10/20/2013

این کف دست...این کف دستم

یکی هست که کتاب، سی دی، لباس، وسیله برقی قرض می دهد به دوست،فامیل،همسایه. پس میگیرد عین روز اول و دست در دست هم به زندگی ادامه میدهند.
یکی هست که همه اینها را قرض می دهد ولی عین روز اول پسشان نمی گیرد و آخی.
یکی هست که همه اینها را قرض می دهد و اصلا پس نمی گیرد یا آنچه بهش باز تحویل میدهند اصلا به یک ماهیت دیگری درآمده. این یکی منم.
اولین بار که کتاب بی نوایان را به الناز قرض دادم در کلاس سوم، یک کتاب دیگر آخر هفته برایم آورد! تاوان کتاب خودم
که خواهر کوچکترش که الان در بوداپست نمایشگاه عکاسی دارد تمام صفحه هایش را با مدادهای قرمز و سیاه برایم اژدها کشیده بود.
بعدها که فرهنگ رد و بدل کتاب بود، کتابهای من همیشه صفحه هایشان تا خورده بود قد بیل. جای تا مشخص بود بسته به حوصله نداشتن خواننده اش فرضا کتاب صد صفحه ای هشتاد بار لبه صفحه هایش برگشته بود.
بعدها که سی دی و دی وی دی موسیقی و فیلم قرض دادم،یک جایی رسید که وقتی سراغ گرفتم چی شد این امانتی ما؟ اصلا طرف گفت کی؟ کجا؟ من؟ شیب ؟ بام؟
از سر خریت خریت خریت، که فکر میکردم اسمش عاشقی است پول قرض دادم، سال بعدش طرف زنگ زد که ببین من که می تونم این پولتو ندم دستت به جایی که بند نیست. ولی دلم نمیاد!!
نوت بوک کوچکم را قرض دادم در حالیکه خودم یک کشور دیگر بودم. شب دفاعم لپ تاپم یکهو تصمیم گرفت کار نکند!! رسما دیوار خراشیدم و منتظر شدم تا صبح بشود بروم دپارتمانی که بشود استیک دیتا را فرو کنم در ماتحت یک کامپیوتر فرغون
در اینجا شد که من دیگر قرض ندادم. از من قرض گرفتند!!!
لباس.وقتی جلوی مادر و خواهرش بگوید اینو بده بپوشم، من آدم بیخودی هستم که نمی توانم بگویم نه نمی دم. لباس قرض نمی دم چون وسواسی ام. خب. قرض کرده طرف. همانجور که پوشیده بدون آنکه بشویدش تا کرده داده دست من! خیلی شیک. حالا لباس چسبان بوده، یک گشادی معنوی خاصی هم پیدا کرده که حیف آب و شامپو اصلا. انداختم توی جعبه کمک به آفریقا.
 این هم که شاهکار آخر. تا همین پارسال بنده هر لباس جالان والانی که داشتم از صدقه سر ایران بود. اولا که جاهای جالان والان لازم نمی رفتم و دانشجویی حال میکردم، دوم که ایرانی هایش یا همان "کار ترک" هایش از سرم زیاد بود. آنقدر تن اروپایی -آمریکایی جماعت لباس فاجعه دیدم که به نظرم همان کمد کوچک سالهای دانشجویی ام یک ملت را می توانست خوراک بدهد.
زد و یک جا کنسرت بود. کنسرت ایرانی دیگر همه می دانیم چه جوری است. یک بار و  برای اولین بار فکر کردم حالا یک دفعه ما هم "آنجوری" باشیم به جایی بر نمیخورد. برخلاف همیشه که در راسته جین فروشی ها و حراج دزیگوال و زارا، این دفعه با دل دریایی رفتم راسته بوتیک های فرانسه نشان. یک لباسی که دیدم، پولش تقریبا یک مقداری بیشتر از اجاره خانه ام بود! پوشیدم و متاسفانه از خودم خیلی خوشم آمد. گفتم جهنم میخرم. خود لباس به کنار، یک کت کوتاه که تا میکردی میشد قد کف دست رویش بود قیمت دویست یورو وجه رایج. آن هم به جهنم و خریدم.
شب کنسرت که هنوز من از در ورود نکردم داخل و درحال سلام علیکم که خانم محترم آمده گفته "ای وای، اینو من دیدم توی اچ اند ام!!!!! خواستم بخرم ولی بعدش نخریدم دیگه".  باشد این اصلا اچ اند ام بوده و پانزده یورو می ارزد. ما بد شما خوب.
ده ماه گذشته،  دوباره طرف را دیده ام. ایندفعه اما نظرش فرق کرده " یک لباس پارسال پوشیده بودی خیلی خوشگل بود؟! اون کتش رو می شه قرض بدی؟ اگه شد بپوشم اگه نه بدم از روش برام بدوزن؟"  سایز کت چی بوده؟ سی و شش. سایز خانم چی؟ چهل. من چی؟ من هیچی. کت را دادم رفت چونکه نمی توانم بگویم نه. یک خاصیتی در آدمهایی مثل من هست که آنقدر نه نمی گویند که وقتی یک بار بگویند تا سالها پشت سر و رودر رو باید جواب پس بدهند که گفته بودند نه و چه هارش و چه خنجر و چه خائن.
در هر حال،
بابا جان من لباس دوست ندارم قرض بدهم . من لباس شما را میپوشم؟ نمی پوشم. من از شما ظرف ، کاسه، سی دی، کتاب قرض میگیرم دیگر؟ خیر. ببین من داغانم اصلا. خب؟ من حتی لباس نو از بوتیک بخرم باید از درز و دالانش چک کنم کسی پرو کرده یا نه. اصلا من مریض. وسواسی. شما خوب وسالم و فلکسیبل. من خیلی وقت است کشیدم بیرون. ممکن است شما هم بکشی بیرون؟

1 comment:

زاناکس said...

خوب لعنتي هستي شما