6/05/2014

Birthday Cake, Such a Spoonful of Sugar

امروز سر جلسه بررسی  آخرین گزارش های چاپ شده در نیچر درباره گوناگونی توالی های ژنتیک مشترک باکتری های آبزی، به این فکر کردم که من چقدر بزرگ شدم. چقدر قدم مقابل چند سال پیش خودم بلند شده. چه خوب بلد شدم گردن بکشم از بالا به خودم و به خانه ام و به پهلو دستی ام نگاه کنم. چه بلد شدم به موقع رها کنم، به موقع پی بگیرم، به موقع بگذرم، به موقع فراموش کنم ...به موقع یعنی مناسب با احوال خودم، با معیار عمر خودم. دل خودم. تقویم خودم.
دارم میروم یک مهمانی تولد را ترتیب بدهم. لیست غذاهایم را چک کرده ام.فهرست  خرید وفهرست کار. شمع آبی خریده ام و روبان آبی برای دور کیکش. من خیلی محبت دارم توی دلم نسبت به روز تولد آدمها. همیشه داشتم. 
بار آخری که در ایران تولد گرفتم برای یک نفر،  شاید برای خودم بود؟ ...خلاصه،  اصلا شاد نبودم. اصلا. الان که دیگر سالها و زمان خیلی زیادی از آن شب گذشته. خیلی اتفاقها بر من گذشته. منی که از اسب افتاده بودم. از اصل؟ به قراری شاید از اصل هم. چون فکر می کنم الان حتا از اصل آن وقت خودم هم خیلی فاصله گرفتم. خیلی شکل بهتری گرفتم . الان یک جوری هستم که اگر یک آدمی آمد و به من گفت که میخواهد از یک پل اندوهی  بگذرد، بلد باشم که چطور کنارش راه بروم و چطور دستش را بگیرم. آن تولد آخری مثل یک زنگ است که هر سال به من می گوید برو و حقت را از شادی فرّار زمان بگیر. برو حقت را از رسیدن، بودن، عشق، لبخند، کیک های تولد و شمع های آبی بگیر.
هر جور که فکر میکنم، اینی که بهش تبدیل شدم، از اصل سوار بر اسب و افتاد از اسب قبلی خیلی بهتر است. می شود کنارش به تاخت رفت. می شود کنارش نشست و ازش دو کلام حرف حساب شنید. می شود باهاش بی دغدغه فردا چه می شود و پس فردا چه نمی شود و دیروز چرا نشد، فقط کیک پخت و روی عطر وانیل و شکلات یورتمه رفت. می شود کنارش شاد بود.

1 comment:

سفید،سیاه،خاکستری said...

پستت رو چسبوندم پیش روم تا به یادم بمونه باید زنگی پیدا کنم که به من هم مدام بگوید برو و حقت را از شادی فرار زمانه بگیر!
عالی بود!