9/10/2017

روز سه ماهگی بچه مادرم برگشت ایران، در حالیکه برایم نشانه و شرط گذاشته بود تا هر وقت از فرط دست تنهایی، دوری، سختی بازسازی خانه نو همزمان با بچه داری حس فرسودگی و بيچارگي کردم، صفحه صد و پنجاه و نه کتاب خندیدن بدون لهجه را باز کنم و بخوانم تا حالم بهتر شود. آن روز صبح همه عناصر برای چیدمان یک تصویر بغايت غمگین فراهم بود: صبح خاکستری، زمین خیس، لیوان نیم خورده آب روی ميز که ساعتی قبل برای فروخوردن بغض تعارف شده بود، کف خانه که هنوز بقایای گچکاري و خاک رویش به جا مانده، مادری مغموم با نوزاد توی بغل پشت پنجره سالن نیمه کاره در حال دست تکان دادن برای اتوموبيلي که می رفت فرودگاه. تصویری از سوی ديگر مهاجرت. از چهره عبوسش، از رخ سختش.
برای اولین بار خودمان بودیم و خودمان. برای تعویض لباس بچه یا آماده کردن ساکش یا تصمیمگیری برای بيرون بردن یا نبردنش. تا شب که به هر بهانه ای، از شستن دستهای بچه گرفته تا بستن در کمد در سکوت اشک می ريختم و بچه را جوری بغل میکردم که چهره ام را نبیند، با حدود پنج تماس تلفني به زور مرا کشاندند مهمانی به قول خودشان خودمانی و خانوادگي تولد به بهانه اینکه هوایم عوض شود و بچه از غمگین بودنم استرس نگیرد و جای خالی مادرم، آزارم ندهد. آنقدر کرخ و بیحال بودم که بیش از پنج بار مقاومت و عذرخواستن را تاب نیاوردم. بچه را آماده کردیم و رفتیم. طبعا همان بدو ورود فهمیدیم مهمانی در نورهاي نارنجی و سرخ با ساز و دهل بندري برای خود ما بسی too much، تاریک و گوشخراش است چه برسد برای یک موجود سه ماهه که با چشمانی گرد و گیج به سمت سقف تاریک و آن صدای نکره خیره بود. کسی حرف از موزیک و طبل زنده نزده بود آن هم در فضایی کوچک که نعره یارو ده بار بیشتر اکو داشت. بعدش هم ديديم شیشه شیر بچه را نیاوردیم. یکی انگار آب جوش ریخت روی فرق سرم. با احتساب ترافیک آخر هفته در جشن شراب منطقه و سیلی که ميباريد، حرف دو ساعت راه بود تا خانه. پدرش حال مرا که دید، فوري زد به جاده تا شهر بغلی برای پیدا کردن داروخانه شبانه روزی. برای خانم مسن آلمانی کناردستي از موهبت بودن کمک برای مادران تازه کار حرف زدم. گفت خودش مادربزرگ است و حرف مرا کاملا می فهمد و در پرانتز به نظرش رسيده شاید این موزیک برای گوش بچه مناسب نیست؟ دوباره بغضم ترکید. گوش بچه را گرفته بودم و ته سالن کنار خودش و همسر مهربانش که دائم دلداری ام میداد شيشه شیر پیدا میشود یا نهایتش آدم میرود کلینیک شبانه کودکان و ازشان کمک میگیرد، نشسته بودم که باقی مهمانها سر رسيدند و داستان بدتر شد.
تقریبا تمام ایرانیهای مجلس، بچه را به زور از دستم گرفتند و چلاندند و اشکش را درآوردند. به جز دو دختر خردسال، باقی از دم خیلی خودجوش به تناوب می آمدند و به من نصایح زيادي در باب بزرگ کردن بچه جوری که "اجتماعی" بشود و "سرمایی" نشود ارائه می کردند. گويا در پی اشکهای بچه حاکي از عدم تمایلش به بغل شدن و نوازش شدن با ناخنهای بیست سانتي، انتظار میرفته که نوزاد سه ماهه "بغلی" و یکه شناس مادرش نباشد و زیاد برای شیر گریه نکند! حتی به من توصیه کردند وقتی بچه در آغوش یکی دیگر ناامن شده و با نگاه دنبال من میگردد و آنجور گریه می کند به روی خودم نیاورم!بگذارم تا دلش میخواهد گریه کند چون در غیر این صورت خودم از بین می روم و حیف از جوانی ام، نگرانی برای بچه حدی دارد. تازه اینجوری کم کم عادت می کند و قوی و محکم بار می آید! استدلال می آوردند: خب از گریه نمی ميره که!!! 
پدرش که با شیشه شیر از راه رسید، کامنت می آمد که بیخیال بابا! سخت گرفتی چقدر!  یک سری پروفسور هم توصیه پزشکی می کردند: از همین الان دیگه غذا شروع کن. در سرما ببر بیرون. پیاده روی شبانه برو در باران بچه هم در کالسکه باشد، چيزيش نمی شود. ما خودمان هجده ساعت رانندگی کردیم با بچه یک ماهه آخ نگفت. لای پر قو بزرگش نکن، نازنازی بارش نيار. از کجا میگی فلان و بهمان؟ مگه توی کتاب خوندي؟ خب البته تو کتابها خيلي چرت و پرت هم می نویسندها! حواست باشه

 باورم نمی شد این حجم از نادانی و حق به جانب بودگي توأم و التزام به عقیده داشتن و ابرازش.
تا شب بشود و برسم خانه و بچه هايپر شده را آرام کنم و شیر بدهم بگذارم لای پتويش و کنارش دراز بکشم و دستهایش را بگیرم، جانم به لب رسید.
پنجاه و نه کیلو رفتم، صد و نه کیلو برگشتم. ما گله مندیم از رفتار معلم و دانشجو و همکار و همخانه و همسايه و همسرمان؟ ما زخمی و دل شکسته ایم از پی رفتار معشوق و یار و شريکمان؟ ما داغان و سرخورده شده ایم در پی مراودات و تعاملات با رئیس و مرئوس و وزیر و وکیل کشورمان؟ اصلا ما خودمان مایه ناامیدی و سرخوردگی يک ملت هستیم؟ ما زخم میزنیم و آزار می دهیم و خلق از شر ما در آسایش نيست؟ همه اش دلیل دارد. تمامش آدرس دارد. مسبوق به سابقه نادانی آدمهایی است که در کودکیمان از ما بزرگتر بودند و متاسفانه حضور پررنگی داشتند.

2 comments:

elmira said...

راست ميگي و حالت رو ميفهمم. بچه أولم رو ايران دنيا آوردم و أطرافم پر بود از اين حرفها و هنوز هم كه هنوزه از ياداوريش أعصابم خورد ميشه ولي بچه دومم كانادا دنيا اومد و خدا رو شكر اطرافيان خوبي داشتم كه بجز وقتي كه ازشون نظر ميخواستم نظر نميدادن.

Maryam said...

من فرزندی ندارم و مادر نشده ام اما خط به خط و کلمه به کلمه رو باهاتون همذات پنداری کردم. دندونامو از تصور شدت صداهای محیط فشار دادم و کوچولوی هایپر شده و وحشت زده رو با تمام وجود درک کردم. کاش بفهمیم. کاش بخوانیم و بپرسیم و یاد بگیریم که واقعا لازم نیست راه حل بدیم همیشه و کاش کمی فرهنگ و اصول تربیتی کشور میزبان هم بهمون سرایت کنه واقعاً! برام جالب و غم انگیز بود که از نظر اون خانم مسن، محیط و شرایط برای فرزند شما مناسب نبوده اما در مقابل، دوستان هم سن که مال همین قرن و همین دوره هستند و مرجع و منبع هم به راحتی در اختیارشونه...
میفهمم چقدر بهتون سخت گذشته. کاملا میفهمم....