12/29/2011

* امیرزاده تنها . با تکرار چشمهای بادام تلخ اش . در هزار آینه شش گوش کاشی

نقل همان کاسه ماست و دریا و رویای یک پارچ دوغ است . شاید اصلا از زور اینکه دائم توی فیلمها و ترانه ها و کتابها می آید و توی زندگی واقعی گم و ناپدید و محو است؛ انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده و نمی افتد ... منظورم یک نگاه خاصی است، بهتر بگویم؛ یک چیزی توی نگاه یک آدم، یک آدمی که می شود بهش گفت : مجاب ، مجذوب، حل، آغشته،... هااا ... دچار ... "آدم دچار "... سلام سهراب ... . دچار. آدم دچار ... . یک چیزی توی نگاه یک آدم دچار است که من نمی دانم اسمش چیست، اما می دانم چه جوری است. یک جور خیلی تلخ و هم خیلی شیرین و هم خیلی گنگی است. یک جور خیلی شعف برانگیز و هم غمناکی است. یک چیزی است که گم است ولی هست. یعنی نگاه را گم می کند توی یک لابیرنتی از پیچیدگی ذات خودش. چشم را جوری به پیکر پیش رویش می دوزد انگار که خیال، سیال. یک جور تسلیم است که فاتح تر از او نیست. آنجور که پاکباز و فروتن فتح می کند. می کاود و هر چه می یابد را می مکد و مهر می ورزد ساکت ... ساکت ... یک چیز عجیبی است.یک چیز غریب بکر نایابی است. اصلا که آدم دچار، آدم نایابی است ... مال توی کتابهاست ... مال توی شعر سهراب است ... مال ادبیات کلاسیک است. مال منظومه های بلند و کوتاه نرودا است. مال کتابخانه هاست. با آن اشکهای آبی اش ... با آن نگاه لامصبش ...

* ترانه آبی - شاملو .

1 comment:

aroohat said...

دقيقا دقيقا دقيقا