2/08/2017

مثل یک بیشه نور..

دانستن اینکه "هست" جفتمان را آرام کرده. شده ایم عین دو پرنده که کنج بامی دور لانه کرده اند و صدایشان درنمی آید. آرام می روند و می آیند و با خودشان مشغولند. شیمی اش می شود کم شدن ترشح تستوسترون و زیاد شدن استروژن. ادبی اش می شود عشق به فرزند.
پیش از این جوانانه تر بودیم. بی قرار تر. گاهی با هم موافق بودیم و گاهی نه. وقتهایی هم یکه به دو می کردیم. وقتهایی توافق و وقتهایی لجبازی. سر اینکه کدام وسیله کجا باشد.از کجا خرید کنیم. آخر هفته چه کاری نکنیم و چه کاری کنیم. مقصد سفر کجا باشد، کدام هتل، کدام شهر. فلان چیز چرا غیبش زده و این تقصیر نظم و بینظمی کیست؟
عین روزمره هر رابطه دونفره ای در جهان. طبعا به تناوب سر هر موضوعی که مورد توافق نبود، برنده و بازنده بحث جا عوض می کردند. بعد یکی معذرت میخواست ویکی از به کرسی نشاندن حرفش حس خوب می گرفت و زندگی می رفت جلو.
الان اما توافق سر جای اشیا، معانی و مقاصد، لیست کارهای انجام شده و درحال انجام، محلی ندارد چون اصلا من و تویی نداریم. جز رد کردن نامهای پیشنهادی همدیگر، هیچ اختلاف نظری نداریم چون اصلا موضعمان از "اما من درست می گویم" به "صلاح وسلامت و آرامش او" تغییر کرده. هیچ اختلاف عقیده ای اتفاق نمی افتد. همه کارها را آهسته و پیوسته می بریم جلو و تصمیمات  بلند مدت نمی گیریم. سر چیزهایی که به او مربوط است
روزی ده بار با هم مشورت می کنیم چون هر کدام معتقدیم دیگری بهتر میداند در حالیکه هر دو یک اندازه می دانیم و نمی دانیم.
جوری حواسمان جمع جای دیگریست که اصلا حتی شبیه دو تا آدمی که به زودی جشن ازدواجشان را میزبانی می کنند نیستیم. جزییات اصلا  اهمیت ندارند. آنقدر که ساقدوشها صدایشان از بیخیالی ما درآمده. کلا مهم نیست کی چه کرد. کی چی گفت. کجا چه شد. دنیا و مردمش را گذاشته ایم به حال خود. خودمان معطوف جای دیگر، وجودی دیگر.

بهترین تفریحمان هم این است که
برویم دکتر! من در این گوشه اتاق چشم به مونیتور کنار تخت، او آن طرف اتاق در مونیتور دوم، همزمان که دکتر دارد از زمین و هوا حرف می زند، تصویر رقصانش را نگاه می کنیم و هر بار انگار بار اول است، گریه مان می گیرد. برنامه روزانه مان هم اینجوری است که روزها بخوانیم در موردش، شبها بنشینیم و برای هم تعریف کنیم. من توضیح بدهم چی خوردم وچه ماهیچه هایی را حرکت دادم، او ضمن پوست کندن میوه فهرست ویتامینهای هر یک را چک کند. در نور کم موزیک بگذاریم ببینیم به کدام قسمتش واکنش نشان می دهد و کجا را برای لگدزدن نشانه می گیرد. هر شب حدس می زنیم تا الان چند تار مو دارد. چند سانت شده. چند گرم. اندازه چه میوه ای است. خیلی به کوچک بودنش می خندیم. بعد رویا می سازیم. ادایش را درمی آوریم که چه جوری پررو پررو دهانمان را مورد عنایت قرار خواهد داد. حدس می زنیم وقتی بیفتد روی دور حرف زدن و دلبری و سوال پرسیدن و لجبازی چه شکلی می شویم. برای دوره یاغیگری و نوجوانی اش نطق آماده می کنیم. می فرستیمش کلاس موسیقی. اردوی مدرسه. سفرمجردی. دانشگاه. گاهی هم مرد خیلی شاکی می شود که چرا برای لمس لگد آخری صدایش نزدم؟ جدی جدی می پرسد چرا " همه اش را برای خودت برداشتی؟" که خیلی اسباب خنده من است. سعی می کنم جای قهقهه زدن، عادی و حرفه ای باشم و توصیف کنم: این یکی عین شنا کردن یک ماهی کوچک بود. مثل حرکت تند پای عقبی خرچنگ بود. مثل قل خوردن توپ پینگ پونگ بود... خیلی با دقت زل می زند به دهانم و معصومانه تصور می کند الان این لگد شبیه چی بود. خلاصه که طفلک مردها. نمی توانند هیچوقت خودشان حس کنند چطور یک ماهی در دل آدم شنا می کند. گاهی خم می شود و باهاش حرف میزند و منطقی بهش تذکر می دهد که شب آرام بگیرد و قل نخورد و بگذارد من بخوابم. چشمم تر می شود از دیدن این تصویر.
خیلی خوب است که جفتمان اینقدر دوستش داریم. اینجور برای جفتمان مهم است. الان دیگر می دانم که او رویای هر دومان بود هرچند درموردش حرفی نمی زدیم. هر دو میخواستیمش.


2/07/2017

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

یک دوره ای از زندگیم که حس می کردم به هیچ جایی نرسیده ام و همه چیزم را باخته ام، شاید واقعا لازم و بجا بود که به بازی انتخاب و سرنوشت گردن بگذارم و تک و تنها بروم سمت قطب تا در شبهای طولانی زمستان در اتاقک سبز و نارنجی ام با خودم خلوت کنم.
زندگی ام بین مردمانش و متر و معیارشان از امنیت اجتماعی-شهروندی، دید مرا نسبت به خیلی از باورهای قبلی ام تغییر داد. هرچند آن روزها هنوز سودای "جای بهتر" و دوباره کندن و رفتن را در عمق فهرست آرزوهایم داشتم. من که از همان کودکی یک کارت پستال روی دیوار کمدم چسبانده بودم از آسمان خراشهای نیویورک، من که از همان موقع رویای زندگی به سیاق آمریکایی اش را می ساختم و شبها موقع خواب، خودم را می دیدم که دارم شبانه پرواز می کنم به آن سو و فقط همان سو، خیلی سختم بود که فکر کنم خوشبختی و آسودگی ربط چندانی به بلندی ساختمانها و نور چراغهای نئون ندارد. یادم هست در چشم هفت ساله من، پرواز به دوردستهای خوشبخت یعنی پرواز شبانه و همه پروازهای شبانه مقصدی یگانه، ممنوع و دست نیافتنی داشتند که فقط و فقط تنی چند در خانواده پدری ام از عهده اش برمی آمدند. همانها که "دنیا دیده" بودند و چمدانشان معدن شگفتیهای جهان بود. برایم همیشه آمریکا اول بود و بهترین بود. همه آنجا شاد و رنگی و خوشبخت بودند. مساحت خانه ها و طول اتوموبیلها پنج برابر حد متوسط باقی جهان بود و اِم تی وی و شیکاگو بولز و هالیوود داشتند.
این بود که وقتی در ابتدای زندگی بزرگسالی ام، اولین پرواز تنهایی و شبانه را به مقصدی جز بهشت موعودم تجربه کردم، جز نگرانی و اضطراب و حسهای گنگ هیچ هیجانی ناشی از برآورده شدن آرزوهای کودکی نداشتم. حالِ سفرهای بعدی ام طبیعتا عادی تر و آرامتر بود و همچنان هم از شکوه و هیجان رسیدن به "آنجا که باید" خبری نبود. هنوز رویای زندگی در کارت پستال آسمان خراشها، کار می کرد. حتی وقتی کای همراه پدر سرخ روی مهربانش آمد دیدنم تا "بهترین دوستش" را به پدرش معرفی کند و من برایشان چای ایرانی دم کردم و پدرش از سفر چند ماهه اش به آمریکا و اقامتش در کشتی اختصاصی و دوست دخترش و جنگلها و آبشارها و موزه ها تعریف می کرد. وقتی در پاسخ من که خیلی ساده دلانه با نگاه کهن ایرانی "آمریکا آقای دنیا" یم پرسیده بودم : خب چرا همانجا نماندید برای همیشه؟ پاسخ داده بود: "هرگز. من به مقدار بیشتری فرهنگ برای زندگی روزمره ام نیاز دارم!" من باز هم فکر می کردم که من و اکثریت آدمهایی که دیده ام به درستی فکر می کنیم که آمریکا بهترین است و خدا و امام است و هر گربه ای جز این بگوید دستش به گوشت نمی رسد...غافل از اینکه بعدها خودم از نزدیک می بینم باید حرفم را پس بگیرم. غافل از اینکه بهترین جای دنیا برای من همان گوشه امنی بود که پناه گرفته بودم. جایی که درها را به رویم نمی بست و مرا به رسمیت می شمرد و به من و مهاجرت و تفاوتم فکر کرده بود و محترمم شمرده بود.
بعدها من بازهم مهاجرت کردم. بسیار تغییر کردم. باز از نو یاد گرفتم و یادهای کهنه ام را دور ریختم. الان حدود سه سال است که حس می کنم ریشه هایم دیگر کم رنگ و سست نیستند. دیگر نمی شود مرا به تکانی از خاکی که انتخاب و به آن خو کرده ام درآورد. سه سالی است که کندن و رفتن و زیستن در سرزمینی دیگر، از آمال من نیست. تعریفم از آزادی، حقوق و کرامت شهروندی، امنیت روانی و اجتماعی و شغلی، زندگی دوگانه یک مهاجر، جنگ، صلح، مذهب و جنسیت و انتخاب، بسیار تغییر کرده. خیلی ساده، میزان خوشبختی در یک سرزمین، برایم معادل عمق آسودگی خیال یک فرد است وقتی خورشید غروب می کند. وقتی هفته آغاز می شود. وقتی تعطیلات از راه می رسد یا تمام میشود. وقتی بیماری چیره می شود. وقتی رسانه ها دعوا می کنند و جایی جنگ شروع یا تمام می شود.
بر همین اساس، سالهاست که آمریکا برایم آقای جهان و مسلما مقصد نیست. سالیانی است که خاک دیگری را برگزیدم. جایی که عمر به آب دادن ریشه هایم می گذرانم و حس می کنم این همه گشت و چرخ دوران وآزردگی و دلتنگی مدام برای خانه ام در ایران، از جای بدی سردرنیاورد. اصلا سالهاست که خوب و بد درهم است و بدیهای یک جاهایی، میتواند علیرغم بوق و کرنای تبلیغات و باور عامه جهان، به خوبیهایش بچربد. و البته که سالهاست می دانم در هرجای این جهان، فردوس دمی زِ وقت آسوده ماست.

2/02/2017

fis-moll.Allegro, Johannes Brahms

شاید یکی الان من را بخواند و فکر کند چه سانتیمانتال خلی هستم. نمی دانم.

در هر حال، من امروز برای کودکی در راه که هنوز کلی مانده تا برسد، اولین گیاه عمرش را کاشتم. از بین هدایای کریسمس، یک نفر به او هم فکر کرده بود و برایش یک کارت هدیه خریده بود که همراه یک شاخه گل و چند برگ کاج گذاشته بودش داخل یک گلدان کوچک با عکس برجسته کفشهای پاپانوئل. خب آن روز من طبعا خیلی ذوق کردم جای جفتمان. کارت را نگه داشتم که لابد بعدا باهاش پستانک و پییشبند بخرم. اما گلدان خالی مانده بود. امروز سر راه خرید میوه و سبزی، یاد گلدانش بودم. چشمم خورد به یک ردیف پامچال بندانگشتی. بین همه، صورتی اش دلم را برد. خریدم و آوردمش خانه و به همین بهانه گلدانهای دیگر را هم نونوار کردم که الان دارند نفس می کشند و دعا به جانم می کنند لابد.
مهم نیست که زمستان است و آسمان اغلب خاکستری است و دراعماق ژاکتها و شال گردنها زندگی می کنم. مهم این است که هوای بهار توی سر سودایی من است، و خب از مادری کردن فعلا همین را بلدم که آلبوم رقصهای مجار بگذارم و گل بکارم و حواسم باشد سبزی تازه بخورم.

1/30/2017

...بهتر از آب روان...

حدودا سه ماه قبل از امتحان جامع، دو نفری آمده بودند خانه جدیدم در شهر جدید. فردایش، صبح اول وقت باید می رفتم اداره مهاجرت. تاریک روشن صبح بود که برایشان یادداشت گذاشتم و وسایل صبحانه و قهوه ترک که کشف جدیدش بود را دم دست. وقتی برگشته بودم، همه جا مرتب بود و برایم یادداشت تشکر هم گذاشته بودند همراه وعده دیدار تا "روز بزرگ".
روز امتحانم، پسر آمده بود و دختر نه. چند ساعت قبلش، نوشته بود که سرمای خیلی سختی خورده و نمی تواند خانه را ترک کند. برایم "عشق فرستاده بود و نماینده اش را همراه یک گلدان ارکیده نایاب" که بسیار دوست داشتم/دارم.
وقتی آخرجشن فهمیدم که همان صبح سه ماه قبل، یواشکی رفته سر کمدم و یک کلاه پیدا کرده که دور سرم را اندازه بگیرد تا برای روز فارغ التحصیلی، زیباترین کلاه دنیا را داشته باشم جوری که انگار از ازل روی سرم دوخته اند؛ قند در دلم آب شده بود، اما همچنان ته دلم ابری بود که کاش می شد به عنوان بهترین دوستم توی مراسم من باشد.

شنبه قبل، در کمال رخوت، روی مبل ولو بودم که صدای در خانه و پشت بندش جیغهای بلند آمد. سکته کرده و لرزان رفتم دم در که دیدم خودش و چند دختر دیگر از دوستان صمیمی ام در لباس پلیس با دستبند و حکم جلب و کلت کمری، ریختند سرم و لباس راه راه تنم کردند و یک تور عروس انداختند سرم و مرا بردند مهمانی مجردی ام. همگیشان در شهرهای دیگری زندگی می کنند. می توانستم حدس بزنم برای اینکه قبل از ظهر و سرساعت مشخصی برسند اینجا، چقدر قطار عوض کرده اند و راه آمده اند. ذوق دیدنشان بعد از مدتها به کنار، تمام برنامه های آن روز را جوری چیده بودند که نهایت تفریح را حین مراعات حالم داشته باشم. روز و شبی بود که تا آخر عمرم شیرینی اش به کامم می ماند. نه به خاطر جاهایی که رفتیم و کارهایی که کردیم. بخاطر آنهمه فکری که کرده بودند تا کسی با وضعیت من هنوز بتواند احساس زیبایی و جوانی و سرزندگی کند. همان روز و فردایش، تمام مدت به هر بهانه مرا در آغوش کشید و به شکمم دست زد و ذوق کرد. عکسهای سونوگرافی را جوری با شادی از ته دل نگاه می کرد انگار خواهرم باشد. انگار خودم باشم. یادم هست اصلا  روز اولی که به دوستانم خبر داده بودم، او بود که بلافاصله از سر کار رفت یک جای خلوتی تا به من تلفن کند. تمام مدت هم از شادی میخندید و گریه می کرد...
حالا هم دو تایی در آشپزخانه بودیم و بقیه دخترها در سالن بودند عین قدیمها. داشتم گوجه خرد می کردم و او برایم با آن لهجه شیرین مدیترانه ای از در و دیوار حرف میزد.یکهو بی مقدمه گفت: راستش یک چیزی هست که میخواستم حضوری بهت بگویم. شب قبل فارغ التحصیلی ات، من جنینم را از دست دادم. یک ماهه بود. ببخش مرا. حالم جوری نبود که در جشنت شرکت کنم... داشت توضیح میداد و نمی دانم چرا عذر هم میخواست! و من گوجه و کارد در دست، خشکم زده بود. مطمئن بودم تا بغلش کنم جفتمان گریه می کنیم. پس مثل یک تکه چوب به ظرف جلویم خیره شدم انگار جدی ترین شیء دنیاست. یادم هست چرندترین حرفی که به ذهنم رسید در لحظه را گفتم؛ که حال همسرش آن روز جوری بوده که من متوجه هیچ اتفاقی نشدم. گفت:  بله، ما فکر کردیم دستکم یکیمان "باید" آنجا باشیم. وقتی داشت می آمد جشنت، انگار ماسک زد روی صورتش که کسی چیزی نفهمد. تمام مدت اما حواسش به من بوده و برایم می نوشت و حال می پرسید. هنوز هم کسی جز پزشکمان نمی داند که چه روزهای سختی داشتیم...

خب من چه می توانم بگویم الان؟ اینکه گاهی آدمها مرا بدجوری مبهوت می کنند. قلبشان، روحشان و جوهرشان، به کیفیتی است که کلمه ندارم برای توصیف. کسی که در اوج ناکامی اش، بتواند هنوز پاسخگوی خبر خوشت باشد، کسی که روزی اگر تو از خودت بگویی، او فقط خودش را نبیند، آخ کسی که فقط شریک غمهایت نباشد و تو با خیال راحت بتوانی در شادی ات هم کنارخودت داشته باشی اش...چقدر کم است. چقدر گران است. چقدر کسی که چنین آدمهای نادر گرانی را در زندگی اش ملاقات کند، نیکبخت است. نیکبختی، کلمه کوچکی است برای توصیف آنچه که در قلبم می گذرد وقتی به چشمهای قهوه ایش فکر می کنم. من دوستانی دارم، بهتر از آب روان...

1/28/2017

روزمره

1_ پشت در اتاق پذیرایی، یک لباس پف پفي سفید آویزان است. بعد از بارها اندازه گیری و به روز رسانی اطلاعات خیاط چینی-آلمانی از اندازه کمر و دور سينه، کماکان داخلش گم شدم وقتی پوشيدمش. شاید هم دلیلش این بود که به پوشیدن پف عادت نداشتم و فارغ از ابعاد، در هر حال فکر میکردم دارم در رودخانه ای از پارچه و تور شنا میکنم. چون توی عکس ها که همه چیز به نظر ساده و عادی است.  
2- روزی رسید که لازم شود به آشپزهای موبور، دستور پخت باقالی پلو و مرصع پلو بفرستم و یک ظرف غذای نمونه هم بپزم جهت بک آپ که یکهو جلوی مهمان ها برنج شفته چینی نگذارند.
3- شبها اکثرا دلدرد میگیرم. مدتهاست هم که خوب نميخوابم. به برآمدگی کوچک شکمم دست می کشم و هر چیزی به ذهنم برسد به زمزمه میخوانم. بعد میشود لااقل برای ساعتی خوابید.
4- یک رفیق هنرمندی دارم (نمیدانم به دوستی که تازه چند ماه است می شناسمش ولی از همه زندگی اش برایم حرف زده میشود گفت رفیق یا هنوز زود است؟) که مرخصی گرفته و دارد تک تک وسایل یک سفره عقد ایرانی را با دست میسازد. عشقی و دلی و مرامي به پیشنهاد خودش. فارغ التحصیل رشته صنایع دستی است. اینجور که معلوم است، رشته اش را خیلی دوست داشته چون کارهایی بلد است که در دانشگاه یاد نمی‌دهند. سفره های عقد در ایران را یا میخرند یا کرایه میکنند. کاسه نبات و شمع و نان و ظروف دستساز آجیل را من که جایی ندیده بودم هیچوقت.
5- صبح که بیدار شدم، آفتاب زمستانی پهن بود. دیدم روی میز آشپزخانه، برایم یک پاتیل شیرموز تازه که بدون ثعلب و افزودنی، مثل آدامس کش می آمد حاضر است. دو لیوان شیشه اي هم منتظر آب پرتقال دست افشار. احوال آرام روز شنبه.
6- سنجابها درخت بی برگ را دوست ندارند. اما همین حوالی هستند. بهار برسد، دوباره به لانه باز می گردند.

1/18/2017

و اینگونه، برلوسکونی و احمدی نژاد و ترامپ می شوند همه کاره یک مملکت

یکی از دوستانم توصیه کرد که بروم در فلان صفحه عضو شوم که جواب سوالهاي احتمالی ام را در میان سوالات و تجربه های مادرهای باتجربه بگيرم. اولش که چند روز منتظر ماندم تا درخواست عضويتم پذیرفته شود. بعد حدود پنج دقیقه مطالب را اسکرول، و بلافاصله گروه را ترک کردم. باورم نمي شد پروفايلهاي به این پر و پیمانی از سوابق تحصیل و شغل، در سال دوهزار و هفده میلادی، درگیر سوالات مربوط به محل سوراخ کردن گوش نوزاد هفت ماهه، عکاسی از بچه ها در ژست های بزرگسالانه و یافتن دکوراتور برای تزیین اتاق خواب کودکشان به شکل سرزمین پریان باشند، باورم نمي شود که علیرغم اینهمه کتاب و مقاله و فیلم، هنوز حق کودک به عنوان یک موجود زنده بر بدن و فضای اطرافش همه کشک است.
دلم پیش نوزاد دختری است که "مادرش دوست دارد گوشواره آويزانش کند که قشنگتر باشد". غصه ام شد از دیدن ترند عکسهای کودکان گیج و مات روی خروارها عروسک و تور و صندلی های لوکس و ناراحت. تا جایی که یادم می آید، هرگز دلم نمی خواست مرا در اتاقی بخوابانند که روی تک تک دیوارهایش از قبل برایم نقاشی انتخاب کرده اند و به جای من فکر کرده اند چه چیزی را دوست داشته باشم و قشنگ بدانم. خواه پرنسس و پری دریایی،  خواه هواپیما و شورلت. یادم هست چهار یا پنج ساله بودم و مجموعه میز تحریر و کمد لباسی در اتاقم بود با چوب اعلا ولی دست دوم. کودکی که قبل از من صاحبش بود، روی درهای کمد چند برچسب از کارتونهای والت دیسنی چسبانده بود. روزی که قدم رسید به برچسب ها، همه را کندم از بیخ. جایش برچسب های خودم را چسباندم که فرق چندانی هم با اولیها نداشت، ولی سلیقه خود من بود. 
باورم نمیشود هم نسلی من، چطور درکش به چنین مفهوم ساده ای نمی رسد که کودکش یک انسان کامل فقط در ابعاد کوچکتر است؟ که اصلا باید خودش صاحب سبک و سلیقه شود. زمانی میرسد که به عنوان یک موجود با روان سالم، چیزهایی را دوست خواهد داشت و چیزهایی را نه. چطور یک والد این را نمی فهمد که برای کودک سه ساله دکور به آن پیچیدگی براي اتاق خواب واقعا کار صحيحي نيست؟ اصلا درست کردن سرزمین شاه پریان یا قصر باکینگهام در اتاق کودکی که هنوز حتی شخصیتهای مورد علاقه خودش را انتخاب نکرده و در مورد احساسش تصمیم نگرفته، جز جنبه سرگرمی و "ما اينيم" گفتن به مهمان های بزرگسال که برای شام می آیند چه سودی دارد؟ 
کاش همانجور که برای رانندگی کردن، یافتن شغل، پذیرفته شدن در دانشگاهی معتبر،... باید زمین و زمان را برای اثبات لیاقت به هم دوخت، کسب شایستگی برای بچه دار شدن اینقدر فیزیکی و بی در و پیکر و دلبخواهي نبود.

1/15/2017

Mein kleiner Fighter

دیگر به لگدها عادت کرده ام. جوری شده که تا روزی چند بار کتک نخورم، خیالم راحت نمی شود. گاهی دست یا پای بسیار کوچک و ظریفی را تصور میکنم که بی دلیل و بادليل همه توانش را جمع میکند و به دیوار لانه اش ضربه میزند و خودش را ابراز ميکند. ضربه اش نشانه از خیلی "بودن" است. دیگر به بودنش، به همیشه بودنش عادت کرده ام. همه جا با هم میرویم و حتی وقتی که خوابم چشم و گوش و زبانش هستم. همه اوقات و احوالم را دارم با او قسمت میکنم.
فکر میکنم بعدها دلم برای این گونه میزبانی ام خیلی تنگ شود.

1/10/2017

از "تاثیر موتزارت" تا هر ناله شبگیر این گیتار محزون


واحدهای نورولوژی داشتیم که معمولا سخت و پیچیده ولی در عین حال جذاب بودند. بین تمام سرفصلها، خوب در خاطرم مانده که چند ساعتی را باید در باره اثر موسیقی کلاسیک بر شکل گیری و کارکرد نورونهای مغز جنین سمینار می گذراندیم. مثالهای جالبی داشت که از حالت صلبی" درس و مشق" مجزایش می کرد هر چند که آن موقع ها من فقط به فکر پاس کردن واحدهای سخت و در عزای امتحانهای پنج ساعته ام بودم.
حالا اما وقتی دو عدد زیست شناس با کوله بار درسها و مشقها و تئوری ها روی دوش، دارند زندگی واقعی را فضاسازی می کنند، اوضاع فرق می کند.
می دانیم که کم کم از چند روز پیش می تواند بشنود. پرده گوشش تشکیل می شود. ساختار حلزونی گوشش شکل می گیرد. به صداها واکنش نشان می دهد. چند روز است که خانه در دستهای موتزارت و چایکوفسکی شناور است. گاهی البته من تقلب می کنم و می روم سراغ پلی لیست قدیمی ام و ویگن و فرهاد تا شب میخوانند. کل جریان بهانه مبارکی است در این زمستان خاکستری. تکلیف اجباری شنیدن موسیقی، برای من یکی سخت دلپذیر است.

توت فرنگی زمستانی

خیلی سال از آن دم غروب ميگذرد. توی چت به امیر نوشته بودم مساله این است که روزی کسی من را بغايت دوست داشته بود و الان روی دیگر سکه است. دو روی سکه اش آنقدر با هم فاصله دارند که من مطمئنم دیگر هرگز، هرگز چنان دوست داشته نخواهم شد. من اصلا الان خودم را نگاه میکنم و میبینم دیگر حتی دوست داشتنی نیستم که بخواهم شکل دیگری فکر کنم. 
نوشته بود: دوست داشتنی نيستي؟ آدم اشتباهي را انتخاب کرده بودی وگرنه آدم درستش کار را به اینجا نمی کشاند هرگز. روزی آدم درست، تو را میگذارد روي سرش! باور کن!
الان یادم نیست که حرفش را باور کرده بودم یا نه. یادم هست که در نهایت "غمگین بودن" ممکن می زیستم و حتی از خودم رهایی نداشتم. گویی یک زندان بودم و همزمان زندانی و نگهبان دیوارهایش.
چند شب پیش، یک فیلم سرخوشانه از کریسمس یک خانواده شلوغ می دیدم. بیهوا گفتم کاش هندوانه داشتيم! آن بیرون از شاخه ها قندیل آویزان بود.
فردا شبش، یک ساعت و خرده ای دیرتر رسيد و وقتی در را بست یک موج هوای سرد با خودش آورد. توی دست یخ کرده اش یک کیسه بود با جسمی گرد داخلش. نفس زنان کیسه را گرفت طرفم: تقریبا همه مغازه ها را تک تک گشتم. گویا الان فصل هندوانه نیست...

12/30/2016

"You may say I'm a dreamer, But I'm not the only one"

اخبار بد از در و دیوار می‌بارد. آرش صادقی خون بالا می آورد از گرسنگی. یک گروهی از فرط بیماری و فقر و اعتیاد در گورها اتراق می کنند. آدمهای عزيزي که همنشین عروسکها بوده اند یا روزگاران مدیدی برای کودکی و جوانی هایمان خاطره و شعر و موسیقی ساخته اند، پشت سر هم رخت بر می کشند از دنیا جوری که انگار مسابقه است. امروز صبح تلویزیون را روشن نکرده بستم چون نمی توانستم همزمان قهوه بنوشم و به آوارگان در راه مانده میانمار که روی پتوهايشان در ایستگاه متروک خیمه زده اند نگاه کنم. اينسان که کوچکيم و فاجعه آنقدر ژرف و لاينحل است که خودم را از معرضش دور میکنم. من نمی توانم گره بغرنج این جهان را حل کنم و جز کمک های ناچيز گاهگاهم به پناهنده ها و آنهایی که یک جوری خبر خصوصی مشکلشان به گوشم می رسد، کاری از من ساخته نیست که آن هم به نظرم بیشتر برای آرام کردن خاطر مشوش خودم است تا کشیدن بار هستي.
این روزها، خیلی پیش آمده که آرزو کنم کاش می شد بروم توی دل خودم، آن موجود تازه را در بغلم بفشارم به گرمی. سر صبر نگاهش دارم تا گرم بشود دنیای اطرافم. بعد دوباره بیایم بیرون از خودم و منتظر زمانی باشم که اولین گریه اش را می شنوم وقتی از مأوای گرم و امنش بیرون می آید و سرخ و معترض به همه شکایت می کند.

12/19/2016

زندگی در دلم

هیچگونه حس تقدس مادری و حمل هاله مریم گونه دور سرم ندارم. فکر نمیکنم ماه را به دو نیمه تقسیم کرده ام یا معجزه تحویل خلق می دهم. میلیونها سال است موجود زنده زاد و ولد می کند و چرخ هستی می چرخد. از تقسیم اولین سلول که حساب کنی، تولد، مکررترین اتفاق است. جوگیر نیستم.
اما در زندگی شخصی ام، هر روز برایم یک چالش تازه است. از تغییرعادات تحرک و تغذیه ام به کنار که جانم را به لب رسانده بسکه از دیدن رنگ و روی هر غذایی که تا دیروز مطلوبم بود، دلم به بدترین شکلی آشوب میشود، تا ضعف و کاهش وزن و تحلیل بنیه ام. از سمفونی هورمونها نگویم که نواختن لحظه به لحظه اش حتی دست من نیست و جوری است که دایم اشکم سرازیر می شود حتی پی خواندن خبر گیر کردن یک سنجاب در دهانه فاضلاب. همین دیروز طی یک مکالمه عادی و اختلاف نظر سر مساحت و زیربنای خانه، جوری بغض کردم و اشک ریختم که تا یک ساعت بعدش از من دلجویی می شد ولی هنوز غمم کم نشده بود. خیلی حال بد مزخرفی است خلاصه.
چالش بعدی، فعل مواظبت است! از مواظب باش تا سرما نخوری تا مواظبت کن پایت لیز نخورد. تند نرو. ندو. جای شلوغ نرو.
یک خویشاوند پرستاری داشتم که چند وقت بعد از بستری شدن پدرش در بیمارستان و ماندنش در بخش به عنوان همراه بیمار، آمد و اعتراف کرد که تا سر خود آدم نیاید و جای بیمار و همراه بیمار قرار نگیرد، نمی فهمد که گاهی رفتار بقیه چقدر اشتباه است. بعدها به همکارانش تذکر می داد که وقت ویزیت شبانه در اتاق را آنجور با شدت هل ندهند یا توی اتاق ساکت ناگهان بلند بلند شروع نکنند از علایم حیاتی حرف زدن که بیمار و همراهش نصفه شبی سکته کنند از ترس. هر چه هم عجله دارند برای گرفتن فشار و نمونه خون، به رنجور بودن و ناتوان بودن فردی که روی تخت خوابیده و آویزان بودن دل همراهش که ساکن غمگین ترین اتاق جهان است فکر کنند. حالا حکایت من است. روزگاری اصلا حواسم نبود که اکثرا چه تند و بی مهابا از راهروی مراکز خرید و سوپرمارکتها رد می شوم یا چطور گاهی اصلا حواسم به نفر پشت سری و کنار دستی نیست وقتی عجله دارم توی خیابان راه باز کنم، جوری که تا کسی را با واکر و عصا نبینم، همه را در یک سطح از چابکی فرض کنم و حتی از کند بودن آدم جلویی کفری شوم. بعد روزی رسید که تا همین الانش، با معجزه و امداد غیبی، دستکم سه فقره از خطر حتمی اصابت شدید چیزی به شکم و پهلویم جلوگیری کرده ام. از مصیبت برخورد سرپسر بچه ای در حال دویدن با سرعت بیست کیلومتر در جلوی مادری بیخیال و خونسرد بگیر تا خطر اصابت آرنج آدمی دو متری دوان به سمت آن طرف خیابان. حتی طی کشف و شهود اخیرم دریافته ام بدبختی زنان لاغری که هنوز بارداریشان مشخص نیست پیدا کردن صندلی در قطار و نشستن بدون عذاب وجدان است. چند وقت پیش، توی قطار شلوغ، وقتی که در قسمت مخصوص سالمندان و زنان باردار روی صندلی نشستم آنقدر آماج نگاههای غضب آلود و سرزنش کننده مسافران سرپا بودم که راهی نداشتم جز اینکه یا وسط قطار بایستم و با رسم شکل  توضیح بدهم قرار نیست همه حامله ها شبیه بالن هوا بشوند و"جوری باشه شما ببینی"  یا که پیاده شوم منتظر قطار خلوت تر. که طبعا راه دومی را انتخاب کردم.

بعد دقت کرده ام به نوشته ها و کامنت های اینجا و آنجا. چه زیاد از خودخواهی و خودپرستی آدمها گفته اند برای میلشان به بچه دار شدن. از تنفرشان از بدن زن باردار. از زایمان که حال به هم زن و کثیف و مهوع است. از آبکی بودن متنهای رمانتیک یک مادر یا پدر خطاب به فرزندش. از آنفرند کردن دوستانشان وقتی خبر بچه دارشدنشان را بشنوند. از حرصی شدن یا ملالشان وقتی کسی مرتکب خطا بشود و به جای عکس سفر و کیک و لباس و طاقچه گل، چند بار عکس بچه اش را توی صفحه اش بگذارد. از تصورشان از بچه ها به عنوان موجوداتی گریان و نالان و مزاحم. برایم عجیب است. هر چند که خودم هنوز دوست ندارم توی پروازهای طولانی، کنار کودکی گریان بنشینم و این حق را برای همه آدمها قایلم که فرزندآوری را دوست نداشته باشند اما نمی توانم درک کنم که چطور از به وجود آمدن یک انسان جدید با همه شگفتی ها و تازگی هایش، بدشان بیاید. چطور از شنیدن حس یک مادر تازه چندششان بشود. اصلا چطور می شود بوی نوزاد را، لبخند کج و دستهای چروکش را دوست نداشت که حتی ازش کهیر زد؟ این آدمها را نمی فهمم.
من فکر نمی کنم که دارم برای به وجود آوردن یک موجودی جانفشانی می کنم. که باید از من قدردانی بشود و بهشت را به من تقدیم کنند. که بعدا  باید این را چماق کنم و هر وقت نوجوان شد و در را توی صورتم بست، از پشت در بگویم چه روزها که زحمتت را کشیدم و چه شبها که بیدار ماندم و فلان. هر چند که در کمال شگفتی و تعجب از خودم، می بینم برای اینکه او سالم باشد، من حاضرم طولانی ترین وکشنده ترین سردردهای جهان را
چند روز متوالی تحمل کنم ولی لب به مسکن نزنم. که حاضرم هر بلایی سرم بیاید ولی او حالش خوب باشد و جایش امن. که تابستان آینده و تابستانهای بعد، دیگر در لباس شنا اعتماد به نفس نخواهم داشت و شکم صافم که روزی سبب غرورم بود به نقشه خط خطی جغرافیا تبدیل خواهد شد (یاد کلیدر بخیر)، ولی اگر به عقب برگردم باز هم زیبایی و سلامت او را به خودم ترجیح می دهم. تقریبا از همین الان می دانم روزگاری که از خانه پر بگیرد، من همانجوری که مادرم از پنجره با حسرت رفتنم را نگاهم کرد، نگاهش می کنم و قلبم ذوب می شود از غم و نمی دانم با خودم چه کنم. روزگاری که کسی دلش را بشکند و کاری از من برنیاید، همه آسمان روی شانه های من خواهد بود. همان چرخه که از مادربزرگم تا مادرم چرخید، برای من هم تکرار خواهد شد. اماهرگز فکر نمی کنم که به من و محبتم بدهکار است. تنها دلیل شوق من برای ساختن و پروردن موجودی دیگر، این است که جای الان خودم را توی راه زندگی ام دوست داشتم. حالم خوب بود به طور کلی. من در رابطه با آدمهای دنیا، به هیچ چیزی مطمئن نیستم. از یک روزی به بعد کاملا ایمان پیدا کردم که پایان خوش هیچ رابطه ای را نمی توانم تضمین کنم اما همه این سالها، این را با همه قلبم می دانستم که درکنارم مردی هست که اگر روزی نبودم، با آسوده ترین و مطمئن ترین خاطر می توانم کودکی را به دستش بسپارم و نگران حال و آینده اش نباشم. دلیل تمام اینها بود به علاوه دیدن اینهمه بی رحمی و کثافت و نفرت بین آدمها. تجربه جنگ وناامنی و کشتار که از کودکی ام قربانی و شاهدش بودم تا همین الان که چیزی از حلب و کابل باقی نمانده. دیدن اخبار که چطور یک مرد جوانی، با آبجو و سیگار توی دستش خیلی خونسرد راهش را کج می کند تا با لگد زنی را از بالای ده ها پله ایستگاه پرت کند فقط برای تفریح دوستانش. از دیدن این همه زن که در روابطشان با زنان یا مردان دیگر صادق نیستند. دروغ می گویند. ریا می کنند. از فرط حسادت، جز بدی برای دیگری چیزی نمیخواهند. از دیدن اینهمه مرد که برای رسیدن به جایی که فکر می کنند حقشان است حاضرند حتی نسلی را از بین ببرند.از دیدن بسیاری آدم خشمگین یا غمگین که در حق هم بد می کنند ولی خود قربانی بی مهری روزگار کودکی اند. قربانی توجه ندیدن. محترم نبودن. بوسیده نشدن. مهم نبودن.
دلم میخواهد به جبران این همه، یک موجودی را از همان اول عزیز بدارم. محترم باشد. برایش وقت بگذارم. باهاش بازی کنم. افسانه و داستان بشنود که خیال ببافد. که رویا داشته باشد. فارغ از اینکه بعدها چه کاره شد یا چه کسی را از چه جنسی دوست داشت که اصلا به من مربوط نخواهد بود،همواره در بودنش، آدمی باشد که این دنیای خاکستری سرد را با مهر و لبخندش کمی گرم تر و رنگی تر کند. گیرم به شعاع بودن خودش. و خب همانجاست، دقیقا همانجاست که من خواهم دانست مادرانگی را تمام کردم.

12/12/2016

همه در پاییز اتفاق افتاد

و من دوست دارم برای تو بنویسم. تویی که هنوز حتی اسم و شکل و صدا نداری ولی به چشم من کاملترین موجود دنیایی. از همه اتفاقات جهان مهم تر. سهمگین تر. زیباتر.
پیش تر، کمی پیش تر از این، من آدمی بودم که می بایست برنامه های خاصی را دنبال می کرد. منتظر اتفاقات خاص در تاریخ خاص با کیفیت از پیش تعیین شده بود. غیر از این عاصی می شد. غیر از این شاکی می شد. به در و دیوار می کوبید تا همه "نشد" ها بشوند... من داشتم برنامه های این فصل و فصول بعدش را می چیدم و برای هر کدام فکر می کردم و هر کدام را توی طبقات مختلف اهمیت می گنجاندم.... تا که تو آمدی...
وقتی دیدمت، یک موجود بيشکل یک سانت و نیمی بودی با قلبی که خیلی تند و سمج میزد.قلبت، زیباترین چیزی بود که تا اینجای عمرم دیدم. تمام راه برگشتن گیج بودم. برایت تنها یک جفت جوراب  رنگی بندانگشتی خریدم چون هنوز بلد نیستم باید برایت چکار کنم. هم به من وابسته ای، هم به من محتاجی، هم ازت میترسم.

برای اولین بار، از به هم خوردن تمام محاسباتم و فرو ریختن همه خرده برنامه هایم و تغییر کلان انتظاراتم از روز و ماه، ناراحت نیستم. از غافلگیر شدنم شکایتی ندارم. برای اولین بار از اینکه اوضاع آنجور که من از قبل فکرش را کرده بودم پیش نخواهد رفت، مضطرب نیستم.... من بغایت مبهوت و مسحورم و دایم به آن نقطه کوچک تپنده فکر می کنم که قلب تو بود. تنها و زنده و قوی و تازه. از همان لحظه که دیدمش؛ که آن جور با سماجت می تپید، از همان لحظه دنیای اطرافم ساکت شد و باقی آدمها و اتفاقات اهمیتشان را از دست دادند. در جهان ِ اکنون من، فقط تو هستی و من لجبازمغرور که حتی خدا را انکار می کنم، چنین مقهور این "بودن"ی شدم  که لابد نامش زندگی است. بار اول است که زندگی این چنین در برابرم قد کشیده و افق دید مرا گرفته. به تلنگری من را گذاشته به کناری تا تنها نگاه کنم، تحسینش کنم، عاشقش باشم..

این همه سفر کردم. این همه دیدم از آدم و بنا و بنیادهای آباد و برباد. این همه راه از هوا و دریا و زمین رفتم از شیکاگو تا واتیکان. از مایورکا تا سالزبورگ. هرگز اینقدر شگفت زده و ساکت و مبهوت یک "دیدن" نشدم. هرگز دیدن موجودی اینقدر مرا زیر و رو نکرد جوری که "خودم"، شادی و غم و دلشکستگی و دستاورد خودم،  آنچه که بر احوال "من" وارد شده، محور نباشد. محور جای دیگری، حول مدار دیگری بچرخد که تنها از یک سر  به من مربوط می شود اما از من مستقل و جداست.
من تا همین دو روز پیش، هرگز فکر نمی کردم که بشود به چنین کیفیتی عاشق یک توده بی اسم بی شکل بی صدا شد...چقدر برای خودم عجیب است. فکرش را نمی کردم هرگز امکانش باشد تا ظرف تنها یک لحظه، اینسان تغییر کنم. هرگز موجودی را اینگونه دوست نداشته بودم. انگار پیش از اینها، پیش از همه سرگذشتم، حتی قبل از اینکه خودم باشم، تو در دل من نشسته بودی...

11/23/2016

با خورشید امروز

به شکل غریبی شادم. از همین صبحی که چشمم را باز کردم و دیدم همه چیز آن بیرون آبی و طلایی است. با اینکه دستکم همین امروز اتفاق خاصی نیفتاده جز آنکه یک سال دارد به عمرم اضافه میشود. از اول صبح که پستچی در زد و بسته سفارشی ام را تحویل خودم داد تا الان که تنها توی آفتاب نشسته ام و قهوه ام تمام شده، همین قدر ساده و روزمره که نه قرار است قله جدیدی فتح کنم نه افتخار بیافرینم نه کسی را متحیر کنم از فرط توانایی ها، همین چند نفر که یک پیام ساده چند خطی نوشته اند به من، انگار برایم در لابی هیلتون جشن گرفته باشند. شاید از هورمونهاست. شاید از هوای خوش آذر است. شاید دلیل این است که من سندرم بغ کردن و ماتم گرفتن در روز تولد را نداشتم هرگز و اگر به سبب جبر بزرگسالي کسی نبوده که از صبحش با من جشن بگیرد، خودم خودم را چون کودکي میبردم بیرون و هدیه میدادم به خودم و راه میرفتیم و مغازه ها را مي نورديديم و غذای مطبوع می خریدم برایم و خاطره خوب می ساختم.
 در هر حال، خیلی ساده، امروز هم میگذرد به آرامی و من دستی به خانه و گلدانها مي کشم، توی پاییز راه میروم و گاهی یاد اتفاق مستمر زیبایی می افتم که انگار راز من است و تنها متعلق به من خواهد بود تا وقتی که من بخواهم. شام مرغوب ميپزم. برای دو نفر میز می چینم.
من برعکس بعضيهايي که دیده ام در زندگی، فکر نمیکنم که هر سالرزو به دنیا آمدن، نشان از یک سال نزدیکتر شدن به مرگ دارد. من فکر میکنم چنین روزی، خاطرنشان آن است که از بین بیشمار اتفاق ممکن، ماییم که هنوز در حال روي دادنيم. درک چگونگی اش برایم ممکن نیست؛ تنها پاسش میدارم.


10/09/2016

Home sweet Home...

چهار سال پیش بود که برای آخرین بار آمده بودم ایران. در این سالها خیلی چیزها تغییر کرده بود برای من. وقتی بعد از چهار سال به خانه بازگشتم، آدم هایی دیگر سر جای همیشگیشان نبودند. روز اول رفتم بالای دو مقبره ساده سیاه و مادربزرگ و پدربزرگم را برای اولین بار آنجا ملاقات کردم. سر صبر گریستم و گلبرگهای یاس را که این بار جای پیراهنهای آبی و ادوکلنهای سوغاتی با خودم آورده بودم ریختم روی حروف. به همین سادگی... پیچیدگی...
خانه خودمان همان خانه همیشگی بود.هر لحظه انگار هم کمی غریبه بودم و همزمان از هر گوشه اش مدام تلنبار خاطره می ریخت بیرون. کتابهایم همه بودند. سالخورده و صبور، انگار که منتظر.
خویشان نزدیکم را که دیدم، روی چهره ها خطوط تازه را دنبال کردم و دلم مچاله و تنگ تر و رقیق تر می شد. به آغوش گرم و کیفیتی مرا نگه داشتند که مدام درونم غوغایی بود از شادی و یک جور غم سبک. در هر حال من خیلی ثروتمندم. سرمایه ام آدمهایی هستند که می توانم همیشه به آنها بازگردم. خانه و کاشانه برای من یعنی همین. هر کجای دنیا که باشد، باشد.
خانه پدربزرگم را آباد و زنده نگه داشته بودند. دور هم آنجا جمع می شدیم هر روز. تابلوهایی که روزگاری نقش زده بودم هنوز روی دیوارها بود. کودکی و نوجوانی ام توی اتاقها دنبال هم می دویدند و من نگاهشان می کردم. خانه انگار کوچک شده بود. زمانی در نظرم بزرگترین خانه ویلایی سقف چوبی جهان بود. زیرزمینی که روزگاری به نظرم مخوف ترین سرداب دنیا می نمود،حال یک اتاقک کوچک و خالی است فقط. یک شبی هم در یک کمد را باز کردم. بوی نم گیلان و ته  عطر مادربزرگم زد بیرون. همانجا بالای کمد توی اتاق نیمه روشن گریستم.
دور همی ها بهترین ساعاتش بود. بهترین و پرشتاب ترین. و طبق رسم مردمان شمال، سرشار از طعم و عطر و مزه.
از خیابانهای چهار سال و هشت سال و ده سال پیش تقریبا هیچ باقی نمانده بود جز زمینش. همه مغازه ها جدید. همه سازه ها نو شده. بعضی زیبا، بعضی زمخت و قناس. تک و توک جایی را برای خاطره بازی پیدا می کنم که از قدیم دست نخورده. هشت سال است که ساکن در ایران نیستم. به چشم من از هشت سال گذشته تا امروز، شهر قواره اش را از دست داده. شلوغی و هرج و مرج بیداد می کند. هرگز به یاد نداشتم این تعداد اتوموبیل که این طور مستمر مقابل هم بوق می زنند و از هم راه می دزدند و ساعتها قفل می شوند. خودم روزگاری در این خیابانها نوزده ساله بوده ام و ماشینم را می تازاندم چون اتوبانها باز و خلوت بود. باز هم اسکناسها را نشناختم. برایم توضیح می دادند تعداد صفرها را و بی معنی بودن ارزششان را. علاوه براین محرم هم بود و هنوز ادامه دارد. طبق انتظارم و سنوات گذشته می دانستم که از در و دیوار سیاه می بارد ولی اتفاق جدید ظهور نوحه خوانهای بدصداست که ازبلندگوهای شهر با ریتم دیسکو از سیاهی و ناز چشم و عشوه حسین می خوانند انگار شهرام کاشانی کنسرت دارد. مردم شهر هم چهره شان تغییر کرده. رنگهای بیشتر، لباسهای گران تر، اتوموبیلهای بزرگتری دارند به نسبت سالهای قبل.
از من پرسیده بودند بعد این سالهایی که نبودی، اصلا از چهار سال پیش تا الان، چه می بینی؟
گفتم فقط این را می دانم که مردم  بسیاری از سرزمینهای دیگر خیلی نازپروده و لای پنبه اند. همین که شما علیرغم این همهمه، این همه صدا، خبرهای ریز ودرشت نه چندان دلچسب، روزهای دوندگی و شبهای خستگی، این غم ته نشین به چهره روز و شب تقویم، باز هم لبخند می زنید و به فردا و پس فردا و سال بعد فکر می کنید و دلتان خوش می شود به خوشی هوا یا آزادی فلان زندانی، همین که هر روز آرام و پیوسته دارید "یک ظرف پرمیوه یک باغ پرگل "را توی گوش خودتان زمزمه و توی قلبتان زندگی می کنید، یعنی ده هیچ از خیلیها در خیلی جاها جلوترید. آدمهای زیادی را در چهار گوشه دنیا دیده ام که وقتی از استرس، فشار، غم، شجاعت، مهارت، ... می گویند منظورشان مفاهیمی است که اینجا برای شما حکم یک دست انداز ساده را دارد.

10/02/2016

روزی که دکتر شدم

در آخرین دقایق فیلم Joy، جنیفر لارنس یا همان جوی با خودش حرف میزند :          We got here from hard work, patience, and humility. Don't think the world owe you anything, cause the world owe you nothing 

من اهل درس خواندن نبودم. یعنی در این حد که انسانی هستم که هرگز در دوران ابتدایی هم معدلش بیست نشد! حتی یک ثلث. کلاس اولی بودم که واقعا بیست چنداني نمی گرفت... سالهای بعد هم با همان فرمان میرفتم. طبق رسم جهان که اگر چیزی را دوست نداشته باشی، میاوردش می نشاندش روی دامنت، افتادم توی یک مسیری که چاره ای جز درس خواندن نبود. توی ایران یک جوری حالا کشان و افتان و خیزان میرفتم و به جز در زبان و ادبیات و شيمي در مبحث دیگری چندان درخشان نبودم.. بعد از مهاجرت اما کم کم از يادگيري خوشم آمد. محیط متفاوت و شوق همکلاسی ها و روش تدریس و پذیرش در دانشگاهی شبیه هاگوارتز هم بی اثر نبود. بعد یک بار نگاه کردم دیدم برف کریسمس نشسته روی شیشه بخار گرفته و چراغهای سرخ جشن آن بيرون روشن است و من دارم آخرین مقاله در مورد تشابه سيکوانس ژن انسان و پشه را میخوانم. خنده ام گرفته بود هم از خودم. 
من بخاطر چرخ خوردن های سرنوشت، راههای زیادی را از نو رفتم از روابط، مشاغل، آغاز کردنها و پایان دادنها. اما تا جایی که خاطرم یاری میکند، کاری را نصفه رها نکردم. یا اصلا شروع نکردم، یا در حدی که بشود وقتی را که صرف کرده بودم بازیافت کنم و دستاوردی حتی در حد نواختن چند قطعه محدود موسیقی داشته باشم، یا که رسما به پایانش رساندم و پرونده اش را بستم و راستش این وسط به حرفهاي پراکنده دوست و فامیل بهایی ندادم که فلانی از گهواره تا گور دارد اثبات کسب علم میکند یا چرا روزی گيتارش را بوسید و رفت بيوفيزيک و آناتومی را چسبید یا الان وقت بچه داری است تا کلاس نقاشی و رقص.
روزی که فوق لیسانس دومم را گرفتم، فکر کردم هنوز راه مانده، اینجا جایی در وسط است و من از متوسط بیزارم. پی اش را گرفتم و خسته شدم ولی پیوسته خودم را کشاندم تا شبی که پروفسورهايي با دو برابر سن من، بیایند و با من دست بدهند و پایان تحصیلم را تبریک بگویند. منی که روزی از بد حادثه به درس پناه برده بودم، به خودم نهیب زدم، زبانهای دیگری آموختم و تز چهارمم را نوشتم و بعد بهترین نمره را گرفتم. من از پسش برآمدم و توانستم و به خودم میگویم خسته نباشی.
حتی برگزاری همین پایان هم پیچ و خم داشت. برای آن شب، دقیقا زمین را به آسمان دوخته بودم تا خانواده ام بتوانند نزد من باشند. حتی به سفیر نامه نوشته بودم. به دفتر وزیر. شرح داده بودم که به عنوان یک شهروند مهاجر که راه به جایی ندارد، چه درخواستی دارم و چرا. پاسخم را با احترام داده بودند. تلاشهايم منجر به صدور ويزاي چند بار ورود برای خانواده ام شد و همزمان هم باید درس ميخواندم و پاسخهای چند صفحه اي اديتورهاي کرمو را برای پذيرش مقاله ام ميدادم و دنبال کار اقامت و قرارداد خودم میرفتم و جایی برای حرف از خستگی نبود. این شد که رسیدم به وقتی که همه "نه"ها، "نمی توانی"ها، "نمیشود"ها، سخت و بد و تلخ ها را بزنم کنار جوری که رئیس سخت گیر بدقلقم، جلوی همه گونه ام را ببوسد و به گرمی دستم را بفشارد که : برای صد سال آینده، خلاص شدي..
من فکر میکنم اصلا از همان نيمروزی که کف اتاقم نشستم و سرم را گذاشتم روی تختم و از بیرحمی دنیا و آدمهایش به تلخی گریستم، تا همین الان، سالهاست که هی در گوش خودم گفته ام برو. برو. برو تا برسی به یک صندلی راحتی توی تراس آفتاب گیر و سنجاب خیز. گوشه ای امن که خودت ساخته باشیش جوری که بتوانی در آن تا هر وقت دلت خواست بياسايي و با هر لحنی که دلت خواست به جهان بگویی: تو به من بدهکار نیستی. و مسلما من به تو نیز.  



9/16/2016

I learned that before I was born I had lived

بزرگترین توهین به انسان، انکار رنج اوست (چزاره پاوزه)

9/11/2016

مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت

من هر وقت از کسی شکایت می کردم که ببین فلانی در حقم چه کرد وچه گفت و چرا اصلا من نباید مقابله به مثل کنم و چرا نباید به رویش بیاورم و چرا باید از من انتظار برود که سکوت کنم و از کنارش رد شوم، مادرم می گفت: تو خوبِ خودت را باش. بدِ باقی را ول کن.
الان در اینجای زندگی، از خیلی چیزها مطمئن نیستم و به خیلی چیزها ایمان ندارم. اما این یک قلم را به یقین می دانم که وقتی دست دوستی به کسی دادم، به تمامی بوده. وقتی هم از کسی بریدم که چیزی باقی نمانده بود. در تمامی بودنها، به تمامی بوده ام و هرگز جایی و کنار دوستی و رفاقت، نصفه نیمه نبودم و همچنان نصفه نیمه بودن را برنتابیدم. اگر کسی را دوست داشتم از ته قلبم بوده. خوشبختی دوستم را از ته قلبم جشن گرفته ام و برای غمش با جان غمگین شده ام. خیلی هاشان حتی شاید خبر ندارند که وقتی آن طرف از دلشکستگی و شکست و خاموشی حرف زده اند، این طرف من چنان گریسته ام انگار که داستانشان بر سر خودم رفته. همینجوری هم وقتی نصفه نیمگی دیده ام، تاب نیاورده ام.
وقتی همه خوب ِخودت را کف دستت می گیری،شایسته نیست که با ول نکردن بد، تاوان بدهی.

9/07/2016

که از سؤال ملولیم و از جواب خجل...

هنوز که هنوز، تصور بیرحمی برخی از آدمها برایم دشوار است. نمی توانم در مغزم تخمین بزنم که گاهی یک آدمی چقدر می تواند توی قلبش قساوت، حسادت، حقارت و بخل داشته باشد که بتواند همه اینها را در قالب کلام و نیش و کنایه بسته بندی کند و همزمان توانش را داشته باشد که در هر فرصتی، هر جایی و ناکجایی، حتی فرصت شادی و مهمانی و دورهمی، در مجلس عزا و عروسی، هنگام دیدار اتفاقی در خیابان، این بسته از پیش آماده زخم زبان را بکوبد توی صورتت یا صورت آدمی که به تو نزدیک است به امید اینکه نیشش را از آن طریق به تو زده باشد و اطمینان پیدا کند زهرش به تو و عزیزانت رسیده و اثر هم کرده باشد.
تا چقدر از انسانیت و انصاف و فهم میشود از یک آدمی دریغ شده باشد که همه هدف عمرش بشود دیدن و لذت بردن از ناتوانی، شکست،غم و ناکامی دیگری؟ یعنی تا چقدر کودکی و جوانی و میانسالی این آدمها می تواند بد یا تهی باشد که چنان شهوت بیمارگونه ای ایجاد کند برایشان؟ تا جایی که حتی اگر زمانی آن دیگری از روزگار افتاده حالی اش برخاست، خاک ها را از خودش تکاند، دوباره راه افتاد و اتفاقا که رسید به هرکجایی که مطلوبش بوده، موفقیتش را انکار کنند و همچنان مصرانه با انگشت جای زخمش را نشانه بگیرند که مبادا سبکی و سرخوشی دیگری مستدام باشد، که مبادا این شادی مسبب شود رنج بخلشان دوباره در دیگ بجوشد.
در عجبم چگونه
حتی وقتی که این آدمها و داستانهایشان هیچ ارتباط فیزیکی و متافیزیکی به هم نداشته باشند، همچنان داستان میسر شدن های یک زندگی، آسانی ها و راحتی ها و خوبی های یک سرنوشت، برای چنین ارواح بیماری مایه کینه عمیق و خشمی ژرف ست.جوریست که انگار حتی وقتی در دو قاره مختلف با اختلاف فصلی و زمانی هم که زندگی کنند، صبح یکی موجب غروب دیگری باشد، تابستان این سبب پاییز دیگری بشود.... عجیب است خیلی. اصلا نمی توانم چیزی که می بینم را درک کنم.

8/23/2016

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت*

این "درد بزرگ شدن" که می گویند از سر این بدبختی است که آدمهای قدیمی تر با آدمهای تازه تر روراست نیستند. یعنی کسی که راه را آمده تا جایی که ایستاده وسط جاده به آدم تازه نفس راستش را نمی گوید چه خبر از کجا. آدم تازه از راه رسیده هم وقتی سالانه یک به علاوه  یک به عدد سنش اضافه می شود، همزمان دارد تعداد زیادی آدم ملاقات می کند از هر لباسی. دوست و همکار و همسایه و معشوقه و فلان. و یک سری ها که بهش نزدیک تر می شوند هرگز نمی گویند که دقیقا چه هستند و چه میخواهند از جان این نزدیک تر شدن. مثلا خیلی رک و راست نمی آیند به طرف تازه نفس بگویند الان من دارم در نظر تو همه جذابیتهایم را رو می کنم که تو دلت برای من بلرزد درحالیکه من آدم ماندن با تو نیستم. من افسرده ام. من دروغگویی قهارم. من برایت شعر عاشقانه میخوانم اما اهل بازیهای موازی ام. من کودکی بدی داشته ام و الان از عالم و جهان طلبکارم.من مترصد انتقامم. من انتظار دارم تو تحت هر شرایطی برای من آنجا باشی ولی من هر وقت حال داشتم سراغت را بگیرم. من فقط دست بگیر دارم. دست بزن. دست کج. من اهل نشستن و پشت سر گویی و لذت بردن از دورویی ام. صرفا دنبال پولم. فقط دنبال سکسم. خشم نارو خوردنهایم را قورت داده ام و یک جوری باید روی سرت بالا بیاورم. من بیمارم. من توهم میزنم. روی مواد روانگردانم. روی قرص. روی کوفت. ( اینها بعدها وقتی در راه گرفتن قربانی بعدی توی ماشین نشسته اند و می رسند به آهنگ "صد بار گفتم باز یادت رفت، دنیای ما اندازه هم نیست"، صدایش را بلند می کنند یا که اگر خیلی وقیح باشند برای تو میفرستندش. حالا هر کی یک جور با جریان پیش می رود به هر حال)
اینها را به تو نمی گویند که. هرگز. بلکه بسته به موقعیت و مطلوب زمان خیلی  نرم و روادار و بفهم، گاهی آوانگارد و اهل کتاب و موسیقی و ما چه به هم می آییم و تو نیمه گم شده منی و شبهای پاریس و کنسرت شوپن و آخرین فیلم وودی آلن رو دیدی  تو ای دوست بهتر از جان من؟ وگاهی کله پاچه دیزین و بریم دور دور و همه عکسهات لایک و فری کثیف فقط با تو و تو از خواهر هم به من نزدیکتری و عاشقتم لامصب و بدون تو من چیکار می کردم؟ و ... ظاهر می شوند.تو هم مسلما از دورنمایی که دیدی به وجد می آیی و گریبان می دری و چهارنعل توی جاده می دوی به شوق رفتن و رسیدن که.... ؟ با مخ بخوری توی دیوار و بله... درد بزرگ شدن از همین دیوارهاییست که خیلی اجی مجی لاترجی در جلوی چشمت محو بودند که انگار کنی همه چیز ترنسپرنت و شفاف و سر جای خودش است در حالیکه هیچ چیز از اول اصلا سر جای خودش نبوده هرگز. اینجای مسیر بزرگ شدن است که تو دو راه بلکه هم سه راه داری. یکی اینکه بشوی لنگه همانی که کله ات را کوبانده در دیوار حتی بدتر. حتی خطرناک تر.چون این چرخه خودش را بازتولید می کند و این آدمها که از آسمان حلول نکرده اند. بالاخره زاده یک مکانیسم بیولوژیک و پرورده یک جامعه انسانی اند و کتاب تاریخ این را بخوبی ثابت کرده که هر آنچه فجایع انسانی است، به دست خود انسان به انجام رسیده و تپه ای برای عالم غیب یا آدم فضاییها باقی نگذاشته. یا اینکه ناگهان از هجمه این عالم بی آدم بترسی و شعاع محیطتت را بسیار با دقت وجب بزنی و تنگ و تنگترش کنی با کمترین تعداد ممکن از معتمدترینها (که خب چون حرف از آدمیزاد است بهتر است آدم همیشه یک محل کوچکی برای تعجب کردن باقی بگذارد و بله این نظر شخصی من است و نظر عمومی من نیست!). البته قبل از هر اقدامی، اینجاست و در این نقطه است که تو تمام و کامل درد بزرگ شدن را چشیده ای و می توانی در موردش شعر و فیلمنامه و ترانه و وبلاگ بنویسی و بدی دست آدم کم سن تری که بخواند بلکه کمتر از تو پاتک بخورد. یا اینکه آنقدر توی رنج دست و پا بزنی و جوری با مغز و قلبت باور کنی که تهش چقدر چرند است  که بشوی مصداق "هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم" و غیره.
در هر حال خلاصه اش این می شود که : بزرگ شدن خیلی درد دارد آقا! دردش از جهان نیست. از آدمهایش است.

8/15/2016

just as you are

خانه نشینم چون امتحان دارم (همین الان امیدوارانه آرزو کردم دیگر این جمله را نگویم در زندگی ام و این آخرین بارم باشد. آمین).
این یعنی تمام ساعاتی که پیاده رویهای طولانی دور شهر میرفتم یا برنامه منظم دویدنهای روزانه ام یا ثبت نام کلاسهای ورزش و همه کورسهای بوت کمپ و ایروبیک و بپر بپرم، نصف یا حتی صفر شده و بالطبع حالا از سر ترس ترازویی که شش ماه به شش ماه از کنج کمد درمیآمد، روزانه مثل موچینم دم دستم است.
بار آخرم همین پریروز بود. بعد از دویدن سهم ناچیزم از فراغت آخر هفته ای، دست در دست ترازویم از حمام آمدم بیرون و خیلی شاد و بلند داشتم میگفتم که آخیش. پنجاه و هفت. شد پنجاه و هفت. خیالم راح.. که صدای جدی و کمی خشمگین نطقتم را کور کرد:                    its silly. don't! you are beautiful.don't do that
 راستش اولش کمی جا خوردم ولی بعدش دیدم برای اولین بار است که اصلا به دل نگرفتم که کسی توی ذوقم زده و کارم را احمقانه خوانده یا حتی خودم لابد آنقدر کار احمقانه ای را تکرار کرده ام که نتیجه اش ملامت و اینجور عتاب و خطاب شده. اینجوری شد که اگر کسی در غروب روز شنبه پشت پنجره خانه ایستاده بود، می دید من چطور برای شام با خیال آسوده دو دیس بزرگ پیتزای خانگی ذرت و میگو درست کردم و تمام کردن یک دیسش را از اول تا آخر خودم تنهایی عهده دار شدم

8/10/2016

Fernbeziehung ist nicht gleich Fernbeziehung ...

آنقدر در طی سالها، روز را با ایمیل احوالپرسی و اسمایلی قلب و جوجه شروع و شب را با گفتن خوب بخوابی و اختراع و فرستادن انواع مختلف بای بای شب بخیر پشت تلفن سر کرده بودیم که هنوز که هنوز من از این اتاق به اتاق بغلی ویدیوی کوتاه عکسهای سال هزار و نهصد را می فرستم و اسمایلی گربه در حال تماشای ویدیو از لپ تاپ دریافت می کنم انگار که عادی ترین راه ارتباطی جهان همین است.
حتی یک بار هم اتفاق افتاد که یکی سر میز "ببخشید، اصلا حواسم نبود چی میگفتی" را برای آن یکی اس ام اس کرد و بعد دید دستی رو شانه اش نشسته که "چندان مهم نبود" با یک اسمایلی واقعی روی صورت و جفتشان متعجب بودند که چی شد الان!
باز خوب است که تابستانی را تجربه کردیم که هر کسی قهوه اش را برمیدارد میبرد جلوی لپ تاپش و کار می کند اما میداند که دو ساعت بعدش می شود روی بالکن واقعی روبروی خود واقعی هم چای واقعی نوشید بدون اسمایلی نوشیدن چای یا تصویر بالکنی سرسبز رو به ایفل یا گیف قهوه و بخار.
اینکه قهوه صبحت را برداری ببری جلوی لپ تاپت ولی بدانی که همچنان شب هم باید بشقاب شامت را بگذاری همانجا و از یک شهر یا کشور یا قاره دیگری احوالپرسی کنی و ماجراهای بعد از قهوه صبح تا همین ده دقیقه پیشش را تعریف و گوش کنی و بعد بروی سراغ باقی زندگیت، کاری کارستان یا حتی گاهی کابوس بزرگی است. اگر در این قرن آنجورش را زندگی نکرده بودید، هنوز پوستتان نرم است و البته که داشتن پوستی نرم در این جهان کرگدن پرور خودش نصف خوشبختی بوده، خوابیده در پشت در خانه تان.

7/24/2016

هنر از دست دادن

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.
...
The art of losing isn't hard to master...

Elizabeth Bishop

7/13/2016

تقدیم به گلدان ارکیده ام. که علیرغم خاک نامرغوب و نور نامناسب، سرسختانه گل داد.

سه روز پیش خواندم یکی جایی نوشته بود: "من واقعا درک نمی کنم اینهایی که از لذت زندگی کردن حرف میزنند، دقیقا چشونه. دارند چی می گن اصلا؟ چطوری می تونند؟"
حرفش لایکهای زیادی داشت.
از سه روز پیش به این فکر می کنم که چه جالب. این آدم اصلا حتی به ذهنش نرسیده "اینهایی که از لذت زندگی کردن حرف میزنند" از شکم مادرشان مثل باقی آدمها گریان افتاده اند توی دامن این دنیا. پس امکانش بوده و خیلی هم محتمل بوده که بارهای بعد بسیاری هم گریسته باشند به تلخی. از دست داده باشند. از دست رفته باشند. چطور فکر این را نکرده که این آدمها شاید آنقدر بهشان سخت گذشته باشد که وقت برخاستن از خاکستر، دیگر دستشان آمده باشد ته ماجرا هیچ خبری نیست. هر چه هست همین دم است و باقی شعر! چطور به خاطر این آدم خطور نکرده این گمان؟ که آنهایی که از زندگی حرف می زنند، از خوشی لحظه ها، مزه ها، صداها... شاید روی دیگرش را هم دیده بودند. چشیده بودند. از سر گذرانده بودند؟ شاید آنقدر آن پایین ها مانده بودند تا وقتی زمانش رسید و خودشان را کشاندند به جایی هم تراز سطح زمین؛ نه سر جای اول. جای بهتری که بشود روی یک سکو، کمی آن طرف تر از هیاهو و شکوِه ها بنشینند و لَختی در سکوت نگاه کنند. که چطور جهان استثنا قایل نمی شود برای آوار کردن مصیبت. برای گرفتن و بردن. برای همین هم به خودشان یاد دادند که جهان را تاب بیاورند و بعد، این تاب آوردن را سر صبر مزه کنند و پاس بدارند. تحسینش کنند حال شده با یک لیوان رنگی تازه، نو کردن پرده ها یا عطر جدید. با هر چه که نشان بدهد زندگی از هر چیزی قوی تر است و راه خودش را می رود. آدم به راحتی می تواند خودش را متوقف کند، اما زندگی را نه. هرگز...آدم هرگز دستش به چرخدنده زندگی نمیرسد و هیچ چوبی لای این چرخ گیر نمی کند.

7/06/2016

If you’re not pissing someone off, you probably aren’t doing anything important

آن عنوان بالا، همچنین این لینک تقدیم است به کاربری که مومنانه و پیگیر و به تناوب می آید و اینجا کامنتهای عصبانی می گذارد.

 کاربر جان: این کامنت آخری را که طی آن مرا به دروغگویی متهم کرده بودید، به عنوان اسپم نشانه گذاری کردم، نمی دانم چرا بلاگر زد از دم کامنتهای جنابعالی را پراند. صادقانه بگویم چندان متاسف نیستم ولی در هر حال، خواستم ضمن تقدیر از پیگیری و تهور شما در گذاشتن کامنت، در یک پاراگراف کوتاه، دوستانه متذکر بشوم که من موظف به مراقبت از احساس شما نیستم. اگر به نظرت نوشته های این وبلاگ رنگ دروغ یا پز یا شعار دارد؛ این پاسخ من به شما یک بار برای همیشه:
یک سری از خوانندگان اینجا، من را در دنیای بیرون هم دیدند و می بینند. اصلا یک سری از دوستان نزدیک من در سراسر این دنیا که اتفاقا جای گرد و کوچکی است از طریق همین مدیوم با من معاشر شدند. اگر آنها که واقعی و لمس شدنی و شنیدنی و دیدنی اند، روزی برگردند و به من نقل به مضمون کامنتهای جنابعالی بگویند که "دروغ می گویم"، "شعار می دهم"، "دلتنگ وطن نیستم پس آدم مزخرفی ام"، "مقایسه کرده ام ایران را با فلان ابرقو و به من گیلک زاده چه مربوط کی کجا چه می کند"، "خیلی بیربط گفته ام اصلا که کشتی هایم را وقت مهاجرت سوزاندم و دل یکدله کردم" ( خودمانیم، انصافا اینهمه پیگیری منتقدانه که شما داشته ای طی سالیان آن هم علیه یک آدم ناشناس جای مطالعه و بسی تحقیق دارد) هر چه که خلاصه شما در این مدت وقتت را صرف کردی و آمدی اینجا برای من نوشتی؛ اگر زمانی رسید و آنها چنین حرفهایی به من گفتند، صرفا آن وقت است که من روی محتوا و دلایل کامنتهای شما هم فکر می کنم چون کلا که مردم خیلی چیزها می گویند و وقت آدمی خیلی محدود است بخواهد به تک تک آنها رسیدگی کند و پاسخگو باشد و هی خودش را اصلاح کند!
خلاصه کنم.تا رسیدن آن روز، صرفا آنچه که در این نوشته تقدیم شما شد کفایت می کند.

کاش همه ما، همگی ما در کنار هم آدم بشویم.

6/29/2016

همه جا مغولستان خارجی است. فقط دیر و زود دارد

بیست و پنجم نوامبر که زیرچراغهای درخت کاج کریسمس روی پل چند صد ساله ای که چند ساعت پیشش گفته بودم زیباترین جای شهر از دید من است، رو کرد به من و خواست اگر می شود چند دقیقه بایستم و اینقدر ورجه ورجه نکنم و گوش بدهم به او که "چون من بهترین دوستش هستم و مرا از همه دنیا بیشتر دوست دارد، دلش میخواهد با من پیر بشود" و حلقه براقی را از قاب مخملی بیرون آورد، هرگز فکر نمی کردم و او هم لابد فکرش را نمی کرد که چنین به غلط کردن بیفتیم. ازدواج یک ایرانی با کسی که تابعیت ایران ندارد از سخت ترین اتفاقات دنیای گویا متمدن امروز است. تعداد مدارکی که باید جمع، ترجمه و ثبت کنیم تا من جلوی همه مقامات ثابت کنم که شیاد، تروریست، مطلقه، بیوه، مادر چند فرزند، سنی، مسیحی و بودایی و ...نیستم آنقدر زیاد و روندش چنان پیچیده و لابیرنت وار است که چشم باز می کنم هر روز آرزو می کنم الان سه سال بعدش باشد!
من خیلی رک و راست زندگی ام اینجوری بود: در ایران گربه خانگی عاشق پیشه ای بودم تقریبا. از این نژاد عاطفی طفلکی ها. وقتی از کشورم آمدم بیرون، همه ممنوع ها را امتحان کردم. از کلیسا رفتن مدام ( که در ایران برای یک مسلمان زاده ممنوع بود) تا همه شکلی از روز و شب پارتی و مهمانی و ولنگاری و بپر بپر(که در عرف عمومی مذموم بود).همه هیجانهای خرج نکرده و انباشته ام مصرف شد، بزرگ شدم قشنگ. خودم را از هر چه مذهب و مکتب و جوانی کردنهای خرکی و عشقهای پراکنده تکاندم. خودم روند زندگی ام را ساختم. خودم خودهای قدیمی ام را تغییر دادم. بلا و مصبیت هم البته کم نبود و از خجالت ما حسابی درآمد. همه اش را چه در خانه ایران و چه در خانه بیرون ایران از سر گذراندم. بعد خیلی منظم و مرتب و یقه اتو کشیده و کت رسمی، شدم یک نرد درسخوان و مشتاق کنفرانسهای علمی و قائل به ورزش و خوراک سالم. همین زندگی ساده فراگیر که ظاهر و باطن غیرپیچیده غیرمالیخولیایی اش را دوست دارم.
برای همین الان خیلی لجم گرفته. از اینکه بعد از اینهمه زندگی زیسته، بازباید برگردم سر خانه اول در عصرحجر. در موقعیت صدور اجازه عقد از جانب پدرم باشم؛ از اینکه به خاطر شناسنامه جلدقرمزم باید بروم از شارع مقدس!(اصلا هنوز شارعی هست که مقدس باشد؟؟)  گواهی اسلام شیعی اثنی عشری بگیرم آن هم منی که در مدارک نوشته و نانوشته، خودم را آتئیست می دانم. اینکه با فرم و مهر و تمبر و ترجمه به همه جا ثابت کنم در کشورم ازدواج رسمی نداشته ام و کسی مرا طلاق رسمی نداده و همسر فوت شده ای در بین نبوده و لابد اگر دستشان می رسید و رویشان می شد ابایی نداشتند که درخواست گواهی بکارت را هم بگنجانند. بعد همه و همه این لجن فقط برای اینست که من خارجی هستم و دولت اینجا بنا به گفته خودشان آنقدر شیادی و کلاهبرداری از اتباع خارجی دیده که از سی سال پیش تا الان هر ساله مواد و تبصره های جدید برای ازدواج با خارجی ها می گنجاند تا ریسک اشتباه را برای اتباع خودش به حداقل برساند. یعنی اگر آن شب روی آن پل، جای من یک دختر اروپایی بود هرگز این بند و بساطها لازم نمی شد.
احساس خیلی بدی است که صرفا بخاطر جغرافیای تولدت آنهم در این سن بروی دنبال وکالتنامه دادن به پدرت یا قیّم مرد و کسب رضایت کنی آنهم وقتی کسی هستی که پدرت با دوست پسرت توی خانه ات شطرنج بازی میکرده. احساس گندی است که مجبورت کنند گواهی داشتن یک مذهبی را بگیری و به ثبت برسانی که به سر تا پایش ایراد اساسی حقوق بشری داری. تمام اینها به کنار، این دردناک است که به کسی که به تو اطمینان دارد و تو و گذشته نه چندان سهل وسرپایینی ات هر چه بوده، امروز در نزدش یک مجموعه کامل و درست و پذیرفته اید، بنا به خواست قانون بازباید ثابت کنی دروغ نگفته ای. که جایی دیگر بچه درست نکرده ای. بروی برایش فرم پر کنی. ببری پیش وکیل و ثبت احوال و امضا بگیری بیاوری ...
این چند ساله قدر عافیت زندگی بدون نیاز به مدرک و ادله و برهان را ندانسته بودم. چون از این قید و بندها فاصله گرفته بودم، یادم رفته بود اصلا که چقدر ازشان متنفر بودم. خیال می کردم فاصله گرفتن یعنی راحت شدن تا ابد. خیال خام. اینها تا ابد با ما هستند. فکر کن یعنی من اگر پنجاه و پنج ساله هم بودم، باز باید پدرم رضا میداد که کسی عقدم کند... آدم سرش را بکوبد به دیوار یعنی.