4/03/2013

بهار امیدی همه سروری ...

چراغهای خانه خاموش بود. همه جا خواب. همه جا ساکت. من اما توی آشپزخانه غرق کار. غذا می پختم برای فردا. غذای معطر و خوش طعم. شیشه پنجره را بخار گرفته بود از دم  و بازدم غذا. عطر برنج و دارچین. پودر سیر را یادم نرفت هم. آب غوره روشن. کاری. ادویه گوشت. دو تا قابلمه بزرگ. و آرام با خودم یک آواز گنگی را زمزمه می کردم. تکیه به یک پا. یک دستم به کف گیر. سرم پایین. و یک آن تصویرم را دریافتم و آن بهت. مبهوت خودم شدم. مبهوت شباهت تصاویر. تصویر خودم با تصویری که در کودکی می دیدم...
 ما یک عمر ...یک عمر! آسوده و خیلی زودتر از نیمه شب به بستر می رفتیم و خوابمان دلچسب بود با آرامش عطر غذای خانگی که شبانه و دیروقت آماده می شد برای ناهار فردا. چون یکی مان بیدار می ماند. مراقب بود. فکر می کرد به ظهر فردا. و وقت کمتری داشت برای استراحت. برای خودش وقت کمتری داشت چون با ما تقسیمش می کرد. برای ما صرف می کرد خودش را. و همزمان آواز گنگی را زیر لب می خواند. سهم خودش از خودش. من مبهوت این شدم که در چنان فضایی ناخودآگاه و ناخوانده، خودم بشوم تکرارش. بشوم آینده اش. مبهوت خودم ماندم و لبخند زدم. ناهار فردا آماده بود و من قدری از خودم را صرف امنیت غذای خانگی کرده بودم. درست مثل همان کسی که سالها، یک عمر؛  همین کار را در خانه کودکی ها و نوجوانی هایم می کرد...

به رسم هر سال، هر بهار؛ من سالروز تولدت را جایزه خودم می دانم به جبران کسری های زندگی و شادمانم از بودنت به صدای بلند. دلم می خواهد همچنان و هر سال بگذرد و من به خودم و به همه بگویم تولدت چقدر مبارک است برایم و کاش قدر یک سال دیگر من باز کمی شبیه تر شده باشم به سپیدی تو و مادرانگی تو و صبوری تو. خاصه به صبوری تو مقابل ضمختی و ناسوری دنیا و آنچه نادوستداشتنی که ازبسیاری از آدمهایش می رسد.
 دوستت دارم.
روز خوب تولدت را هم.

3/27/2013

از سری ''دیدم که میگویم''ها یا فرمایشات مادربزرگ آینده نوادگان آتی خویش را

درسش را نخوانده ام. یک زن میانسال سرد و گرم چشیده هم نیستم. اما این را به تجربه و به یقین میدانم که انرژی رابطه بین ٢ تا آدم وقتی کافی و جهت دار و امیدوار کننده است که اگر یک تن دلش شکست، سرد شد، نازک شد، دلخور شد، یا حتا اصلا دلش ترک کردن و کندن و رفتن خواست ، آن طرف دیگر همه توانش را برای ترمیم رشته گسیخته مصرف کند. بیش از این لازم است که جای این طرف و آن طرف هم به شکل دیالکتیک و فعالانه و متناوب با هم عوض بشود. ناز و نیازشان جای خود را به هم بدهند هر بار. دو نفر که فرصت کافی و مساوی برای تصاحب  یک صندلی دارند، از اوقات ایستادنشان خسته نمیشوند

سبوی ما از گل وشلی هم دم نداشت یا لری و دوستان

و یک صبحی هم می آی یک لایک خشک و خالی بزنی و می بینی که لایکدانت را هم برده اند.

3/26/2013

تنها گذاشتن گلها تو گلخونه گناهه

آفتاب آن بیرون گول میزند. دروغگو. هوا سردتر از بهمن ماه تهران است حتا. به عددی که گوگل نشانم میدهد بیشتر اعتماد دارم تا به چشمم و این پنجره .
نوروز را در غرب بخواهی به کیفیت نوروز شرقی برگزار کنی، کار و فکر خیلی زیادتری میطلبد. هر جور زور که بزنی، باز سبزی خوردن دلخواهت پیدا نمیشود. پنیر تبریز پیدا میکنی، نان لواش هم. ماهی سفید هم حتا. برنج اصل شمال نه. آب انار و نارنج دست افشار نه. و سبزی پلو خوب در میاید. شاید خورشت فسنجان خوش طعم میشود. اما جا نمی افتند. قوام ندارند. رب انار و رب آلوچه پیدا نمیکنی چون.برنج، بوی شالیزار نمیدهد- شوید تازه توی گلدان میفروشند به قدر سه پر. جعفری در همان ابعاد به قدر یک مشت. و ما دستمان به کم نمیرود. ما را به سبک
زندگی عیالواری گیل و دیلم بزرگ کردند. در خانه ای بزرگ شدیم که عقیده  بر این بود اگر توی طبخ غذا دست و دل باز نباشی، غذا آنی که باید نمیشود. حالا برو درغرب زور شرقی بزن. مهمانهایت که به همین ها بیش از حد هم راضی اند. اما تو خودت میدانی که از این بهتر هم میشد.خیلی بهتر. 

تخم مرغ رنگ کردم. برچسب های مخصوص تخم مرغهای ایستر را خریده بودم برای تخم مرغهای عید. خیلی رنگی و بانمک. در ایران اینقدر راحت و بی دردسر نمیشد تخم مرغ فانتزی سفره هفت سین درست کرد. حالا  برچسب تخم مرغ را با همان کاربری استفاده میکنی برای منظور متفاوت. کشورها را با همین ترفندها میشود با هم برادر و دوست نشان داد لابد. سبزه  خانگی ام شده بزرگتر از قد دو کف دست. کوتاهش کردم. نوازشش کردم. لاله های رنگی و نقل بیدمشک گذاشتم روی سفره ترمه ای که زیباترین دارائی خانه بود. وقت تحویل سال، صدای سرنا از تلویزیون می آمد که در صدا
ی ناقوس کلیسای بزرگ خیابان محو شد. ساعت دوازده بود.
عید و غیر عید، خانه ام گرم و روشن است. همیشه بود.در هر کشوری که بودم. تحت هر شرایطی. چه هنگامی که یک اتاقک کوچک شانزده متری و یک حمام همه خانه ام بود، تا همینجا که تراس و اسپا دارد. فرقی نمیکند. من انسانی هستم که با خانه خودم بیمهری نمی کنم هر جا و هر شکلی که باشد. پاکیزه و رنگی نگاهش میدارم. خانه مرا دوست میدارد. قدر مراقبتهای مرا میداند.
دو شب بعد عید، وقتی کنسرت تمام شده بود و ما چند نفر توی اتاق پشتی بودیم برای جمع و جور کردن و تحویل دادن سالن. درامر و گروه کیبورد، خسته و فرسوده  داشتند سیگار میکشیدند توی آن  سرمای غیر انسانی ساعت سه صبح . بیژن بهم گفت خیلی خیلی از آشنائی شما خوشوقتم. گفتم من هم. چشمهایش خسته و سرخ بود. ویالن سفید معروف توی رختخواب مخمل سیاهش خوابیده بود. همه برنامه یک طرف، وقتی خوانده بود 'میرم و پیدام نمیشه، تنها مثل خدا میشم ' من رفته بودم به روزگار پال و ال پی و نوارهای ویدیوی طنین و طپش. یک سال منتظر میماندی تا شوی جدید بیاید. آقای فیلمی و ساک پر و پیمانش همان پاپا نوئل و سانتای ما بود. میآمد و ما عین سیزده روزعید و ماه بعدش سرمان گرم بود. عیددیدنی میرفتیم هر جا حواسمان بود که شوهای دیگران چی بیشتر و کمتر از مال ما دارد. بعدش هم منتظر می ماندیم تا سال دیگر. ما ...کودکان نسل انتظار

تهران را وقت عید دوست داشتم. خیابانها تمیز و خلوت بود. می شد توی همت برانی با صد و بیست و ترمز نکنی نود بار. الانش را نمی دانم دیگر.
کوچه خودمان را هم وقت عید دوست داشتم. همه نو و تمیز و شینیون کرده و گل به دست. بیشتر خانمهای همسایه ما دستفرمانشان بد بود. وقت عید به زور و مصیبت جای پارک پیدا میکردند و اتومبیلشان را چپ و چوله جلوی پارکینگ ما پارک میکردند و برای خنزر پنزرهای مغازه سر کوچه پول حرام میکردند. من از پنجره نگاه میکردم و عید بود. الانش را نمی دانم.

دیگر معلوم نیست کدام عید را در کجا  بیشتر دوست دارم. این هفته تعطیلات ایستر شروع میشود و زن و مرد همسایه پنجاهمین سالگرد ازدوجشان را جشن گرفته اند و برایش کارت چاپ کرده اند و همه جا را چراغانی کرده اند و زن روی صندلی چرخدار است و مرد چند ماه پیش بستری بود ولی حالش را دارند و روح و حوصله اش را. من از عید خودم شیفت میکنم به عید آنها. جفتشان را برای خودم رسمی و مهم محسوب میکنم. اما ته مغزم، عید بوی محو دوری دارد از بخار دیسهای طرح گل و مرغ که سالی یک بار از کمد ها در می آمدند
و روی میزها چیده میشدند. ما خیره به زرق و برق لباسهای اندی و کورس هر چه میخواندند را سر ضرب حفظ میکردیم و وقت ویالن سفید مرتضوی که نمیدانم چرا حتمن توی کوه برایمان میزد از نیاز بزرگترها به سکوت مان شکنجه میشدیم. هایده هنوز داشت میانسال میشد و فروهر از مرز رد شده بود و کداممان بهتر بلد بود با دل ای دل برقصد؟ و ''حیف اگر گوگوش بود که در همه را تخته میکرد''. عید ته ذهن من همینهاست. کمی خاطرات پیک شادی و پیک نوروزی اذیتم میکنند.
این جشن پنجاه سالگی همسایه را هم شاید بروم جهت عرض تبریک و بیشتر البته جهت عرض ایول!
شبخیز را هم سالهاست که ندیده ام. گویا همراه و همانند همه بینندگانش پیر شده

3/15/2013

saying "it"

but dude! get naked emotionally"
دیالوگ یک فیلم بود. فکر می کنم ترجمه همان آرزوی "پیدا بودن دانه های دل" باشد. فقط دغدغه شرقی سهراب نبوده گویا

گودر و همان هیچ

بعد از این نوشته، که حرفی باقی نیست به جز اینکه حسم مثل حس کسی است که مدتهاست از کاشانه رنگی اش دل کنده، بعدش چمدان به دست و متقاعد می خواهد که برود و کمد لباسهایش و گلدانهایش و جای جورابهای پشمی زمستانی اش و میز خوراکی هایش و آلبوم عکسهایش و دفتر خاطرات آدمهایش را یک جای دیگری بچیند به هر شکلی از نو. یا همه را روی هم تلنبار کند شاید به یک فرصت فراغتی. لابد در تابستان یا چه می دانم آخر پاییز. ولی از در که بیرون می رود، فقط جلوی پایش یک "خالی" است و دیگر هیچ

3/14/2013

از دلخوشیهای بهار یا تقویم تیستو سبز انگشتی

نمیدانم همینجاها خواندم یا توی یک کتابی که نویسنده ''دستهایش سبز'' نبود. یعنی هر وقت برای سفره هفت سین سبزه میگذاشت، خراب میشد یا کچل در میامد. این اصطلاح دستهای سبز خیلی به دل من نشسته بود. ٢ سال پیش، اولین بار که خیلی ناشیانه یک مشت دانه را ریختم توی یک کاسه و هی آب ریختم رویشان و هی نور تاباندم و هیچی رخ نداد جز ناچاری خریدن یک گلدان سبزه مانند، اولین فکری که با خودم کردم این بود که دستانم سبز نیستند. هفت سین آن سال را توی نعلبکی های کوچک ایکه آ چیدم. خیلی کوچک و فقیرانه ولی تمیز و مرتب.
امسال، دو سال دیگر از آن بهار گذشته و من و دنیای دوروبرم خیلی تغییر کرده ایم. بیش
تر از حد ٢ سال عوض شده ایم.
امسال گفتم یک بار دیگر یک امتحان کوچکی بکنم دستهایم را. قبلش فقط یک مقاله خواندم از نگهداری بذر و سبز کردنش در شرایط اتاق. بذرها را مادرانه آب دادم و براشان آواز خواندم و حتا در خلوت توی دستم گرفتمشان و بوسیدمشان. از پانزده روز پیش تا حالا، جوانه های کوچکم نه تنها ساقه های سبز بالغی شده اند، بلکه آنقدر رشیدند که باید کوتاهشان کرد یک قدری. به قول مادربزرگم رنگشان ''سبز نیله'' است. یک گلدان هم هدیه گرفته بودم به نشانه ''دوستت دارم''. آن هم سبز، خدنگ. گذاشتم پشت پنجره کنار سبزه ها که با هم معاشرت کنند. دلم می خواهد هفت سین بچینم نه مثل آن هفت سین اولم که خیلی محقر بود در ابعاد خانه یک دانشجوی غریب
که بازدیدکننده ای برای بهار شرقی ندارد. میخواهم یک سفره داشته باشم به همان شادی و سلیقه که مادرم هر سال مومنانه می چید و برایش شمشاد و سنبل می خرید و ما را دورش می نشاند توی هر حالی که بودیم. می خواهم زکات شادی عیدهای کودکی، یک سفره هفت سین ایرانی گیلانی بچینم با ذوق کودکانه و سلیقه زنانه و سبزه هایی از دسترنج دستهایی که سبزند

3/13/2013

یک جلمه رایجی هست بین یک گروه وسیعی . اینها  با دیدن عکس یا شخصی که قبلا میشناخته اند و مدت زیادی ندیده اند اولین جمله ای که میگویند این است  : ''چقدرررر پیر/ شکسته/ خراب شده'' . بعدش یا میگویند ''حیف''، یا ''خدا به هر حال حفظ کنه''، یا هر چی ...
اینها را آیا هر روز باید یک آینه جدید برایشان خرید یا هر روز بهشان یادآوری کرد که عکس پنج سال پیش خودشان را هم بگذارند تو کیف پولشان ؟یا براشان یک واحد فشرده توضیح واضحات گذاشت که ''چی میگی بابا جان؟ دقیقا همه موجودات انسانی و نباتی همین هستیم !'' یا چی ؟

3/12/2013

گر تو بهتر می‌زنی

مثلا  کار گروهیمان خوب نبود، وقتی همه جمع ایرانی بودیم. روزی شد که  باید همه دیتا را جلوی یک جمع بزرگی میگفتیم. توی تئوری خوب بودیم. و توی ادا و اصول دانشجوئی .اینکه ازهمان روز اول درموردش با هم حرف بزنیم کی چی کار کند. ولی از روز دوم هر کی پی کار خودش بود. یک ماه بعدش فرضا، سه روز مانده به روز موعود، دو نفرمان در بهترین حالت داشتند مثل خر اسلاید سر هم میکردند، دو نفرمان میگفتند که تا حالا از اینکارها! نکرده اند پس دیتا را ارائه میکنند فقط. یک نفرمان گوشی اش خاموش بود. میرسیدیم روز پرزنتیشن.یکی حالش خوب نبود!یکی جلوی جمع نمیتوانست حرف بزند ( یک بارکه رسما یکیمان غش کرد آن جلو)، یکی زبانش خیلی افتضاح بود.یکی هم لابد کار را جمع و جور میکرد و اخمش تمام هفته در هم بود. با هم بلد نبودیم یک تحقیق را شسته و رفته و بدون جدل جلو ببریم. وقتی هم تک می افتادیم توی یک گروه غیر ایرانی، به نظرمان داشت بهمان ظلم میشد و دلتنگ فارسی حرف زدن بودیم چون در طول کار راحت تربود. یک بار میم آمده بود گریه کنان که بله توی گروه یک پتیاره ای هست که صدایش کرده و تحقیقش را پس داده و بهش گفته خانوم، تو داری ساینتیست میشوی خیر سرت، وقتی میخواهی تحقیق کنی، از ویکیپدیا مثال  و فکت نده خیلی ضایع  است ( ضایع بود خب). ولی میم حس میکرد که به حقوقش تجاوز شده. یعنی آنجوری شکایت میکرد که وقتی کسی به حقوقش تجاوز میشود، میکند.
با هم مشکل داشتیم. یعنی یک حرفهائی میزدیم به هم و سوالهایی میپرسیدیم از هم که خیلی نامربوط بود حتی وقت دوستی چه برسد به وقت کار. یا به کرات پیش آمده بود که یکهو وسط  کار یکی روحیه اش میآمد پایین چون یاد این می افتاد که دوست دخترش یک هفته است تماس نگرفته، یا که اینجا سرنوشت آدم بی شوهر چی میشود؟ که ما کی کار پیدا میکنیم. فلانی کی ویزایش را گرفت؟ از این چیزها.بعدش باقی می آمدند دلداری. و بعد وقت ناهار یا شام بود.بعدش حالا یک کلیپ از ابی یا شهرام شبپره به تناسب روحیه بعد ازغذا. حالا به کار میرسیدیم ولی آخرهایی که میخواستیم برویم بخوابیم. تند تند.ماستمالی. روز ارائه، هیچوقت برنده جایزه بهترین مطلب یا بهترین نحوه بیان مطلب نمیشدیم. توی دلمان لابد قند که آب نمیشد. اما به روی مبارک نمی آوردیم. اکثرا یکی که پایه خداداد غیبت بود، فرصت  فکر کردن را از ما میگرفت. یک چیزی میگفت در غیاب آنی که توی جمع نبود. یا پشت سر کسی که جایزه گرفته بود، به فارسی. که خوب موهبتی بود. کسی نمیفهمید ما به چی میخندیم.
در بسیاری از این موارد، من؛ خود من آدم خوبه ماجرا نبودم. گیرم خوب و بد نداشته باشیم. اینجور بگویم که همراه و پایه بودم اصلا. پای غیبت و تنبلی و هرهری. یک روزی اما دیگر پایه نبودم و آن روزی بود که دیدم تقریبا دو سه تا دوست فارسی زبان بیشتر برایم نمانده. دقیقتر:دو سه تا توی ایران، دو سه تا بیرون ایران. جای عجیب اینکه هیچ ناراحت هم نبودم. چه بد؟ هوم
 من حدود یک سال است که پاکم. دیگر پایه غیبت کردن و خاله زنک بازی نیستم. دوست ندارم پشت سر یک آدمی هی قصه ببافم. از پارسالم و از پیرارسالم  بهترم. شاید این مدیون مراوده زیاد و جدی  با آدمی است که فرهنگ غیبت کردن ایرانی ندارد. زیر کار درروی و بی برنامگی و هچل هفت بودگی بلد نیست. شاید هم رفتار پر ازکاستی و کاستیهای فرهنگی روی زشت خودشان را به من نشان دادند بالآخره. به هر دلیل حالا، روی رفتارم فکر میکنم زیاد.هر شب. به خودم میگویم اگر دلم با علم به خودخواهی تام، بچه بخواهد؛ موظفم کاری کنم که شبیه خودم بار نیاید. خیلی بهتر از من باشد.خیلی خیلی بهتر. این دنیا پر از آدم معمولی است که فکر میکنند معمولی نیستند. پر ازکتاب و کتابخانه های غنی و متن های قشنگ و حرفهای قشنگ و لبخندهای قشنگ... که لزوما ربطی به داخل و بطن مغز و دل آدمهایش ندارند. هر چه سنم بیشتر میشود بیشتر این را قبول دارم.میخواهم تا جای ممکن و تا سرحد ظرفیتم خوب و بهتر باشم. بعدش بخواهم که به بازتولید خودم فکر کنم.
هنوزراه دارم. هنوز با دیدن حرف مزخرف عصبانی میشوم. این ارثی است توی خانواده ما. زود عصبانی میشویم. زود هم فرو مینشینیم. این البته نشانه این نیست که من خودم حرف مزخرف نزده یا نمیزنم. میزدم. میزنم. اما هر سال کمترش میکنم صدور مزخرفات را. سعیم را میکنم یعنی. گاهی هم سر لحاف ملا قاطی میکنم.مثلا عصبانی شدم امروز سر یک کامنتی که یکی آمده بود نوشته بود: گوگوش با برنامه آکادمی خودش را زیر سوال برد. خب این چقدر حرف مزخرف فله ای بود که سر صبح  خواندم. این برنامه مورد علاقه من نیست.یک برنامه که صرفا سرگرمی با دستمایه موسیقی  است و نه رسالت خاص هنری روی دوشش هست و نه آن بودجه را دارد و نه آن ظرفیت را. اما به غایت توی همان گروه سرگرمی میگنجد برای سرگرم کردن مردمی که اصلا انگار شاد بودن یادشان رفته و توی هر کانسپتی ، دنبال آموزش و پیام و ایدئولوژی میگردند. به اسم و رسم  یک آوازه خوان که با سلیقه من سالهاست که هنوز خوب است و با سلیقه یکی دیگر نه نیست. این که این. بعدش اما امان از این کلیشه ها.این کامنتها وقتی یک چیزی به نظر غلط است یا خوب نیست یا ایراد دارد: خودش را زیر سوال برد. برنامه بی آبرواست، چه افتضاح بزرگی به بار آورد، الان دنیا تمام میشود، همه بد من خوب، ... خلاصه که این کلام کلیشه ای آن هم برای چنان موضوعاتی عصبانی کننده اند برای من هنوز. ولی خوب ...بعدش میگویم همین است که هست. همین هم بود. به انقلاب و شاه و آخوند مربوط نیست. مربوط نبود. این داغان بودگی از جائی است که هر کی خواسته یکی/ چند تا مثل خودش تولید کند با اعتماد به نفس تمام. بدون ذره ای تفاوت. تو نکن. برو چیز یاد بگیر، و بهترعمل کن

3/11/2013

ای‌وای که چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که مائیم، یه مُشت عاجزِ علیلِ ناقص عقل، که در حقّ‌شون دشمنی کردی

سوته دل . [ ت َ / ت ِ دِ ] (ص مرکب ) سوخته دل :
نوای ناله غم اندوته دونو
عیار زر خالص بوته دونو
بوره سوته دلان واهم بنالیم
که قدر سوته دل دل سوته دونو.

*فرهنگ معین

3/10/2013

نوبت عاشقی است "هر" چندی

بیست ساله ساده و کودکواره ای بودم. الف چند سال از من بزرگتر بود. لابد خیلی بیشتر از من حالیش بود. به تعبیر عامه دختر زرنگی بود. چون به همان تعبیر بلد بود کجا چی کار کند. چه وقتی چه کار نکند. با که حتی. به چه قصدی. حواسش به زندگی اش بود به قول خودش. و بسیار نگران خودش و زندگی عشقی اش و تشکیل به موقع! خانواده بود. علامت تعجب را گذاشتم چون هنوز خودم نمی دانم موقع مناسب برای تشکیل خانواده دقیقا یا تحقیقا کِی هاست؟ الف معتقد به گُلدن تایم و بهار زندگی و دست جنباندن بود. اینکه ما یک مدرکی حتما داشته باشیم و یک کار و بلافاصله دست بجنبانیم و با یک مدرک دار کار دار شروع به جفت گیری کنیم و هر چه زودتر بهتر. من بیست ساله بودم و با بیست ساله های الان فرق داشتم. یک خنگی جاافتاده ای در بیست ساله های هر نسلی است که به نسل بعد منتقل نمی شود. چون جنس خنگی ها تغییر می کند در طول یک نسل. برای همین است که میانسالهای یک نسل با دیدن بیست ساله های نسل بعد دچار حیرت و شوک سنی می شوند و بیست ساله های هر نسل فکر می کنند آخرش هستند و بعد وقتی با بیست ساله های نسل بعد مواجه می شوند می بینند که گاف ای بیش نبوده اند. خب من داشتم به باورهای الف معتقد می شدم در سالهایی که با الف می گشتم. و از چند سال به بعد تا الان خیلی از همه عناصر طبیعی و غیر طبیعی شاکرم که ما دیگر با هم معاشرت نکردیم و من بعد از مدتی ریکاوری و البته که مراحل پوزه در خاک و غیره برگشتم سر اصل زندگی خودم و دیگر هول و ولای شوهر کردن و زاییدن سر وقت مناسب از سرم افتاد.  رادارم برای تشخیص موقع مناسب! ازدواج را کردن از کار افتاد. جوری که بعدها خیلی خود بیست ساله ام را نمی فهمیدم. همانطور که الف بیست و پنج ساله را در بیست سالگی خودم کاملا درک نمی کردم فقط فکر می کردم "درست... " . و البته که شما کاردرستی و آفرین. ولی خیلی ها هنوز به زمان مناسب فکر می کنند چه باور کنی چه نه. خیلیها به اصل بقا تحت هر شرایطی وفادار و ملزمند. و کابوسهایی دارند از  بالا رفتن سن بدون دستاورد ازدواج رسمی و زایش. و هر کاری می کنند که آنطور نشود!  فرضا امروز شنیدم که یک دختر بیست و شش ساله با دوست پسر سی ساله اش ازدواج کرده و قسط خانه می دهند و جیهزیه و اینها دارند و دختر یکهو یادش افتاده یک عشق گمشده ای داشته در ده سال پیش. پس هی به عشق مزبور که خودش توی ازدواج است تلفن می کند و الان هم شوهر خودش را دوست دارد هم آقای جا افتاده گم شده را و برای رفع این گیجی احساسی اش یک راه حل خدا و پیغمبری  اندیشیده و همانا می خواهد دست به کار ساختن بچه بشود!!  دیگر حرف بچه که شد من دلم سری خواست بر دیوار متلاشی. و این بیست و شش خیلی سن مناسبی بود به نظر الف برای ازدواج.  الف می گفت بهترین موقع برای ازدواج همان دور و بر بیست و هفت و هشت است. خب چرتی این حرف در بیست سالگی ام بر من معلوم نبود. از خودم تشکر می کنم که با همان سایز مغز به زندگی ادامه ندادم. شاید از روزی که آدم بیست و سه ساله دیده بودم که به نظرم بهترین پدر دنیا بود و آدم چهل ساله می شناختم همزمان که هنوز چلچلی کردنها داشت.یا نمی دانم از کی و از کجا. و بعد آدمهای ترسان و هولزده از ترس دیر شدن را نفهمیدم. و دوستی نکردم دیگر در آن دوایر. و  این "مناسب" را اصلا از روز اول کی گفت و تعیین کرد که چیست؟ دهنش سرویس.
البته من نیامدم این را بنویسم فقط. اول کار این یادم افتاد و نوشتم وگرنه حرف دیگری داشتم.  این بود که الف با آن مانیفست های شخماتیک یکبار یک حرف خوبی به من زد و من الان بنده آن لحظه معلمی کردن او به خودم هستم. یک غروب، توی خیابان جلوی خانه، در پی اولین شکست عاطفی و به غایت معصومانه ام، با چشمهای سرخ و گلوی پر از بغض ازش پرسیده بودم : الف ؟ آخه الف من دیگه از کجا پیدا کنم کسی رو که اینجوری دوست داشته باشمش؟
جواب داده بود : ای بابا...تو چی فکر کردی؟ ما عمرمون درازه! ولی یادمون می ره و هر بار می گیم  این آخرین فرصته و اگه رفت دیگه چه وقتی داریم که یکی رو پیدا کنیم که دوستش داشته باشیم؟ ولی باز یکی پیدا شد که اولش دوستش نداشتیم به اون اندازه. و یکهو دیدیم که باز که عاشق شدیم؟  و باز اَ دس سر...
پی نوشت : الف بعدها به مانیفستش در مورد گلدن تایم عمل کرد و در بیست و شش سالگی و به قول خودش خیلی به موقع کمر ازدواجش را زمین زد و همزمان کار و مدرک را هم جلو برد و تند تند مادر شد و اینها. خبر بیشتری ازش ندارم. گاهی یادش می افتم و یاد آن غروب غمگینم و آن خیابان و هم خنده ام می گیرد و هم دلم به حال بیست سالگی خنگانه ام می سوزد. و تصور می کنم الان الف چه جور مادری است؟  به نظرم اگراز قید آن تفکر خاک بر سری " یافتن موقع و سن مناسب" برای هر چیزی رها شده باشد، و اگر هنوز معتقد به پاراگراف بالا باشد و به دختر گریانش همان حرفهایی را تحویل بدهد که زمانی به من گفته و یادش بدهد که هیچکس لازم نیست از فرط هجر یا فراق یا شکست یا هر کوفت دیگری، بمیرد!  مادر خوبی شده. امیدوارم که شده باشد.

3/05/2013

راهی بزن که آهی ...

یک سریال می بینم شبها. از این سریالهای سبک و سرخوش و دبیرستانی است. خوبی اش این است که لازم ندارد خیلی برای داستانش فکر کنم و خیلی هم نباید باهاش بخندم یا گریه کنم یا به دیالوگها دقت کنم. خوبی بزرگترش این است که موزیکال است و همه تویش می رقصند و آواز می خوانند و خوشگلند.آدمهایش هر روز آواز می خوانند.  توی وقتهای غمگینشان آواز می خوانند. وقت وداع، وقت شکست، وقت دلدادگی. توی شادیشان آواز می خوانند. وقت قبولی، وقت موفقیت، وقت پیشنهاد دوستی و پذیرفته شدن. آوازهای قدیمی، آوازهای جدید، بسته به موقعیت از هر تم موسیقیایی ممکن...
چند روز است که فکر می کنم چه خوب بود ما آدمهای بیرون تلویزیون ها و مونیتورها، این عرف را داشتیم که روزمره و عادی، توی دنیای واقعی آواز بخوانیم برای هم. جایگزینی برای  حرف زدنها.  بیشتر اثر داشت. خیلی زیباتر از حرف زدنهای بی سر و ته بود. آنجوری راحت تر می شد حرفهای نگفتنی را گفت. به شکل جالب تر و خاص تر و خلاصه تری.  اصلا می شد زیر لب با یک ملودی خالی زمزمه کنی که چقدر دلت سوخته یا به درد آمده یا دارد از شوق تند می تپد. یک خط شعر میخواندی وقت عذرخواهی. یک آواز می خواندی توی راه که برسی سر کار. یک آواز کوچک برای یک جشن خودمانی.به جای هدیه، رقصت را تقدیم می کردی. به جای نصیحت کردن و پند دادن، یک ترانه مرتبط با منظورت میخواندی. یک آواز می خواندی برای تسکین کسی که عزیزش را از دست داده. یک آواز برای همدلی با دلی که تنگ کسی است...یک آواز برای حال دل خودت. هر روز...
حتی فکر کرده ام که خودم آیا می توانستم چه آوازهایی بخوانم، برای کی بخوانم ، از کی بخوانم ...

3/04/2013

بهار اومد، برفا رو نقطه چین کرد

از این دنیا چیزهای اندکی را دوست دارم. همانقدر که انسانهای اندکی را که البته این ''اندک'',  شامل بچه ها نمیشود. بچه ها را دوست دارم. همانجور که گلها را. و موسیقی را. و رنگ ها و آسمان را. فله . بی مرز...
از آن اندک چیزها که هنوز دوست دارم، خریدن هدیه برای آدمهای عزیز، وجد تر و تازه مانده ای دارد. یعنی این وجد را از خیلی سال پیش داشتم، الان هم به همان کیفیت دارم. در عمرم، وقتهائی بود که تنها بودم. یا تنها و دلشکسته بودم. یا جیبم خیلی خالی بود. یا همه اینها با هم!  اما همان وقتها هم باز بهار را میشد با چند کاغذ دستنویس که گلهای کوچکی به کنارشان می چسباندم هدیه بدهم به آنها که دلم به خوشیشان خوش بود. یا که بروم هر سفری به هر دلیل خوب، بد،زشت... اما شکلات یا مجموعه موسیقی بخرم برای هر که عزیز بود. عطر بخرم برای خاص ترها. به رنگ ها و سایه ها روی پوست کسی فکر کنم و معادله حل کنم که چی به کی بیشتر می آید.بهترین حالت ممکن  را بخرم.  بر عکس کودکیهایم که حسودی میکردم به هر که میخواستم بهش کادوی تولد بدهم و حتا شرط  میکردم که باید یکی لنگه همان کادو را برای من بخرند وگرنه به بچه صاحب تولد هیچی تحویل نمیدهم! الان توان این را دارم که هر چه توی خورجینم هست را هدیه  کنم. هرگز خیلی ثروتمند نبودم و حیف. چون میل این را در خودم میبینم که ''ویلا یا یک کاخ زیبا!'' کادو بدهم نه یک ''چی چی'' بیخودی که ''گندش در بیاید'' ... کاش کائنات نیت مرا ببیند و پولدار بشوم. جدی.
این روزها، به خریدن خرده ریزهای رنگی برای آدمهای عزیز میگذرد و من توی دلم بهار است

2/26/2013

I know your eyes in the morning sun

خانه یک جا نیست، من فکر می کنم. خانه یک آدم است که بازگشت هر روزه به سویش امن و آرام است.

2/24/2013

یحتمل همین جمعه می آید دیگر

از نشانه های ظهور موعود بزرگ و نزدیک شدن رستاخیر، همین بس که روزی می رسد که شما مقابل دوست مذکری که چون در نظرتان همجنسگرا بوده، مثل همیشه خیلی خودمانی و راحت و بی دغدغه دارید معاشرت می کنید جوری که یلخی و یله نشسته باشید و به بلایی لاک ناخنهایتان دور لیوان توی دستتان دقت ورزیده باشید و او از زندگی و تنهایی اش بگوید و شما با گوش جان و همدردی گوش بدهید و  سر تکان بدهید و ناگهان بشنوید که " در هر حال من از مجرد بودن خسته ام وواقعا باید یک دوست دختر خوبی پیدا کنم" و به شما خیره بشود و شما لیوان-معلق، حتی سوراخ دهان خود را گم کنید و ندانید رو به کدام دوربین خیره بشوید که هراس و دستپاچگی و میل به فرار ناگهانی شما را منعکس نکند.

2/20/2013

من باهارم، تو زمین

 رفته بودم سوال بپرسم از گریت. نمی دانم چند ساله است اما یک لبخند ابدی چهره اش را بسیار دوست داشتنی کرده. دیدم یک گلدان زیبا روی میزش دارد. گلدان که نبود. یک لوله پایه دار مدرج آزمایشگاه را گذاشته بود به جای گلدان. تازگی گلهای تویش اما بسیار تضاد داشتند با منظره برفی پشت پنجره. گفتم اینها را از کجا آوردی خب؟ گفت آن چوب خشکها را می بینی آن طرف دپارتمان که از حیاط همسایه زده بیرون؟ گفتم ها! گفت خب اینها همانند که فقط نور دارند و گرما دارند و مرا ... گفتم ما اجازه داریم که اینها را از حیاطشان برداریم؟ گفت نه ! و قاه قاه خندید.
غروب برمی گشتم و اصلا یادم نرفت که راهم را کج کنم به سمت توده چوبهای خشک که از نرده زده بودند بیرون توی پیاده رو. ماه بود و یخ و سنگفرشهای خیس. گذاشتمشان توی یک بطری. فردایش همم رفتم برایشان لانه رنگی خریدم. 
شش روز گذشته. امروز صبح دیدم که بهار پاورچین آمده زیر سقفم. بدون اینکه خم به ابرو بیاورد از زمستانی که هنوز آن بیرون می تازد. جلوی اسمم یک ستاره گذاشتم از همانها که معلم کلاس سوم به ما جایزه می داد. چون زیر اینیکی سقف هم توانستم که خانه ای  بسازم که  گرما وشوق زندگی دارد.


2/18/2013

دوشنبه معمولی خویش را چگونه آغاز کردم

توی آینه دیواری که هدیه خانه جدیدم بود نگاه کردم، بعد برنج و خورشت بادمجان را از ناهار دیروزمان برداشتم با یک نارنگی برای دسر و یک بچه کیت کت برای چای عصر. شال سفیده را محکم کردم و زدم بیرون. رفتم اداره مهاجرت. خیلی رسمی و با احترام بهم ویزا دادند که تا ٢ سال و چند ماه دیگر خیالم راحت باشد.از اینکه خودم میتوانم خیال خودم را راحت کنم و کمک نگیرم، خیلی احساس موفقیت میکنم. شاید این حس برای آنها که صد ها سال است مستقل از کمک خانواده زندگی میکنند غریب باشد. اما برای من دیر اتفاق افتاد. من هر کاری را دو باره و سه باره تکرار کردم از اول تا به آخر تا برسم به امروز. امروزم را خوش است.
و بیرون برف بود لامصب هنوز.
پریدم توی اولین ترام بدون اینکه نگاه کنم خط شماره چند است- خط پنج بود به جای خط سه. وسط های راه فهمیدم که داشت مرا میبرد مرکز شهر به جای اینکه مرا برساند سر کار. حرصی نشدم. گفتم فدای سرم. یک دوری هم اینجا میزنیم. دور زدم. دوباره اتوبوس گرفتم و راه آمده را برگشتم خیلی در صلح.
ابر ....این آسمان چقدر میتواند ابر داشته باشد در زندگی خودش؟ ولی من نگذاشتم که برود روی مخم. حواسم را پرت کردم. توی راه فکر میکردم که چقدر از قربان صدقه الکی و این فرهنگ عاشقتم عاشقتم بی عشق کشکی که مدیون آقای فیس بوک است بیزارم. من خیلی آدمها را دوست دارم ( خیلی ها را هم دوست ندارم یا هیچ حس خاصی در من ایجاد نمیکنند) . اما فقط عاشق چند نفر معدودم . خیلی معدود. عاشق بودن ادعای بسیار بزرگی است. دستمالی اش نمیکنم زیر هر عکس یا نوشته. مگر اینکه واقعن حس عشق به من دست بدهد. که کم پیش میاید. و به غایت خوب است. تا که رسیدم که به ایستگاهم و بی خیال باقی فکرها.
تا رسیدم کار را شروع کردم. یک ساعت الان وقت اینکوبه کردن است. انسانهای روپوش سبز و سفید میدانند این وقت اینکوبه گاهی چقدر مزخرف و گاهی چقدر غنیمت است . الان از آن شکلهای غنیمتی است. که من چای با طعم پرتقال میخورم در ماگ سوئدی. و برف بیرون خیلی لامصب نیست از این ور پنجره. رییسم را دیدم موقع ریختن چای. گفت : ''آهای چطوری
تو؟  خوشحال به نظر میرسی امروز. ها ها ها''. گفتم من ؟ آیا؟!  گفت ''همینجوری میخواستم باب مکالمه باز کنم. تابستان میشود و خیلی بیشتر خوش میگذرد. فردا هم یادت باشد ساعت نه همه صبحانه مهمان من هستید''.
توی دلم گفتم چه خوب که آدم مکالمه با رئیس را در چنین چهارچوبی شروع میکند صبح ها.
 صبح دوشنبه خود را اینگونه آغاز کردم

2/14/2013

از گوگوش بپرسم : چی به سرت اومده که بی دلیل و با دلیل گریه می کنی؟ یا روز عشق مبارک

یک آدم را در نظر بگیرید که اولها و دومهای زندگیش به شکل خیلی خاص و فعالی، حس هایش را بروز نمیداده.  یا تمایل نداشته به ابراز یا لزومی نمی دیده که نشان بدهد خودش را از دلتنگ، غمگین، شاد، شرمگین ...
این آدم در پنج سالگی معنی وداع را با پوست و خون فهمید در شبی که پسر عمه نوجوان و بسیار محبوبش از ایران میرفت. پس او با بدن لاغر پنج ساله اش از کنار آدمها گذشت، به تاریکی سالن بزرگ و خنک خانه پناه برد و در سکوت مثل  یک زن سی ساله گریست. از این گریستن کسی چیزی ندانسته تا همین الان. حتا خود همان پسر عمه که روزگار و جغرافیا، موجود دیگری از او ساخت در سالهای بعد .
این آدم در  تابستانهای هفت سالگی اش در شمال با صدای اذان موذن زاده، میرفت توی دل چوبی جالباسی  دیواری و دلتنگ آن چیزی میشد که در اوایل بیست و پنج  سالگی فهمید اسمش نوستالژی است برای کسی که از خانه دور است.
این آدم همه شبهای پاییز هشت و نه سالگی دلتنگ سقف شیروانی خانه مادر بزرگش بود و چشمهایش در تاریکی  تر میشد...شاید مادربزرگ هرگز این را ندانست. این آدم نیم روزهای کش دار بعد از مدرسه، را در اتاق خواب مادر به بوییدن عطر لباسهایش  میگذراند و هرگز زبانش نچرخید که از آن ساعتها حرفی به میان آورد. کسی از ساعت های چهار بعد از ظهر او خبری ندارد تا همین الان.
خیلی بعدتر، این آدم سالها میرفت فرودگاه و وقتی بر میگشت، کسی دیگر بود. و سپس روزها سکوت میکرد چون به نظرش سکوت امن ترین فضاها را ایجاد میکرد.
در همه آن وقتها یک چیزی بود آنجا که غرور نبود، یک جور خجالت یا شرم ... یا ملغمه ای از همه اینها. دلش میترکید اما زبانش نمیچرخید که بگوید : دوستت دارم، دلتنگم، خرابم، غمگین و تلخم، از ته دل شادم ...
زمان آدم را صیقل میدهد. نازک میکند. تیزی های لبه روح آدم را سمباده میزند. زمان باعث می شود که یک آدم از خیلی مواضعش عدول کند و حتا چرایی مواضع اش را زیر سوال ببرد. زمان آدم را در هم میشکند، خرد میکند، و یک موجود نو بنا میکند هر چند سال یک بار...ذره ذره ...آرام آرام
الان، اینجا یک آدمی نشسته که خیلی راحت جلوی شما گریه  میکند بی ترس. بی شرم. میتواند به شما بگوید که چقدر دلش برایتان تنگ شده یا چقدر توی کجای دلش جایتان داده. این آدم نازک شده و با این نازکی اش راحت کنار آمده. بغض اگر دارد، میگوید دارم. عشق اگر دارد، لای پستو قایمش نمیکند. ما را از آسیب دیدن گریزی نیست. این آدم باور دارد که باید گفت جوری که شنیده بشود. جوری که حسرتش به دل نماند. جوری که افسوس ناگفته ها و ناشنیده ها بند نسازند به پایش چون هیچ بندی  ارزشش را ندارد.
این آدم امروز بدون احساس ابتذال و قهقرا و زرد شدگی و امپریالیزم فرهنگی، حتا در اتاق تکنیسین خوشخلق و میانسالشان را باز کرد، سرش را برد توی اتاق  و به بانگ بلند گفت : ولنتاین مبارک

2/13/2013

سرانجام شنل زورو و گیلاس

من هرگز انسان درسخوانی نبودم. اینجور بگویم که انسان به شدت فراری از درسی بودم. حتا وقتی یک موجود کوچک شش سال و نیمه با چشمهای قلمبه و دندانهای خرگوشی بودم. بارها مشاهده شده  بود که وقت مشق نوشتن به خودم چندین جور النگ دلنگ آویزان میکرده ام، از شانه و مو و گوش و دست و پا. اشیاء آویختنی مورد علاقه ام گیلاس پشت گوش، عینک آفتابی طلقی و شنل زورو بود که البته مال خود خود زورو هم نبود، بخشی از مجموعه اسباب بازی البسه پرستار بود که من از  کاربرد اصلی و زیبائی شانسانه  لباس راضی نبودم و ترجیح میدادم وقت مشق نوشتن یک زورو با عینک آفتابی باشم تا یک خانوم پرستار با کلاه و شنل. برای توازن آنیما و آنیموس هم گیلاس همزاد پشت گوشها کفایت میکرد. اینجوری من یک صفحه مشق را مینوشتم که از خود ظهر تا شب طول میکشد. چقدر طولانی به آدم تکلیف میدادند. آرزو به دل خودم ماند که سر وقت ، حالا  گیرم  ٣ ساعت و ٤ ساعت ولی بلاخره این مشق لعنتی تمام بشود... و من سالها درس خواندم و سالها مشقم طول کشید تا خود شب. حالا از تصمیم کبرا بگیر تا محاسبه شعاع  توربین اول یا انتگرال جمله فوق. مشق سر وقت تمام نمیشد که نمیشد ...من از مدرسه بیزار بودم
میگوید که مدرسه اینجا خیلی خوش میگذشت. من این جمله را نمیفهمم. چون از روپوشهای سیاه و سرمه ای، حیاط بیدرخت و پنجره های میله دار و معلم های اخموی سر صبح، از شعار هفته و دیوارهای بدرنگ و کانسپت یک مدیر و چهار ناظم ، از معلم پرورشی و طرح جلد کتابها و مطالب آشغالی که باید حفظ میکردم بسیار منزجر بودم. لابد در کشورهای دیگر اما خوش میگذشت. چه دروغی دارد بگوید. تعریف میکند که مطالب به درد بخور یادشان میداده اند، گردشهای خیلی شاد و هیجانی میبردنشان، کلی مسابقه و اینها، و خب دختر پسر و عشق و عاشقی آزاد. حالا مال ما اینجوری نبود. جهنم

اینجا، الان اما یک جور خوبی دارم با مقوله درس حال میکنم. نمیدانم مال سن است یا مال جغرافیا یا شرایط زندگی یا جو مرا گرفته ... امروز خودم را مشاهده کردم که سر میز ناهار با حرارت دارم برای پروژه ام فکرهایم را توضیح میدهم و از همکارانم ایده میپرسم و ناخن پروژه را میجوم. من هرگز اینجوری نبودم. همیشه میخواستم سر هم بندی کنم که هر چه هست تمام بشود فقط. الان هی میخواهم بلد باشم و خوب بدانم چی به کجاست و یاد بگیرم و قاطی  این موجی بشوم که هر روز تازه میشود. خدایی هر روز دست کم یک حرف تازه مهم  از یک گروه تازه از یک دانشگاه یا موسسه تحقیقاتی در هر جای این دنیا گفته میشود و یک نفر باید خیلی بدود که بتواند در یک سطحی بماند تا بفهمد باقی چی میگویند. خلاصه که خوشم آمده. امروز هم یک نمونه جدید آماده کردم و وقتی زیر میکروسکوپ دیدم که جواب داده انگار بهم خبر عروسی یا تولد دادند. حال کردم کلی. یک وقتهائی هم حالش بیشتر است. وقتهایی که کلی آدم شیک و پیک مینشینند دور میز و با هم بحث میکنند سر پروژه ها. خیلی خارجی و سینمائی و چیتان است. آدم به خودش میگوید من کجا اینجا کجا

2/11/2013

دو نقطه O

من امروز به خاطر مثبت هوار شدگی وبلاگهایی که میخوانم، با پشتکار بیشتری اسکرول کردم. و بی اغراق به نظرم رسید که نود درصد وبلاگرهایی که میشناختم دیگر در ایران زندگی نمیکنند. هر کی از شهر خودش که دیگر در ایران نیست، و از خانه خودش که دیگر واقع در آن خیابانهای آشنا نیست و از تقویم خودش که میلادی است و از سیاه و سفید خودش که دیگر بلک اند وایت است نوشته بود امروز ...عجیب بود که ترس برم داشت ؟ من انگار با چهره  دیگر یک اتفاقی مواجه شدم. اول مات ماندم و سپس چنان ترسیدم که  آمدم این را توی وبلاگی بنویسم که مدتهاست دیگر از توی آن اتاق کوچک رنگی و از روی آن کاناپه سرخ، به روز نمی شود

2/05/2013

when I do Like ... no matter of what

از بین همه چیزهایی که فرهنگ گودر در روزگار طلاییش به من آموخت، ابراز حس ساموار را؛ ساموارگی را بشتر عزیز می دارم. اینکه بی شرط  و بی چون و قید، دوست داشته باشی هر چه را ازسوی آنکه دوستش داری. کلیت خودش را در کل دوست داشته باشی و بیخیال جزییات و خرده ها،  ساده بگویی ''لایک''  در برابر و برای معدود آدمهائی که هر چه را از خودشان به معرض  دید بگذارند تو دوست خواهی داشت.  تو دوست خواهی داشت چنان که زیر و بالا نمیکنی، اندازه نمیزنی، مهم هم نیست دیگران خوششان آمده یا نه. تو و فقط تو چون او را دوستش داری، هر عکسی که دوست دارد را، هر آهنگی که گوش میکند را، هر احوالی که از خودش شرح میدهد را، خوبش را ، بدش را، درست و خراب و بیمارش را دوست داری. و دوست داشتنت را در یک فضای عمومی میگوئی به بانگ بلند
...

2/04/2013

این گربه لوس

داشتیم حرف میزدیم وقت ناهار. حرف نامها بود. بکی میگفت ''میدانید من اسمم ربکا است در اصل. از کودکی اما بکی صدایم کردند و عادت کردم دیگر. دیگر یک جوری است  اگر کسی صدایم کند ربکا، بلافاصله فکرمیکنم که توی مشکل افتاده ام''  .... من که یادم نیست کی بود بار اول که یک ''ی''  گذاشت پشت اسمم. از آن به بعد ناخودآگاه حس یک گربه پهن شده زیر آفتاب به من دست میدهد وقتی یکی اینجوری صدایم کند. شکل خوب دیگرش حتا وقتی است که اسمم مخفف بشود. خیلی تحبیبی است. خیلی احساس خصوصی بودن و نزدیک بودن میگیرم. حالت متضادش وقتی است که یکی برایم بنویسد یا بهم بگوید  فلانی جان!، ببین فلانی جان، گوش کن فلانی جان، اینجورها هم نیست فلانی جان  ... خیلی احساس فاصله میکنم. احساس سرما.احساس یک جور خشم ملو که هم میخواهد هم نمیخواهد به من ابراز شود، به قول بکی احساس اینکه توی مشکل هستم الان. حالا بازی جالب اینجاست که همین فلانی جان را بگویند فلانی جانم! اینقدر خوبم میشود ... تو بگو همان گربه پهن شده توی آفتاب که حتا یکی دو تا کلاف رنگی کاموا هم بهش داده اند

2/03/2013

من یکی شیرم اندر بادیه. او یکی شیر است اندر بادیه

یادم آمده بود که باید یک آرزوی خوبی کنم شب اولی که توی خانه تازه میخوابم. روی بالشم وقتی شانه هایم درد می کرد و پاهایم را حس نمی کردم، در حال بیهوشی به قسمتهای آسانتر زندگی فکر کردم. جاهای سرازیری تر، سهل العبور تر، خوش دست تر
 
یادم نیست کدامتان بود؟ شاید پیام؟ که می گفت همیشه اولین غذایی که در خانه جدیدش می خورد باید یادش بماند؟ خب اولین غذایی که من اینجا خوردم، نان جو و کالباس بود و قهوه بود.  اینجا نوشتم و یادم می ماند.

یک کوچه است روبروی پنجره های خانه من. این کوچه با بافت دراماتیکش می تواند یک جایی در بندرانزلی یا رشت باشد حتی. هیچ لزومی ندارد که حضورش فقط روبروی پنجره های خانه من اتفاق افتاده باشد. این کوچه پر از خانه های شیروانی است با سقفهای سفالی. دودکش های برقرار و روشن. پشت دری های تور سفید. حتی در قسمتهایی دیوارهای کاهگلی دارد. اینجا گیلان است. گیلان من است. برای من گیلان است
از اینکه کمی گریبان خودم را رها کرده ام خوشم. این روزها، با اینکه خیلی خیلی زحمت کشیدم، اما دیگر حس آدم هنوز معطل هنوز نامعلوم هنوز لنگ در هوا را نداشتم. باید حدود شش هفت سال از زندگیتان توی پوست یک آدم نامعلوم ناتصمیم منتظر زندگی کرده باشید و یک باره رها شده باشید تا بدانید من چه می گویم. و اینجاهاست که زحمت کشیدن؛ آدم را نمی فرساید. یک خستگی ای می آورد که با هشت نه ساعت خواب برطرف می شود. آدم را نمی جود از درون. فرق دارد. فرسودگی با خستگی فرق دارد. خستگی ِ این شکلی، مزه می دهد. فرسودگی ِ آن شکلی، آدم می کُشد
به صورت فیزیکی در دو شهر زندگی می کنم. به صورت شیمیایی در دو قاره، چندین خانه. زندگی من این شکلی است و راهی جز زندگی کردنش ندارم. خوب و بدش را هم هیچکسی نمی داند. پس راضی ام.
یک نفر از ایرانیهای اینجا که می شناختم، به من تلفن کرد به قول خودش جهت احوالپرسی. وقتی گفتم تازه جابجا شده ام؛ با یک جور حرصی گفت: "تو عجب شانسی داری! توی این شهر که برهوت خانه است و این همه متقاضی، اراده می کنی خانه پیدا می شود!! تا جایی که من می دانم اینجا تا آدم دهان باز کند ایرانی است؛ بهش خانه نمی دهند.البته شاید ظاهر هم مطرح است! چون دوستم آقای فلانی ، بعد از هشت ماه گشتن هنوز خانه پیدا نکرده، لابد به خاطر ریشش که سیاه هم هست" ... در پایان مکالمه به نظرم آمد که خدایا صبر ... و توبه. کم کم یک جوری دارد می شود که همین پنج و شش تا آدمهای ایرانی دور و برم را هم بایکوت کنم. چرا؟ چون حرف چرند دوست ندارم من، چه گفتنش چه شنفتنش ... من شانس چی از کجا آوردم؟ اگر یک آدمی به خاطر معلوم الفراخی مفرطش نمی رود بگردد دنبال خانه/شغل/شهر/رشته تحصیلی/همسر/معشوق دلخواهش، اگر ترجیح میدهد روزهای تعطیلش را تعطیلی حال کند، اگر بعد از ساعتها و ساعتها کار باز پاشنه را ور نمی کشد برود دنبال آنچه دلش میخواهد، اگر هزار بار نه می شنود و به هزار و یکمین بار امید می بندد، اگر زحمت چند باره کشیدن زندگی اش را از این سر شهر به آن سر شهر، از این کشور به آن کشور، از این قاره به آن قاره متحمل نمی شود؛ این به فقدان کدام شانس یا پیشانی یا خدا یا گوشه چشم حضرت فلان بستگی دارد؟ من هر بار به هر حق انسانی و قانونی یک شهروند که می رسم معنی اش این است که پدرم در آمده از چند وقت قبلش... و در این مورد خاص کدام ظاهر ؟ من آیا با بیکینی مد امسال  ویکتوریا سیکرت شیرجه رفتم روی میز بیلیارد آقای صاحبخانه و اغوایش کردم که علیرغم ایرانی بودنم به من گوشه چشم افلاطونی داشته باشد و صدقه سر همه یک خانه هم به من بدهد؟ یا خیر پدر خودم را درآوردم و هر روز خدا نه ساعت کار کردم و چهار ساعت کلاس رفتم و تازه سر شب عاشقها کوله ام را انداختم روی دوشم و دنبال کار را گرفتم؟  و تازه خودم را خیلی بیشتر از آدمهای دور و برم به زحمت انداختم تا در هر شهر جدیدی دیالکت همان شهر را حرف بزنم لااقل در حدی که طرف بفهمد با یک "آدم" طرف است نه با یک "چیز" که وای چه بد که ایرانی هم هست و رئیس جمهورش علاقمند به زندان و سانسور و میمون های فضایی است. شانس چی و کشک چی؟ سر هر اتفاق خوبی به آدم  و البته که بیشتر پشت سرش می گویند چه شانسی آورد... سر درس، سر شغل، سر روابط اجتماعی، سر هر حرکتی غیر از افتادن یا فرورفتن یا جا ماندن و درجا زدن می گویند طرف مثل خر شانس آورد! مثل خر را هم بیشتر با حرص می گویند ... خب آن موقعی که صاحب شانس داشته  پدرخودش را در می آورده و هروله می کرده یا خودش را قرنطینه می کرده و می خوانده یا سه برابر توانش کار می کرده یا هزار جور فرم پر می کرده و ثبت نام میکرده و امتحان می داده و صدها ایمیل می زده و در ملغمه ای از خستگی و فرسودگی گریه اش را قورت می داده و فرصت لوس شدن به خودش نمی داده؛ شما معتقدان به شانس ها و عملکرد دعاها و جور شدن ستاره ها کجاها بودی؟ وقتی که توی فیس بوک فرضا داشتی عکس بقیه را شخم می زدی یا تیک و تاک میکردی یا چه میدانم سرت با تهت بازی می کرد، آن آدم دهان صافکاری شده ای داشت عزیزم؛ گزینه خدا و پیغمبر و شانس و ماورا ء را از روی میز بردار
بگذریم
در کنار همه اینها، برای مقداری توازن بی عملی فعال را دوست دارم که بیشتر تمرین کنم. در مقابل آنچیزهایی که کاری در موردشان از من ساخته نیست. فرضا مواجهه با آنچه که دوست نمی دارم. یا حلش برایم کشنده است. یا در موردش نمی توانم اقدامی کنم. در چنین وقتهایی من زیادی از خودم و حسم و حنجره ام مایه می گذارم و این مرا تمام می کند پیش از موعد. تصمیم جدی گرفتم که در چنین مواردی بی عملی فعال را تجربه کنم.  این روزها، وقتی یک اتفاق دوست نداشتنی می افتد، من کمی گریه اش را می کنم یا غرش را می زنم یا حرصش را میخورم ... کمی یعنی چند دقیقه. بعدش یک لیوان رنگی دستم می گیرم و لم می دهم زیر پنجره نورگیر. و یادم می آید که واقعا بی اعتبار است. همه چیز. همه چیز

1/23/2013

و به خودم دستور می دهم که زور نزنم

اگر تا ماه پیش کسی از من می پرسید که چه خبر؟ من دقیقا نمی دانستم که چه خبر... فقط می خواستم اخبار روزانه زندگی ام را عوض کنم. نُه ماه شمرده ام که قدر یک بارداری است خودش. که این اخبار عوض بشوند. نشدند. یک روز نشستم و با خودم حرف زدم. دیدم بین آن همه دانشجوهایی که با هم وارد دانشگاه شدیم و با هم فارغ التحصیل شدیم؛ فقط چهار نفرمان وارد دوره بعدی شد. یکیش را هم من باعث شدم تازه. دیدم که مثل معجزه می ماند هر چه توی خورجینم یافته ام ولی اصلا ذوقش را نکرده ام چون فقط دلم بهتر از این را میخواسته ...خب آیا آدم آبش را نبیند و وِر بزند؟ اگر گرفتن بورسیه مثل معجزه باشد برای یک دانشجوی آسیایی در این آشفته بازار دنیا؛ اگر من دو تایش را حتی داشته باشم و یکیش را هدیه بدهم، چرا خفه خون نمی گیرم و در جای خودم نمی تمرگم کمی آسوده ؟ ها؟ بعد خیلی یقه خودم را فشار دادم که ای مشنگ، برای چنین چیزی حتی یک شیرینی ندادی و حتی یک شراب باز نکردی و حتی یک روز ذوقش را نکردی؟ خاک بر سرت
هفته پیش جشن معوقه ام را گرفتم در یک رستوران.  به خودم قول دادم در این زمانه که خبرهای خوب کیمیای ناموجود است، برای هر آنچه می شود برایش خوشحالی کرد لااقل یک شمع روشن کنم کنار یک بشقاب شیرینی. جشن لزوما نباید در آسمان سوم اتفاق بیفتد . همین پایینها هم می شود یک حال خوبی ساخت در روزی که حال آدم گرفته نشده. آبجوی موز خوردم برای اولین بارم. خیلی دوست داشتم. اگر دم دستتان هست که هیچ، اگر نیست این دستور تهیه جشنهای معوقه بیست و پنج نوامبر است :  وقتی میخواهید جشن به تعویق افتاده بگیرید، تهیه کنید: یک انسان پایه، یک شام پروتئین و سبزیجات، در مخلوط کن یک موز گنده بیندازید و کمی سودا. بعدش محتویات حاصله را قاطی آبجو کنید. یک به سه. و جشنتان خیلی روشن و مهتابی می شود حتی اگر خودتان را کتک زده باشید هفته قبلش که آخر چرا تو با خودت اینجوری می کنی ای انسان؟
جهت تثبیت خودم در قبول موقعیت فعلی، یک استودیو پیدا کردم که نورگیر است و آشپزخانه ارغوانی و چوبی دارد. آخر ماه اسباب می کشم.
اولین دعوای جدی حقوقی بزرگسالی ام را تجربه کردم. با صاحبخانه فعلی ام. که از روز اول که دیدمش به نظرم چرک و عوضی و حرص در بیاور بود. و دیدم که هست. گفته بودم بهش اگر خانه پیدا نکردم شاید این ماه آینده را هم بمانم. دو هفته بعد خانه پیدا شد. گفتم ببین قراردادی برای من نفرستادی، هنوز هم سه هفته وقت هست تا پایان قرارداد فعلیمان. من آخر ماه می روم لطفا ( از این خانه آشغالی لانه لک لک تو... طبعا این را توی دلم گفتم) . و شد آنچه شد. نوشت که هرگز قبول نمی کند و چه باشم چه نه باید پول یک ماه اجاره گرم را بدهم شامل همه چیز. گفتم ببین ما هنوز هیچ قرارداد جدیدی نداریم. من هم از الان به تو می گویم که نیستم. قراردادمان تمام میشود تا آخر ماه. خب چرا باید پول خانه تخلیه شده را بدهم ؟ که نوشت برایم که  من یک شیطان صفت بی مسئولیتم لایق همان کشور دیکتاتوری و اینجا که یک کشور آزاد است حق نمی دهد به من که حرف گفته را پس بگیرم و وکیلی میگیرد تا مرا بیچاره کند و غیره ... من صبر کردم یک روز. و یک شب. و بعدش منفجر شدم توی یک نامه بلند. نوشتم آنچه که نوشتم. از تاسفم برای آدمی که در یک کشور دمکرات بزرگ شده و رفتار آدمها را بلد نیست. نوشتم از تاسفم برای خودش و برای کشورش. نوشتم که قانون اگر که هست ، برای او تنها نیست و من از این به بعد حق خودم می دانم تا هر کلمه نژادپرستانه را گزارش بدهم به جایی که باید. نوشتم حالم به هم میخورد از هر چه که دیده ام در موردش. نوشتم که برود بدود دنبال وکیل تا ببینیم کی دارد حرف حساب می زند. و نوشتم که اگر من اینهایی بودم که خطابم کرده، آدمی با پولدوستی بیمارگونه ای مثل او هرگز حاضر نبوده آپارتمان آشغالی اش را بسپرد دست من. و البته که صاحبخانه اصلا شخص دیگری است نه او. پس بهتر است برود چی ؟ همان 
نامه بعدی که نوشت لحن یک آدم ترسیده از دیوانه بازی احتمالی من بود. اینجا آدم مریض نژادپرست زیاد دارد. اما یک قانون گنده تری هم دارد که اگر لازم شود، تنبان به پای هیچ ریسیستی نمی گذارد. از این ترساندمش. از همین ترسید. فقط هم حرف نزدم. پای همه مراحلش ایستاده بودم. نامه هایش را کپی گرفتم و به مسئول حقوقی دانشگاهمان فرستادم . به اطلاع خودش هم رساندم که الان جای دیگر در جریانی عزیز جان، برو بریم ... فکر می کنم هرگز اجازه ندهم کسی به خاطر اینکه در یک مرز دیگری دنیا آمده خودش را بهتر از من فرض کند. فرقی هم ندارد کی باشد یا کجای دنیا ایستاده باشد و این اجازه ندادنم چقدر برایم گران تمام بشود. من از یک کشور زخمی می آیم. اما این تنها اتفاقی است که هیچ دخل و تصرفی تویش نداشتم. هیچ انسانی روی کره زمین حق ندارد مرا برای آنچه توی کشورم گذشته و می گذرد پایین یا بالا ببرد. میخواهد در حد یک سر تکان دادن معنی دار باشد یا یک "آها" گفتن یا یک نامه تند یا هر چه. من ساکت نمی مانم و همه نفرتم از چنین بیماری مهلکی را تف می کنم توی صورت طرف. بی تعارف. با لذت
امروز برای خانه اش دو تا مشتری آمد. یک پسر دانشجو که خب با آن کفشهای گلی اش شالاپ و شولوپ برفها را آورد کف هال. به نظرم با آن چه که دیدم ازش و دیدم که هیچ تقاضای خاصی از یک خانه ندارد مگر جایی برای خوابیدن و موسیقی گوش کردن و دوست و رفیق بازی در اشل دانشجویی، این خانه را اجاره کند هم.  دومی اما یک خانم جاافتاده بود با لباسهای جک وولف اسکین. یک کیف زرد بانمک هم داشت. توی چشمهایم نگاه کرد گفت ببین این وسایلی که اسم برده توی خانه، مثلا ماشین لباس شویی و اینها ، راضی هستی؟ توی چشمش نگاه کردم گفتم نه. فلان چیز خراب است و بسار چیز خوب کار نمی کند. گفت اینجا نورگیر هست؟ گفتم نیست و برای همین هم هست که من دارم می روم از اینجا. گفت من چقدر الان خوشحالم که یکی مثل تو پشت این در بود. صاحبخانه ات پشت سرت خیلی حرف زده. گفته این دختر به من بدی کرده، دیرتر از موعد گفته میخواهم بروم، اصلا همکاری نکرده و ال و بل. الان دیدم یک آدم راستگو اینجا ایستاده که حتی اگر به ضرر خودش تمام بشود دارد راستش را می گوید از اشکالات خانه ای که باید به هر قیمتی اجاره برود. برای صاحب خانه ات بسیار متاسفم. از شهری هم می آمد این این نه ماه همه کار کردم که بروم آنجا و نشد .... مرا دعوت کرد یک آخر هفته همانجا هم را ببینیم . خیلی ذوق کردم با خودم
الان می خوام یک چای دم کنم با شکلات بخورم. فردا هم پرزنتیشن دارم. به نظرم آماده باشم. تصمیم گرفتم توی همین شهر کوچک یک زندگی تمیز براق روشن روبراه کنم تا درس و مشقم به یک جایی برسد. رویاهام را رها که نکردم اما یک جایی آدم باید بفهمد که هی زور نزند. چند روزی است که دارم با هیچ شرایطی زور نمی زنم و می بینم که دارد جواب می دهد. آن شهر بزرگتر شیک تر پر از ماجراتر، می تواند منتظر من بماند. یکی دو سال دیگر، سعی می کنم آدم بهتری بشوم جوری که خوش به حال شهر بزرگتر اصلا

1/18/2013

از کجا شروع میشود ''آغاز آن روز خوب'' ؟

و یادم باشد یک روزی بنویسم از شکنجه گاه خاموشی به اسم بخش آی سی یو بهترین بیمارستان خصوصی مرکز گیلان، که حیف سرسبزی و دوست داشتنی بودن نام ''گیل'' که به یدک میکشد... یادم باشد که برایتان بگویم چه جوری پیرزنی را که رماتیسم همه بدنش را اسیر کرده، و  قادر حتا نیست که شکایت کند از درد، روزها به تخت بسته بودند انگار که عیسی  به صلیب و گذاشته بودندش مثل یک جوجه شبها تا صبح  بلرزد بدون لمس دستی، بدون اجازه ملاقاتی، بدون اینکه حتی با همراهانی که دلشان توی حلق، نشسته پشت در یک کلام حرف بزنند و بگویند آن تو چه خبر است... فقط چون برای بیمارستانی که سهامش خصوصی است، هر بیمار یک کیسه پول است و هر شب ماندنش توی بخش ویژه یک میلیون تومان می ارزد. یادم باشد که یک روزی بروم آنجا و تف بیاندازم به سر در منحوسش. و به جیب کثیف متخصص بیهوشی مقیم در بخش مراقبتهای ویژه که بیمار به هوش قادر به تنفس طبیعی و بدون هیچگونه عارضه مغزی را به خاطر یک مشت اسکناس بیشتر، خوابانده در قرنطینه و حتا پنج دقیقه برای یک توضیح کوچک به همراهانش وقت ندارد. که ساعتها و ساعتها آدمها را پشت در محل کارش نگه میدارد و پیدایش نمیشود بدون توضیح. که شدیدا خودش بیمارروحی است ولی چون آقای دکتر است و سهامدار بیمارستان است و عزیز آدمها زیر دستانش، حرف روی حرفش نیست با مجوز قسم سقراط. که موجودی است که که اگر به واسطه  کبودیها و زخمهای روی بدن بیمارتان، به زمین و زمان متوسل  بشوید تا بیمار را از چنگش بیاورید بیرون، اجازه ادامه درمان نمیدهد. و جان آن همه آدم که از بالا به پایین میبیندشان زیر دست اوست
 فکر کردم چه میشد اگر همین آدمهای همین پایین روزی حاضر نباشند که چنین پزشکی دور و بر عزیز روی تخت خوابیده اشان پیدایش شود؟ چه میشد اگر همه شان با هم در یک روز خاصی میگفتند رضایت نمیدهند چنین موجود غیر انسانی ای به تن بیمارانشان دست بزند ... آخ .. مشت نمونه خروار نیست؟ که اگر چنین روزی اتفاق می افتاد، خیلی قبلترش اتفاق افتاده بود که ما پشت تریبونها و در اخبار و در مجلس و شورایمان آنهائی را داشته باشیم که ازشان متنفر نیستیم

1/17/2013

از مواهب سلب شده

برای اولین بار، گویا شماره ام معلوم نبود وقتی تماس گرفتم با محل کارش. پس برای اولین بار با لحن یک رییس پشت میزش پاسخ  داد. و من که اولین بارم  بود لحن غریبه و رسمی و فاصله حفظ کننده اش را می شنیدم؛ به نظرم آمد که اوه! این چقدر هات است  که! و این همه مدت چنین صدای جدی قلقلک دهنده خیلی خوبی را، آن هم  به خاطر پیشرفت ابلهانه تکنولوژی از دست داده ام

1/16/2013

و زان پس، سرم را سرسری نتراشیدم

آرایشگاه زنانه را دوست نمی دارم. از خیلی سال پیش هم دوست نداشتم. ایرانی اش را که اصلا. چون بسیار بسیار زنانه بود. یعنی فقط زن می دیدی و یک سری حرف که خیلی وقتها دوست نداشتی بشنوی یا مخاطبشان باشی ولی مجبور بودی گوش کنی. خارجی اش را هم هی. دوست؟ نه هرگز.  اعتراف کنم همینجا که از وقتی که در ایران زندگی نمی کنم، فقط دو بار رفته ام آرایشگاه یا به قول زنهای فامیلمان "سلمانی". در ایران فرهنگ سلمانی و آرایشگاهم خیلی تکمیل بود. خیلی حتی علیرغم دوست نداشتی بودنش. یعنی یک جا می رفتم برای کوتاهی مو. یک جا می رفتم برای برداشتن ابرو. یک جا می رفتم برای اپیلیشن. یک جای دم دستی هم می رفتم برای سشوار یا چه می دانم چیتان دم دستی وقتهای اورژانس. و بین و بین الله، هر بار هم میخواستم هر کدامشان را بروم، از دو روز پیش اخمو می شدم. حال نشستن و خیره خیره منتظر تمام شدن حرکت دست دخترهای بند به دست را نداشتم. حال درد کشیدن را. حال پاسخ دادن به سوالهای مزخرف را. حال شنیدن هر باره اینکه بیا برات یه دست رنگ خوشگل بگذارم؛ بیا برات فلان مدل کوتاه کنم، نفر قبلی موهاتو خیلی خراب کرده، چه موخوررررره ای داره بیا این شامپوی جدید که نمایندگی اش رو در جهان فقط من دارم بخر ببین چه می کنه، مشتری از انگلیس دارم فقط هر سه ماه یک بار می آد واسه اینکه دستی ببرم به موهاش چون کار اونوریها رو اصلا قبول نداره، دختر دکتر فلانی مشتری ده ساله منه می شناسی؟  مجردی؟ خانم ز رو می شناسی؟  و از این دست. و دوست نداشتم اطلاعاتی را که به من می دادند در مورد خودشان، دوست پسر دوستشان، شوهرشان، مادرشان، مشتری هاشان ... واقعا حوصله مکالمه ( اختلاط)  در این سطح را نداشتم. آیا واقعا من آدم بی اعصابی بودم/ هستم؟ خب. و البته که یک دلیل بزرگ دیگر برای دوست نداشتگی آرایشگاه این بود که احساس پوچی می کردم بعدش. یعنی خب واقعا موهایم قشنگ می شد وقتی بهشان نان و آب میدادند. ابروهایم را خوب بر می داشتند خدایی. و مابقی جزئیات. و من دوست نداشتم وقتی کلی زیر سشوار نشسته ام، وقتی آن همه گرمم شده، وقتی کلی زیر ابرویم جزجز کرده ، روسری ام را دوباره سرم کنم. یعنی یک احساس خیط شدگی داشتم وقتی موهایم را دوست داشتم ولی نمی شد که همانجوری داشته باشمشان وقتی آن شکنجه ملایم را تحمل کرده ام تا نتیجه بگیرم. آن شال الاغ را باید که سرم می کردم و جوری هم می پوشاندم که خواهران عزیز ارشاد بی خیال به بهشت فرستادن من بشوند.
دیگر اینکه به طور ارثی ( مثل زنهای فامیلمان)  چندان برایم اهمیت نداشت اگر فرضا یک طرف ابرویم را کمی اریب بردارد به اشتباه. به نظرم در نظم جهان هیچ خللی ایجاد نمی کرد. ولی خیلی ها توی آرایشگاه اینجوری فکر نمی کردند. و من خون خونم را می خورد که خانم چ، دست از کل کل با آرایشگر بردارد که این را اینطوری کردی یک سانت و قرار بود آن طوری بشود یک سانت و بیست میلیونیوم میلی متر. هی انگشتهایم را به هم فشار می دادم که این بی خیال عقرب زلف کجش بشود و شاخ را بکشد که من بنشینم بالاخره. با دوستانم که عمرا می توانستم بروم به چنین جاهایی. عمیقا لذت می بردند از ساعتها صرف وقت جلوی آینه و بازی با طره مو یا گوشه ابرو. تازه بعد از پاکسازی، کیف آرایششان را در می آوردند به همراه نفرت انگیز ترین وسیله از نظر من که همانا فرمژه است. من نمی توانستم صبر کنم که بعد از کوتاهی موهایمان و کلی صرف وقت در محیطی مالامال  پودر و مو و نخ و صدای سشوار، تازه بایستم یکی خودش را نود درجه میک آپ کند و حاضر بشود بیاییم برویم خانه مان که در کوچه پشتی قرار داشت! و حتی نمی توانستم بفهمم که یک تکه از یک گوشه مو که ماه دیگر دو برابر دراز می شود چقدر ارزشمند است که آرایشگر را وادار کنیم سه بار دیگر قیچی به دست بشود؟ یکی از دوستهایم که عملا به یک آپاچی علف زده تبدیل می شد اگر یک خال کوچک به استاندارد موهایش می افتاد. من این را نمی فهمیدم. یعنی خب بله مهم بود که یکی که بلد باشد گیسم را کوتاه کند اما این حیاتی نبود هرگز و دیگر زیر دستش که مینشستم ، نشسته بودم و موی کوتاه شده را که نمی شود دوباره چسباند سر جای قبلی و کار عاقلانه این است که کمی صبر کنیم تا دوباره بلند بشود و دوباره زیر دست آن آرایشگر ننشینیم. همین!  بنابراین هیچ وقت به داخل آن آینه نوید بخش که نشان می دهد کارشان تمام شده و می دهند دستمان تا پشت سر را یا ریزموهای زیر ابرو را رصد کنیم، با دقت نگاه نمی کردم. فقط بلند اعلام می کردم به به، مرسی. که زودتر بروم سر صندوق. و زودتر بروم توی هوای آزاد. اصلا چرا این سلمانی ها دیگر توی هوای آزاد کار نمی کنند؟ به خدا که من قول می دادم دوستشان داشته باشم در آن صورت. جدی
در خارج که دیگر هیچ. یک آرایشگاه ایرانی گیر آوردم یک بار و دو بار و دیگر هم  نرفتم. به همان دلایل بالا که  منتها این بار در خارج رخ می داد.  سپس یک آرایشگاه خارجی رفتم که خب موی مرا مثل موی اینجاییها دید. یعنی از تفاوت قطر و حجم موی یک انسان شرقی با یک انسان غربی کاملا بی اطلاع بود. کوتاه کردن موی مرا مثل موی یک آدم بور با موهای نازک و کم پشت، از زیر شروع کرد و سه تا طبقه زد. قائدتا بر اساس عادتش، اینجای کار از پشت سرم  باید می رسیده به حوالی  پیشانی ام در حالی که هنوز به کف سرم هم راه داشت که برسد. گیج مانده بود. هی رفت هی آمد. و سپس انتحار زد و چنگی از موها را گرفت دستش و مثل صاحب نوانخانه اولیور توئیست همه را با هم از دم قیچی گذراند در یک خط صاف. اینجوری شد که وقتی دستیارش روغن خرچنگ و عصاره کاکتوس و غیره را روی سرم به قول خودش اپلای! کرد و براشینگ مبسوطی هم گذاشت تنگش، کله ام به اندازه کله کدوی قلقله زن گنده بود. طبق عادت معمول گفتم به به، مرسی. ( حالا به به نداریم اینجا، ولی به هر حال) و آمدم بیرون. در خیابان احساس می کردم که دو تا کله دیگر به من وصل هستند که چشم و ابرو و لب و دماغ را با هم شریکیم. 
این آخرین تجربه من از آرایشگاه بود.
و احتیاج مادر اختراع است. من در این برهه از زندگی ام، آرایشگر خودم هستم. و با خودم خیلی هم حال می کنم. همه کار هم بلدم. یعنی آخرهای ایران بودنم، رفتم یک دوره ای دیدم . از بند انداختن شروع می شد تا رنگ و شینیون. راستش بد هم نیست. با خودم کنار می آیم. حتی اپیلیشن خودکفایی دارم. یعنی موم را هم توی منزل می سازم. رنگ و مش و فر و صاف که جای خود. حتی روزی هم در زندگی ام رسید که یکی از دوستهایم با هزار خجالت و اینها از من خواست برایش اپیلیشن کنم. خدایی انگار ده سال بود سالن آرایش و زیبایی بیست و پنج نوامبر را راه انداخته ام. حرفه ای تر از جایی که خودم می رفتم برخورد کردم. سر وقت باهاش شوخی می کردم، سر وقت می گفتم خودش را لوس نکند، سر وقت می گفتم ال بل ( ال بل اینجا سانسور شده و تابلو است) . فرداروزش هم دوست پسر آن وقتهایش ( شوهر امروزش) زنگ زد و از من تشکر کرد!! فکر کنید به عمق این مسئله. بیشتر فکر کنید حتی
اینگونه شد که من برای آینده شغلی خودم نگران نیستم. پول از دکترا گرفتن درنیاورم؛ از آرایشگری در نمی آورم. اما در عوض پول هم به جایی که دوستش ندارم نمی دهم. در حالی که در صلح و آرامش و به صرف نسکافه و موسیقی و اینترنت بازی، موهایم را به رنگ مورد علاقه ام در می آورم،  مزدم را می گذارم توی جیبم و می روم باهاش ببینم چی حراج کرده اند

1/15/2013

خدمات و خیانات هر چه وسط خیرالامور

یک اصلی را بهش معتقدم. معتقدم  که یک آدم وقتی بزرگسال است که بتواند به موقع ، به موقع هایش را تشخیص دهد و چنگ بزند یا رها کند. یعنی قبل از اینکه به جان برسد یا خفه بشود یا دیگران یا شرایط  بهش حالی کنند و غیره، اینقدر درک از خودش و موقعیتش داشته باشد که فارغ  از تصویب دیگران، یا به درستش همچنان ادامه بدهد یا به آنچه درست نیست خاتمه. (درست اینجا هر چیزی است که انسان را به ها نمیدهد. هر چیز اینجا میتواند از رویا، هدف، موقعیت ،آدم، معشوق، دوست، کار و ... باشد). انسانی که عواطف و ادراکش هم سو با بدنش و هورمونهای جنیتالش رشد کرده اند، موارد چنین تشخیص هایی را بیشتر توی رزومه اش دارد. و من بسیار و بسیار برای چنین  آدمهائی  احترام قائلم
 چنین آدمهائی البته که طبق معمول بیماریهای رایج انسانی، اغلب  پشت سرشان کلی حرف است از اینکه  زندگی به آن خوبی را ول کرد، از شغل به آن نان و آبداری استعفا داد، آینده خودش را تباه کرد، به چنان مرد نازنینی بالاخره گفت نه، چنان دختر سینه مرمری را از خود رنجاند، شب عروسیش یهو زد زیر همه چیز، پنج سال حقوق خواند و سر پایان نامه رفت مربی ورزش شد، سر بزنگاه امضا کردن پشیمان شد و قرارداد را به هم زد و جریمه هم شد تازه، هشت سال آزگار رابطه را، یک شبه تمام کرد و خانواده اش را سکته داد، آن همه درس خواند ولی رفت تبت معلوم نیست به چه غلط خوردنی، با اینکه پولی توی این کارش نیست هنوز دارد همان را با جدیت  ادامه میدهد و حالیش نیست اصلا .. آخ که این آدمها... چنین آدمهایی میدانند که تا کجایش را میکشند و میکشند. که با هیچکسی مخصوصا خودشان تعارف ندارند. و هر وقت خسته که شدند، به نامعنا بودن شرایط که پی بردند، به خاطر و حرمت و از ترس آنچه که پایش ایستاده بوده اند، یا برایش وقت و عمر گذشته بودند و سرمایه ها خرج کرده بودند، نمی مانند. دیگران را تا آخر عمر فرسوده نمیکنند و خودشان را نمی فرسایند. کاری ندارند که خرد جمعی چه زری در مورد زندگیشان میزند. شجاعت اتمام و خداحافظی و پذیرش شکست و نتوانستن را دارند چون دقیقا همینها هستند که باز جسارت شروع کردن دوباره و ده باره اشان با عدد شناسنامه اشان ربطی ندارد. اینها میتوانند در چهل  و نه سالگی به جدائی از یک رابطه فرسایشی فکر کنند چون عاشق شدن در پنجاه و شش سالگی را بعید و مسخره و خیلی دیر نمیدانند. اینها نمیترسند که وقتی سی و هشت ساله شده اند بروند دانشگاه اسم بنویسند. اینها به نظرشان نمیرسد که اگر دلشان هنوز کیف طرح  جغد میخواهد دیگر ازشان گذشته. اینها به هیچ جایشان نیست که استادشان بهشان گفته پنج سال است تمرین سنتور میکنند اما هنوز نمیتوانند مرغ سحر را بی غلط اجرا کنند. اینها با تکیه بر این دلیل تمرینشان را زمین نمیگذارند ولی دقیقا  ممکن است خودشان به این نتیجه برسند و از فردا روزش  دیگر سنتور نوازی را کنار بگذارند و بروند کلاس کاراته یا هیچ جای خاصی نروند صرفا به این خاطر که جایی رفته باشند حالا که سنتور نواز نشدند. اینها خمود و عبوس و ''من میدونم ما نمیتونیم از اینجا جون سالم به در ببریم گالیور'' نیستند. و وااسفا که این موجودات خیلی به ندرت یافت میشوند چون در طول قرنها، زندگی را با کیفییت مرغوبش زیسته اند جوری که متوسطها که در طول عمر شان مکانهای محدودتر، سرمایه اندک و ذخایر و نیروهای بسیار کمتری را مصرف میکنند جای اینها را اشغال کرده اند
 اینها به تدریج جایگزین شده اند با بقیه موجوداتی  که هر چه اینها نیستند آنها هستند و بالعکس. با بقیه ای که  با حیات متوسط خودشان بسیار در تعاملند، پس زیادترند و البته که زندگی را در طبیعت برای اینها سخت میکنند. با چه؟ با آلودگی صوت  و پخش هر آنچه بی امیدی و نق و رخوت و سر تکان دادن به تاسف برای آنچه که در چنین موجوداتی میبیند و نه در خود و هرگز هم نمیپذیرند که همه این تفاوتهایشان با گروه در حال انقراض ، از هر آنچه در بین خودشان عاقلانه و به صلاح و دور از خطر و نشدنی و دیگر دیر و دور از دسترس ، و در بین آنها احمقانه، کودکانه، سبکسرانه ، خبط محض و جنون میپندارند، همه از فراخی بیش از حد (تهوع  آور) خودشان نشات میگیرد و لاغیر و البته که این فراخی هر چه هست اصل بقای حد  واسط توده انسانی است

1/10/2013

در سالهای کودکی من، یک تپلی شرقی فکر می کرد که چون تپل است توی دل همه می نشیند

تمام دیشب را خواب دیدم که مادرم جوجه ها و ماهی های مرده را توی دستهایش می گیرد و ناگهان همه اشان توی دستش زنده می شوند. ماهی ها را تند تند می بردم توی تنگ می انداختم. پرنده ها را می بردم توی حیاط پشتی خانه مادربزرگم. خیالم جمع بود که جایشان امن است. دستهای مادرم تویش زندگی بود.
امروز که تلفنش بیست بار زنگ می خورد و بیست و یک بار زنگ می خورد؛ نمی توانست جواب مرا بدهد چون سی کیلو پوست و استخوان و نفس و رگهای آبی مادربزرگم توی دستهایش بود در حال جنگ با این زندگی که معلوم نیست سرش چی بود و تهش چی شد. دارد مادری می کند همچنان و مادربزرگم  توی همان خاطره های من جان دارتر است و این درد می آورد گلویم را.
اینجور وقتهاست که من به همه چیز شک می کنم جز به عدم وجود عدل. اصول دین من تقریبا از پایه پوسید ای خانمهای معلم دینی و قرآن همه سالهای درس. شما به من باختید. حیف آن همه انرژی و اکسیژن که مصرف کردید و نهایتش دی اکسید کربن شد و آلودگی صوت و محیط و دانش آموزی که به همه نظام آفرینش دقیق و قشنگ شما شک دارد و به پوچی اش می خندد و به حالش می گرید. 
وال ای می بینم و فکر می کنم عشق ماحصل همه تنهایی های ماست.
آیدا پیشنهاد کرده که فاصله از هر که عزیز و معشوق؛ برود در زمره بلایای طبیعی. معیار پیشنهادی اش فاصله بیش از چهارصد کیلومتر است. ایده اش را به شدت پسندیدم. اما معیارش با تحمل من نمی خواند. برای من بلا وقتی وجود ندارد که الان لباس بپوشم ده دقیقه دیگر دم در خانه امان باشم و حواسم باشد که زنگ در را نزنم  که آدمی را که تا خود صبح مادری می کرده از خواب بی موقع ناگزیرش بیدار نکنم. برای من بلا وقتی وجود ندارد که همین الان الان یکی دستمال بگذارد کنار دستم بی صدا و برود فقط پنج متر آنطرفتر بنشیند. به قول آن دوست نازنین نادیده ام، من به جایی رسیده ام که باید آستین آدمها را بگیرم و تا ابدیت همراهشان بروم. 
چقدر زندگی کرده ام. کودکی ام چه دور است. یاد آن آسودگی های خاطرش چه حسرت برانگیز است. حتی می توانستم به نظام آفرینش وفادارانه فکر کنم و ممنونش باشم. حتی وقتهایی که شوی طنین نگاه می کردیم با مادربزرگم.
  از فاصله متنفرم. و از کهنسالی. و از مخترع این دو. هر که هست.

1/07/2013

و سپس، سال 2013 را سال خوشی های کوچک با طعم ادویه های مشرق نامیدم

دو تا فولدر توی فیس بوکم و توی لپ تاپم هست  فقط شامل عکس غذاهایی که تا حالا پخته ام یا جای دیگر کسی برایم  پخته یا توی رستوران سفارش داده ام. امروز داشتم نگاهش میکردم و همزمان فکر میکردم که من هر جا و در هر شرایطی که زندگی میکرده ام، غذا حال و روز مرا تعریف میکرده. کلاس آشپزی میرفته ام و فکر میکرده ام که روزی دنیا را فتح  میکنم لابد و چیلیک چیلیک از حال و هوای ایرانی و چینی و هندی و لبنانی خودم که توی بشقابهای دسر و سالاد غوطه ور بوده اند عکس برداری کرده ام. توی آپارتمان بسیار کوچک پراز گلدان و با صفایم تنها بوده ام آن صبحی که برای خودم وقت گذشته ام و یک املت چشم چشم دو ابرو شکل درست کرده ام که البته تنهایی ام را بشقاب غذای کنار لپ تاپ روشن، خیلی رک و صریح  نشان میدهد. آن عصری که تنها بوده ام  و لیوان قهوه و دارچینم خیلی ساده دارد از هوای خانه ام  داستان میگوید دم غروبی که از پنجره پیداست. سر حال و سر صبر، من پخته ام و گوگوش و ویگن خوانده اند و میز چیده ام و قر داده ام و شمع روشن توی عکس، روشنای دل من است توی خانه. یک  روز یا شبی رستورانش و معاشرانم  دوست داشته ام و عکسی گرفته ام که مزه آن لحظات  را یادم می آورد. کیک من در آوردی غیر حرفه ای و بسی خودمانی درست کرده ام که از توی فر دوست بوده ایم با هم. لقمه مهربانی گرفته ام و کسی از آنچه جلویش گذاشته ام عکس گرفته که یادگاری از من داشته باشد. هوم... غذا برای من، رنگ و بوی خانه ای است که هر جایی باشد، دلم میخواهد که به آدمهای دایمی و گذرایش خوش بگذرد. بخار دور بشقاب، نشان گرمائی است که من برای هر سقفی آرزو میکنم. صدای سرخوشانه قاشق ها و چنگالها، چوبها و کاردها و لیوانها، همان اصل بقای روشنی چراغ خانه است. چراغی که بر هر منزلی رواست که روشن بماند همیشه     

12/20/2012

پاییز با طعم انار،ازگیل، آش رشته

ای حافظ شیرازی
یلدات مبارک باد

پ.ن : به اتصال حافظ به ماورا و کائنات معتقد نیستم. با حافظ فال نگیرید. با حافظ  حافظی کنید... حال کنید

12/14/2012

where it is no sunny nor cool

آفتاب بعد از برف، همیشه لحظه دلخواه من است. الان من همان آدم شیکی هستم که میتوانم با خیال راحت چکمه ساق دار بپوشم و به نمادهای تبرج انگشت نشان بدهم. پشت میز کارم  رو به این پنجره عریض بنشینم برف روی کلبه ها و کاجها را ببینم  به موسیقی انتخابی آنه گوش کنم و قهوه جامایکای محبوبم را مزه کنم . لکسوس و مجلسی
دیروزهم  جلسه گزارش سالانه دپارتمان بود که بر خلاف همه آن سالها که از چنین جلساتی متنفر بودم بسکه طویل و خواب آور و کسل کننده و آشغالی بودند ، با میل و رغبت رفتم ردیف دوم نشستم. چون سخنران یکی از کاریزماتیک ترین روسای من بود و فقط ١٠ دقیقه آن هم با پآور پوینت و عکس و جوک حرف زد و مقالات چاپ شده را نام برد و گزارش پیشرفت و پسرفت را داد و ساختمانهای جدید را معرفی کرد و باز جوک گفت و بعد هم  از آتش سوزی ماه قبل گفت که در بالای یک هواکش بلند در ساختمان شماره سه اتفاق افتاده بوده.عکس هایی نشان داد از سه نفر از کارمندان که داوطلب رفته بودند آن بالا برای اطفای حریق. بهشان ٣ تا بسته تپل جایزه داد. سر آخرهم از پرفسور برگزیده سال تقدیر کرد و پیرمرد را کلی در آغوش گرفت و به همسر موسرخش هم گل تقدیم کرد با تعظیم و تکریم. بعد هم رفتیم توی سالن دوم به صرف ساندویچهای سرد و گولاش و شراب داغ و پای سیب. شیک؟ بسیار شیک
توی دلم غوغاست. به صدها و هزارها مدرس مو سپیدی فکر میکنم  که هرگز امکان ارایه دروسشان را به جز با گچ و تخته سیاه نداشتند و چهل سال و پنجاه سال جلوی بچه های مردم حرف زدند و صبر کردند تا جزوه ها نوشته شود و غلط ها تصحیح شود و سوالها پرسیده شود و جز حقوق بازنشستگی اتفاقی برایشان نیفتاد. کسی یادش نیامد از آنها. کسی هم اگر یادشان بود دستش به جائی بند نبود. به فقر پنهان و آشکار
ایران آباد فکرمیکنم و دارد روح مرا میجود این فکر. این حاصل فقر نیست؟ این که دیگر فسق و فجور و بیناموسی نداشته که ما هم اگر می شد و میتوانستیم به خوبی و خوشحالی گاهی توی محل کآرمان دورهم جشن ''خوب کننده احوال'' داشته باشیم!بی مقدمه چینی ها و تواشیح خوانی های بی پایان غذا بخوریم؟ و به هم گل بدهیم؟ و بدون اینکه ساعتها حرف بزنیم و هم را خسته کنیم و  شعار بدهیم علیه جگر سیاه اسرائیل و آمریکای ملعون، از هم تشکر میکردیم؟ با کمی لبخند و با کمی صداقت و همین؟ بدون عواقب بعدیش .... چرا توی آن مملکت همیشه همه چیزعواقب بعدی داشت؟ دارد؟ این همه که دیگر به دولت مربوط  نبود، بود؟
توی دلم غوغاست .... مادر ستار بهشتی را چرا دیگر کتک زدند؟ به جرم اینکه بچه اش را کشته بودند و میگریسته زیاد؟ از صبح  انگار زده اند توی سرم. عکس سیاه پوش رنجور فرتوتش را که دیدم... کی گفته بود قدرت افتاده دست شعبان بی مخ منتها لباسش فرق کرده و شاپو روی سرش نیست؟ نه جانم. توی آن مملکت قدرت دست شعبان بی مخ هم نیست .... خدا نیامرز لااقل از پیرزنهای عزادار واهمه ای نداشت

12/12/2012

از تعجب های جدید

یکی از مشاهدات جدیدم در ایران امسال، گاهی جوری مشغولم می کرد که  یادم می رفت دقیقا برای چه کاری توی خیابان آمده ام. هی زل زل نگاه می کردم. من دوست دارم این پدیده را با براندون نیویورکی هم که تازگی ها دارد مشاهدات از ایران را منفجر می کند مطرح کنم. می دیدم که خیلی از خانمهای ایرانی، دو تا گوش خودشان را از زیر مقنعه یا روسری بیرون می گذاشتند. یعنی مویشان حتی گاهی دیده نمی شد اما دو تا گوش بیرون بود. خیلی فکر کردم و به نظرم شاعرانه اش می شد پشت گوش انداختن حجاب لابد. غیرشاعرانه اش البته دغدغه من بود که خب این الان دقیقا چیست؟ سر پوشیده و دو تا گوش بیرون؟ بعد این را با صدای بلند هی تکرار کردم. بهترین پاسخ و جوایز نفیسش به مادرم تعلق گرفت: "مادر جان، اگر به آدم بگویند هی اینجا را بپوشان، آنجا را بپوشان، آدم به مابقی امکاناتش نگاه میکند. یک دختری اگر نتواند هر جاییش را که دلش می خواهد بیاورد بیرون، گوشش را که از مجموعه ممنوعه مستثنی است؛ می آورد بیرون خب؟" بله. منطقی بود.  اینگونه بود که به تعجب خویش پایان داده و قانع شدم و به مابقی ماست خوردن معطوف گشتم

12/09/2012

غروب یکشنبه خود را چگونه گذراندم؟

اکنون که قلم به دست گرفته و کشتی شکسته افکارم را به ساحل امنی می کشانم ، می بینم بر همگان بسیار واضح و مبرهن است که غروب های یکشنبه، همان خاصیت غروب های جمعه را دارند. من دیگر بزرگتر از اینی که هستم نمی شوم تا امید داشته باشم روزی به قدرتی برسم که بتوانم غروب های یکشنبه را از تقویم بشریت حذف کنم. همانجوری که برای غروب های جمعه کاری از دستم ساخته نبود وقتی به اندازه کافی برای چنان کاری بزرگ شده بودم دیگر. و همزمان منهای حذف غروبهای گند جمعه خیلی چیزهای دیگر دلم می خواست. می خواهد حتی حالا که یکشنبه همان جمعه است.  از همان آرزوهای از سر شکم سیری...همان ها که وقتی به زبان می آوریشان حتما یک پارتی پوپری پیدا می شود و عکس بچه های گرسنه آفریقا را نشانت میدهد. یا از مردم خیابان خواب حرف می زند. یا از هر کسی که آرزو دارد جای الان تو باشد. و خجالتت می دهد. و باعث می شود که تو از آرزو کردن در مقیاس فانتزی گونه اش دست برداری و سرت را پایین بیندازی و  سکوت بیشتری را حال کنی. و حتی دو دست به آسمان برداری و شکر کنی که فلان. و دیگر یادت برود که فرضا روزی دلت می خواست یک دختری بودی که جشن پایان دبیرستانش را لباس بال می پوشد و یک پسر همسن اش توی یک فراک می آید دنبالش و اولین مهمانی رسمی دو نفره آدم بزرگی خود را جشن می گیرند و "خیلی خوش گذشتن" را می ترکانند. و بعدها جوری از آن شب یاد کنی که یک پیرمرد امروزی از دوره سربازی اش با افتخار حرف می زند و برایش مهم است که هم صحبتش کدام پادگان بوده و اسم افسر مسئولش که بوده. این جشن پرام به نظرم جوری است که حتی الان هم من داشتن چنین خاطره ای را دوست می داشتم و از اینکه هرگز چنین اتفاقی برایم نیفتاد و توی کشورم و بین دوستهایم و بین خانواده ام یک امر ممنوع یا عجیب یا غریب بوده دلخورم. دلخوری چه دردی را دوا می کند؟ هیچی . بگذریم . من به شدت و خیلی خالصانه دوست داشتم خوشگل ترین دختر کوچه باشم. و خیلی ها دلشان به خاطر زیاد خوشگلی من بسوزد. جدی. و من دوست داشتم شاگرد اول مدرسه باشم و ریاضی آنقدر عوضی و عبوس و سخت نباشد و مرا هم صدا کنند سر صف هر سال تحصیلی جدید و به من هم لالا و پیش پیش کنند معلمها آنجوری که آن دختره را لیس می زدند بسکه شاگرد اول بود و بعدها توی فیس بوک برایم نوشت سارا جان من از شاگرد اولی یک فوق لیسانس نصیبم شد که هیچ به دردم نخورد و گویا تو خیلی بهتر و باهوش تر بودی ، ها؟ نه خب ربطی نداشت، من یکهو خودم را در مرحله ای از حیات دیدم که جز خر زدن  به مثابه یا مرگ یا زندگی، راهی برایم باقی نمانده بود و گرنه که ای بابا چه فرمایشها. و من دوست داشتم هی می رفتم سفر. نه که الان نمی روم. می روم. اما دوست داشتم در گذشته ام می رفتم. از خیلی قبلها. با گروه هم کلاسی هایی که تازه نصفشان هم جنس خودم نباشند. و روپوشهای تیره و مراقبان بسیار مذهبی نداشته باشیم. اردو برویم یک کشور دیگر مثلا. یک هفته. و از این مجموعه عکسهایی داشته باشم که خیلی های اینجایی دارند. و مایه افتخارشان است. در حالی که من عکسهای اردوهای ایران را در هفت سوراخ معتبر قایم کرده ام. بسکه محقر و سیاه و طفلکی است. بعدها، حتی وقت دانشگاه، ما اولین سفری که با همه همکلاسی های دانشگاهمان تجربه کردیم، روز قبل از فارغ التحصیلی مان بود! یکی بردارد فکر کند که اولین سفر دست جمعی یک سری دانشجوی لیسانس، در مملکت آزاد و دمکرات ایران می بایست در دورترین ارتفاعات کوهستانی برگزار می شد که دست هیچ مامور و معذور و حراست و حفاظتی به آنها نرسد. بعد ما ساعتها رفتیم در بالای ارتفاعات ولی در طول چهار سال آنقدر برای هم ممنوع بودیم و آنقدر در خاموشی و سکوت عاشق یکدیگر شده بودیم و آنقدر از هم رودربایستی داشتیم که کل روز گذشت تا یخمان وقتی که یک ساعت مانده بود برگردیم خانه هایمان آب شد. می ترسیدیم جلوی هم برقصیم. آنهایی که  عاشقیت پس کله شان زده بود، می ترسیدند بروند پشت درختها و هم را ببوسند. من می ترسیدم گیسهایم را باز کنم چون ممکن بود هر لحظه با موبایل از من عکس بگیرد یک نفری و بعد سرم را بچسباند به ته بریتنی و از من باج بخواهد لابد. این اوج جوانی کردنهای ما بود و این اوج بدجوری داغ دل من است. اوج جوانی کردنهای ما در بیست سالگی هامان ، تلفن بازی بود هنوز و چقدر بد. بیست سالگی یعنی وقتی که تلفن نباید دغدغه تو باشد دیگر چون در شانزده سالگی تمامش کرده ای. بعدها... مثلا ده سال بعد اما، یک ملتی از آن ور بام افتاد و اوج جوانی کردنهای آدمهای همان خاک، سنش رسیده بود یازده سال. غمگین تر از این، داستانی نشنیدم هیچ جایی که دخترک ده ساله، به یکی از دوستهای مشترکمان! پیشنهاد داده که بیا با من بخواب. باورم که شد، دلم میخواست قلبم را بشکافم...  و من نمی دانم چی شد که اینجوری شد. آنجورش آنقدر بد بود که رسید به این...لابد. بله. وقتی که وقتش بود، خیلی فعل ها که برای خیلی آدمهای معمولی زیر آسمانهای دیگر، پیش پا افتاده ترین است؛ برای من و برای هم سن و سالهای من هرگز اتفاق نیفتاد و بعدها، برای خیلی های دیگر خیلی بی موقع و بد موقع  اتفاق افتاد و اگر خاک بر سر فرق تفاوت آسمانها نیست؛ خاک بر سر کی یا چیست؟
غروب یک شنبه خود را به چنین فکرهایی گذراندم 

12/07/2012

کیلومترها راه، قبل از اینکه بخوابم

با خیلی ایسم ها و مذهبها و آدمها و عملکردها و عملنکرد ها هم مخالفم. در حد خیلی زیادی مخالفم.  و با خیلی ابژه ها. و با خیلی سوژه ها...
مخالفم و بدم و دشمنم با مجله خانواده سبز، با عکس بچه های آرایش کرده که می نشانند کنار هم و وادارشان می کنند هم را ببوسند و کارت پستال ولنتاین درست می کنند، با رادیو تلویزیون دولتی، با تبلیغ هر کالایی که از بدن زن برای فروش بیشتر استفاده میکند، با هر زنی که فکر می کند استفاده از عکس برهنه اش یعنی آزادی و برابری با مرد، با هر مردی که فکر می کند زنها خیلی وقت است که به همه حقوقشان رسیده اند، با مدلینگ و کثافت کاریهای پشتش، با فرهنگ افزایش سایز سینه و بزرگ کردن آلت تناسلی، با اسلام راستین چند همسری که  با وقاحت از عدالت دم می زند، با فرهنگ پاریس هیلتونی، با استریپ کلاب، با ضریحی که تویش پول می ریزند، با تولید مثل صرف  بدون هیچ دانشی برای قبول مسئولیت آدمهای کوچکی که به این کره مزخرف اضافه می شوند هر سال و هیچ فکری برای بازی و رشد و شاد بودنشان نشده، با پست مدرنیزم که معلوم نیست حرف حسابش چیست، با سنت که معلوم است حرف حسابش هم مزخرف است، با هر مغز خری که معتقد است تن فروشی مرد یا زن هم یک شغل خوب و شریف و رسمی است و اصلا کاری به فاجعه های پس و پشتش ندارد، با باغ وحش، با دارالتادیب و زندان کودکان، با موزه هایی که مجانی نیستند، با انگشت نگاری سر مرزها، با خاکی که زیرش ثروت خوابیده و رویش بختک فقر،  بامدرسه های خاکستری و بخاری های گردسوز که هر سال در هر زمستان داغ می گذارند بر این دل سوخته، با سخنرانی رهبرهایی که گه زنده اند به هر چه ملت و مملکت و گذشته و حال؛ با آینده ای که زقم زده اند و یک ساعتش حتی معلوم نیست، با فاشیزم، با پوچ گرایی، با معنا گرایی افراطی، با مفهوم مرز، با "پرچم یعنی غرور"، با "نوادگان کوروش کبیر"، با جهان سوم، با هر ایرانی که هر جا می رود از ایران آریایی و گل و بلبل حرف می زند انگار نه انگار، با هر غیر ایرانی که جغرافی را در حد کلاس سوم ابتدایی نمی داند و فکر می کند  ایران همان عراق است و عراق هند است و همگی عربند، با هر که به قصد زخم می زند، با هر که با صبوری زخم می خورد و می ماند، با طرز فکر " با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است" . با بیماری خودآزاری در عشق ، با سادیسم آزردن معشوق، با گدایی کردن مبلیغین مذهب  و نوید خرید بهشت، با پدرسوختگی کسی که برای اولین بار "نذر کردن" را باب کرد، با هیزی، با طمع ، با ناله و شکایت مدام، با زار زدن بی مورد، با آدمهایی که آنقدر خودشان را مهم فرض می کنند که به نظرشان زندگی خصوصیشان محلی از اعراب بقیه دارد و همه می خواهند سر از کارشان در بیاورند، با آدمهایی که زندگی خودشان فرع است و زندگی باقی اصل و دماغشان توی هر آخوری هست، با هر که سوال بی جا می پرسد، با هر که فضول است ، با هر که دو رو است، با " وای عزیزم، چقدر قشنگ و نازی" های چاخان، با خرافات، با جن و جادوی بسم الله، با هر چه مغز جوان که هیچ فرق با پدربزرگ و مادربزرگش نکرده، با هر که شعوررفاقت و اخلاق دشمنی ندارد، با هر که نمی خواهد که با شعور شود، .... فهرستم کیلومترهاست ...تا کیلومترها مخالفم با هر چه کاری نمی توانم جز مخالفت در برابرشان کنم و لابد بر اساس دیالوگهای متداولمان، باید که "بخابم"

12/05/2012

take a moment and ask if it is a cheerleader effect?

عنوان این پست  کاری است که من دارم تمرین می کنم و جواب می گیرم. سرمشق من است. کارش درست است و دَمَش گرم است. مثال می زنم:
ترجمه کلمه به کلمه این "چییرلیدر افکت"، مثلا می شود "تاثیر مشوق یک گروه" . مثلا تاثیر کسی که جلوی تیم قایقرانی می نشیند و با هیجان و صدای بلند، گروه را به حرکت سریعتر و صرف نیروی بیشتر دعوت می کند. ترجمه تحت اللفظش اما چیز دیگری است. چییرلیدر افکت، به درک غیردقیق و لحظه ای انسان از جاذبه جنسی یک گروه اشاره دارد که  فرضا با اولین نگاه به یک عکس یا یک میدان دید به وجود می آید در حالیکه اگر زمان دقیقی صرف بررسی تک تک افراد گروه شود، شخص نتیجه می گیرد که نه تنها دارد به یک سری آدم معمولی نگاه می کند بلکه در مواردی برخی از آنها حتی بسیار دور از کیفیت " دوست داشتنی بودن" هستند. یادم هست که یک لطیفه ای درآمده بود در مورد ماشین ماتیز یا همچین چیزی که می گفت اسم اتوموبیلی که چهار تا دختر تویش جا می گیرند چیست ؟ و جوابش بود کمپوت هلو. این لطیفه دقیقا مثال موید است. دیدن چهار دختر جوان در یک اتوموبیل، دیدن سه مرد کت شلوار پوش در یک کافه هنگام صرف قهوه، دیدن یک گروه از دخترهای فوتبالیست بلوند سوئدی، و خیلی موارد دیگر از این دست در دید اول، شما را به این نتیجه "اوه خدایا" می رساند. در حالیکه اگر وقت بیشتری صرف دیدن جزئیات هر فرد به تنهایی کنید، احتمال "ممم ، نه " زیاد است. 
من این ترکیب را بالای تختم و روی کمدم و توی کیفم حمل می کنم اخیراً ولی نه فقط معدود به مواردی که گفتم. از وقتی دیدم فرضا یک شخص هنرمند هنرخوانده، اکثرا بسیار بدلباس است و رنگها را نمی شناسد. ( اینجا شما از من می پرسید معیار بدلباسی و خوش لباسی چیست؟ من می گویم چشم نوازی مجموعه ای که دارم به آن نگاه می کنم). پس هر هنرمند بودنی حتما مساوی با خوش لباس بودن نیست و نباید باشد. یا وقتی دیدم آن دکتر مشاور خانواده، خودش یک خانواده از هم گسیخته درب و داغان دارد با همسری عصبی و کودکانی که صدای مته برقی تولید می کنند وقتی که یک چیزی از والدینشان می خواهند. پس یک مشاور که در نگاه اول خیلی بالغ و دقیق و مسلط به اوضاع است، در نگاه نزدیک به صورت موجودی در می آید که باید به برنامه سوپر ننی تلفن کند و کمک بخواهد. وقتی دیدم که مدعی ترین آدمها در حوزه نوشتار و گفتار، در وقت جریحه دار شدن می توانند بسیار کودکانه رفتار کنند. پس صاحبان افکار خوب و عالی، می توانند نه تنها گاهی، بلکه در بسیاری از موارد هم بسیار بد و افتضاح عمل کنند ( منهای کمپلمان "صاحب افکار خوب و عالی" این رفتار می تواند شامل شمای خواننده تا من نویسنده بشود و لزوما کسی که دارد از رقت انگیزی یک رفتار،عقیده،گروه می نویسد خودش از آن بری نیست).وقت دیدن نحوه غذا خوردن مهناز افشار و بهرام رادان در بهترین رستوران شهر،وقت حرف زدن پشت صحنه با خسرو سینایی و امین تارخ و غیره، وقت بحث با یک ایدئولوژیست مدرن مولف، وقت سفر با یک گروه از بهترین دانشمندان دنیا، وقت معاشرت کردن و نزدیک شدن به هر چه آوای دهل از دور؛ جز کشف روی دیگر ماجرا چیزی نبود. همینجا بسط بدهیم به هر شخصی یا شیء یا ایده و ایسمی که وقتی به نظر می آید یا به گوش می رسد یا ظهور می کند، می تواند اصلا همانی نباشد که می گوید هستم یا میخواهد بگوید که هستم. یعنی کلا رسیده ام به جایی که از هر چیزی، یک حدی اش را قبول دارم. باقیش از نظرم رد است و فقط زمان کافی می خواهد که ردش اثبات شود. خنده دار هم اینکه همه آدمها، همه موارد بالا را شامل می شویم وقتی به جزئیات هم می پردازیم. خبری نیست ...

12/04/2012

فلسطین، به راه خود رفت.بی دخالت قلکهای پلاستیکی که شکل نارنجک بود

یک برف خجالتی نرمی بارید. ما رفتیم توی آن رستوران خیلی آمریکائی که سیب زمینی سرخ کرده اش به مزه سیب زمینی سرخ کرده های شبهای دور دور کردنها توی خیابانهای ایران بود در روزگار رفته. ما میبایست حواسمان می بود که فارسی حرف نزنیم چون در آن صورت به همراه غیر فارسی زبانمان بد میگذشت. بر عکس شب قبلش که کباب ایرانی می خوردیم و میتوانستیم به فارسی حرفهای بی تربیتی بگوییم. ما آدمهای خوب و شادی بودیم که در شبهای برفی،  سیر و گرم و نرم به محتوای بشقابمان نگاه میکردیم درنورهای سرخ و طلائی  آستانه سال نو. چاشنی هر غذا هم ، من عین  هر دو شب را به دخترهای تیپیکال سویسی و سوئدی فکر میکردم! وقتی داشتم چنگال میزدم به گوشه سبزیجات توی بشقابم، فکرم خیلی تفننی میرفت به آن  روزها و شبهای روزگار دوری که  طعم سیب زمینهای سرخ کرده توی دنیا یک مفهوم درک شده ثابت داشت، و مفهوم سیب زمینی گره داشت با مزه خاکی که همیشه خدا هم خون داشت وهم خون به دلی. وقتی رستوران میرفتیم در آخر هفته هایی که  اخبارش هرگز آغشته به عشق و آسودگی و فراوانی نبود. عوضش سنگین میشد با سآیه حضور خانوم فضول همسایه، سایه دختر عمه پدربزرگ، سایه مادر طرف که با ما حال نمیکرد، سایه ١٠٠٠ سوال پایه المپیاد فیزیک، سایه بازسازی جنگ، سایه امریکا، سایه فلسطین، سایه لبنان، و سنگینتر از همه سایه خودمان که روی سرمان یک بختک هزار ساله بود. که میتواند در یک گوشه از این دنیا خودش را برهاند از آن شب اولی که با مفهوم و ارتباط  خطی  آژیر، آغوش ترسیده مادر، بتن و تاریکی مواجه شد؟ به من ایمیل بزند و دست مرا هم بگیرد. چون من از همان سال تا همین سال نمیتوانم تصویر در هم گوریده  خودمان را کنج آن زیرزمین از یاد ببرم و فکر نکنم که همزمان با من در چنان شبی، در آن مزرعه کوچک اسکاندیناوی که سه دختر هم سن و سال من زیر اتاق شیروانی اش میخوابیدند و بعدها با هم دوست شدیم چه میگذشته؟ یا آن روزی که من توی خیابان با کلاسور توی دست و کوله روی شانه ام راه میرفتم و یک مرد سی و خورده ای ساله به من گفته بود کوچولو چند؟ آن روز یک دختر سوئیسی که هرگز نشناخته ام داشته چه کاری میکرده در لوزان فرضا؟ حتا  آن روزی که شکست عاطفی به مثابه پایان عمر یک انسان ایرانی بین من و همسالانم ارزیابی میشد و ''  کلکت کنده است که''  بودم، این دوست مو سرخ نروژی ام داشته  کجای زندگی را فتح میکرده  بی ترس  برای بار دهم؟ اصلا همین دیشب که من به بشقاب برگرم  خیره بودم و این همه داستان داشتم توی مغزم، توی خانه نسرین چه بر که میرفته؟ کسی به مبارزات فیس بوکی ما احتیاجی ندارد وقتی هنوز اندر خم این کوچه هر که سرش به تنش می ارزد یا در ناکجا گم شده، یا دارد از تراس خانه اش بال در می آورد، یا دارد ازشکاف میله های اوین بخار میشود. و هنوز که دوره کردن هنوز کاریست  وقت گیر برای کسی که منم، آدمهای آن ''بیرون'' های امن، انگار ژن ایمن زیستن را هم به کودکانشان میسپارند در هر نسل و دست من به خیال انتهای این شب تیره، بند