4/28/2012

آنجا که چراغی روشن است

الان که اینها را مینویسم سه روز گذشته. من به اتفاق سه روز قبل زندگیم به چشم یکی از خطها نگاه میکنم...یکی از خطهایی که زندگی به قبل و بعد آن تقسیم میشود...
کشورم را عوض کرده ام . در جای جدید، زبان جدید را نمیدانم. از قوانین و مناسبات سر در نمیآورم. خنگی آدمهای بیسواد را دارم هر چند که عنوان شغلم را نوشته اند : محقق- دانشجو
هفته قبل مجبور به سفر بودم. رفتم. برگشتم... و یک خط بزرگ دارم از این برگشت
شب رسیده بودم ایستگاه قطار ، لب مرز . منتظر قطار شب. ایستگاه شلوغ نبود. روی صفحه میدیدم که قطارم در راه است. پانزده دقیقه بعد قطار دیگری آمده بود و بلندگو چیزی به زبان جدید گفته بود و همه رفته بودند ... باد میامد . جوری دویدم که به دستگاه خودپرداز بلیت برسم و بلیت نیم ساعت دیگر را بخرم- کسی نبود که آن وقت شب که به من بگوید دقیقن چه اتفاقی افتاده . جوری دویدم که به ایستگاه طبقه بالا برسم و خودم را بیاندازم توی قطار ...شب را توی یک ایستگاهی بین راه میماندم . اشکالی نداشت ...
ساعت ۱ صبح میبایست میرسیدم به ایستگاه... قطار خلوت بود. یک مرد با چهره اروپای شرقی نشسته بود یک گوشه . به من نگاه میکرد. من دوست داشتم پیاده شوم هر چه زودتر . به ایستگاه رسیدیم . دویدم بیرون . تاریک بود . قطار رفت . توی ایستگاه چرخ زدم و دیدم چقدر متروکتر از آنی است که باید باشد. رفتم سمت شهر. هیچ موجود زنده ای نبود آن وقت شب که دل خوش کنم به ضربان قلبی ... یک کمی بغض داشتم. برگشتم ایستگاه . و قلبم فرو ریخت. اسم ایستگاه را بد خوانده بودم. یک پرانتز دشت که توی تاریکی ندیده بودمش . این یعنی یک ایستگاهی در جائی که نباید باشد . یک دستگاه خودپرداز پیدا کردم. میگفت من یک جائی ام که نمیدانستم کجاست . اما هر چه بود میدانستم اگر به سمت شمال بروم میرسم به ایستگاهی که چهارساعت بعدش قطار من از آن خواهد گذشت . بر اساس مسافتها و سرعت هر وسیله که روی دستگاه نوشته بود تخمین میزدم که ۲ ساعت دیگر خواهم رسید . شک نکردم . و راه افتادم
مسیر ریلها مرا میرساند به ایستگاه خودم . ریلها از جنگل را میگذشتند. من داشتم از جنگل رد میشدم! و من از سگها ؛ گربه ها ؛ پرنده های بزرگ خانگی میترسم . من داشتم از جنگلی رد میشدم که واقعی بود و بوته هائ پرپشت و درختهای سر به فلک کشیده داشت و نیمه شب بود من حتا یک نقشه نداشتم که بتوانم خودم را رویش پیدا کنم . تلفنم خط نمیداد. میشد به عنوان چراغ قوه ازش استفاده کنم . بین راه گاهی چراغهای سرخ هوا را روشن میکردند و کارم را سخت . به شکل قطار هایی می دیدمشان که به من نزدیک میشوند. کنار ریلها پناه میگرفتم منتظر که قطار رد شود. قطاری که در کار نبود! نور سرخ در دل شب چیز خوبی نیست . کفشم مناسب پیده روی نبود . پاهایم بین قلو سنگهای روی ریلها سر میخورد. و می رفتم. یک پرنده ای شروع کرد به خواندن . ساعت از دو گذشته بود . من نمیدانستم که بلبلها در شب آواز میخوانند. حالم بهتر بود . صدایش یک چیز خوب آشنائی داشت . دلم گرم میشد. به خیلی چیزها فکر میکردم . به اینکه من یک جائی یک خانه ای دارم با یک پدر و یک مادر. به اینکه اگر یک جائی بودم که مرزها ما را از هم جدا نمیکرد کافی بود یک جوری بهشان خبر بدهم که یک جائی گم شده ام . و دیگر لازم نبود نگران چیزی باشم. مینشستم کنار جاده و یک شکلات میخوردم و آنها خودشان مرا پیدا میکردند. به دوستهایم فکر میکردم.هر کدامشان را میگذشتم جای خودم . خودم که سایه ام می افتاد جلوی پایم گاهی و میدیدم که کوچک ، لنگان لنگان با کوله ای بر پشت و کپه ای موی فرفری از روی ریلهای تاریک رد میشوم و گاهی به پشت سرم نگاه میکنم . دوستهایم را تصور میکردم که جای من بودند چه کارهایی میکردند یا چه کارهای نمیکردند . به مردهایی با بازوان ستبر فکر میکردم که روزها و شبها چنین ریلی را با دست ساخته اند. حتا به رضا شاه فکر میکردم که خودش را هلاک کرد راه آهن بیاورد ایران و معلم های دینی و پرورشی خودشان را هلاک میکردند تا به ما بقبولانند که راه آهن در ایران نماد استیلای غرب و خودباختگی فرهنگی رضا خان میرپنج بوده است !!
از دور چراغی پرنوری میدیدم . توی دلم یک گرمائی بود . گاهی بوته ها کنارپایم تکان سختی میخوردند و من به خرسها ، گرگها و شغالها فکر میکردم . به خوبی حس میکردم که دو موجود زنده در دو طرف ریلهائی که رویشان راه میروم پا به پای من میایند . آسمان پر از ستاره بود . رابرت راس یک شعری دارد ... " جنگل تاریک است / و ساکت و آرام / اما من وظیفه ای دارم که باید به آن عمل کنم / و کیلومترها راه قبل از اینکه به خواب روم ..." به این فکر میکردم که استادم گفته بود یک روز دیرتر برگرد و من گفته بودم نه، صبح سر کارم خواهم بود . به این فکر میکردم که آزی برای زندگی ندارم اما شوق رسیدن چرا . این شوق و شهوت رسیدن به گمانم حاصل زمانی از زندگیم است که من هر کاری میکردم نمیرسیدم. نمی شد که برسم. نمی گذاشتند که برسم . این شد که الان به هر قیمتی میخواهم که برسم. و هیچ کار ناتمامی نداشته باشم . نروم . اگر میروم اما برسم . حتا به هری پاتر فکر میکردم . به اینکه عشق مادرش رویین تنش کرده بود جوری که مرگ هم پشت خم میکرد برایش. به همه اینها فکر میکردم و به شعری که پدر بزرگم همیشه میخواند : "شب سمور گذشت و لب تنور گذشت ..." به آنهائی که در شب سمور هستند فکر میکردم . لب تنور خوابیده بودم منتظر صبح
یک کوره راهی دیدم . تصمیم گرفتم جهت ریلها را به خاطر بسپارم و روی زمین راه بروم . پایم درد میکرد. کوره راه مرا رساند به یک محوطهای با چند خانه . حتا اتومبیل!! ساعت ۳ بود. من جرات نداشتم زنگ خانه ای را بزنم در دل تاریکی . اما ندانستن اینکهکجا هستم خیلی ترسناک بود. کمی رفتم باز . انگار یک دستی چانه ام را گرفت و برگرداند سمت راست. سمت راستم یک ایستگاه بود. روشن . بزرگ. و خالی . ایستگاه بعدی ؟ نه . پس چرا این هم نیست ؟ یک دوچرخه از دور آمد. یک زن پستچی با روزنامه صبح. سلام کرد و آمد طرفم. گفت که اینور ایستگاه نمانم . قطار از آن سمت دیگر می اید. و تند تند رکاب زد. من حدود ۵ بار از تونل زیرایستگاه رفتم به سمت مقابل و برگشتم از ترس از دست دادن قطار . از دور یک آدمی میامد. زن بود. میانسال. خوشپوش. زبان هم را بلد نبودیم. صدایم کرد. سعی کرد به من بفهماند قطار از این مسیر رد نمیشود اما به جایش تاکسی گذشته اند برای مسافرها که الان از راه میرسد . تاکسی آمد. گرم، بزرگ، خوشبو. مرا سوار کردند . توی راه چند مسافر دیگر را هم .. برای ساعت چهار صبح زیادی خوشخلق بودند.من همچنان به جنگل و نورهای سرخ فکر میکردم. زن نگرانم بود. هی میگفت بلدم کجا بروم؟ گفتم بله . رسیدیم به یک ایستگاهی . من ایستادم در جائی که به نظرم درست بود. یکی آمد و گفت که الان از بلند گو گفته اند باید برویم آن طرف بایستیم . مسیر را عوض کرده اند ... من به شوخیهای دنیا فکر میکردم
توی قطار صبح، از زیر کاپشنم به پنجره نگاه میکردم و به کشتزارها و مناظری که کم کم آشنا بودند ... داشتم میرسیدم خانه . حتا سر کار ! همانجوری که گفته بودم
داشتم فکر میکردم که یک روزی شاید یک نوه ای داشته باشم . شاید من هم چیزی داشته باشم برایش بگویم که مرا نگاه کند و بگوید عجب .... شاید از من بپرسد ترسیده بودم؟ من صادقانه بگویم که نه ! بگویم که تا حالا خودم را اینجوری نشناخته بودم ... اینجور نترس. نشاخته بودم و میبینم که جهان سخت است ولی من سخت تر ... چه باک ؟ وقتی حتا توی کوره راهها فانوسکهای دلم روشنند و راهی را به من نشان میدهند که تویش بلبلها شبانه آواز میخوانند و مرا مراقبت میکنند ...

4/21/2012

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم *

همیشه می گفت "دو روز زندگی که هیچ چیز نداره جز عشق می ارزه به بیست سال زندگی که همه چیز داره جز عشق " .... بعد هم چشمهاش دو دو می زد ... من فکر می کنم چشمهایی که صاحبشون داره یک چیزی رو از ته دلش با یک درد محو ولی عمیق میگه ، دو دو میزنن ... . ببین من می خوام فکر کنم که هر آدمی حق داره که بخواد تکامل رو تجربه کنه در حدی که موجود و میسر باشه. اونی که میخواد مادر باشه لابد به تکامل در حلقه زندگیش فکر می کنه. اونی که میخواد درس بخونه لابد به کامل شدن مدارک تحصیلیش فکر می کنه. حتی سفر رفتن نگاه یک آدم رو به آدم ها و خاک ها و آسمون ها کامل می کنه . و به نظرم که تکامل رنج داره ... .رنج، آدم رو می بره به یک پله ای که تا حالا روش نایستاده بود . می بره یک طبقه جدیدی . که لزومن خوب نیست ولی کامل تره چون اضافه شده به پله های زندگی آدم . قانون های بی چون و چرا و مزخرف دنیاست ... می دونی؟
همیشه می گفت " دو روز زندگی که هیچ چیز نداره جز عشق می ارزه به بیست سال زندگی که همه چیز داره جز عشق "... چشمهاش راست می گفتن ... راست می گفت . به نظرم میاد که اون چیزی که اسمش رو گذاشتیم دوست داشتن و به ازای هر کدوم از ما شکل و عمق و معنی منحصر به فردی داره و در هیچ دو نفری شبیه نیست، چرخه دل آدم رو کامل می کنه . پس رنج داره . و تهش لذت داره. و قراری هم نیست که تا آخر عمرمون طول بکشه. اصلا اتفاق افتادنش بخت بلند میخواد و ز کرامات جهان ما را بس... شانس میخواد یک روز بیدار بشی از خواب . ببینی بارون تموم شده . آفتاب از خجالت ابر در اومده . روشنه همه جا . و تو جایی داری که می تونی بدون اینکه خودتو جمع کنی و مواظب باشی و احتیاط کنی ، دوست داشته بشی . ببینی جایی هست که می تونی با خیال راحت دوست داشته باشی: آدم /مکان / شرایط ... . شانس میخواد. اونقدری شانس میخواد که اگه پیدا بشه، باید یادت نره که دم را غنیمت است . چون حتی اگه لزوم داشته باشه که تا آخر دنیات طول بکشه ، تضمین نداره . حواس جمع می خواد ...حواس جمع

حافظ*


4/14/2012

پس زبان ِ محرمی خود دیگر است

یک کیفیتی هست که به گمان من خوش شانس ترهایش در برهه ای از رابطه هایشان به آن می رسند و تجربه اش می کنند
خوش شانس ترهایش از یک جایی و از یک وقتی آدم مقابل را (یا حتی نه، مقابل جای خوبی نیست. کنار دستی بهتر و صمیمانه تر است)؛ و از یک جایی و از یک وقتی آدم کنار دستیشان را مثل کف دستشان می شناسند. خیلی غریزی دریافتش می کنند. می دانند معنی عطر امروز صبحش یعنی چه. می دانند زخم کوچک روی انگشت اشاره از سر چیست. می دانند کِی دچار ملال است و کِی دچار خشم کِی هیچکدام و هر چین ابرویش مربوط به کدامیکی است. می دانند اولین جمله اش پس از آخرین لقمه حاکی از چقدر دوست داشتن / نداشتن مزه غذا است . می دانند این حرکت دستش یعنی چقدر خوشحالی ،بی حوصلگی ،بلاتکلیفی ،خبر خوب. می دانند این جور دزدیدن نگاه یعنی که دروغ، شرم، خجالت خوب، معذب شدن. می دانند الان با گفتن فلان جمله بی ربط دارد انتقام چه چیزی را می گیرد، چه جوابی دوست دارد بشنود، به کجا میخواهد بحث را بکشاند، دام کجاست، مرغ کجاست، یک غافلگیری در راه است، حواسها را میخواهد که پرت کند از روی یک مبحثی که خطرناک است. طفره است یا لودگی یا رودربایستی. هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست ... و اینجا جای قشنگی است، جای یک نفره منحصر به فردی است، جای خوب نادریست. شاید کسی که والد کسی است به غریزه یا به خون یا به روح مشترک بین دو انسان که از هم به وجود آمده اند اینها را در میاید. و الباقی و نوع اکتسابی اش اما به کسر قلیلی است که آدم به یک شکلی و به یک رویای مشترکی برسد که تفسیر حرکات کوچک آدم کنار دستی را بلد بشود. اینجای زندگی یک جای تکرار ناشدنی است برای هر آدمی کنار هر آدمی. چون دو نفری که کنار هم نفس می کشند از هوای مشترک هرگز تکرار و جایگزین برابر اصل نمی شوند. به گمانم هر کسی راه به اینجای زندگی نمی جوید و هر راهی به آن ختم نمی شود. نوشتم که! خوش شانس ترهایش در برهه ای از رابطه هایشان به آن می رسند و تجربه اش می کنند ... باقی آدمها هم به زندگی هایشان در کنار هم ادامه می دهند و زمان می گذرانند

4/11/2012

و قانون همچنان بی انتها بود

چرا نشد بری اسپانیا خاله مهین ؟؟ من چرا مطمئن بودم می ری؟ ... دنیای به این بزرگی چه برات کوچیک بود ... شایدم حالت خوب باشه الان ...حتی از اسپانیا رفتن هم بهتر باشه ...کی میدونه؟ ...خداحافظ

"من م را دوست دارم . تو ندیدیش . زن پنجاه و چند ساله مطلقه بامزه وروجکی است . خب من خیلی دوست داشتم وقتی یک شبی سر میز شام رسمی جلوی غریبه و آشنا ، برگشت بلند به من گفت : اگه کیس مناسبی پیش بیاد دوباره ازدواج میکنم ، شک نکن . خیلی دوست داشتم وقتی تعریف کرد: " بعد از اینکه طلاق گرفتم ، رفتم دنبال پیدا کردن خودم . رفتم مطب یک دکتر و گفتم آقای دکتر ، قاعدتاً من دیگه دلم نباید براش تنگ بشه ، اما میشه ، پس بیا منو درمان کنیم!! و چند سال طول کشید تا فهمیدم چرا ، چه کاری را کردم و چرا چه کاری را نکردم " . خیلی دوست داشتم وقتی گفت :" به فلانی گفتم الان بعد از سی سال زندگی مشترک ، طبیعیه که خیلی هیجانزده نباشی با همسرت ، اما اگه مثل من اون چند سال اول زندگیتون حساااابی عشق و حالتو کردی ، دیگه حسرت نخور ، کارت درست بوده " . حال میکنم وقتی می بینم هر سال می رود سفرهای عجیب ؛ چین ، روسیه ، تبت ، ...الانم که راهی هند است . برای دو سال دیگرش هم می خواهد ، بله میخواهد که اسپانیا باشد و اینی که من دیدم ، آنجاست در همان تاریخ
...

4/04/2012

به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي .... و به آواز قناري ها که به اندازهء يک پنجره ميخوانند *

من حرف چندانی ندارم برای چنین روزی . بیشتر از حرف، توی دلم سرخوشی کودکانه ای دارم از دیدن لبخند تو وقتی به من نگاه می کنی . وقتی می بینم که دست به هر فعلی ببرم از خوب، بد، حد وسط؛ تو مرا همچنان دوست داری و همچنان عزیز می داری و همچنان مهر می ورزی. وقتی می بینم موجودی هستم که هر وقت از دنیا روی خوش ندید ، پناهی داشت که برای آرمیدن و خانه ای داشت برای پناه گرفتن و آغوشی داشت برای رها شدن. پناه و خانه و آغوش امن منی . و من برای همه همه همه لحظه های لبخند و امید و گرما، برای زمینی که زیر پاهای لرزان من چنان نگاهش داشتی تا امان ایستادنم داد ، برای هر قطره مهربانی که توی چشمهای قهوه ایت پیچید و شد برکت گیاه زندگی ام ، برای همه آنچه گران بود و ارزانی حضور منَش داشتی بی دریغ، برای خانه مان که سقفش روی بودن تو ایستاد... مدیون مهر توام . تولدت مبارک خانم مادر ... که مایه تولد هر روزه منی


*دل من

که به اندازهء يک عشقست

به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازهء يک پنجره ميخوانند


تولدی دیگر . فروغ

3/27/2012

روز است که ديگرباره بازمی گردد...یادآور سلام و صلح و سبزه *

یک روی دیگری هم داشت ... زندگی را می گویم ... یک روی دیگری داشت که وقتی با خودم صادق و روراست باشم تا حالا خودش را از من پنهان کرده بود . از من پنهان بود که آدم خانه می سازد . خانواده هم. می سازد. همه چیز را نو، از نو . نه روی یک خرابه ای ، نه در جای بلااستفاده ای ، نه روی تل خاک و خاری. روی زمینهای بکر دیوارهای بکر و دستنخورده و هنوز "دستخط یادگاری به خود ندیده" می سازد. آدم خرت و پرتهای قدیمی را دور میریزد از دم. آدم از هر آنچه که مانده و پوسیده و نم کشیده و هرز شده و زنگار گرفته و غبارناک و معنی از دست داده را می برد و میگذارد در اولین جای مخصوص دورانداختنیها و حتی فردایش میرود مطمئن میشود که دستهای پنهانی شبانه آمده اند و دورانداخته هایش را دورانداخته اند... دورتر... . و بعد چراغها را روشن می کند. و بعد چراغها را خاموش می کند اما نه چونکه غمگین است. و نه چونکه دوست ندارد خراب شدگی های توی ذوق زننده را پنهان کند. و نه چونکه دلش میخواهد قایم شود از همه دنیا. چراغها را خاموش می کند چونکه آن بیرون روز شده است . یا چونکه وقت خواب است و دیر است و فردا هزار و یک کار دارد. یا چونکه از فرط ساختن خسته شده و نفسی دارد که باید تازه شود. و در هر حال چونکه فردا روز دیگریست.
کسی به من نگفته بود که زندگی چنین رنگی هم دارد. فهمیده ام که این یکی از رنگهای عادی و معمول و همگانی است اما بنا بر سختگیری غیر قابل بخشش طبیعت چنان دور از نظر من مانده بود که جزء جزءش به چشمم عجیب و نادر و محیرالعقول است ... عجیب است برایم که کسی منتظرم باشد توی ایستگاه وقتی ساعت ورودم را نگفته ام. عجیب است برایم که غذای گرمی غیر از دستپخت خودم توی خانه ای منتظر من باشد وقتی سرماخورده و خسته از هزار کیلومتر راه میرسم ... عجیب است که داشته باشم وقتی درخواست نکرده ام و توقع نداشته ام و قرنها منتظر نبوده ام . دیدن شمع روشن روی تاقچه که بی دخالت من روشن شده عجیب است. و همینطور دیدن ظرف پر از سیب یا شکلات. پیشنهاد کمک برای سبک تر کردن بار جهان از روی شانه های نازک و خسته من عجیب است. آرام و پیوسته مراقبت شدنم بی آنکه ادعای خاص و غولپیکری درموردش بشنوم یا ملزم به پاسخگویی اش باشم یا مغایرت کلام و عمل توی ذوقم بزند برایم عجیب است . همه چیز را میشود دید روی میز. متوسل نشدن به داستانها و افسانه ها و قصه ها و قصه ها و قصه ها برایم عجیب است . زندگی واقعی را زیستن ، آنهم توی یک حاشیه بی هراس برایم عجیب است. .. بسوده دوست داشته شدنم عجیب است ...و سخت تازه است. من انگار روی یک صندلی قدیمی راحتی آرام آرام تاب میخورم و به عجیب ها توی پوست تازه ام نگاه می کنم
* شاملو / مدایح بی صله

3/09/2012

* de chameau a la vinaigrette

بعضیا مثل یک بشقاب غذای خیلی گرون با اسم عجیب غریب توی لیست غذای یک رستوران خیلی خوش آب و رنگ موکت طلایی-سرخ و واجد سرآشپز کلاه بر سر و گارسونهای خوش قد و بالا هستن. اونجور که خیلی شیک و خیلی هوس برانگیز و خیلی کامل به نظر می رسن . مثل وقتی که چنین بشقابی از دور روی دست یک گارسون فرانسوی میاد و نزدیک میشه و می شینه روی میز و در نقره ایش برداشته می شه به همراه یک نیمچه تعظیم رقص طور حتی . و بخارش و عطرش و نفس شما ... . تا اینجا حتی خیلی مجاب و خوشحال از زرق و برقش هستید. بعد اولین قاشق ...دومین قاشق ... و هر چی میخورید می بینید یک ملغمه ای هست از انواع متریال بسیار معمولی که قاطی یک عنصر عجیب و نامانوس و طبعا غیر قابل طبخ و غیر قابل درک حتی شده که اگر جدا جدا بگذاریدشون کنار هم روی میز به شکل یک "خب که چی" یا یک "هیوغ " یا یک " وای ، نه !! " در میاین

میخوام بگم بعضی آدمها از روی نوشته ها ، برخوردها ، کلام فاخر وفن بیان خدا ، رشته تحصیلی ، مدارک و مدارج ، شغل و غیره یه جور خیلی شیک و خیلی تربیت شده و خیلی مبادی خوبی ها و ... به نظر میان. بعد سر یک بزنگاه هایی ، توی یک وقتهای خیلی خیلی نادری ، وقت نزدیک شدنهای گاه گاه، معمولی بودن و گاهی حتی خیلی خیلی بدوی بودنشون توی ذوق می زنه. گاهی هم احتیاج به ژانگولر خاصی نیست . رفتارهای ضمخت و توی ذوق زن و قبیله ای ( بخونین فقدان شعور ) خیلی از آدمها/ دوستها / همسایه ها/ ... جلوی چشمهای ما هستن و ما نمی بینیم. شاید خودمونم همین باشیم از نظر آدمهایی که در پله بالاتری ایستادن ( واقعا ایستادن نه که فقط توی وبلاگها واستتوس ها و مکالماتشون می گن که ایستادیم) . یک ضرب المثل خوبی هست که می گه : بهترین راه قایم کردن چیزها اینه که بگذاریشون جلوی دید همه. کسی بهش توجه نمی کنه مگر اینکه یه اتفاق خاصی بیفته

اسم یه غذای خیلی گرون فرانسویه - ریشه لاتین داره در اصل ... با پای شتر درست می شه *

3/07/2012

هشتم مارچ

به خاطر سقفهایی که همه سالهای سر پا بودنشان را مدیونند به شکیب و مهر
به خاطر اولین لبخند یک انسان رو به آغوشی که غذا و خواب و گرماست
به خاطر همه زخمهایی که سالیان و سالیانی را فرصت التیام می خواهند
به خاطر اشکها ، بوسه ها ، دل زدن ها ، سبک سریها ، حساب گریها
به خاطر دستهای کار، وقتی ساکتند و سرسخت و شریف
به خاطر ذات زیبایی ، میل به زیبایی ، سعی به زیبایی
به خاطر شعرهایی که نثار شبهای خاموش می شود
به خاطر همه آدمها ... آدمها ... آدمها
هشتم مارچ مبارک
به همه آدمها

3/04/2012

به سراغ من اگر می آیید .... جان عزیزتان

حوصله که نه ، جان و جگر پیچیدگی و گره خوردگی و "لابیرنت را ببین و فکر کن تا خرگوشه را به خانه اش برسانی " و "معادله سه مجهولی مقابل را با استفاده از داده های زیر حل کنید" ندارم. یعنی دقیقا ندارم؛ اگر داشتم که قابل نبود ... من خیلی ساده و خنگولم در مواجهه با روابط بین انسانی .دو پهلو و سه پهلو بلد نیستم بفهمم. این یک شکلی از بدبختی است که من با معاشران غیر ایرانی ام ندارم و با معاشران ایرانی ام دارم . بدبختی من است که باید حرفتان را با من دقیق پوست بکنید به من بگویید تا من همانجوریش را بفهمم که منظورتان است، چون مِید این خارج اش حرفهایش را بد یا خوب یک جوری می زند که من متاسفانه خیلی خوب می فهمم هر چند زبان فارسی ام خیلی بهتر از زبان خارجستانی ام است. حالا هر مراعاتی بشود در این باب جهت حل مشکلات ناشی از ساده گرفتن من و ساده تا کردن با من نتیجه اش اینکه یک عمر هم به مدیونی و ممنونی خویش باقیم. ولله قسم

3/01/2012

بار دیگر ، شهری که هنوز دوست می دارم

آقا شاهین کرمانی است و تپل است و من حتم دارم که وبلاگ نمی خواند و این اصلا مهم نیست. آقا شاهین تنها شیرینی فروشی درست درمان ایرانی شهر را دارد و آنقدر با معرفت و دوست داشتنی است که من این پست را در غیابش به حضورش تقدیم می کنم. امروز باز هم من رفتم تا بهترین کادویی را که می توانم به یک آدم غیر ایرانی بدهم ، تهیه کنم. و این کادو همانا شیرینی های آقا شاهین است . نه اینکه شیرینی فروشی اش من را می برد به عصرهای پنجشنبه وقتی در را باز می کردم و یک جعبه هیجانی توی دستهای مهربان آدم های خانه مان بود. نه اینکه من را یاد ساعتهای نسکافه نوشی مان بیندازد در غروبهای دلگیر که رنگ می باخت وسط حرافی های من . نه اینکه یاد عیدهایی بیفتم که بوی شیرینی نخودچی که خودم می پختم قاطی تمیزی کریستالهای براق می شد. نه اینکه یک نگاه انداختم به پیشخوان و یکهو برگشتم خانه مان ... خانه خودمان ... نه . اینها دلیلش نیست . شیرینی آقا شاهین یک کادوی تازه و باب هر ذائقه است . آنقدر جور وا جور می پزد و می سازد که از اکولوژیک خورها و حساس به گلوتن ها تا شکر دوست ندارها و قند طبیعی مصرف کن ها هم بی نصیب از در بیرون نمی روند . مغازه اش خیلی هم کوچک است . اما از آن کوچک هایی است که بهش نمی گوییم کوچک . می گوییم "نقلی" ... همه جور مشتری هم دارد . امروز یک مادر پسر کله زرد آمدند و مادر هر چه خواست شیرینی دانمارکی ایرانی!!! را بخرد برای بچه که من مطمئنم خودش گلویش گیر کرده بود پیشش ، پسرک زیر بار نرفت و دلش کاپ کیک خواست با دونات ! و خب آقا شاهین طبعا تازه اش را داشت هرچند به خانمه گفت این دانمارکی ها چیز دیگری هستند ... و من با او موافق بودم .

به هر حال من امروز رفتم پیش آقا شاهین تا آخرین هدیه را برای آدمی بخرم که مهمترین کمک زندگی ام را به من کرده توی دانشگاهم . روزی که ویزا نداشتم و پول نداشتم و کار نداشتم و فقط یک بغض خشک بزرگ توی گلویم داشتم . توی چشمهایم نگاه کرده بود از پشت عینک ته استکانی اش و گفته بود گور پدر اداره مهاجرت ؛ کشوری که احمق است قانونهایش هم احمق است و مردم را می اندازد توی دردسر ... و مرا دوباره برای درسی که گذرانده بودم ثبت نام کرد تا بتوانم باهاش هشت ماه ویزایم را تمدید کنم ... اگر او نبود من الان پشت این لپ تاپ نمی نوشتم از طعم شیرینی های تازه .... بعد من این دم آخر که باید اسباب و اساسم را جمع کنم و بروم دنبال باقی زندگی ام باید باید که از آن آدم تشکر کنم با بهترین پیشنهاد ایرانی شهر . پشت پیشخوان آقا شاهین . پس کوبیدم رفتم آن سر دنیا و بعد توی بوی وانیل و پودر پسته و نارگیل و نان برنجی های ترد غوطه خوردم و حاصلش یک جعبه شد از انواع هر آنچه توی عید دوست داریم . بعدش یک قلب سبز روی جعبه کشید . گفت بنویسم نوش جان ؟ گفتم فارسی بلد نیست . گفت جور دیگرش را می نویسم ... و نوشت نوش جان به جور دیگر . بعد هر بار که چیزی را می چید توی جعبه یک نمونه تازه اش را هم می داد من تست کنم . موقعی که باقلوای کنجدی را تعارفم کرد گفت نه نگو. خانمها شیرینی خیلی دوست دارند. موقع رفتن دوباره صدایم کرد . یک بسته بزرگ از خوشمزه ترین نان خانگی دنیا گذاشت توی یک کیسه جدا . گفت این را باید ببری . نان سبوس دار قهوه ای با کشمش

این شهر ، شهر مهربانی بود با من ... من این شهر را بگذارم بروم، باشد ... اما آقا شاهین تپل مو سفیدش را چه کنم با خوشمزه ترین نانهای دنیا؟

2/29/2012

برای همه اتاقهای کوچک و همه بخاری های گرم

برایش آنجور که توی دلش غوغا بود نوشتم : "دل قوی دار ... و اندکی بیش، صبر" و باز نوشتم "و دل قوی دار که چنین نخواهد ماند". من اصلا نمی دانم که چطور می شود . اما می دانم که آدمها هر چه هم قد بکشند خیلی وقتهای عمرشان کوچکند. و بدجور به کلمه های مهربان نیاز دارند. امید مثل نفس است و آدم کوچک است و دنیا بزرگ است و به اندازه کافی ضمخت . و من می بینم که لازم دارم از امیدواری بگویم .من هنوز آدمی هستم که دعای تحویل سال را برای خودم زمزمه می کنم گهگاه . و هنوز باور می کنم که کلام ما نفوذ غریبی دارد بر وقوع هر آرزو. و می بینم که لازم دارم با کلام نقاشی بکشم از روزهای خوب برای دیوارهای خانه خودم و برای دیگری که به من گوش می کند. و بگویم از امیدی که حتی اگر همین نزدیکیها پر نزند، چنان است که مرا به دلی قوی وا میدارد فکر می کنم سحر نزدیک است

2/28/2012

I didn't come this far to be breakfast.

"when life gets you down, do you wanna know what you've gotta do? Just keep swimming. Just keep swimming ."

finding Nemo (2003)

2/27/2012

تو که بارون می‌شی ، تند تند می‌باری ...منم سبزه می شم سر در میارم

یک جوری و از یک نوعی ساکتم که مدتها بود یادم رفته بود . اصلا یادم رفته انگار که این اسمش سکوت نیست . اسمش آسودگی است بیشتر. بعد از مدتهای بعیدی آسوده ام. پشتم را تکیه داده ام به صندلی دنیا و یک دمی نشسته ام. توی یک خانه ای که به نظرم همیشه دنبال ملاط و خشت خام و آب و گلش می گشتم تا بسازمش . وای که چقدر دویدم . وای که چه آسیمه و خوابزده. تا برسم به این روز. به این روز و به این جا. تا اینجا. به یک جایی که حتی توانستم یک کار خیلی خوبی بکنم برای یک آدمی .دوازده ماه بی وقفه دنبال کار و و موقعیت تحصیلی و شغلی می دویدم . می دویدم و درهای بسته و درهای بسته و درهای بسته . می دویدم و دیوار و دیوار و دیوار . در لحظه آخر، همانجایی که نفس آدم توی خواب می گیرد وسرما می آید و فردا با هر چه از نوید آفتاب و رویا و رسیدن محو می شوند و آدم تمام می شود، درها پشت هم باز شدند و جهان سخت بی رحم بی مروت، شروع کرد به لبخند. حتی به جای یک جا، دو جا دعوت به مصاحبه شدم و قبول شدم و من از جای پایین همیشگی که باید منتظر انتخاب دیگران باشم ؛ رفتم در جایی که خودم باید انتخاب کنم . و من دلم نیامد که همه اش را خودم بقاپم. یک نفر مستاصل بود. خسته بود. راه به جایی نداشت.مثل آن موقع های خودم که یک گنجشک خیس بودم روی درخت دنیا. یکی از جاهایی را که بعد از یک سال هر روز دویدن پیدا کرده بودم گذاشتم جلویش. معرفیش کردم. حتی گفتم اسمم را ببر. بگو از من بهتری حتی. فردایش صدایش کردند و رفت مصاحبه. امروز سخت سرگرم کار بودم که تلفنم زنگ خورد و دیدم که دارد از خوشی گریه می کند. خوشی ای که من مسببش شدم . به من گفت نمی داند چه جوری ، به چه وسیله ، با چه زبانی از من تشکر کند . گفت زندگیش را تغییر داده ام با این کمکم . گفت" قلبش توی مشتش بود" . من برش گردانده ام توی سینه اش، امن. گفتم هر آدمی جای من بود همین کار را می کرد. گفت" مسئله همین است؛ آدم خیلی کم پیدا میشود بین این همه موجود". و من ته دلم یک شمع بزرگی روشن شد انگار با این حرفش. گفت تا آخر عمرش مدیون من است. گفتم مدیون هیچ کسی جز خودش نیست. گفتم کسی چه می داند؟ شاید روزی کسی دست من را هم گرفت همینطور بی دلیل، بی بهانه ، آسان. گفت من نتیجه یک سال بی وقفه دویدنم را باهاش قسمت کرده ام. گفت هر کسی اینکار را نمی کند. گفت من توی دلم یک فرشته دارم و باز گریه کرد. شمع توی دلم قد کشید و تکیه دادم به صندلی دنیا

من فکر نمی کنم خیلی بزرگوارم. به نظرم موفقیت ، نیرو می آفریند. سرمایه انسانی و عاطفی تولید می کند. چرخ روابط انسانی را می چرخاند به سوی سرازیری. و این ناکامی های مدام است که انسانها را کوچکوار می کند وحسود و ناامن. باعث توهم توطئه می شود و موفقیت دیگری می شود تهدید زندگی فرد و برای همین با همه توانش جلوی بخت دیگران می ایستد یا نمی ایستد ولی کامش تلخ می شود از رفتن و رسیدن باقی آدمها. من فکر می کنم وقتی چند بار بتوانی که چند در را باز کنی و ببینی که روی پله مناسبی ایستاده ای ؛ یک حالی است که به آدمها از امید می گویی و دست دراز می کنی و دوستی می کنی با لبخند. خوش جنس می شوی. زرنگ و دودوزه باز و موذی را دوست نداری. من به این اصل ایمان دارم. حتی اگر چند تا "موجود" پیدا بشوند که جور دیگری رفتار کنند در حال خوش و ناخوش . فقط مانده ام که چرا کائنات هوشمند از این اصل غافل است؟ آدمهای موفق ؛ خوشحال تر و خوشحال تر ها مهربان ترند. ما به مهرورزی توصیه شده ایم توی همه کتابهای اخلاق و درس و فضیلت . چرا کائنات این را نمی داند که باید چرخ را جوری بچرخاند که ما موفق باشیم ؟ مهربانی خودش می رسد از راه . آدم به آدم زنده است.

2/21/2012

امروز هم روز من شد. امروز روز من است

در زندگی ام یک صبحی بود که من چشمهای تازه از رویا برخاسته ام را برگرداندم رو به پنجره و آسمانی را که بی رحمانه زیبا بود نگاه کردم و به خودم گفتم " یعنی امروز روز من است ؟ " ... چنین فکری می کردم اما فکرم به ته قلبم، به آن ته ته های قلبم نمی رسید. حس نمی شد. لمس نمی شد. مورمورم نمی شد.

یاد یک رمانی افتادم که زن داستان همه عمرش را با همه عناصر زندگی اش جنگیده بود. با همه جنگها جنگیده بود. با همه صلحها. با همه نیروها، با همه توانش. صفحه آخر کتاب، خسته و پیر و نابینا، ولی همچنان زنده، هنوز زنده ؛سرش را رو به آفتاب گرفته بود و همچنان آماده بود که به دندان دنیا پنجه نشان بدهد. می توانم بگویم که خودِکتاب کم آورده بود مقابل شکوهش. جمله های آخر این بود : سرش را بلند کرد و چشمهای نابینایش را رو به آفتاب گرفت. همچون ماده پلنگی تازه از خواب برخاسته که چمشهایش هنوز به نور عادت نکرده ...

من خیلی به پای این دنیا صبر کردم. من خیلی وقتهای بسیار گریه دارش را با کسی در میان نگذاشتم و توی وبلاگم ننوشتم یا تعریف نکردم. شاید هم حرفش را زدم و نوشتم و تعریف کردم ولی نه خیلی شلوغ. نه خیلی با جزئیات. نه خیلی تلخ. من ناله و گله گذاری مدام را دوست ندارم. چون من را خسته تر می کند. برای همین خیلی وقتها ساکت و زخمی آمدم خانه و فقط گذاشتم زمان بگذرد. یک گرگی درونم داشتم که بلد بود زخمهایش را شبانه بلیسد و به روزهای آفتابی فکر کند. بله که من هم اگر کسی روزهای آفتابی ام را به یادم بیاورد دلم می گیرد. اما چه کسی می تواند بگوید که فردا روزش نیست؟ ما نمی دانیم. بدی اش این است. خوبی اش هم. ما خیلی کم می دانیم و من همه این سالها به روزهای آفتابی فکر کردم و رویای پنجره هایی را بافتم که بتوانم بهشان زل بزنم و هر شروعی را جشن بگیرم. گیرم نه به بانگ بلند. توی همین دل خودم که هنوز زنده است و تازه از خوابی بلند و خاکستری سر بلند کرده رو به آفتابی که آن بیرون جاده ها را روشن می کند.




2/07/2012

mystery "26" . Red. 6 gears...

حالا نه اینکه من خیلی آدم آه و ناله ای باشم یا توی لوس بودگی و هیوغ بودگی ته خط باشم و اینها اما خداییش جایش درد می کند چون یک روزی آمده بودم و از آلو چیدن توی حاشیه جنگل نوشته بودم و از موهایم که روی شانه ام تاب می خورد وقتی تند تند رکاب می زدم و وقتی توی راه دریاچه بودم و یخ توی قوطی نوشابه ام حتی از جدار کلفت کوله پشتی شانه ام را شل می کرد و آفتاب از لای شاخه های جنگل می سرید توی چشمهایم و من اولین روزهای خیلی آزاد و خیلی جدید و خیلی عجیبم را تجربه می کردم . در تمام این تصویرها ، دوچرخه قرمزم کنارم بود . به کسی معمولا رکاب نمی داد. زینش را بریده بودم تا قد خودم بشود. هر کسی رویش می نشست می گفت چه جوری با این سر می کنی ؟ و من خیلی خوب جور باهاش سر می کردم. به نظرم خیلی یکه شناس بود. هرگز من را زمین نینداخت. هرگز پنچر نشد. هرگز گیر نکرد. آخ نگفت توی این سه سال. امشب که توی دل زمستان به دخترک مو طلایی هم جثه خودم فروختمش ، دیدم که چه به هم می آیند. اصلا فکرش را نمی کردم بخواهدش و بخرد. توی لباس خوابم توی پارکینگ منتظر بودم که بیاید و بگوید نه نمی خواهد یا بعدا فکر می کند یا هر چه . فکر می کردم الان قفلش می کنم و می روم توی تختم . که دیدم چند دور توی محوطه زد و آمد گفت خب ، ما از هم خوشمان آمد !! دیدم چه مناسب دختر بود. آنجور که از هم خوششان آمده بود. من مثل کسی که ته دلش مطمئن بوده اتفاقی نمی افتد و یکهو خیلی موزی موزی اتفاق افتاده . دیگر سعی کردم که هیچ حس خاصی از نوستالژی و خاطره و یاد و این جور چیزهای دست و پاگیر نداشته باشم ... ولی مگر لامصب دست از سر آدم بر میدارد؟ ای داد ...ای داد از یاد ... مایی که دلمان به آهن رنگ خورده هم گیر می کند ، غلط می کنیم که غلط می کنیم مدام. موقع تحویل رسید و کلیدها و چراغهایش ، خواستم بگویم مبارکت باشد...دیدم توی انگلیسی نداریم چنین چیزی . مانده ام که چرا خبر همه چیزهای خوب همه جا به ما می رسد و بلدیم اما همان اندک چیزهای خالص خوبی که ما داریم توی هیچ جای دیگری نیست ... فقط شد که بهش بگویم : دوچرخه خوبی است ... گفت می دانم. می دانست. این هم از این

2/03/2012

از روایات مشترک تا تشکر کتبی

توی این بقایا و ماترَک وبلاگستان ، هنوز هم گاهی بر میخورم به یک آدمهایی ، نوشته هایی ، اتفاقهایی از جنس همانها که آدم را به روزهای هنوز نیامده امیدوار می کنند. این درست که توی وبلاگستان، عمده کار ما خواندن و خوانده شدن است. و بدیهی که مطلبی را دوست داشته باشیم یا نه. اینها فعل هر روزمان است. اما گاهی دوست داشتنها شکل خیلی زیباتری دارند. همانجور که حتی گاهی دوست نداشتنها. خیلی اتفاقی برخوردم به این پست . بحث نوازش کردن هر که مرا نواخته نیست . خیلی ساده، دلتنگی ای را که نوشته بودم خیلی لطیف تکمیل کرده.با چند تا عکس که برای من فقط چند تا عکس نیست. جوری آشناست که یکه خوردم. باعث یک جور روایت شده از همانی که توی دل و فکر خودم بود. دوستش داشتم . راه بهتری برای تشکر به ذهنم نرسید. ممنونم

2/02/2012

فَباِی آلاء رَبِکُما تُکَذِبان

ندا آمد که "بخوان !" ... و او خواندن نمی توانست . و دردی سراسر وجودش را فرا گرفت . باز ندا آمد که " بخوان! بخوان به نام پروردگاری که انسان را از خون بسته آفرید " ... و او خواندن نمی توانست . پس سرش را بالا گرفت ، توی چشم خدا زل زد و گفت من می توانستم گله را به چرا ببرم و زنان را و عطر را و پاکیزگی را دوست بدارم و از همین الان که فهمیدم وجود داری می توانم تلاشم را جهت درکت بکنم که چرا روزی کاری از من خواستی که مرا نیاموخته بودی و به روزگارانی باری گذاشتی روی دوشم که سنگین تر از توان شانه هایم بود و دنیا را جوری ساختی که بیشتر وقتهایش سخت باشد و غروبهای جمعه اش دلگیر باشد و مسافت و بُعد فاصله داشته باشد ودوری و جدایی داشته باشد، پس بسیار ناکامی داشته باشد و جبر داشته باشد و ناشدگی و نشدگی و نبود و کمبود. ولی بدان که خواندن نمی توانم و دلم می خواهد چوپان گله ام باقی بمانم. بعد هم یک دل سیر گریه کرد و فارغ از باقی نجواها و ته مانده خوابها، ردای چوپانی اش را انداخت روی دوشش و از کوه پایین آمد و رد زندگی را گرفت و با زیر و زبَرش ساخت و عمرش را صرف جنگیدن با روزمره ها کرد. اسمش هم توی هیچ کتابی نیامد و قهرمان هیچ قومی نشد و یادش در هیچ ذهنی نماند و جز تاریخ زندگی خودش هیچ تاریخ خاصی نساخت. ادعایی هم نداشت . سرکش ماند و زندگی خودش را خودش انتخاب کرد و پای تب و لرزش نشست ولی هرگز خودش را به زور راضی نگه نداشت

2/01/2012

آی عشق ... که حتی اگر چهره آبی ات پیدا نیست

آنچه که به نام "عشق" می شناسیمش و من با عمومی کردن تعریفش و تعمیمش به شدت مخالفم ، هر چه هست پدیده پارادوکسیکال غریب غیر قابل توجیهی است. توجیهی ندارد که قدرتش از کجا می آید که رخ می دهد و شما را بر می انگیزاند . شما را با جهان و مافیهایش سرشاخ می کند. شمای کلاسیک را کوهکن و سنگتراش و اَبَر انسان می کند. شمای مدرن را می برد پشت در سفارت، صف کنکور ،سربازی ،اداره کار. شما را وادار می کند با سرنوشت، با آدمها، با خود قدیمیتان و عاداتش بجنگید . شما را می نوازد و می افرازد جوری که سر خم نکنید وقت سنگباران دنیا و خم به ابرو نیاورید در زمانه کمر شکن. برگردید ببینید یک طرف این شمشیر شمایید ایستاده که اسطوره زندگی خویش شده اید. آن طرفش اما باز شمایی ایستاده اید که ضعیف، که کوچک ، که تا شونده چون برگ کوچکی ، نورس و تشنه. می بینید که چه آسیب پذیرترینید از سمت کسی که دوستش دارید. هر آنچه از هر که به هیچ جای زندگیتان نیست، از جانب جنابی که اسمش را می گذارید دوست، محبوب معشوق، یک اسم کوچک خاص؛ بسیار مهم و بسیار موثر و بسیار تعیین کننده می شود. پس عشق در این سوی شمشیر می تواند شما را زخمی کند . می تواند شما را خم کند . می تواند شما را خرد کند. عشق پاشنه آشیل شما نیست . خودش شما را به پاشنه آشیل تبدیل می کند. چنان مارمولک و ماهرانه که شما حتی بی شکوه ای و شکایتی این تبدیل را به زیباترین اتفاق زندگیتان تعبیر می کنید. و شعر می خوانید. شاعر می شوید و نقاش می شوید و عکاس می شوید و نویسنده می شوید و خیلی چیزهای دیگر می شوید و دنیا را رنگی و پلنگی می بینید در حالی که این رنگها همه از خون خود شماست و از رخ خود شماست و از سوی چشم شماست. شمایی که توی پوستتان جا نمی گیرید . چون نازک است و شما لازم دارید که بشکافیدش و به جنگ دنیا بروید. در آن یکی سر شمشیری که همچنان خوش می درخشد


پی نوشت : لازم به توضیح است که من به عنوان یک زیست شناس، تقلیل دادن آنچه عشق می نامیم را به پدیده زیستی تلاطم هورمونها و تفسیر مهرورزی را با توسل به معادله : پرسش حواس و پاسخ مبتنی بر پاداش جنسی بسیار ابتدایی و خام و تک بُعدی می دانم. اصل مقاله هایی را هم که در این باب توی وبلاگها به فارسی ترجمه شده، خیلی سال پیش به عنوان ضمیمه هورمون شناسی خوانده ام

1/30/2012

ما خود آن سیزدهیم

بیشتر بار کوفتی زندگی روی دوش طبقه وسطیه . نه اونقدری پول دارن که به واسطه داشتنش همه وجودشون بشه چربی و یه مغز تحلیل رفته به مثابه گاو خدا . نه اونقدری پول ندارن که به واسطه نداشتنش همه وجودشون بشه بازوی کار و عطش معاش و مغزی که همه چی رو توی نون و سقف خلاصه می بینه. یه فراغتی هست برای این طبقه که باعث می شه تِرِکمونی که به زندگی خورده رو ببینن . هر از گاهی یادشون بیفته که " وای عجب آشغالدونی عظیمی " . هی به روز بشن از خبرای بگیر و ببند ، برابری نرخ ارز و پهن گوسفند، فلانی رو هم بردن، بساری هم گم شد، شیر شد پاکتی فلان قدر، نائب بازم لیست غذاشو گرون کرد، جشنواره سانسور همچنان و هر ساله، صدا و سیما سمبل پینوکیو، دشت بی فرهنگی ما ، مدرسه های آبکی ، دانشگاهای از اون بدتر و زندگی همچنان ادامه دارد


بار زندگی روی شونه این طبقه است . من بیرونم و از بیرون دارم نگاه می کنم شونه های خم شده آدمهامو ... بیرون بودگی اما چیزی از تلخی ماجرا کم نمی کنه

1/26/2012

بهمن ...ماه مهربان ... در روزگاری مهربان

و خیلی اتفاقی فهمیدم که دوباره روزهای جشنواره تئاتر و فیلم است . و من گرانی ارزاق و دلمردگی خیابانها و اخبار ملال و روزنامه های فحاش و امروز خاکستری کشورم را گذاشتم یک طرف، و از سوی دیگرش فقط سفر کردم به روزهای خودم وقت جشنواره فجر و برف ریز ریز توی بادی که بی رحم نبود و صورت سرخ و شادم که توی صفهای طویل همچنان به لبخند و رویا و عشق می درخشید و لابد به خاطر بسیار جوانی یا بسیار تازگی یا بسیار نادانی،زندگی هنوز ارزش خواب دیدن و رویا داشتن و خاطره ساختن داشت...همه چیز به توی خود آدم بستگی دارد به نظرم .... هر چند صف جشنواره تنها یک صف جشنواره نبود

...

1/25/2012

دنبال چه می گردی؟ این هم همان است ... فقط کمی مدلش فرق می کند و جنسش و طرحش و دوختش

بعد از چنان دوره مدید گردباد و بوران و آرامش پر از خالی و خرابی که تنها بازمانده فصول طوفان و تگرگ و آفتاب بی حد و رعد و غرش بود ، رسیدم به مرحله زندگی کردن . مثلا یک جایی مثل همینجا. یک زمانی مثل همین زمان . یک دورانی مثل همین دوران ... در چنین زمان و چنین مکان ، چند تا تکه آرزوی خیلی ساده و خیلی مشخص و خیلی فراگیر دارم به رنگ همین رنگهای اصلی توی این دنیا ... همین قرمز و سبز و آبی. دیگر منگوله و مهتاب ندارد هیچکدامش. دیگر توی ستاره های هفت آسمان آنورتر نیست. خواب نشخوار و آن رنگهای هفت کمان و خیال زده خاص سالهای دور گذشته نیست ... ساده است ... سر راست است ... اسم دارد و همه جا هست و برای همه اتفاق می افتد هر روز. من هم همانها را می خواهم. ... بعد ... بعد دیگر واقعا حاضر نیستم همین چند دانه خواسته را هم بیایم و با چند تا چیز دیگری که که دنیا بخواهد در عوض همینی که می خواهم به من بدهد تاخت بزنم. اینکه بخواهم خودم را راضی کنم که اینها هم همانند و چه بهتر که با آنچه می خواستم کمی فرق دارند ولی می شود باز دوستشان داشت و بهشان راضی شد و ادامه داد و گفت من هم به یک چیزهایی رسیدم بالاخره ... بیایم و به تب راضی شوم و شاد و شاکر که مرگ نیست و ایول ... بیایم و به خودم بقبولانم که سرم کلاه نرفته و خب آنی که خواستم نشد ولی یک چیز دیگر شد که در همان سطح خوب است ... نه خب ... تکرار هر فعلی و مزه کردن هر کیفیتی حدی دارد ... و من حدش را دیدم و هم مرزش را و مزه اش را و هم کف و هم سقفش را و خیلی بس ام است ... این چند تا خواسته را با هیچ چیزی تاخت نمی زنم و گول نمی خورم و راضی نمی شوم و کوتاه نمی آیم . گیرم هم نرسم . بله خب ... گیرم تا آخر عمر نرسم . تضمین که نداریم . اما این هست که تا همان آخر عمر خیلی واقع بین و رک می گویم خواستم و نرسیدم ... نه اینکه هی بخواهم خوشگلش کنم و توجیهش کنم با" یک جورهایی رسیدم اما یک جورهای دیگری به چیزی از همان جنس ولی با کمی فرق و اصلا بهتر ، بهتر که فلان نشد و بهمان شد و چه خوب و دست خدا ، دست جهان درد نکند و که می داند شاید آنجوری خیلی بدبخت می شدم و خیلی ضایع بود و خیلی ناجور بود و اینها" چرند محض ... ببینید ! یک جنسی یا توی انباری این زندگی موجود هست یا نیست ... این هم همان است فقط با کمی فرق در طرح ، شکل ، ظاهر ، برش ، طول ، عرض ؛ ادعای مزخرفی بیش نیست . اصلا آن "فقط با کمی فرق " که بیاید وسط یعنی فرق دارد ، اصل آنی که خواسته شده و طلب شده نیست ... اینکه به خودمان به زور بقبولانیم به نظرم فضاحتش بسیار ضایع تر از این است که قبول کنیم نشد و حیف که نشد. قبول شکست ها ، شجاعت قابل تحسینی می طلبد. شجاعت خودش یک معنی کامل و مقتدر و قائم به ذات است. پیشوند و پسوند نمی خواهد. من ترجیح می دهم در باقی زندگیم شجاعت را با مفهوم دیگری آلوده نکنم. اگر کم بود بگویم کم است . اگر آنی نبود که باید باشد توجیهش نکنم . اگر چیزی را بخواهم و ببینم نیست و نمی شود ، قبول کنم که نیست و نمی شود دیگر جور دیگری را نیاورم جایش بنشانم و بهش راضی بشوم و ادای راضی ها را دربیاورم... این جور سفسطه ها را می گذارم برای داروخانه چی ها، رنگ مو فروشها، فروشندگان لوازم بهداشتی .... که هر چه را در این دنیا میخواهید ندارند اما مشابهش را چرا، و با اصرار به شما فرو می کنند ...شغل من توی زندگی خودم چیز دیگری است.هر کسی را بهر کاری ساختند اصلا

1/24/2012

بعد از این همه سال جمع آوری مدارک نشستم و رنگ چای لیمو را تحلیل کردم

و بعدش هم نشستم و حضور به هر حال و به هر جهت و ناگزیر و ناگریز تعدادی انسان و مقادیری اتفاق ناشی از وجود داشتن این تعداد انسان را در پرونده عمر خودم برای خودم حلاجی کردم و با استفاده از قانون "همین است که هست" به دو متغیر دو سوی معادله ای فکر کردم که تحت "اگر و فقط اگر" حس و حال خودم را می سنجیدم؛ یک طرف معادله خودم بودم و یک طرفش "باور کن کاریش نمی شود کرد " ... و اینجوری حل خیلی مسائل مرکزی و حاشیه ای و مافوقی و مادونی آسانتر شد... چای لیمو خوب است

1/22/2012

از محموله اطلاعات تا مزاج سرد آدمهای خسته

پ انسان مهربانی بود. دوست مهربانی بود. به وقت نیاز، پیش قدم می شد و به شما کمک می کرد در حد وسعش. پایه بود برای اینکه تنها نباشید. تنها غصه نخورید . تنهایی شادی نکنید. همه اینها بود. به اضافه چیز دیگری که باعث می شد یکهو به خودتان بگویید : "ای وااااای من که" ... پ زیاد سوال می پرسید. سوال زیادی می پرسید. راجع به هر آنچه که بسیار مربوط و نزدیک وعمومی تا هرآنچه که بسیار دور و نامربوط و خصوصی. ابایی نداشت که از درآمد پدرتان یا شغل دوم داییتان سوال کند. ابایی نداشت که اگر کسی قبلا جواب این سوالها را به طرق مختلفی درآورده ، با او هم درمیان بگذارد. این اطلاعات به کاریش می آمد؟ هرگز معلوم نشد. فقط مشخص کرد که ما آدم معاشرت طولانی مدت همدیگر نبودیم

یک آدمهایی را می شناسم که می دانند فلانی کی با بساری ریختند روی هم و پول بهمانی را بالا کشیدند. زن فلانی کی با بساری خوابید و بعدش هم پررو پررو برگشت آبگوشتش را پخت و بچه اش را شیر داد ... . بساری هیچوقت پزشکی قبول نشده بود و اصلا بچه شدی ؟ تابلو بوده الکی می گفته که اسمش توی روزنامه بوده و خودش دلش نخواسته ( آیا واقعا توی روزنامه دنبال اسم یک نفر دیگر گشته بودند و ته و توی کدهایش را درآورده بودند؟؟؟) بهمانی هر چه باشد لابلای حرفهایش گفته که خانه اش در شمال غرب تهران است و این نشان می دهد که بچه پولدار است و یک بچه پولدار به هر حال کارش درست است حالا بعدا جزئیاتش درمی آید و ثابت می شود به همه. آه که تعداد برادرها و خواهرها، تعداد همسرها و دوست دختر ها و دوست پسرها، شمار استکانها، نعلبکی های لب پَر، متراژ خانه و باغ بابای طرف در کرج، قیمت ویلای خاله خواستگار دوستشان در لانگ آیلند، مقصد فلانی ها برای ماه عسل سال دیگرشان، هزینه هر ترم دانشگاه دختر همسایه دست چپی ... همه چیز از همه جا توی خورجین این آدمها پیدا می شود. مانده ام این کله ها چه طور باد نمی کنند؟ چه طور منفجر نمی شوند از فشار و هجم این همه اطلاعات ... این همه اطلاعاتی که با علاقه و پشتکار جمع می شوند. و با اینکه سبب هیچگونه تغییری در زندگی شنونده و جمع کننده و حمل کننده اطلاعات نمی شوند، هنوز دانستنشان و به روز شدنشان و روزافزون شدندشان جالب است ... برایش انرژی و هزینه و عمر صرف میشود به جدیت ... هیچکس به فکر بحران غذا و انرژی و اکسیژن هست آیا ؟ هر چند که من به نظر خودم در شمار آدمهای خسته هستم . آدمهای خسته ای که حال حمل اطلاعات اضافه را ندارند. یعنی راستش دنبال راه حلی هستم که از شر دانستن و یادآوری مسائل و مصائب شخص خودم هم به مراتبی خلاص بشوم چه برسد به حمل همسایه دست راست ، همسایه دست چپ ، شنبه زا ، یکشنبه زا ، دوشنبه زا ... و باقی نفوس . این البته که حسن من نیست به تاکید. من از خبرهای داغ و توپ شهر بی خبرم. از ارزان شدن بوقلمون و گران شدن ماهی سمون و فراخوان ثبت نام برای سخنرانی هاوکینگ بگیر تا دو ساله شدن بچه فلانی ها و هنوز بچه دار نشدن بساری ها و طلاق سوم دختر آقای بسیار مذهبیان که نمازش هم به کمرش بزند بسکه دورو و بدجنس است لابد که این همه بلا سرش آمده

گاهی اسم یک آدمهایی یادم می آید. می پرسم هم ازشان و از حال و روزشان. نمی دانم چه بلایی سرم آمده که همان روز هم یادم می رود چه حال و روزی دارند .شاید هم ساعتی که به فکر خودم با خودم توی زندگی خودم و توی کله و قلب خودم زندگی می کنم برایم خیلی مهم تر است. خودخواهم شاید. راضی ام اما

دایره معاشرتهای من هر روز محدودتر می شود. یک آستانه ای دارم به اسم دوز ماهانه معاشرت . این مقدار برای هر آدمی جداگانه تعریف می شود اما کیفیت مشترکش این است که هر معاشرتی دیگر یک دوز مشخصی دارد و بیشترش من را مسموم می کند. در هر ماه ، تقریبا دو تا آخر هفته را توی لاک خودم و با پتو و ماگ و فیلم و موسیقیهای هفتگی خودم می گذرانم و بی خبر از دنیا و مافیها حالش را می برم. احتمال می دهم همین الان یک سری آدمهایی من را میخوانند و فکر می کنند : چه پیر ، چه روشنفکر نمای اه اه ، چه خسته کننده، چه برو بابا ، چه فلان ... سوال : آیا ما را برای تایید شدن توسط آدمهای دیگر آفریدند ؟ به گمانم خیر . و به گمانم ما را آفریدند که توسط یک سری آدم فقط دوست داشته شویم . که از دار و ندار دنیا ، این آدمها را دارم . باقیش ، بقایم . می دانید؟




1/20/2012

گل زرد و گل زرد و گل زرد

پتویم را پیچیده ام دورم و لپ تاپ کوچیکه را آورده ام نشانده ام روی پایم و یک فیلمی هم گذاشته ام که تویش هم لیلا و هم عزت الله خان را دارد پس خوب است ولی دلم یک چیزی را میخواهد که دم دستم نیست ... یک جور آوازی که فقط رفتگرهای پیر آن هم وقت جارو کردن برگهای آذرماه از کوچه های یخ کرده بلندند چه جوری است ... یک جور آوازی که زمزمه دارد و صفا دارد و خیال دارد و حتی دهکده دارد ، روستا دارد ... یک جور آوازی که زنهای ایل بلدند .وقتی مه فرا می رسد،... بی بی مجید که بهش می گفت "غریبی" ... و توی کتاب بلد بود بخواند. غریبی می خواند. از توی کلمات کتاب می شنیدم چه جوری می خواند .... دلم میخواهد یک نفر یکی از آن غریبی ها را بخواند الان ... و من گوش کنم تا مدتهای مدیدی ... و خیالم آسوده باشد تا مدتهای مدیدی

1/18/2012

امروز اولین روز از بقیه زندگی من است *

توی سالن نشسته ام . قلبم آرام شده. دستهایم هنوز کمی سردتر از سرد معمولی هستند. توی سالن هنوز پر از آدم است. باورم نمی شود که دارم فارسی تایپ می کنم توی وبلاگم آنهم الان . ولی مجبورم که تایپ کنم . چون دفاع کردم و خونسرد بودم و راحت بودم . ده دقیقه قبلش ، قلبم شروع کرد به کوبیدن ...بد می کوبید.... بعد یاد ایمیل امروز صبح افتادم. و یاد ایمیلهای دیروز . یاد تک تک آدمهایی که به من حرفهای خوب زدند. یاد دوستهایم که برایم نوشتند. بهم تلفن کردند. آمدند دنبالم مرا بردند که سریع خرید کنم و بگرداندندم خانه. وقتی نبودم توی تلفنم پیغام گذاشتند. دوستم داشتند. بعد یکهو انگار آب خنکی که یادم رفته بود بگذارم سر میزم سر کشیدم. انگار یک موسیقی خیلی ملایم خیلی نرم خیلی تسکین دهنده ای توی گوشم پخش می شد و یکی می گفت نترس. نترسیدم. تمام شد. ممنونم


جمله دوست داشتنی "بازگشت طولانی" ....که همه کودکی ام از تماشا کردنش سیر نشدم*

1/16/2012

Everybody's gotta learn something

خیلی مهم : یک روز هم بود که ما از خیابان رد می شدیم و همه چیز در نظرمان تازه بود و نو بود و جذاب. بین همان تصاویر هنوز تازه و نو و جذاب ، یک دختری از کنارمان گذاشت با کیف مهمانی قرمز کوچکی که توی دستش نگه داشته بود. لبهایش همرنگ کیفش بود و به لبخندی نیمه باز مانده بود . دقیقا آنچه می دیدم یک کیف قرمز بود و یک دهان قرمز شاد که جفتشان عجله داشتند . باقی اجزا ، یک شادی محو زیبا را تشکیل می دادند و پیکره دختر تکمیل می شد . مثل موهای بلوطی اش که توی هوا تاب می خورد . مثل آن تاب کنار گوشش که خیلی با دقت کنار صورتش می رقصید . مثل آن دامن رهای حریر. مثل آن کت خوش دوخت. و مثل قلبش که صدایش را نمی شنیدم . ولی می دانستم که تند تند و با خوشی می تپد. انگار عشق داشت توی هوای دور و برش. عشق داشته اید توی هوایتان؟ اگر داشته اید که می دانید من چه می گویم. اگر هم نداشته اید که خب هیچ. قبول کنید از من که عشق داشت توی هوایش. موسیقی تند مدیترانه ای داشت توی قدمهای تندش. عجله زیبایی داشت . مجموعه خوش زیبایی بود. دیدن یک خوشی های عمیق ولی صاف، حال آدم را و لحظه آدم را و دل آدم را خوش می کند. گیرم که سهم آدم جز دیدن نباشد. همین خودش کم نیست توی دنیایی که روزنامه هایش این شکلی شده اند و تلویزیونهایش آن شکلی. این خودش اتفاق کمی نیست. جوری است که آدم یادش می ماند . و حتی بعد از دو سال می آید و توی وبلاگش می نویسد

نه چندان مهم : فردا روز خاصی از زندگی من است. خواستم بنویسم مهم؛ دیدم خب چرا مهم و مهم برای که؟ خواستم بنویسم تعیین کننده ولی نوشتم و پاک کردم. چون به نظرم آمد که چرا تعیین کننده و چه چیز را تعیین کننده؟ اصلا کی می داند که چه رویدادی از یک روزی از زندگیش چه کیفیتی را از بقیه زندگی اش تعیین می کند یا نمی کند؟ این است که فردا، فقط یک روز خاصی از زندگی من است. می روم جلوی یک سری آدم و از پایان نامه ام دفاع می کنم. برایش زحمت کشیدم. خیلی آخر هفته ها تنهایی رفتم توی دپارتمان درندشت که هیچ موجود دیگری به جز من آنجا نبود. رفتم و تا شب گوگوش خواند و من کار کردم. فردا باید از کارم دفاع کنم. یک اشکالی هم توی کارم افتاده : به اندازه سر سوزنی دلهره ندارم! جوری دلهره ندارم که دارم توی خیالم به کیف قرمز آن دختر نگاه می کنم و به لبخند بی دغدغه اش. نتیجه ای که خودم از این حالم گرفته ام این است که یا می روم و همه چیز را خراب می کنم، یا می روم و همه چیز خوب پیش می رود .... گودر هم ندارم که از سر همان جلسه بیایم تویش بنویسم و به حرفهای دوستهایم بخندم . می بینم که این روزها زیاد توی وبلاگم می نویسم. گویا وبلاگ جبران همه نداشته هاست ( این یکی را خداییش خود شریعتی طفلکی گفته بود وقتی راجع به خدا و این چیزها حرف می زد) ...الان هم دارم یک آهنگی گوش می کنم که شاید بعدا در موردش نوشتم . تا ببینیم چه می شود

1/15/2012

از روزهای جذبه و حیرت 2

زن باشی و بی درد سر کنی؟ بی زخم ؟ هه ! می دانی ؟ این زن بودن که نیمی سرخ بود و نیمی کال ، رشکی نداشت اگر چه در چشم زیبا می نمود . حالا قبایش را هم از امروز من می پوشم جای همه رنگهای رهای دخترانه . اگر ادامه مادرم باشم که از همین الان ، نخوانده میگویمت : زمین هرگز از بودنم خواب آشفته نخواهد دید و من نیز شرمنده حتی یک پر سنجاق از کل این دنیا نخواهم بود ....


از بازخوانی صفحات نارنجی
نوشته شده بود به تاریخ 6 / 10 / 87

1/14/2012

زین دایره مینا .... ههه که زین دایره مینا

به نظرم خودش به اندازه کافی بدبخت و خاک بر سر هست ، گیر ندیم بهش. یعنی فقیره ...فقیر فکری . فقیر حرکتی. فقیر عاطفی .... از این دستخالیایی که میخوان با جیب و دست خالی کشور فتح کنن و قافله بزنن و توپ باشن ... گدایی و گردنکشی .... این دایره هستی رو می گم . این جناب کائنات . این رئیس حسن تصادف و بد واقعه و این صوبتا .... طفلی .... وقتی اینقدر فقیر فرهنگی و عقلی و عاطفیه که بین این همه خلائق ال همون بتهون اش رو بزنه کر کنه ، همون ذکریای رازی اش رو بزنه کور کنه، همون نیچه اش رو ببره بندازه گوشه تیمارستان، صورت همون جیمز دین اش رو بزنه له کنه زیر چرخ ماشین .... می دونی ؟ دیگه چه انتظاری ازش می شه داشت ؟؟؟ از این بدجنسی های رقت انگیزی داره که نمی دونی چه اسمی روش بگذاری حتی ... بی خیالش ... بحثو عوض کنیم ... هر کی بگه اصل حال خودش چطوره اصلا؟

از روزهای جذبه و حیرت

راست است ... نوشته بود "من که اینجا گیرم . تو اما برو و مطمئن باش خوش میگذرد ...." . من اگر می خواستم خوش باشم که چله نمی نشستم مؤمن ... خوش بودن دل من شروط دیگری داشت . هر کسی نداند تو که می دانستی ...


از بازخوانی صفحات نارنجی

نوشته شده بود به تاریخ 6 / 10 / 87

فراتر از نبودن

بعدها، بعدترها آنقدر اتفاقات جور و واجور افتاد که من به پاس شنیدن و به خاطر سپردن چنین جمله ای احساس بندگی نکنم. اتفاقاتی افتاد که تا آخرش حس این را داشتم که کاری ناتمام در جایی مانده ،که حسی سترون و آبی نیم خورده و رویایی نیمه کاره . اما هنوز می گویم شاید به جای راوی، عبد و عابد آن لحظه خاص باشم که این روایت را و آن جمله را شنیدم ! یک چیزی تویش هست که باعث شده از اعلامیه حقوق بشر و از تاریخ تولد و از لحظات دوست گرفته شدن و از نوازش شدن و از اتفاقات خوب نادر هم با ارزش تر باشد برایم : توی خیابان مانده بود و جایی و آدمی و امید پناهی نداشت. یک مرد سیاه پوست خیابان خواب با کارتنی که خانه اش بود و سیگاری که پشت گوشش بود کنارش نشسته بود. ازش پرسیده بود کجای دنیایی؟ این گفته بود "یک جایی ته ته ته زندگی، آن پایین پایین " ..... سیاه گفته بود : "خو رفیق، پَ تو فقط یه راه داری که اونم اینوریه " و به بالا اشاره کرده بود ....خب من هرگز شانس این را نداشتم که مثل توی کتاب ها و افسانه ها و فیلم ها به آدمهای عجیب فرزانه بربخورم که یک حرفی بزنند که زندگیم را زیر و رو کند. من به نظرم شانسی آنچنان بلندمرتبه که روزی در خانه کاستاندا و آلیس و عطار نیشابوری را زد و باعث شد که بشوند آنچه شدند ندارم.... اما این هست که من در یک غروب ساکتی این داستان را شنیدم و از همان موقع تا همین موقع هر روز یک سیاه پوست کارتن خواب را با در مغزم حمل می کنم که با لبخند کج و نگاه آزموده اش به من می گوید: "خو رفیق، پَ تو فقط یه راه داری که اونم اینوریه" ... و به بالا اشاره می کند


....

1/13/2012

از چراغهای روشن ... تا چراغهای روشن

نوشت اگر هستم ، حرف بزنیم توی اسکایپ . نوشتم هستم ولی چراغم خاموش است؛ منظورم این بود که زنگ بزند حتی اگر به نظر آمد که نیستم. گفتم چراغم خاموش است. و یکهو خیلی جا خوردم . از بار غمناک یا حتی هولناک این جمله . یک جوری کیفیتش به تصویر آمد و من دیدم که اگر بخواهم حالات و موقعیت های مختلفی برای ترکیب " چراغ خاموش" تجسم کنم ؛هر چه از یک موقعیت یا خانه یا بین یک جمع ؛ در اکثر موارد به قول خودم به شکل یک "آخ گنده" درمی آید ... آخ گنده ترسناک ، از آنها که خوشخیالانه می گوییم هفت کوه و هفت دریا آنطرفتر و فکر می کنیم الان به دور کردنش تا شعاع هفت کوه و هفت دریا آنطرفتر کمک کرده ایم ... . اصلا شما ببینید خود مذهب از این کیفیت چه استفاده ابزاری کرده است. حتی من سرکش درگیر با خدا و پیامبر و امام ، با دیدن شمعهای شام غریبان در دل تاریکی کوچه ها ، یک حال عجیب ناگفتنی ای می شوم. یا با دیدن آن شمعهای پایه بلند در کنج تاریک و نمور کلیسای کاتولیک مرکز شهرمان. امروز فکر کردم که از نشانه های "هنوز آرامش و امنیت و لبخند داشتن " همین چراغهای روشن است.همین که وقتی کسی بیاید خانه ، ببیند از توی اتاق خواب یا بالای سر هود آشپزخانه یک نور کوچک ولی سمج و پرنیرویی دارد بازی بازی می کند با اشیا دور و بر. از دامن یک آباژور سرخ تا کله یک لوستر بزرگ . از ساق یک شمع معطر که سرخوشانه می سوزد ( بله ، حتی نوع سوختن شمع به عنوان منبع نور ، با سطح خنده درون چشم شما نسبت مستقیم دارد) تا یک لامپ کم مصرف که در راهروی ورودی خانه به حال خودش رها شده و وفادارنه همه تلاشش را می کند که یک کمی نور بپاشد به دور و بر خودش و رضایت شما را از خریدش جلب کند به هر حال) . فکر کردم اینکه آدم حسابی های "گشته " و "آدم دیده" قدیمی ، می گفتند چراغ دلت؛ چراغ خانه ات روشن، اینکه همیشه همراهی نور را برای دل و دیده متصور می شدند، اینکه خاموشی چراغ خانه را به هفت کوه و هفت دریا آنورتر حواله می کردند، اصلا اینکه روشن اینقدر راحت تر و امن تر و دوست داشتنی تر است؛ یک سری دلایل بسیار بغرنج فلسفی پشت سرش دارد که من حوصله فکر کردن بهشان را ندارم . فقط می توانم دربست قبولشان کنم . همه شان را. به شکل یک دربست گنده

1/11/2012

.... بسیار سالها کز پس ما رهگذران

منتظر روزی هستم که بالاخره بالاخره پس از این همه سال درس و مشق خواندن، موفق بشوم و دلیل پدیده کهنسالی را درک کنم و بیایم توی وبلاگم بنویسم و به جرائد نامه بدهم و توی تلویزیون و رادیوی محلی درخواست مصاحبه بدهم و بعدش هم بروم توی مدیای جهانی و یک چهره فی ما بین شرق و غرب بشوم. کسی که بالاخره توانسته ثابت کند چرا کهنسالی را باید پذیرفت و باهاش کنار آمد و حتی دوستش داشت و ازش استفاده کرد. کسی که خیلی مثبت و باز و نیمه پر بطری و لیوان و جام و فلان می اندیشد .... به امید آن روز . و تا همان روز ، همچنان با شدت و با صدای رسا از این پدیده می ترسم و متنفرم جوری که همچنان یکی از دلایل بزرگ و متقن من است برای اثبات انواع ایراداتی که به نظام خلقت دارم . از همین تریبون هم یک سلامٌ علیکم غلیظ به تمام معلمین و اساتید زندگیم ؛ که در طی سالها و سالها سعی داشتند به من بخورانند مو لای درز خلقت دنیا نمی رود و همه چیز دلیل همه چیزش است ، بنمایم !!! پشت همین لپ تاپ و میز ، در همین تاریخ توی همین لباس خواب نارنجی، ایده های بسیار بهتر و عملی تر و شادتری برای پایان عمر تک تک انسانها دارم . حیف که هرگز کسی از من نپرسید

1/09/2012

A Time For Us

من یک موجودی هستم که در مواقع بیربط به مسائل بیربط فکر می کنم . موقع صبحانه یاد یک خاطره از کودکی ام می افتم . موقع دیدن سریالهای شبهای سال نو یاد جشن تولدهایم . موقع شام یاد آرزوهایم . موقع مسابقه فوتبال یاد رویاهای دورم. موقع خواب یاد همه این چیزها. بله . یک چنین موجودی هستم . امشب ، موقعی که کف از موهایم لیز میخورد و می رفت توی چشمم ، یاد این افتادم که دماساز آزمایشگاه را خاموش نکردم . یاد این افتادم که دما را برده بودم تا نزدیکهای آنچه به ما توضیح داده اند توی جهنم باهاش مواجهیم. اول فکر کردم بی خیال. یک شب که هزار شب نمی شود و من خسته ام و خیلی خیلی فرسوده ام . بعد یاد چشمهای معصوم بچه ماهیها افتادم . یاد باله های نارنجی و نقره ایشان. یاد اینکه الان توی آزمایشگاه بی پناه مانده اند و راه رفتن نمی دانند و طرز کار دستگاه دماساز را بلد نیستند ... گرمشان است ... مثل ما که توی جهنم گرممان می شود. خودم را حوله پیچ کردم و توی هزار تا ژاکت و لباس پیچاندم و شبانه راه افتادم طرف آزمایشگاه . رسیدم . به موقع رسیدم
.توی راه آزمایشگاه ، فکرم رفت طرف وقتهایی که دلم خیلی سوخته . یاد آدمهایی افتادم که بر اساس یک اتفاقهایی دلم براشان سوخته. تک تک آدمها ... آنهایی که بهشان بد کردم و معمولا ناخواسته و نادانسته بوده . آنهایی که من رنجاندم . آنهایی که من نرنجاندم اما شاهد رنج و رنجشان بودم ... و خودم .... خودم .... رسیدم به وقتهایی که دلم خیلی برای خودم سوخته ... و کسی به موقع رسید .... یا کسی هرگز نرسید. توی راه خانه، فکرم رفت طرف وقتهایی که خیلی شاد شدم . خیلی ناب و خلص و خالص . به هر دلیل. با اتفاقهای جور و واجور . کنار آدمهای جور و واجور . بیشترشان ، اکثرشان مال کودکیهایم بود. یک سری کمتری مال نوجوانیها . بعدتر رسیدم به جوانی و شد به شمار انگشتهای یک دست ... بعد یک هه گفتم . این هه که گفتم خیلی حرف تویش بود. بماند
نزدیکیهای خانه بودم و شب بود و به این فکر کردم که من این همه حرفم را کجا ببرم ؟ به کی بگویم ؟ توی وبلاگم بنویسم ؟ نه نمی شود. شمایی که وبلاگ می خوانی می دانی که چرا نمیشود . شمایی هم که وبلاگ نمی خوانی به دردت نمی خورد که بدانی چرا. فقط اینکه " نمی شود" . توی دفتر خاطراتم بنویسم ؟ خب یک روزگاری می نوشتم . توی یک سری دفتر . شد یک مثنوی . ده من کاغذ . سنگین . جا گیر . همیشه دم دست . برای منی که خانه ام روی کولم است کاغذ و قلم رفته توی کمد فراموشیها . به که بگویم ؟ به بزرگترهایم نمی توانم بگویم چون هی غصه می خورند .هی نگران می شوند . هی دنبال راه حل می گردند . هی بالا پایین می شوند و خیلی طفلکی هستند و خیلی گناه دارند . به همسن و سالهای خودم بگویم ؟ به کدامشان ؟ به کدامشان که قضاوتم نکنند و از من نرنجند و از من دور نشوند و وحشت نکنند و برایم همان طوری باقی بمانند که بودند. به کوچکترهایم بگویم ؟ که خب اصلا حوصله دارند ؟ اصلا به دردشان نمی خورد این همه حرفهای توی انباری من . به چه کاری می آید حرف ؟ کمش هم زیاد است
در را باز می کردم و به این فکر می کردم که من دوست دارم یک موجودی داشته باشم از خودم . یک چیزی از خودم تویش باشد وشاید به آن واسطه جوری به من نزدیک باشد و دوست باشد و مرا دوست بگیرد . بعدتر بزرگ بشود . بشود قد حالای من . بعد من ، با چروکهای مهربان گوشه چشمم و با تاب نرم سپید موهایم ازش بپرسم حوصله دارد یا نه ؟ حوصله دارد که من خیلی حرف بزنم از دل سوختنهایم و نگرانی هایم و شادیهای تکرار ناشدنی ام ؟ و از زندگی ام و جوانی ام و حتی از شبی که دلم برای چشمهای ماهیهای کوچکم سوخت ؟ کاش که حوصله داشته باشد ... کاش که

1/06/2012

منتظرت بودم

زمستان، جاده می طلبد رفیق ... می طلبد جاده ای که هی پیچ بخورد و پیچ بخورد و من چشمم به مه آبی و نرم کوهپایه های آشنایش بند باشد ... زمستان می طلبد که من توی آن صندلی پشتی برای خودم کز کرده باشم و نیمه هشیار به زمزمه های توی ماشین گوش کنم ... زمستان می طلبد که من توی یک گرمای امنی خودم را رها کنم و بخوابم ... طولانی ... راحت ... عمیق ... بوی پرتقال بپیچد و صدای انگشتهای همیشه خشک پدرم بیاید که پوستهای پرتقال را کف دست راستش جمع می کند و دست چپش روی فرمان باشد ... الان یادم آمد که من این را جایی نوشته بودم ... وقتی که لابد پاییز بود و من طبق معمول هوایی می شدم توی پاییز ... چونکه بدبختانه پاییز هم جاده می طلبد .... یادم آمد باز هم یک وقتی توی یک پاییزی دلم هوس کرده بود سه تایی بندازیم توی جاده ... فقط برویم ... برویم ... دور ... یادم نیست کجا و کی نوشتم از پاییز و سفر و پرتقال و از ما . یادم نیست ... حتما یک حالی باید بوده باشم مثل الان ...
الان باید می شد که برویم و از زیتون فروشی های رودبار روغن زیتون بکر بخریم و زیتون ترش و زیتون شور. بعد مثل همیشه خدا به ما دو جور زیتون رب انار زده بدهند برای مزه کردن ... بعد برگردیم و زیتون بخوریم و خوش باشیم . به همین سادگی ... به همین راحتی ... خب بالاخره یک روزهایی بود ... یک روزگاری بود ... که خیلی خوب بود. خیلی ساده بود. خیلی یک طوری بود. لذتهای معصومانه دیگر تکرار نمی شوند. قرار هم نیست بشوند. نه ... قرار هم نیست. گویا جاده همان جاده نیست. و به حتم که ما همان آدمهای توی جاده نیستیم. و پرتقال همان بو را می دهد. و هنوز مزه زیتون خوب است. و هنوز مه روی کوهها آبی است. و هنوز من یک آدم رویاباف سر به هوای سودایی ام ... و هنوز ته دلم یک چراغ کوچک دارم...بی ربط : یادم آورد که یک کودک سه ساله و نیمه چشم گردالی بودم . وقتی خوابم میامد، بیشتر می جنگیدم که نخوابم. فکر می کردم من که بخوابم لذتهای دنیا تمام می شوند یا مصرف می شوند در غیاب من. لالایی می خواندند. عروسک می آوردند و میخواباندندش کنارم. روی دست و پایشان تکانم می دادند. من با چشمهای گردم زل می زدم بهشان. به من می گفتند : "س بخوابه" . حالا هر که می گفت ؛ از مامان/ بابا/خاله / ... س چشم گردالی بهشان زل می زد و می گفت : "نتتتچ . مامان/بابا/خاله بخواده" ... حتی نمی توانست ب را از د تشخیص دهد. اما می دانست که باید زل بزند و حقوقش را طلب کند لابد! کره بز
و این ... وای که از این

1/04/2012

من گم را تو پیدا کن

بله جان من ... بله ...

گاهی یک آدمی لازم دارد که خیلی عبوس و کج خلق و غصه مند بگوید هیچکسی را نمی خواهد ببیند و نمی خواهد بشنود و نمی خواهد بحرفد.... چون لازم دارد که خودش را توی خودش جمع کند و کز کند گوشه کاناپه ای ، تختی ، دیواری ... و چنین وقتی است که شرایط ایجاب می کند یک طرف حساب باهوش با دقت ظریف خوان ظریف بین را ... که یک پتوی نرم سبک پیدا بکند و بیاورد بندازد روی کمر آدم کنج دیوار. آنقدر باهوش و آنقد با دقت و آنقدر ظریف خوان ظریف بین که حتی تند تند راهش را نگیرد و برود. گوشه های پتو را مرتب کند تا یک کمی پا سست کرده باشد و چراغ بالای سر را خاموش کند و در را نیمه باز بگذارد جوری که سایه اش بزرگ بیقتد روی دیوار مقابل. سایه ای که هر چند سایه است و جزئیاتش معلوم نیست، اما معلوم می کند که هست . دلگرمی خوب است. همیشه خوب است .وقتهایی که بگویند لازمش ندارند ، بیشتر از همیشه لازمش دارند.

* I'm walkin' outta slowly. Really slow


Primal Fear .1996

در گذار اقیانوس عمیق آبی

These days, i play this... but i hear that

:

Lucky they are in love with their best friends

lucky to have been where she has been

lucky to be comming home again

they dont know how long it takes

waiting for a love like this

everytime they say goodbye

they wish they had one more kiss

she will waits for him, she promises she will


1/02/2012

je veux d'l'amour


می دونی چی دلم می خواد ؟
برگردم توی همون حال و هوای شبهای پاریس ... تازه . عجیب. شاد. مبهوت ... برگردم توی همون حال. همون قدر دیده باشم. همون قدر حرف زده باشم. همون قدر شنیده باشم. همونجا باشم. در همون زمان. همون آدم ...

http://www.youtube.com/watch?v=Tm88QAI8I5A

1/01/2012

Let's get lost

وقتی از نگاه آدمهای دچار می نوشتم هنوز این عکس را ندیده بودم...

زاویه ای که مرد خم شده رو به جلو، آن جور که نگاه می کند به نیمرخ زن، آن جور که عمیق نگاه می کند به زن .... زن، آن لم دادن آسوده اش، آن نگاه لَخت رها شده اش، آن جور که ول و امن و سرشار است... توی این عکس چیزی هست ... یک چیز غریب مهم ... همان کیفیتی هست که من می خواستم بنویسمش ... همان کیفیتی است که من ...
















---

* عکس از اینجاست .

you ... one in the million

می دونی چی دلم می خواد؟ دلم میخواد جای اون گربهه باشم توی قبل از غروب . همون گربهه که هر روز صبح از دریچه رد می شد و می رسید به حیاط سنگفرش. هر روز صبح گوشه گوشه حیاط رو جوری نگاه می کرد انگار که بار اولشه که اونجاست. هر روز صبح دونه دونه سنگ ها رو از نو کشف می کرد. دونه دونه برگهای پیچک رو. دونه دونه علفهای سمج رو. به هر جایی با شگفتی یه گربه تازه وارد خیره می شد. جوری با لذت و کنجکاوی نگاه می کرد که یک دیالوگ بلند فیلم ازش دراومد . جوری با شگفتی نگاه می کرد که شد یه گربه شاخص توی دنیا. یه گربه ای که من دلم بخواد جای اون باشم. می دونی ... دلم بخواد هم جای گربهه باشم و همزمان بتونم فکر حیاط سنگفرش رو بخونم. حیاط سنگفرشی که وقتی هر روز صبح دارم توی پوست گربه ام جوری به منظره اش نگاه می کنم انگار که بار اولمه می بینمش، اونم توی پوست سنگفرشش به من جوری نگاه کنه انگار که جدیدترین و جالب ترین گربه دنیا صبحشو داره باهاش شروع می کنه. برای اولین بار. گربه ای که دیروز اونجا نبود، فردا هم اونجا نخواهد بود. چون همیشه خدا تازه است... چون هیچوقت خدا تکراری نمی شه ... چون تنها گربه دنیاست توی تنها حیاط سنگفرش دنیا ...

12/31/2011

چشمهایش ... و چند دقیقه سکوت

من فکر می کنم که زن گیر افتاده بوده توی دام شانه های پهن و دستهای ضمخت نقاش . حتی احتمال می دهم به خودش آمده بی خبر و دیده انگار توی بندهای هزارتو گرفتار است در خش غریب صدای نقاش یا روی خشکی داغ لبهایش وقتی به چشمهای زن نگاه می کند و نگاهش را می دزدد و ساکت می شود ... احتمال می دهم زن را می فهمم . احتمال می دهم که زنی داخل وجودش زندگی می کرده آینه و شمشیر به دست. آینه را می گرفته جلویش و اگر این نمی خواسته آنچه را که لازم است ببیند، زن درونش شمشیر به دست می گرفته و جنگشان آغاز می شده ...سخت . خونین. دردناک. وهمچنین فکر می کنم گاهی یک زن نیاز دارد که مغلوب زن درونش بشود . مغلوب بشود و با مرطوب ترین چشمهای دنیا و با چهره ای توصیف ناپذیر؛ که هیچ نمی توانی تصمیم بگیری کودک است یا معشوق است یا مادر، به تو خیره بشود و بگوید "باختم" ...

----------------

زن،سر قرارش با نقاش نمی رود. سخت تصمیم می گیرد نرود. بعد که خیلی دیروقت، ولی بالاخره می رود؛ نقاش می پرسد :

*

- چرا نیامدید؟

+با خودم در جنگ بودم.

-چه کسی برنده شد؟

+شما.

-... با من که در جنگ نبودید ... .

----------------

گاهی یک مکالمه به کیفیتی است که هیچ توضیح دیگری لازم ندارد. فقط سکوت می طلبد. سکوت .

* از رمان چشمهایش - نوشته بزرگ علوی

12/29/2011

* امیرزاده تنها . با تکرار چشمهای بادام تلخ اش . در هزار آینه شش گوش کاشی

نقل همان کاسه ماست و دریا و رویای یک پارچ دوغ است . شاید اصلا از زور اینکه دائم توی فیلمها و ترانه ها و کتابها می آید و توی زندگی واقعی گم و ناپدید و محو است؛ انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده و نمی افتد ... منظورم یک نگاه خاصی است، بهتر بگویم؛ یک چیزی توی نگاه یک آدم، یک آدمی که می شود بهش گفت : مجاب ، مجذوب، حل، آغشته،... هااا ... دچار ... "آدم دچار "... سلام سهراب ... . دچار. آدم دچار ... . یک چیزی توی نگاه یک آدم دچار است که من نمی دانم اسمش چیست، اما می دانم چه جوری است. یک جور خیلی تلخ و هم خیلی شیرین و هم خیلی گنگی است. یک جور خیلی شعف برانگیز و هم غمناکی است. یک چیزی است که گم است ولی هست. یعنی نگاه را گم می کند توی یک لابیرنتی از پیچیدگی ذات خودش. چشم را جوری به پیکر پیش رویش می دوزد انگار که خیال، سیال. یک جور تسلیم است که فاتح تر از او نیست. آنجور که پاکباز و فروتن فتح می کند. می کاود و هر چه می یابد را می مکد و مهر می ورزد ساکت ... ساکت ... یک چیز عجیبی است.یک چیز غریب بکر نایابی است. اصلا که آدم دچار، آدم نایابی است ... مال توی کتابهاست ... مال توی شعر سهراب است ... مال ادبیات کلاسیک است. مال منظومه های بلند و کوتاه نرودا است. مال کتابخانه هاست. با آن اشکهای آبی اش ... با آن نگاه لامصبش ...

* ترانه آبی - شاملو .

12/26/2011

وقتی می گویم حوصله قرکمر بسیار غلیظ جناب روزگار را ندارم، ندارم.

آدم نمی تواند خودش را به هستی و وقایع و آدمها توصیه کند . آدم فقط می تواند خودش را برای این همه توصیف کند :

من یک پنج ساله قرمز پوش بودم در پارک سایه . پدرم خم می شد تا دستهایمان به هم برسد . داشت قایم باشک یادم می داد. من یاد می گرفتم که چشم بگذارم. اولین قانون بزرگ شدن : ندیدن دیدنی ها. چند بار گذاشت پیدایش کنم. با پاهای کوچکم می دویدم دور درختهای بسیار بسیار غول پیکر در نظر یک جفت چشم گرد پنج ساله. می دویدیم و خوش می گذشت. بعدش باز نوبت "صورت رو به درخت، چشمها بسته " شد. وقتی اعداد قاطی را غلط و درست بلند بلند خواندم و برگشتم ، پدرم جایی نبود که بشود ببینمش . گشتم . گشتم. دور خودم و درختها. به پاهای آدمها نگاه می کردم که رد می شوند. نبود نزدیک من. می دانستم که هست یک جایی، اما نمی دیدمش. می دانستم که باید باشد یک جایی، اما نمی دیدمش. به زمان خودم خیلی خیلی طول کشید. نبود. الان به نظرم می خواسته خلاقیت مرا و حس کنجکاوی و ماجراجویی مرا آزمایش کند و بگذارد با صرف زمان بیشتری برای یافتنش، بیشتر به خودم مسلط و وابسته باشم. توی تن پنج ساله ام اما جور دیگری حس می کردم . حس می کردم که این نبودنش برای آن روز پارک و بازی خیلی زیاده روی است دیگر. توی تن پنج ساله ام حس می کردم که گشتن و پیدا کردنش باید خیلی ساده تر از اینها باشد و لزومی به حل کردن یک معمای خیلی سخت نیست و اصلا چرا؟ مگر قرار نبود که فقط بازی کنیم و بخندیم ؟ خوب یادم هست که یک کمی گریه کردم . دیدم که پشت یک درختی در مسافت خیلی دورتری جوری ایستاده که دیده شود. دیدم که انتظار دارد دیده شود و من بدوم وباز بروم پایش را بگیرم و بگویم " پیدات کردم ، تو گرگی" . ولی نکردم . وقتی سر آخر دیدمش در آن دورها، سراغش نرفتم . رویم را برگرداندم و راه افتادم . دوید و دوید و آمد کنارم و بغلم کرد و دیگر یادم نیست چه کردیم و کجا رفتیم . خیلی بعدها تعریف کرد برایم که آن روز توی پارک گریه کردن مرا دیده و دلش بسیار به درد آمده ولی هرگز درک نکرده که وقتی هم که خودش را گذاشته جلوی چشم من ، من ندیدمش !؟ . من به او نگفتم که اتفاقا دیده بودمش ولی نتوانسته بودم با زبان پنج ساله ام حسم را توضیح بدهم که دلیلی برای آن سختگیری هنگام یک بازی ساده ندیدم و برای همین رهایش کردم .

الان ، امروز ، آنقدر زندگی کردم و گشته ام و آدم دیده ام که بتوانم راحت از خودم حرف بزنم. سالهای زیادی از آن روز می گذرد. اتفاقات زیادی به من وارد شده و من سبب اتفاقات زیادی شده ام. اما یک چیزی در من تغییر نکرده. وقتی یک روزگاری، یک اتفاقی، یک آدمی، یک حادثه ای، یک هر چیزی ! بیش از حد لزوم پایش را روی گلوی حس و تحملم فشار بدهد، من رهایش می کنم. فکر می کنم که از همان لحظه دنیا آمدنمان، کلنجار رفتن زندگی با ما و ما با زندگی آغاز شده . من معتقدم زمانی که بخواهیم به معنی دقیق کلمه استراحت کنیم همان گاهِ مردن است . اینها به کنار، اما می بینم وقتی این همه زیر و زیر و کوه و دره و گره و چاله جلوی پای زندگی نقش شده که لازم است یک جوری حل بشوند و تحمل بشوند و رفع بشوند؛ دیگر پیچ و واپیچ زیادی را تاب آوردن یک توان مضاعفی می خواهد که من در صحت صرف کردنش شک بسیاری دارم . انتظاری نمی شود داشت. وقتی یک موجودی در پنج سالگی اش حال و حوصله ادا و اصول درآوردن در بازی قایم باشک را نداشته باشد، در بزرگسالی اش حال ادا و اصول بی معنی دنیا را ندارد خب . به نظر این آدم، خطوط هر چه صاف تر بهتر. به نظر این آدم، واقعا لازم نیست هر چاله ای که می بینیم ، بودن پایمان را تویش امتحان کنیم.

12/25/2011

بر نمی گردد رود رفته ز راه ...

یه مدتی باهاش می چرخیدم . دوست مورد علاقه ام بود . قشنگ هم بود به نظر من. جای خوبی واستاده بود توی زندگی. یه خصوصیتی داشت ... یعنی یه آرزو داشت که دیگه شده بود خصوصیتش ... . می گن مستی و راستی . توی مستی ، توی راستی ، توی روز ، توی شب ...هر جا و هر وقت، از ته دلش آرزو داشت که کاش همین الان یه دختر فرانسوی هیجده ساله بود و توی پاریس زندگی می کرد ... ، واسه همینم از همه دخترهای فرانسوی دانشجوی دوره لیسانس بدش میومد ... . آرزو می کرد به شدت ...و حسرت می خورد به جدیت. حتی وقتی اون پسر فرانسویه عاشقش شد، حتی وقتی توی جمع بهش خیره می شد و می گفت " واای ، کوچکِلی " وقتی بهش قول میداد تابستون میرن سفر ، می برتش خونه پدریش ، می برتش و با افتخار به همه دوستاش معرفیش می کنه ... در همه این وقتا حسرت داشت که یه دختر فرانسوی هیجده ساله ساکن پاریس باشه ... می گفت اون موقع دیگه می دونسته با زندگیش چی کار کنه ، دیگه اشتباه نمی کنه، دیگه آدما رو اشتباهی نمی گیره، دیگه فرصت نمی سوزونه، وقت هدر نمی ده، و کل زندگی اش رو زندگی می کنه ... در همه اون روزها، از ته دل آرزو می کرد و با هر لحظه که صرف آرزو می شد، یه مقدار از روزهای بیست و هشت سالگیش هم هدر می شدن ... آروم آروم هدر می رفتن، بدجنس و موذی ... حواسش رو پرت می کردن از هر روز روبرو ... بدون اینکه بگذارن بفهمه دارن هدر میشن ...

12/24/2011

اگر از احوال من خواسته باشی ، ملالی هست که البته چندان مهم هم نیست

از پنجره اتاقم کاجهای بلند را می بینم به سوی آسمانی که بدجور آبی است . بدجور اینجا یعنی خیلی خوب جور! و عجب ... عجب از بار معنایی کلمات ... بد یعنی خوب ؟ گاهی؟ هوم ... یک بار یکی برایم نوشته بود : "ببین ، لعنتی عزیز ... " . و این ترکیب آنقدر به دلم نشست ، آنقدر به دلم نشست که یادم ماند . کلمات . از دست این کلمات ...

به یک مهمانی شلوغ کریسمس دعوتم و نرفتم .بهانه آوردم و یک عده ای الان دلخورند از دستم . و من به شدت ترجیح می دهم بمانم توی لاک خودم و کمی به زندگی فکر کنم و کمی در جهتش مشق بنویسم و لوبیاپولوی دلخواه خودم را درست کنم و سعی کنم عذاب وجدان آخرین باری که خُلق تنگم یک لوبیاپولوی بد مزه سوخته تحویلمان داد از بین برود. در این سطر از نوشته ام فرخزاد دارد بلند بلند می گوید " تو آمدی ، ز دورها ز دورها ... ز سرزمین عطرها و نورها ... ". خب من حتی فکرش را نمی کردم یک سالی در روز کریسمس توی خانه بنشینم و بگذارم فرخزاد بخواند و من وبلاگ بنویسم و قهوه ام سرد بشود . این خودش یک نشانه است برای روزهایی که می آیند و من حتی حدس هم نمی توانم بزنم درباره کیفیتشان ... هیچ نمی دانم از آیا که خوب ؟ بد ؟ به یاد ماندنی یا از یادرفتنی ِشان ... خب این نشانه چرا دائم به من گوشزد نمی کند که عمر بسیار بسیار کوتاه است ؟ و بسیار بسیار محتمل از هر رویدادی که وقوع و عدم وقوعش دست من نیست ؟ و من بسیار بسیار لازم دارم که ول باشم از چنگ هر خیال وقت گیر آزارنده ؟ چرا یادم نمی ماند ؟ این همه جدی گرفتن حال و اوضاع خودم و آدمها وجملاتشان و روزها و خاطره هایشان وتکیه زدن به تجربه هایم از هر کدام برای چیست اصلا ؟ وقتی روی زمینی راه می رویم که به راحتی؛ که خیلی به راحتی، تلخی خاطر می تواند روی طعم لوبیاپولوی شام اثر غیرقابل جبرانی بگذارد؟ یا از آن هم خنده دارتر ... وقتی در دنیایی زندگی می کنم که به کلمات مصرفی آدمهایش عشق می ورزم و با آنچه در گوشم می گویند به اوج می رسم یا به خاک می نشینم در حالیکه خیلی خیلی ساده و خیلی خیلی بی قاعده ، می شود نوشت "بدجور" در حالی که منظور "خیلی خوب جور" است ؟

12/23/2011

کوچه شهر دلم ...

یک کیفیتی هم هست که من توی خودم پیدا کردم ... هر اتفاقی که افتاد و می افتد ؛ باز می بینم که توی دلم یک چراغی روشن است . همیشه بود . همانجور هم ماند. بعدش را هم کسی نمی داند.

12/21/2011

* شب ظلمانی یلدا و حدیث دُردکشان

" تنها در پایان حکایتش دانستیم شرح ماجرا به گونه ‏ای دیگر است ..." **

من از ریشه هایم کندم و رسیدم روی زمین سفتی که بتوانم دوباره قد راست کنم . فرصت شد و دیدم اما که هنوز پایه و پیوند ندارم . مثل درخت کاج سال نو، سبز و تازه ... ولی جدا شده از خاک خانگی و خانگی نشونده در گلدان موقت . که ستبری و محکمی و جوانی اش گول می زند . که به دستی محکم از جا کنده می شود ...

به خنده های آدمها گوش می کنم در پی اولین جمله از داستانی مشترک که باید برای من از الف تا ی تعریف بشود تا شاید شاید من هم به آن پایه از سطح واکنش برسم و بخندم . به عکس آدمها نگاه می کنم . به گذشته های مشترک که من در آنها وجود ندارم . هیچکس در آن فضا مرا نمی شناخته هنوز. من هیچکدامشان را نمی شناخته ام هنوز. چون خودم در آن لحظه ها در قاب عکسهای دیگری هستم. قاب عکسهای دیگری که امروز خیلی غمگینانه دیگر تویشان تکرار نمی شوم. دیگر نو نمی شوم توی فضاهای قدیمی خودم کنار آدمهای روزگار خودم در آن قاب عکسهایی که آدمی هستم با رویاهای دست ساخته. با لباسهای قدیمی که دیگر نمی پوشمشان . با رایحه عطرهایی که شیشه های خالی شده شان را نگه نداشتم. به تقویم نگاه می کنم . در امروز ِ آدمهایی هستم که تاریخ مشترکی ندارم با رایحه عطرهای تمام شده و لباسهای قدیمی شده شان. توی فضای مشترکشان شادی نکرده ام چون توی فضای دیگری بوده ام در سمت دیگری از دنیا. من هیچ خاطره تعیین کننده ای را در روزگار جدید تجربه نکرده ام و خاطرات تعیین کننده خودم را دور انداخته ام و گذشته ام . این لازمه زندگی در دنیای امروز است . اینجور می گویند . و من از دنیای امروز و لزوماتش متنفرم و از جوری که تعریف می شود و از جوری که از من انتظار می رود باشم و نمی توانم . به تلاقی های تصادفی فکر می کنم و می دانم که بخشی از درون دنیا روی حرکات کاتوره ای ذراتش می چرخد و سمت می گیرد . من هم کاتوره ای کندم و خیزیدم و خزیدم و الان به ادامه زندگی خویش مشغولم . و همچنان به ریشه فکر می کنم . می دانم که پیوند خوردن دوباره ام به هر آنچه کنده شده از من بی معنی است . پیوند خوردن نهال کوچکی که برایم مانده به درختانی که کنار هم قد کشیده اند و توی آب و خاک مشترک ضخامت گرفته اند هم بی فایده است . توی آن عکسها کسی مرا نمی شناسد هنوز و برای عمیق و آشنا خندیدن به اولین کلمه از یک داستان قدیمی ، خیلی لزوم دارد که من تجربه می کردم همان روزها را در کنار همان آدمها. آدمهایی که من برای دستیابی به بخشی از داستانهایشان خیلی آدم تازه ای هستم و برای ایجاد یک بخش دیگر از داستانهایشان خیلی آدم کهنه ای هستم و هیچکدام از این جایگاههایم مناسب و دوست داشتنی نیست .

بی ریشه یک جور دشنام است . من راضی به گفتن و اهل شنیدن دشنام نیستم . به نظرم باید یک راه تازه ای پیدا کنم . به نظرم باید یک جایی چیزی بنا کنم . از آن خودم . یک بنایی از آنچه که می روید هنوز . از قاب عکسی که آغاز می شود از من و فضای دور و برم هر چند خیلی کوچک . هر چند خیلی نازک . می بینم که تنه های قطور شده در گلدان من جا نمی شوند . به زور گنجاندشان در کنار هم فقط گلدان کوچکم را می شکند و باز آنچه باقی می ماند " هیچ " است . من خیلی از وقتهای زندگی ام را با "هیچ " سر کرده ام ولی به آن خو نکرده ام تا الان . باید یک جایی یک چیزی بنا کنم که از خودم شروع شود . و هر چه که هم قامت و هم اشتیاق و هم هوای من است تویش جا کنم . بایدش را می دانم . جورش را اما نه .

* نام رمانی است از رضا جولایی

** از متن همان کتاب .

12/20/2011

بی نیاز از هر نیازی

در کتاب قصه من ، معنی هر دل سپردن
خود شکستن بود و مردن ؛ در غم خود سوگواری

12/12/2011

These are a few of favourite things

به یاد آرم ....آنچه خواهد ... از جهان دلم ... از یاد آنها شوم مست و شیدا ... دل شود رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ... از غم ...

.