10/02/2016

روزی که دکتر شدم

در آخرین دقایق فیلم Joy، جنیفر لارنس یا همان جوی با خودش حرف میزند :          We got here from hard work, patience, and humility. Don't think the world owe you anything, cause the world owe you nothing 

من اهل درس خواندن نبودم. یعنی در این حد که انسانی هستم که هرگز در دوران ابتدایی هم معدلش بیست نشد! حتی یک ثلث. کلاس اولی بودم که واقعا بیست چنداني نمی گرفت... سالهای بعد هم با همان فرمان میرفتم. طبق رسم جهان که اگر چیزی را دوست نداشته باشی، میاوردش می نشاندش روی دامنت، افتادم توی یک مسیری که چاره ای جز درس خواندن نبود. توی ایران یک جوری حالا کشان و افتان و خیزان میرفتم و به جز در زبان و ادبیات و شيمي در مبحث دیگری چندان درخشان نبودم.. بعد از مهاجرت اما کم کم از يادگيري خوشم آمد. محیط متفاوت و شوق همکلاسی ها و روش تدریس و پذیرش در دانشگاهی شبیه هاگوارتز هم بی اثر نبود. بعد یک بار نگاه کردم دیدم برف کریسمس نشسته روی شیشه بخار گرفته و چراغهای سرخ جشن آن بيرون روشن است و من دارم آخرین مقاله در مورد تشابه سيکوانس ژن انسان و پشه را میخوانم. خنده ام گرفته بود هم از خودم. 
من بخاطر چرخ خوردن های سرنوشت، راههای زیادی را از نو رفتم از روابط، مشاغل، آغاز کردنها و پایان دادنها. اما تا جایی که خاطرم یاری میکند، کاری را نصفه رها نکردم. یا اصلا شروع نکردم، یا در حدی که بشود وقتی را که صرف کرده بودم بازیافت کنم و دستاوردی حتی در حد نواختن چند قطعه محدود موسیقی داشته باشم، یا که رسما به پایانش رساندم و پرونده اش را بستم و راستش این وسط به حرفهاي پراکنده دوست و فامیل بهایی ندادم که فلانی از گهواره تا گور دارد اثبات کسب علم میکند یا چرا روزی گيتارش را بوسید و رفت بيوفيزيک و آناتومی را چسبید یا الان وقت بچه داری است تا کلاس نقاشی و رقص.
روزی که فوق لیسانس دومم را گرفتم، فکر کردم هنوز راه مانده، اینجا جایی در وسط است و من از متوسط بیزارم. پی اش را گرفتم و خسته شدم ولی پیوسته خودم را کشاندم تا شبی که پروفسورهايي با دو برابر سن من، بیایند و با من دست بدهند و پایان تحصیلم را تبریک بگویند. منی که روزی از بد حادثه به درس پناه برده بودم، به خودم نهیب زدم، زبانهای دیگری آموختم و تز چهارمم را نوشتم و بعد بهترین نمره را گرفتم. من از پسش برآمدم و توانستم و به خودم میگویم خسته نباشی.
حتی برگزاری همین پایان هم پیچ و خم داشت. برای آن شب، دقیقا زمین را به آسمان دوخته بودم تا خانواده ام بتوانند نزد من باشند. حتی به سفیر نامه نوشته بودم. به دفتر وزیر. شرح داده بودم که به عنوان یک شهروند مهاجر که راه به جایی ندارد، چه درخواستی دارم و چرا. پاسخم را با احترام داده بودند. تلاشهايم منجر به صدور ويزاي چند بار ورود برای خانواده ام شد و همزمان هم باید درس ميخواندم و پاسخهای چند صفحه اي اديتورهاي کرمو را برای پذيرش مقاله ام ميدادم و دنبال کار اقامت و قرارداد خودم میرفتم و جایی برای حرف از خستگی نبود. این شد که رسیدم به وقتی که همه "نه"ها، "نمی توانی"ها، "نمیشود"ها، سخت و بد و تلخ ها را بزنم کنار جوری که رئیس سخت گیر بدقلقم، جلوی همه گونه ام را ببوسد و به گرمی دستم را بفشارد که : برای صد سال آینده، خلاص شدي..
من فکر میکنم اصلا از همان نيمروزی که کف اتاقم نشستم و سرم را گذاشتم روی تختم و از بیرحمی دنیا و آدمهایش به تلخی گریستم، تا همین الان، سالهاست که هی در گوش خودم گفته ام برو. برو. برو تا برسی به یک صندلی راحتی توی تراس آفتاب گیر و سنجاب خیز. گوشه ای امن که خودت ساخته باشیش جوری که بتوانی در آن تا هر وقت دلت خواست بياسايي و با هر لحنی که دلت خواست به جهان بگویی: تو به من بدهکار نیستی. و مسلما من به تو نیز.  



3 comments:

Masuma Ibrahimi said...

مبارک است!

S* said...

ممنونم

Novapam said...

خسته نباشید فراوان!