12/22/2010

* ... فرصت کوتاه بود

چمدانم این بار سبکتر است . چه راحت بسته شد . یک چمدان می تواند با راحت بسته شدنش به آدم دهن کجی کند . چمدان من تا امروز بچه خوبی بود . نمی دانم چرا امروز یک شکلک درآورد که مثلا بگوید اوهوی بچه ننه ... یا ادا دربیاورد ی ی ی ... یا هیچی نگوید ، فقط با پوزخندی زل بزند توی چشم من .... مهم نیست . من چمدان می بندم و دقت می کنم گلپر از سبزی خشک دور بماند ، هل از توی پاکتش سر نخورد ، خرماها له نشوند .
من می دانم باز ( فقط این "باز" را دقیقن نمی توانم بشمرم یا اندازه بگیرم ) می دانم باز ، بازمیگردم . می دانم که روزی ، شبی ، به وقت خوشی ایکاش ، باز میگردم و در این امن ترین جای دنیا خوابهای کودکانه می بینم و رویا می بافم و می خندم . اینجا ، جای من است ، مال من است ، آن ِ من است ... اینجا امن ترین و خلوت ترین و ژرف ترین گهواره دنیاست . من در هر جای دنیا که چمدان ببندم و هر قدر رویم را از شکلک بی مزه چمدانهای دنیا برگردانم ، من هر قدر که سال به عمرم اضافه کنم و پیرهن پاره کنم و فکر کنم تجربه مند شده ام ، من هر قدر که زمین بخورم و بایستم و بنشینم و خسته بشوم و از خوش به ناخوش از ناخوش به خوشحال سفر کنم ، تلخی و زیبایی ببینم و به یاد بیاورم و فراموش کنم ؛ اینجا گهواره من است و من اینجا در امانم به بهای بودن و خوب بودن آدمهایی که مهربانیشان بهانه بودنم توی این دنیاست .
*
... ولی یگانه بود و هیچ کم نداشت
(شاملو)

12/08/2010

ببر مرا ، از این دیار ... به دست یارم بسپار

کم کم باورم شده . من بلیط خریده ام . امروز توی دستم بود . گذاشته بودمش ته ته کمد . تا همین امروز ... . وای . من دارم می پرم .نمی روم که! دارم می پرم به سوی خانه . راست می گفتی موقع تعریف داستان آن فیلم در شبهای بی خوابی کودکیم که " پرستوها به لانه بازمی گردند" ... من هم دارم باز می گردم ... دارم از بی بازگشتی باز می گردم . شجاع شده ام با فکر خانه سرخ و اخرایی مان که همیشه مأمن بوده حتی به شبهای بی خوابی بزرگسالیم . شجاع شده ام . سارای کبیر . سارا ی توانستن . سارا یی که طی می کند ، پشت سر می گذارد و می خیزد . فکر بودن زیر سقف کودکیها ، شجاعم کرده ... .
دارم بر می گردم و از همین الان به خوشی یکی از عزیزترین چهارشنبه های دنیا آویزانم . که دستم را بگذارم روی زنگ . که زنگ را فشار نداده ببینم که کودک شده ام .که زانوهایم پر از بی قراری و کودکانگی سارای هفت ساله بازیگوش سربه هواست . ببینم که کوچکم و در عطر مهربان همه خوبیهای دنیا ، در آغوشت جا بگیرم ... در این چهارشنبه عزیز ...

11/29/2010

دوست آن باشد که بسی با چراغ بگردیش گرد شهر

راستش را بخواهی خیلی وقت است که تعریف من از دوست و دوستی و دوست داشتن تغییر کرده . به نظرم دوست، اتفاقا همان کسی است که شریک شادیهایت باشد نه منتظر غمگین شدنت و دل جستنت به وقت شکستن و دستگیریت در پریشان حالی و درماندگی و مابقی بدبختیها . دقیقا به این نتیجه رسیده ام که البته که خیلی خوبست هنگام شکست و شکستن ، آدمی را کنارت داشته باشی ولو به قدر شانه ای برای چند دقیقه گونه و چشم تر . ولی بدبختی اینجاست که سرآخر خود خودت باید از وسط آتش خیز برداری ، که بارت روی دوش دیگری بند نمیشود. این که از این . دوست اما اینجاست که جدیدا تعریف می شود برای من. اویی می شود که پریدنت را ، گذشتنت را ، کمر برخاسته از زمینت را ، لبخند پیروزیت را تاب بیاورد و همه خنده ها و عکسهای رنگی و روزها و شبهای سبک و راحت و سرخوشت در آن ته ته های کامش یک طعم گس نامعلوم ننشانند...

11/23/2010

3>

برای آدمی که از هشت صبح دور خودش و دستگاههای تهویه و سردکننده و گرم کننده و کشت و آنتی بیوتیک توی سه تا طبقه چرخیده تا پنج بعد از ظهر ؛ برای آدمی که سه چهار روزه اینقدر سرش شلوغه که واقعا نمی دونه کی میخوابه ، کی بلند میشه ، چی میخوره ، چقدر کار عقب مونده و چند تا کار انجام شده داره ، برای آدمی که امشب وقتی داشت میومد خونه به شدت سردش بود و گرسنه اش بود و خیلی خیلی خیلی خسته اش بود، برای چنین آدمی چک کردن میل باکس و دیدن اینکه دوباره یه سربالایی بی مروت سخت یخ زده رو باید بره چون یه بسته داره که باید تحویل بگیره ... این دوباره رفتن اولش خیلی سخت به نظر می اومد . برای چنین آدم خسته گرسنه یخ کرده ای با اون نوک بینی قرمزش ... برای چنین آدمی که من بودم .

ولی من رفتم و خب اون بسته زرد رو تحویل گرفتم و خمیرتر و خردتر از قبل برگشتم . حتی نگاه نکردم که چیه و از کیه چون اولش رفته بودم سراغ یخچال و شیشه آب میوه رو سر کشیدم ؛ چشمام هیچ جایی رو نمیدید اصلا .

بعدش ؟ خب بعدش من بسته ام رو باز کردم ... . و بعدترش ؟ بعدترش این شد که انگار الان اول صبح منه و می تونم همین الان برم سر کار و باکتریهای بازیگوشم رو کشت بدم و بهشون آنتی بیوتیک بخورونم . یا اینکه دوباره این سربالاییه رو برم بالا . یا ازش قل بخورم بیام پایین . من حتی باورم نمیشه که اون روز از اینا حرف زدم ، که تصادفی توی گودر دیده بودمشون ... و گفته بودم که چقدر چقدر چقدر چقدر خوشگلن و دوست داشتنی و معصوم و ظریفند ...بعد ... خب الان یعنی حالا دو تا دارم ازشون !!! چنان جیغ زدم که از خودم فقط برمیاد .

الان که نسکافه فوری ( قهوه تنبلی ) درست کردم و با شکلات هام میخورم و بیرون برفه و خونه گرمه و من نشستم اینجا و به این فکر می کنم که هر بسته ای ، هر دستخطی ، هر روبانی دور هر هدیه ای ؛ چقدر حرف داره برای گفتن و نگفتن ... که بعضی حرفهارو باید گفت و بعضی حرفهارو نمیشه که گفت . مثلا من الان باید بگم که چقدر ذوق کردم و چقدر همه اینارو دوست داشتم ؛ و بالطبع نمیشه ( یا نمیتونم ) بگم که چقدر چقدر چقدر چقدر ممنونم و خیلی چیزهای دیگه که خب بماند ... الانم که خوابی . این اختلاف ساعت لعنتی الاغ ... که نمی فهمه من الان باید یه اس ام فوری بهت بزنم و بگم بچه ... خیلی بوسَمِتِه

















.

11/19/2010

کاین عجوزه عروس هزار داماد است

اسمش را نوشتم توی آن مستطیل . فکر نمی کردم باشد و بیاید یکهو جلوی چشمم . که بی هوا ... بیهوا ... بیهوی ... عکسش آمد ؛ اسمش و خاطره و خاطره و خاطره که هوار شد روی سرم . عکسش آمد با آن چشمهای سبز خانه خراب کن . با آن صورت نیم گربه - نیم انسان . با آن چه که از ردپای همه معصومیتها و خنده ها و کودکانگیها نمانده بود دیگر روی پوستش . زمان ...زمان ... ای زمان لعنتی که چه می کنی با فروغ نگاه آدم ، با برق موها ، با گوشه لب و چشم و گونه ؟ که نبود ...که دیگر آن دوست کوچک و خوردنی من نبود ، که دست به دست میرفتم باهاش تا ته دنیای آن روزهامان . که همیشه زرنگتر بود ، گستاختر ، سرکش تر ، بزرگتر ... که دیگر آن نبود ... ، آن همه زیبا ... آن همه تازه ، آن همه تر ... .
وای ... وای که من می ترسم . دایم می ترسم . چون می دانم که روزی بالاخره می رسد که بروم و برای شبی مثل امشب که نادیا و یوسف بیایند و به قول نادیا " گرین روم پارتی " داشته باشند اینجا ...که شبی مثل امشب بروم و برای مهمانهایم آبجو بخرم و فروشنده از من کارت شناسایی نخواهد دیگر ؛ بسکه مطمئن باشد من به اندازه کافی بزرگ ( تو بخوان پیر ) هستم که آبجو بخرم . دیگر کسی از من نپرسد برای آینده نقشه ام چیست ، بسکه آینده را تمام ، از سر گذرانده باشم . من می ترسم . همه زنانگیم می لرزد . برای اینکه میدانم من هم روزی توی خیابان راه خواهم رفت و دیگر مهم نیست که چه پوشیده ام ، موهایم چه رنگیست ، کفشهایم ...کفشهای نو ام ... مهم نیست ... چون زمان بر من گذشت و مرا پشت سر گذاشت .
من می ترسم و حسودم به همین الان خودم چون می دانم ده سال دیگر ، یک دوستی از امسال و پارسال و ده سال پیش ، دنبال من خواهد گشت و مرا خواهد یافت و با خود خواهد گفت : آخ ... . همانجور که من امشب ، بعد از رفتن نادیا و یوسف نشستم و بی خودی چرخیدم و دنبال اسم قدیمی ترین و بادی ترین و نزدیکترین و توی دل ترین آدم بچگیهایم گشتم و دیدمش و گفتم " آخ " ... . گذشته بود ... زمان به آن همه لطافت گذشته بود و خاطره و خاطره و خاطره آوار شد روی سرم ... که حتی بار آخر ... آخ که بار آخر آمده بود شمال و شب مهمان من بود و پایمان را که گذاشته بودیم بیرون ، خیابان بند آمده بود . خیابان بند می آورد یک زمانی ... یک زمانی ... لعنت به زمان ...
من می ترسم . چون می دانم که روزی خواهد رسید . دیر یا زود . و من ... ای خدا آن روز من چه کنم ؟ به عکسهایم نگاه کنم و بگویم چشمهای جوانیم عسلی بودند ؟ به دستهایم نگاه کنم و یادم بیاید که هرگز زیر بار کاشت ناخن مصنوعی نرفته بودم چون دستهایم دستهای خوبی بودند ؟ به عکسهایم نگاه کنم و تا شب زیر لب لالایی بخوانم که جوانی هم بهاری و بود و بگذشت ؟ که به یک نوجوان نورسی بگویم " زود میگذره ، قدرشو بدون ؟ " که هی مزه مزه کنم که یک روزی " آ " گفته بود حیف می شی ، بیا و بشین جلوی بوم و بذار من ثبتت کنم ؟ ای خدا من چه کنم آن روز که می دانم زود میرسد به گذر ثانیه ای تو بگو .
آن از مانو که آنقدر زیبا بود و کمرش همیشه باریک بود و سینه هایش برجسته و موهایش شبق ، شد یک پیرزن کوچک نحیف نیمه بینا با کلاه قلاب دوزی و جوراب پشمی با سرمای همیشگی توی رگهای باریکش ... این هم از توی دل ترین آدم بچگیهایم که با آن زیبایی یکه اش شد عکسی که من ؛ همین من عیب پوش بی حواس و بی خیال دنیا ، بگویم آخ !! من ، من چه میشوم بعد پنج سال ؟ ده سال ؟ پانزده سال ؟؟
تف به زمان ... تف

11/11/2010

جهان پیشینم را انکار می‌کنم*

1- شیرینیها توی تابه وا می رفتند . روغن را می مکیدند و دورشان می سوخت و از بن خام می ماندند. هر کاری که کردم نشد . وقتی یک شیرینی خانگی به تو دهن کجی کند و نخواهد به دلت راه بیاید ، دو راه هست . همه اش را بریزی توی سطل آشغال ، یا یک کار دیگری برای خودت بتراشی و یک بلای دیگری به سرش بیاوری. اولی میشود قبول شکست . دومی میشود آدم زنده . من اگر قبول کنم که باخته ام ، این پذیرش اینقدر در کامم تلخ است که تا مدتها می فرسایدم . تمامم می کند . خسته بودم . اما زنده .این شد که دوباره همه مایه را ورز دادم و ریختم توی یک ظرف نسوز و گذاشمتش توی فر . چیز جدید طلایی خوش مزه ای شد . با چای داغ و برف بیرون ، شد یک شب سه نفره خاطره دار .
2- خسته ام و کمی آبی . دوست داشتم که نباشد اینجور . دوست داشتم که جور دیگری باشد . از " همین است که هست " همیشه بدم آمده . اینست که خسته ام و کمی آبی و کمی " گفتا چگونه ای لول ؟ گفتم ملول " .
3- فردا آفتاب می تابد . فردا هم روز خداست . منی که اگر جایی دعوت نشوم و میهمان نباشم و دوست داشته نشوم ؛ خودم بلدم که مهمانی بدهم و میزبان بشوم و یک خانم خانه دار باشم ؛ من دارم این بند سه را می نویسم . اگر کسی نوازشم نکند ، خودم به موهایم و به این چینک خنده گوشه چشمم دست می کشم . مادر خویش ، فرزند خویش . ما زنها از همان روزهای توی گهواره هم مادریم .
4-این که بگویم " این نیز می گذرد " جمله غمگینی است . انگار وا داده ای و خسته رها کرده ای . انگار ته کشیده ای و نگاهت خیره به سقف خواب می بینی . " فردا روز دیگری است " اما فرق می کند با " این نیز می گذرد " . از جنس آفتاب روی برف است . از جنس لانه خالی روی درخت کاج روبروی پنجره است که مطمئنم هنوز بوی صاحبان کوچک خاکستریش را نگه داشته چون می داند که بر میگردند و خالی نمی ماند همیشه . از جنس نگاه من است به اینکه زنده ام هنوز و برای همین دلم زندگی می خواهد و نوازش و امنیت . چقدرش را خودم می توانم برای خودم فراهم کنم اما ؟ چقدرش می شود مثال سرنوشت شیرینی خانگی که مقهور اراده من بشود سر آخر ؟ چقدرش ؟ چقدر ؟
" *جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ "
غاده السمان

11/06/2010

ازغمناکی لذت هواهای مشترک

طبق معمول حواسم پرت شد. حواسم که پرت میشود با سرعتی که خودم نمیدانم چقدر زیاد است میروم یک جایی که حواسم زودتر از خودم رسیده آنجا . داشتم حرف میزدم . داشتم به قول الی ویز ویز می کردم . نفهمیدم چی شد که روی یک لینک کلیک کردم و یک عکس دیدم . یک عکس از دوربین خودم . و حواسم رفت به این واقعیت که دیگر نمیشود آنجا بروم . در یک شکل و یک حال و یک فصل دیگر بروم . با آدمهای دیگر بروم . دیگر نمیشود . دیگر نمی توانم . حواسم رفت به اینکه خوش گذشته بود ها و چه خوب . و غمگین شدم بی خودی . بی خودی ... .
زیر برج گالاتا توی استانبول ، یک پیرمرد نقره فروش آمده بود طرفم . انگشترهای خیلی زیبایی داشت . سه طبق انگشتر . که هر کدامشان را برداشته بودم برای انگشتهای باریکم بزرگ بود . شوخی کرده بود که شاید بهتر است دو تا یکی کنی و دو انگشتت برود توی یک حلقه . پدرم خوب نیست توی این چیزها . خرید جینگول پینگول زنانه را نمی داند . اما یکهو خیلی مصمم انگشترها را کنار زد و یک موجود ظریف با نگین سبز را درآورد . انگشتر را گذاشت کف دستم . عین کفش سیندرلا خوش نشست در جایش. هنوز دارمش . جایی دور از چشمم البته . و من مطمئن بودم که دیگر نروم که برج گالاتا را ببینم . نه از آن انگشتر فروش خبری هست نه از آن دخترک بیست ساله که دنیا زیر پایش بود نه از میل خریدن انگشتر با نگین سبز . بعضی چیزها نباید تکرار شوند .
الان دارم فکر میکنم که شاید دیشب خیلی هم بی خود غمگین نشدم . گاهی یک آدمی هستید در کنار یک آدم یا آدمهایی و در این "گاهی" یک هوایی دارید که خیلی شخصی است . خیلی مخصوص شماست . خیلی محیط به شماست و تجربه اش فقط با آن آدمهای مشترک میسر است . شاید که روز قبلش آنجور نباشد اصلا . شاید به صرافت هیچ چیز نباشید . شاید صبحش فقط به انقضای بلیط مترو فکر کرده باشید یا به نان شیرینی روی میز صبحانه یا به اینکه "دیشب من کی خوابم برد بالاخره" یا به "هوا دارد سر میشودها!" . بعد معلوم نیست چطور و از کدام قسمت روز ولی بالاخره از یکجاییش می روید داخل یک مداری که مجموعه ای است از شما و آدم مربوط به شما و فضای دور و بر که خواه آفتابی ، خواه مه دار و موج دار . اینش فرقی نمی کند .که تاریک یا روشن . که تابستان یا پاییز . هر چه که هست و هر جوری که هست یک جور بی مروت لامصبی است که در شما و بر شما می ماند و شما تویش می مانید و چیزی از خودتان را جا می گذارید . من نمیدانم آن چیز چیست ؟ ولی هر چه که هست سبب این است که " یک تجربه هایی با یک آدمهایی در یک جاهایی " اینقدر یک جور خاصی است که بهتر است هیچوقت جور دیگری تکرار نشوند . حتی به شرط بعید اما ممکن حضور همان آدم / آدمها در همان فصل و همان مکان . گیرم که همه تلاشتان را بکنید که چنین خاطره ای تجدید شود . گیرم که روی رد پای خودتان راه بروید . گیرم حتی همان لباسها را پوشیده باشید . مغازه ها و درختها و چراغها همان باشند . با آن هوایی که دیگر تکرار نمی شود ، با آن عطری که دیگر توی آن هوا نیست ، با آن قلبی که آن روز آهنگ طپیدنش دست شما نبود و امروز هم دست شما نیست ... با آن چیز بی مروت لامصبی که یک روزی در همان نقطه جا مانده و خودش را در یک جای نامعلومی پنهان کرده چه می کنید ؟

10/31/2010

نوشتن و همین و خلاص *

1- یک آدم ِ شناسی ( شناس برای وبلاگ خوانها ) مهاجرت کرده بود . آمده بود طرفهای من . خیلی وقت پیش . نامه نوشته بود که اِهه ...فلانی تو فلان جایی؟ نوشتم که بعله . باز نوشت کدام شهر دقیقن ؟ باز من جواب دادم .بعدش باز نوشت .نه که پایه و بن نامه هاش از وبلاگ می آمد ،پیشفرض برایم آشنا بود اصلا .بالطبع حرف زیاد بود برای داشتن .عین اینهاییکه نقاشی کتاب کودک می کشند مثلا ! بعد یکهو در یک جای دوری هم را می بینند و نقاشی کتاب کودک به هم وصلشان میکند ؛مثل همان ،اینجا هم هر چند بی ربط اما وبلاگ پل عبور شده خوبی بود که بشود حرف داشت .حرف مشترک از آدمهای مشترک .از داستانها و اصطلاحات هر دو فهم مشترک .من هیچوقت از نزدیک ندیدمش ولی تا وقتی برایم می نوشت دوست خوبی بود .تا که رسید به آرشیو وبلاگ را شخم زدن . رسید به اینکه " فلانی ، تو فلان جا بسار نوشتی ولی اینطور نیستی که ؟ هستی؟ رسید به اینکه تو در فلان تاریخ آمده ای و نوشته ای بهمان کار را کرده ای ، کرده ای؟؟ تو آنجا که می گویی من چنین آدمی هستم ،بعد واقعا این هستی؟ فکر نکنم ها ! هستی ، نیستی؟؟" خب ... آن آدم همانجا در همان نقطه تمام شد . دیگر جواب ندادم به بودنش . به حرفهایش . به دوستیش . خاموش شده بودم برای چنین آدمی .
2- من هنرمند نیستم . دانشکده هنر نرفته ام .من آدم آزمایشگاه جرم شناسی و سم شناسی و تخلیص ماده ژنتیکی ام .پایان نامه هایم روی شیوع عفونتهای بیمارستانی و مقاومت آنتی بیوتیکی و درمان سوختگی بوده .اما از وقتی شروع کردم به خاطره مند شدن ،دلم هنر میخواسته و آزادی تجربه کردنش. همیشه و هنوز میخواهم که برای دل خودم رنگ بپاشم روی بوم . وقتی خانه خلوت خلوت است دست بکشم روی نت سل و لای گیتار قدیمی ام و باهاش بخوانم . وقتی کسی حواسش نیست مداد سیاهم را بردارم و شکل چشمهای یک زن را بکشم که شبیه میانسالی خودم باشد . و بیش تر از این همه دلم میخواهد که بنویسم . خودم را ، روزهایم را ،از آدمی که دوست دارم باشم و نیستم ،ازآدمی که دوست ندارم باشم و میشوم گاهی .دوست دارم از آدمی بنویسم که اگر هم "نیست" اما توی نوشته های من "هست" می شود حتما ... .
3- اگر بروید به یک نمایشگاه نقاشی و از نقاش بخواهید برایتان توضیح بدهد که در تک تک نقاشی هایش چه کشیده ، اگر بروید پیش یک آهنگساز و بپرسید که تم آهنگی که ازش شنیده اید بالاخره غمگین است یا شاد ،اگر بروید پیش یک مجسمه ساز انتزاعی و بپرسید اینها کلا چی هستند که ساخته ،شک ندارم ؛یا یک جای مهارت او می لنگیده ، یا یک جای سواد شما ولی در هر دو حالت پرسیدن شما کار خطاییست و پاسخ دادن او خبط محض . وبلاگ من که اصلا یک اثر هنری نیست .یک صفحه ساده است مثل خودم. و من مثل همه وبلاگ نویسها جاه طلبیهایم را برای خواندن و خوانده شدن در همین صفحه خلاصه کرده ام .چرا ؟ چون نیاز داشتم .
4 - یک قانون نانوشته ای هست بین آنها که می نویسند . این قانون اگر رعایت نشود ، عین اینست که دزدکی سرک بکشی توی اتاق کسی ،توی کمد لباسش ،دست کنی توی کیفش .این قانون اگر رعایت نشود عین اینست که برگردی و توی صورت یک نفر از خصوصی ترین حریمش با بلندترین صدا سوال بپرسی .قانون اینست : وبلاگ را فقط یک وبلاگ ببین . بخوان و بگذر .چرا که نویسنده یک وبلاگ ،حتی پشت وبلاگش هم نیست چه برسد به کنارش .با نویسنده یک وبلاگ میشود رفت بیرون و شام خورد .میشود در آغوشش گرفت و بوسیدش .میشود باهاش قهر شد و ازش متنفر بود .میشود باهاش زندگی کرد .می شود باهاش سینما رفت و بستنی خرید .ولی نمی شود باهاش از وبلاگش خیلی حرف زد .چون اگر طرف می توانست خیلی حرف نوشته هایش را بزند ، خیلی حرفش را می زد .دیگر چه کاری بود که بیاید و بنویسدشان ؟ از آن طرفش هم که نگاه کنی ، هر کسی برای خودش دلیلی دارد که بنویسد . یکی دنبال چند تا آدم شبیه خودش میگردد .یکی دنبال چهار تا خواننده دایم . یکی دنبال جایی برای درد و دل . یکی برای معشوقش می نویسد ، یکی برای دشمنش ،یکی برای ثبت در دفترچه خاطرات .و من ؟ من برای این می نویسم که از شر آنچه توی فکرم آمده خلاص شوم . دامبلدور با آن قدح اندیشه اش همین منم و وبلاگم . او فکرهایش را ، دغدغه هایش را ، کابوسهایش و رویاهایش را هر از چندی میریخت توی قدح اندیشه اش تا از شرشان خلاص شود .تا بتواند به باقی زندگیش برسد . من یک عمر دامبلدور وارانه این کار را کردم فقط اسمش را نمی دانستم و مثالش را .
5- بهانه این پست ، نوتی بود توی گودر . من نوشته بودم از چیزی که دلم میخواهد .مادرم خوانده بود . غمگین شده بود . شاید هم گریسته بود . من دلم فشرده شد وقتی فهمیدم چیزی که دلم میخواسته دل دیگری را به درد آورده . دلم فشرده شد از اینکه موقع نوشتنش فقط دلم خواسته بود از شر یک فکری خلاص شوم و نوشتم وشد . تمام شد اینجا . آنجا اما خیز برداشت و قد کشید و رفت توی یک قلب نگران و به هم ریختش . چه بد .
6- شماره 6 این پست خطاب به خودم است . به اینکه می دانم شماره پنج تف سر بالاست . که خودم وقتی آدمهای دوست داشتنی زندگیم از روزگار تنگ و مجال ناخوش و حال ابری بنویسند ، من دلم چه می گیرد ، چه می شکند . یک خاطره غمگین بنویسند ، من اینجا گریه می کنم . یک شوخی کوچک کنند ، من روز و شبم می شود آفتاب . شماره 6 این پست خطاب به خودم است : دختر جان ، وبلاگ ، فقط یک وبلاگ است . نویسنده اش نیست . با نویسنده هر وبلاگ باید زندگیها کنی و شمعها روشن کنی و جامها خالی ؛ تا تازه بخواهی بفهمی که چه موقع از سال دستش گرمتر است ، چترش آبی تر ، گلدان های خانه اش سیراب ...
* وام گرفته از عنوان کتاب عزیز " نوشتن و همین و تمام " مارگریت دوراس

10/25/2010

و بشکفد دوباره به باغ بی برگی

همین صدای کوچک کافیست
و همین باریکه نور
و همین ریسمانهای نازک
من ، خود می توانم شعر بشوم
و شوق سرودن
و شعف بودن
همین گواه است ،همین کافیست
گواه خاک منجمد
که تعبیر رویاهای پاییزیش
ختم خواب جوانه هاست

10/24/2010

به منزله تمبر یا پاسخ نامه هایی که برایم نوشته اید

به این فکر می کنم که هر کداممان روزی به کسی احتیاج داشته ایم یا روزی به کسی احتیاج خواهیم داشت که توی چشمهایمان زل بزند و خیلی جدی و شاید به نظرکمی بی رحمانه بگوید " از دل نمکزار ، سرو نمی روید . پای گوری گریه می کنی که مرده ای ندارد حتی . بگذر " . به این فکر می کنم که گیرم که کسی پیدا بشود ؛ خیلیهایمان باید سر خودمان را با سنگ خودمان بشکنیم وگرنه که درنظرمان سنگ ، سر نمی شکند مگر خلافش ثابت شود.
کیست که نداند وبلاگ چه جور جاییست ؟ کیست که نداند وبلاگ خودش نشان احتیاج است اصلا . نشان احتیاج به نوشتن کسی است که می نویسدش . نشان نیاز اوییست که میخواندش . و کیست که نداند همه یک وبلاگ ، همه نویسنده اش نیست . حالا کجاهای نویسنده است ، چقدر از نویسنده را درست و راست میگوید ؟ اینجا دیگر قصه ها و بازیها فرق میکند .
وقتی من از چتر آبیم بنویسم و بگویم که از جنگل سیب چیدم ، راست ترین اتفاق زندگیم را نوشته ام . چتر من آبیست . جنگل نزدیک خانه ام سیب دارد . اما این همه اش نیست . این تمام من نیست . یک چیزهایی به گفتن در نمیاید . یک چیزهایی به شکل دیگری زندگی می شود و به شکل کاملا متفاوتی نوشته . یک چیزهایی بنا به یک ملاحظاتی مسکوت می ماند ، تغییر می کند ، دستکاری اندک یا عظیمی می شود . و مجموعش میشود این صفحه که جلوی رویمان گشوده است با قصه ها و بازیها و آدمهایش . کیست که نداند ؟
وقتی برای چنین آدمی ، می نویسید ، وقتی برای چنین مجموعه ای که معلوم نیست اسم نویسنده اش یا رنگ چترش یا شماره شهروندیش درست و حقیقی است یا نه ، از خصوصی ترین دلیل گریه ها و دل زدنهایتان حرف میزنید ، کیست که نفهمد چقدر هوای دور و برتان ابر دارد و سرد است . کیست که نفهمد چقدر آغوش لازم و دلداری لازم و راه حل لازم بوده اید . دارم فکر میکنم خودم هم روزی بوده ام آنجا که شما ایستاده اید . برای آدمهایی نوشته ام که آنها هم روزی همینجا ایستاده بودند . زمین می چرخد و ما با زمانش تکرار می شویم .
من نمی گویم بی خیال . نمی گویم به زور زندگی کنید و به زور دوباره عاشق اولین رهگذر بشوید و به زور فراموش کنید و به زور دوباره از نو . من نمی گویم هی امتحان بدهید و بگوید گور بابای نتیجه . من نمی گویم گریه نکنید . فقط می خواهم بدانید اینجایی که هستید ، هر قدر بد و تلخ و بی مفر ، جایی از جاهای زندگیست و متاسفم ولی به شدت صحیح است که " تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس " که هر چه آدم نازک تر و داناتر و دوستانه تر ، زمان و زمانه و آدمها سخت تر ، نا رسیدنی تر .
سنگ و سر دست شماست . ببینید من خودم به نصیحت دیگری گوش نمیکردم وهنوز هم زندگی نمی کنم با تجربه های آدمهای دیگر که خودم آدم آزمودنم چه درست چه غلط . بهایش هم هر چه باشد داده ام و می دهم . نسخه نیست که بپیچم . متخصص ومشاور و درمانگر نیستم و ادعایش را هم ندارم . فقط شمایی که می پرسید دلیل میشوید که بگویم . اینکه تا برسم به اینجا ( که چندان جایی هم نیست اگر از من پرسیده باشید ) ؛ همه سخت ها و نشدن ها و خراش ها و افتادن ها و خیزیدن ها ، یادم داده که از دل نمک ، سرو نمی روید . اگر هم به اشتباه دانه کاشتی و نرست ، اگر باز و به هر دلیل صبر کردی و آب دادی و مراقب بودی و آواز خواندی ؛ هر چقدر که گذاشته باشی و گذشته باشد از عمر و اشک و امید ؛ نوید معجزه خیال باطلیست . سرو را برای بیابان نساخته اند . واقعا نساخته اند . هر چه زودتر به جست و جوی واحه ای برخاستن ، هر چه کمتر تشنه و منتظر بارانی که هرگز نمی بارد حتی به حرمت دعا . یک دست به زانوی خویش و اتمام خیال خام و تمام . که واقعاً " بر در ارباب بی مروت دنیا ، چند نشینی که خواجه کی ز در آید ؟"

10/19/2010

* but it has been too long ... now i wanna come home

خیال خام نبود . من وقتی گفتم ، جدی بودم !! فقط ... فقط نمی دانستم کی میشود ؟ کی می توانم که بشود ؟
همه آدمهای نزدیکم می دانند که اگر شبی ( زمستان و تابستانش یکیست برایم ) اگر شبی روی بدنم پتوی ضخیم نداشته باشم ، کابوس می بینم . ربطش هر چه بی ربط و بی معنی ، آدمی که درونم نشسته فقط می داند چقدر بیش از هر چیز محتاج امنیت است . امنیت در هر چه ... امنیت در پایداری هر چه . امنیت در بودن آدمها ، در بودن با آدمها ، اصلا امنیت ایستادن روی لبه های تیز و کند دنیا ... .
حالا حکایت ، حکایت همان لحاف است . حالم اینجا خوب است ، خودم خوبم با دنیا و آدمها . سلام می رسانم به همه شان . ولی از وقتی هوا سرد شد و آفتاب کمرنگ و مایل ؛ گاهی عصرها ، عصرهایی مثل همین امروز ؛ بوی کیک خانگی که خودم با لبخند می گذاشتمش توی فر خوشرنگ آشپزخانه آجری در یادم می پیچد . گاهی شبها دلم می خواهد در دیگی را باز کنم و بخار ماکارونی سرخ و طلایی دستپخت مادرم بخورد توی صورتم و صدایش از پشت سرم که : مواظب باش ! گاهی دلم می خواهد توی تختم که غلت می زنم رو به پنجره ای چشم باز کنم که درست از قلبش آن زبان گنجشک مهربان رد میشود . دلم می خواهد عصر که میشود الی بیاید زیر پنجره و داد بزند سی سی ؟؟؟ دلم میخواهد صورتهای آدمهایم را باز ببوسم . دلم ... دلم تنگ شده گویا ... مقاومت این دخترک خیلی قوی و خیلی پوست کلفت و خیلی محکم که توانسته تا اینجای جاده را بیاید و به پروانه ها نگاه کند ؛ ته کشیده . وقتش شده که زنگ خانه کودکیهایش را بزند .
پی نوشت : الان ، بر خلاف همیشه های بعد از نوشتن ، پنجره را باز نمی کنم . نه که چون باران بی رحمی است آن بیرون . عطر پرتقال و قهوه زیر سقفم خوابیده عمیق . دلم نمی آید بپرانمش .

10/04/2010

when you hear that you'r welcome to my life

در یک مهمانی همدیگر را دیدند . با هم رقصیدند . توی همان مهمانی دختر فکر کرده بود این چه تمیز لباس پوشیده ، چه مهربان است . توی همان مهمانی پسر فکر کرده بود این چه چشمهایش سیاه است . چه بدنش خواستنی است ، چه گرم است . توی همان مهمانی دست هم را گرفتند . همدیگر را بوسیدند توی همان مهمانی ... چند ماه دیگر میشود ده سال . ده سالی از آن شب گذشته که به گفتن آسان است . راستی شمایی که هی پارتنرت را مثل بلوزهای توی کمدت عوض میکنی و حکم می دهی که یک نفر نمی تواند همه خواسته های دیگری را برآورده کند و خودش هم برآورده ببیند آنچه را که میخواهد ؛ شمایی که معتقدی یا می گویی یا می نویسی که روی سر هر رابطه ای ، هر رابطه ای بعد از مدتی ملال می نشیند و فکت هم به وفور می دهی و ته جمله ات نقطه می گذاری ، شما این متن را نخوان لطفا ، من این را برای خودم نوشته ام .
گفت ( چشمهایش برق میزد و میگفت ) بعد از چند هفته ؛ یک روزی از خواب بیدار شده و دست و صورتش را شسته و لباس پوشیده و رفته دیدن پسر که با هم صبحانه بخورند ، و دیده که پسر توی حمامش یک سری وسائل رنگی رنگی نو از حوله و مسواک و لیف و لوسیون ، کنار وسائل مشکی و ساده خودش آویزان کرده . بی حرف . فقط در حمام را به عمد باز گذاشته بوده و گفته بوده راستی از این رنگ خوشت میاد ؟؟ گفت اینجوری می خواسته به من نشان بدهد که " ببین من هستم از امروز، اگر تو هم هستی اینجا خانه توست از این به بعد " . گفت ما هیچ حرفی نزدیم آن روز راجع به این مسئله . بعد از صبحانه من رفتم و چند ساعت تنها ماندم و بعدش چمدانم را جمع کردم و در خانه ام را قفل کردم و آمدم و در زدم . گفت پسر که در را باز کرده ، فقط گونه اش را بوسیده و رفته کنار و دختر از در آمده که آمده ... ده سال است حالا ... .
می خواهم بگویم که همیشه هم لازم نیست آدم کار خارق العاده ای بکند ، از توی کلاهش قناری و خرگوش و ستاره در بیاورد ، کل ایل و تبارش را بردارد ببرد به یک خانه ای به نشان دادن اینکه دلش توی دست صاحبخانه گیر کرده ، تغییر خیلی آشکاری بدهد به ظاهرش و زندگیش و رفت و آمدهای روزمره اش که نشان بدهد چقدر چه چیز بزرگی توی خانه اش تغییر کرده . همیشه هم لازم نیست آدم هوار بکشد ، هی عکسهای دو نفری آپلود کند یا دائم شعف ناشی از لذت تعلقش را توی چشم همه آدمهای رهگذر و دوست و آشنا فرو کند . خیلی ساده و خیلی ساکت و خیلی آرام هم میشود که یک نفری را راه داد به یک جاهای خیلی خلوت زندگی . از خیلی چیزهای کوچک هم میشود خاطره های خیلی بزرگ ساخت . همین که کاغذهای خصوصی ات را ، کمد لباست را ، جعبه یادگاریهایت را ، آدرس وبلاگت را ، داستانهای مدفون شده ات را ، زخمهایت را ، اسباب آسودگیت را ، بازیچه های جا مانده از کودکیت را با کسی تقسیم کنی و در میان بگذاری ؛ همین که یک جایی از فضای زندگیت را برای وسائل یکی دیگر در نظر بگیری ، برای خودش و حضورش و بودنش ؛ اصلا همین که در نظر بگیری ... یعنی خیلی ساکت ولی خیلی عمیق داری می گویی : به خانه خوش آمدی

10/02/2010

you are like a rock ..... nevertheless even rocks can cry

نادیا نیمه فنلاندی - نیمه لبنانی است . با من که معشرت میکند و غذا می خورد و ورزش می آید و از خوب و بد دخترهای دیگر می گوید ، نیمه لبنانی اش را می آورد جلو . اینجوری به هم نزدیک تر می شویم . اینجوری می توانیم بفهمیم که چرا وقتی دوست پسرش سه بار در ماه برای دیدنش هزار کیلومتر راه را میکوبد و میاید ؛ دخترهای دیگر باهاش سر سنگین می شوند . می توانیم بهشان بخندیم . اینجوری می توانیم دلیلش را بفهمیم که وقتی من بعد هزار سال حوصله کنم و موهایم را بپیچم و لباس چیتان بپوشم و کفشهای پاشنه بلند ، دوست ایرانیم به جای اینکه بگوید چه تغییر کرده ای سرم داد بزند : چه مرگیته تو ؟؟ و او از ریشه های حسادت زنانه بگوید و من تایید کنم . با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، من برایش برنج زعفرانی درست می کنم و او برایم مرغ تندوری . دیگر هر کسی نمی گوید خب ، من غذای خودم را می آورم و روبروی هم غذایمان را می خوریم ! من چای هل دار دم می کنم و او چای سبزی که طعم گل گاو زبان میدهد . دیگر به هم نمی گوییم ببخشید که نمی توانم بیشتر از این شما را پیش خودم داشته باشم و باید به بیرون راهنماییت کنم ! با نیمه لبنانی اش که با من معاشرت می کند ، البته که هنوز، هر بارعلیرغم رسم ایرانی- شرقی ، می گوید چه خوشحالم که تو دوست منی و من هر بار می گویم اوه ، می تو ! ولی می توانیم سر حساب کردن میز غذا با هم چانه بزنیم ، سر اینکه کی مهمان کی باشد ، که "این دفعه پای من لطفا" ، که " پس قول بده که دفعه دیگر من میزبان باشم" . دیگر کسی به آن یکی رک نمی گوید خب سهم تو اینقدر شد ، سهم من اینقدر . نه اینکه آنجورش بد باشد یا ناجور باشد . فقط گاهی دلت میخواهد به ریشه های قدیمی ستبرت دست بکشی و خیالت جمع بشود که سر جایشان هستند هنوز . نادیا ، با نیمه لبنانی اش ، به من امکان دست کشیدن به ریشه هایم را ، هر وقت که دلم خواست میدهد .
به من می گوید بین دوستهای دختر من ، تو مثل صخره محکمی . برای همین می توانی اگر آدمی را دوست نداری کنار بگذاری ، برای همین می توانم روی حرفت و راست بودن لبخندت حساب کنم ... . من روی درک شرقی اش از خیلی نشانه ها حساب می کنم . اما خب ... اینجایش را دیگر نمی توانم بهش بگویم که ببین ، این صخره که تو می بینی ، تا چندین لایه اش روکشی دارد دور یک کیفیتی که خیلی حتی توضیح دادنی هم نیست . داخلش ، درونش ، هسته اش آنقدر سیال است که وقتی کسی یک کلام خیلی پر مهر یا خیلی سرد یا خیلی دلتنگ کننده می گوید ، جوری ذوب می شود که می توانی اثرش را بلافاصله تو مردمک چشمهایم ببینی . اینجا را دیگر نمی توانم بهش بگویم که چطور من آجر به آجر این من الان را به چنگ و دندان ساخته ام تا اینجا . که چطور پای این ساختن ماندم تا هر آنچه را که دارم و مانده مراقبت کنم . چطور دوباره ایستادم روی زانوهایی که لرز میزد توی سرمای زندگی . چه جوری ، به چه دلیل و بهانه و وسیله و حیله ای هر روز چشم باز کردم و گفتم هنوز هستم ؟ این بودن را بسازم از نو پس . بعد هم که نمی توانم حتی برای نیمه شرقی اش توضیح بدهم که درون این صخره ، چه چینی نازک * آسیب پذیری هست که باید یک جوری از گزند باد و باران و بار زندگی محافظتش کنم . این است که کلام و نگاه و گام برداشتن و صدا و پاسخ این آدم ، مستقل و یکه و بی نیاز و خونسرد و آسوده از دنیا به چشمت می آید . اینی که به چشم می آید و من ترجیح میدهم اینگونه دیده شود هر چند که به کل ، جور دیگر ، از جنس دیگریست . جنس دیگر اما باشد برای دنیای دیگر شاید ، برای یک لمس خیلی خصوصی و خاص و خالص . چرا که فکر میکنم اگر شکستنی ها را بگذاری دم دست ، باید پیه لرزیدن پایه میز ، لرزیدن زمین ، افتادن توپ یک کودک بازیگوش ، تنه زدن یک آدم بی حواس ، ندانستن فرق چینی قدیم با پلاستیک چینی نما ... اصلا باید پیه شکستن و نداشتن و فقدان را به تنت بمالی . و خب من این " باید " را دیگر بر نمی تابم ...
* از چینی نازک تنهایی سهراب

9/26/2010

نیاز - 2

صدایت که آنجور شکسته ، آنجور که نشسته ای پشت لپ تاپت و تایپ میکنی و تایپ میکنی و چنگ میزنی به هر جای این دنیا که دستت برسد به یقه اش ، بکشی طرف خودت و نگه داریش ، آنجور که خیس شدن گونه هایت صدا دار است ، آنجور که پشت زمین میلرزد از آه تو ... یاد خودم میافتم به همه آن تابستان سخت ... .
روزی که نوشتی وقتی پاییز رامسر عاشق بهار فلوریدا بشود چه کند ؟ من قطره قطره اشک بودم توی خلوت اتاقی که تنها شاهد خیلی خصوصی دردناکی زن بودنم بود . صدایم شکسته بود ، تایپ میکردم ، چنگ می زدم ، به دنیا ، به خدا ، به آدمهای دنیای خدا ، به تو ... . و خب به قول خودت افتادن بعد از پریدن ، پریدن بعد از افتادن برای بعضی ها محال ، برای بعضی ها پیشه و برای بعضی ها سرنوشت است . من و تو چه خوب در این آخریش می گنجیم . یک نگاه که بندازی به ما ، می بینی که من صفر بوده ام تو یک ، تو صفر بوده ای و من یک و هرگز نشد که روزهای سخت هر کداممان ، آن یکی لااقل نزدیکش باشد پهلو بزند که هی رفیق بیا این شانه ، رویش کمی بیشتر گریه کن . یک نگاه که بندازی می بینی حتی همین سوپاپ کوچک هم از بستر فشرده همه دردها و اشکها و شکستنهای ما گرفته شده ...خب پوست روحت که کلفت باشد ، سخت تر می گیرد این لامصب وحشی بی حساب ، بی کتاب ... .
چه فرق دارد ؟ پاییز آمستردام گیر کند به تابستان استکهلم یا مراکش یا مادرید یا تهران ؟ هر گیر و گرفتی درد دارد ...درد دارد بی پیر ... و راه دور ، این راه دور که رحم نمی کند . ما را ، به جرم این شناسنامه های سرخ و پاسپورتهای قهوه ای عبوسمان می راند ، نگه می دارد ، هل می دهد ، خرد می کند ، می براند ، می برد ... و یک نفر را نشان ندارم که دوست بدارد بگذراند این همه را و یک نفر را هم نشان ندارم که به نوبت خودش نداشته باشد و نچشیده باشد و نگذرانده باشد . اینی که ماند ، آنی که رفت ، اویی که می آید روزی . راه دور خم به ابرو نمی آورد از دل فشرده تنگ و پیشانی هزار گره ... اما آن طرفش را هم ببین ، گیر و گرفت پاییز این قاره به تابستان آن خاک ؛ وای اگر دو سویه باشد ، وای اگر افتان و خیزان نباشد ، وای اگر پر خون و تشنه و ریشه دوانده باشد ...اگر باشد ؛ می رسد به یک بعد از ظهر دور یک میز پر از لیوانهای شاد ...
می دانی . خودت می دانی . ولی گاهی لازمست کسی برای آدم نامه اختصاصی بنویسد . پست وبلاگ بنویسد . بنویسد . گاهی لازمست کسی توی نامه اختصاصی به آدم یاد آوری کند که ببین ، سخت ترینهایش این نیست که ، آنها را گذرانده ای از سر ؛ این که به قاعده یک خراش است پیش همه ناخن کشیدنهای بی صدای ما به روی خاک سست دنیای خدا ... . گذرانده ای بدترش را ، گیرم همه اش نباشد ، اما بیش اش بود ، شک نکن ...شک نکن به این یکی که خودش میگذرد و میرسد به یک روز آفتابی که من بنشینم روبرویت پشت میز و سر خوردن خنده ات را ببینم ته نگاهت .

9/25/2010

مرا چون موج دریایی خروشان کن

یکی در گوش من انگار می گوید
گلی انگار در مرداب می روید

... پاییزم ...

از رویاهای ممنوع

1- باد ، سرمای ریز ریز ، برگهای دیوانه شده گریزان به هر طرف ، و قرمز ترین و زردترین رنگها ؛ آنقدر که دلم نیامد از شاخه بچینمشان ، بیاورم زیر سقف کوچکم ... دیگر پاییز هم مرا غافلگیر میکند ...
2- انار خریدم . سرخ سرخ . پاییز پاییز . شب ، خیلی دیروقت شب ، یاد یک تصویر فانتزی افتادم . از اینها که یک دست ظریف تویش شیشه یا دیوار یا سنگی را لمس میکند و ناگهان همه چیز سیال می شود ، ذوب می شود ، تصویر میلرزد ، آب می شود ... . دیروقت صبح بود که می خوابیدم ، با کمی گنگی سر ... یادم نیست دیشب بود که یک ماه گنده خاکستری توی آسمان دیدم یا نه ؟ اصلا یادم نیست رویا بوده یا بیدار بودم ؛ دیشب بوده یا نبوده ... فقط مطمئنم که وقت خواب داشتم به عشق فکر می کردم ... و به اینکه انار خریده ام ... و این اولین انار سارا است بعد از یک سال و چند ماه . یک سال و چند ماه دیگر گذشت ؟؟ لعنت به زمان ... لعنت
3- یک جشن بزرگ خیابانی ، یک مهمانی مجلل روشن چلچراغ دار ، یک شب نشینی با همه میانسالها و پیرترهایی که دوستشان دارم ، یک شام چند نفره چرند گفتن و شب دیر وقت توی خیابان ها راندن دار ، یک خنده پهن دو تایی ، یک بطری شراب تلخ پای یک میز تاریک روشن به سلامتی میز ، یک چنین چیزی دلم میخواهد . نیست فعلا ، میسر نیست ... .
4- بیش از پاییز و انار و جشن ، دلم میخواهد یک نفر لوسم کند . آنجور که من بلدم یکی را لوس کنم . یک نفر با همه بدخلقی ها و سودازدگیها و دیوانه بازیهایم ، بیاید بنشیند یک جای نه خیلی نزدیک و نه خیلی دوری . یک جوری ظریفی که حریمم حفظ بشود ولی باشد کنارش . بعد وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست ، همه چیز بهتر خواهد شد ، همه چیز و همه کس و همه جا . وادارم کند باور کنم جای نگرانی نیست . که بارها تقسیم میشوند و اشکها تقسیم می شوند و دل سبک . که می گذرد و می گذرد و میرسد به جاهای خوب . میرسد به خوبتر . می رسد به عالی ، به کافی ، به از این بهتر نمی شود ...

9/18/2010

همه آنچه که پروین خانم میخواهد از من بداند

پروین خانم خیلی خانم است . این را من از روی عکسهایی فهمیدم که برایم فرستاد . فهمیدم که برای همسرش غذا می پزد توی همه پیک نیکها . که کودکش را خوب تر و خشک می کند و دانیالش ( که اسمش را همه جا دنیل می نویسد ) دارد خوب رشد می کند و از داشتن چنین مادری راضی است . گمانم پروین خانم عضو خانواده نه چندان کوچک ولی شادی است که اخیرا سفر سمنان و کاشانشان را گروهی انجام داده اند و همه جا لیوان چای به دست خندیده اند رو به دوربین . پروین خانم ، من ده ساله را وقتی که خودش فقط یازده سال و نیمه بود گم کرد تا همین چند روز پیش . اولش که از همسایگیشان کوچ کرده بودیم برایم نامه داد . دلتنگم بود . بعد هم با نفرت از من قهر کرد به جرم اینکه من جواب نامه اش را گذاشته بودم توی پاکت نامه مشترک با دوست دیگری و خواسته بودم جواب نامه مرا به دست پروین خانم برساند . بعد از یک سال که رفتم دیدنش گفته بود نمیخواهد هرگز مرا ببیند چون خودش برایم با پاکت نامه جدا ، تمبر جدا ، نوشته جدا ( اینها را با فریاد توی کوچه گفته بود ) نامه داده و من خیلی آدم بی توجه و غیر قابل معاشرتی هستم که این جداسازی را انجام ندادم . خب ... من چه باید می کردم ؟ گذاشتم توی همان ده سالگی بمانیم و جلوتر نرویم ... تا چند روز پیش که پروین خانم در فیس بوک برایم نوشت که آیا من همان دخترک پنجره روبرویی هستم ؟ همانم ؟ من جواب دادم بعله همان هستم و چطور مرا بعد این همه سال یادش مانده و آیا میداند که با من قهر بوده و چه جالب ، نه ؟ و الان حالش چطور است ؟ پروین خانم جواب این سوالها را نداد اصلا . فقط من را به لیستش اضافه کرد و طی نامه دیگری نوشت که اوه بله یادش آمده که با من قهر بوده و حالا میخواهد آشتی کند و آیا من ازدواج کرده ام ؟؟
سوال ایشان خیلی عجیب نیست . من نمی دانم جهان سوم دقیقا جا یا جماعت یا قاره است یا چیست . هر چه هست من هم از همانجایم . بعله شاید و شاید و شاید جهان سوم جایی است که فلانی بساری را در همانجا دوست دارد یا بساری از بهمانی در همانجا بریده یا هر سه نفرشان گودربازند یا هر سه نفرشان وبلاگ مخفی دارند که فرم زندگی مدرنشان را فقط دوستانشان بخوانند و بدانند نه ننه بابایشان . شاید جاییست که همه پشت سر هم حرف میزنند و به روی هم لبخند یا در مورد هم نظری ندارند دیگر چون می خواهند سر به تن طرف نباشد ! ... و بعله تر اینکه مطمئنم جهان سوم جاییست که در آنجا وقوع فعل ازدواج هنوز مهم تر از عدم وقوعش است . یعنی شما ترجیحا این مرحله را ( مرحله است ؟ ) داشته باشی برایت بهتر است . نشان خیلی چیزهاست . دستاورد است . مفید است . حتی اگر به جدایی بینجامد ، انجامش ارجح ز سرانجامش . من هم از همانجایم . هنوز وقتی با دوستانم می خواهیم از آدم تازه ای صحبت کنیم ، آدرس شخصی را بدهیم ، معرفی بشویم یا معرفی کنیم استیت " ازدواج هم کرده " ، " تازه جدا شده " ، " هنوز مجرده " و الخ را خیلی بدیهی ولی لازم می دانیم . بله ... از سوال پروین خانم دور نشوم ...
سوالش عجیب نبود . ولی من نتوانستم به این سوال پاسخ بدهم . مطمئنم که منظورش را از " ازدواج کردی " فهمیده ام . من حتی با دو لحن این سوال را خوانده ام : یکی اینکه " آیا ازدواج کرده ای ؟ " و دیگری اینکه " آیا ازدواجت را کرده ای بالاخره ؟ " ... . در هر دو حال هم پاسخهایم آنقدر طیف وسیعی داشتند که ترجیح دادم فقط اجازه بدهم بیاید و راحت باشد و به حال فرصت توی صفحه عکسهایم بچرخد وحدس بزند . نه که جواب نداشتم . داشتم . اما مطمئن نبودم او بفهمد که من دقیقن دارم چه می گویم اگر می نوشتم : ببین اولاً چرا از خود خودم سوال نداری ؟ از این چیزی که من ساخته ام از خودم . از چیزهایی که من را ساخته تا اینجا . چرا سوال نداری من به چه کیفیتی از روزهای دامن زرد و سفید و کفش کتانی رسیدم به این آدم که هر روز می رود آزمایشگاه ، کلاس ، دانشگاه ، دادگاه ، سالن سمینار ، کافه ، آشپزخانه ، مرکز شهر ، خرید ، خانه دوستهایش که دیگر تو هیچکدامشان را نمی شناسی ؟ شک دارم می فهمید اگر می نوشتم ببین تا حالا آدمهای زیادی من را دوست داشتند . من آدمهای زیادی را دوست داشتم . هر بار با کیفیتی که من عاشقی کردم یا عاشقم بوده اند ؛ هر بار با کیفیتی که برایم نوشته اند و من برایشان حرف زده ام ، آنجور که هدیه گرفته ایم و شام خورده ایم و دست هم را گرفته ایم به وقت دیدن یک منظره زیبا ؛ آنقدر عمیق بوده ام که کم از ازدواج نداشته . گیرم که هر بار توی دفترهای قطور امضا نکرده باشم . گیرم هر بار روی سرم قند نسابیده باشند . یا می نوشتم ببین اگر الان من عکس دو نفری توی پروفایلم ندارم ، دلیلش نیست که کسی نخواسته یا نتوانسته با من ازدواج کند . ازدواج مگر یه جور قرار گذاشتن نیست ؟ قرار ابدی که نداریم وقتی پای آدمیزاد در میان است . یا می نوشتم من در مملکتی زندگی می کنم که ازدواج کردن ربطی به زندگی مشترک ، بچه دار شدن ، خانواده تشکیل دادن و امثالهم ندارد . یا مثلا می نوشتم ببین این سوال خصوصی است و مودبانه نیست که از یک آدم دور، آدمی که از صورتش فقط یک شَما و از نامش فقط یک آوا به یادت مانده اینقدر خصوصی سوال بپرسی ... . من نتوانستم تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم بسکه همه این پاسخها به نظرم درستند . و بسکه آن آدم دنبال یک جواب بله / خیر است نه هیچ چیز دیگر ...
پروین خانم هنوز به نظرم خیلی خانم است . زیادی تر از آنکه روبروی تی شرت خرس دار و کلاه کپ من بایستد و ناهماهنگیمان توی ذوق نزند . من رد پایم روی همان نقشه جهان سوم مانده . نه افتخار است نه مایه شرمساری . همینقدر است که میدانم خیلی باید بگذرد تا یک شکل دیگری بشوم / بشود . شما هم چرا همان اولش نگفتید اینکه او اسم نوزداش را به جای دانیال ، دنیل می نویسد هیچ ربطی به من ندارد ؟

9/11/2010

...

دستی از من در آغوش آب

در آغوش آب

دستی،در گردن باران است

از شاخه های آویخته ی ،دل من

سیب شده است

بر گناهی که نیست درخت سیب

رگهای من

طناب و تور شده بخاطر یک ماهی

و نگاهم

در چشم اسفندیاران است

کشانده مرا اندوه،به زیبایی

آنچنان زیبا که در آغوش بارانم و دریا در بازوان من است


بیژن نجدی

9/08/2010

من و امان از سه نقطه ها

"سه نقطه هایی که

ته جمله هایت می نشانی

هسته های سیب اند

که مادر بزرگ

پای گلدان شمعدانی

چال می کند؛

مثنوی هفتاد من است

که تن به ایجاز داده؛

ژله ی تمشکی

که روی جایخی

مفتون انعقاد است؛

نسیمی پاییزی

که پشت تابستانِ آبادی

چنبره زده.

سه نقطه هایی که

ته جمله هایت می کاری

رقص آرام حباب اند

از اعماق آب های گرم

قلم آغشته به سپید

با سودای ابر شدن بر بوم،

سه نقطه هایی که

ته جملاتت مینشانی

آرامند و رهگشا

درست مانند

«وردی که ماهی ها می خوانند!»

18 شهریور 1389 (به سار که گاه ته جمله هایش سه نقطه می کارد) "

مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . می دانم که غاده روزی یا شبی سروده که " همه دختران باید شعری از آن خود داشته باشند ، حتی اگر آسمان به زمین بیاید " و من مدتها بود که مالک شعری نبوده ام . یک زمانی یک رفیق خوب یادش به خیر و سرش به سلامتی داشتم که شعر پاییز زده یک آدم خوب دیگری را برایم فرستاد .برایم فرستاد به نیت همدلی شاید . همدلی یک روزهای سختی ، یک شبهای سخت تری ... . توی چشمم تصویر آن چند خط حک شده از میان یک صفحه طوسی یا حاشیه سرخ . توی ذهنم حک شده که مضمونش عاشق شدن دخترهای پاییزی بود . مضمونش این بود که دخترکان پاییز ، عاشقی را تا ته تهش عاشقی می کنند ... و چقدر من دلم گرفته بود با دیدنش ....با خواندنش . شعرش آنقدر زیبا بود که من دلم میخواست مالکش باشم . دلم میخواست برای من باشد . به نام من باشد . به بهانه من باشد . برایش جواب نوشتم : اما من دلم میخواهد که شعری از آن خودم داشته باشم . شعری که من ، "تو" باشم تویش . شعری که من ، این من ِ خودم " باشم " تویش . نوشته بود : پس صبر کن ...کمی صبر ... . من صبر کردم ؟ نه . دیگر صبر نکردم . من فراموش کردم . فراموش کردم تا امروز . که دارا شدم این نوشته را . سارایی شدم دارای چنین نوشته ای . چنین نوشته ای . و خیلی مغرورم . مخاطب آن شعر کوچک پاییزی را نمی شناسم . هر کجا هست ، آشیانش امن . اما مطمئنم امروز اگر بلندتر از او پیشانیم را بر آسمان نساییده باشم ، کم از او هم قدبلند نشدم .

من ممنونم رفیق . فکر کردم شاید نخواهی که نامت را بیاورم وگرنه خودت می دانی ( یا شاید هم نمی دانی ) که چه مغرورم از تو . خواستم یک جور خاص خوب شایسته ای سپاسگزاریم را بنویسم از همه اوقاتی که اوقات تلخ و شیرین مرا می بینی . دیدم نمی شود . ترجیح دادم اینجا بگویم با حفظ سمت کلید داری صندوق خانه ات . که سر بدهم ، امانت امانت است و جایش امن ، جایگاهش امن ، نامت امن تا ... تا هر وقت که بخواهی ...

9/03/2010

خاموش

یک کودکی ای داشتم که آگاهانه نبود . واقف نبودم که کودکم . که این کارها که می کنم و این چیزها که می خواهم و آن کارها که نمی توانم یا اجازه ندارم بکنم به خاطر کودکیست . که کودکی به تو امکاناتی می دهد و از تو امکاناتی می گیرد . امروز بچه ها ؛ خیلی از بچه ها آگاهانه کودکانگی می کنند . می گویند نمی توانیم ، چون هنوز بچه ایم . می خواهیم چون بچه ایم .... من نمی دانستم .
چیزها برایم فراهم بود . من تقاضا نمی کردم . قبل گرسنه شدنم غذا بود . قبل عید لباسهای قشنگ بود . همیشه عروسک بود . سرگرمی ، شهر بازی ، مهمانی های دوست داشتنی ، جشن تولد ... بود . فراهم بود به قدر نیازم و از این رو من آدم آویزان شدن از دامان بزرگترها و خواهش و گریه و تو رو خدا برایم بخر نبودم . به صرافت نبودم که با گریه شاید بشود چیزی را گرفت . بلد نبودم با حربه جیغ و گریه های وحشی چیزی را بگیرم . مخالفت کنم به جد . من چیزی را نمی خواستم به زور خواهش . به زور استمرار در خواهش . شاید همین شد که امروز ، فرهنگ تقاضا کردن را ندارم .
در برخورد با آدمها ، من معمولا درخواستی ندارم . بله که صدایشان می زنم . حرفم را می گویم . شاید از نیازم به بودنشان در کنارم حرف هم بزنم . اما برای رفعش خواهش نمی کنم . بلد نیستم . یاد نگرفتم . از بسیار چهارسالگی تا الان ، من آویزان نشدم . نه به دامنی برای گرفتن بستنی ، نه به دستانی برای داشتن عشق . بستنی و عشق به من داده می شد .چون یک اشاره کوچک کافی بود که بدانند من بستنی لازمم ، آغوش لازمم ، لازم دارم مرا نوازش کنند ، لازم دارم توی تاریکی تنها نباشم . چهار سالگی گذشت ... گذشت به همین منوال ... خواهش نکردم و همین شد که حتی وقت جنگ برای تصاحب چیزی ، کسی ، جایگاهی ... اصرار نمی کنم دیگر .
یک زمانی سراسر عطش بودم برای جلب توجه همه . دلم میخواست مرا نگاه کنند . شاخص باشم . جای نبودنم خالی باشد . توی چشم بزند . نوجوان بودم . دیو بلوغ در من می غرید . سر بر میاورد و مرا در خود فرو میبرد . به لطایف الحیل دست میزدم . اما هیچوقت به زبانم نمی آمد مرا ببین . مرا نگاه کن . مرا دوست داشته باش . مرا . فقط مرا ... هیچوقت برای داشتن آدمها ،برای به بند مهر کشیدنشان زبانم نچرخید . و گاهی می دانستم چه بد اصلا .... بد است که نمی توانستم بگویم فلانی من الان دلم میخواهد ارجح تو من باشم . دلم میخواهد فقط با من حرف بزنی الان . لازم دارم که احساس شاخص بودن به من بدهی ... .
امروز میلم به دیده شدن نیست . خیلی وقتها کم رنگم و دوست تر دارم این کم رنگی را . یواش زندگی کردن را کسی قدر می داند که همیشه زندگیش و حرکاتش و تصمیم هایش مرکز توجه بوده . من قدر یواش زندگی کردن را خوب می دانم . قدر یک گوشه ای با خود بودن را . قدر نامرئی بودن را . ولی این دلیل نیست که من خواسته نداشته باشم از آدمها . بیشتر بودنشان را ، پررنگ بودنشان را ، شاخص بودنم را ، جای خاص خودم را در دیده شان نخواهم . می خواهم . اما از این میل حرفی نمیزنم . چون از همان بسیار چهار سالگی ، اینجوری زندگی کرده ام و کاریش نمی توانم بکنم دیگر . اینجور بلدم که برای داشتن توجه و مهر و بودن آدمها ، یک اشاره کافیست . آدمها به زور خواهش و استمرار در خواستن ، بذل توجه و مهر نمی کنند ... من فقط اینجور بودن را بلدم . چون هنوز فکر میکنم توجه و مهرورزی و حضور داشتن خیلی خودجوش است ... به زور نمی شود صاحبشان شد

8/30/2010

i just wanna live while i am alive

سپتامبر یعنی یک سال و یک ماه و یک روز گذشت . یعنی یک آسمان دیوانه دیوانه دیوانه . یعنی نخریدن سیب های گلاب و گلابی های وحشی دنیا بسکه درختهای خیابان گشاده دستانه می دهندشان به دستت . یعنی اگر کسی از نوک همان درختها به پایین نگاه کند ، یک قارچ متحرک آبی می بیند که سرخوشانه روی برگهای خیس راه می رود . که اگر از نوک درختها پایین بیاید ، می بیند این قارچ متحرک آبی ، چتر سر به هوای من است ، می بیند این منم که سرم را می کشانم زیر آسمان نم دار و فکر میکنم میوه های جنگلی چقدر بی ادعا خوشمزه اند ... . سپتامبر یعنی پتوی چهار خانه سبز و آبی روی سر رویاهایی که کمی سردشان است . یعنی هوای خوش بو ، چمنهای خوش بو ، باران خوش بو ، برگهای خوش بو . سپتامبر یعنی سالروز : آزادیت مبارک . یعنی سالروز اولین قدمهای لرزان تنهایی توی خیابان دنیا . یعنی " من از چه زمان اینگونه پرتوان شدم زیستن را بی چشمداشت بودن کسی ؟؟ چیزی ؟؟ ... " .
سپتامبر ماه من نیست . ماه مهر نیست . ماه همشاگردی سلام و بوی پاییز تهران نیست . نوید رسیدن آذر ماه محبوب من نیست . چه بسا که توی اتاق بچگیهایم حتی می تواند روزهای انتظار باشد . شبهایش سخت باشد . تابستان باشد . دوره کردن "هنوز" باشد ... .
اما اینجا ، اینجا که آسمانش دیوانه دیوانه دیوانه است ....که جنونش حتی سودازدگی بارانهای شهر کوچک شمالی ام را دور زده ، ماهی است که من به خودم نهیب میزنم هی دختره ....گذشت ....از سر گذراندی .... حواست را جمع کن، جلوی پایت را بپا ای تویی که آزادیت مبارک ...

* به دوست همیشه هایم

8/22/2010

hello my friend

من یک آدم بزرگم . این یک واقعیت است و خودش به تنهایی گزینه غم انگیزی است . واقعیت ها معمولا خاصیت غم انگیز بودن را یدک می کشند . من امروز رفتم از توی شیشه مربای آلبالوی خانگی ات مربا بردارم . کلاه لباسم روی سرم بود . به نظرم شبیه آدم کوچولوهای شهر آجیلی شده بودم . این تصویر من امروز تصویری واقعی بود و چنین تصویری از یک آدم بزرگ می تواند به خودی خود مضحک باشد . آلبالوهای سرخ خنک از توی آن شیشه ضخیم و بزرگ که به زور توی دست من بند میشد و باز لق میزد بیرون می آمدند . این تصویر اما غم انگیز نبود . اشتها آور بود برای منی که یادم رفته بود از دیروز قبل از ظهر چیزی نخورده ام تا الان . من به آلبالوها فکر می کردم نه به دستی که آنقدر با وسواس دانه هایشان را در آورده و آنقدر تویش محبت ریخته که پر از شهد بنفش رنگی شده که بشود صبح به شوقش برخاست . من خیلی جدی حتی فکر می کردم اینها را بریزم روی نان و نان را گرم کنم توی فر .... که در باز شد . همسایه ام دستگیره در به دست ....همان آقای بداخلاق کرد عراق ....همان همسایه ام که هیچوقت مرا دوست نداشت ....همان که برایش چای ایرانی ، شیرینی ایرانی ، قرمه سبزی ایرانی ... مادری و رفاقت ایرانی می فرستادید .... همان که برگشت گفت من پسر شما ؟؟ شما کینگ و کوئیین من ؟؟؟ همان ..... . داشت با مهربانترین چشمهای دنیا من را نگاه می کرد . اسمم را صدا کرد . دو بار . اینجا مثل هر جایی یک بار می گویند سلام . ولی او دو بار سلام کرد . چند تا فعل اشتباه پشت هم گفت و اسم شما را برد . اینقدر که من فهمیدم می خواهد بداند رسیده اید یا نه ؟ حالتان خوب است یا نه ؟؟ من گفتم رسیده اید و یکهو از آدم کوچوهای شهر آجیلی هم کوچکتر شدم ... گفت ممنونم ....ممنونم . و رفت . چه خوب که زود رفت . من مستعد بودم هق هق کنم .
این آلبالوها هنوز بنفشند . هنوز وسواس و مهربانی تو رویشان هست . و هنوز صدایتان از تراس میاید ... که عادت داشتید به جای صبح بخیر بگویید : ه ه ه للللللللللووووووو مای فرند

8/21/2010

این منی که روی زمین ...

می ایستم این طرف شیشه ها . بزرگم . بالغم . واردم . می توانم . گریه نمی کنم . به جایش خیلی نصیحت دارم . انگار خیلی تجربه مندم . از کدام ور باید رفت ، از کدام گیشه باید گذشت ، به کدام یونیفرم باید بی محلی کرد ، جواب کی ها را باید با احتیاط داد ، کیف پول گم نشود ، برگه های خرید اشتباه نشود ، کارت عبور کو ؟ این سنگین نیست ؟ آن را شما بردار ، این طرف نه از آن طرف ، آن طرف ، آن طرف ....

منی که می دویدم توی آن راه جنگلی ، با کتانی های قرمز نه سالگی ام ، منی که مواظب هیچ چیز نبودم حتی زانوهای خودم ؛ که الان روی جفتشان رد محو زخمی کهنه است یادگار سر به هوایی های من .... منی که می دویدم توی آن راه جنگلی ، با خنده های ول ...خنده های ول بی مرز ... منی که مواظب نبودم ، قرار نبود باشم . مواظبم بودند . مواظبم بودند و دنیا چه امن بود ....

از پشت شیشه ها که برمیگردی خانه ، خانه خانه نیست . حفره است . جای همه لمسها و خنده ها و دلخوریها و آشتی ها به کنار ، بوی عطر آدمهای چند ساعت پیش آنقدر بی رحم است که دلم مواظبت میخواهد ... دلم به اندازه سی سال مواظبت می خواهد . به اندازه همه کتانیهای سرخ بی حواس ، همه نه سالگیهایی که ناامنی دنیا به هیچ جایشان نیست ، به اندازه همه روزهایی که گفتم نه ، کمک نمی خواهم ، بلدم ، بزرگم ، بالغم ، واردم ، می توانم ... به اندازه همه روزهایی که آن همه ادعا کردم ... دلم مواظبت می خواهد .

7/19/2010

همه ع ها

دوباره دارد اتفاق می افتد و من می ترسم ...

7/05/2010

... که سایه ها دراز می شدند ... و من میخزیدم در دامنت


.

مانو

کاش می شد جلوی این زمان بی پیر لعنتی را بگیرم . توی همان شش سالگی بمانم به شوق صدای در که تو ، چادر نیمه سریده از سر ، با یک کیسه کوچک پر از جوجه طلایی ، توی آن گرما و شرجی کشنده از راه برسی ...تو که همیشه و بی دلیل دلت می سوخت از دیدن کودکی که مادرش همراهش نیست .... تو که مرا ، نوه دردانه لوست را نمی بوسیدی ...تو که از بوسیدنم خجالت می کشیدی ، تو که به جای همه بوسه ها ، ساعت 2 بعد از ظهر ، با چالاکترین پاها ، می رفتی و بازار محلی رشت را گز می کردی به پیدا کردن جوجه ، تو که جوجه ها را می ریختی در دامن شش ساله من و میرفتی و باز با کاسه ای بستنی ، بشقابی هندوانه ، نان تازه و پنیر سفید و ریحان باغچه کوچکت ، بیسکوییت مادر ...با هر چه ...هر چه که دهانی شش ساله دوست داشت باز می گشتی . قدت برای من بلند بود آن روزها ...آن روزها که مرا صدا میکردی یک گوشه و از من می خواستی برایت دیکته بگویم جوری که کسی نفهمد . حتی برایت الفبای انگلیسی بنویسم . تو که همیشه پر از شور زندگی بوده ای بی فرصت تجربه اش . تو که همیشه دلت عشق می خواسته . تو که دنیا همه چیزهایی را به تو داد که به یک زن عامی ، به یک مادر ، به یک شهروند ساده می دهد . و فقط خدا میداند که تو ظاهرت یک زن ساده پا به سن گذاشته بود ولی توی دلت کجاها که نبوده ای ... که توی دلت یک دختربچه پرشور داشتی که ماشین سواری دو نفره با معشوق دوست داشت و ساعت بند نقره ای و مدرک دانشگاهی و همسر قد بلند نظامی .... تو که اینها را نشد که داشته باشی ...هرگز نشد ...

آن همه زیبایی ، آن بدن مثال زدنی و آن لبخند سینمایی که امروز بشود چشمان پر از آب سیاه و بدنی که من نمیدانم مگر چقدر میتواند لاغرتر شود دیگر . آخ ....نفرین بر این زمان .

امشب فقط یادم آمد که توی آن بمبارانهای تهران ، توی آن بحبوحه "فردا تهران را میزند " و آژیرهای منحوس ، سر بزنگاهی که میخواستند بچه ها را جمع کنند و بفرستند به کشوری دیگر ، همان موقع که من را بردند توی یک اتاقی و برایم توضیح دادند که باید چند وقتی بروم شمال ، بروم خانه تو که جایم امن باشد ، که شاید از خانه تو هم بفرستندم به یک جای دیگر که بمب نیست ، پناهگاه و بتون ریزی و خاموشی عمومی نیست .... توی آن روزگار عجیب که من و دوستهای کوچکم سرگردان دنیا بودیم ؛ وقتی شبها برق میرفت من از سایه خودم روی دیوار می ترسیدم . از نبودن مادرم می ترسیدم . از اینکه خانه ات دو طبقه داشت می ترسیدم . بعد تو چراغ را روشن میکردی . رادیوی کوچکت را از آشپزخانه می آوردی ، و مرا صدا میکردی . توی چشمهای من نگاه می کردی و فتیله را بالا می کشیدی و دستم را می گرفتی و میبردی توی تراس کوچک همیشه پاکیزه ات . دیگر هرگز فرصت نشد که بگویم وقتی فتیله چراغ را آنقدر میکشیدی بالا و مرا میبردی و جوجه هایم را از لانه می آوردی بیرون و همه مان را با هم توی دامنت می نشاندی ، من امن بودم . گرم بودم و دیگر به سایه ام روی دیوار نگاه نمی کردم . می توانستم کنارت زیر پشه بند مشترکمان دراز بکشم و تو ستاره ها را بشماری و یکیشان را بدهی به من . من به دیوار و سایه ها نگاه نمیکردم بسکه جوجه هایم آرام جیک جیک می کردند و خیالم راحت بود که فردا ، خوشمزه ترین صبحانه دنیا روی میز ، چیده شده . می خواهم بگویم که امروز دیگر می دانم تو نگاهم را میدیدی ، ترسخوردگیش را می فهمیدی و چراغ را روشن میکردی . تو که یادم داده بودی هر وقت برق لعنتی آمد صلوات بفرستم . چه مومنانه با تو صلوات می فرستادم و می خندیدیم و ترس می مرد ... چقدر جوان بودی ، چقدر معصوم بودم ، چقدر نور آن چراغها برای کودکانگی نیم جویده من لازم بود ....




















.

دوشنبه ، با طعم شاه توت

جای دیگری دنبالش نمیگردم ... یک عمر طول کشید البته تا من برسم به این حقیقت که از شدت سادگی هولناک می نماید . آنقدر جلوی چشم و عیان که دیده نمیشود ... چقدر بدیهی بود و من چه دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم ؛ یا دنیا خودش دلش سوخت و به من فهماند که اینقدر دنبال دم خودم نچرخم . که فکر نکنم باید یک چیز دیگری هم باشد . یک چیز خیلی معنی دهنده تری ، بهتری ، ایده ال تری از اینی که هست . بالاخره فهمیدم که چه جوری یک دم بنشینم و پاهایم را بگذارم توی آب یخ رودخانه شهر و ظرف غذایم را باز کنم و به اولین مرغ دریایی گرسنه که بیاید طرفم هشدار بدهم که هی ، این همه اش برای تو نیست . که آن لحظه باشد و من و مرغک گرسنه و به جز ما هیچ .چقدر دیر ولی بالاخره فهمیدم که فقط توی آب استخر غوطه بخورم برای اینکه فقط توی آب استخر غوطه خورده باشم !عرض آبیش را بگیرم و بروم جوری که قلبم مثل یک گنجشک توی دام بزند . بزند توی دیوارش و همین باشیم و هیچ . جز من و گنجشک درونم هیچ . وای که چقدر زندگی همین بود دخترک . همین امروز ، همین صبح که آمدی دنبالم . که رکاب زدیم با هم و توی راه آن آهنگ رقص مجار را گذاشتی و یک دست به فرمان و دست دیگر در هوا می رقصیدی جوری که آن دو مرد قد بلند برایمان انقدر بلند و قوی سوت کشیدند ... که من می خندیدم به دامنت که تو هوا بود و جیغ می کشیدم : ای بی حیــــــــــــا ... . زندگی همین بود که موهایم را خیس خیس ببافم تا بهت یاد بدهم چه جوری موهایت را فر یک روزه کنی . که هیچ موضوعی مهم تر از فر زدن مو نباشد . که من ، ساده و بی نگاهی پرسه زن ، بی نگاهی ناامن یا دغدغه امنیت داشتن ، دور از همه دل دل زدنها ، نگران نباشم برای نیامده ها و آمده ها ولی بد آمده ها . که تو فکر کار و خانه خریدن و کی بشود برویم سر خانه زندگی خودمان و کی بشود که بچه داشته باشم و دیر نشود و ال نشود و بل نشود نباشی . که برگردی و با ایرانی ترین چشم های سیاه ، به من نگاه کنی و بگویی بستنی شاه توت این مغازه حرف ندارد . که من پایم سست شود . که جز من و آن بستنی شاه توت که الحق حرف نداشت ، هیچ نباشد ...هیچ چیز بد دل و غمین و نارسا و بدخلقی نباشد ...هیچ چیز دیگری در جایی دیگر نباشد که نتواند طعم بستنی شاه توت بدهد و اسم زندگی را با خود بکشد به روزی دیگر .

6/28/2010

باستین شیشه ها را موقع دور انداختن می شکست ... من برایش توضیح دادم که این کار صحیح نیست

از روز آخری که خودم نمیدانستم جمله ام چقدر شعار زده یا چقدر واقعیست است خیلی زمان گذشته ... آن روز گفته بودم " به نظرم روشنفکر کسی است که خیلی وقتها برگردد به پشت سرش نگاه کند به قصد بازنگری تعاریفی که بهشان معتد بوده . شاید اصلا بخواهد تغییرشان بدهد به کل ! " عصبانی شده بود . مثل تمام وقتهایی که حرف من را نمی فهمید و احساس خطر می کرد و خشم میامد پشت بندش . بحثمان شد . من بی خیال شدم و دیگر بهش فکر نکردم .
امروز خودم را سینه زنان زیر هیچ علَمی و مجاب شده هیچ مکتبی نمیبینم . نه روشنفکرم ، نه سنتی نه میانه رو و محافظه کار . اسم و فامیل و لبخند و سلیقه و ذائقه و عطر مخصوص خودم را دارم . زندگی کوچکم ، چمدانم ، رویای سفر و چشیدن طعمهای تازه مرا تعریف میکند . به جمله آن روزم ، به آن روز زیاد فکر نمیکنم . فقط گاهی با تعجب می بینم که هر از گاهی دارم به هر آنچه به شدت معتقدش بوده ام نگاه میکنم . انگار ظرفی قدیمی را بعد از مدتها از روی طاقچه برداری و دوباره نگاهش کنی . خطوطش را ، اثر گذر زمان را ، تلونش را دوباره ببینی . از نو ببینی اش. بودنش را ، لزوم بودنش را سوال بپرسی از خودت . بعد شاید بخواهی ببریش زیر آب سرد و آنقدر بشوریش که جلایش بیشتر شود . شاید بخواهی ببریش توی اتاقی دیگر به کاربردی دیگر . شاید بخواهی بشود زیر سیگاری مهمان ، شاید بخواهی بشود جای دستبند و گوشواره . شاید بخواهی بگذاریش گوشه آشپزخانه و هر بار که پسته و نقل خریدی دم دستت باشد . شاید هم به کل ببینی زاید است . که چه جایی گرفته بوده این همه سال ولی تو هی از کنارش رد میشدی و فکر میکردی باید همانجا باشد ، که چه بی دلیل بوده نگهداریش. آنقدر که فکر میکنی دیگر حتی توی انباری هم نگهش نداری ، بگذاریش بیرون در. که مطمئن باشی با همان شدتی که روزی با مغز و قلب و جسم بیست ساله ات میخواستیش و خریدیش یا هدیه گرفتیش و به بودنش و زیباییش در اتاق نشیمن زندگیت ایمان داشتی ، بعد از گذشت سال و سالیانی و دیدن و بودن در خانه ها و خیابانها ، دیگرلزومش را ؛ لزوم بودنش و داشتنش وحتی اعتقاد به نگهداریش برای روز مبادا وجود ندارد. خب به همان کیفیت هم می توانی فکر کنی که شاید ظرفی که دیگر در گمانت خوش آب و رنگ نیست به درد خانه آدمی دیگر بخورد . آدمی که حتی فکر کند تو چقدر در اشتباهی که شيء ای اینچنین را دور می اندازی . آدمی که با همان شوق بیست سالگی تو فکر کند و احساس کند خانه اش با آن چه تو کهنه کرده ای زیباتر است ...
خب خیلی ساده ، دلیل اینکه من ظرفهای قدیمی را قبل از دور انداختن ، به کل نمی شکنم همین است ... چون یک دوره ای از زندگی هر آدمی که میخواهد مستقل زندگی کند ولی بضاعت خریدش کم است ، می تواند با جمع آوری اشیایی جمع شود که کسی قبلا آنها را پشت سر جا گذاشته . و فرق زیادی ندارد ، این یک مثال کلی می تواند باشد. که کسی بخواهد خانه اش را با ظروف و طاقچه های زیبا تزیین کند ، یا دست آویزهایی پیدا کند برای معتقد بودن به پاکی ، عشق ، روزهای خوب آینده ... من آنچه را که نمی خواهم ، قبل از دور ریختن نمی شکنم ، اعتقاد و امید و خطوط قرمز و سبز بیست سالگیم را هم به یاد دارم و ضمن دور ریختنشان با کسی بحث نمی کنم ... شاید کسی هنوز بخواهدشان . هر چند که سلیقه بیست سالگی ها با چهل سالگیها خیلی فرق خواهد کرد ... اگر که گاهی به پشت سر نگاه کنی البته

6/22/2010

حوالی عاشقیت یا سوپ کافکا آنجور که من خورده ام

سراسر پراگ را ، کافه به کافه گشتم که ببینم این چیست که بهش می گویند سوپ کافکا ؟؟ که کافکای مرموز آنقدردوستش داشته ؟ که بهش عادت داشته ؟؟؟ هی به خودم میگفتم چی می تواند باشد ؟؟؟ ...هیچ نبود جز آب مرغی رقیق با مقداری سبزیجات ... کمی خامه ... همین .
می آیند دیدنم ...زوجند . هشت سال با هم نفس کشیدن وسفر کردن و خوابیدن و حرف زدن عمر کمی نیست ... گرد میبینم ، گرد وخاک می بینم روی زندگیشان .
می خوانم که یکیشان رفته ، یکیشان مانده . یک سال سپری شده به هم آغوشیهای خیلی داغ ؛ بدون قرار قبلی برای عشق ... و حالا که آغوش نیست و عشق تازه از راه رسیده ؛ فاصله دارد می فرساید هر دو را ، شاید هم یکی را بیشتر .
با هم می رویم بیرون . یکیشان قبول شده و درس دار و کاردار شده . آن یکی خانه نشین . صبر میکنند برای هم ... یکیشان دارد زندگی معمولی میکند و صبرهم ، آن یکی هم دارد صبر میکند فقط ... عشق چیز غریبیست ؟ هوم ...
خودم را نگاه می کنم . نگاه دیگران را به خودم . هر زوج و فردی که میبینم ، که با هم میگردیم ، که با هم پشت میز و توی ماشین و روی صندلی سینما مینشینیم ، به من توصیه میکنند و برایم آرزو می کنند و در جهتم سعی می کنند و آدم معرفی میکنند و پیشنهاد میدهند که ؟ که بروم داخل یک رابطه جدی . اسمش را میگذارند جدی !
یک وقتهایی ، باید شهرت را ترک کنی . وقتی ببینی که دیگر دلتنگ دیدن آدمهایش نیستی ، دیگر مغازه جدیدهایش تو را به هیجان نمی آورد ، دیگر عادی است ، روزمره است ...حل شده ... معماهایش حل شده و بله من می دانم که هر آدمی ، هر رابطه ای یک معمای جدید است که شاید تا آخر عمر نتوانی حلش کنی ، تا آخر عمر صرف کلنجار رفتن بشوی با متغیرهایش و آخر سر هم داده ها با هم نخوانند و لنگ بزند پای تجربه و دانشت و لنگ بزنی در برآورده شدن خواسته ات ، میلت ، عاشقیت ... حالا یک امای بزرگ اینجا هست ... اما ؛
من ، و شما خیلی من را نمیشناسید ؛ من خودم را دیده ام در روزی و شبی که بزرگتر از خودم و مهربانتر از خودم و بهتر از خودم و مصر تر ، صبور تر ، مادرتر از خودم ندیده ام توی یک رابطه جدی .بله که من شما را نمیشناسم . "اما" از بین آنهایی که می شناسم ، این " تر " را ندیده ام توی معانی ای که روزی بهشان به شدت وفادار بوده ام . تا ته معنی یک واژه رفتن ، مثل یک زندگی سی ساله در شهریست که دیگر چیز جدید مرعوب کننده ای برای تو ندارد و تو آدمی نیستی که روحت به عادت و انس و سکون ، رضا باشد . این مشکل می کند قضیه را . این می شود دلیل یک سر تکان دادن از روی رفع تکلیف یا خندیدن که " خب بگذریم " یا پریدن از روی جمله های خطرناک یا حتی طفره ... بله طفره رفتن از" برو داخل رابطه جدی" ها ...
رابطه های خیلی اسم دار و رسم دار و صدا دار و گودر دار و فیس بوک دار و آهنگ دار و فراق دار و درد دار در نظر من ؛ من امروز ، که چنان بهایی پرداخته سر یک دیالوگ چند ساله ، که سپس روزی ، ساعتی ، ثانیه ای ؛ همه همه داشته هایش را ، همه داشته هایش را گذاشته و گذشته ؛( راحت نخوانش ؛ دقیقا "همه داشته هایش را گذاشته و گذشته" ؛ گذشته و رفته بی دستاوردی که نشانتان بدهد الان) ، خیلی جدی نیستند . و قبول ، هر کسی لحظه های خودش را و بازی خودش را و دقایق سخت خودش را بزرگ و منحصر به فرد و بی تا می بیند و قبول ، این حق است و کاملا درست و طبیعی است و من هم شما را نمیشناسم و امای بزرگ دیگری هست اینجا : "اما" از بین آنهایی که میشناسم بزرگتر از خودم و مهربانتر از خودم و بهتر از خودم و مصر تر ، صبور تر ، مادرتر از خودم ندیده ام توی یک رابطه جدی .
من اگر خیلی از حرفها و نوشته ها و آهها را برای عشق نیامده یا آمده و نمانده جدی نمیگیرم ، اگر سراغ رابطه خیلی، جدی خیلی رسمی وخیلی آبدار نمی روم ، اگر زیاد دل نمی دهم به ناله های سوز و ساز و دود عود دار ، برای اینست که کانسپت رابطه جدی به نسبت چیزی که من بلدش بوده ام و آزموده ام ؛ انگارکه همان سوپ رقیق بی نمک است ، که نان نام آدمی را میخورد که آنقدر دور است از پشت میز رستوران که حتی نمی توانی ازش بپرسی فلانی این بود آن سوپ خیلی محبوبت؟ همین است که دوست داشتی یا تغییرکرده ؟اصل است ؟ فیک است ؟ نیست؟جدن همین را دوست داشتی یا یک چیز خیلی متفاوتی را که امروز چون دستشان به فرمولش نمی رسد دارند به اسم سلیقه تو به خوردمان می دهند ؟ !
خب من به خودم حق میدهم . وقتی دو ساعت صرف پختن یک سوپ دو نفره می کنم ، وقتی خودم دستورش را بارها با یک آدم خبره چک کرده ام ، وقتی همیشه مهمانهایم موقع رفتن از من دستور سوپم را خواسته اند ، به خودم حق میدهم که یک بشقاب آب مرغ و خامه نیمه سرد را جدی نگیرم ...حتی اگر کافکای مرموز ، هر بعد از ظهر توی کافه محبوبش به گارسن میگفته : همان همیشگی ...

6/17/2010

داشته هیزم جمع میکرده برای آتش ... یک شاخه کوچک مثل تیر از چله کمان در می رود ، می نشیند وسط چشم راست ... یک هفته است توی بیمارستان بستری است . بعد از جراحی، اینقدر هست که فقط نوری را ببیند که از پنجره میتابد! نه رنگ ، نه خطوط ، نه صورتها را ... . توی فیس بوک زیر کامنتهای نگران صدها دوستش نوشته : از اینکه راجع به جراحی بنویسم چه فایده ؟ مهمتر از اخبار چشمم ، خبر جشنواره هاینکن است که الان برپاست توی شهر . به جای اینکه هی بنویسید نگرانید ، یک کار مثبت کنید ، بروید به این جشنواره و خوش بگذرانید ... .... . روحیه اش ، روحش ، من را مرعوب کرده ....

6/14/2010

مکانهای واقعی روی نقشه نمی آیند

قبول . بیدار شدن زیر سقفی تازه ، آسمانی تازه ، پشت پنجره ای تازه و روی بالشی تازه لاجرم از شما انسانی تازه نمی سازد. درست . اما هر بار ، با هر بار ؛ چیز کهنه ای در شما می میرد ، می میرد و به نفع اتفاقی تازه ، حسی تازه ، رنگ و خیالی تازه محو میشود ، کنار میرود . میرود تا جا باز شود برای آنچه که از راه می رسد از تجربه و خاطره و خیال . که گاه ِ برگشت ، اگر به کل آدمی دیگر نباشید ، مطمئناً اویی که در ابتدای سفر بود هم نیستید . گیرم زیر و رو نشده باشد همه چیز که قرار هم نیست بشود اصلا .
کسی که زیاد سفر میرود ، هزار تکه است توی آدمهای سفرش . توی نگاه آدمهای سفرش . توی خوابهایش ، توی قاب پنجره های" صبح به خیر" ، پشت میزهای غذاخوریهای " باید امتحانش کنم " ها ، روی چمن خوابهای سبک عصر ، توی آنچه که در طول سفر در
آدم می میرد ، در رنگهای تازه ای که زاییده میشوند توی جاده غروبهای جدید ، .... خب این آدم هزار تکه میشود هر بار . بعد هی بگو این دخترک پاییز زده چرا دائم میرود توی حباب خیالش ؟ هی انگار از پشت میز گم میشود ، دور میشود میرود جای عجیبی که معلوم نیست کجاست ؟ هر بارانگار از مسیری میرود که هزار پیچ و خم دارد و خودش هم نمی داند از کجا سر در میاورد .... . خب چه کند این آدم ؟ هر بار که بر میگردد ، از زیر هر سقفی که بر میگردد ، آنقدر با نور پشت پنجره اتاقش خودمانی می شود ، آنقدر عطرهای تازه را می نشاند کنار یادهای مرده و محو ، آنقدر طعمهای جدید را می خواباند کنار مزه های چشیده قدیم ، که مجبور میشود هر بار فرسنگها دور بشود و توی زمان و مکان گم بشود و برود سری به باقیمانده ها بزند و گلدانهای یادش را آب بدهد و لای پنجره های قدیمش را کمی باز بگذارد و دستی به دیوارهای هنوز نریخته قبلیش بکشد و دوباره برگردد مقابل نگاههای پرسنده : "باز کجا گم شدی " بنشیند و سعی کند با لبخندی شرمش را قایم کند و واقعا ً حواسش را جمع کند ... این آدم حواس پرت ...


.

6/06/2010

و باز کاش همه مان برای همیشه توی یک اتاق می ماندیم

خیلی اتفاقی یک شب آتش روشن کردند ، که بعدش ما صورتهایمان سرخ بود. ما سرخ ، ما گرم ، حلقه زده دور آتش ... و زمان می گذشت . گذشت . از آن شب که اریک با آن صدای خیلی بم برگشت و آرام به من گفت : باز باید دور آتش جمع بشویم ، تا قبل از اینکه برگردم خانه ... و این شد رسم این منطقه . خیلی از شبها دور آتش ، به بهانه آتش ، همه سرخ ، گرم ، حلقه زده دور هم .
من امشب تنها بودم . ساعت یازده بوی آتش آمد . و من روزی نوشته ام اینجا که دریافتهای غریبم را مدیون قوه بویایی ام هستم . بوی آتش آمد و من رفتم بیرون و زیر کاجها بازوهای خال کوبی شده ورزیده اش را دیدم که هیزم ها را از مسافت دوری آورده و آتش را روشن کرده . کم کم جمع می شدند آدمها . و او کسی است که آدمها را خوب دور هم جمع می کند . نمیدانم آمریکایی تمام عیار چیست . عیار این چیزها از کجا معلوم است اصلا ؟ من فقط می دانم او اهل امریکاست و قبلا یک آتش نشان خیلی غول پیکر ولی احساساتی بوده و بعد دانشجوی ارتباطات شده و الان که درسش تمام است مثل خیلیهای دیگر دارد برمی گردد . او که امروز آتشبانی است که انگار وظیفه دارد همه را دور هم خوشحال نگه دارد ، خوشحال و سرخ و گرم . او که امشب جوری آتشبانی می کرد که انگار مهمترین وظیفه دنیا روی دوشش است . من شمردم ببینم چند نفر را میشناسم که هر وظیفه ای را در قبال آدمهای دیگر ؛ هر لطفی را در حق بقیه جدی بگیرند . چند نفر را میشناسم ؟ به تعداد انگشتهایم ؛ می شناسم ؟؟
از نیمه شب که گذشت من آمدم خانه یک کاری بکنم که نمی دانم چیست . فقط ، فقط دیدم که توی انگشتهایم هم دلتنگم . روی صورتم دلتنگم ، زیر پوستم . دلتنگم . برای آدمهایی که این تابستان همدیگر را در آغوش میگیرند و می گویند خداحافظ و در زمان گم می شوند . برای مایی که دیگر حتی همان آدمهای ساعت یازده شب نیستیم که تازه می رفتیم آتش را تماشا کنیم . برای زمانی که می گذرد . برای همه خداحافظیها ، کوچها ، فرودگاهها ، قطارها ، جاده ها . برای همه فاصله ها ... کاش همه مان برای همیشه در یک اتاق می ماندیم .
.

5/29/2010

و من هنوز دیر میرسم

از روز اول من هی به خودم گفتم نه ، اشتباه می کنم ... بعد گفتم نه ، اشتباه نمی کنم ... بعد گفتم ولش کن ، بعد گفتم چه کاریست اصلا ؟ ها ، نه ؟ ّبعد تلاشم را کردم و یادم رفت گویا ... پشتم به یک آینه بود ، روبرویم سیل آدمهایی که آمده بودند به بهانه موسیقی و رقص و غذا به هم بگویند خداحافظ ... بعد از این هفته ، پروازها ، فرودگاهها ، قطارها و ماشینها ، خیلیهایشان را میبرد به یک سرزمین و کشور و قاره دیگر ...شاید دیگر هیچوقت هم را نبینیم .... دیروز ، که اسمش را گذاشته بودند روز آخرین آغوشها .
دیروز ، روز آخرین آغوشها ، همین دیروز عصر که می گوید من جمعه دیگر میروم ، که میگویم هوم، شِت ... که باز میگوید : ببین جمعه دیگر ... که یکهو میاید جلوتر ، یک لبخند کجی میاید توی صورتش که نمی دانم تلخ است ، پوزخند است ، غم گین است یا چیست ...هر چه هست شاد نیست ، یک لبخند کج است و میگوید "همه اش فکر میکردم چرا هیچوقت از من شماره تماسم را نخواستی ، هیچوقت دیدن من را جای دیگر نخواستی ، هیچوقت نخواستی یک بار شام بخوری با من،... الان که قرمز شدی یعنی میشد ؟؟ هه ، میشد؟؟" من موقعیتم بد است ، آدمها رد میشوند ، خیلیهاشان را به چهره میشناسم ، خیلیهاشان را نه ، پشت من به دیوار تکیه داده و من ...گرمم است ، خیلی گرمم است و مثل احمقها دنبال جواب میگردم و چرند می گویم : این کارها کار پسرانه است ، نیست ؟ از دخترها معمولا تقاضا میشود ، من چرا میبایست ؟؟؟ خودت چرا ... ؟؟؟؟ که رویش را کرده آنطرف ، به یک جای نامعلومی پوزخند می زد . من میدانم که دوستش صدایش نکرده ، اما وانمود کرد که انگار کسی صدایش زده و باید برود ... بعد که رویش را بگردانده طرفم با یک جور نگاه که همه زنها جنسش را بلدند و هم خوب است ، هم سخت است تاب بیاوریش ...و توی آن نگاه که جنسش را بلدم ، گفته : فکر کن ....این دفعه که اتفاق افتاد ، خودت آن کسی باش که فکر می کند ؛شاید یکی توی این جور مسائل اصلا خوب نباشد ....

5/23/2010

به شقایق و همه دیگرانی که از من پرسیدند

اهل دسته بندی آدمها نیستم ، به اینکه بگویم آدمها سه دسته اند ، پنج دسته اند ، آدم راه دورند ، آدم دوست داشتنهای مغرورند ، آدم ...اند . نه نیستم . فقط میدانم بعضی از آدمها بیشتر با حسهایشان زندگی میکنند ، بعضی بیشتر با فکرهایشان. امروز،بعد از خیلی آدمها و روزها و زندگیها که دیده ام ، معتقدم این " بیشتر " محل تغییر هم دارد ، بسته به اینست که چقدر از کجا و از که و به چه دلیلی نوازش دیده باشی ، سیلی خورده باشی ، دیده باشی ، شناخته باشی ... ، بسته به اینست که زیستن داستان شخصی و تصویر اجتماعیت چقدر برایت ارزان ، گران ، یا به صرفه تمام شده باشد که بخواهی جور دیگرش را ، یا نه همین که هست مثل همانی که بود به اندازه کافی خوب و به جا و درست است .
ما ناچاریم که قربانی بدهیم . هر روز ، هر ساعت . از سلولهای ساخته و پرداخته بدنمان و تار تار موهایمان بگیر ، تا آدمهایمان ، داشته ها و دستاوردهایمان ، عمرمان . قربانی میدهیم و روز شب میشود و دستاورد جدید می آورد ( و شاید هم نه ) و می گذرد و هر سیصد و خرده ای روز از هم می پرسیم چند ساله شدی ؟ و کیک تولدت چه رنگی بود ؟ هر سیصد و خرده ای روز ، تعداد رفته ها از آمده ها بسیار بیشتر است . تعداد گم شدن ها از یافتنها ، تعداد اشکها از عشقها ، تعداد از "دستم رفت"ها تا "به دست آوردم" ها و تنها چیزی که شک بردار و توقف مدار نیست ، زمان است ...این زمان لعنتی ... .
دوست من ، من هنوز سر حرفم هستم . من ، تو و خیلی های دیگر بیشتر با حسهایمان زیست می کنیم . و این گاهی آنقدر سخت میشود ، آنقدر سخت میشود که طرف میرود یک وبلاگ درست میکند و تویش می نویسد . آنقدر سختش می شود که میرود به عادت دبیرستانش کاغذ بر میدارد و توی کاغذ طرحهای بی ربط می کشد ، روی شانه دوستش گریه میکند ، تلفن میزند خانه و از در و دیوار حرف میزند و مواظب است به منطقه مین گذاری شده داستانش نزدیک نشود ، توی خوابش خفه میشود و تمام روز بعدش را انگار توی حباب است ، بی خودی سعی میکند خوشحال باشد و از این سعی بی خودش احساس حماقت میکند ...و هزار چیز دیگر ... اما ...
اما زندگی همین است . هر قدر ناعادلانه و سهمگین و سخت ... همین است و حتی برای کسی که بلد است پای عقل را بکشد وسط ، حس را و دل تنگ را و هزار بهانه گریستن را به تعویق بیندازد و یا حتی به تعطیل بکشاند ؛ برای او هم گاهی سخت میشود ، کسی چه میداند اما این گاهی چه وقت سر میرسد ؟ اینجور آدمها از احساسشان با من و تو حرف نمیزنند زیاد .
دوست نادیده ، نوشته ای که سختت است گاهی . اینکه به گمان بقیه تویی که عجیبی ، تویی که زیادی دوست میگیری دوستهایت را ، دوست داشته هایت را ... من می فهمم که از چه جور سختی ای حرف میزنی . ولی برای این راه حلی نیست جز اینکه خیلی نمایشش ندهی . خیلی پروارش نکنی و خیلی آب نریزی زیر گلدانش که هی بزرگ و بزرگ و بزرگ شود جوری که سایه اش روی سرت سنگینی کند ، جوری که او بیاید روی شانه های تو ، تو بمانی کنار پایش .
همین قدر که نازک بودنت و شکننده بودنت وتوان دوست داشتن بی غش ولی بی پاداشت را میبینی ، همین قدر که خودت را ، خودت بودنت را بلدی ، به نظرم کافیست . هر کسی باید بداند چقدر میتواند شنا کند ، عضلاتش ، نفسش ، گردش خونش چقدر اجازه دور شدن از ساحل را میدهند . همین قدری که بدانی تا کجاها میتوانی بروی ، بس است و هیچ لزومی ندارد که دایم به خودت نشان بدهی چقدر ورزیده تر شده ای ، چقدر دستهایت محکم تر آب را میشکافد ، چقدر نفست بیشتر اجازه زیر آب ماندن را میدهد ... به جایش ، پیشنهاد می کنم که کمی رو به خورشید درازبکشی روی آب ، کمی چشمهایت را ببندی و بگذاری آسمان تو را و صلح تو را و آرام تو را نگاه کند . اصلا بگذار همه ساحل به تویی نگاه کند که شناگر قابلی هستی ولی دریا را برای لذت آبتنی اش می خواهی ، نه اثبات قدرت عضلاتت . میدانی ؟ ما خیلی هم وقت نداریم . این تابستان هم که بگذرد ، کسی چه میداند دریا حتمن سر جایش باشد و ما سر جایمان باشیم و آسمان آبی باشد ؟ واقعا کسی چه میداند ؟
یک آدم خیلی حساس و کمتر حسابگر را میشناسم ، آدمی که خیلی با حس توی رگهایش زندگی میکند تا با عقل توی سرش .عادتش است که به آدمهایی که دوستشان دارد کتاب هدیه میدهد . همین آدم ، همین آدم خیلی حس و کمتر حساب ، توی جلد کتابهایی که هدیه میکند ، همیشه می نویسد :
حافظا چون غم و شادى جهان در گذرست
بهتر آنست كه من خاطر خود خوش دارم
خاطرت را خوش دار .

5/13/2010

پیراهنم سبز بود که بهار آمد، که باران گرفت

اینجا بهار است . بوی بهار دارد . آسمانش یک جور نیلی لامصبی است در ساعت ده شب ، که من به دریافتی غریب کفشهای کتانیم را پوشیدم و زدم بیرون . توی جادۀ درختهای تازه از خواب بیدار شده ، رفتم ، رفتم ، رفتم ...توی یادم آنقدر کوچک بودم که لباسهایم از کوچکی خنده دار بود . صدایم را یادم نیست اما یادم هست که حرف میزدم . توی یادم ، روی پشت بام زیر آسمان نیلی تهران که آن وقتها هنوز اینقدر خاکستری و کدر نبود می خوابیدم . مادربزرگم عاشق پشت بامهای تهران بود . شهر شمالی اش پشت بام نداشت ، سفال داشت ، پرستو داشت ، شبنم دم صبح داشت . خانه آن روزهای تهران اما پشت بام داشت ، کبوتر چاهی داشت و گرمای تابستانی را که میشکست با خنکای سرخ هندوانه های نوبر. آیا من به یاد آن شبها و تقلای شیرین مادربزرگم برای سر هم کردن قصه های خواب آور به خیابان زدم یا آن همه نیلی و سبز مرطوب مرا در سکوت دعوت کرد به یک عالمه راه رفتن شبانه و تنها ؟ مهم نیست ... هر چه بود من می رفتم و امن بودم و با خودم خوب . توی خودم کلی آدم بودند که با من حرف می زدند و با خودشان حرف میزدند و من به سر شکوفه ها دست میکشیدم . شکوفه ها را از خواب می پراندم و از عادت نداشتن به اینکه دست سبکی تن نازکشان را در نیمه شبی مرطوب نوازش کند .
اینجا بهار است . بوی بهار دارد . من از کنار خانه هایی که هیچ تلاشی برای پوشاندن دیوارها و آدمهایشان ندارند می گذشتم و توی یادم آنقدر خوش بودم به شبهای دیروقت مهمانی ، که نورهای خانه را کم میکردند و بقایای میز شام را برمیچیدند و سینی چای و شیرینی میچرخید .یادم آمد که چقدرخانه هایی را که کف مرمری داشتند بیشتر دوست داشتم . که میشد رویش سر بخورم و برای خودم شعر بخوانم و مواظب باشم هیچ چیزی را خراب نکنم . من خیلی بچه مواظبی بودم . آنقدر مواظب بودم که برای خودم عجیب است .
اینجا بهار است . آنقدر بهار است که پسرهایش به آدم متلک میگویند . دخترهایش روی چمن می نشینند و منی که بهار را به عطرهایش میشناسم ، بوی باران را توی هوا حس میکنم . خون خزر توی رگهایم به من می فهماند که همین الان باران میگیرد . من ، جلوی تعجب همه ، ناگهان شروع میکنم به دویدن . تند میدوم ، میدوم و کسی نمیفهمد چرا . فقط توی چشمهایشان یک جور لودگی هست و یک لبخند کج... حتما برای اینکه پیش خودشان می گویند این که داشت آرام و با لبخند راه میرفت ، دیوانه بانمکی است که الان مثل کره اسبی چموش میدود ... و من تمام محوطه را یک نفس میدوم ، با موهای آشفته میرسم به در خانه که باران به شدت شروع میکند به باریدن . آدمها جیغ میکشند و شلوغ و دستپاچه و هول توی دست و بال هم گیر میکنند . آنهایی که توی تراس امن ، گیلاس روز تعطیل به دست ، مشغول نگاه کردن زمین و آدمها و چمنها بودند ، برای من دست میزنند . منی که توی یادم هنوز روی پشت بام کنار مادربزرگم خوابیده ام .
میخواستم برای بچه قرمه سبزی بپزم . مواظبش بودم این مدت . مواظب بودم که فارسی اش خوب نیست ، که زیر آن همه ریش هنوز خیلی کوچک است ... این مدت همه اش انگلیسی با هم حرف می زدیم به جز سلام و خداحافظ و چطوری که دلش میخواست فارسی بگوید . برایش نوشتم چه وقتی را توی این هفته دوست داری یک بشقاب اصیل قرمه سبزی داشته باشی ؟ برایم نوشت چقدر همه این روزها دلم میخواست دعوتم می کردی ،کاش زودتر برایم نوشته بودی ، فردا دارم برمیگردم خانه ... ایالت همیشه بهار ، کالیفرنیا ... دلم گرفت .

5/07/2010

sunny and cool

خب ... دقیقاً می توانم بگویم که ارتباط به شدت معناداری بین روزهای آفتابی توام با عطربرگهای نورس ، توازن ترشح استروژن و پروژسترون و درخشندگی لبخند یک زن وجود دارد .

4/25/2010

از همان روز کفشهای یک سالگی

خیلی وقت میخواست تا من یاد بگیرم دنیا روی سبیل خواسته های من نمی چرخد . من اگر زیر سقف خانه ام بوس و نوازش میشده ام ، به آن معنی نبوده که قرار است تا ابد همین باشد . به گمانم اولین روزی که کفشهای چراغ دار پایت می کنند و تشویقت میکنند که ولو به شوق روشن کردن چراغ نوک کفشها ، تلو تلو خوران بلند شوی و تعادلت را حفظ کنی ، از اولین روزی که غذایت را خودت تمام میکنی و از مدرسه ، خودت با عجله راه خانه را پیدا میکنی که بگویی رسیدم ، از روزی که دکمه های یقه ات را خودت می بندی و تا غروب به خانه برنمیگردی ، شروع میشود، بدون اینکه کسی حواسش باشد .
وقت می برد اما یاد بگیری که اگر از کنار خیابانها و چراغها و ویترینها می گذری ، همزمان که سایه ات دراز میشود ، همزمان که وزن کتابهای خوانده شده روی شانه ات بیشتر سنگینی می کند ، همزمان که یاد گرفته ای گاهی طعم بوسه روی پیشانی خیلی فراتر از لذت هر معاشقه ای ، روی روحت دراز می کشد ؛ بروی توی خودت ، توی سلولهای خودت ، توی رگ و پی خودت را نگاه کنی و نشنوی همهمه این خیابانهای شلوغ را . از کنار آدمها بگذری و اسم قراردادهای انسانی منعقد شده را بگذاری تصادف ، نام فسخ شده هایش را بگویی صلاح ، اسم انتخابهایشان را بگذاری سرنوشت و شروع کنی به درک کردن. خودت را مجبور کنی که هر کس را توی لباس خودش و خانه خودش و گذشته خودش ببینی و قبول کنی بضاعت انسانی ، امریست ماهوی وغیر قابل انکار هر چند متغیر .
پای رشد اجباری که میاید وسط ، با کیفیت همان لذت دیدن چراغهای نوک کفش ؛ خودت ، خودت را تشویق می کنی که بیایی پشت میز مراوده با آدمهای قد بلند ، قد کوتاه ، وارد ، ناوارد و مثل بیشتر وقتها که هر کسی در تعریف خودش میگوید : معمولی . آدمهای معمولی ... معمول چه و کجا ؟ مشخص نیست اما به نظرم می رسد واژه "معمولی" مفری است برای اینکه بدانی هی انتظار خاصی از فهم و نیاز و معجزه نداشته باش . معمولیست ، معمولی بخواه پس .
اینکه پرَت به پر آدمهای توی خیابانت بگیرد یا نه ، اینکه سایه ات روی سایه اشان بیفتد یا از کنارشان بگذری ، تو نامش را بگو صلاح یا سرنوشت یا انتخاب یا هر چه ، بخواهی یا نه روی بودنت و برق نگاهت و چراغهای خیابانت اثر میگذارد . اما اینکه کی ، چه وقتی و چرا میروی و توی سلولهای خودت را می کاوی و فقط به صدای بودنت گوش میدهی ؛ خودت را مجبور می کنی که با پیچ جاده ات بپیچی یا توقف کنی یا سقوط آزاد ، خودت خودت را نوازش میکنی و یاد میگیری که آدمها آنقدرها هم که نشان میدهند سخت و جدی و عبورناشدنی نیستند ؛ همین که من بهش می گویم رشد ، دست خودت است . حتی اگر بیایی و بعد اسمت یک " معمولی " بگذاری

4/21/2010

گیسوی سبز جنگل ، تنمو می پوشونه

من از کجا می دانستم ؟ از کجا می دانستم امسال ، در صبح پنجشنبه ای از بهار ، از خواب که بیدار شوم ، برای اولین بار در زندگیم ببینم در بهار برف میاید ! برای اولین بار در زندگیم لپ تاپ قدیمی ام را روشن کنم و صفحه کلیدش مرا ببرد به انگشتهایی سه سال جوانتر که رویش می غلطید به نیت معاشقه . برای اولین بار در زندگیم آهنگ کویر را بگذارم که در ساعت شش صبح پخش بشود پخش بشود و پخش بشود ؟ من حتی نمی دانستم در صبح پنجشنبه ای از بهار ، از خواب که بیدار شوم ، برای اولین بار در زندگیم از هیچ چیز نمی ترسم .

4/20/2010

خوشا رها کردن و رفتن

پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
شاملو

4/15/2010

ارغوان ، رنگ فراموش کردنهای بهاریست

الف ) هنوز سال ، نو نشده ، من توی تقویم جدیدم علامت میزدم روزها را . روزهای اتفاق دار را . تولد ها را ، تاریخ ها را ، آدمهای تاریخ مهم را . آنقدر دقیق و جدی که انگار دفترچه کنکور است . انگار برگه درخواست روادید است ، انگار که نمودار زندگی من در طول سال از روی نقطه هایی کشیده میشده که آن تاریخها میساختندش . اینقدر که مهم ، جدی و غیر قابل فراموش کردن بودند برای من . بهتر بگویم ، تاریخها که نه ، آدمهای توی آن تاریخها ؛ خودم کنار آن آدمها توی آن تاریخها مهم بودیم . کاری که میکردم برای آن آدمها توی آن تاریخها مهم بودند . " یادم هست " ها مهم بود .
ب ) من دیگر به این فکرنکردم که امسال چه کسی ، چه وقت ، در کجاست . یادم نیامد فکر کنم من در چه وقتی از تاریخ یک آدمی حضور دارم ! ( که اصلا حضور دارم آیا ؟؟ ) و این حضور احتمالیم را چه جوری بهش بگویم که فلانی ، یادم هست ، یادت هست ؟ حتی فکر نکردم که باید یک علامتی ، ستاره ای ، نقطه ای گذاشت روی روزهایی یا شبهایی از این سیصد و خرده ای روز و شب پیش رو . ستاره ای که یک روزی را ، یک شبی را خیلی خاص و مهم کند . نشان دهد که هنوز خیلی خاص و مهم است " یادم هست " های من در کنار آدمهای صاحب تاریخ .
پ) از دیروز ، من یک کت چرمی بهاره دارم . رنگش ارغوانی است . من کت سبک راحتم را میپوشم و توی جاده های پردرخت پرپرنده راه میروم و آفتاب می تابد . از وقتی آفتاب می تابد ، باز شروع کرده ام به شمردن . شمردن قدمها ، نفسها ،تعطیلیها . من حتی شکوفه ها را سر راه میشمرم و دیگر به غروبهای کنج اتاق سبزرنگم و تقویم های علامت دار فکر نمیکنم . الان که این جمله را نوشتم ، فقط یادم افتاد به یک غروب از خیلی وقتهای گذشته که پی دریافتی غریب از خودم نوشتم : " من ایمان دارم که روزی خواهم رسید و از رسیدن خواهم نوشت . آن روز خواهم گفت که راه چقدر طولانی بود و چه بی رحمانه صبوری می خواست و پای رفتن و تاب سفر . اما پروانه های سپیدی هم داشت که دنبال هم می دویدند و درختهای سپیداری داشت که در دل خودم روییده بود و کوههای بلند آبی هم داشت که مرا وا می داشتند بالاتر بروم . بالاتر بروم و برسم و از رسیدن بنویسم " ... . بله . اینها را من نوشته بودم روزی . یک آدمی که این روزها حال خودش چندان خوب نیست ، دیده بود در درون من درخت میروید . درختهایم را نشانم داده بود . نشان منی که امروز درختهای سر راهش را میشمرد . من امروزی که نه از کوههای آبی ؛ که از تپه های بارور عنقریب سبز بالا میرود و دیگر به هیچ رسیدنی فکر نمیکند . رسیدن برای من انگار در همینهاست ، در همین بالا رفتنها، ریتم گامها ، تلنگر زدن به سنگریزه ها ، در همین شمردن شکوفه هاست در روزهای بی تقویم . توی همین کت چرم ارغوانی . رسیدن برای من همین جاده است که می رومش و دروغ چرا ، پروانه های سپید دارد و درختهای مجنون از شهوت بهاری . جاده ای که میگذرمش بی هراس از قولی ، وعده ای ، از بایدی و نبایدی ، ... بی هراس از تاریخی که مرا وادار کند حضور داشته باشم و دایم بگویم : " یادم هست " .