1/10/2017

توت فرنگی زمستانی

خیلی سال از آن دم غروب ميگذرد. توی چت به امیر نوشته بودم مساله این است که روزی کسی من را بغايت دوست داشته بود و الان روی دیگر سکه است. دو روی سکه اش آنقدر با هم فاصله دارند که من مطمئنم دیگر هرگز، هرگز چنان دوست داشته نخواهم شد. من اصلا الان خودم را نگاه میکنم و میبینم دیگر حتی دوست داشتنی نیستم که بخواهم شکل دیگری فکر کنم. 
نوشته بود: دوست داشتنی نيستي؟ آدم اشتباهي را انتخاب کرده بودی وگرنه آدم درستش کار را به اینجا نمی کشاند هرگز. روزی آدم درست، تو را میگذارد روي سرش! باور کن!
الان یادم نیست که حرفش را باور کرده بودم یا نه. یادم هست که در نهایت "غمگین بودن" ممکن می زیستم و حتی از خودم رهایی نداشتم. گویی یک زندان بودم و همزمان زندانی و نگهبان دیوارهایش.
چند شب پیش، یک فیلم سرخوشانه از کریسمس یک خانواده شلوغ می دیدم. بیهوا گفتم کاش هندوانه داشتيم! آن بیرون از شاخه ها قندیل آویزان بود.
فردا شبش، یک ساعت و خرده ای دیرتر رسيد و وقتی در را بست یک موج هوای سرد با خودش آورد. توی دست یخ کرده اش یک کیسه بود با جسمی گرد داخلش. نفس زنان کیسه را گرفت طرفم: تقریبا همه مغازه ها را تک تک گشتم. گویا الان فصل هندوانه نیست...

2 comments:

ماهی said...

چه شبیه آنچه بر من گذشت ...:)‏

Willy Nilly said...

آخی... چه حس و حال خــــوبی :)
عاشقانه هاتون مستدام:*