6/03/2011

به خاطر نوشتن . به خاطر خود خود نوشتن ...

این نوشته ، قدردانی از موهبت نوشتن است برای یک آدمی مثل من . مسلما آنچه در چارچوب افعال قابل اجرا و غیر قابل اجرای زندگی من می گنجد ، درصدد رد یا قبول سلیقه افراد خارج از این چارچوب نیست . به دلیل شغل و آموخته هایم ذائقه هر یک از آدمهای روی زمین را به شدت امری ژنتیک می دانم و بنابراین ژنهای من ، نمی تواند ژنهای متفاوت را قضاوت کند و نمی کند.


دبیرستانی بودم و یک متنی نوشته بودم برای یک نمایشی .الان که نگاه می کنم می بینم چقدر چیز جفنگ و شعار زده ای بود در حد همین سریالهای دوزاری شبکه سه سیما ولی آن روزها ما را تحویل گرفتند به خاطرش . قهرمانش یک زنی بود که مادر بود و همسر بود و خیلی باحال و شادمان و اینها بود و تازه فارغ التحصیل یکی از شاخه های مهندسی معدن بود که برای شغل داشتن لازم داشت در جاهایی تقاضای کار کند که اکثر یا همه کارکنانش مرد بودند . خب داستان اینجا شروع می شد که برخورد کارگرها چه جوری است و برخورد مدیر عامل و معاونش چه طوریست و این آدم اینقدر مستقل و ال و بل توی مثلا یک شهرک صنعتی به راحتی نمی تواند حتی رفت و آمد کند چون فرهنگ کارکردن در یک محیط مردانه یک جوری است که خب جور خوبی نیست برای این آدم . نوجوان بودم و فکر می کردم دارم همه مناسبات را منفجر می کنم . بگذریم . گفتند سالن می دهیم و امکانات می دهیم و وقت فراغت در این حد که کلاس معارف و زمین شناسی را نروید ! به شدت استقبال کردیم به خاطر همینش !! همگیمان توی جو مهرجویی و کیارستمی بودیم شدیدا . به عنوان نویسنده و کارگردان یک صندلی تاشوی سیاه هم داشتم و بچه های مسئول نور و صحنه پشت سرم باعث می شدند فکر کنم در شهر به ما پیشنهاداتی شده . تمرینها پراکنده بود که یک کارشناس از ا اداره تئاتر و یکی دیگر که یادم نیست کی بود از سینمای جوان آمدند و گفتند چرا اینقدر کند پیش می رویم ؟ گفتم چون بازیگر نقش اول نداریم و کسی تا الان حاضر نشده این حجم مونولوگ و دیالوگ را بگوید و دو نفری هم که آمدند و تست دادند اصلا خوب نبودند . کارشناسمان داشت نتچ نتچ می کرد که یک تخسی درآمد که " آقا این خودش می تونه بازی کنه ، استاد ادا درآوردن و ایناس ، نصف حرفاش نمی دونیم واقعیه یا بازیه یا چی ... بخواد ما رو بخندونه یه جوریه که ما خفه می شیم از خنده ولی خودش ساکت و معصوم یه جور به تخته زل می زنه که دبیرا همیشه یکی دیگه رو بیرون کنن از کلاس !! " . یاروها من را نگاه کردند . گفتم من ؟ نه ! گفتند چرا ؟ یک سعی کن . این متن را خودت نوشتی . خیلی راحت تر است که . اصلا بیا امتحانی یک صحنه بازی کن ، سخت نیست . امتحان کن ببین . گفتم ببینید اصلا سخت که نه ، خیلی هم ساده است . به بازی تک تک همین ها ایراد اساسی دارم و فکر می کنم خیلی خوب بلد باشم در همه این نقشها بازی کنم . اما نمی کنم . گفتند چه مرگت است خب ؟ گفتم از اینکه احساساتم را نشان یک سری تماشاچی بدهم ، حس خوبی ندارم . نمی توانم این کار را بکنم . وقتی حرف تئاتر است ، حتی ابایی از جاروکشی پشت صحنه اش ندارم ، اما بازیگری نه ، کار من نیست . حسم را بازی نمی کنم ... . خب ... بازیگر پیدا شد . خوب نبود . سوم شدیم . به بخش مسابقات کشوری هم نرفتیم . پشیمان نیستم .


یک رفیقی داشتم که عکاس بود . نه از اینها که دوربین گران و سلیقه خوب و دید هنری و علاقه زیاد دارند و عکاس می شوند . درسش را خوانده بود . واقعا عکاس بود . حرفه ای . در جشنواره عکاسی با دوربین دیجیتال به همان سادگی جایزه می گرفت که در جشنواره عکاسی با دوربین آنالوگ . یک روزی با هم قهوه می خوردیم . کنار دستم چند تا چوب کبریت بود . من با سهل انگاری قهوه ام را می خوردم و حواسم جای دیگری بود و با چوب کبریتها شکل می ساختم . فردایش عازم سفر بودم . یکهو دوربینش را از توی یک خورجین درآورد و از من خواست که ساعت و انگشترم را دربیاورم . چند تا عکس گرفت . همین . رفتم خانه . شب خوابیده بودم که روی تلفنم پیغام داد این عکسها را الان ظاهر کرده و دیده چیزی ورای تصورند . نوشت این یک اتفاق نادر است ؛ لطفا سفرت را به تعویق بینداز ، می شود جایزه اول فلان مسابقه را ببریم ، ویزای شینگن می گیری باهاش بخاطر نمایشگاه ، جایزه به دلار است ، راهت باز می شود به کجاها اصلا . ال است بل است . نوشتم ببخشید . من باید سفرم را بروم و از مدل شدن خوشم نمی آید . باز نوشت . نوشت . ده صفحه . بیست صفحه . از زاییده شدن هنر در لحظه ای که چشم زیبایی را می بیند وانسان جرات تصرفش را پیدا می کند با سرایشش در یک شعر یا کشیدنش دریک طرح یا ثبتش در یک لحظه . با یک کلیک حتی . نوشتم با اینکه رنگ و موسیقی و طرح و نقش و شعر و عکس ؛ جزیی از زندگی منند ، خودم را به این شکل وامدارشان نمی بینم که کاری که بهش اعتقادی ندارم بکنم . درونگراتر از آنم که عمدا فرم بدهم به پوست و عضله ام ولو اینکه دریک نمای بسته محو بگذارمشان جلوی کادر دوربین . عکاسی مثل یک هایکو است . دوست دارم اگر توی یک چنین هایکویی موضوع هستم مالکش خودم باشم و خودم . من آدم این نیستم که بگویی دستت را بگذار روی گودی گردنت و رگ دستت را برجسته کن و پوستت را بکش . شاید برای خیلیها اغوا کننده باشد ، اعتماد به نفس بدهد ثبت یک زیبایی . حس جاودانگی و اینها بدهد اصلا . اما برای من نیست اینجور که عکس بشوم و بعد بروم بنشینم روی میز مسابقه یا چندین سال روی اینترنت باشم یا بسته به اینکه از کدام وجه خودم مایه گذاشته ام بروم روی دیوار سالن پذیرایی یا اتاق کار یا خواب یک خانه ای بدون اینکه دیگر مالک آن بخش از خودم باشم که تصویرش را ساخته ام . اینجا دیگر مثل سرودن شعر یا طرح زدن یا نوت نویسی نیست برای من . اینجوری حس می کنم این خود منم که توی یک قابی هستم که دیگر از آن من نیست . نوشتم رفیق ، من آدم قلمرو ساختنم . حالا هر چه کوچک ، هر چه ساده ، اصلا هر چه . اما قلمرو ام مال من است . به بدنم هم به شکل بخش مهمی از این قلمرو نگاه می کنم . نمی توانم اینجوری شریک بشوم با بقیه . دلخور شد . قهر کرد . به من گفت متحجر باهوشی هستم که از تجربه کردن می ترسم و خودم را پشت این الفاظ پنهان می کنم . نوشتم گویا سر باهوش بودنم با هم تفاهم داریم پس این ادعا را می کنم که نیازی به تجربه آنچه که اینقدر واضح می دانم دوستش نخواهم داشت ندارم . تا مدتها با من حرف نمی زد .


فکرش را می کنم می بینم که این همه حس بد و خوب سیال در هر لحظه توی من دارند می چرخند . به شدت آدم حس و درک حس در لحظه ام . خدا می داند که روزی چند بار چند حس مختلف را تجربه می کنم و چقدر سعی می کنم که کنترلشان کنم . که جنبه بیرونی نداشته باشند .دوست ندارم خیلی ازشان حرف بزنم یا نشانشان بدهم . اکسپوز نیستم . دلم نمی خواهد باشم هم . بعد فکر می کنم آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد . نوشتن برای من مثل وقتی است که میروم در مسیر باریک علفزار پشت خانه ام هفت کیلومتر می دوم . عرق کرده با ضربان نبض صد و هشتاد می آیم خانه و شیر دوش آب را تا ته باز می کنم . نوشتن برای من مثل وقتی است که بعد از یک امتحان خیلی سخت می آیم و همه جا را تاریک می کنم و بی خبر از زمان و مکان ساعتها در اعماق خواب نفس می کشم آرام ، با خستگی ای که پشت سر گذاشته می شود . نوشتن برای من مثل وقتی است که یکی مرا می خواند به یک نام خودمانی در یک جمع غریبه . نوشتن برای من رفع خستگی است . فرصت باز کردن درهای درون یک حیاط است با خیال جمع حفظ حریم . مجال گفتن از خویشی است که جور دیگری نمی خواهم ابراز شود . هر از گاهی اینجا قدری از خودم را می نویسم ، همینقدری را که دوست دارم مثل یک بادبادک بفرستم هوا . سبک . رها ...

2 comments:

freiheit007 said...

" آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد "
. . .
نوشته هاتو باید پرینت بگیرم، خیلی از جاهاشو هایلایت کنم، نه، نیازی به هایلات نیست، همشو، بعد هی بخونم و هی از رضایت بمیرم واسه خودم.
منی که نمی نویسم مثه گم کرده هاام و یه چیزیم کمه،
خوشحالم کسی مثه تو هست که ساعتها مکالمات کسایی مثه منو با خودم بنویسه که شاید دق نکنم
فرازو فرود نداشت واسه من از اولش بالا بود تا آخرش
من چجوری باید تشکر کنم؟
مرسی :)

S. said...

:*