2/02/2017

fis-moll.Allegro, Johannes Brahms

شاید یکی الان من را بخواند و فکر کند چه سانتیمانتال خلی هستم. نمی دانم.

در هر حال، من امروز برای کودکی در راه که هنوز کلی مانده تا برسد، اولین گیاه عمرش را کاشتم. از بین هدایای کریسمس، یک نفر به او هم فکر کرده بود و برایش یک کارت هدیه خریده بود که همراه یک شاخه گل و چند برگ کاج گذاشته بودش داخل یک گلدان کوچک با عکس برجسته کفشهای پاپانوئل. خب آن روز من طبعا خیلی ذوق کردم جای جفتمان. کارت را نگه داشتم که لابد بعدا باهاش پستانک و پییشبند بخرم. اما گلدان خالی مانده بود. امروز سر راه خرید میوه و سبزی، یاد گلدانش بودم. چشمم خورد به یک ردیف پامچال بندانگشتی. بین همه، صورتی اش دلم را برد. خریدم و آوردمش خانه و به همین بهانه گلدانهای دیگر را هم نونوار کردم که الان دارند نفس می کشند و دعا به جانم می کنند لابد.
مهم نیست که زمستان است و آسمان اغلب خاکستری است و دراعماق ژاکتها و شال گردنها زندگی می کنم. مهم این است که هوای بهار توی سر سودایی من است، و خب از مادری کردن فعلا همین را بلدم که آلبوم رقصهای مجار بگذارم و گل بکارم و حواسم باشد سبزی تازه بخورم.

2 comments:

Willy Nilly said...

مطمئنم تو بهترین مامان دنیا میشی واسه نی نی جان جانک:*ا

xanax said...

مامان هپی ایی باش