1/23/2013

و به خودم دستور می دهم که زور نزنم

اگر تا ماه پیش کسی از من می پرسید که چه خبر؟ من دقیقا نمی دانستم که چه خبر... فقط می خواستم اخبار روزانه زندگی ام را عوض کنم. نُه ماه شمرده ام که قدر یک بارداری است خودش. که این اخبار عوض بشوند. نشدند. یک روز نشستم و با خودم حرف زدم. دیدم بین آن همه دانشجوهایی که با هم وارد دانشگاه شدیم و با هم فارغ التحصیل شدیم؛ فقط چهار نفرمان وارد دوره بعدی شد. یکیش را هم من باعث شدم تازه. دیدم که مثل معجزه می ماند هر چه توی خورجینم یافته ام ولی اصلا ذوقش را نکرده ام چون فقط دلم بهتر از این را میخواسته ...خب آیا آدم آبش را نبیند و وِر بزند؟ اگر گرفتن بورسیه مثل معجزه باشد برای یک دانشجوی آسیایی در این آشفته بازار دنیا؛ اگر من دو تایش را حتی داشته باشم و یکیش را هدیه بدهم، چرا خفه خون نمی گیرم و در جای خودم نمی تمرگم کمی آسوده ؟ ها؟ بعد خیلی یقه خودم را فشار دادم که ای مشنگ، برای چنین چیزی حتی یک شیرینی ندادی و حتی یک شراب باز نکردی و حتی یک روز ذوقش را نکردی؟ خاک بر سرت
هفته پیش جشن معوقه ام را گرفتم در یک رستوران.  به خودم قول دادم در این زمانه که خبرهای خوب کیمیای ناموجود است، برای هر آنچه می شود برایش خوشحالی کرد لااقل یک شمع روشن کنم کنار یک بشقاب شیرینی. جشن لزوما نباید در آسمان سوم اتفاق بیفتد . همین پایینها هم می شود یک حال خوبی ساخت در روزی که حال آدم گرفته نشده. آبجوی موز خوردم برای اولین بارم. خیلی دوست داشتم. اگر دم دستتان هست که هیچ، اگر نیست این دستور تهیه جشنهای معوقه بیست و پنج نوامبر است :  وقتی میخواهید جشن به تعویق افتاده بگیرید، تهیه کنید: یک انسان پایه، یک شام پروتئین و سبزیجات، در مخلوط کن یک موز گنده بیندازید و کمی سودا. بعدش محتویات حاصله را قاطی آبجو کنید. یک به سه. و جشنتان خیلی روشن و مهتابی می شود حتی اگر خودتان را کتک زده باشید هفته قبلش که آخر چرا تو با خودت اینجوری می کنی ای انسان؟
جهت تثبیت خودم در قبول موقعیت فعلی، یک استودیو پیدا کردم که نورگیر است و آشپزخانه ارغوانی و چوبی دارد. آخر ماه اسباب می کشم.
اولین دعوای جدی حقوقی بزرگسالی ام را تجربه کردم. با صاحبخانه فعلی ام. که از روز اول که دیدمش به نظرم چرک و عوضی و حرص در بیاور بود. و دیدم که هست. گفته بودم بهش اگر خانه پیدا نکردم شاید این ماه آینده را هم بمانم. دو هفته بعد خانه پیدا شد. گفتم ببین قراردادی برای من نفرستادی، هنوز هم سه هفته وقت هست تا پایان قرارداد فعلیمان. من آخر ماه می روم لطفا ( از این خانه آشغالی لانه لک لک تو... طبعا این را توی دلم گفتم) . و شد آنچه شد. نوشت که هرگز قبول نمی کند و چه باشم چه نه باید پول یک ماه اجاره گرم را بدهم شامل همه چیز. گفتم ببین ما هنوز هیچ قرارداد جدیدی نداریم. من هم از الان به تو می گویم که نیستم. قراردادمان تمام میشود تا آخر ماه. خب چرا باید پول خانه تخلیه شده را بدهم ؟ که نوشت برایم که  من یک شیطان صفت بی مسئولیتم لایق همان کشور دیکتاتوری و اینجا که یک کشور آزاد است حق نمی دهد به من که حرف گفته را پس بگیرم و وکیلی میگیرد تا مرا بیچاره کند و غیره ... من صبر کردم یک روز. و یک شب. و بعدش منفجر شدم توی یک نامه بلند. نوشتم آنچه که نوشتم. از تاسفم برای آدمی که در یک کشور دمکرات بزرگ شده و رفتار آدمها را بلد نیست. نوشتم از تاسفم برای خودش و برای کشورش. نوشتم که قانون اگر که هست ، برای او تنها نیست و من از این به بعد حق خودم می دانم تا هر کلمه نژادپرستانه را گزارش بدهم به جایی که باید. نوشتم حالم به هم میخورد از هر چه که دیده ام در موردش. نوشتم که برود بدود دنبال وکیل تا ببینیم کی دارد حرف حساب می زند. و نوشتم که اگر من اینهایی بودم که خطابم کرده، آدمی با پولدوستی بیمارگونه ای مثل او هرگز حاضر نبوده آپارتمان آشغالی اش را بسپرد دست من. و البته که صاحبخانه اصلا شخص دیگری است نه او. پس بهتر است برود چی ؟ همان 
نامه بعدی که نوشت لحن یک آدم ترسیده از دیوانه بازی احتمالی من بود. اینجا آدم مریض نژادپرست زیاد دارد. اما یک قانون گنده تری هم دارد که اگر لازم شود، تنبان به پای هیچ ریسیستی نمی گذارد. از این ترساندمش. از همین ترسید. فقط هم حرف نزدم. پای همه مراحلش ایستاده بودم. نامه هایش را کپی گرفتم و به مسئول حقوقی دانشگاهمان فرستادم . به اطلاع خودش هم رساندم که الان جای دیگر در جریانی عزیز جان، برو بریم ... فکر می کنم هرگز اجازه ندهم کسی به خاطر اینکه در یک مرز دیگری دنیا آمده خودش را بهتر از من فرض کند. فرقی هم ندارد کی باشد یا کجای دنیا ایستاده باشد و این اجازه ندادنم چقدر برایم گران تمام بشود. من از یک کشور زخمی می آیم. اما این تنها اتفاقی است که هیچ دخل و تصرفی تویش نداشتم. هیچ انسانی روی کره زمین حق ندارد مرا برای آنچه توی کشورم گذشته و می گذرد پایین یا بالا ببرد. میخواهد در حد یک سر تکان دادن معنی دار باشد یا یک "آها" گفتن یا یک نامه تند یا هر چه. من ساکت نمی مانم و همه نفرتم از چنین بیماری مهلکی را تف می کنم توی صورت طرف. بی تعارف. با لذت
امروز برای خانه اش دو تا مشتری آمد. یک پسر دانشجو که خب با آن کفشهای گلی اش شالاپ و شولوپ برفها را آورد کف هال. به نظرم با آن چه که دیدم ازش و دیدم که هیچ تقاضای خاصی از یک خانه ندارد مگر جایی برای خوابیدن و موسیقی گوش کردن و دوست و رفیق بازی در اشل دانشجویی، این خانه را اجاره کند هم.  دومی اما یک خانم جاافتاده بود با لباسهای جک وولف اسکین. یک کیف زرد بانمک هم داشت. توی چشمهایم نگاه کرد گفت ببین این وسایلی که اسم برده توی خانه، مثلا ماشین لباس شویی و اینها ، راضی هستی؟ توی چشمش نگاه کردم گفتم نه. فلان چیز خراب است و بسار چیز خوب کار نمی کند. گفت اینجا نورگیر هست؟ گفتم نیست و برای همین هم هست که من دارم می روم از اینجا. گفت من چقدر الان خوشحالم که یکی مثل تو پشت این در بود. صاحبخانه ات پشت سرت خیلی حرف زده. گفته این دختر به من بدی کرده، دیرتر از موعد گفته میخواهم بروم، اصلا همکاری نکرده و ال و بل. الان دیدم یک آدم راستگو اینجا ایستاده که حتی اگر به ضرر خودش تمام بشود دارد راستش را می گوید از اشکالات خانه ای که باید به هر قیمتی اجاره برود. برای صاحب خانه ات بسیار متاسفم. از شهری هم می آمد این این نه ماه همه کار کردم که بروم آنجا و نشد .... مرا دعوت کرد یک آخر هفته همانجا هم را ببینیم . خیلی ذوق کردم با خودم
الان می خوام یک چای دم کنم با شکلات بخورم. فردا هم پرزنتیشن دارم. به نظرم آماده باشم. تصمیم گرفتم توی همین شهر کوچک یک زندگی تمیز براق روشن روبراه کنم تا درس و مشقم به یک جایی برسد. رویاهام را رها که نکردم اما یک جایی آدم باید بفهمد که هی زور نزند. چند روزی است که دارم با هیچ شرایطی زور نمی زنم و می بینم که دارد جواب می دهد. آن شهر بزرگتر شیک تر پر از ماجراتر، می تواند منتظر من بماند. یکی دو سال دیگر، سعی می کنم آدم بهتری بشوم جوری که خوش به حال شهر بزرگتر اصلا

4 comments:

Barzakh-برزخ said...

همچنان حسودی می‌کنم به نویسنده این بلاگ

novapam said...

چه خوب..:) این روزا کمتر وبلاگی هست که آدم با خوندنش لبخند بیاد رو لباش..خیلی حس خوبی می گیرم از اینجا.. :)

ازاده said...

احسنت:)
کلی حال کردم با این روحیت
این حالت مستدام

november 23 said...

عالی!