9/24/2012

هنوز لبخند زندن بهتر از دو نقطه دی است

تنها شدگی ها بر چند دسته اند. حال گروه بندی اش را ندارم . به طور خیلی کلی اما بدترین و ناگهانی ترینش را من در وطن خودم تجربه کردم . حاصلش؛ حاصل قابل شمارشش، یکی دو تا سفر بود و یک سری نوشته و تکمیل یک پازل هزار تکه ای و دیدن چند سریال و به شدت درس خواندن. از شوک و شبهه که در آمدم، دیگر مار هایم را خورده بودم جوری که افعی مقابلم سوسک بود. لازم ندارم که دلسوزی بر انگیزم . امروز من فکر می کنم برای اکثر انسانها لازم است که مار هایشان را سر وقتش بخورند در این جهان. این بهشان کمک می کند که آدمهای بهتری باشند برای خودشان! صرفا برای خودشان و در حق خودشان بهتر عمل کنند. و کمتر آزارنده باشند. و روی اعصاب بقیه نروند چون به محض دیدن اخطارها، یاد می گیرند که به موقع کنار بکشند یا بیرون بکشند و از این دست

در خارج اول که بودم، یک جمع خوبی بودیم یک روزگاری  ( یا من دلم می خواهد اینطور فکر کنم که یک روزگاری خوب بودیم توی آن جمع) و بعد طبق عادت بسیاری از جمعهای خوب فارسی زبان، حرف توی حرف و حرف پشت سر و حرف جلوی چشم آنقدر زیاد و بد و گند شد که من یک روزه و یک تنه از یک عالمه آدم بریدم. این یک عالمه آدم اسم عام است برای خواصی که هر روز به جز وقت خواب، و حتی گاهی وقت خواب، با هم معاشر بودیم. همسایه بودیم. همکلاس بودیم. هم پیاله بودیم. هم زبان بودیم. و خیلی "هم " های دیگر بودیم. و من دیدم که وای که نمیشود. وقتی که دیدم و بعد بهشان گفتم نمی شود،  یکیشان برگشت گفت : تنها می شی. سختت میشه.  آن لحظه  من شاید از روی غرور یا از روی غریزه ( چون اصلا تا همان لحظه به "سختم می شه " اش فکر نکرده بودم ) گفته بودم : کلا یک مقادیری تنهایی برای همه لازم است گیرم به صرافتش نباشیم و البته که آدم با آدم خیلی فرق دارد و برای همین تو بیا و ما را از سر بریده نترسان. ما تنها شدنها را دور زده ایم دیگر پدر جان . و خب مکالمه در همینجا به پایان رسید و کسی دیگر ما را از نبود خودش نترساند. آن روز من رفتم خانه. فردایش رفتم یک رستوران برای ناهار. و با اینکه دیگر دور میزم شلوغ نبود، اما مرغ سرخ شده در سس آناناس همچنان خوشمزه بود! و اینجور شد که من با همه توانم در طول آن سال به خودم خوش گذراندم. از آفریدن سفر و تعویض خانه و شکل دادن به رابطه های جدید تا پرداختن به همانهایی که داشتم از وبلاگ و کتاب و مجموعه موسیقی و فیلمهایم. سال که تمام شد دیدم عجب ! خسرانی هم نبوده تهش. خدایی اش را بخواهم بگویم دیدم از وقت گذرانی با دو خط کتاب یا نیم ساعت کنسرت یا چه می دانم یک فیلم وودی آلن، خیلی انسان بهتری در می آید تا ساعتها و ساعتها هی قاطی شدن و اختلاط آدمیزادها با هم. چه انرِژی ها که هدر نمی دهیم
 این روزها مثلا؛ که کمتر وول خورده ام توی آدمها، دیده ام که دارم به سرعت نه چندان یواشی، باز هم یک زبان جدید یاد می گیرم جوری که همین امروز معلمم مرا برد جلوی تخته تا به بقیه درسی را که خوب فهمیده بودم توضیح بدهم. دیدم که توی این مدت چندین و چند تا فیلم خوب دیده ام و دو تا کتاب دویست برگی تمام کرده ام و یک سیصد برگی جلوی چشمم است. معاشرتهای مجازی یا رفت و آمد های کیلویی ام کم شده و نوع حقیقی یا انتخابی اش به قائده و درست و درمان شده . جوری که دو تا مهمانی بزرگ تر از قد خودم داده ام و یک غذای خیلی سخت روسی یاد گرفته ام از یک همکار خیلی کم حرف و میان سال که با هم اخت شدیم بدجور. برای سالروز تولد یک آدمی کاری کرده ام که گفت در تمام چهل و خرده ای سال زندگی اش این اولین باری بود که اینجور ذوق کرده بوده و غافلگیر تولدی شده بوده که تا قبل این هر وقت بهش فکر می کرد حالش بد می شد. یک آدم عمده ای در زندگی ام را بیشتر از قبل فهمیده ام چون در جهت فهمیدن و پذیرش و گوش سپردنش ، وقت گذاشته ام. یعنی وقتش را پیدا کرده ام که بگذارم. وقت فعال، نه وقت مرده!. کارم را پیش برده ام و البته که گاهی از پیشرفتش ناامید شده ام و حتی گریسته ام اما چند دقیقه بعد لیوان قهوه به دست ، دوباره از نو آغاز کرده ام. سه تا دوست جدید پیدا کرده ام برای وقتهای خیلی خالی خاص. کارهایم را مرتب چیده ام و یک ماه مرخصی جور کرده ام و برایش برنامه ریخته ام. بیشتر از پیش دوست داشته شده ام انگار که یک موجود جدیدی باشم. کمتر به این و آن و فلان و بهمان فکر کرده ام و کمتر جمله و حرف و خطابه تولید کرده ام و به جایش بیشتر زندگی کرده ام. رژیم غذاییم را تغییر داده ام. حرکت بیشتر را اجباری کرده ام. وقتم را به خودم اختصاص داده ام و هی نگاه نکردم که کی دارد چی می گوید و نظر کی به کجاست. به خودم پرداخته ام و به کارهایم و به یک چیزهای مشخص که هنوز دوست دارم بهشان برسم. یک خستگی آسوده ای داشته ام وقت خواب. دیگر پیش نیامده که به خودم بگویم امروز هم هزار ساعت و دقیقه تلف شده داشتی که به هیچ گذشت. توی فیس بوک و جیمیل و پلاس و هر چه از این دست، بسیار کمتر چرخیده ام. عضو فعال یک گروه تئاتر شده ام. اینها را مدیون کم کردن معاشرت های مجازی یا حرف زدن و حرف شنیدن های مداوم هستم. الان که بطری آب و جزوه های مرتب شده و کارهای تمام و ناتمامم جلوی میزم چیده شده اند، متاسف نیستم که این شکل زندگی زودتر میسر نشد. لابد زمان خودش را میخواست و ماه پیش و سال پیش و پیشتر از این، همانقدر بلد بودم. الان که الان است، بیشتر یاد گرفته ام و نمود بیرونی اش مشخص است و همین روح مرا نوازش می کند. پاییز هم که هست. زندگی خوش رنگ تر است همیشه توی پاییز 

3 comments:

گندم said...

عالی بود . لذت بسیاری بردم . نوشته را با لینک در وبلاگ گذاشتم .حیف بود که یک جا بماند البته با اجازه

november rain said...

این وبلاگ جزو معدود وبلاگاییئه که وقتی تو ریدر میبینم آپدیت شده قند ِ ریز ریز تو دلم آب میشه
فکر کردم که باید بگم

میم جان said...

شیوه ی بیانت را دوست داشتم، نگاه جدیدت به زندگی را بیشتر!
از آشنایی با شما و دنیایتان خرسندم.