12/22/2010
* ... فرصت کوتاه بود
12/08/2010
ببر مرا ، از این دیار ... به دست یارم بسپار
11/29/2010
دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر
11/23/2010
3>
.
11/19/2010
کاین عجوزه عروس هزار داماد است
وای ... وای که من می ترسم . دایم می ترسم . چون می دانم که روزی بالاخره می رسد که بروم و برای شبی مثل امشب که نادیا و یوسف بیایند و به قول نادیا " گرین روم پارتی " داشته باشند اینجا ...که شبی مثل امشب بروم و برای مهمانهایم آبجو بخرم و فروشنده از من کارت شناسایی نخواهد دیگر ؛ بسکه مطمئن باشد من به اندازه کافی بزرگ ( تو بخوان پیر ) هستم که آبجو بخرم . دیگر کسی از من نپرسد برای آینده نقشه ام چیست ، بسکه آینده را تمام ، از سر گذرانده باشم . من می ترسم . همه زنانگیم می لرزد . برای اینکه میدانم من هم روزی توی خیابان راه خواهم رفت و دیگر مهم نیست که چه پوشیده ام ، موهایم چه رنگیست ، کفشهایم ...کفشهای نو ام ... مهم نیست ... چون زمان بر من گذشت و مرا پشت سر گذاشت .
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف
11/11/2010
جهان پیشینم را انکار میکنم*
2- خسته ام و کمی آبی . دوست داشتم که نباشد اینجور . دوست داشتم که جور دیگری باشد . از " همین است که هست " همیشه بدم آمده . اینست که خسته ام و کمی آبی و کمی " گفتا چگونه ای لول ؟ گفتم ملول " .
3- فردا آفتاب می تابد . فردا هم روز خداست . منی که اگر جایی دعوت نشوم و میهمان نباشم و دوست داشته نشوم ؛ خودم بلدم که مهمانی بدهم و میزبان بشوم و یک خانم خانه دار باشم ؛ من دارم این بند سه را می نویسم . اگر کسی نوازشم نکند ، خودم به موهایم و به این چینک خنده گوشه چشمم دست می کشم . مادر خویش ، فرزند خویش . ما زنها از همان روزهای توی گهواره هم مادریم .
4-این که بگویم " این نیز می گذرد " جمله غمگینی است . انگار وا داده ای و خسته رها کرده ای . انگار ته کشیده ای و نگاهت خیره به سقف خواب می بینی . " فردا روز دیگری است " اما فرق می کند با " این نیز می گذرد " . از جنس آفتاب روی برف است . از جنس لانه خالی روی درخت کاج روبروی پنجره است که مطمئنم هنوز بوی صاحبان کوچک خاکستریش را نگه داشته چون می داند که بر میگردند و خالی نمی ماند همیشه . از جنس نگاه من است به اینکه زنده ام هنوز و برای همین دلم زندگی می خواهد و نوازش و امنیت . چقدرش را خودم می توانم برای خودم فراهم کنم اما ؟ چقدرش می شود مثال سرنوشت شیرینی خانگی که مقهور اراده من بشود سر آخر ؟ چقدرش ؟ چقدر ؟
11/06/2010
ازغمناکی لذت هواهای مشترک
10/31/2010
نوشتن و همین و خلاص *
10/25/2010
و بشکفد دوباره به باغ بی برگی
10/24/2010
به منزله تمبر یا پاسخ نامه هایی که برایم نوشته اید
10/19/2010
* but it has been too long ... now i wanna come home
10/04/2010
when you hear that you'r welcome to my life
10/02/2010
you are like a rock ..... nevertheless even rocks can cry
9/26/2010
نیاز - 2
9/25/2010
از رویاهای ممنوع
9/18/2010
همه آنچه که پروین خانم میخواهد از من بداند
سوال ایشان خیلی عجیب نیست . من نمی دانم جهان سوم دقیقا جا یا جماعت یا قاره است یا چیست . هر چه هست من هم از همانجایم . بعله شاید و شاید و شاید جهان سوم جایی است که فلانی بساری را در همانجا دوست دارد یا بساری از بهمانی در همانجا بریده یا هر سه نفرشان گودربازند یا هر سه نفرشان وبلاگ مخفی دارند که فرم زندگی مدرنشان را فقط دوستانشان بخوانند و بدانند نه ننه بابایشان . شاید جاییست که همه پشت سر هم حرف میزنند و به روی هم لبخند یا در مورد هم نظری ندارند دیگر چون می خواهند سر به تن طرف نباشد ! ... و بعله تر اینکه مطمئنم جهان سوم جاییست که در آنجا وقوع فعل ازدواج هنوز مهم تر از عدم وقوعش است . یعنی شما ترجیحا این مرحله را ( مرحله است ؟ ) داشته باشی برایت بهتر است . نشان خیلی چیزهاست . دستاورد است . مفید است . حتی اگر به جدایی بینجامد ، انجامش ارجح ز سرانجامش . من هم از همانجایم . هنوز وقتی با دوستانم می خواهیم از آدم تازه ای صحبت کنیم ، آدرس شخصی را بدهیم ، معرفی بشویم یا معرفی کنیم استیت " ازدواج هم کرده " ، " تازه جدا شده " ، " هنوز مجرده " و الخ را خیلی بدیهی ولی لازم می دانیم . بله ... از سوال پروین خانم دور نشوم ...
سوالش عجیب نبود . ولی من نتوانستم به این سوال پاسخ بدهم . مطمئنم که منظورش را از " ازدواج کردی " فهمیده ام . من حتی با دو لحن این سوال را خوانده ام : یکی اینکه " آیا ازدواج کرده ای ؟ " و دیگری اینکه " آیا ازدواجت را کرده ای بالاخره ؟ " ... . در هر دو حال هم پاسخهایم آنقدر طیف وسیعی داشتند که ترجیح دادم فقط اجازه بدهم بیاید و راحت باشد و به حال فرصت توی صفحه عکسهایم بچرخد وحدس بزند . نه که جواب نداشتم . داشتم . اما مطمئن نبودم او بفهمد که من دقیقن دارم چه می گویم اگر می نوشتم : ببین اولاً چرا از خود خودم سوال نداری ؟ از این چیزی که من ساخته ام از خودم . از چیزهایی که من را ساخته تا اینجا . چرا سوال نداری من به چه کیفیتی از روزهای دامن زرد و سفید و کفش کتانی رسیدم به این آدم که هر روز می رود آزمایشگاه ، کلاس ، دانشگاه ، دادگاه ، سالن سمینار ، کافه ، آشپزخانه ، مرکز شهر ، خرید ، خانه دوستهایش که دیگر تو هیچکدامشان را نمی شناسی ؟ شک دارم می فهمید اگر می نوشتم ببین تا حالا آدمهای زیادی من را دوست داشتند . من آدمهای زیادی را دوست داشتم . هر بار با کیفیتی که من عاشقی کردم یا عاشقم بوده اند ؛ هر بار با کیفیتی که برایم نوشته اند و من برایشان حرف زده ام ، آنجور که هدیه گرفته ایم و شام خورده ایم و دست هم را گرفته ایم به وقت دیدن یک منظره زیبا ؛ آنقدر عمیق بوده ام که کم از ازدواج نداشته . گیرم که هر بار توی دفترهای قطور امضا نکرده باشم . گیرم هر بار روی سرم قند نسابیده باشند . یا می نوشتم ببین اگر الان من عکس دو نفری توی پروفایلم ندارم ، دلیلش نیست که کسی نخواسته یا نتوانسته با من ازدواج کند . ازدواج مگر یه جور قرار گذاشتن نیست ؟ قرار ابدی که نداریم وقتی پای آدمیزاد در میان است . یا می نوشتم من در مملکتی زندگی می کنم که ازدواج کردن ربطی به زندگی مشترک ، بچه دار شدن ، خانواده تشکیل دادن و امثالهم ندارد . یا مثلا می نوشتم ببین این سوال خصوصی است و مودبانه نیست که از یک آدم دور، آدمی که از صورتش فقط یک شَما و از نامش فقط یک آوا به یادت مانده اینقدر خصوصی سوال بپرسی ... . من نتوانستم تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم بسکه همه این پاسخها به نظرم درستند . و بسکه آن آدم دنبال یک جواب بله / خیر است نه هیچ چیز دیگر ...
پروین خانم هنوز به نظرم خیلی خانم است . زیادی تر از آنکه روبروی تی شرت خرس دار و کلاه کپ من بایستد و ناهماهنگیمان توی ذوق نزند . من رد پایم روی همان نقشه جهان سوم مانده . نه افتخار است نه مایه شرمساری . همینقدر است که میدانم خیلی باید بگذرد تا یک شکل دیگری بشوم / بشود . شما هم چرا همان اولش نگفتید اینکه او اسم نوزداش را به جای دانیال ، دنیل می نویسد هیچ ربطی به من ندارد ؟
9/11/2010
...
دستی از من در آغوش آب
در آغوش آب
دستی،در گردن باران است
از شاخه های آویخته ی ،دل من
سیب شده است
بر گناهی که نیست درخت سیب
رگهای من
طناب و تور شده بخاطر یک ماهی
و نگاهم
در چشم اسفندیاران است
کشانده مرا اندوه،به زیبایی
آنچنان زیبا که در آغوش بارانم و دریا در بازوان من است
بیژن نجدی
9/08/2010
من و امان از سه نقطه ها
"سه نقطه هایی که
ته جمله هایت می نشانی
هسته های سیب اند
که مادر بزرگ
پای گلدان شمعدانی
چال می کند؛
مثنوی هفتاد من است
که تن به ایجاز داده؛
ژله ی تمشکی
که روی جایخی
مفتون انعقاد است؛
نسیمی پاییزی
که پشت تابستانِ آبادی
چنبره زده.
سه نقطه هایی که
ته جمله هایت می کاری
رقص آرام حباب اند
از اعماق آب های گرم
قلم آغشته به سپید
با سودای ابر شدن بر بوم،
سه نقطه هایی که
ته جملاتت مینشانی
آرامند و رهگشا
درست مانند
«وردی که ماهی ها می خوانند!»
18 شهریور 1389 (به سار که گاه ته جمله هایش سه نقطه می کارد) "
مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . می دانم که غاده روزی یا شبی سروده که " همه دختران باید شعری از آن خود داشته باشند ، حتی اگر آسمان به زمین بیاید " و من مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . یک زمانی یک رفیق خوب یادش به خیر و سرش به سلامتی داشتم که شعر پاییز زده یک آدم خوب دیگری را برایم فرستاد .برایم فرستاد به نیت همدلی شاید . همدلی یک روزهای سختی ، یک شبهای سخت تری ... . توی چشمم تصویر آن چند خط حک شده از میان یک صفحه طوسی یا حاشیه سرخ . توی ذهنم حک شده که مضمونش عاشق شدن دخترهای پاییزی بود . مضمونش این بود که دخترکان پاییز ، عاشقی را تا ته تهش عاشقی می کنند ... و چقدر من دلم گرفته بود با دیدنش ....با خواندنش . شعرش آنقدر زیبا بود که من دلم میخواست مالکش باشم . دلم میخواست برای من باشد . به نام من باشد . به بهانه من باشد . برایش جواب نوشتم : اما من دلم میخواهد که شعری از آن خودم داشته باشم . شعری که من ، "تو" باشم تویش . شعری که من ، این من ِ خودم " باشم " تویش . نوشته بود : پس صبر کن ...کمی صبر ... . من صبر کردم ؟ نه . دیگر صبر نکردم . من فراموش کردم . فراموش کردم تا امروز . که دارا شدم این نوشته را . سارایی شدم دارای چنین نوشته ای . چنین نوشته ای . و خیلی مغرورم . مخاطب آن شعر کوچک پاییزی را نمی شناسم . هر کجا هست ، آشیانش امن . اما مطمئنم امروز اگر بلندتر از او پیشانیم را بر آسمان نساییده باشم ، کم از او هم قدبلند نشدم .
من ممنونم رفیق . فکر کردم شاید نخواهی که نامت را بیاورم وگرنه خودت می دانی ( یا شاید هم نمی دانی ) که چه مغرورم از تو . خواستم یک جور خاص خوب شایسته ای سپاسگزاریم را بنویسم از همه اوقاتی که اوقات تلخ و شیرین مرا می بینی . دیدم نمی شود . ترجیح دادم اینجا بگویم با حفظ سمت کلید داری صندوق خانه ات . که سر بدهم ، امانت امانت است و جایش امن ، جایگاهش امن ، نامت امن تا ... تا هر وقت که بخواهی ...
9/03/2010
خاموش
8/30/2010
i just wanna live while i am alive
سپتامبر ماه من نیست . ماه مهر نیست . ماه همشاگردی سلام و بوی پاییز تهران نیست . نوید رسیدن آذر ماه محبوب من نیست . چه بسا که توی اتاق بچگیهایم حتی می تواند روزهای انتظار باشد . شبهایش سخت باشد . تابستان باشد . دوره کردن "هنوز" باشد ... .
اما اینجا ، اینجا که آسمانش دیوانه دیوانه دیوانه است ....که جنونش حتی سودازدگی بارانهای شهر کوچک شمالی ام را دور زده ، ماهی است که من به خودم نهیب میزنم هی دختره ....گذشت ....از سر گذراندی .... حواست را جمع کن، جلوی پایت را بپا ای تویی که آزادیت مبارک ...
* به دوست همیشه هایم
8/22/2010
hello my friend
این آلبالوها هنوز بنفشند . هنوز وسواس و مهربانی تو رویشان هست . و هنوز صدایتان از تراس میاید ... که عادت داشتید به جای صبح بخیر بگویید : ه ه ه للللللللللووووووو مای فرند
8/21/2010
این منی که روی زمین ...
منی که می دویدم توی آن راه جنگلی ، با کتانی های قرمز نه سالگی ام ، منی که مواظب هیچ چیز نبودم حتی زانوهای خودم ؛ که الان روی جفتشان رد محو زخمی کهنه است یادگار سر به هوایی های من .... منی که می دویدم توی آن راه جنگلی ، با خنده های ول ...خنده های ول بی مرز ... منی که مواظب نبودم ، قرار نبود باشم . مواظبم بودند . مواظبم بودند و دنیا چه امن بود ....
از پشت شیشه ها که برمیگردی خانه ، خانه خانه نیست . حفره است . جای همه لمسها و خنده ها و دلخوریها و آشتی ها به کنار ، بوی عطر آدمهای چند ساعت پیش آنقدر بی رحم است که دلم مواظبت میخواهد ... دلم به اندازه سی سال مواظبت می خواهد . به اندازه همه کتانیهای سرخ بی حواس ، همه نه سالگیهایی که ناامنی دنیا به هیچ جایشان نیست ، به اندازه همه روزهایی که گفتم نه ، کمک نمی خواهم ، بلدم ، بزرگم ، بالغم ، واردم ، می توانم ... به اندازه همه روزهایی که آن همه ادعا کردم ... دلم مواظبت می خواهد .
7/19/2010
7/05/2010
مانو

.

