9/16/2016

I learned that before I was born I had lived

بزرگترین توهین به انسان، انکار رنج اوست (چزاره پاوزه)

9/11/2016

مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت

من هر وقت از کسی شکایت می کردم که ببین فلانی در حقم چه کرد وچه گفت و چرا اصلا من نباید مقابله به مثل کنم و چرا نباید به رویش بیاورم و چرا باید از من انتظار برود که سکوت کنم و از کنارش رد شوم، مادرم می گفت: تو خوبِ خودت را باش. بدِ باقی را ول کن.
الان در اینجای زندگی، از خیلی چیزها مطمئن نیستم و به خیلی چیزها ایمان ندارم. اما این یک قلم را به یقین می دانم که وقتی دست دوستی به کسی دادم، به تمامی بوده. وقتی هم از کسی بریدم که چیزی باقی نمانده بود. در تمامی بودنها، به تمامی بوده ام و هرگز جایی و کنار دوستی و رفاقت، نصفه نیمه نبودم و همچنان نصفه نیمه بودن را برنتابیدم. اگر کسی را دوست داشتم از ته قلبم بوده. خوشبختی دوستم را از ته قلبم جشن گرفته ام و برای غمش با جان غمگین شده ام. خیلی هاشان حتی شاید خبر ندارند که وقتی آن طرف از دلشکستگی و شکست و خاموشی حرف زده اند، این طرف من چنان گریسته ام انگار که داستانشان بر سر خودم رفته. همینجوری هم وقتی نصفه نیمگی دیده ام، تاب نیاورده ام.
وقتی همه خوب ِخودت را کف دستت می گیری،شایسته نیست که با ول نکردن بد، تاوان بدهی.

9/07/2016

که از سؤال ملولیم و از جواب خجل...

هنوز که هنوز، تصور بیرحمی برخی از آدمها برایم دشوار است. نمی توانم در مغزم تخمین بزنم که گاهی یک آدمی چقدر می تواند توی قلبش قساوت، حسادت، حقارت و بخل داشته باشد که بتواند همه اینها را در قالب کلام و نیش و کنایه بسته بندی کند و همزمان توانش را داشته باشد که در هر فرصتی، هر جایی و ناکجایی، حتی فرصت شادی و مهمانی و دورهمی، در مجلس عزا و عروسی، هنگام دیدار اتفاقی در خیابان، این بسته از پیش آماده زخم زبان را بکوبد توی صورتت یا صورت آدمی که به تو نزدیک است به امید اینکه نیشش را از آن طریق به تو زده باشد و اطمینان پیدا کند زهرش به تو و عزیزانت رسیده و اثر هم کرده باشد.
تا چقدر از انسانیت و انصاف و فهم میشود از یک آدمی دریغ شده باشد که همه هدف عمرش بشود دیدن و لذت بردن از ناتوانی، شکست،غم و ناکامی دیگری؟ یعنی تا چقدر کودکی و جوانی و میانسالی این آدمها می تواند بد یا تهی باشد که چنان شهوت بیمارگونه ای ایجاد کند برایشان؟ تا جایی که حتی اگر زمانی آن دیگری از روزگار افتاده حالی اش برخاست، خاک ها را از خودش تکاند، دوباره راه افتاد و اتفاقا که رسید به هرکجایی که مطلوبش بوده، موفقیتش را انکار کنند و همچنان مصرانه با انگشت جای زخمش را نشانه بگیرند که مبادا سبکی و سرخوشی دیگری مستدام باشد، که مبادا این شادی مسبب شود رنج بخلشان دوباره در دیگ بجوشد.
در عجبم چگونه
حتی وقتی که این آدمها و داستانهایشان هیچ ارتباط فیزیکی و متافیزیکی به هم نداشته باشند، همچنان داستان میسر شدن های یک زندگی، آسانی ها و راحتی ها و خوبی های یک سرنوشت، برای چنین ارواح بیماری مایه کینه عمیق و خشمی ژرف ست.جوریست که انگار حتی وقتی در دو قاره مختلف با اختلاف فصلی و زمانی هم که زندگی کنند، صبح یکی موجب غروب دیگری باشد، تابستان این سبب پاییز دیگری بشود.... عجیب است خیلی. اصلا نمی توانم چیزی که می بینم را درک کنم.

8/23/2016

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت*

این "درد بزرگ شدن" که می گویند از سر این بدبختی است که آدمهای قدیمی تر با آدمهای تازه تر روراست نیستند. یعنی کسی که راه را آمده تا جایی که ایستاده وسط جاده به آدم تازه نفس راستش را نمی گوید چه خبر از کجا. آدم تازه از راه رسیده هم وقتی سالانه یک به علاوه  یک به عدد سنش اضافه می شود، همزمان دارد تعداد زیادی آدم ملاقات می کند از هر لباسی. دوست و همکار و همسایه و معشوقه و فلان. و یک سری ها که بهش نزدیک تر می شوند هرگز نمی گویند که دقیقا چه هستند و چه میخواهند از جان این نزدیک تر شدن. مثلا خیلی رک و راست نمی آیند به طرف تازه نفس بگویند الان من دارم در نظر تو همه جذابیتهایم را رو می کنم که تو دلت برای من بلرزد درحالیکه من آدم ماندن با تو نیستم. من افسرده ام. من دروغگویی قهارم. من برایت شعر عاشقانه میخوانم اما اهل بازیهای موازی ام. من کودکی بدی داشته ام و الان از عالم و جهان طلبکارم.من مترصد انتقامم. من انتظار دارم تو تحت هر شرایطی برای من آنجا باشی ولی من هر وقت حال داشتم سراغت را بگیرم. من فقط دست بگیر دارم. دست بزن. دست کج. من اهل نشستن و پشت سر گویی و لذت بردن از دورویی ام. صرفا دنبال پولم. فقط دنبال سکسم. خشم نارو خوردنهایم را قورت داده ام و یک جوری باید روی سرت بالا بیاورم. من بیمارم. من توهم میزنم. روی مواد روانگردانم. روی قرص. روی کوفت. ( اینها بعدها وقتی در راه گرفتن قربانی بعدی توی ماشین نشسته اند و می رسند به آهنگ "صد بار گفتم باز یادت رفت، دنیای ما اندازه هم نیست"، صدایش را بلند می کنند یا که اگر خیلی وقیح باشند برای تو میفرستندش. حالا هر کی یک جور با جریان پیش می رود به هر حال)
اینها را به تو نمی گویند که. هرگز. بلکه بسته به موقعیت و مطلوب زمان خیلی  نرم و روادار و بفهم، گاهی آوانگارد و اهل کتاب و موسیقی و ما چه به هم می آییم و تو نیمه گم شده منی و شبهای پاریس و کنسرت شوپن و آخرین فیلم وودی آلن رو دیدی  تو ای دوست بهتر از جان من؟ وگاهی کله پاچه دیزین و بریم دور دور و همه عکسهات لایک و فری کثیف فقط با تو و تو از خواهر هم به من نزدیکتری و عاشقتم لامصب و بدون تو من چیکار می کردم؟ و ... ظاهر می شوند.تو هم مسلما از دورنمایی که دیدی به وجد می آیی و گریبان می دری و چهارنعل توی جاده می دوی به شوق رفتن و رسیدن که.... ؟ با مخ بخوری توی دیوار و بله... درد بزرگ شدن از همین دیوارهاییست که خیلی اجی مجی لاترجی در جلوی چشمت محو بودند که انگار کنی همه چیز ترنسپرنت و شفاف و سر جای خودش است در حالیکه هیچ چیز از اول اصلا سر جای خودش نبوده هرگز. اینجای مسیر بزرگ شدن است که تو دو راه بلکه هم سه راه داری. یکی اینکه بشوی لنگه همانی که کله ات را کوبانده در دیوار حتی بدتر. حتی خطرناک تر.چون این چرخه خودش را بازتولید می کند و این آدمها که از آسمان حلول نکرده اند. بالاخره زاده یک مکانیسم بیولوژیک و پرورده یک جامعه انسانی اند و کتاب تاریخ این را بخوبی ثابت کرده که هر آنچه فجایع انسانی است، به دست خود انسان به انجام رسیده و تپه ای برای عالم غیب یا آدم فضاییها باقی نگذاشته. یا اینکه ناگهان از هجمه این عالم بی آدم بترسی و شعاع محیطتت را بسیار با دقت وجب بزنی و تنگ و تنگترش کنی با کمترین تعداد ممکن از معتمدترینها (که خب چون حرف از آدمیزاد است بهتر است آدم همیشه یک محل کوچکی برای تعجب کردن باقی بگذارد و بله این نظر شخصی من است و نظر عمومی من نیست!). البته قبل از هر اقدامی، اینجاست و در این نقطه است که تو تمام و کامل درد بزرگ شدن را چشیده ای و می توانی در موردش شعر و فیلمنامه و ترانه و وبلاگ بنویسی و بدی دست آدم کم سن تری که بخواند بلکه کمتر از تو پاتک بخورد. یا اینکه آنقدر توی رنج دست و پا بزنی و جوری با مغز و قلبت باور کنی که تهش چقدر چرند است  که بشوی مصداق "هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم" و غیره.
در هر حال خلاصه اش این می شود که : بزرگ شدن خیلی درد دارد آقا! دردش از جهان نیست. از آدمهایش است.

8/15/2016

just as you are

خانه نشینم چون امتحان دارم (همین الان امیدوارانه آرزو کردم دیگر این جمله را نگویم در زندگی ام و این آخرین بارم باشد. آمین).
این یعنی تمام ساعاتی که پیاده رویهای طولانی دور شهر میرفتم یا برنامه منظم دویدنهای روزانه ام یا ثبت نام کلاسهای ورزش و همه کورسهای بوت کمپ و ایروبیک و بپر بپرم، نصف یا حتی صفر شده و بالطبع حالا از سر ترس ترازویی که شش ماه به شش ماه از کنج کمد درمیآمد، روزانه مثل موچینم دم دستم است.
بار آخرم همین پریروز بود. بعد از دویدن سهم ناچیزم از فراغت آخر هفته ای، دست در دست ترازویم از حمام آمدم بیرون و خیلی شاد و بلند داشتم میگفتم که آخیش. پنجاه و هفت. شد پنجاه و هفت. خیالم راح.. که صدای جدی و کمی خشمگین نطقتم را کور کرد:                    its silly. don't! you are beautiful.don't do that
 راستش اولش کمی جا خوردم ولی بعدش دیدم برای اولین بار است که اصلا به دل نگرفتم که کسی توی ذوقم زده و کارم را احمقانه خوانده یا حتی خودم لابد آنقدر کار احمقانه ای را تکرار کرده ام که نتیجه اش ملامت و اینجور عتاب و خطاب شده. اینجوری شد که اگر کسی در غروب روز شنبه پشت پنجره خانه ایستاده بود، می دید من چطور برای شام با خیال آسوده دو دیس بزرگ پیتزای خانگی ذرت و میگو درست کردم و تمام کردن یک دیسش را از اول تا آخر خودم تنهایی عهده دار شدم

8/10/2016

Fernbeziehung ist nicht gleich Fernbeziehung ...

آنقدر در طی سالها، روز را با ایمیل احوالپرسی و اسمایلی قلب و جوجه شروع و شب را با گفتن خوب بخوابی و اختراع و فرستادن انواع مختلف بای بای شب بخیر پشت تلفن سر کرده بودیم که هنوز که هنوز من از این اتاق به اتاق بغلی ویدیوی کوتاه عکسهای سال هزار و نهصد را می فرستم و اسمایلی گربه در حال تماشای ویدیو از لپ تاپ دریافت می کنم انگار که عادی ترین راه ارتباطی جهان همین است.
حتی یک بار هم اتفاق افتاد که یکی سر میز "ببخشید، اصلا حواسم نبود چی میگفتی" را برای آن یکی اس ام اس کرد و بعد دید دستی رو شانه اش نشسته که "چندان مهم نبود" با یک اسمایلی واقعی روی صورت و جفتشان متعجب بودند که چی شد الان!
باز خوب است که تابستانی را تجربه کردیم که هر کسی قهوه اش را برمیدارد میبرد جلوی لپ تاپش و کار می کند اما میداند که دو ساعت بعدش می شود روی بالکن واقعی روبروی خود واقعی هم چای واقعی نوشید بدون اسمایلی نوشیدن چای یا تصویر بالکنی سرسبز رو به ایفل یا گیف قهوه و بخار.
اینکه قهوه صبحت را برداری ببری جلوی لپ تاپت ولی بدانی که همچنان شب هم باید بشقاب شامت را بگذاری همانجا و از یک شهر یا کشور یا قاره دیگری احوالپرسی کنی و ماجراهای بعد از قهوه صبح تا همین ده دقیقه پیشش را تعریف و گوش کنی و بعد بروی سراغ باقی زندگیت، کاری کارستان یا حتی گاهی کابوس بزرگی است. اگر در این قرن آنجورش را زندگی نکرده بودید، هنوز پوستتان نرم است و البته که داشتن پوستی نرم در این جهان کرگدن پرور خودش نصف خوشبختی بوده، خوابیده در پشت در خانه تان.

7/24/2016

هنر از دست دادن

I lost two cities, lovely ones. And, vaster,
some realms I owned, two rivers, a continent.
I miss them, but it wasn't a disaster.
...
The art of losing isn't hard to master...

Elizabeth Bishop

7/13/2016

تقدیم به گلدان ارکیده ام. که علیرغم خاک نامرغوب و نور نامناسب، سرسختانه گل داد.

سه روز پیش خواندم یکی جایی نوشته بود: "من واقعا درک نمی کنم اینهایی که از لذت زندگی کردن حرف میزنند، دقیقا چشونه. دارند چی می گن اصلا؟ چطوری می تونند؟"
حرفش لایکهای زیادی داشت.
از سه روز پیش به این فکر می کنم که چه جالب. این آدم اصلا حتی به ذهنش نرسیده "اینهایی که از لذت زندگی کردن حرف میزنند" از شکم مادرشان مثل باقی آدمها گریان افتاده اند توی دامن این دنیا. پس امکانش بوده و خیلی هم محتمل بوده که بارهای بعد بسیاری هم گریسته باشند به تلخی. از دست داده باشند. از دست رفته باشند. چطور فکر این را نکرده که این آدمها شاید آنقدر بهشان سخت گذشته باشد که وقت برخاستن از خاکستر، دیگر دستشان آمده باشد ته ماجرا هیچ خبری نیست. هر چه هست همین دم است و باقی شعر! چطور به خاطر این آدم خطور نکرده این گمان؟ که آنهایی که از زندگی حرف می زنند، از خوشی لحظه ها، مزه ها، صداها... شاید روی دیگرش را هم دیده بودند. چشیده بودند. از سر گذرانده بودند؟ شاید آنقدر آن پایین ها مانده بودند تا وقتی زمانش رسید و خودشان را کشاندند به جایی هم تراز سطح زمین؛ نه سر جای اول. جای بهتری که بشود روی یک سکو، کمی آن طرف تر از هیاهو و شکوِه ها بنشینند و لَختی در سکوت نگاه کنند. که چطور جهان استثنا قایل نمی شود برای آوار کردن مصیبت. برای گرفتن و بردن. برای همین هم به خودشان یاد دادند که جهان را تاب بیاورند و بعد، این تاب آوردن را سر صبر مزه کنند و پاس بدارند. تحسینش کنند حال شده با یک لیوان رنگی تازه، نو کردن پرده ها یا عطر جدید. با هر چه که نشان بدهد زندگی از هر چیزی قوی تر است و راه خودش را می رود. آدم به راحتی می تواند خودش را متوقف کند، اما زندگی را نه. هرگز...آدم هرگز دستش به چرخدنده زندگی نمیرسد و هیچ چوبی لای این چرخ گیر نمی کند.

7/06/2016

If you’re not pissing someone off, you probably aren’t doing anything important

آن عنوان بالا، همچنین این لینک تقدیم است به کاربری که مومنانه و پیگیر و به تناوب می آید و اینجا کامنتهای عصبانی می گذارد.

 کاربر جان: این کامنت آخری را که طی آن مرا به دروغگویی متهم کرده بودید، به عنوان اسپم نشانه گذاری کردم، نمی دانم چرا بلاگر زد از دم کامنتهای جنابعالی را پراند. صادقانه بگویم چندان متاسف نیستم ولی در هر حال، خواستم ضمن تقدیر از پیگیری و تهور شما در گذاشتن کامنت، در یک پاراگراف کوتاه، دوستانه متذکر بشوم که من موظف به مراقبت از احساس شما نیستم. اگر به نظرت نوشته های این وبلاگ رنگ دروغ یا پز یا شعار دارد؛ این پاسخ من به شما یک بار برای همیشه:
یک سری از خوانندگان اینجا، من را در دنیای بیرون هم دیدند و می بینند. اصلا یک سری از دوستان نزدیک من در سراسر این دنیا که اتفاقا جای گرد و کوچکی است از طریق همین مدیوم با من معاشر شدند. اگر آنها که واقعی و لمس شدنی و شنیدنی و دیدنی اند، روزی برگردند و به من نقل به مضمون کامنتهای جنابعالی بگویند که "دروغ می گویم"، "شعار می دهم"، "دلتنگ وطن نیستم پس آدم مزخرفی ام"، "مقایسه کرده ام ایران را با فلان ابرقو و به من گیلک زاده چه مربوط کی کجا چه می کند"، "خیلی بیربط گفته ام اصلا که کشتی هایم را وقت مهاجرت سوزاندم و دل یکدله کردم" ( خودمانیم، انصافا اینهمه پیگیری منتقدانه که شما داشته ای طی سالیان آن هم علیه یک آدم ناشناس جای مطالعه و بسی تحقیق دارد) هر چه که خلاصه شما در این مدت وقتت را صرف کردی و آمدی اینجا برای من نوشتی؛ اگر زمانی رسید و آنها چنین حرفهایی به من گفتند، صرفا آن وقت است که من روی محتوا و دلایل کامنتهای شما هم فکر می کنم چون کلا که مردم خیلی چیزها می گویند و وقت آدمی خیلی محدود است بخواهد به تک تک آنها رسیدگی کند و پاسخگو باشد و هی خودش را اصلاح کند!
خلاصه کنم.تا رسیدن آن روز، صرفا آنچه که در این نوشته تقدیم شما شد کفایت می کند.

کاش همه ما، همگی ما در کنار هم آدم بشویم.

6/29/2016

همه جا مغولستان خارجی است. فقط دیر و زود دارد

بیست و پنجم نوامبر که زیرچراغهای درخت کاج کریسمس روی پل چند صد ساله ای که چند ساعت پیشش گفته بودم زیباترین جای شهر از دید من است، رو کرد به من و خواست اگر می شود چند دقیقه بایستم و اینقدر ورجه ورجه نکنم و گوش بدهم به او که "چون من بهترین دوستش هستم و مرا از همه دنیا بیشتر دوست دارد، دلش میخواهد با من پیر بشود" و حلقه براقی را از قاب مخملی بیرون آورد، هرگز فکر نمی کردم و او هم لابد فکرش را نمی کرد که چنین به غلط کردن بیفتیم. ازدواج یک ایرانی با کسی که تابعیت ایران ندارد از سخت ترین اتفاقات دنیای گویا متمدن امروز است. تعداد مدارکی که باید جمع، ترجمه و ثبت کنیم تا من جلوی همه مقامات ثابت کنم که شیاد، تروریست، مطلقه، بیوه، مادر چند فرزند، سنی، مسیحی و بودایی و ...نیستم آنقدر زیاد و روندش چنان پیچیده و لابیرنت وار است که چشم باز می کنم هر روز آرزو می کنم الان سه سال بعدش باشد!
من خیلی رک و راست زندگی ام اینجوری بود: در ایران گربه خانگی عاشق پیشه ای بودم تقریبا. از این نژاد عاطفی طفلکی ها. وقتی از کشورم آمدم بیرون، همه ممنوع ها را امتحان کردم. از کلیسا رفتن مدام ( که در ایران برای یک مسلمان زاده ممنوع بود) تا همه شکلی از روز و شب پارتی و مهمانی و ولنگاری و بپر بپر(که در عرف عمومی مذموم بود).همه هیجانهای خرج نکرده و انباشته ام مصرف شد، بزرگ شدم قشنگ. خودم را از هر چه مذهب و مکتب و جوانی کردنهای خرکی و عشقهای پراکنده تکاندم. خودم روند زندگی ام را ساختم. خودم خودهای قدیمی ام را تغییر دادم. بلا و مصبیت هم البته کم نبود و از خجالت ما حسابی درآمد. همه اش را چه در خانه ایران و چه در خانه بیرون ایران از سر گذراندم. بعد خیلی منظم و مرتب و یقه اتو کشیده و کت رسمی، شدم یک نرد درسخوان و مشتاق کنفرانسهای علمی و قائل به ورزش و خوراک سالم. همین زندگی ساده فراگیر که ظاهر و باطن غیرپیچیده غیرمالیخولیایی اش را دوست دارم.
برای همین الان خیلی لجم گرفته. از اینکه بعد از اینهمه زندگی زیسته، بازباید برگردم سر خانه اول در عصرحجر. در موقعیت صدور اجازه عقد از جانب پدرم باشم؛ از اینکه به خاطر شناسنامه جلدقرمزم باید بروم از شارع مقدس!(اصلا هنوز شارعی هست که مقدس باشد؟؟)  گواهی اسلام شیعی اثنی عشری بگیرم آن هم منی که در مدارک نوشته و نانوشته، خودم را آتئیست می دانم. اینکه با فرم و مهر و تمبر و ترجمه به همه جا ثابت کنم در کشورم ازدواج رسمی نداشته ام و کسی مرا طلاق رسمی نداده و همسر فوت شده ای در بین نبوده و لابد اگر دستشان می رسید و رویشان می شد ابایی نداشتند که درخواست گواهی بکارت را هم بگنجانند. بعد همه و همه این لجن فقط برای اینست که من خارجی هستم و دولت اینجا بنا به گفته خودشان آنقدر شیادی و کلاهبرداری از اتباع خارجی دیده که از سی سال پیش تا الان هر ساله مواد و تبصره های جدید برای ازدواج با خارجی ها می گنجاند تا ریسک اشتباه را برای اتباع خودش به حداقل برساند. یعنی اگر آن شب روی آن پل، جای من یک دختر اروپایی بود هرگز این بند و بساطها لازم نمی شد.
احساس خیلی بدی است که صرفا بخاطر جغرافیای تولدت آنهم در این سن بروی دنبال وکالتنامه دادن به پدرت یا قیّم مرد و کسب رضایت کنی آنهم وقتی کسی هستی که پدرت با دوست پسرت توی خانه ات شطرنج بازی میکرده. احساس گندی است که مجبورت کنند گواهی داشتن یک مذهبی را بگیری و به ثبت برسانی که به سر تا پایش ایراد اساسی حقوق بشری داری. تمام اینها به کنار، این دردناک است که به کسی که به تو اطمینان دارد و تو و گذشته نه چندان سهل وسرپایینی ات هر چه بوده، امروز در نزدش یک مجموعه کامل و درست و پذیرفته اید، بنا به خواست قانون بازباید ثابت کنی دروغ نگفته ای. که جایی دیگر بچه درست نکرده ای. بروی برایش فرم پر کنی. ببری پیش وکیل و ثبت احوال و امضا بگیری بیاوری ...
این چند ساله قدر عافیت زندگی بدون نیاز به مدرک و ادله و برهان را ندانسته بودم. چون از این قید و بندها فاصله گرفته بودم، یادم رفته بود اصلا که چقدر ازشان متنفر بودم. خیال می کردم فاصله گرفتن یعنی راحت شدن تا ابد. خیال خام. اینها تا ابد با ما هستند. فکر کن یعنی من اگر پنجاه و پنج ساله هم بودم، باز باید پدرم رضا میداد که کسی عقدم کند... آدم سرش را بکوبد به دیوار یعنی.

6/20/2016

آتن

از ساحل دور میشدم و زمین و زمان فیروزه ای بود. حالم انگار بچه ماهی چند ساعته ای که تازه ساختار دمش کامل شده و دریافته قدرت رها بودن  و رفتن چیست. یاد خزر دست از سرم برنميداشت. یاد خزر و خرده خاطراتش. آدمهایش. من و گذشته ام در کنارشان. یادها. پراکنده و زیاد. ناگهان زیر قفسه سینه ام، چند ماهی کوچک رنگی دیدم. حتی نفهمیده بودم از کی داریم با هم شنا میکنیم. دیدارشان زیر آسمان بی لک، آن جور که با پولکهاي براق و چشمهای شفاف و در کنار من از ساحل دور میشدیم و جز آفتاب و آب چیزی نبود، جهان را گویی به قدر حباب آرام و امني  به دورم کشید و کوچک کرد. با همه اجزايش در آشتی بودم و فردوس برآمده از آسوده دمان محاطم بود. گیرم برای چند لحظه، اما خالص و درست و کامل.

6/13/2016

بدون چتر...

مدتی است اسباب کشی کرده ام و جاگیر شده ام. این خانه موقتی است ولی دستکم الان یک گوشه دارم برای خودم و دیگر غریبگی نمی کنم. باهاش در صلحم و برای گوشه هایش گل میخرم و هر جا غباری ببینم، می روبم. گاهی در را باز می کنم و ته مانده بوی عطر خودم توی هواست. گاهی بوی وانیل. گاهی عطر پیازداغ و زردچوبه. چمدانم جلوی چشمم نیست. کوله پشتی هایم را جا داده ام و دیگر منتظر کنار در ننشسته اند. زندگی آخر هفته ای و وصل کردن قطارهای بدقول را در صبح های سرد و غروبهای دلگیر، پشت سر گذاشته ام.
دیروز مهمان داشتم. شاهد روزهای تلخ و روزهای شیرینم بوده و تاریخچه داریم با هم. شب آمده بود عکس کودکیهایم و عکس مادر و پدرم را توی اتاق خوابم ببیند. صدای فوتبال و عربده پسرها می آمد. یواش جوری که فقط خودمان دونفر بشنویم پرسید: همه چی خوب است؟ مکث نکردم...الان که دوباره بهش فکر کردم که بنویسمش؛ دیدم بدون فکرکردن پاسخ داده بودم : آره. همه چی خوب است و دارد پیش می رود و من بالاخره رسیده ام به خشکی.
برایش گفتم من همه این سالها منتظر عادتهای یک زندگی عادی بودم. زندگی عادی همین شماها که امشب سفر کردید با هم و آمدید اینجا. همین زندگی معمولی آدمهای معمولی. که بروم فروشگاه و از همراهم بپرسم سوفله گل کلم برای شام خوب است؟ او یک طرف ساک دستی را بگیرد. روکش صندلی انتخاب کنم، نزدیک باشد نظرش را بپرسم. لیست مهمانهای آخر هفته را چک کنیم. شمع معطر بخرم برایم در باب سرطانزایی رنگهای صنعتی برود روی منبر، محل نکنم. اینقدر حساب ساعتهای قطار و هواپیما نداشته باشم. اگر کارکنانش بروند اعتصاب، اعصاب و برنامه ها و زندگی من به هم نریزد. سریال مشترک داشته باشم با کسی برای دیدن. لباس جدید بپوشم جولان بدهم، باشد و بگوید مبارک است. هر حرف و بحث و خنده و داد و اخم وآشتی ولی از نزدیک. جلوی چشم. مقابل چهره آدم. همین چیزهای ساده. همین چیزهای روزمره...چقدر گاهی معمول و روزمره کسی، خیال و آرزوی کسی دیگر است. اصلا دنیا به جز بخش ستارگان و درختها و فیلها و سنجابهایش؛ به جز آنچه طبیعی اتفاق افتاده و می افتد؛ بخاطر تعاملات آدمها خیلی خیلی جای عجیب و تعریف ناشدنی است. جوری است که گاهی فتح اورست و قدم زدن روی مریخ می شود هدف. گاهی کنار رودخانه دویدن و با فراغ بال به آکاردئون زن دورگرد گوش سپردن، می رود در دسته آرزوها.
من شش سال برای رسیدن به مکانی مشترک صبر کردم. شش سال شکیبایی و همزمان یکجا نایستادن و جلو رفتن و زندگی را متوقف نکردن و حتی لذت های کوچک و بزرگ ساختن اما صبر را از یاد نبردن، به اسم آسان است. سختم شد گاهی.خیلی سخت...
دوست؛ با آن پوست آفتاب سوخته از بعدازظهرهای بارسلون و لبخندهای پهن مدیترانه ایش، درست وسط اتاق؛ ناگهان جلویم تعظیم کرد! من با دهان باز نگاهش می کردم و نمی فهمیدم. گفت: من توی زندگی خودم کسی را نمی شناسم که اینجوری سر قول و حرفش بماند. یعنی من ندیده ام تا حالا. الان در دید من چیزی انجام شده که چگونگی اش در تصورم نمی گنجد. برای چنین چیزی، من به تو تعظیم می کنم... جدی جدی دوباره جلویم خم شد. در آغوشش گرفتم. با هم رفتیم بیرون توی صداهای فوتبال.

"من بسیار گریسته ام
 هنگام كه آسمان ابری است
 مرا نیت آن است
 كه از خانه بدون چتر بیرون باشم
من بسیار زیسته ام
اما اكنون مراد من است
 كه از این پنجره برای باری
جهان را آغشته به شكوفه های گیلاس بی هراس
بی محابا ببینم"

احمدرضا احمدی

5/20/2016

when the damage's done, then the new day's begun...

 به قول آقای تراویس؛ یک شب حتی می تواند کل زندگیت را دگرگون کند، بهتر کند یا بدتر. فردا صبحش که زنده ماندی، دیگر یاد گرفته ای که به بی رجعتی. یاد گرفته ای که بازنگردی به آنچه که روزی داشتی. یاد گرفته ای که مواظب آنچه ماند و می ماند باشی. و این؟ بله بد است. چون بهای گزافی دارد و رسم سختی است. بها را دادی و رسم را آموختی. به همین سادگی؟ نه اصلا ساده نبود.



One night can change everything in your life
One night can make everything alright
One night can turn all your colors to white
One night - it's easier said than done
Turning and turning but never returning
To what you once had
Learning to care for the ones you hold dear
But it's too...it's too bad

5/10/2016

از جاده سراوان تا اتوبان آ هشت

من از سالهای نوجوانی به بعد با پدرم اختلاف فکر و منش جدی داشتم. در موارد خیلی معدودی با هم موافق بودیم. در موارد معدودتری نشستیم روبروی هم و منطقی حرف زدیم. در موارد خیلی متعددی با هم یکی به دو کردیم. قهر کردیم. دوباره آشتی کردیم و باز از نو. آنجور که بودیم و رفتار کردیم نسبت به هم، دلایل متعددی دارد.

با این وجود، در اینکه مرا پیوسته خیلی خیلی خیلی دوست می داشت هرگز شک نکردم. حتی وقتی صدایمان بلند می شد و من مطمئن بودم که دیگر با او حرف نخواهم زد.
اگر قرار باشد فقط و فقط یک نشانی بدهم از اطمینان اینکه مرا چقدر دوست داشته؛ از آن غروب پاییز می گویم که با گلو و گوش دردناک شال پشمی پیچید دور خودش و من و دوستم را طبق قرار قبلی برای عکاسی برد جنگلهای سراوان. وسطهای جاده، راه گلویش گرفته بود و جوری سرفه های جانخراش می کرد که هنوز بعد سالها یادم مانده. می ترسیدیم توی جاده چپ کند. گوش و گونه اش سرخ سرخ، سرفه می کرد پیوسته و توی جاده پاییز زده می رفتیم. آن روز ما عکاسی کردیم و او لابد خیلی درد داشت در استخوانهای ذات الریه کرده اش. همان روزی که نشانی من شد برای سنجیدن "بدون شرط". همان روزی که عکسهایش را چاپ کردم و همه برگها و شاخه هایش را نگه داشتم.
آن سالهای شلوار پاچه گشاد و زبانه کتانی فضایی و تخلیه یک کاسه ژل بر سر، یک نوشته ای از قهرمان محبوبم مایکل جکسون (ببخشید دیگر) میخواندم که از ازدواجش با لیزاماری پریسلی نوشته بود. زبان انگلیسی ام در حد اکابر بود. مقاله را دادم مادرم ترجمه کند. خط اولش اینجور بود: "دختران جوان معمولا همسرانی شبیه پدرانشان انتخاب می کنند". بعد دیگر رفته بود شرح عروسی و ماه عسل بوداپست و خانه های کنار دریا را داده بود که آن موقع البته دانستنشان برای من از هر اطلاعاتی در جهان، حیاتی تر بود. من اما مطمئن بودم خط اول مقاله اشتباه است چون صد در صد می دانستم با مردی شبیه پدرم  هرگز هرگز هرگز ازدواج نمی کنم (آن موقع همه راهها برایم به ازدواج ختم می شد. چهارده ساله بودم. خام. تازه.)

هفته گذشته، توی جاده سرسبز و پرشکوفه ماه می، به آن غروب پاییز سراوان، آن شال پشمی سیاه و گوشهای سرخ، پرتقالی که برایش پوست کنده بودم لابد برای التیام گلوی دردناک، به آن مقاله که مادرم میخواند و ترجمه می کرد و چشمهای کنجکاو خودم، به آن روزها خیلی فکر کردم. توی جاده می آمدیم و لباسها و کفشها و ادویه و تابه و کتابها همه پشت ماشین بار زده؛ همسفرم با تب و گلوی گرفته از آنفلوآنزا آمده بود تا بار مرا ببریم و اسبابم را بکشیم.
فکر کردم من شاید از خیلی سالها آگاهانه مطمئن بودم که چه جور طرز فکر یا رفتار یا روند تصمیم گیریها را در زندگیم و برای کسی که همراهی ام کند نمیخواهم، اما همچنان ناآگاهانه دنبال "بی شرطی" دوست داشته شدنم بودم چون دیده بودم که چه شکلی است.
خط اول آن مقاله از مجله رنگی و "خارجی" زرد و خز آن سالها، همانقدر که اشتباه بود، همانقدر هم درست بود. دستم به چهارده سالگی خودم نمی رسد هرچند که برای خودم توضیح بدهم چرا و چگونه.

4/26/2016

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد... مرا به گریه ''بیار *

یک چند سالی هست که مواجهه با کینه توزی آدمها، قضاوت های غریبشان، اینکه پیگیر و مصمم در معرضت قرار بدهند که باشی آنجا تا برنجانندت ... مرا کمی خشمگین و سپس رها میکند.این بیخیالی از بندی که کسی مرا در آن خواسته، شاید از فرط سالهایی است که گذشت به خیال ورزیهای بیمارگونه ام و بند نبودن دستم  به جایی که سودی برای کسی در پی داشته باشد. چند سال است که وقتی مرا در این موقعیت قرار می دهند، اول کمی گارد می گیرم. کمی خشمگین میشوم. فحش میدهم توی دلم. بعد هم یکهو میگذرم و یادم می رود. خیلی عجیب و همزمان خوب است برایم.
از آن سو در همین چند ساله، محبت آدمهایی که کم شناختم یا خیلی آغشته شدم بهشان، نه که چیزهای خیلی عجیب...همین کارهای کوچک
 از سر دوستی هایی که دلیل و بهانه و تاریخ خاصی ندارد، هر دستی که به کمک دراز شد و باری برداشت  از روی شانه ام، اصلا یکی که شبی بی کار شد و خطی به محبت نوشت که یادی کند از وقت خوبی که زمانی تقدیمش کرده ام...اینها...اینها قلبم را جوری به رقت می آورد که میبینم چه عجیب بغض کرده ام باز. بغض خوب! حتا نمیدانم چه جوری توصیفش کنم چون بغض حتما چیز خوبی نیست اما این خوب است. خیلی انسانی و لطیف  و آرام است...
امروز مثلا. که هم ابر و آفتاب بود و برف بود! جدی برف بود. بعد من در دو جا کارم گره خورده بود. نمی دانستم چه کنم. توی این هوای عجیب دیوانه،  مانده بودم روی سنگفرش ها با چتر توی دستم حیران. کار گره خورده در هوای بد و خراب انگار گره خورده تر است... کمی دیرتر، نشسته بودم پشت در اتاق کارمند مسوول منتظر وقت ملاقات. خیلی زود رسیده بودم. با خودم فکر کردم شعور حکم میکند وقتی نوشته ساعت ملاقات از فلان تا بسار، حتا اینکه بدانم مسوولش آنجا نشسته و کسی نیست اما منتظر باشم ها؟ منتظر ماندم. طرف برای کاری آمد بیرون و مرا دید آنجا توی راهروی نیمه تاریک نشسته ام. گفت یک ساعت مانده تا وقت شروع کارم! گفتم بله. منتظرم همینجا. رفت. پنج دقیقه دیگر دوباره  آمد. گفت جریان پرونده شما یادم هست. اگر منتظری که یک ساعت دیگر بپرسی ببینی پیش رفته یا نه، نگران نباش. درستش کردیم. آمدم بگویم معطل نمانی پشت این در...
بعدتر، توی دفترم نشسته بودم. دیدم چاره ای نیست. نامه نوشتم و برای کار دیگرم از کسی کمک خواستم. پرسیدم آیا وقت پیدا می کند اصلا پی کار مرا بگیرد؟ چنین کاری برایم انجام میدهد؟ دقیقه ای نگذشت. نوشت حتما! نوشتم ممنونم برای چنین کمک بزرگی. نوشت : اصلا چیزی نیست که حتا برای یک لحظه فکر کنم تشکری لازم است.
اینجا بود که دیگر چشمم خیس شد و برف بند آمد. چند دقیقه بعدش بود که آفتاب از پشت ابرک سمج ریخته بود روی سرم.

* ژاله اصفهانی را همه سالهای نوجوانی ام  دوستش می داشتم. مدتها چون او فکر می کردم'' سرشت سنگی  من  آشنای اندوه'' باید باشد. ولی نه.اشتباه می کردم.
 

4/24/2016

*Catch the bus by half past three, Otherwise you'll find you're walking home, The forecast is for rain.

یک رفیق مرغوبی دارم از لحاظ طنازی. هر جا که مهارت خاصی نیاز است، یک کار پیچیده اداری در پیش روست، یک  قرارداد بالقوه خطرناکی جلویش است که برایش تصمیم بگیرد، ماموریت راه دور در پیش رو باشد، حتی در موارد معدود خاص که لازم باشد و خط چشم بخواهد بکشد ( اغلب دخترهای اروپایی که دیده ام، به کشیدن خط چشم دقیق و "آن پوینت" به عنوان پروژه نگاه می کنند)، ... خلاصه در چنین موقعیتهایی می گوید: " جهنم. من یک رساله کامل دکترا را باید بنویسم. کسی که در دپارتمان ژنتیک دکتر فلان، پروژه ای تمام کند و جوری زنده بماند که هنوز یک رساله را بتواند بنویسد، از پس فلان کار هم برمی آید".

ما زیاد می خندیم سر این جور حرفهایی که می زند ولی برای من هم راستش همین است. می بینم یک جاهایی را طاقت آورده ام و از آتش یک ماجراهایی زنده بیرون آمده ام؛ که باقی هر چه هست دیگر مرا آنجور نمی تواند که بفرساید. از گزش هجرانیها بگیر تا صعبی کندنها و سفرها و از نو آغازیدن ها... از پوست کندن ها...  وقتی آنها را توانسته ام، باقی را باید که بتوانم. یعنی دارم می توانم! بدون آنکه دیگر بدانم و آگاه باشم که چطور.

*
...
And I know, it won't be easy now
But I'll manage somehow
...

Menswear - I'll manage somehow



4/16/2016

از چهره آبی

وقتی آنقدر هیاهو بوده آنجا و هیاهو بوده اینجا و من هی می دوم و هی وقت کم می آورم و همزمان سعی می کنم دلخور نشوم اگر دویدنها و خستگیهای آنجا جوری بوده که اتفاق مهمی را از یادش برده، وظیفه ای را از قلم انداخته، انتظاری را جواب نداده...
وقتی اختلاف ساعت رسیده به نه و ده و همچنان پیشنهاد می کند کارهای عقب مانده را لیست کنم و با ایمیل بفرستم که برایم انجام دهد...
وقتی از زمانی که از یک سو شب است و از سوی دیگر صبح زود است و جوری چفتش می کند که صبح، "صبحت بخیر" و شب، "تا دیروقت بیدار نمان" را سر وقت خوانده باشم حتما...
وقتی از خستگی نا ندارم ولی پیغامشان می دهم که چرا کسی آنلاین نیست؟ بعد از ناهار دیروزم تا قرار صبحانه فرداشان و کی رفت و کی آمد و فلان کتاب و فلان فیلم حرف می زنیم...
فکر می کنم گرچه عشق تعاریف مختلف و زبانهای مختلف و اشکال مختلف دارد.. با همه بی شکلی و سیالی اش، دارای چه شکل و نشان مشخصی است.

4/01/2016

... and a lamp in the house*

گفت: '' آدم بهتراست دوهوایی نشود. هر چند دور اما به حال خودش باشد و نبیند و لمس نکند برایش بهتر است. اینجوری صرفا دلتنگ می شود گاهی.اما سالیان ندیدنها و نبودنها را بشکند و ببیند و باز بخواهد که ترک کند، دیگر هم دلتنگ است، هم بی قرار است، هم حال بودن و رفتن و ماندنش قاطی می شود. حالش بد میشود که دو هوایی شدن خیلی بد است. خیلی بد...''

نان برنجی حاج خلیفه و قیسی های تواضع را، چنان گرانقدرترین ماده این جهان میچینم کنار بشقابم. روزی سه عدد. به اندازه روزی سه عدد، خانه را زیر زبانم نگه می دارم. تا کی بشود و این هوای تازه از سرم بیفتد.

*Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe
V. S. Naipaul
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe. V. S. Naipaul
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe. V. S. Naipaul
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html
Home is, I suppose just a child's idea. A house at night, and a lamp in the house. A place to feel safe.
Read more at: http://www.brainyquote.com/quotes/topics/topic_home4.html

3/29/2016

داونلود آهنگ زیبا و بسیار احساسی!

یک فامیل خیلی آقای دکتری داشتم (هست هنوز اما سالهاست به هم مربوط نیستیم دیگر) که سالها پیش از همسر و فرزندان فعلی اش؛ در یک مجلسی به یک خانم خیلی دکتری دل باخته بود. همان حوالی هم برای بار اول قرار شام گذاشته بودند و شما چه رنگی را برای چه اتوموبیلی می پسندی و خصوصیات همسر مورد علاقه شما چه می باشد و از این حرفها (بیست سال پیش، قرار شام معمولا همینها را شامل می شد و رختخواب را پوشش نمی داد هنوز). این فامیل ما در پاسخ خواننده مورد علاقه گفته بود: لیلا فروهر که با پغغغ خنده دختر مواجه شده بود. علت پغغغ را جویا شد و جواب شنیده بود: وااای خب خیلی مبتذله! شام سمت خوبی نرفته بود بعدش. آخرسر هم دلشکسته آمده بود خانه مایی که من در آن بچه مدرسه ای بودم و مادرم هنوز نقش عروس جوان و درک کننده حال جوانترهای خانواده را داشت و طبق معمول نشسته بود پای درد دل این. آقای دکتر تعریف کرده بود که چقدر این تمسخر دختر بهش برخورده مخصوصا که خود طرف که اینهمه ادعای متفاوت بودنش می شده در جواب خواننده غیرمبتذل، معین را برگزیده. پرسیده بود واقعا لیلا فروهر چه کم از رضا معین اصفهانی دارد که یکی دست رد به سینه دلدار بزند که تو مبتذلی و من فرهیخته ام چون تو "ای دل تو خریداری نداری" گوش می دهی و من "ای غم عشق تو چاره من" گوش می دهم!
سالها گذشت وهر کدام به راه خودشان رفتند و من خبر چندانی از هیچکدام ندارم

امروز که یک اسکرول کردم و دیدم از چهار روز پیش که به دلایلی مجبور شدم روی گوشی ام تلگرام نصب کنم، در همین چهار روز چه حجم عظیمی از چرندیات برایم ارسال شده. از مسابقه بهترین هفت سین دنیا! تا عکس دختربچه آرایش کرده که پسربچه ای دارد می بوسدش و شعار مرگ بر هر چه مذهب زیرش بولد شده! از آهنگهای سامی بیگی روی رقص عربی تا رقص ایرانی دختری در لباس خواب صورتی که ضمن رقص انگار دعوت به سکس می کند البته کمی ملایم تر از یک داکیومنت هاردکور. در این چهار روزه در گوشی ساکت من از شعرهای عاشقانه آبکی و ناله از انواع معشوقهای بی وفا هست تا شعرهای حافظ و سعدی که دستمالی و چرک شده پای عکس اسب و گل و چمدان و دختر و پسر تکیه بر درخت نوشته شده اند.
یک مقایسه که می کنم از بیست سال پیش تا الان، می بینم به نسبت امروز راستش لیلافروهر جای خیلی خیلی خوبی ایستاده بود و با این حساب کاست های معین تقریبا موسیقی معناگرا بوده و من بیخبر. باورم نمی شود این افراد جوان و میانسال و مسن پخش شده در چند خانواده ایرانی که به عنوان نمونه آماری روبروی من هستند، این حجم از مزخرفات را بخوانند چه برسد که دوباره دست به دست بچرخانند و دستش ده بازی کنند.
من خیلی خوشحالم برای خودم که بچگی خوبی داشتم. یعنی من شاهد سرنگرفتن یک رابطه هایی بودم که از تلاقی مبتذل و مبتذل تر به بن بست رسیده بود. این واقعا شانس بزرگی است. من همچنان شانسش را داشتم که حافظ را بدون عکس دخترهای چمدان به دست بخوانم و سالهای نوجوانی ام را فروغی و فرهاد بشنوم بدون اینکه کسی زیر لینک آهنگ نوشته باشد: همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی وای از اون روزی که  بلاه بلاه بلاه...
  حجم تولیدات مهوع باورنکردنی است. واقعا و جداَ باور نکردنی...

3/16/2016

*با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ...

''وانگه چو باد صبح
 در عطر پونه های بهاری شنا کنیم''  دامن بهار هنوز توی شهر ما پهن نشده اما من  بوی گریبانش را در هوا نفس می کشم و دلم توی بازار رشت است و گل فروشی آقای نصیری.  شاخ بیدمشک میخریدیم و سنبل و نرگس. هفت سین معطر شمالی ما هیچ کم نداشت هرگز. یادم داده که هر جا رفتم و هر شهری و در هر هوایی و بین هر قومی، نوروزم را با خودم ببرم.

''
یک صبح خنده رو
  وقتی که با بهار گل افشان فرارسی
  در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا''
آنقدر این سالها با آدمهای مختلف از هر نژاد و رنگ نوروزم را به پا کردم که حوالی این روزها نامه های مختلف از هر جای جهان میگیرم. نزدیک ترها می پرسند امسال جشن کجاست و چه ساعتی است. دورترها یاد خاطرات یک شب و عصر و ظهری را مینویسند که تحویل سال بوده و ما بودیم و بهمان خوش گذشته. همین کافی است. من از خانه دور بودم اما خانه در من و بهاری گرم و خوش در خانه ام بوده تا بوده.
'' برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
  تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
 بر شاخه ی لبان تو، مرغان بوسه ها'' 
قرار گذاشتیم جمع شویم در شهری سوم. من از اینجا. آنها از آنجا. هم را جایی این بین ببینیم. قلبم گنجشک شاد شلوغی است که آرام  ندارد. من مرعوب این بی نیازی فصل هام به حضور آدمها. ما چه باشیم و چه نه،
چه بخواهیم و چه نه فصل نو میشود و روز چهره عوض می کند. بی نیاز به ما و به بهانه ها و دلخوشی های کوچک و بزرگمان. همچنان بازار رشت پر از ماهی و ریحان و زیتون خواهد بود و همواره خزر زنده است و چه آقای نصیری زیباترین دسته گلها را در پیاده رو بچیند و چه نه، بیدمشک و نرگس هوش از سر میبرد. من چه منتظر باشم و چه نه، بهار همواره **''چون عشق، بیخبر از راه و چنان مسافری که به ناگاه '' می رسد و راستش اما من همراهش
روز میشمرم به سر آمدن این زمستان دیرپا. هر چند که آخرهای پاییز فرا آمدن همین زمستان کج خلق را هم به فال نیک گرفته بودم و باز و همواره چنین خواهم کرد تا روزی که هستم و قرار است که رفت و آمد فصلها را ببینم.
 شعرها از 
* نادر نادر پور
** حسین منزوی
 

3/07/2016

.. از خلق استغنا خوش است

ساعت هشت و نیم صبح بود که فدریکا به چندنفرمان نوشت :
''هر کی من رو بشناسه می دونه که آلمانی نیستم و آلمانی حرف نمیزنم اما صد در صد میفهممش و خوب هم میتونم از روش بخونم. بعد ازچهارسال همکارهام لابد من رو اصلا نمیشناسند که جلوی من دارند به آلمانی با هم قرار صبحانه گروهی رو میگذارند و حتا به دو نفر که مرخصی هستند زنگ زدند. الان هم همه دارند میرن برای صبحانه بدون اینکه من دعوت باشم. من حتا فهمیدم که میخوان کجا برن و چه پن کیکی سفارش بدند. میبینید؟ من همه چیو فهمیدم...همه چیو ...اما دعوت نشدم''.

فکر کردم لابد برای یک آدم سی و سه ساله، ایمونولوژیست حاذق، پای تز، صاحب مقاله در ژورنال cell، زندگی کرده و گشته در پنج قاره، باید اتفاق خیلی دردناکی باشد این کنارگذاشته شدن حتا اگر در حد یک صبحانه احمقانه روز دوشنبه. جوری که هشت صبح به رفقایش پیغام بدهد تا ما برایش بوس و بغل بفرستیم و هر کدام بگوییم که خاک بر سر آن گروه آدم نفهم.
بعد یاد این افتادم که من درست همانجا ایستاده بودم روزی. اوایل ورودم بود به دپارتمان جدید. رفته بودم قهوه بریزم. راهرو به طرزعجیبی خلوت بود. دیدم در آشپزخانه بسته است و کل یک گروه سی نفره دور میز نشسته بودند! صبحانه تولد یکی بود با انواع غذاها و شامپاین توی یخ و غیره. خب من شوکه شدم. حس تلخی بود. چند ساعت بعد فهمیده بودم که تولد یکی از تکنیسین های سابق بوده و تنها من بودم که نامه دعوت نداشتم .
طرف یک دختری بود هم سن و سال من.گویا تا مدتی بعد از اتمام قراردادش با این گروه و شروع همکاری اش با گروه دیگری، باز هر روز برای ناهار و قهوه و استراحت میآمده به این دپارتمان چون دوستانش همه اینجا بودند و خب میز کارش توی آفیسی بوده که من اشغالش کرده بودم بعدها و او مکان محبوبش را به خاطر حضور من از دست داده بود بدون اینکه من بدانم. اینجور که فهمیدم قبل آمدن من بهش گفته بودند که دانشجوی جدید  دکترا داریم و تو که کارت اینجا تمام شده لطفا کامپیوتر و میز و کمدهایت را تحویل بده و ویزیت فقط در ساعت بعد از کار. حدس میزنم بهش برخورده بود چون روز رسیدنم در هر کشویی را باز کردم چنان منظره ای بود که خود همکارها آمدند خودجوش و دو ساعتی حجمی از آشغالهای تلنبار شده تو کشوی میزهای موروثی را بیرون میبردیم و اسپری ضد عفونی میزدم به جای گلی کفش های در لاکرروم و غیره. در هر حال من از دشمنی دوانده شده در این آدم بیخبر بودم و جواب نگرفتن سلامهایم را به حساب خجالتی یا غیراجتماعی بودن او میگذاشتم. تا آن روز صبح شده بود چند ماه از آغاز کارم و من همچنان گشادترین لبخندهایم را به اطرافیان میزدم و از ته دل آرزو میکردم زبان سوم را جوری بیاموزم که سختشان نشود با من انگلیسی حرف بزنند و فاصله نگیرند از من. هر کسی کاری داشت من داوطلب کمک بودم. هر جا حس میکردم به عنوان تازه وارد حقم نیست که زیاده طلبی کنم، ساکت کنار میرفتم حتا اگر میدانستم حق با من است. میخواستم بهترین شروع را داشته باشم و دل همه را به دست بیاورم پس از آن ور بام افتاده بودم نافرم! تا آن روز صبح. من ایستاده پشت  در و آنها آن طرف نشسته به شادخواری. آنجا بود که فهمیدم من نه با یک آدم خجالتی، که با یک آدم  تقریبا عوضی طرفم که اتفاقا به خاطر سابقه آشنایی با یک گروه میخواهد و میتواند مرا به آن طرف در براند. شبانه به همه ایمیل بدهد که فردا صبح میآید و تولدش را
آنجا جشن میگیرد و همه دعوتند به جز دختر تازه وارد. و هیچ کسی هم هیچ اعتراض و پیشنهادی ندارد به این اتفاق.
آن روز که گذشت و خب  بد گذشت. اما بعدش جوری دندان طمع از تلاش برای ''ایجاد دوستی'' کشیدم که تا امروز به خودم میگویم دستت درد نکند!  از فردایش روش جدیدی را شروع کردم. هر کسی تا آن روز برخورد آدمیزاد داشت از سر صبح که خب بالطبع سلام و علیک. اگر نداشت، انگار که دیواری است و من رهگذر. دیگر نه خودم را جمع کردم انگارجای زیادی نباید اشغال کنم، نه پطرس شدم و دم به دم پیشنهاد کمک به هر آدم پست و بلندی دادم جوری که انگار وظیفه من است کارهای ناتمام ملت را تمام کنم که مرا دوست داشته باشند و بگویند به به چه نیروی خوبی آمده همکار ما شده. تا مدتی اگر میدیدم یک گروهی از اینها دارند میآیند، منظره آن صبح و آن در و خودم میآمد جلی چشمم و ناگهان از جا بلند میشدم و میرفتم. اگر صدایم  میکردند که خب جواب میدادم در غیر این صورت اما فقط سکوت. جوری ساکت کارهای روزمره را میکردم که فکر میکردم صدایم یادم رفته. رویه ام را با بقیه دانشجوهای گروه هم تغییر دادم. برخلاف گذشته به جای آنکه هر اتفاقی پیش میامد و آنها صدا بلند میکردند من دست و پا چلفتی وار از ندانستنم عذرخواهی میکردم، اگر کسی داد میزد چنان بلندتر داد میزدم و میگفتم آرام باشد که جز یک جفت چشم گرد و سکوت چیزی مقابلم نبود. آن روزها همه همشهری و همزبان بودند و من تنها خارجی بینشان. روزی رسید که به حد خوبی زبان یاد گرفت بودم اما چون سکوت بود بینمان کسی نمیدانست هنوز. پس همچنان با امنیت خاطر جلوی من از همه جا و همه چیز حرف میزدند. یک بارش هم در مورد خودم بود. اینجا بود که من صبر کردم. حرفشان که تمام شد برگشتم و جواب کوتاهی دادم و از رصد کردن صورتهای مات و رنگ پریده نهایت لذت را بردم. **
 سه سالی از آن ماجرا میگذرد. آدمهای زیادی از آن گروه رفته اند و چندین نفر باقی مانده اند  همراه کلی آدم جدید. اگر جشنی هست مثل آدم در اتاق هم را میزنیم و هم را دعوت می کنیم. بارها شده که کاری داشتم و مانده بودم توی اتاقم  تا تمامش کنم که دوباره طرف آمده و صدایم کرده که بروم به جمعشان ملحق شوم. اگر تذکر و گلایه ای هست به جای فریاد زدن ایمیل میزنیم. اگر تکرار شد ایمیل را دوباره فوروارد میکنیم و و یک مقام بالاتر را هم سی سی میگذاریم و تقاضای جلسه ( این روش ابتکاری خودم بود. به کل گروه نامه داده بودم و گفته بودم داد زدن سر جالیز را میفهمم. فاصله زیاد است و صدا به صدا نمیرسد. داد زدن در لابراتوار را متاسفانه خیر. کسی که در این رده از سن و تحصیل و شغل مودب و آرام نباشد، دیگر انتظار بازخورد صبورانه نداشته باشد). گاهی با هم قهوه می نوشیم و گاهی کسی کیک و شکلات می ورد روی میز میگذارد برای همه. همچنان معاشرتهای من متمرکز با دوستان بیرون از محل کار است و بنابراین اگر روزی ببینم همه دور هم بودند و من دعوت نبودم به هیچ جایم نیست هر چند که دیگر چنان چیزی پیش نیامد. 
من اگر روزی قرار باشد تنها یک چیز به کسی یاد بدهم، ترجیحم یاد دادن حس بی نیازی از معاشرتهای از سر دل سیری است. یک آدم مدرن باید بلد باشد در وقت لزوم بین نقش رفیق و همکار و دختر خاله و همسایه  همزمان تفکیک قایل شود. هیچ بایستی ندارد که دخترخاله آدم همکار خوبی باشد و همکارخوب، دوست معاشر مطلوب. این البته که خود اصل شانس است اگر آدم با بهترین دوستش کار کند و نرد عشق ببازد و شریک باشد و همخانه و همفکر. اما به جز فیلم و ترانه، تا چه حد توی زندگی واقعی و برای همه شدنی است؟ راستش من فکر میکنم همان قدر که لازم است همه رفقا با هم حال کنند همانقدر لزومی ندارد که همه همکارها با هم صمیمی باشند. بشود که عالی است اما خب خیلی وقتها نمیشود. دوست را میشود عوض  کرد. خیلی وقتها اما تعویض همکار و همسایه و فامیل دست ما نیست. اگر برای هم کارشکنی نکنند، دیگر مهم نیست که چند تا با چند تا می پرند. البته که حس خوبی نیست بیرون آن در لعنتی ماندن، اما تا ابد هم قرار نیست فقط تولد یکیشان باشد. این آسیاب به نوبت است و آدمی که به خودش حق میدهد یاران جانی را کنارش داشته باشد باید به انتخاب باقی هم احترام بگذارد و یار جانی یکی سبب کهیر زدن دیگری است بی تعارف. یک سری انسان اصلا بی دلیل از یک سری دیگر بدشان می آید. این را دیگر کاریش نمی شود کرد. اگر اینجور نبود به همه کائنات سوگند همه ما زندگی شادتر و سالم تر و امن تری می داشتیم- 
اینجوری است که لازم میشود آدم یاد بگیرد چگونه از طعم یک سیب در جمع همانقدر لذت ببرد که در خلوت. بله که ما اجتماعی هستیم اما در قبیله زندگی نمی کنیم دیگر. رفتارهای قبیله ای با دنیای مدرن بسیار متناقض است. اگر کسی بلد نیست تنها برود سفر یا کافه یا سینما و همانقدر از مناظر و طعم قهوه و فیلمش لذت ببرد که با جمع، از دید من بهتر است و لازم است به عقب برگردد و ببیند اشکال کار از کجاست. من البته به فدریکا نگفتم چون آزرده تر از آنی بود که دستکم امروز چیزی بشنود. اما فکر میکنم اگر کسی در این حد آزرده میشود از اینکه همکارهایش برای خوردن پن کیک دعوتش نکرده اند دو راه دارد. یا آخر هفته که همه انرژی ها ته کشیده یک تغار پن کیک خانگی و نوتلا بزند زیر بغل ببرد پشت میزش دو لپی بخورد و به باقی بگوید دوشنبه پیش  الان و اینجوری جبران شده برایش  یا برود پیش تراپیست و از او تمرینی بخواهد برای جدی نگرفتن رفتارهای ابلهانه باقی. چون آدمها جاهای مختلفی زیر دست آدمهای مختلفی بزرگ شده اند. ما نمی توانیم همه را به میل خود تربیت کنیم که با ما دوستانه و مهربان و شیرین و منصف رفتار کنند.
(**من معتقدم که خشم ابزاری است که به بقای ما در روند تکامل کمک کرده. مسلما شکل استفاده از این ابزار به فراخور زمان تغییر زیادی به خود دیده و برای همین است که امروز اگر کسی با چماق بزند توی فرق سر دیگری باید برود زندان. ولی اگر کسی خیلی رک و واضح  به کسی بگوید که رفتارش منزجر کنند و حال به هم زن است یا شکایت میکند و وکیل میگیرد هیچ جرمی مرتکب نشده. خشم و قهر و تنبیه به خودی خود بد نیست اما شکل ابرازش باید  کلاسیک (بخوانیم وحشیانه) نباشد. برای همین است که فرضا در رابطه والد و فرزند تنبیه شکل عوض  کرده. دیگر کسی (امیدوارم) فرزندش را کتک نمیزند. بلکه کودک خطاکار فرضا از خوردن دسر و بازی توی پارک محروم می شود تا عذرخواهی کند. خب  ما مدعی هستیم که از نسل قبلی کامل تر و بهتریم. من به شکل مدرن بروز خشم بسیار اعتقاد دارم اتفاقا آن را عامل سلامت رفتار می دانم)

2/20/2016

one shining moment, you knew you were alive...

با چشمهای لاجوردی به من خیره ماند و گفت: حتی در خاکستری ترین روزها؛ مابین همان چسبناکی مفرط خستگی و اندوه یا ملال و سکوت انتهای یک روز سختِ غمگین، حتما یک لحظه پیدا می شود که کمی بهتر، روشن تر، سبک تر از باقی ساعتها باشد. مثلا شاید همان لحظه که رهگذری دری را برایت نگه داشته تا رد شوی یا کودکی که سرش را بالا گرفته بوده تا تو را نگاه کند، از کارمندی که پشت باجه بانک گفته روزبخیر یا وقتی که آفتاب غروب می کرده و پرنده ای خوب و رسا می خوانده، نسیم تازه ای می وزیده، کسی گفته بوده متشکرم یا چه کفش زیبایی! جایی که نگاهت افتاده به گیاهی خودرو و سمج سر برآورده از دل آسفالت یا وقتی چراغ عابر درست هنگام رسیدن تو روش شده،... حتما در آن روز هم یک نقطه ای هست جوری که آن حجم خاکستری را بشود کنار زد و انگشت رویش گذاشت. شب که شد، کمی که دنبالش بگردی یادت می آید، بعد می بینی که کمی، و خیلی وقتها حتی بیش از کمی حالت بهتر است...
من از روزی که این را یاد گرفتم، تا همین الان، سبکی یک کهکشان نقطه روشن را پشت سرم حمل می کنم. کهکشانم هر روز بزرگتر می شود جوری که می شود به آن بیاویزم و تاب بخورم. کهکشانم هر روز سبک تراست. به اندازه یک نقطه کوچک روشن جدید...

2/16/2016

"... که زمان، این همه نیست"

این پانصمدین نوشته "منتشر شده" این وبلاگ است

چند سال بعدش بود. به همان شکل زیرنویس سریالهای ایرانی در دو پرده که وسطش می نویسند : چند سال بعد...که یک شب خیلی بی ربطی یک سری عکس آنلاین دیدم از محفلی که یکی بالایش نوشته بود:

"شبی با دوستان هنرمند و اندیشمند و روشنفکر ایرانی". از این سری عکسهای تیپیک محفلی و خصوصی بود با پس زمینه  قالیچه خرسک قرمز و دو سه تا ساز و ظرفهای گنده آجیل و یک طرف ماجرا هم مقداری ودکا و جای سیگاری و دو سه تا فندک.
اگر تصادفی اسکرول نکرده بودم، اگر بین آن همه آدم نشسته و چمباتمه زده و ساز به بغل و چای دیشلمه به دست؛ یکیشان را نشناخته بودم از این لیبل بانمک "دگراندیش و روشنفکر" تعجب که نمی کردم هیچ، طبق اصل طلایی "به من چه"... خیلی عادی رد می شدم.
 اما با عرض معذرت از صاحب البوم، یکی را آنجا شناخته بودم که یک تنه این لیبل گنده را پودر می کرد چون هیچ رقمه در ظرف روشنفکر و دگراندیش نمی گنجید! بله من دقیقا طرف را از مادرش هم بهتر می شناختم و می دانستم همه جور آشی هست جز این دگراندیش و روشنفکرش.
توی عکس که خوشحال و خانواده دار و آدم بود. حالا البته قرار نیست همه با روشنفکری و دگراندیشی و پروست ، شام خرچنگ پخته در شراب سفید بخورند. اما آدم توی آن عکس از گروهی بود که دیگر روشنفکری برایشان فحش است و زن آرایش کرده اگر زن خودشان نباشد به نظرشان فاحشه است و خواهرشان با سه تا بچه همچنان باکره است و همزمان جلوی جمع اروپایی بهتر است فارسی گپ نزنیم چون کلاس ندارد و بهتر است اتوموبیل گنده داشته باشیم که چشم همه درآد و الان وزیر امور خارجه ایران کیه؟! اینجور آشی را شما هم بزنی چه عایدت می شود واقعا؟ بعد طرف بالاسر همچه مخلوطی نوشته بود ایرانی فلان.
نکته خیلی خنده دار و همزمان گریه دار هم اینجاست که همین ایرانی فلان، یک روزی کعبه آمال من بوده و دیگر ببین من چه داغانی بوده ام به زمانی که فکر می کردم کمرم شکسته از نبودنش... ای وای بر من یعنی (شماها هم دور برندارید. همه از این گند کاریها کرده ایم به مویتان قسم)
همان لحظه اول البته اعتراف کنم که ساکت شدم و مات ماندم کمی... نگاه کردم دیدم زندگی که برای من تا مدتهای مدید مختل شده بود، برای اویی که مسبب این اختلال بوده چه راحت رفته جلو. گیرم اصلا راحت یا ناراحتش به کنار، اما در هر حال رفته بود جلو. یعنی مرحله مرا پشت سر گذاشته بود و به مرحله کسی دیگر رسیده بود و خیلی هم شاد توی عکس لبخند می زد فرزند در دست. نگاه این کردم که چه سخت بود آن فضای خالی که من تویش گم شده بودم و دری نبود و چراغی نبود و تنها چیزی که بود استیصال من بود. بعد طرف دنبال زاد و رودش رفته و رسیده (فرض را بر این بگذاریم که اهل پروست نبوده. فقط اهل ماشین گنده و زاد و رود بوده). خلاصه رسیده. من؟ سالها طول کشیده بود که برخیزم و راه بیفتم دوباره. البته که رسیدن او به هر کجا به نرسیدن من به هر کجا ربطی نداشت چون ما واقعا ربطی به هم نداشتیم ثتکز تو کریزی هورمونز. اما بودن و بعد رفتن او به دیر رسیدنم به هر چه و هر کجا چرا. بسیار مرتبط بود. او زمان زیادی از من گرفته بود و بعد هم  من زمان زیادتری را صرف وفق دادن خودم به نبودش و به رفع او از باقی عمرم کرده بودم. این بود که چندین سال مهم از عمرم گم شده این وسط  و به من بازگردانده نمی شود و کسی جز خودم مسئول و بارکش آن نیست در حالیکه عامل و مسببش در جمع دوستان هنرمند و دگراندیش و روشنفکر یک طرفش لیوان چای کمر باریک و طرف دیگرش گیلاس شراب و پشت سرش کالسکه بچه داشت درجایی که همزمان یکی هم آنورتر داشت ساز می زد برای جمعی که مثل همه جمعهایی که کسی بینشان ساز می زند، سعی می کنند قیافه خیلی دقت کننده و ذوب شده در آهنگ را حفظ کنند تا وقت تشویق و کف زدن.
حسرت خوردم آن روز از دیدن آن عکس و نبودن خودم؟ ابدا. وقتی دقت کرده بودم توی عکس دیدم که انگار صمد را یک شبه ببری سنفرانسیسکو جوری که بخوابد و توی شرایتون از خواب بیدار شود اما همچنان همان صمد است که هست، آنجا هم آسمان همان رنگ بود. همچنان به شیوه آبا و اجدادی نجیب و عفیف، زنان در یک گوشه اتاق نشسته اند و مردان همه در جاهای دیگر پخش. توی عکسهای بعد مردان دارند برای هم میخوانند و می زنند، زنان همچنان چسبیده به هم بچه به بغل یا دو نفری در حال صحبت یا در حال گرداندن میوه. حالا جاج نکن ها ناراحت نشوند. میخواهم بگویم که احساس خسران؟ نه نکردم 
تنها مشکلم صرف وقتی بود زیادتر از حد معمول یک انسان عادی پای یک آدم، اتفاق،تصمیم، روند نادرست. ایراد من تشخیص ندادن گذر زمان و وقت کندن و رفتن بود. بهای تمیز دادن وقت از بی وقت را هم با گذر سالیان پرداختم. بعدها برای همین هم به جبران آنچه هنوز در نظرم نابخشودنی بود، امان به رفتارهای غلط تکرار شونده از آدمهای دور و نزدیک ندادم و همچنان و هنوز با دیدن کوچکترین بی مهری یا بی رحمی، حاضر و آماده ام که بساطم را جمع و جمع را ترک کنم. این را، این حال مرا کسی می فهمد که روزی دانسته باشد صبر و مدارا و زمان گرفتن و زمان دادن بیش از اندازه، چقدر کاهنده و ابلهانه است. حالا از آنور بام افتادن را هم البته توصیه نمی کنم اما اتلاف وقت از خویش، چنان گران است که حتی خودمان نمی توانیم بهایش را به درستی به خودمان باز بپردازیم


2/10/2016

امروز.آفتاب

چندین سال پیش دیدم یکی از سین ها روی کاغذی از قول نصرت نوشته بود :
''آنقدر دوست بوده ایم كه دگر وقت خیانت است''
آن موقع که شرایطش تا همین الان هم کش آمده، من در راه دور می زیستم از هر که فکر میکردم میخواهم نزدیک باشد به من. یک بار نگاه کردم و لابد همینجاها هم بود که آمدم و معترف شدم که ''ناف مرا با رابطه های راه دور زده اند''. از همان سه سالگی فرضا. از همان وقتی که عاشق مادربزرگم شدم و او ساکن شهری دور بود تا وقتی که برای اولین بار در پوست زنی تازه، مردی را دوست داشتم یا دستکم خیال میکردم دوست دارم. همیشه. همیشه. یا منتظر بودم یا در راه. یا در حال خداحافظی یا توی ایستگاهی ایستاده برای استقبال. که این یکی بخش خوبش  بود اما یاد تلخی تهش که باز به همان ایستگاه و زمان بدرقه می چربید کامم را خشک میکرد.
آن موقع که این نوشته نصرت را خواندم پیش خودم گفته بودم عجب... چقدر نزدیک شدن و نزدیک تر شدن برای بعضی ممکن و برای بعضی ناممکن است. ممکنش گاهی به گونه ای است که دل را می زند. ناممکنش به گونه ای است که آدم (من) تصوری از جور دیگرش را هم ندارد حتی...
بعدها، بعدها که از خانه ام هم دور شدم، از آدمها و از امن اتاقم دور ماندم و همچنان دوری اندر دوری را زندگی میکردم، هر که از سفر یاری  و دلتنگی پشتش می گفت، می نوشت از اینکه فرضا شش ماه یا دو سال منتظر مانده برای پایان فاصله و چه سخت و جانفرسا و کاهنده است، کسی اگر از بلیطی عکس میگرفت که جفت دیگرش حالا با تاریخ کمی دیرتر دست خودش بود و همچنان طلب همدلی میکرد از بیننده، کسی می گفت از انتظار برای ویزایی که لابد به خانه مشترک با همسر و خانواده ای ختم میشد، راستش من خنده ام میگرفت به حال خودم و به قیاسش با آنچه می دیدم.
روزگاری است که بسیاری،... بسیاری، از حتا شنیدن احتمال تجربه رابطه راه دورو آنچه که بر سر آدمهایش می آورد، از ترس و خوف آنچه ممکن است پیش آید، از سر عاقبت نگری و عقلانیت، علاج واقعه قبل از وقوع می کنند و زودتر ترفند برون رفت یا خفگی نطفه هر گونه ماندن و بودنی را اجرا. خنده ام میگرفت به سخت جانی خودم و به نازکی حال گوینده و نگارنده. من دارم از بریدن نافم  با دوری ها حرف میزنم. خنده به پوست کلفتم رواست.

تا به همین امروز پیوسته و نزدیک نبوده ام در هیچ رابطه بزرگسالانه ای و این حسن یا بد من نیست. اینجور بوده و البته که میتوانستم انتخابش نکنم وقتی میدیدم توی سرنوشتم آمده. ولی فاصله، هر چقدر هست و از هر شهر به شهری از هر قاره به قاره ای، با هر اختلاف ساعت و فصلی، سبب هراس من نیست که من خودم را می شناسم و سرسختی ام را و  دلم را که از آن دلهای قدیمی است. همانها که توی شعرها و داستانها وصفشان آمده گاهی و به نظر خیال و افسانه است. من دلیلی برای تواضع نمیبینم اینجا. 
این بار شد شش سال. بارهای قبل را نمیشمرم هم. شد شش سال و من دوام آوردم و من بودم که فاصله را شکستم و من بودم که بی هیچ بایستن و اجبار و زوری، سختی و دوری تاب آوردم و تجربه های تلخ گذشته به واسطه آن همه فاصله و گریستنهای پشتش را پای دیگری ننوشتم.
تا همین امروز که کارت تخفیف هواپیما و قطارم را پس دادم چون زمانی رسید که زمان دست از سر من برداشت  جوری که قد راست کنم و پشت این لانگ دیستنس را بکوبم به زمین. حتی همین الانش هم که دستم به خانه ایران نمیرسد اما یک راه دور کمتر در زندگی من به مثابه صدها قدم بلند فیلی است. یک راه دور کمتر. هوا آفتابی است...
حسم اینجوری است. راه دور و در راه دور ماندن را از رو بردم. من توانستم و این توانستن همان نیروی اعتماد به خویشتنی است که روزی سبب می شود برای یک موجود تازه، خواه کودک رهگذری توی پارک یا شاید نوه خودم تعریفش خواهم کرد. لابد برایش میگویم که مانیفست های آدمها از سر ناتوانی و خواست سرنوشت را خیلی وقتها میشود دور انداخت. اینکه بسیاری وقتها تصمیم یکی، سرنوشت آن دیگری است و بله میشود و واقعا می شود که کسی پای خواستنش بایستد و پای خواست خدا و دنیا را وسط نکشد. آدم میتواند برای راحت  دلش و تنش از مهر و قول آدمهای دیگر قربانی نگیرد حتا اگر ساکن سرزمینی  دور باشد واین دوری دیر تمام شود. اینها افسانه نیست. من یکی مثالش. من اثباتش کردم که میشود اگر بخواهی.

1/22/2016

حق هر انسانی است که بداند چه کسی و چه چیزی "کیم چی" است

در یک جلسه غیررسمی، پست داک گروه اکولوژی مکس پلانک برای تلطیف فضا، یکهو از غذای سنتی کشورش مثال زده بود و حتی سری عکس مرتبط از لپ تاپش نشان همه داده بود. پست داکهای مکس پلانک به شکل غریبی ارباب کلماتند. این هم که خداوندگار آب و تاب. به شرح و تفصیل جوری توضیح داده بود که من کاملا فهمیده بودم نسبت کشور کره به غذای کیم چی، مثل نسبت گیلان است به انارآویج یا نسبت تبریز است به کوفته. جلسه که تمام شده بود، عکس ها اثرش را روی مغزم گذاشته بود. گرسنه شده بودم جوری که می توانستم یک رستوران را با صندلیهایش ببلعم.
به ظاهرم نمی آید اما من بسیار موجود شکم پرستی هستم. بعدش دوره افتاده بودم به پرس و جو که کی بلد است کیم چی برای ما درست کند؟ تنها انسان کره ای که می شناختم سیندی بود. اسم سیندی هم طبعا سیندی نبود، یک چیزی بود مثل یک آوای خاصی از ته حلق و بعد نوک زبان. جوری پیچیده و کمپلکس برای همه ملیت ها که خودش همه را راحت کرده بود با انتخاب سیندی. یک روز تا دیدمش گفتم سلام. کیم چی چیست و چرا؟ گفته بود گریه اش می گیرد الان بسکه این خوراک لذیذ است و بسکه مقدس است و بسکه باید آداب دو هفته ساختن! و سپس سرو کردن و خوردنش رعایت شود.آیا من دلم آمد از او سراغ این غذا را بگیرم؟ آیا اینهمه بی رحمی چرا آن هم امروز که او ناهار سوپ دارد؟ از اویی که حتی برنج (شفته و داغان کره ای) ها را هم بلد نیست بپزد؟
پاسخ سیندی دردی را دوا نکرد، بلکه آتش اشتیاق مرا دامن زد. دیگر هر رستورانی رفتم سراغ گرفتم که خب یا نداشتند، یا نشنیده بودند یا متعجب بودند که من دنبال چه چیزی در کجا می گردم. یک بار هم یک کره ای دیگری را ملاقات کردم که آب پاکی را روی دستم ریخت و با تاسف و جدیت گفت  اسباب و ادوات کیم چی اصل فقط در کره یا یک شهر خیلی بزرگ با رستورانها و فرهنگ کره ای یافت می شود. اینگونه بود که کیم چی و دریغ و حسرتش بیخ گلوی ما ماند که ماند. 
روز اول اقامتم در نیویورک، صاحبخانه داشت توضیح می داد که چی را کجا پیدا کنم. بعد پرسید گرسنه ام؟ درهواپیما چیزی خورده ام؟ اگر نه یک ظرف کیم چی توی یخچال هست!!!
عین معجزه مثلا وقتی انتظارش را هم نداری می شود معجزه در معجزه. باورم نمی شد چنین اطلاعاتی با چنان لحن عادی بی خیالی به من داده شود. شیهه کشیدم که وااااای بله حتما. کیم چی؟ واقعی؟؟؟ بله ؟؟
له و لورده بودم بدانم این موجود زیبای توی عکس و لذیذ در خاطره سیندی و آقای پست داک و نایاب در هر جا، چیست واقعا.  
طرف که اشتیاق مرا دیده بود با نیش باز ظرف بزرگ در دار و سنگینی را از یخچال آورد گذاشت وسط میز با یک بشقاب گود و یک قاشق. از مابقی ماجرا، فقط یادم هست که اتاق با همه وسایلش دور سرم چرخیده بود وقتی در ظرف را باز کرده بودم. انگار یک رختکن فوتبال درست بعد از مسابقه به ابعاد ظرف فشرده شده بود و یک ماه هم از پلمپش می گذشت. مهوع ترین حجمی که بشود نگاهش کرد. صاحبخانه تا دو روز هر بار مرا می دید قهقهه می زد. دیگر تفریح می کرد که با من چک کند آیا واقعا من نمی دانستم کیم چی از کلم گندیده و کپک رویش ساخته می شود؟
سفر به آن درازی از خانه خودم  تا خانه ای در بروکلین راه لازم بود که بفهمم آنچه چنان مشتاقانه در جستجویش بودم و آن همه در وصفش شنیده و دیده بودم، دقیقا همان چیزی بود که نفرتم را برمی انگیخت.
گاهی، آنچه که جامه می دریم و دریا می نوردیم و بالا و پایین می پریم و بال می زنیم برای رسیدنش، دقیقا همان چیزی است که نه تنها در زندگیمان کم نداشتیمش، که اصلا بهتر بود گذارمان به هم نیفتد.

1/18/2016

if one can't do right, means it's the wrong one

بر اساس دیده های خودم می گویم (اگر کتاب و درسش را خوانده اید شما درستش را بگویید) که یک تیپ شخصیتی هم در نژاد انسان یافت می شود که نه تنهایی را دوست دارد نه انقیاد هر رابطه را. یعنی تمام عمر این گونه در شیفت کردن بین دو فاز نالیدن از تنهایی و گشتن پی راه برون رفت از رابطه می گذرد. خودشان را می کشند و زمین را به آسمان می دوزند که رابطهه! سر بگیرد بعد جان طرف را به حلقش می کشانند تا از دستش خلاص شوند. از همان فردا روزش که ''رسیدند و فاتح شدند و خود را به ثبت رساندند''، دایم در حال پیش بینی چگونه تمام کردنش هستند. کلا خود به حساب همه چیز و همه کس میرسند قبل اینکه به حسابشان رسیدگی شود. جالب اینجاست با اینکه نشانه های بیماریشان را می دانند و تومار اسامی قربانیان تارو مار شده را توی جیبشان می گردانند، خودآگاهانه اسمش را می گذارند سرمایه گذاری بد یا  تجربه مندی یا حتی باحال بودن! با اینکه می دانند آدم نگه داشتن و نگه داشته شدن نیستند اصرار عجیبی هم دارند به تکرار و تکرارش. اصرار عجیبی دارند به گرفتن قربانی های جدید تازه نفس.
خلاصه که خوشبخت کسی است که از اینان، که از این پکیج هفتاد و هفت بلای یکجا به دور است.

1/16/2016

Little House on the Prairie

از بین چندین زن که در من زندگی می کنند و حتی چند تن را هنوز نمی شناسم؛ یکیشان خیلی پررنگ و بزرگ و واضح است. نه معماری مدرن دوست دارد نه بلوز یقه شومیز و شلوار می پوشد. نه می رود کنفرانس نه با دوستانش می رود بار. نه بلندپروازانه  و مصمم دنبال دیدن اسمش توی ژورنالها است نه هی توی سرش نقشه سفر وخطر می کشد و روی انجام شده هایش خط.
یک زن خانه دار است با لباسهای خیلی ساده و محافظه کارانه. موجودی است که تلاش برای آبادی یک خانه و گرمایی که آن بیرون نیست و خانه مهیاش می کند، بزرگترین تصمیمات هر روزه اش را رنگ می زند. با شال پشمی دور شانه در همه گوشه ها حضور دارد و سبکدلانه شاد است که قهوه اش همیشه آماده و اجاق آشپزی اش همواره روبراه بوده. پاکیزگی لباس ها را بو می کشد و حواسش به صیقل قاشقهاهست. او زن همان خانه ای است که من هر روز صبح از آن می زنم بیرون و غروب دوباره سر و کله ام پیدا می شود. زنی که توی حضور نرمش منتظر من می ماند که از راه برسم و لباس رسمی ام را عوض کنم. منتظر می شود تا موهایم را خلاص کنم و خودم را از شر ساعت و کمربند. اوست که با قدمهای چابکش زمزمه کنان چای می ریزد و نقش کاموای تازه دست گرفته را نشانم می دهد. این زن کنار باقی زنهایم نفس می کشد و از همه شان فربه تر و زنده تر است. اگر نباشد دل خانه بدجور می گیرد. اگر نباشد چراغها روشن نیستند. این همان زنی است که همیشه توی خانه منتظر بازگشت من می ماند چون می داند که من همیشه به او باز می گردم

1/10/2016

To start a new brand ending...

من لازم داشتم که آدمهای دور و برم را تا حد زیادی تغییر بدهم که خودم رفتاری درست تر یاد بگیرم و تمرینش کنم.
لازم بود دوستانی هم داشته باشم که از دوست و شخص غایب فقط احوال بپرسند و شرح و نظر خاصی از شکل زندگی، رفتار، خانواده، لباس پوشیدن، روابط خصوصی و حقوق ماهیانه ندانند و نخواهند. 
طی بسیاری سال، آدمهایی می شناختم که بعد از حضور در هر محفلی؛ تازه شب چره می کردند به شرح و مرور همه آدمهایش که فلانی چه بد لباس پوشیده بود و بساری چه آبی زیر پوستش رفته بود و بهمانی چه سوتی بدی داد. لازم بود بالاخره با کسی زندگی کنم که بعد از تمام شدن هر بزمی یا بعد از رفتن هر مهمانی سر دلش برای موشکافی منش و لباس و کلمات  افراد حاضر در جمع باز نشود.برایش اینها جالب نباشد. و البته که بسیار لازم بود از تمام آدمهایی که به این بیماری دچارند فاصله نجومی بگیرم. لازم بود گروه بزرگی از آدمها  را هم ببینم که وجود دارند و واقعی اند و  نظردهنده یا حتی داننده بخش خصوصی زندگی باقی اعضای خانواده، دوستان،همکاران و معاشرانشان نیستند.
لازم بود در بین جمعیتی کار کنم که تعداد ازدواج ها و طلاق های کسی، حد گشادی دهان فردی به وقت خنده، عمق یقه و سانت دامن فردی موضوع بحث و توجه و ملاک باحالی و بدحالی و خوبی و بدی اش نباشد. لازم داشتم که ببینم و یاد بگیرم چه وقتی می توانم مقابل حرف و سوالی که دوست ندارم سکوت کنم یا مقابل چه رفتاری خشمگین شوم و چطور قاطعانه بگویم و نشان بدهم که  پا از مرز فراتر گذاشتن کسی لزوما قابل بخشش نیست. لازم داشتم که ببینم خاموش کردن رفتار آدم بی شرم، بددهان، فتان و بی شعور چگونه است و حق من برای طلبیدن عذرخواهی مطلوب تا کجاست و تا کجا نیست.
لازم بود من شکلهای دیگری از رفتارهای گروهای انسانی دیگری را ببینم و یاد بگیرم و به آنچه که سالها در کلام، انگشت ملامت به سمتشان دراز می کردم و در عمل، خودم نیز مکرر مرتکبشان می شدم واقف بشوم. درستش را یاد بگیرم. آموخته را تمرین کنم. شکل بهتری عمل کنم و همواره و در اولویت خاطر خود خوش دارم.

1/09/2016

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است

احساس مهاجر بودن دارید؟
به آن معنا که آلبرت کامو از واژه "بيگانه" تعبیر کرد، بله، هميشه. اما به آن معنا که از ریشه ام جدا شده باشم مطلقا.من معضلات و مشکلات این چنینی ندارم .وقتی چندبار از ریشه درميآيي، مشکل ریشه تبدیل می شود به مساله ساک سفري که در آن خودت را این طرف و آن طرف می بري. 
* بیست سوال از رومن گری

یک وقتي هم می رسد که کوه های زندگيت را آنقدر جابجا کرده ای، حست جوری است که انگار به معمولی ترین کار جهان مشغولی. دستت روان می شود و همه چیز عادی است

11/30/2015

Der Klügere gibt nach!

هشت سال و نیمه بودم. کلاس سوم دبستان. یادم نیست چرا اما کسی در کلاس گفته بود آش پشت پا. از پ پرسیده بودم ''آش پشت پا چیه؟''
با اعتماد به نفس یک نه ساله که می داند در برابر یک هشت سال و نیمه که نمی دانست، گفت: ''آشیه که برای پشت قوزک پای کسی که داره از خونه میره بیرون درست می کنند. آش رو هم می زنند و صاحبش! قوزک پاشو میگذاره پشت دیگ. رسمه''.
نه من، که باقی اصحاب بیست و پنج ردیف دندان های کج و معوج و خرگوشی با تحسین به دانش پ مؤمن شدیم. چون همیشه چیزهایی هست که نمی دانی و کسی آن وسط هست که می داند.
من که اصلا خارج از باغ ترین فرد جهان، اما جدا از من(که تا نزدیکیهای دبیرستان طول کشید بفهمم سر کی به بالین کی است) باقی آن تحسین کنندگان تا دست کم تا دو سه سالی باید یاور همیشه مؤمن این ایده قوزک پا پشت دیگ آش بوده باشند آنجور که پ با اطمینان چشمهای آبی اش را گردانده بود و ما را ارشاد کرده بود و ما از بکر بودن ایده آش و پا به وجد آمده بودیم.
روزی که فهمیدم این آش چندان دخلی به پشت قوزک و حضورش در پشت دیگ ندارد، آنقدرها هم پ را به خاطر سالهای جهلم سرزنش نکردم. می شد از جایی دیگر هم بپرسم. می شد بروم سراغ شاملو و سری حرف آ که در بالاترین طبقه کتابخانه، پادشاهی می کرد. می شد دوباره با کسی چک کنم. اما هشت سال و نیمه بودن ساده تر از این حرفهاست. چیزی هست و چیزی نیست. کسی می داند و کسی نمی داند و هر سوال جواب سرراست مشخصی دارد. در یک بدن هشت سال و نیمه، کسی بد به دلش راه نمی دهد چه برسد که شک کند به آن همه اطمینان در چشمان آبی دوست نزدیکش.
اینها را نوشتم چون گاهی آدم خیلی مطمئن است. اطمینان دارد به درستی یک عقیده یا لزوم یک اصل اخلاق. چندین و چند سال یا حتا تا آخر عمر. مثلا به حسب جغرافیا از کودکی شدیدا باور دارد به وقت احتیاج و ظهور یک قدیس روی شانه یا معتقد است به وقت دلشکستی و احضارعشق توسط یک شکلی از خدا درعمق قلب و جان. یا از نوجوانی خورده به پست یک گروه و حلقه ای و لاجرم رفته در کار فرستادن امواج و انرژی های مثبت و منفی و گشودن و بستن چاکرا. گاهی آدم خیلی مطمئن است به پاسخی که شنیده از شخصی مهم و راستگو و امین. یا مثلا یکی با صدای آلن دلون گفته بیا عزیزم این شانه های من و این تو. بیا و تکیه کن و تا آخر عمرت ایمن باش. این هم چون هشت سال و نیمه ای با دندان کج، قبل اینکه حتا از طرف بپرسد این ''تا آخر عمر'' دقیقا چه کوفتی است و چرا؟ خیلی خوش و خیلی مطمئن لم داده و تکیه کرده و چشم ها را خمار و منکر هرگونه امکان خیانت دیدن یا دلشکسته شدن.چون فلانی با صدای آلن دلون گفته بوده که فلان، پس خلاف آن فلان امکان ندارد. گاهی آدم فکر میکند که می داند و مو لای درزش نمی رود چون کسی بهش گفته : ''ببین منو؛ تنها جواب همینه و جز این نیست چون من میگم''. این کسی می تواند کتاب باشد یا معلم یا رهبر یا پدر.
و خب خیلی ساده، آدم خیلی وقتها نمی داند و باور به این ندانستن ندارد.بعد هم بدشانسی در می زند و نتیجه این ندانستن را تجربه می کند. توی ذوقش میخورد. دلش می شکند. به خودکشی فکر میکند. می رود از روانپزشک قرص و از ساقی سر کوچه علف می خرد.هی راست و چپ یکی را گیر می آورد و مثل صفحه خراش خورده تکرار می کند: چرا؟ چطور تونست؟ مگه نگفته بود که ال،  پس چرا بل بود؟ چرا نبود؟ 
گاهی شکل و بنمایه عقاید آدم اینجور ایجاب میکند که هرگزجرأت سوال کردن هم نداشته باشد چه برسد به شک کردن یا یک بازنگری ساده. چه برسد به باز کردن لای کتابی از موضع مخالف که نافی تفکر ماست ...
اینها را نوشتم چون هشت سال و نیمه ماندن اگرچه دوست داشتنی است اما همیشه هم سبب افتخار نیست. اینکه ما ساده دلانه با هر پدیده ای موجه بشویم و بعدش توی ذوقمان بخورد که چرا پس آنجور نشد، تقصیرش همیشه هم متوجه آن پدیده نیست. 
همانقدر که اگر افتخارمان این بوده که به یک فلانی ای عشق ورزیدیم یا برق نگاهش را دیدیم و اعتماد کردیم یا همه دارایی و بود و نبودمان را دستش سپردیم اما توزرد درآمد و ما الان در کماییم، همیشه خدا گناهش به گردن آن فلانی نیست از دید من. ما که اینهمه ادعای تحلیل و تفکرمان می شود و اگر پایش بیفتد برای خریدن یک تی شرت کل خیابان ولیعصر و خیابان پنجم نیویورک را درمی نوردیم، می توانیم گاهی هم کمی صبر کنیم و کمی بسنجیم و در همان مواجهه اول، برخورد نخست، اولین سلام و کلام و بوسه و نگاه و پاسخ و دلیل، رسید ندهیم که این همان است و جز این نیست و همین است و فقط همین؛ نامتغیر و ثابت و ساکن و بی تردید تا آخرعمر. گاهی ایراد از گیرنده است واقعا. انصافا.