12/08/2018

About the worthless finary

به ده سال گذشته تا امروز که نگاه میکنم می بینم خودم و همه آنهایی که آن روزها کلماتشان را میخواندم و این روزها عکسهاشان را میبینم انگار همه استحاله ای ماهوی داشته ایم. همین خود من، در وبلاگم آدمی هستم که رویاهایی داشت. برایشان راه می ساخت و بهشان نمی رسید چون خشتهای اولش را کج می چید و بنای معوج شده اش زود واژگون می شد. بعد ته مانده رویاها و زندگی اش را از بین تلّ خاک جمع کرد و راه افتاد. از نو به سوی آسمانهایی و انسانهایی و راه هایی. به احقاق بعضی رویاهایش رسید، به بعضی هم نرسید. همه حالی بود؛ گاهی خاکستری، گاهی سیاه، گاهی هم آبی آبی. اما در اینستاگرام، من انگار صرفا دارم می درخشم. میخندم و غذاهای رنگی می پزم و سفر می روم و عشق میدهم و میگیرم. خستگی هایم و ناکامیهایم پشت فیلتر و رنگ و برند، اصلا از تعریف و هویتشان می افتند. دور می شوند. رنگ می بازند.
همین برای بسیاری دیگر که به واسطه کلماتشان می دانستم (یا می خواستند اینطور دانسته شوند) که از دل عطش و زمهریر چه تابستانها و زمستانهایی گذر کرده اند، چه زخمهایی و چه پینه هایی بر دل  و دست دارند، چه امیدهایی را به خاک و باد سپردند و گذشتند، انگار به موجوداتی بدل شده اند صرفاً سرگرم ازدواج، وصل، شادی، زایش، مهمانی، کیک، میوه‌های هوس انگیز، ساکن فضا و اقیانوس پیما. حتی ملانکولی نور صبح جمعه آن طرف یا یکشنبه این طرف روی ملافه و فرش و سرانگشتهای پا، نشانی از گوچی و تامی هیلفیگر دارد که بالاخره منجر به زیبایی و تحسین است. نمی دانم کجای بازی خراب شده. کلمات ما کجا، عکسهایمان کجا.
آلمانیها برایش واژه دارند: verschönern. یعنی چیزی را بهتر جلوه دادن، زیباسازی و جلا دادن به قصد نشان دادنش. فکر میکنم اینستاگرام گرفتار این زیباسازی افراطی است، حتی به وقت غم. به وقت فقدان. 
اگر بخواهم مدیای کلمه بازی وبلاگ و عکس بازی اینستاگرام را به موسیقی ترجمه کنم، وبلاگ برایم تداعی تار علیزاده است، اینستاگرام در بهترین حالت همخوانی مدونا و جاستین تیمبرلیک.

2 comments:

Unknown said...

و در نهایت هیچ چیز وبلاگ نمیشه

Unknown said...

از درد چشم مینالم ولی دارم تک تک پست هارو میخونم... احساس میکنم از روزهایی که هیچ چیز نبود و فقط کلمه بود میشناسمت