12/01/2021

آتی

" به تمام کسانی که عزیزی روی تخت بیمارستان ندارند؛ به تمام کسانی که هر که را دوست دارند جلوی چشمشان است؛ به تمام "تنها به درد نماندگان..." حسودی میکنم...

این را دیروز صبح نوشتم؛ در آن لحظه و زمان از چرخش زمین‌ به دور خورشید، هنوز امیدوار بودم و معجزه پشت پنجره پر میزد. برای شام بچه قیمه پختم. سالاد درست کردم. لباسها را تا کردم. کارم را تمام کردم و لپ تاپ را بستم. ... و همان وقت تو دیگر نبودی. نه روی تخت بیمارستان، نه در خانه ات، نه در جهان. در همه جا بودی و در هیچ جای خاصی نبودی دیگر.

و من نمی دانستم؛ که چه بی امید و بی معجزه؛ میشود حتی به آنهایی که "هنوز" عزیزی روی تخت بیمارستان دارند هم حسود بود...

این آخری را هم به لطف تو دانستم وقتی چمدان بستم و راه افتادم به سوی آخرین نقطه از دنیا که تن رنجورت را به خاک بسپارم و خودم در همه غروبهای جمعه تا ابد دراز بکشم...

2 comments:

مهشاد said...

سارا، سارا، سارای عزیز..

. said...

سارا
سارا لال شدم
سارا