیده و اثر هم کرده باشد.
تا چقدر از انسانیت و انصاف و فهم میشود از یک آدمی دریغ شده باشد که همه هدف عمرش بشود دیدن و لذت بردن از ناتوانی، شکست،غم و ناکامی دیگری؟ یعنی تا چقدر کودکی و جوانی و میانسالی این آدمها می تواند بد یا تهی باشد که چنان شهوت بیمارگونه ای ایجاد کند برایشان؟ تا جایی که حتی اگر زمانی آن دیگری از روزگار افتاده حالی اش برخاست، خاک ها را از خودش تکاند، دوباره راه افتاد و اتفاقا که رسید به هرکجایی که مطلوبش بوده، موفقیتش را انکار کنند و همچنان مصرانه با انگشت جای زخمش را نشانه بگیرند که مبادا سبکی و سرخوشی دیگری مستدام باشد، که مبادا این شادی مسبب شود رنج بخلشان دوباره در دیگ بجوشد.
در عجبم چگونه
حتی وقتی که این آدمها و داستانهایشان هیچ ارتباط فیزیکی و متافیزیکی به هم نداشته باشند، همچنان داستان میسر شدن های یک زندگی، آسانی ها و راحتی ها و خوبی های یک سرنوشت، برای چنین ارواح بیماری مایه کینه عمیق و خشمی ژرف ست.جوریست که انگار حتی وقتی در دو قاره مختلف با اختلاف فصلی و زمانی هم که زندگی کنند، صبح یکی موجب غروب دیگری باشد، تابستان این سبب پاییز دیگری بشود.... عجیب است خیلی. اصلا نمی توانم چیزی که می بینم را درک کنم.