6/14/2014

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

آن همه نوبت، که خودم نوبت هجرانی و جدایی و لرز و تبش را کشیدم
آن همه هم از تک تک آدمهایی که می شناختم شنیدم از سفرهای بی بازگشت و کوله های بسته  و خداحافظی های جانکاه... هنوز گویا دستم روان نشده برای مواجهه با لحظه شنیدنش.
هنوز هم انگار یک  آدم صفر کیلومتر خیلی دل پاکی هستم که باورم نمی شود رابطه آدمیزاد چقدر قراردادی و غیرقابل پیش بینی است... هنوز دیدن "اتمام" دو تا آدم با هم، حالا هر چه هم که (اگر) دوسویه و توافقی و خوب و منطقی و اوکی و کول! ...به شدت غمگینم می کند... خیلی ها... خیلی
تازگیها هم که آقای فیس بوک آمده و تکنیک شسته رفته اعلامش  را گذاشته که  end of relationship  و یک قلب شکسته و تاریخش. چرا واقعا؟ مگر جدایی تاریخ دارد اصلا؟ جدایی از یک جایی آغاز می شود و تا یک جایی می رسد که  دیگر فقط پیش تر نمی رود و همانجا متوقف می شود. جدایی که تکمیل شدنی نیست. هست؟ چطور شد که تاریخ دارد؟  آن امضای طلاق است که تاریخ دارد نه جدایی و پایان یک رابطه... این هم دارد سیستماتیک می شود. این هم دارد فرمولهای دیت هالیوودی به خود می گیرد که در دیت اول دستش را می گیری و در دیت دوم ماچش می کنی و میگذاری دستش را بگذارد روی باسنت ولی دعوت به قهوه نمی کنی چون دیت سوم را برای همین ساخته اند... .اه...دلم آشوب شد

خبر دو نفر دوست خیلی نزدیک را که همین هفته پیش خودشان بهم گفتند، خبر از دو نفری  را هم که اصلا نمی شناختم هم امروز دیدم توی آقای فیس بوک
دو دوستم به کنار، اما دیگر جدایی غریبه ها چرا باید اینقدر مرا غمگین و ساکت کند؟
خلاصه که من باید بروم توی یک دنیایی زندگی کنم که نزد من جز سخن شمع و شکر نگویند. چه برسد که بخوانم و یک عکس خاکستری هم ببینم به پیوست...

1 comment:

آیسا said...

یه جایی بود توی شب یلدا که پریا می گفت همه چی بر می گرده به قبل و قبل ترش و خیلی خیلی قبل ترش . آقای فیس بوک چه می دونه قبل قبل ترش کجاست . خود آدم چه می دونه ؟