12/10/2014

mit Zucker, Zimmt und Leibe

هر سفری دلم را و مردمک چشمم را بزرگتر میکند. دیدار آدمهای جدید با دنیاهایی دیگر، کاری میکند کارستان. هر بار به ساده ترین ولی بهترین شکل ممکن قیاسی را میگذارد روی میزم که بسنجم تا کجا و کجاها  سدهای عظیم و مصایب  فرساینده و اسباب خوشبختی یک زندگی شخصی، کوچک و کم اهمیت و از فرط  این دو خنده دار است 
زیر افلاک نمای ناسا نشسته بودم و قلبم مثل گنجشک میزد از تصور عمق جهان که نه، از آنچه از ''جهان ها''  دیدم . از تصور آنچه ما جهان میگوییمش و تنها و تنها نقطه ای است درجائی در یک گوشه دورو دنج که جهان بسی تکه تکه تر وعظیم ترو ژرف تر از توان محاسبه بشر بوده تا امروزی که فقط  دانسته اند ذرات تشکیل دهنده اتم، نه آنی هستند که ما می دانستیم بلکه خود از ماده دیگری زاده شده اند به غایت سنگین، به غایت سیاه، به غایت چسبناک و چنان غایتی و کیفیتی اما که نورِاول هم ازهمانها زاییده شده.
زیر افلاک نمای غولپیکر نشسته بودم و به چشم خود می دیدم که آنچه خیال می بافتیم از ستاره ها، داستانها و افسانه ها ازصور افلاک همه و همه تنها بازمانده لاشه های دو بیلیون ساله ای است به جا مانده از انفجاری عظیم... همانجا فکر کردم که وای ... چقدر چقدر چقدرمی شود به ما خندید... به مناسبات خاله زنکی و عمومردکی روزمره مان که مرکز جهانمانند و گاهی جدی ترین دغدغه روزها و شبهای یک آدم...، چقدر می شود به جهان ما خندید.
از شهری به شهری، از پاییزی به زمستانی و دوباره به پاییزی رفتم. از بالای برج آب و امپایر و راک، هر بار فکر کردم سر من هم آسمانهایی را می خراشد نه که حتما از همین بالا، که حتا از روی زمین. که آنچه تا چند وقت قبل می گفتم آسمان، دیگر صرف آن گسترده آبی یا خاکستری یا نیلی تیره بالای سرم نیست. چه بی کنارگی و بی کرانگی اش چنان است که همان بهتر من به ریزترین ذره های اتم فکر کنم و جهانم  از همانجا آغاز شود و پایانی نداشته باشد حتا وقتی که دیگر نباشم 
امسال سه  بار، دقیقا سه بار شمعهای رنگی را روی کیک های رنگی فوت کردم. هر بار متفاوت به فراخور فرهنگ و مکان شکل ارتباط و دوستی ام .
یک بار با طعم نارگیل و لیمو در قاره ای دیگر در بین جمعی بسیار نو ولی چنان گرم و رقصان و خندان که انگار رفیق ده ساله ایم آنجور که مرا در آغوش های تازه اشان میفشردند, 
بار دیگر با طعم شکلات  در جمع دو نفره با کسی که چندان اهل اطاله  کلام نیست و شب قبلش مختصر نوشته بود : زندگی بی تو قابل تصور نیست.
بار آخر همین دیشب با طعم گردو و دارچین در جمع دوستان چند ساله که از فارسی فقط '' جان'' اش را بلدند و دیگر پشت هر اسم بی ربط و باربطی میچسبانندش.
  آدمهای این پائیزبه زمستان رسیده در جهان من، چنان مهربانند که  تلخی این یاد ازکامم می رود که خانه ام هنوزدرجائی و نزد کسانی است که دورند. جائی که دیگر پدر و مادرم شب تولدم در اتاقم را نمی زنند تا دوتائی برایم ترانه آشنای تولدت مبارک بخوانند.

2 comments:

zari d said...

تولدت مبارک خانومی

S* said...

ممنونم