1/16/2012

Everybody's gotta learn something

خیلی مهم : یک روز هم بود که ما از خیابان رد می شدیم و همه چیز در نظرمان تازه بود و نو بود و جذاب. بین همان تصاویر هنوز تازه و نو و جذاب ، یک دختری از کنارمان گذاشت با کیف مهمانی قرمز کوچکی که توی دستش نگه داشته بود. لبهایش همرنگ کیفش بود و به لبخندی نیمه باز مانده بود . دقیقا آنچه می دیدم یک کیف قرمز بود و یک دهان قرمز شاد که جفتشان عجله داشتند . باقی اجزا ، یک شادی محو زیبا را تشکیل می دادند و پیکره دختر تکمیل می شد . مثل موهای بلوطی اش که توی هوا تاب می خورد . مثل آن تاب کنار گوشش که خیلی با دقت کنار صورتش می رقصید . مثل آن دامن رهای حریر. مثل آن کت خوش دوخت. و مثل قلبش که صدایش را نمی شنیدم . ولی می دانستم که تند تند و با خوشی می تپد. انگار عشق داشت توی هوای دور و برش. عشق داشته اید توی هوایتان؟ اگر داشته اید که می دانید من چه می گویم. اگر هم نداشته اید که خب هیچ. قبول کنید از من که عشق داشت توی هوایش. موسیقی تند مدیترانه ای داشت توی قدمهای تندش. عجله زیبایی داشت . مجموعه خوش زیبایی بود. دیدن یک خوشی های عمیق ولی صاف، حال آدم را و لحظه آدم را و دل آدم را خوش می کند. گیرم که سهم آدم جز دیدن نباشد. همین خودش کم نیست توی دنیایی که روزنامه هایش این شکلی شده اند و تلویزیونهایش آن شکلی. این خودش اتفاق کمی نیست. جوری است که آدم یادش می ماند . و حتی بعد از دو سال می آید و توی وبلاگش می نویسد

نه چندان مهم : فردا روز خاصی از زندگی من است. خواستم بنویسم مهم؛ دیدم خب چرا مهم و مهم برای که؟ خواستم بنویسم تعیین کننده ولی نوشتم و پاک کردم. چون به نظرم آمد که چرا تعیین کننده و چه چیز را تعیین کننده؟ اصلا کی می داند که چه رویدادی از یک روزی از زندگیش چه کیفیتی را از بقیه زندگی اش تعیین می کند یا نمی کند؟ این است که فردا، فقط یک روز خاصی از زندگی من است. می روم جلوی یک سری آدم و از پایان نامه ام دفاع می کنم. برایش زحمت کشیدم. خیلی آخر هفته ها تنهایی رفتم توی دپارتمان درندشت که هیچ موجود دیگری به جز من آنجا نبود. رفتم و تا شب گوگوش خواند و من کار کردم. فردا باید از کارم دفاع کنم. یک اشکالی هم توی کارم افتاده : به اندازه سر سوزنی دلهره ندارم! جوری دلهره ندارم که دارم توی خیالم به کیف قرمز آن دختر نگاه می کنم و به لبخند بی دغدغه اش. نتیجه ای که خودم از این حالم گرفته ام این است که یا می روم و همه چیز را خراب می کنم، یا می روم و همه چیز خوب پیش می رود .... گودر هم ندارم که از سر همان جلسه بیایم تویش بنویسم و به حرفهای دوستهایم بخندم . می بینم که این روزها زیاد توی وبلاگم می نویسم. گویا وبلاگ جبران همه نداشته هاست ( این یکی را خداییش خود شریعتی طفلکی گفته بود وقتی راجع به خدا و این چیزها حرف می زد) ...الان هم دارم یک آهنگی گوش می کنم که شاید بعدا در موردش نوشتم . تا ببینیم چه می شود

4 comments:

Sam said...

موفق باشی:)

خیال سبز said...

امیدوارم از پس دفاع کردن خوب بر بیای. اینجوری که آرامش داری، یه لحظه حس کردم اون دخترکی که خودش و فضاش رو توصیف کردی، خود تویی. تویی که در آرامش و بی‌دلهره میخوای بری دفاع کنی :)

گندم said...

همین حال خوشت به دادت می رسه .می گی نه ! ببین

درخت said...

این حس و حال و میفهمم
اینکه از نگرانی نداشتن یه جای کار بلنگه
مثلا من از اینکه چند وقته همه چی داره برام خوب پیش میره میترسم :دی
ولی یه چیزی هست که تجربه بهم ثابت کرده و اون اینکه اطمینان خاطری که از زحمت کشیدن بدست میاد واقعیته نه سراب
منتظریم اینجا از رو به راه بودن بنویسی