8/12/2011
وقتی به توسعه فکر می کنم به چه فکر می کنم
8/11/2011
برای پنج ساله ای که از مهد کودک متنفر بود
8/09/2011
Raining cat and dogs , hearts and arrows
7/28/2011
او ... من .... زیر آفتاب
7/23/2011
home is where your HEART is
7/08/2011
I am a blackboard haafezaa
7/03/2011
ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
که بامداد عنایت خجسته باد ، مرا
به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش
که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مَه مرا برداشت
ببُرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا
فتاده دیدم دل را خراب ، در راهش
ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا
میان عشق و دلم پیش کارها بودهست
که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا
اگر نمود به ظاهر که عشق زاد زِ من
همیبدان به حقیقت که عشق زاد مرا
اَیا پدید صفاتت ، نهان چو جان ، ذاتت
به ذاتِ تو که تویی جملگی مراد ، مرا
همیرسد ز توام بوسه و نمیبینم
ز پردههای طبیعت که این که داد مرا؟
مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم
فغان برآورم آن جا که داد داد ِ مرا
به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام
خوشم که حادثه کردهست اوستاد ، مرا
7/02/2011
همدردی با همه مخلفات
6/22/2011
HP Pavilion
یادم نیست توی کدام فیلم بود که یک پلیس میانسال ، ماهها سعی کرده بود تا بی گناهیش را در قتل یک کلاهبردار بین المللی ثابت کند . شرافتش را ، همه سالهای اشتغالش را ، همه هستی اش را داو گذاشته بود تا به بقیه بفهماند قاتل نیست . عاشق یک زنی هم بود این وسط . روزی که نتیجه فرجام خواهی دادگاه آمد و بعد از نفس گیرترین جلسه های بازپرسی و تعلیق و انفصال از خدمت و بی مهری دیدن های بسیار بالاخره بی گناهیش ثابت شد ، رفت بالای یک پل بلند و مدتها از آنجا به پایین نگاه کرد و بعد هفت تیرش را و کارتهای شناسایی اش را و ستاره های تازه پس گرفته روی شانه اش را که نشان می دادند یک افسر پلیس رتبه دار است انداخت توی آب . پدرم گفته بود : "بهترین راه استعفا دادن "... . این صحنه برای همیشه در یاد من ماند .
من یک لپ تاپ سفید داشتم . اولین لپ تاپم بود . خدا میداند که یک روزگاری چقدر بهش وابسته بودم . روزی که دارایش شدم خیلی مغرور بودم به داشتنش بسکه جدید و زیبا و خوشدست بود . صفحه کلید نقره ایش شاهد هزاران کلمه ای بود که با بهترین دوستها و آشناهایم رد و بدل کرده بودم . شاهد آخرین سالهای بودنم توی خانه پدری بود . از همان روزی که دارایش شدم اسباب معاشرتم شد با خیلی از دوستهایی که از لالوی دنیای مجازی پیدا کردم . وسیله رساندن گریه ها و خنده ها و زندگی هایم شد . چند سال گذشت و دیگر من یک لپ تاپ سفید داشتم که خراب شده بود روزی و من روزها زمین و آسمان را به هم دوختم تا دوباره تعمیرش کنم . کردم . نصفه نیمه . چون هیچوقت مثل اولش نشد. فرستاده بودمش دوبی ، کیش ، دست آشنا ، غریبه ... مثل اولش نشد که نشد ولی کار می کرد . با خودم بر داشتمش و آوردم اینور دنیا حتی . به خاطرش یک کیف عجیب خریده بودم که گنجایش دو لپ تاپ را با هم داشته باشد چون نمی توانستم فکر کنم که نباشد دم دستم . در این حد . و من امروز یک کاری کردم . رفتم خانه قبلیم . رفتم سراغ کاغذها و دفترهای باطله که دیگر باید می رفتند توی اتاقک بازیافت . و بعد لپ تاپم را برداشتم . و با خودم بردم پایین . و درش را باز کردم . و بهش گفتم من و تو خیلی با هم زندگی کردیم . ولی آن زندگی را کردیم و گذشتیم ها ؟ تمام . بعد گفتم خداحافظ . و یک صدایی شنیدم بلند از برخورد یک جسم فلزی ظریف با انواع فلزهای اوراقی . و آمدم بیرون . و همین . به قول پدرم : بهترین راه استعفا
.
6/21/2011
در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...
6/20/2011
برای تو و خویش
6/14/2011
کلبه من
آمدم دیدم همه جمعند . آنها که نتوانسته بودند بیایند کمکم بدون اغراق روی هم بیش از پانزده پیام فرستادند که دست نگه دارم تا برسند . یکیشان فردایش باید ساعت شش صبح فرودگاه می بود که برای همیشه ( برای همیشه ؟؟؟ ) برود ولی تا نصفه شب مانده بود کنار من . بعدش شروع شد . از مهارت جا دادن آنهمه خرت و پرت در فضای کوچک ، از تمیز بودن عجیب همه سطوح ، از مزه کیک شکلاتی ، از همه چیز جوری زیادی تعریف کردند که من از مهرشان به گریه افتادم . می شود مرا کمتر به گریه بیندازید لطفا ؟
صبح نیمه بیدار ، یاد صبحی افتادم که سه نفری روی تخت نیاز خوابیده بودیم . سه نفری آویزان و گیج این دنیا بودیم . سه نفری روی یک خط . هر کدام منتظر به یک نوعی . نیاز گفت بچه ها من خواب و بیدار بودم ( از حالت آلفا یک چیزهایی گفت که یادم نیست ) . گفت در آن حالت برای هر سه نفرمان دعا کردم . دعا کردم درست شود . دعا کردم خوب باشد حالمان . یاد دعایش افتادم . اینکی سه سال پیش بود حتی ... سه سال از مای آن روز گذشت .
یک پریز خوب کار نمی کرد . یک لوله هم در مسیر آب سرد گرفته بود به نظرم . رفتم دفتر مدیریت . گفت به فلان آدرس ایمیل بده . پیش خودم گفتم کارَت در آمد . حالا کو تا بیایند . دلخور رفتم خرید . برگشتم . دیدم یک چیزهایی جابه جا شده . مثلا جای شمع سبز رفته پشت سر قاب عکس . عروسک کوالا رفته سمت چپ . دو برگه امضا و تاریخدار روی میزم نشان میدادند که یک برقکار و پشت سرش یک تعمیرکار شیر آلات آمده اند و اشکالات را رفع کرده اند ! به این سرعت !! طفلکیها سعی کرده بودند چیگیل پیگیلهای مرا حتی الامکان سر جای خودشان بگذارند .
امروز ، برای اولین بار که گاز را روشن کردم و ماهیتابه را گذاشتم رویش ، خیلی بی ربط ولی به شدت داشتم به رابطه فکر می کردم . اینکه در یک رابطه حفظ جزئیات و حواشی مسائل مهم نیستند . اما گاهی می توانند خیلی موثر باشند توی دوام یا اتمام رابطه . مهم است که هر دو سر یک رابطه مثلا روغن زیتون را در غذا به روغن حیوانی ترجیح بدهند نه اینکه یکی دیوانه وار کره بخورد آنیکی هیچ نوع چربی . یا فرضا مهم است که هر دو شوید یا نعناع دوست داشته باشند توی ماست یا روی نیمرو . یا هر دو با هم ترجیح بدهند روزهای آفتابی را درازکش روی چمن بگذرانند تا کنج خانه نشسته روبروی اخبار همیشه جهت دار رسانه ها .
یادم باشد اولین غذایی که زیر این سقف درست کردم ، تخم مرغ سرخ شده در روغن زیتون کم چربی بود با شوید فراوان . گوجه های ریز ریز داشت و پنیر کرَفت با طعم تربچه نقلی . خدا را چه دیدی ، دو سال دیگر هم می آیند و باز مثل برق و باد می گذرند و آدم امروز را یادش می رود یکهو !
6/03/2011
به خاطر نوشتن . به خاطر خود خود نوشتن ...
5/20/2011
این من که روی هوا
5/14/2011
*
بقیه آدمها را نمی دانم ، من اما به خاطرعزیز و دردانه بودگی ، به خاطر خیلی مهربان بودن آدم بزرگهای زندگی ام ، به خاطر اینکه خیلی دوستم داشتند ؛ خیلی دیر یاد گرفتم که امنیت و حس مراقبت شدن دایم زیر یک چتر عاطفی ، در یک سال و ماهی تمام می شود . دیر یاد گرفتم اما به سرعت ... به نظرم از یک شب تا دمدمهای صبح طول کشید که من با کل دنیا به تنهایی مواجه شوم و خب این قدری بیش از حد تصورم هولناک بود ... اینکه خیلی دیر ولی به سرعت فهمیدم ما قد می کشیم و لاجرم از زیر آن چتر به بیرون رانده میشویم . چتر خردسالیها ، گنجایش قدهای بلندشده و شانه های عریض شده را که ندارد ، دارد ؟
5/05/2011
به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا ...
5/01/2011
بر در ارباب بی مروت دنیا ...
من نمی فهمم آدمی را که توی رابطه باشد و به جای لمس لحظه های خوب و بد با یک آدم دیگر ، با خودش و با کلمات کلنجار برود . نمی فهمم که چه ؟ که کسی هی با خودش توی یک رینگ فرضی بوکس بازی کند و خودش را ناک آوت کند و خودش را به هوش بیاوراند ؟ بعد هی بیاید بنویسد لطفا ؟ بعد این آدم احتمالا در خیابان و صف بانک و بستنی و تحویل چمدان و صندوق رای ، اگر ببیند کسی دارد حق کشی می کند و زرنگ بازی در می آورد و تقلب می کند ؛ گلویش را و رگش را گرو می گذارد تا حقش را بگیرد ، تا موجودیت خودش را و درکش را از موقعیت اثبات کند . بعد چه میشود که به بهانه دوست داشتن ، عشق ، خاطره ، هر چه ؛ توی یک رابطه نامشخص مه گرفته الاکلنگی ، هی می ماند و بالا و پایین میرود و می نویسد لطفا ! " لطفا به من راست بگو ، لطفا بیا بگو بالاخره من چی هستم برای تو ، لطفا بیا بگو بالاخره در اولویت چندم گذاشتی ام ؟ لطفا بیا بگو هستی یا نیستی ... لطفا در آخر هفته هایت و تعطیلاتت و وقت خوش و ناخوشت برای من جا داشته باش ...
این حس که یعنی یک آدمی حواسش به شما هست و خودش هست و دلش هست ؛ بسیار ناخودآگاه به وجود می آید و به شدت هم با ناخودآگاه درک و تقدیم می شود . پس برای چیزی که نیست ، نه صبر کنید نه خواهش . این "چیز" ، در نگاه یک رابطه یا به وجود آمده یا چون نیست اصلا اصل رابطه زیر سوال است . این حس مثل خود هستی است . یا هست ، یا عدم است و نیست . زاییده نمیشود و نمیزایاند . برای رویاندن یک موجودیت سترون ، التماس نکنید .
4/16/2011
حتی وقتی در حوالی من خدایی نبود...
even it is too much for you
4/04/2011
فردا
4/03/2011
از پراکنده های این روزها
3/18/2011
و وقتی یک " سین " کم بیاید ...
3/06/2011
برای هشتم مارچ . 2
توی اپن سورس نتوانستم یک چیز درست و به درد بخور پیدا کنم . همه گزارشها چیزی است مثلا در همین سطح . بسیار فله ای و زرد و غیر قابل استناد . اکثر ادعاهایی که شده ، منبع موثق و جامعه آماری معلومی ندارد و اگر دارد من بهشان دسترسی پیدا نکردم تا اینجا . در گزارشهایی که خوانده ام ، فقط ادعا شده که دخترهای بار و رقصنده ها و استریپرهای کلاب ، اکثرا تحصیل کرده اند و درآمد خوب و رضایت شغلی بالا دارند . اما ذکر نشده که این اطلاعات طی چند سال ، ازدل کدام جامعه و با چه درصد خطایی گرفته شده . فقط تاکید می شود که این زنها ، خیلی خوشحالند و درآمد خوبی دارند. بر اساس گزارش سمینار قانون و اقتصاد سال 2006 دانشگاه استنفورد ، حتی گزارش موثق سال 98 فوررستر مبنی بر درآمد سالانه تا حدود 1 بیلیون دلار از صنعت ؟! پورن مورد تشکیک قرار گرفته . به نظر می رسد که مبلغ بالاتر از این حرفهاست . من نه طلایه دار آزادیخواهی زنانم ، نه درسخوانده آسیب های اجتماعی ، نه محقق ، نه ادعای مطلع بودن و صاحب ایده بودن دارم . من خیلی ساده ، یک زنم و یک سوال ساده دارم . چرا با یک حساب سرانگشتی می بینم که تعداد زنان هنرپیشه پورن ، رقصنده های کلاب های شبانه ، مدلهای کفش به پا ولی برهنه خیره به دوربین همیشه چندین برابر تعداد بازیگرها و رقصنده ها و مدلهای مرد است ولی صاحبان کمپانی ها و مجلات و آتلیه های تولید کننده پورن ، در شمار اکثر قریب به اتفاق ، مردهای میان سالند ؟ آیا این یک اتفاق طبیعی است ؟ آیا من خیلی خنگم که از یک واقعیت بدیهی متعجب می شوم ؟ آیا این نشان دهنده آزادی زنها از انقیاد قرنها اخلاق گرایی افراطی و خانه نشینی و زیر سلطه بودن است ؟ آیا زنی که برهنه میشود ، از قید سالها جنس دوم بودن موهن رها شده ؟ آیا ما در دوجنس آفریده شدیم ؟ لباس هم ؟ برابر با هم ؟ با هم ؟
3/04/2011
برای هشتم مارچ . 1
2/20/2011
* خیلی زود شرلی قدبلندتر از آنی شده بود که نتواند بلیط بخرد
2/07/2011
هر آدمی ، با ستاره خودش سفر می کند
2/01/2011
یک معجزه بفرست
آمدم خانه . کلید داشتم ! می توانستم بیایم و به یک فنجان قهوه فکر کنم . و به حرفهای دیشب و امروزم و فردایم . و به شنیده هایم . و به بی رحم بودن دنیا . که گاهی انگار نشانمان می دهد لازم داریم به جبران اینهمه بی رحمی خودش ، خودمان با هم کمی مهربانتر باشیم !!
