4/04/2013

Previously on lost

پنج سال و خرده ای پیش، من؛ زخمی و خاکی و محو، روزها و شبهای سکوتم را با یک سریال می گذراندم که وادارم کند به هیچ چیز فکر نکنم یک چند ساعتی. نان جو و ماست و چند لیوان می گذاشتیم روی میز جلوی تلویزیون و گم می شدیم توی دل مبل. تا یک هفته قبل از اینکه کشور و خانه ام را به قصد و زمان نامعلومی ترک کنم این آیین روزانه خانه بود. مفری برای چند ساعت. مفری برای اینکه کمی بیاییم بالای آب و نفس بگیریم. پنج سال جوانتر از الانم بودم. پنجاه سال پیرتر از الانم.
 
امروز عصر از سر کار رفتم با سوزی قهوه خوردم. توی یک دپارتمان دیگر کار می کند. برایمان کیک سیب سفارش داد. تازه از سفر تایلند برگشته بود و میخواست مرا ببیند. از تعطیلاتمان حرف زدیم. از پروژه ها. از مردها. از گرما و سرما. از همکارها. از سوپروایزرها. از مقاله تازه اش که داده برای چاپ. از کنفرانس ماه نوامبر... 
امشب من دارم ادامه همان سریالی را می بینم که پنج سال پیش توی خانه ام در ایران نگاه می کردم اما با چشمهای یک آدمی که پنج قرن از خودِ آن روزهایش فاصله گرفته. پنج قرن ...
 
خواستم به هر که روزهای سختی و شبهای سخت تری دارد، بگویم که می گذرد این روزگار تلخ تر از زهر چه شعار به نظر برسد چه کلیشه چه مضحک... هر که دارد روزگارش را زیر دندان می جود، هر که فکر می کند تهش همین است، هر که فکر می کند هیچ آبی کام تلخش را تازه نمی کند، هر که صدای شکستن کمرش را شنیده و فکر می کند هرگز قامتش راست نخواهد شد دوباره ... بیاید و من برایش دستخط بنویسم که اینطور نیست. اینطور نمی ماند. تغییر می کند حال ما. احسن شاید نه ولی بِه می شود بی شک. مادربزرگم همیشه می گفت هرکس خیلی سختش بشود دنیا غمش را می خورد یک جوری. غم کسی را خوردن یک اصطلاح گیلکی است.  یعنی برایش دل سوزاندن، غمش را جبران کردن. دنیا را نمی دانم که چه می کند. چقدر سخت شدن را هم نمی توانم اندازه بگیرم. اما می دانم و می دانم که غم مان خورده می شود یک جوری یک جایی. فقط کمی باید برای خودمان بیشتر دل بسوزانیم. خودمان برای خودمان. جوری که انگار کسی آن بیرون برای ما نیست. چون خودمان قدر همه دنیا برای خودمان بس و کافی و درستیم. درست می شود.
 

11 comments:

ت said...

خیلی دلم می‌خواست/ می‌خواهد همینی باشد که گفتید روزگار یک جایی غم ادم را بخورد یا بفهمد برای فلانی بس است یا اصلا خوشی نوبتی بود و یک جایی روزهای ما هم می‌رسید و ایام به کام میشد اما چیزی که اخیرا حداقل دو سال گذشته به سرم امده هر روز بدتر شدم همه چیز بوده حتی گاها به شکل تصاعدی از دست رفتن همه چیز، برای من یکی به خاک نشستن/ اول صبحی پست‌تان را خواندم و هی این‌ور ان‌ور شدم اما اخرش امدم برایتان بنویسم چقدر دلم می‌خواست /اصلا چقدر خواستن دارم نسبت به ان پاراگراف اخرتان.

aylar dornaha said...

سارا جان، واقعا عالی بود. یک پستی راجع به این متنت نوشتم. اگر دوست داشتی بخون.

aylar dornaha said...

خب یادم رفت آدرس بدم:
dornaha.persianblog.ir

Barzakh-برزخ said...

پنج سالِ پیش که نه، سه سالِ پیش،، همینی بودم که نوشتی‌،، همینی کردم که گفتی‌،، سه روزِ پیش حسی داشتم که رسیدی،، از کیک پنیر هم توانستم لذت ببرم،، روزگار نتوانست ببیند،، برگشتم جائی‌ که ۳ سال پیش بودم،، کمی‌ هم عقب تر،، فهمیدم این غم خورده نشده بود،، فقط تسلیم بود. میرساندت به جائی‌ که تسلیم شوی. امان از وقتی‌ که به خواست زندگی‌ تسلیم نشوی

ساز تنهایی said...

کاش برای من هم صدق کرده بود و میکرد.

ایستاده زیر باران پاییزی said...

زندگی مثل امواج سینوسی ست و حتی امواج مدولاسیون ای ام. سینوسی های نامنظم با نقاط ماکزیمم و مینیمم متفاوت. در بدترین زمان ها و موقعیت هایش و البته بهترین ها هم نمی توانی بگویی بدتر/بهتر از این نمی شود. بارزترین مشخصه اش گذشتن اش است. کاش آدم تحمل کند. کاش روزگار غم آدم را بخورد بلامیسسر

S* said...

بلا میسسر را خوب گفتید

لاغر said...

مرسی

Afsaneh Farhangi said...
This comment has been removed by the author.
j0die said...

فید وبلاگتون رو به جز گودر از چه طریق میشه مشترک بود؟

S* said...

راستش از وقتی قراره ریدر نباشه من وبلاگهای رو که میخوندم بردم به این آدرس
feedly.com
شاید شما هم وبلاگهای که میخونید رو بتونید ببرید روش؟ فقط مشکلش اینه که مرورگرش کروم هست نه فایرفاکس و غیره