3/04/2011

برای هشتم مارچ . 1

مرغابی های وحشی نر، گردن های خوشرنگ افراشته ، صدای بلند و غریزه جنسی بسیار قوی دارند . غریزه اشان به شدتی است که گاهی با خشونت توفیری ندارد . هر چه دیرتر و سخت تر جفت پیدا کنند ، خشن تر می شوند . اگر تعدادشان زیادتر از تعداد ماده ها باشد ، در گروههای سه یا چهار تایی ، یک ماده را نشان می کنند ، کمین می کشند ، و حمله می کنند . با هم ، متحد ، بی رحم . آنقدر با نوکهای پهنشان توی سر طعمه می زنند که یا راضی به جفت گیری شود ، یا توی آب غرقش می کنند ، می کشندش . چون مرغابی ماده ، یک بار که با میل خودش جفت گیری کند ، میل چندانی به جفت گیری دوباره نشان نمی دهد . در چنین حالی ، به گمانم بهتر است به شیوه مرغابی های ماده به در خانه خداوند مرغابی های ماده دعا کند . دعا کند که خداوند مرغابی های ماده ، غریزه نرها را به راهی هدایت کند که منجر به غرق شدنش نشوند .


گفته بودند نبین این فیلم را . سین بود ؟ سج بود ؟ یکی بود به هر حال که گفته بود نبینش توی این روزهای خودت که درهمی و نازکی . من طبق معمول سرکشی کرده بودم . توی همان روزهای درهمی و نازکی خودم دیده بودم که موهای الکس توی مشت آن مرد کشیده می شود ...صورتش کش می آید ، چانه اش کوبانده می شود به خاک سرد تونل ... از آن صحنه کش دار طاقت فرسا ، به شدت و پررنگ ، موهای الکس را یادم هست توی دستهای مرد کف بر لب ، نور قرمز آزارنده تونل را یادم هست ، لباس سفید الکس را هم یادم هست ... و خودم را یادم هست که بهت زده و ترسیده ، مات شده بودم روی تصاویر با اشک سرد شده ای روی چانه ام .



سه هفته پیش بود . از خانه دوستم بر می گشتم . بهم گفت حواست را جمع کن موقع رد شدن از این خیابان . پریشب به یک دختر زیر دیوار کلیسای روبرو تجاوز کرده اند ... از در آمدم بیرون . سر در خانه تاریک بود . آمدم توی خیابان . شب بود . پیاده رو لیز بود . روز تعطیل بود . پا تند کردم که زودتر برسم . قلبم مثل گنجشک می کوبید توی سینه ام . وسط راه دو پسر مست دیدم . یکیشان آمد طرفم و بطریش را گرفت روبرویم . من همه شجاعتم را جمع کردم توی چشمهایم تا نگاهم را ندزدم ، تا نفهمد که چقدر ترسیده ام . فردایش ، روزنامه گرفتم . خبر را خواندم . با دوست پسرش راه می رفته . هم را بوسیده اند . پسر جلوتر رفته . دختر نخواسته . پسر خشمگین شده . زده توی صورتش . و انداخته اش روی زمین . زیر دیوار کلیسا ، روی برفها ، نیمه های شب .


یک کابوس خاصی هست که گاهی می بینم . خودم فکر می کنم بر میگردد به اولین تجربه نوجوان بودنم . به آن وقتی که تازه تازه گونه ام سرخ میشد اگر می دیدم یک جوانکی دارد به من نگاه می کند . دوست داشتم خیلی زیبا باشم . دوست داشتم من را داخل آدم حساب کنند. بچه و کودک و جدی نگرفتنی نباشم . همه بزرگ شدنم در همین حد بود . سه ماه تابستان را خانه سین اینها بودم . خیلی خوش می گذشت . توی خانه نوار لیلا فروهر می گذاشتیم و می رقصیدیم . همسایه اشان هم یک پسری داشت که وقتی ما را بستنی کیم به دست می دید ، من را نگاه می کرد و می زد زیر آواز و همین برای برق افتادن چشمهای کودکانه ام کافی بود . آن روز روبروی خانه ایستاده بودم . قرار بود برویم پارک و لبو و بلال بخوریم . منتظر بقیه بودم . یک ماشین آمد جلوی پایم . مرد راننده ریش داشت . جوان بود . یک کارت دستش بود . دستش را آورده بود بیرون و از من پرسیده بود این آدرس مال کجاست ؟ گفتم من اینجا مهمانم ، خیلی کوچه پسکوچه ها را بلد نیستم . گفته بود بچه ام مریض است ، نمی توانم آدرس را پیدا کنم و من چند قدم رفته بودم جلو . داخل ماشینش ، کاملا برهنه نشسته بود . می خندید . رو به من می خندید . بلند . من باورم نمیشد . آنقدر ترسیده بودم که نمی توانستم از جایم تکان بخورم . پایش را گذاشت روی گاز و رفت . رفت و من دو روز می گریستم . دو روز تمام . چقدر بزرگترهای خانه من را بردند توی اتاقها و با من حرف زدند و مرا در آغوش گرفتند . چقدر سعی کردند که من بخندم چند ساعت بعدش . و من ترسیده بودم . و از ترس گریه می کردم . بعد از این همه سال گاهی باز توی خواب می ترسم . توی خواب می بینم که مردی به قصد آزارم ، به قصد لمس پوستم ، به قصد تعرض رو به من حرکت می کند . بعد یادم می آید که گاهی مادرم هم توی خواب داد می زد . فردایش اگر کشتیارش می شدم که بگوید چرا خوب نخوابیده ، از چه کابوسی ، از چه رویای برعکسی ؟ می گفت که در خواب دیده مرد غریبه ای به سمتش می رود . توی خواب ناامن میشود . فریاد می کشد . بعد هم که مادربزرگم ، مانو ... بارها و بارها بیدارش کرده ام . خودم . همین خود خودم . و همین داستان ها را شنیده ام ازش . عجب !...



شازده احتجاب را می خواندم و نفسم بند می آمد . از خفقان و فضای تیره کتاب . تا آنچه بر سر کودکی شازده میرفت . تا آن روز ناسور در زیرزمین نمور . قلبم فشرده شده می شد . اما همیشه این سوال هم بود که برای مورد تجاوز واقع شدن از سوی یک زن ، نمی توانی یک مرد بزرگ و بالغ باشی .باید که یک کودک باشی ، باید آسیب پذیر باشی ، باید قدت کوتاهتر باشد . باشد . ولی برای مورد تجاوز واقع شدن از طرف یک مرد ، کافیست که فقط زن باشی چه کوچک ، چه بزرگ ، چه توی خواب ، چه توی جلد یک مرغابی وحشی ...


No comments: