5/08/2013

هجدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو. ایران. گیلان. رشت. خانه

غروب دلگیری بود برای چشیدن و قورت دادن اولین درد جبران ناپذیر در غربت. ناجوانمردانه بود از فرط دلگیری و سکوت.
من تا عصر امروز، در خاک بیگانه که به هر زوری میخواهم وطن دوم و سوم خودم بخوانمش سختی زیاد دیدم. تنهایی زیاد کشیدم. از دوست نزدیک و نارفیق دور زیاد رنجیدم. گریه زیاد کردم. اما همه شان با یک شکلات، یک تلفن، یک بسته پستی، یک سفر، یک بوسه، یک آغوش آشنا از یادم رفت. تا رسیدم به غروب امروز. تا آخر عمرم یادم می ماند که چقدر روزمره و عادی کیسه های خرید تابستانم را جابجا می کردم و پای تلفن حرف می زدم و به غروب آن بیرون نگاه می کردم و همه چیز طبق روال بود.  همزمان ایمیل میخواندم که غروب ساکت شد و تاریک شد و منتظر ماند تا اولین نشتر ماندنی تا آخر عمرم را توی قلبم جا بدهم و بگذارم فرو برود تا ته و بپیچد چند بار که خوب جا باز کند. در خاک بیگانه تنها روی صندلی چرمی سیاهم نشستم و دیدم که کودکی ها را و بازیها را و عطر پیچ امین الدوله را و دمپایی لاستیکی زیر آفتاب نرم شده را و سبزی خوردن باغچه را و در آهنی قهوه ای رنگ را و نوازشهای سرانگشتان پینه بسته را و بوی عطر یاس گریبانی نجیب را و شوخی های گاه وبیگاه و خوشمزه ترین مرغ ترش دنیا را و دل نازک را و خوراک شکستن قهقهه های بلند را و شبهای بلند زمستان و بخاری نفتی را و امنیت دامنی گرم هنگام بمباران را و هوش سرشار را و نگاه تار و بسیار اما تیز را خاک کرده اند امروز. همین امروز ظهر که من کابوس دو شب پیش را مرور می کردم. عروس شده بود. سفیدپوش. چشمشهایش سو داشتند. من دهانم تلخ بود. و گریسته بودم. 
زمانی دوستش داشتم بیشتر از جان. وقتی از در خانه می رفت جان من همراهش بود. 
زمانی فاصله گرفتم چون نوجوان و سرکش و عاصی بودم.
زمانی بازگشتم و مراقبش بودم به پاس وقتهایی که بسیار مراقبم بود.
زمانی رفتم دنبال خط زندگی ام که از شهر کوچک دور بود.
زمانی  بازگشتم و بازیافتمش که مرا نشناخت. از فرط بیماری و رنج.
زمانی هم رسید که زمان سرآمد. من روی صندلی چرمی سیاه. دست از دنیا کوتاه.
نمی دانم حتی سنگ قبرش چه جوری است و رویش چه می نویسند. نمی دانم حتی کجاست. نمی دانم چه طور شد و چه کار کردند. فقط می دانم که دلم توی سینه ترکید و اولین زخم به غایت کاری را خوردم.ماتم برد. و توی ذهنم گذشت : حلوا بپزم. به قول خودش خیرات کنم. حتی توی ذهنم هم قول او بود. از قول خودش برای خودش.
 چند وقت پیش دنبال اسمش گشتم. دهخدا معنی اسمش را بلد بود. گفته بود : مانو در لغت به معنی صدا و آواز، بازگشت و رد آواز.  روح و جان. آوازه و شهر است. می گفتیمش مانو. چرا ؟ چون مادرهایمان این اسم را دوست داشتند در داستانهای کودکیشان. اسم مادربزرگ گیس سفید یک خانواده خوشبخت. دنیا آمدیم، به حرف افتادیم. توی بغلش نشستیم و گفتند بگوییمش مانو. تا همین امروز. صدا و آواز و شهر و جان بود یادگار زمانی که دنیا به غایت بزرگ و فتح شدنی و ساده می نمود.
شهر کودکی های من، جان هفت سالگیهای من، صدای لالایی های محو من؛ امروز رفت بی بازگشت. پایم توی گل این غربت لعنتی ماند و دور ماندم. لابد که راحت شد و ما ناراحتیم که ماندیم. ما که بزرگ شدیم و دمپایی لاستیکیهامان را دیگر نخواستیم. همان قدر معصوم و کوچک و کوتاه نماندیم که ساعت دو بعداظهر هر تیر و مرداد؛ پلاستیک جوجه در دست، آرام در حیاط را باز کند تا ما با همه ذوق یک جهان بدویم به سویش. قلق ما را خوب بلد بود. و عاشق جوجه ها و فیلمها و مردهای قدبلند. جوان و زیبا که بود، جوجه اش را با خودش می برد سینما. یک عشقی هم داشت و قرار فرار. که جور نشد. تا وقتی چشمش می دید، حواسش بود که عاشق مردی بود روزگاری. پدربزرگم مرد دلخواهش نبود. پدر فرزندانش بود. عشقش همانی بود که در هفتاد سالگی اش برایم تعریفش کرده بود به کیفیت یک دختر نوزده ساله که از مردش حرف می زند. و جوجه های کوچک. ما را هم جوجه می دید. به قول مادرم، شاید الان هم رفته یک جای نامعلومی و دارد برای یک فرشته ای جوجه میخرد از بازار همانجا. تا حالا به فرشته جماعت حسودی نکرده بودم. دلم گرفت از تصور جایی که نمی دانم کجاست و او را دارد که با قدمهای ریز و چالاک و بوی عطر گریبانش کیسه پر از جوجه را  توی کیف ورنی اش جا داده.  و تند تند گام برمیدارد که زودتر برسد. حتی وقتی که این پایین مرده. از بسکه جان ندارد.

5 comments:

عتیق said...

روحشون قرین آرامش... که حتما هست. اما سوراخی که توی قلب درست شد پر نمیشه... براشون خیرات بده شاید خودت یه کم حالت بهتر بشه.

هادی said...

:(

ali said...

خدا رحمتشان کند و به شما و بازماندگان صبر بدهد

Samira Rajabi said...

روحشون شاد

سمیرا

maryam avi said...

من سرکارم و نمی تونم اشکامو از خوندن این پست نگه دارم. ..
روحشون شاد..دل منم برای مادربزرگم که جان جان صداش می کردیم تنگ شده... سعی می کنم خودمو به اون راه بزنم و فراموش کنم که دیگه نیست...ولی چه کنم که رفتنش فراموشم نمیشه