5/29/2013

به بهانه روزگآری که وبلاگ نخواندن به مثابه تلویزیون ندیدن بود لابد


 فکرش را می کنم می بینم که این همه حس بد و خوب سیال در هر لحظه توی من دارند می چرخند . به شدت آدم حس و درک حس در لحظه ام . خدا می داند که روزی چند بار چند حس مختلف را تجربه می کنم و چقدر سعی می کنم که کنترلشان کنم . که جنبه بیرونی نداشته باشند .دوست ندارم خیلی ازشان حرف بزنم یا نشانشان بدهم . اکسپوز نیستم . دلم نمی خواهد باشم هم . بعد فکر می کنم آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد . نوشتن برای من مثل وقتی است که میروم در مسیر باریک علفزار پشت خانه ام هفت کیلومتر می دوم . عرق کرده با ضربان نبض صد و هشتاد می آیم خانه و شیر دوش آب را تا ته باز می کنم . نوشتن برای من مثل وقتی است که بعد از یک امتحان خیلی سخت می آیم و همه جا را تاریک می کنم و بی خبر از زمان و مکان ساعتها در اعماق خواب نفس می کشم آرام ، با خستگی ای که پشت سر گذاشته می شود . نوشتن برای من مثل وقتی است که یکی مرا می خواند به یک نام خودمانی در یک جمع غریبه . نوشتن برای من رفع خستگی است . فرصت باز کردن درهای درون یک حیاط است با خیال جمع حفظ حریم . مجال گفتن از خویشی است که جور دیگری نمی خواهم ابراز شود . هر از گاهی اینجا قدری از خودم را می نویسم ، همینقدری را که دوست دارم مثل یک بادبادک بفرستم هوا . سبک . رها ...
 
 
تلویزیون داشتن یک زمانی که من نبودم نشانه ثروت و مکنت بود. بعدها که من آمدم روی زمین، تلویزیون تنها وسیله برای فراموش کردن ترس از بمب و جنگ بود وقتی مدارس تهران را تعطیل میکردند. بعدترها تنها وسیله برای دیدن شوهای جدید مایکل جکسون و اجراهای قدیمی گوگوش. بعدتر برای سریال دیدن. بعدتر فقط برای خاموش ماندن. یک زمانی هم این وسط  بود که تلویزیون ندیدن برای من و دوستانم یعنی متفاوت بودن و بیشتر بودن از سطح عام، و این آخری چندان ربطی به نوشته من ندارد.
پانزده سال است که میدانم وبلاگ چیست . چهارده سال است که مینویسم.
وبلاگ روزی برای من دفتر یادداشت بود، جایی که تمرین نقاشی و شعر میکردم با ادبیاتی بسیار خام. اما همان خام مرا از خام ترهای همسنم قد بلندتر میکرد.بعدها وبلاگ شد جائی برای دیدن و شنیدن در شهری که آدمهایش خیلی کم با هم عریان میشدند موقع حرف زدن. وبلاگ جائی بود که میشد دید دنیا همین نیست که دور خانه و دانشگاه و خیابانهاست. دنیا توی آدمهاست و هر آدمی میتواند قدر یک دنیا با تو فرق کند. بعدتر، وبلاگ جائی شد برای دوست گرفتن بعضی از دستها که پشت قلمهاشان هم میشد دوستشان گرفت. شد دلیلی برای واخوردگی پس از درک اینکه  قلم میتواند بسیار با صاحب قلم فاصله داشته باشد. شد جائی برای تمرین جدا کردن این دو واقعیت از هم و تمرین برای پذیرشش.
بعدتر اما؛ و الان همان بعدتر است، وبلاگ شد صورت حقیقی قدح اندیشه دامبلدور. شد یک جائی مثل باشگاه ورزشی. شد ساعت بازی پوکر یا ساعتی که داری یک مطلبی را برای عده ای میگویی. چیزی که با آن حس کنی وزنت کمتر شده، حس کنی سمهای خونت رقیق تر شده، یک وسیله یا یک فعل یا یک بازی که حین داشتنش یا مشغولش شدن، فکرت معطوف شود به غیر.به غیر از آنچه زیادتر آزار میدهد.
مخاطب داشتن همیشه خوب است و امید بخش است. این آدمها که میگویند و مینویسند و می خوانند و میپوشند و دست میازند، اگر توی یک جزیره باشند تک و تنها، بدون بشری که گوش بدهد و بخواند و ببیندشان، مطمئنا شکل دیگری عمل میکردند و حتا بی عملی میکردند. نوشته خوب است که خوانده شود. درست. اما خب لزومی هم ندارد به خوانده شدن راستش. نوشته وامدار ما نیست اصلا. میشود نخوانیم به هر دلیل. هیچ طور خاصی نمیشود. چون میبینم که  من به نوشتن بیشتر محتاجم تا نوشتن به من. من به وبلاگم بیشتر نیازمندم تا وبلاگم به خوانده شدن و تحسین شدن و تولید هیجان.
 این روزها که همه دارند از وبلاگ نخوانی هایشان میگویند مثل  روزگاری که ما از تلویزیون ندیدن هایمان، دلم خواست بگویم که اما من دارم بیشتر مینویسم فارغ از هر جور که بود و بخواهد که دیگر نباشد 
 
 

3 comments:

ساعتها said...

بشدت موافق بودم با این متن

novapam.wordpress.com said...

من که هرروز میام سر می زنم..هرچقدر دوست داری بنویس..قبلاً هم گفتم خیلی دوست دارم وبلاگتو به دو دلیل، یک اینکه این حالت که وای من خیلی سرم شلوغه مثلاً ماهی یه بار می نویسم رو نداره، دو هم اینکه مثل اکثر وبلاگای دیگه افسرده و پژمرده و وای چقد من فیلسوفم واسه همین زندگی بده رو نداره..
در عینِ عمیق بودن به زندگی بها می دی و الکی هی گند نمی زنی بهش..
آدما باید کسایی وثل تو رو بیشتر تو زندگیشون داشته باشن :)

ساغر said...

ببینید منو! از صبح امروز توی وبلاگ شمام، خسته شدم بس خوندم و حال کردم، امروز حالم خیلی بد هست ولی نمی تونستم دلیلش رو توی وبلاگم بنویسم اومدم به وبلاگ خوندن، وبلاگ شما پرتم کرد از دلیل بدحالیم. خیلی صادق، روان، ادبی، و با دیدی روشن می نویسید. خوش به حالتون که 14 سال و شایدم بیشتره که دارید می نویسید، آشنایی من با وبلاگ و نوشتن در اینترنت به همین سابقه بر می گرده، وقتی خوندم که دارید 14 سال می نویسید دلم سوخت بخاطر تمام اون ننوشتن هام. حالام که شرو کردم کج دار و مریزم. باید فقط حالم نسبتا" خوب باشه که بتونم درست بنویسم. بد باشم نمی تونم.
نویسا باشی.