5/08/2023

Meine Oma fährt im Hühnerstall Motorrad

 همکارم امسال مادربزرگ شد. گذاشت پدر و مادر جدید بی خوابیهای اول را بکشند و استرس حمام اول و افتادن بند ناف و واکسن سوم را تحمل کنند، بعد موهایش را نارنجی کرد و از ما خداحافظی کرد و سوار هواپیما شد با یک ساعت پرواز به همین کشور کناری رفت دیدار نوه اش که دیگر سه ماهه شده‌ بود.
من هر هفته بیشتر مشتاق و کنجکاو نوزاد بودم تا او. من جای او بودم تا از همان ساعات آغاز درد در بیرون در بیمارستان کشیک نمی‌دادم، قرار نمی‌گرفتم...
چندی بعد پدرش فوت کرد و بهش ارث بزرگی رسید. چند مزرعه بزرگ در دل آلپ با اصطبل اسبهای عربی و چند تراکتور. گاهی می‌رود سرکشی و عکسهای اینستاگرام پسند میفرستد به ایمیل گروهی کمپانی. یک شعر کودکستانی آلمانی هست در مورد مادربزرگ مدرنی که در مرغداری سوار موتور میشود و به بینی اش حلقه پیرسینگ دارد و ماهی اش پیپ می کشد و سگش بلد است بشمارد... به‌ همکارم‌ گفتم الان تو مصداق عملی این شعری... گفت واقعا! ولی راستش دوست ندارم به من بگویند مادربزرگ!!

یک روز هم چند کار نیمه تمامش را سپرد به ما و رفت مرز اتریش دیدن و تیمار مادر نود و یک ساله اش که لگنش شکسته بود. از روی نقل قول‌ها و حکایتهای پدربزرگ و  مادربزرگم که از کودکی می‌شنیدم هر سالمندی که لگنش بشکند دیگر کارش تمام است، فکر کردم لابد همکارم هم به زودی باز مرخصی میگیرد و میرود خاکسپاری... که دو هفته بعد برگشت و گفت مادرش از اتاق عمل آمده و فیزیوتراپ دارد و چون هم دیگر مجبور نیست از شوهر سختگیر فقیدش اجازه خاصی بگیرد کلی روحیه گرفته و خودش داده حمامش را برایش بازسازی کنند و تا راهروها همه جا سراسر سفید و مدرن بشود و مشخصا رو به بهبودی است و به زودی خودش دوباره از پس کارهایش برمیاید و... و در آخر گفت امیدوارم مادرم دستکم چند سال دیگر زندگی باکیفیتی را تجربه کند...
تعجبم از کجاست؟ از اینجاست که خودم
نیم قرن از مادرش کوچکترم و چنین امیدی به زندگی ندارم. امیدورزی، خصلتی اکتسابی و یادگرفتنی است.
مادربزرگم از وقتی کودک بودم دچار روماتیسم مزمن و اختلال عصب های عضلانی بود و به مرگ زیاد فکر میکرد و از مردن زیاد می ترسید و از جایی به بعد زندگی را کاملا متوقف کرده بود تا رسیدن آن بهبودی که هرگز اتفاق نیفتاد.
مادرم خیلی زودتر از موقع خودش را در هیأت مادربزرگ میدید و بزرگسالان را حتی با پنج سال اختلاف سن به فرزندی می پذیرفت و حقیقتا آرزوی چندانی جز سلامتی و خوشبختی و رها زیستن ما نداشت! در حقیقت برای خودش تنها آرزویی که قائل بود اینکه ببیند ما خوشیم....
نه فقط اینها، که زنان بسیاری در اطراف من از میانسالی به بعد در بی آرزویی و در کهنسالی خودخواسته ای زیسته اند...
من نمیدانم محیط و آنچه در جغرافیا میگذرد دقیقا چقدر قدرت دارد تا آدم را بی آرزو کند. صرفا یک فرق بزرگ میبینم در میدان دید آدمهای هم‌سن هم نسل در جغرافیای متفاوت. حتی با تغییر جغرافیا و تغییر افق دید، آنچه در درون آدم میگذرد می‌تواند چندان تفاوت ماهوی نکند...
من یکی، واقعا آرزوی دیدن پنجاه سال دیگر را ندارم.
راستش، بسیار پیش آمده که دنیا و زیستن، حوصله مرا سر ببرد. و فکر میکنم به زنی نود ساله در دامنه آلپ با لگنی مخلوط از استخوان و فلز، که دارد به کیفیت زیست در چندین سال بعدش فکر میکند....فکر میکنم او دورنمایی با بازه ای چندساله میبایست داشته باشد که همزمان با منی که زیر بار بازسازی حمام رفته ام و صد بار این وسط به خودم لعنت فرستاده ام که مگر چند سال زنده ای حالا که کل یک حمام را بریزی بسازی، ول میکردی این‌ دو صباح عمر را... و بعد یکی مثل او، که از کمیت هم گذشته ولی از کیفیت نه... 
چقدر در عین تشابه، فرق زیاد است...

ادای دین

 کوتاه و گزیده خواستم بگویم ممنونم

من پیامهای شما را می‌خوانم. به تک‌ تک پاسخ ننوشته ام اما از هر کدام یک جان تازه گرفته ام، انگار بدون انتظار خاصی به آدم جایزه بدهند، دیده شدن و فهمیده شدن جایزه من بوده از شماهایی که بسیاریتان را ندیده ام اما سالها کلمات ما را به هم پیوند داده.

ممنونم که لینک اینجا را پاک نکردید. ممنونم که مرا می‌خوانید.

4/26/2023

 دست در دست هم می‌رفتیم. همین‌ دیروز. من بزرگ و او کوچک. من در پوست خودم، سالدیده و او در بدن کوچکش، نو. همه شور زندگی در سر بیقرارش، در راه ثبت نام مدرسه.

هر قدم من دو قدم و نیم او. مثل توپ کوچکی با چتر و بارانی رنگی شادابش می آمد. از بالا به پایین با شفقت نگاهش میکردم و با هم حرف میزدیم که یک تصویر شفاف با جزییات آمد جلوی چشمم:
سالیان پیش، من پنج‌سال و نیمه درست در همین جثه و با همین‌ رنگ چشمها، دقیقا همین سوی پیاده رو از پایین به بالا به چهره جوان مادرم نگاه میکردم که برای اولین بار داشت مرا میبرد مدرسه؛‌همینقدر هیجان داشتم و اصلا نمی‌فهمیدم چرا بسیاری از بچه ها گریانند! من فکر میکردم بسیار بزرگ شده‌ام و افتخاری نصیبم میشود، حس غرورم را بروز میدادم، مادرم تایید میکرد.

گیرم فرق آن روز من با دیروز دخترک، در لباسهای بدشکل دهه شصتیم بود؛ که او امروز رنگین و زیبا دو بافته گیسو را تاب میداد. گیرم همان روز معلم آن سال دفترم را پرت کرد به گوشه ای و سرم‌ داد زد و تمام شوقم از همان لحظه تبدیل شد به سالها و سالها تنفر از مدرسه و آدمها و ضمایمش؛ که دخترک اما خودش و ما را در لباس شنا روی چمنها کشید و چند تا کارت کنار هم چید و کلی هم تشویقش کردند و برگشتیم. که من بسیار کوشیدم، بسیار راه صعب‌العبور را با چنگ و ناخن باز کردم، که او در جای بهتری از آنچه نصیب من شده بود، بایستد...

اما دیروز او خود من بود، من هم همان مادرم بودم. دریافتم بسیار شهودی و شوکه کننده بود: دقیقا در همان لحظه دیدم که نسل ادامه یافته و عوض شده ولی حس و فعل تکرار میشود در کیفیتی  بهتر، با غیرمتغیری ثابت: همان الفت و مهر بین دو انسان بزرگ و کوچک از دهه های پیش تا الان.

شادی چند روز پیش برایم‌ نوشت: «تو هم سارا، مهربانی را از او یاد گرفتی و به این یاد میدهی. اینجوری دنیا را قشنگ میکنیم. بچه به بچه...»

3/07/2023

برای زن، زندگی و آزادی در هشتم مارس ۲۰۲۳

 میخواهم سه خاطره بگویم: 

اول.

مادرم دیپلمش را که گرفت از گیلان رفت تهران. دهه پنجاه. دانشجو بود و در یک آموزشگاه کنکور گرامر انگلیسی و ریاضی درس داد برای تامین مخارجش. از آن سال تا روزی که مادربزرگ شد؛ در موسسات مالی، دانشگاه‌ و وزارت خانه کار کرد. بیست سال بعد در دهه هفتاد، من را برده بود شلوار جین بخرم. صاحب مغازه مرد‌ جوانی بود. یادم نیست سوال مادرم در مورد جنس پارچه جین چه بود که فروشنده مارک داخل آستر را گرفت طرف من و با نیشخند گفت «بیایید این رو برای مادرتون بخونید که مطمئن‌ بشند جنسهای ما مستقیم از ماوی ترکیه میاد». خشکم زده بود. گفتم: من برای ایشون بخونم؟


مادرم نگاهش میکرد. با صدای بسیار آرامی که مخصوص وقتهای بسیار عصبانی شدنش بود گفت: «پسر جان، روزی که من بلد شدم انگلیسی بخوانم شما دنیا نیامده بودی. کاش یاد بگیری که هر زن ساده بدون آرایش میانسالی دیدی؛ پیشفرض نداشته باشی بی سواد و پرت است آنقدر که از پس خواندن مارک تقلبی روی آستر شلوار جین بچه اش بر نمی آید». کیف کرده بودم از این جواب.


دوم.


داشتیم با تاکسی می رفتیم خانه مادربزرگم. مادرم مثل همیشه مودبانه گفت: «آقا خیلی ممنون. همینجا نگه دارید لطفا. بفرمایید» و پول را داد. راننده هم باقی پول را گرفته بود سمت مادرم «باقی پولتون حاج خانم». جوان و‌خوشپوش بود. مادرم گفت: «من مکه نرفتم». راننده گفت: «خیله‌خب، مادر. بقیه پولت». مادرم برگشت نشست.‌‌ در خودرو باز بود و من وسط خیابان ایستاده بودم. مادرم بلند و شمرده گفت: «یک اتفاق‌ بدی‌ روزی در این مملکت افتاد که فرهنگ حرف زدن ما از آقا و خانم رسید به حاجی و‌ حاجیه. ببین؛ من خواهر، مادر یا حاج خانم نیستم. من وقتی به کسی میگویم آقا؛ باید به من بگوید خانم. من میگویم بفرمایید آقا. من یک خانمم. تو باید بگویی بفرمایید خانم. محترمانه هم بگویی» ....

سوم.

کنار خانه مان فروشگاه صنایع دستی باز شده بود. مرد آرام و‌خجول هنرمندی کارهای دست‌سازش را همانجا می ساخت و همسر سر و زبان دارش مسئول فروش بود. فروشگاه‌شان آب نداشت.‌همیشه وقت و بی وقت زنگ‌ خانه ما را میزد برای برداشتن آب.

 آن سالها مادرم پستی داشت که ساعتهای زیادی باید بین چند ساختمان اداری دانشگاهها رفت و آمد میکرد. رانندگانی می آمدند دنبالش (برخوردش کلا نگاه از بالا به پایین کارفرما و راننده‌ نبود هیچوقت. هر وقت برای ما شیرینی یا غذا میخرید؛ یک جعبه جدا برای راننده اش سفارش میداد و می‌گذاشت روی صندلی عقب چون خودش همیشه کنار دست راننده می‌نشست).امتحان حسابدار رسمی دادگستری را داده بود. گزینش اخلاقی مرحله آخر بود. آمده بودند از دادگستری تحقیق و‌‌ رسیده بودند به فروشگاه صنایع دستی. خانم فروشنده در توصیف اخلاق خانواده ما گفته بود: آقاشون‌ مرد مهربان خوبیه. دخترشون به موقع می‌ره میاد. خود‌ خانمه ولی سوار ماشین مردهای غریبه است همیشه. با یه مدل ماشین صبح می‌ره، با یه مدل ماشین شب دیروقت میاد... معلوم نیست با کدومشونه!

مادرم که طبعا آن سال امتیاز ممیز مالی رسمی دادگستری را گرفت و روسیاهی هم به‌ ذغال ماند. آخرین باری که خانم فروشنده به عادت همیشگی صبح‌ بی وقت جمعه زنگ‌ خانه ما را زد برای آب؛ مادرم رفت پایین و باهاش گپی دوستانه زد. بهش گفت «عزیز؛ این راننده ها که شما میبینی معشوق من نیستند. کارمند منند! هر زنی که شبی از خودرویی پیاده می‌شود لزوما خدمات جنسی نداده که پول بگیرد ! گاهی اینجور هم فکر کن که شاید خودرو را اجاره کرده صاحبش را هم استخدام کرده و بخاطر رانندگی بهشان حقوق هم میدهد. مثالش؟ من . سلامت باشی» آن روز آخرین صبح جمعه بود که کسی زنگ خانه ما را زد برای بردن آب...

سالها از آن روزها گذشته. هنوز مطمئن نیستم که کلیشه ها به حد مطلوب اصلاح شده باشند. که هنوز مردها علیه زنها و زنها علیه خودشان به ستیز برنخیزند. اما مطمئنم با همه قلبم؛ که نسلی داریم جوان و جسور متشکل از نیکاها و‌ حدیثها و غزاله ها و سهراب ها و مهران ها و محمدحسین ها؛ نسلی نو ایستاده روی شانه غولهای پیش از خود که بسیار بهتر می‌بینند و می اندیشند؛ و برای رسیدن به آنچه می اندیشند جرات حرکت کردن و فریاد زدن و کشته شدن دارند.

هشت مارس روز دخترانی است که در کلاس درس مسموم می شوند، سر بریده شان در شهر می چرخد، روی سرشان پارچه‌ میکشند. از بام پرت میشوند و‌ بی دندان خاک میشوند. هشت مارس روز پسرانی است که در کنار دختران فریاد می زنند و رد گلوله بر سینه را می‌بینند ولی لحظه ای از رویای زن، زندگی و آزادی عقب نمی نشینند. 


به یاد و برای مادربزرگم‌ رخساره خانم. که به بچه هایش می‌گفت درس بخوانید تا برای خودتان کسی باشید و مثل من مجبور نباشید حرف بخورید.

به یاد و برای مادرم آتیه خانم. که آنقدر زحمت کشید تا برای خودش همان زنی شد که دخترش به او اقتدا کند.

 




2/18/2023

هست مجلس بر آن‌ قرار که بود

 مطمئنم ترس و نفرت من از فرودگاه امام خمینی مستقیما مربوط به حکومت اسلامی است. اینکه دیدن هر محوطه باز پارکینگ موقت فرودگاهها مرا اینقدر مضطرب، غمگین و مستاصل میکند؛ اینکه اصلا واهمه دارم از تماس کف کفشم با آسفالت باند فرودگاه، اینکه دیدن آرم خلاق و زیبای هما مرا اینقدر غصه دار میکند... بخاطر این است که مهاجری متولد بعد از انقلاب ایران هستم که بسیاری بسیاری بسیاری چیزهایش را دوست نداشتم...

خون و خانه و خاطرات حسابشان جدا؛
دوست نداشتم درسی که دلم‌ میخواست و‌ نمیخواست بخوانم و کار مرتبط با آن را پیدا نکنم
دوست نداشتم ازدواج کنم تا مجوز سفر و مهمانی شبانه ام شود
دوست نداشتم کسی از من سوال کند چرا تا فلان سن چی
دوست نداشتم آنهمه دانشگاه را که خروجی اش کیلو کیلو مدرک سرگردان بود

دوست نداشتم بخاطر ویزیت پزشک متخصص هر بار بروم‌ تهران در حالیکه شهرم  معبد توریستهای کشور بود.
دوست نداشتم بروم وقتی رفتن سخت و برگشتن سخت تر بود و بمانم وقتی ماندن محال می نمود
دوست نداشتم فاصله دیدارها بخاطر ارزش آن پاسپورتی که در حد کاغذپاره بود آنقدر طولانی و در حکم شکستن شاخ غولها باشد.

آخر چرا نمیشد یک مهاجری باشم مثل مهاجری از باقی ملل؟ چرا نمیشد هر بار یک دلتنگی قصد دیدار مرا کند  لازم باشد فقط بلیط بخرد؟ چرا لازم بود هر بار، هر بار برود در ماراتنی به اسم درخواست ویزا و تا سرحد از نفس‌افتادگی بدود؟
چرا نمیشد هر بار کسی رفت، بداند اگر برگردد همه «مجلسها» بر‌ همان قرارند که بودند؟
چرا اینقدر به خود من سر آن مهر کوفتی ورود و خروج استرس می دادند و هر بار هر که را دعوت به دیدار میکردم آنقدر اذیت میشد که خجالت و‌ حس گناه میشد چاشنی دیدار؟ چرا آخر یک زندگی معمولی مثل هزاران مهاجر ترک و چینی و لهستانی میسر نمیشد؟
نمیشد
هر بار کسی را در آن فرودگاه بدرقه کردم، تکه‌ای از من را کند و برد بسکه بی بازگشت بود.
هر بار کسی مرا در آن فرودگاه بدرقه کرد، رد خون را پشت چرخهای چمدانم دیدم بسکه می‌دانستم دیدار مجدد بسیار سخت و بعید و‌ اصلا موکول به قیامت است.
بار آخر هم که اصلا پس از سالها ورود کردم به آغوشهای تسلیت
و دست در گریبان سوگ مهر خروج گرفتم.

واقعا همه‌چیز اینقدر سخت می‌باید می‌بود؟ فقط و فقط و فقط چون مردی چهل و اندی سال پیش جربزه ایستادن نداشت و مرد دیگری به خدعه زمین خالی شده را جولانگاهی مناسب دید و تاخت؟
یورو شد پنجاه و یک هزار تومان...
خانه ام را که ترک کردم، ارز دولتی به دانشجویان می‌فروختند دو‌هزار و پانصد تومان.

اگر می ماندم این سقف و این فراغت طبیعی را برای فرزندی که صادقانه اصلا نمی‌دانم اگر می ماندم باز هم دلخواسته میداشتمش یا نه؛ نبود.
و بله، نماندم و‌ دوری و دوری و دوری اما سراسر تجربه زیسته ام شد.

این یورو از مرز پنجاه گذشت؛ همزمان تعدادی هم برای آن شجاع‌دل جگرآور که در هیات رییسه جامعه مهندسان روسری سیاه را از سر برداشت‌و‌ پرت کرد؛ خیلی دست و سوت زدند ولی سر جایشان همچنان محکم نشستند و به ادامه جلسه گوش جان سپردند

1/25/2023

کار ما، گشوده نگه داشتن قلبهایمان در دوزخ است. استفان لوین

 سگ دوستم مرد.

چند سالیست که دلش میخواست بچه‌دار شود و نشد. این سگ را از پناهگاه نجات داد و مادرش شد. موجودی کوچک، یکپارچه سفید  با دو چشم بسیار درشت غمگین و دمی پرپشت. برایش کلی اسباب بازی خریده بود و یک کلبه چوبی داخل آپارتمان. یک رابطه دائم دو سویه.

حتی من که تمیزی فرشهایم برایم نشانه بقا است، مجاب شدم و سگش را راه دادم. یک بار هم در راه منزل ما در ماشین؛ روی لحافش بالا اورد. دلم نیامده بود روی همان لحاف بخوابد. یک جایی جور کردم و لحافش را شستم و انداختم در خشک‌کن که تا وقت خواب جایش تمیز و گرم باشد. به شرط اینکه هرگز مرا لیس نزند حتی بهش پنیر بی نمک می‌دادم. خودم از خودم متعجب بودم که تا ده سال پیش اگر سگی ناگهان به سمتم می‌آمد از هراس و اضطراب میزدم زیر گریه... یک‌ جای مورد علاقه کنار آلاچیق باغ زیر شاخه ها داشت و سرما و گرما نمی‌شناخت، هر بار می آمدند، می‌رفت آنجا گودالش را از نو حفر میکرد و می نشست به کمین گنجشکها.

تا قبل اینها؛ با این دوستم مدت زیادی روابط خیلی صمیمانه ای هم نداشتم. رفت و آمد داشتیم. ولی بهش نمیگفتم‌ فرضا رفیق. دوست دوری بود که گاهی هم‌ را می‌دیدم. یک بی‌حرمتی ناجوری کرده بود یک زمانی. عذر هم خواست بعدش. ولی ته دلم بغضی مانده بود که مانع برداشتن فاصله ها بود.

سگ مرد. وقتی فهمیدم غمگین شدم ولی بغض نکردم و اشک نریختم. اما انگار سالهاست دیگر بلد بودم با غم دیگران چه کنم.
غم را تحلیل نکردم. نسنجیدم. تقلیل ندادم و مثال از آسمان و ریسمان نیاوردم و چرت نگفتم. سگش را با انسان، اولاد دیگری و جوانهای کشته شده هفته های پیش قیاس نکردم. نگفتم چقدر قوی است که به هر حال دارد تاب میاورد یا باید خجالت بکشد که چقدر ضعیف است که توان ندارد از فرط غم از خانه بیرون برود یا بهتر است باقی مردم سوگوار را نگاه کند و مقاومت را از آنها یاد بگیرد که دو‌ تا دو تا عزیز از دست داده اند و استوارند...
غم او، مایملک‌ او و بسیار اختصاصی است. مثل اثر انگشت.
پرسیدم دوست دارد جزییات را بگوید؟ چون من مشتاق همراهی ام و چون سگ‌ نداشته ام بلد نیستم بعدش چه کمکی باید کرد. نوشتم هر وقت بشود تلفن کنم، بگوید. نوشتم بیاید اینجا یا هر وقت خواست من بروم شهرشان. روز بعد حالش را پرسیدم و پیشنهاد کمک کردم.
سه روز بعد دوباره پرسیدم.
یک هفته گذشته امروز. طرح محزون یک سگ را دیدم زیرش متنی بود به این مضمون که زمان هر قدر بگذرد، خاطرات قدم زدن کنار بهترین سگ دنیا را کم‌رنگ نمیکند. فکر میکنم لابد طراح‌ هم سگش را از دست داده بوده زمانی.
عکس را برایش فرستادم و گفتم من حواسم هست و اینجا هستم.
قلب سیاهی فرستاد و تشکر کرد. اینجور که از بین خطوط فهمیدم، همکاران و خانواده چندان کمک حال نبوده اند.

ببین سوگ هیچ وجه مثبتی ندارد. هیچ چیزی را در زندگی انسان بهتر نمیکند و درس خاصی نمی‌دهد که اتفاقات دیگر نمی‌توانستند به آدم بدهند. آن تغییر ماهوی که در دنیای آدم ایجاد میکند اما، باعث میشود کسی که فقدان را دریافته، بلد باشد دست تازه‌کارها را بهتر بگیرد.

12/28/2022

ای دل غمدیده در شادی آزادی...

 خبر خودکشی اعتراضی محمد مرادی؛ آنقدر برای من سنگین بود که نفس تنگی عصبیم برگشت. چند وقت بود سراغم نیامده بود. علایم را میشناختم. دوباره خانه دور سرم چرخید و نفس نبود و سیاهی بود و مجبور شدم بدوم دم در برای هوا....

مثل ماهی که از آب بیرون‌ مانده و ششها و چشمهایش‌ خشک است و درمانده آب را نگاه میکند. همان حال...
مرد آمد پشت سرم و پشت گردنم را محکم گرفت. گفت آن روبرو را‌نگاه کن فقط. پرچم ایران را نشان میداد که همسایه مدتی است روی تیرک پرچم حیاطش بخاطر حمایت از انقلاب ایران برافراشته. ‌پرچمشان؛ پرچممان، در هوای سرد میرقصید. هوا را می‌بلعیدم و ریه ام صدا می‌داد و مرد داشت میگفت: نگاه کن...فقط به رنگهای این پرچم نگاه کن...


بعد آنقدر ناتوان و بی جان و کوفته بودم که دیدم چاره نیست. یک ویدئو کوتاه پیدا کردم از چند حرکت ورزشی. گویی در بدنی که روزهای متمادی له شده و کوبیده و کتک خورده ولی هنوز زنده است، آرام آرام ورزش کردم.

این‌ انقلاب به تک تک مخالفان حکومت نیازمند است. ما باید زنده بمانیم. آن روز که برسیم به شادی آزادی، سوگواریهای معوقه ام را از سر خواهم گرفت برای جاهای خالی بزرگ....برای بزرگترین جاهای خالی. برای هر جان و‌ چشم و قلبی که جایش در بهار خالیست...

12/01/2022

Alles was schön ist, bleibt auch schön, auch wenn es welkt

 ماکسیم گورکی می گوید: عشق بین ما باقی می ماند، حتی اگر خودمان دیگر نباشیم. 

کسی که با مرگ، تو را ترک کرده درحالیکه دوستت میداشته؛ تا ابدیت خودش دوستت دارد. دوست داشتن کسی که به  مرگ باختیش؛ تا ابدیت خودت با تو هست.

عشق جاری بین دو جان، با قوی ترین جریان زندگیهای دیگر هم از آنها ربوده‌ نمی شود، مرگ که جای خود...

تو در منی که ادامه ات بودم و هستم. اینکه بعد تو ماندم اما، راستش سخت بود...خیلی سخت. آنقدر سخت که فقط میشد در کلامی به خود تو بگویم و فقط تو میشد بفهمی من چه می گویم. این تا ابدیت من، شکایتم‌ از رسم دنیاست؛ خانم ویلون‌زن روی بام.

با عشق، تا ابد.

 


11/25/2022

برای من

 از مدتی پیش چند جا خواندم و چندین نفر به من گفتند: امروز گاهی حواست جمع خودت باشد، حتی یک دقیقه، حواست باشد.

آنقدر حواسم نبود و یادم رفته بود که عصر دیروز گفتم‌ امروز وقت ناهار یک ساعتی زمان دارم، علفهای ریز لای سنگفرشهای جلوی در را میکنم... مرد به من با تعجب نگاه میکرد. الان میفهمم چرا نگاهش عجیب بود؛ صبح خیلی زود، در تاریکی با بچه و یک کیک ناشیانه و یک شمع روشن کوچک بالای سرم بودند... من دوست داشتم‌ امسال را موکول کنم...همه وقایع امسال را موکول کنم به سالهای دیگر. امسال اصلا از دنیا و تقویم و یادها غایب باشم...

خونسردترین و ساکت‌ترین و تودارترین آدمی که می شناسم، یک برنامه‌نویس آلمانی است که با دوچرخه از مرکز آلمان به ویتنام سفر کرد و در راه ایران را شهر به شهر شناخت و چند دوست ایرانی پیدا کرد و فیلم‌ سفرش را ساخت که آب و خاک دامنگیر ایران، مثل همیشه کار خود را کردند و جای خود را باز کردند. بعدها داوطلب، برای بیماری پدر یکی از همان دوستهای تازه‌یافته گلریزان کرد. بعدترها، یعنی همین روزها، داوطلب علیه قطع اینترنت ایران و دور زدن فیلترینگ کلی تلاش کرد و وقت گذاشت. وقتی دیدم‌ شش و نیم صبح‌ چنین کسی به‌من‌ نوشت: "کاش اشتباه نکرده باشم که امروز تولدت است!" دیدم شانه خالی کردن میسر نیست... مواجهه...مواجهه...مواجهه همواره در مراجعه...

یکی از همین روزهای سرد، در راه با خودم حرف میزدم که پاییز که گل بیندازد، دیگر همه روزهای پررنگ سال یک دور کامل تکرار شده. تمام وعده ها و سالگردها؛ دیگر یک دور آمده و رفته اند و در چشم من‌ فرو کرده اند که خط و خبری از جانب تو نمیرسد. این را میدانستم که امروز اوجش بود.

امروز را، دیگر به حال کردستان و بلوچستان و آذربایجان و گیلان گریه نکردم. امروز را به یاد بچه های کوچک که روی پیکر پدرها و مادرها ضجه میزدند، به دیدن مادرها که در لباس عزا به مرگ جگرگوشه کل میکشیدند،‌ به دیدن پدرهایی که داد میزدند شهادت بچه ام مبارک...بخاطر قایق کیان و لبخند ابولفضل و چشمهای کارون گریه نکردم.

امروز روزی بود که سراسر مشغول به سوگ خود بودم. 

برای امروز. برای غربت و برای فریادی که نمیزنم و برای ساعتها سکوتم. برای همه یادها از جشنهای روشن تولدم که‌ مدیون تو بود، برای اینکه دیگر شهروند معتبری برای قوانین ایران نیستم و لمس سردی سنگ مزارت بر من ممنوع است، برای اینکه بچه ام به من گفت حتی یک‌  شب‌ هم نتوانسته در اتاق تو در رشت کنار تو روی تخت تو با تو داستان بخواند، برای اینکه‌ تو اولین سرزمین من بودی و از وطنم‌ به من مهر و بخشش بیشتری داشتی، همیشه می شد به تو برگردم و هرگز از تو منع نشدم...برای لباس عزایم در امروز  روزی که مجاز نیستم به خانه تو عزم سفر کنم...در بیست و پنجم ماه نوامبر...

برای آذر...ماه اخر پاییز


9/29/2022

از خون مهساها و حدیث و غزاله و حنانه و...

 یکی در اینستاگرام پستی نوشته که: چقدر مهسا امینی به زنان ایران  جسارت داد...

راستش نه. من اینجور فکر نمیکنم.
شاهد بودن بر معصومیت این دختر جوان که بی خبر و بی هوا کشتندش، چنان دردناک بود که زنان جسور را تبدیل به زنان خشمگین‌تر امروز کرد که بسیار شاهد جسارت زنانه بوده ایم. شاهد خروش و خشمگینیشان هم. ولی اینها هرگز با هم چنین آمیخته و توام و همگام نبود.
از جسارت و پایزنی مادران خاوران، مادران کوی دانشگاه، دانشجویان دختر ستاره‌دار، مادران ۸۸، گوهر عشقی، مادر نوید، عبادی، ستوده، هدایت، محمدی، کردافشاری، دختران خیابان انقلاب، جمع فعال مادران سیاه‌پوش شده از پرواز اوکراین، دهها اکتیویست محیط زیست و ژورنالیست زندانی شده، زنان ورزشکار که استعفا دادند، به قوانین مردسالارانه نه گفتند، در بیت رهبری هم اگر باید همراه تیم میرفتند کفش قرمز پوشیدند، آن زنی که‌ نامش را‌ نمیدانم وچندی پیش در فرمانداری ناکجایی روسریش را انداخت زمین و رویش لگد زد با فریاد لعنت، لعنت به این، لعنت... اینها اگر نهایت جسارت و شجاعت نیست پس چیست؟

هر تک نفری که اگر معتقد حجاب نبود هر جا توانست شال سر را شل کرد و اگر معتقد بود و شل‌حجاب را دید از کنارش گذشت... هر تک نفری که جلوی قاضی مغرور تکیه زده به تخت قوانین ناعادلانه نشست و گقت ببین مرا. بشنو. نگاه کن؛ و لابد مطمئن بود که دیده نشده و شنیده نشده...اما اینجور نبود. خوشه های خشم در خاک می رستند...
زنان رقصان در مترو، زنان آوازخوان به وقت شنیدن نوای ساز در خیابان و رستوران و کافه ها، زنان دوچرخه سوار در خیابانهای نامناسب برای دوچرخه، دختران در لباس مدرسه که با ماسک می رقصیدند و دلشان نمیخواست کسی بشناسدشان، آنها که زنگ تفریح جمع شدند و نرو بمان خواندند، همه این سالها همه این زنان رهانکننده و مطالبه‌گر،... گیرم‌ بسیار آهسته ولی همواره پیوسته، اینها و صدها و هزارها و میلیونها... مشت نمونه خروار از نافرمانیهای مدنی بود برای احقاق و‌ یادآوری حقوق اولیه انسانی و این زنان هر جا توانستند در دل یکی از  دیکتاتورترین حکومتهای تاریخ معاصر، بی‌عمل نماندند.
خون مهساها وحدیث و غزاله و حنانه و... مثل آنچه در اساطیر میخواندیم: بی گناه روی زمین میریزد؛ گلی از آن قطره می روید و گلهایی و گلزارانی... هر گل سخن از جور رفته می گوید و هر بلبل گذرنده آوازی میخواند از صبحی که خواهد رسید.

9/06/2022

فراپشت می نگرم

 شب اول که رسیدیم هتل، خسته و گرمازده؛ یک دوش سرسری گرفتیم و سریع رفتیم توی محوطه بیرون چون مسئول پذیرش گفته بود یک جشن خاصی برپاست امشب که بهتر است از دستش ندهیم.


جشن، در حقیقت مراسم پذیرائی و شام قوم بربر بود. بربرها در جنوب تونس هنوز به سبک و سیاق سنتی شان زندگی می کنند و هتل ما یک برنامه نمایشی ترتیب داده بود  که افراد بومی به سبک خودشان غذاها را در کوزه های داغ شده در چاله های ذغال داخل خیمه آماده کنند و بعد کوزه ها را بشکنند و بین‌ جمعیت بچرخانند حین چرخیدن زنهای کولی در آن لباسهای رنگین و خواندن آوای سنتیشان و دست‌افشانی مردان ورزیده پشت شترها و اسبها دور آتش... همه چیز برایمان تازه بود؛ خسته و گرسنه بودیم و توضیحات قبل برنامه را نشنیده بودیم، طبعا چیزی از رسوم آنها نمیدانستیم که مثلا قرار است غذا در پنج وعده جدا سر میز بیاید و هر وعده سنگین‌تر از وعده قبلیست. همان اول که یک سوپ گرم برایمان آوردند با سبدی نان تازه، ما غذایمان را خوردیم!
دقائق بعد، وقتی مردان و زنان که به نوبت می رقصیدند، وعده های بعدی غذا که می آمد از خوراک  پیچیده در نانهای جوشیده در روغن و سرآخر که غذاهای اصلی از داخل کوزه های داغ در آمد، ما فقط شگفت‌زده نگاه میکردیم و قاشق کوچکی مزه می کردیم...

بچه از خستگی بدخلق بود، وقتی صدا زدند که بیایید محتوی پخته شده در کوزه ها را ببینید، اصلا حوصله نداشت و بین جمعیت باید کنترلش می کردیم. وقتی خانمهای کوزه بر سر با مهارت روی شنها خرامان می رفتند، خمیازه می کشید... این شد که نیمه کاره بلند شدیم. مسئول برنامه آمد و گفت چقدر زود؟ هنوز دسرها و رقص اصلی اهالی مانده... عذر خواستیم...
آن شب گذشت.
دو روز مانده به پایان سفر، گروه بزرگی مسافر جدید آمدند. مسئول پذیرش به ما گفت راستی اگر دلتان خواست، امشب دوباره همان برنامه بربر هاست... من خوشحال شدم! به بچه گفتم: این دفعه فرصت کافی داری که واقعا بنشینی و تماشا کنی و لذت ببری. در ضمن حواست باشد که خودت را با نان خالی سیر نکنی، آدم مگر چند بار فرصت دارد که غذای کوزه ای بخورد؟

این بار، سر موقع رفتیم و نسبت به بار قبل جای بهتری انتخاب کردیم. دیگر میدانستیم هر مرحله چه اتفاقی قرار است بیفتد و هر موسیقی چه معنی دارد و الان چه چیزی در انتظارمان است. تمام روز داشتم در دلم‌ میگفتم کاش زندگی هم اینجوری بود: به دنیا میامدی و یک بار همه چیز را میدیدی، یاد میگرفتی، دستت می آمد، بعد تازه سر وقت و فرصت شروع میکردی به آزمون فرصتهایی که دیگر بلد شده ای. دیگر می دانستی کجاها باید عجله کنی، کجا ها وقت کم است، چه وقت نه بگویی، چه وقت نه نگویی، کجاها روی خواسته ات پافشاری کنی یا کجا صبر بیشتر لازم است، کجاها باید فقط عجله کنی... کاش اصلا زندگی مثل همینی که دیدیم نمایشی بود در دو مرحله. پرده اول را‌ نگاه‌ میکردی، پرده دوم را تجربه.

آخرهای مراسم بود. اندازه هر وعده را نسبت به گنجایشمان می دانستیم. معنی هر قسمت از نمایش را می دانستیم. پیش‌بینی می کردیم که الان چه می شود و دقیقا کجای شب هستیم. تازه با حذف هر وعده نالازم، هنوز برای دسر هم‌ جا داشتیم! اما...  واقعا یک جای کار درست نبود..‌. طعم هیج چیز به خوشمزگی بار اول نبود! رقص و لباسها دیگر تکراری بود، حتی در قسمتهایی منتظر بودیم تمام شود...
بار دوم بلد شده بودیم، و هیچ هیجان خاصی از ندانستن آنچه در پیش روست، نداشتیم. آنقدر درست رفتار کردیم که هیچ فعل و تصویر و مزه ای به دلپذیری کشف اول نبود... صرفا تکرار یک تجربه بود که سعی کردیم این‌بار بی نقص باشد؛ همین اشراف، از فرصت شگفت‌زدگی کاسته بود. شب اول با همه اشتباهات ما، حتی علیرغم ناتمام ماندنش؛ بسیار خوش‌تر گذشته بود. طعهما شگفت انگیز و رنگها درخشان و گیج‌کننده بودند. بار بعد، پیش بینی می کردیم و درست از آب درمی آمد.

به خودم گفتم واقعا بهتر بود دو بار باشم تا بار بعدی اشتباهی نکنم و موقعیتی را از دست ندهم و خطایی از من سر نزند؟ مگر زندگی چه چیزی است جز سفر‌‌ بین یک مبتدا و یک منتها؟ چیزی جز شادی کوتاه بین دو موج غم؟ شعف بین دو سوگ؟ فرصت کوتاه بین دو فقدان؟ و تمامیت چنین سفری، روی پاشنه "یگانگی" اش می چرخد، با همه کوتاهی اش...با همه جانکاهی اش...
من هر مواجهه اولی را که هنوز بلد نبودم، مثل اولین سفر خانوادگی که یادم مانده یا اولین مسافرت خارج از مرز یا اولین روز دانشگاه یا اولین باری که بستنی ایتالیایی خوردم یا اولین باری که اقیانوس را دیدم یا اولین باری که به مردی گفتم دوستت دارم؛ بخاطر آن هیجان بار اولش، بسیار خوش‌تر گذشت از بارهای تجربه‌مند بعدی...
بعدیها تکرار بود و آن شگفتگی جایزه مکاشفه آدم تازه‌کار را نداشت.
همانجور که شاعر از انسان گفت که "دشواری وظیفه" است؛  از انسان، از فرصت و از سفرش که: "فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود، ولی یگانه بود و هیچ کم نداشت"

7/18/2022

And If you want only sit in silence, I would silently sit with you

تازه هم‌خانه شده بودیم در یک زندگی آخر هفته ای چون من شهر دیگر درس میخواندم و او در شهر دیگری کار میکرد. خانه مان کوچک و چوبی کنار مزارع ذرت بود با شومینه قدیمی و حمام آبی فیروزه ای و اسباب زندگی بسیار مختصر.  تجربه زندگی مشترک نداشتیم و هر روزمان کنار هم آزمون و خطا بود. کی چه کاری بلد‌ هست و نیست، خط قرمز کی کجاست، آستانه تحمل هر کدام چقدر است، تازه داشتیم بلد میشدیم. هنوز وسایل شریکی و شخصیمان جای "همیشگی" شان را نداشتند و من هنوز کنج خودم را پیدا نکرده بودم. این آخری برایم حکم بقا داشت، من در هر اتاق و حیاط و آپارتمان و خانه ای؛ حتی در خانه دوست و در هتل، باید یک فضا از آنِ خودم داشته باشم تا آرام بمانم یا آرام بگیرم. آنجا هنوز پیدایش نکرده بودم.

نزدیکهای اولین نوروز بود، من‌ مرخصی گرفته بودم و از شهر اولم آمده بودم آنجا و میخواستم برایمان خانه‌تکانی کنم به سبکی که تازه داشتم اختراعش میکردم. امروز اصلا نمیدانم چه شد و هر چه فکر میکنم یادم‌ نمی آید آن شب چه اتفاقی افتاد که دعوایمان شد. دعوا که یعنی خیلی بلند شد صدایمان سر هم و صرفا مراقبت حداقلی را داشت (مراقبت حداقلی طبق قانون نانوشته ولی پررنگ زندگی مشترک ماست از روز اول تا همین الان که توهین و ناسزایی حتی در بدترین عصبیتها در بین نباشد. به دقت رعایتش کرده ایم)

در یک‌ جایی از دعوایمان او لابد که جمله درشتی گفت و من جمله درشتی که یکهو از جایش بلند شد و کیف و کاپشنش را قاپ زد و از در رفت بیرون و در خانه را بدجور کوبید به هم. چنین صداهای بلندی، خراشیدن عواطف هم با کلمات، چنین کوبیدن در، بین ما بسیار تازه بود و من فکر کردم: خب، این هم تمام شد؛ او مرا ترک کرد.

اولین کاری که در آن موقعیت به نظرم رسید بستن چمدانهایم بود؛ به جایش اما اولین کاری که کردم‌ برداشتن یک سطل آب و شوینده فرش بود، تنها فرش سنگین و  زمخت و زشتی که داشتیم و او از خانه دانشجویی اش با خودش آورده بود؛ شستم. فکر کرده بودم حالا که دارم‌ از آنجا میروم لااقل کار ناتمامم را تمام کنم؛ این اولین خانه تکانی بود که من مسئولش بودم! من تا آن روز خانه مشترک نداشتم. من تا آن روز در بسیاری موقعیتهای ناتمام، رها شده بودم. من نمیخواستم اینبار هم یکی دیگر تعیین کند کجا رها کنم و کی تمام بشویم...میخواستم اولین خانه تکانی عمرم را تمام کنم و بعد بروم.

آن فرش بزرگترین جسم آن خانه بود و یک‌تنه‌ تمام فضای نشیمن را پر میکرد. وقتی‌ رسیده بودم رجهای آخر، واقعا نفسم‌ بریده بود، سرم‌ پایین بود و بازوهایم دردناک که دیدم پاهایش جلوی صورتم است. سرم‌ را بردم بالا؛ با یک‌ گلدان بزرگ گل مارگریت ایستاده بود و خیره شده بود به من و سطل آب و فرشش: "دیروقت شد و همه گل‌فروشیها بسته بودند؛ فقط آخری هنوز نرفته بود ولی هیچ دسته گلی نداشت..."

آنجا فهمیدم ما دستکم تا وقتی من بخواهم کنار هم خواهیم ماند...


این مدت غروبهای زیادی را خیلی هم عادی شروع کردم با بازی با بچه، شام، فیلم یا کتابی و ناگهان با سیل اشک که حمله‌کنان آمده میرفته‌ام که در سکوت دستم را‌ گرفته و نگه داشته و صبر کرده تا ته‌نشینی آخرین قطره غم. 

صبحهایی بوده که از زور تلنبار یاد و آرزو و حسرت، میخواستم حرف بزنم و هیچ دوست نداشتم بشنوم. او نشسته و من گفته ام تا تمام شوم. هر چقدر که طول کشیده، اگر  چیزی حرفم را قطع کرده، رفته و آمده و پرسیده: خب میگفتی...؟

بسیار شده بیهوا پشتم را کرده ام  به بچه که نبیندم، بی حرف آمده بچه را برده گرفته به حرف و بازی؛ دیرتر هم به روی من نیاورده تا آن وقتی که خودم بخواهم چیزی بگویم و بشنوم.


یک نفر اگر از من بپرسد چه کنیم که دیوار زندگیمان در پس زلزله های خانمان‌براندازی که هیچ کنترلی رویشان نداریم پابرجا بماند؟ من نخواهم گفت با عشق یا تجارب مشترک یا علایق یکسان یا هر چه. میگویم اسم رمز بقای زندگی‌ مشترک در سکوت است، این سکوت مقدس. در تشخیص به موقعش. در نگه داشتن اندازه اش. در محترم شمردن و به رسمیت شناختنش.

7/02/2022

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت، چونانکه التهاب بیابان سراب را

 تابستان گذشته سفری چند روزه رفتیم به سواحل وارنا در بلغارستان. من سفر زیاد رفته ام تنها، با دوست و پارتنر و خانواده، با گروه کوچک و بزرگ، از ایده‌آل تا نامطلوب؛ سفر وارنا با اختلاف زیادی از بقیه سفرهای عمرم؛ یقینا و صرفا فاجعه بار بود.

 بخاطر سفر با کودک و مهمانی که دعوت کرده بودیم، هتلی بزرگ و چهارستاره درست کنار ساحل و پارک آبی با محوطه مجهز برای انواع ورزش با سه وعده بوفه غذای بین‌الملل انتخاب کرده بودیم که تازه وقتی داخل مجموعه شدیم فهمیدیم مجموعه ایست ته دنیا، فرسوده و کثیف و در بزنگاه ورشکستگی با استخرهای سوراخ لجن‌بسته، لابی و راهروهای بویناک و پارک‌ آبی و سالنهای ورزش تعطیل و بوفه ای بسیار شلوغ مملو از آدمهایی که سر هر وعده به کوه غذا حمله میبردند و سر هم داد میزدند و ابایی نداشتند که دست در دیسهای غذا ببرند... وحشت‌زده فهمیدیم قرار است  دو هفته تمام آنجا باشیم. بعد هم که حادثه ای برای من پیش آمد و به اورژانس و پزشک منطقه و تزریق انواع کورتون در مقابل وجه نقد که در جا از من گرفتند کشید تا حدی که بالاخره فقط بتوانم روی پا بایستم تا به سوی فرودگاه فرار کنیم. این وسط مهمان هم دعوت کرده بودیم و خجالت چنین افتضاحی را به جان خریدیم.

از آن سفر هراسناک که برگشتیم به وکیلمان نامه نوشتیم و از فروشنده سفر شکایت کردیم که هنوز در جریان است و سر مبلغ خسارتی که باید بپردازد به توافق نرسیده ایم. بگذریم.

چند روز پیش حرف کشورهای مختلف بود، از بچه پرسیدم جای مورد علاقه اش کجاست؟ گفت: هتل بزرگ چراغدار! کنار یک پارک آبی تعطیل!! در بلغارستان. لطفا دوباره همانجا! لطفا!

گفتم تو واقعا بهت خوش گذشت؟ گفت واقعا! شبها کارتون میدیدم و روی ملافه های رنگی‌ میخوابیدم و روزها کیک خامه ای و پیتزا و هندوانه میخوردم و کلی شنا میکردم و صدف جمع میکردم، تازه میرفتم توی حباب بزرگ روی استخر هر غروب...جای رقص هم داشت. گربه هم داشت. شبها ماه داشت! خعععلی خوش گذشت به من. بهترین جای دنیاست...

با خودم ملافه های نو، حوله نرم، الکل و شوینده برده بودم فقط جهت احتیاط بخاطر روزهای بعد از کرونا؛ غافل از اینکه بسیار لازمم میشود. همان اول قبل اینکه از حمام و دستشویی استفاده کنیم، همه جا را برق انداخته بودم چون دیدم که گروه نظافت هتل حتی لباسهایشان نیاز به شست و شو داشت و نمیشد به کارشان امید داشته باشم. بچه روی ملافه های خوشبو میخوابید و از تبلتی که برده بودم کارتونهای آلمان را همچنان میدید. پدرش خیلی زودتر میرفت توی موج جمعیت که حداقل برای بچه غذای مورد علاقه اش را قبل دستمالی آن جماعت عجیب بیاورد. وقت صبحانه شان، زود میرفتم ساحل و دور صندلی حصیری را تمیز میکردم که بچه پایش به پلاستیک و شیشه و ته سیگار جامانده آدمهای نادان نخورد. بخاطر جبران تعطیلی پارک آبی کذایی، صبح و عصر میرفتیم دریا و با اینکه اکراه داشتم حتی یک سکه سیاه به آن هتل دزد پول بدهم، هر چند بار که خواست اجازه دادم برود و سوار آن حباب کذایی روی استخر بشود و قل بخورد. شبها مردم جشن میگرفتند در محوطه و آشغال غذا و نوشیدنی میریختند زمین. وقت برگشتن به هتل، حواس بچه را پرت میکردم: ماه را نگاه کن، چقدر براق و زیباست ...

خلاصه در تمام آن مدت، میدان دیدش زیبا میکردیم... برای همین هم در چشم او سفر بسیار عالی و شاد و خواستنی آمد..

آن کودک در فیلم "زندگی زیباست"...حتما یک روزی متوجه میشود که اردوگاه، جنگ و اسارت، واقعا بازی نبود. حتما روزی میفهمد که پدرش چه ترسها و غمها و حسرتهایی را بلعیده و در چشم او جوری لبخند زده انگار زندگی واقعا سراسر زیباییست. مثل من که بالاخره روزی دریافتم که چرا هیچ طوفانی تکانم نمیداد؛ چون تکیه ام به کوه بود و لازم نبود به نقطه ثقل فکر کنم. چون بیخبر و بهرمند در گرمای عشق انسانی که‌‌ مرا زاده بود می آسودم و نیرو میگرفتم و پنجه در پنجه زندگی می انداختم. برای همین بود که فقدان مرا مواجه کرد با نبود چنین حفاظی... من تازه فهمیدم چه حرفهایی به چه دلیل به گوش من نمیرسید، چرا با چه اتفاقاتی هرگز مواجه نمیشدم و چرا در چه موقعیتهایی هرگز قرار نمیگرفتم... من اتفاقا که مواجه میشدم. من در موقعیت بودم. اما حفاظی  بود بین من و بیرون، تجیری که نور را میتاباند داخل و سرما را بیرون نگه میداشت. تیزی ها را می گرفت، بیخطرش را میفرستاد سمت من. زیر باران و بی چتر ماندن در دنیا را تازه تجربه کردم که پیش از اینها زیر باران بودم بسیار اما خیس نمیشدم، فقط پا تند میکردم و زود به سقفی می رسیدم بی آنکه دائم حواسم باشد دستهای کسی چتر من است...بسکه بدیهی و بی منت بود.

هدف و غایت زندگی من فقط و فقط یک چیز است: 

از الان تا سر موعدی که بی دخالت من میرسد؛ هر جای زشت و چرک و کریهی روی زمین که قابل نگاه کردن نبود، سر بچه را بگیرم سمت ماه و بگویم تو نگاهت به نور نقره ای آن بالا باشد، من حواسم هست و جفتمان را میبرم خانه.


 

6/19/2022

از روزگار نیامده، شکایت

 به روزگار رفته‌مان که‌ حتی یک پر کاه نمیتوانیم اضافه کنیم. اگر بسیار ترس بابت روزگار نیامده دارید، این حکایت دو قسمتی برای شماست...

"دبیرستان دخترانه دهخدا" ی رشت در دهه چهل در گروه ریاضی، اغلب میزبان ‌بچه های خانواده های سرشناس بود؛ بهترین دبیرهای استان، مدرس دخترانی بودند برخاسته از خانواده‌هایی با پدران و مادران متمول. کلاسهای فوق برنامه و آماده‌سازی برای کنکور و ... داشتند. مادر من اما از خانواده متوسط یک قماش‌فروش ساده با حجره ای کوچک در بازار میامد، و فقط به دلیل عشق بی حد و اندازه پدربزرگم به تحصیل در بین باقی همکلاسیها بُر خورده بود. طبعا وسع کلاسهای جبرانی و ساعات تدریس خصوصی نداشت. درسها را خودش میخواند‌، زیاد و دقیق‌ هم میخواند اما باز عقب بود. حجم درسها بدون کمک فوق برنامه بسیار  زیاد بود. ته دلش میدانست در چنین شرایطی، خیلی بهتر است یک سال بعد از دیپلم برای کنکور درس بخواند تا به رشته ای که دلش میخواهد برسد، اما از ترس شماتتهای پدربزرگم از "ماندن پشت کنکور"  اولین و دم‌دست‌ترین رشته ممکن در کنکور را ثبت نام کرد و مسلما قبول شد: حسابداری. نه مورد علاقه اش بود نه هیچ وجه مشترکی با تم دروس داشت. فقط و فقط از نگرانی اینکه اگر قبول نشود چقدر سرزنش در انتظارش است؟ 

بعدهایی که دیگر یک‌ پر کاه هم نمیشد به گذشته افزود، در موردش با هم‌زیاد حرف زدیم...(متنفر بود که من رشته ریاضی انتخاب کنم، نمیخواست سختی و اضطرابی که دیده بود را من ببینم و این را ناخودآگاه مساوی با انتخاب رشته ریاضی می دانست). دهه پنجاه و شصت که بسیاری از همکلاسهایش دیگر خانمهای مهندس و پزشک و وکیل شده بودند، هر کدامشان او را میدیدند بسیار ابراز تعجب‌ میکردند:‌ آخر تو و زندگی کارمندی؟ تو و حسابداری؟ تویی که شاگرد اول ما بودی؟ ... تغییر ماهوی یک سرنوشت تنها و تنها بخاطر نگرانی از برخورد احتمالی پدربزرگم وقت شنیدن اینکه او یک سال فرصت درس خواندن برای رشته مورد علاقه اش را میخواهد...

 اغلب همکلاسیهایش مهاجرت کرده بودند. مادر من اما ماند. سالها برای پدر و مادر خودش، و سپس برای پدرها و مادرهای دوستانش با وظیفه‌شناسی تمام، در اعیاد و مناسبتها و عیادتها، با میوه های نوبر فصل و جعبه ای شیرینی، همواره بر آستانه درهایی که دیگر روزگار کهنسالی اغلب بسته نگهشان‌ میداشت‌، می ایستاد. حداقل پنج پدر و مادر از نسل پدربزرگ‌ و مادربزرگم را میشناسم که یکی از دلخوشیهاشان دیدن و بوسیدن مادر من و تبادل اخبار بچه های مهاجرشان به او بود. این یکی از زیباترین خاطرات به جا مانده از اوست. من اما هر بار که برایم تعریف میکرد امروز خانه والدین کدام دوست قدیمی اش بوده و چقدر از دیدارش خوشحال شده اند؛ بسیار نگران بودم از اینکه بعدها چه کسی در خانه‌ مادرم را باز خواهد کرد؟ کدامیکی از دوستان‌ من چنین امکان و چنین معرفتی در قبال دوستیمان دارد که در غیاب من به دیدار کهنسالی مادرم برود و حالش را و حال من را از او بپرسد که ساعتی تنهایی اش را جبران کند؟ والدین فلان دوست مادرم که‌ در جوانی فوت کرده یا مادر بساری که خودش سالهاست تهران زندگی میکند و سال تا سال یادی از خانه گیلانشان نمی کند؛ کسی را دارند که به آنها تلفن میکند، عیدها، روز مادر روز پدر، شروع زمستان، اول بهار ... به دیدارشان میرود. اگر کاری داشته باشند میتوانند بی‌شک روی کمک او حساب کنند. رفیق کهنسالان است فارغ از اینکه رفیق دیگری دارند یا ندارند... نوبت خودش برسد چه؟ من چه کسی را میتوانم در دفترچه تلفنم داشته باشم که روز مادر به دیدن مادرم برود و عدم حضور من را اندکی تطهیر کند؟ چقدر نگران اینها بودم...

کاش کسی جایی می نوشت یا به من‌ یادآوری میکرد: آینده میتواند اصلا‌ نیاید دختر جان! غم چه‌ چیزی را میخوری؟ که خیلی عقب‌تر از مقصدی که خیال تو دارد به سویش‌ چنین پرواز میکند، اصلا خود سفر تمام‌ می شود...

نصیحت بلد نیستم و کسی لازمش ندارد. فقط گفتم شاید کسی جایی برای فرداهای نیامده زیاد اضطراب دارد. مثل آن روزهای من که خیلی هم دور نیستند. من یک پر کاه به آن روزها نمیتوانم اضافه کنم. برای دیگری که الان ساکن چنین روزگاریست، هنوز دیر نشده. 

6/02/2022

Here lies a Fish. A very lonely fish

 برایمان تعریف کرد حدود پانزده سال پیش، بعد از ماجرای طولانی جدایی و دعوای حضانت فرزند و دادگاههای فرسایشی، برای خودش یک سرگرمی دست و پا‌ کرده: یک حوض کوچک توی حیاطش درست کرده با دستهای خودش. با وسواس چند ماهی زیبا انتخاب کرده و انداخته توی حوض که هر غروب بنشیند پای درخت کنار حوض و چیزی بنوشد به تماشای ماهیهای رقصانش. تنها‌ دلخوشی اش همین تماشای زیبایی ماهیها بوده، باهاشان حرف میزده و با دست به تک‌تکشان غذا میداده. هر غروب منتظرش بودند لب حوض و با دیدنش از دور بیقراری میکردند. دستاموزش بودند...

یک روز آمده و دیده دو ماهی کم شده اند. چند روز بعدتر‌ لک‌لکی را دیده که دارد از بالای حوض میپرد، انگار قلبش ایستاده. تا رسیده همه حوض خالی شده بوده. میگفت تا چند روز با کسی حرف نمیزده و تماشای حوض بسیار آزارش میداده. حیاط را به حال خودش رها کرده دو سال، که علفهای بلند همه جا را پوشاندند و آب زلال حوض پر از گل و برگ پوسیده شد... یک روز بالاخره برای آمدن مهمان عزیزی خودش را راضی کرده و علفها را زده و درختها را تیمار کرده و حتی گل کاشته ولی به آب حوض نزدیک هم نشده و رهایش گذاشته زیر باران و برف و آفتاب...پانزده سال تمام... تا‌ همین چند ماه پیش که بالاخره زنی را شناخته و زن کم کم رنگ و صفا و عطر طعام و پاکیزگی آورده به خانه و حیاط و بعد هم اصرار کرده که حوض را بشویند و اب کنند و تخت و فرشی بگذارند برای تماشای تابستانی که‌از راه میرسد.

روزانه سر راه رفتن از خانه، چند سطل آب هم خالی میکرده که کم کم بتواند از زیر لایه برگ و جلبک برسد به آبراه حوض که بازش کند و حوض خالی بشود تا بتوانند بشویندش... که روز آخر ناگهان یک‌جفت چشم گرد‌ کوچک دیده از گوشه ای تاریک خیره به او... شوکه شده...پانزده سال ماهی کوچک سفیدی با خالهای سرخ و طلایی اش آنجا مانده بوده و خودش را زنده نگه داشته بوده... پانزده سال آزگار... تنها. بی دیدار و لمس هیچ هم‌نوعی. کنار هیچ موجود زنده دیگری جز چند حلزون و جلبک کف حوض...بی آنکه کسی بداند هست...صرفا منتظر و محبوس و فراموش‌شده با حافظه ای که هر هفت ثانیه یک بار پاک میشود...پانزده سال ملال چند ثانیه است؟

پای حوض ناباورانه ایستاده و گریسته... کمی آب را همراه ماهی برداشته، اکواریوم قدیمی و متروکش را اورده و پاک و آماده کرده و ماهی را گذاشته توی آب تمیز.‌ نشسته و باهاش حرف زده؛ از زیبایی اش که حتی طی سالها زندگی در گنداب زائل نشده، عکس گرفته، بهش غذا داده و ماهی اول میترسیده... و کم کم امده و به دستهایی نوک زده که هر روز عمرش را از کنارش میگذشتند غافل از اینکه موجودی آن پایین هنوز باقی مانده و منتظر است... 

سه روز بعد، ماهی مرده. 

عمر گُلدفیش در بهترین حالت پانزده سال است...انگار یک موجودی تمام عمرش را در تنهایی و یخبندان زمستان و گندآب هُرم تابستان، تاب آورده تا‌ بالاخره دیده بشود، پیدایش کنند، باهاش حرف بزنند، ششهایش را از لجن پاک کند. تا بالاخره او هم دمی در آب زلال به زیبایی بدرخشد پیش از آنکه بمیرد... 

مثل شعر می ماند.

4/17/2022

در چند ماهی که گذشت، یاد گرفتم با دل خونچکان بخندم. برای هر جای خالی در شب تار، شمع بیفروزم و سکوت کنم تا غم آهسته بیاید و هر قدر خواست بماند و هر وقت خواست (اگر که اصلا خواست) برود. یاد گرفتم چگونه باید عید را تاب بیاورم وقتی در قلبم مویه عزاست. و با چه ترفندی بتوانم برای کودک از امید به بهبود بگویم با آنکه می دانم هیچ اتفاق جبران‌‌ناپذیری را نمیشود در جریان زندگی حل کرد...

انگار عرض چند هفته به کهنسالی رسیدم، به آنجایی از زندگی که دیگر با جریان پیش میروی، ولی سنگین و کند از سنگ در دلت که یاد دوست است و تو پشت سرت جا گذاشتی، در جلوی چشمت اما منتظر دیداری دیگری هم نیستی. کافی دیدی و دانستی ‌و پذیرفتی و فرسودی و تمام. پس فرق کهنسالی با میانسالی در آن امیدورزی ملایمش بود که با باد بلای فراق رفت؟ اگر بود که چه زودتر از موعد در جسمم ماندم و در جانم سفر کردم و بهش رسیدم.

4/10/2022

دستی بکش به زخم من، که از شفا گذشته ام

 دو نفرم‌ همزمان: یکی همقد خودم در همین کالبدم، یکی چند هوا بلندتر که در مسیر میاید و از بالا مرا نگاه میکند. اولی دارد پیش میرود، با کتابها، آدمها و مراقبت هاشان، لنگان و افتان و خیزان و با چنگ و دندان ولی به هر حال می رود. پایش که می گیرد به سنگ خاطرات، آوار که میاید، دستش را میگیرد به شاخه های کوچک ولی مطمئنی چون "چشمهای روشن دخترک و التزام به ماندن و بودن برای روایت کردن و سپردن داشته ها به او... ، باور تمام نشدن‌ هر انسانی با مرگ، دیگرانی که‌ دارند نگاهش میکنند" ... و تلاش میکند سر پا بماند.

دومی این همه را از آن بالا نگاه میکند و حیران است... حیران است که چه بر تو رفت! چه ها به تو شد! این تویی که سرپایی؟ تویی که تلاش میکنی سرپا بمانی؟ این تویی؟ چه دلی را زیر میخ درد گذاشتی و تاب آوردی‌... در این نبرد نابرابر بین تو و آنچه گذراندی چه خونی از جان تو رفته و چقدر سختت شد... چقدر سختت شد طفلکم.

4/05/2022

اولین روز از بقیه زندگیم

 جمله معروف فیلم بازگشت طولانی، فیلم مورد علاقه مادرم بود: امروز اولین روز از بقیه زندگی من است...

چندین سال پیش، چنین شبی این صفحه را باز کردم، مکثی کردم و عنوان مطلب را نوشتم: فردا.

متنم، عاشقانه آرامی بود، هدیه ای به مناسبت سالروز تولدش، در نوبهاری که آسمان زندگی آبی و در دلم شوق فروردین وزان بود، که لبخندش را تصور میکردم به وقت دیدن سبد ژربرا، که سفارش کرده بودم سر ساعت مشخص تحویل بدهند... چه خاطراتی... الان صرفا عکس و متن کوتاهی از آن روز به جا مانده، و البته که به اندازه سرزمینی از یادها و جزییات فقط مخصوص همان روز در طول تقویم عمرم. از اولین هدیه ای که در پنج سالگی ام به او دادم: یک آویز بدل طلا از تخم مرغ شانسی! الان که به جزییاتش فکر میکنم میبینم چقدر ماهرانه تعجب کرد، چقدر قشنگ ذوق کرد و تشکر کرد از هدیه ارزشمند من! جوری که سالیان بعد یافتن هدیه مناسب و شایسته هر فرد، یکی از موارد علاقه و نقطه قوت من‌ در معاشرت با آدمهاست... 

امروز، جای دیگری از زندگی ایستاده ام. مسافر سوگم و راه قرار می جویم. گاهی موج مرا میبرد. گاهی دستم را میگیرم به سنگی، طنابی و شاخه ای... که فقط روی آب بمانم. تصور نگاه هوشمند و مهربان خرمایی که روی این کلمات نمی لغزد، میتواند قلبم را از کار بیندازد... صبر...صبر...صبر

مثل همه وقتهایی که هر آدمی خودش را وصل میکند به وزنه ای کوچک ولی بارز، عین وقتهایی که آدم از زور یاس متوسل میشود به جانپناهی؛ مثل آن گوشواره نو، یا لاک ناخن در قعر دلشکستگی یا خرید ژاکتی که بعد از برگشتن از فرودگاه سبب نجات است، اول رفتم مهد کودک دنبال بچه و بعد بردمش یک گلدان ژربرا خریدم. بچه مرا نگاه میکرد: برای اوماست؟ ... آخر یک موجود به این کوچکی چطور میتواند اینقدر هوش عاطفی بالایی داشته باشد؟ واقعا چطور؟

در راه برایم حرف میزد: "اوما نمی تونه مزه کیک تولدش را بچشه؛ اما ما میتوانیم به این گلها نگاه کنیم و بعد ببینیم که او در قلب ماست... ." بارها با خودم فکر کرده ام اگر این بچههک نبود... وای اگر او نبود...

مامان، 

دلم میخواست اینجا به رسم سالیان چیزی بگویم برای فردا برای اینکه اول از همه تو بخوانی. به جایش اما لباس رزم پوشیدم و خودم را برای مواجهه آماده کردم: با این گلدان از گل محبوبت، با شمعهایی که فردا در خانه روشن است، با کنج همان کافه ای که فردا آنجا می نشینم؛ همان که بار آخر دوتایی آنجا نشستیم و قهوه نوشیدیم و گپ زدیم در شهری که تا همین چند وقت پیش مکان مناسبی بود برای راه رفتن با تو. 

فردا، در اولین روز از بقیه زندگیم، مثل تمام روزهایی که گذشت، مثل تمام روزهایی که خواهد آمد، تو در منی و تو را در جان و دل حمل میکنم. صبر و قدرت بر من فزون باد.

دوستت دارم

این آیین جدید من است. ادامه زندگی با تو که ساکن در سویی دیگری. 

3/30/2022

گپ

  سلام دوستان

من از سال ۲۰۰۹ در این فضا می نویسم خیلیهاتان میدانید. پیش‌تر در جاهای دیگری می نوشتم و بعضی از شما از همان‌وقت به من پیوسته اید. عمریست. مایه‌ مسرت من است.

شما شاهد روزها و شبهای زندگی من در ایران؛ زندگیم در مهاجرت، کوچ، دلتنگیها، وصال، خشم و شادی، درس خواندن، شکست و موفقیت، عشق و دل‌شکستگیها، ازدواج، آمدن فرزند، ارتقای شغل، ناامیدیها و تلاشها، مادر بودنم، سوگ و فراق و خداحافظی های من بوده اید. خلاصه کنم: شاهد اشکها و لبخندهای من.

در کامنتها، ایمیلهای خصوصی، پانوشته مطالبم که برایم فرستاده اید؛ شما هم با من حرف زده اید یا هیچ نگفته اید و در سکوت خوانده اید و رفته اید تا بار بعد.

اول

از همراهی و رفاقت شما مغرور و ممنونم. خیلی زیاد.

و آخر

نوشته های اینجا برای فضای اینستاگرام و کپشن عکسهای خصوصی و عمومی نیست. من اینستاگرام خصوصی و بسته ای دارم و حتی در همانجا به نوشته ای که اینجا می نویسم ارجاع نمیدهم. حال من در آنجا با حال من در اینجا بسیار متفاوت است. نوشته های اینجا در وهله اول  مال همین جا و گفت ِمن و شنید ِشماست. یا مال فضایی است که  دغدغه آدمها  صرفا ادبیات فارسی است نه تماشای عکس از غذا و سفر و گوشواره و کفش. به همین دلیل اگر بختیار بودم و مطلبی را دوست داشتید که جای دیگر داشته باشید، لطفا ماخذ و منبع بدهید. نه که من دو سه سال بعدش ببینم مطلبی را که در لحظاتی حاصل رنج و غم عظیمم بوده؛ یا از دل شعفی شخصی برآمده و کلمه شده؛ پای یک عکس نامربوط به من و احوال من باشد بدون آنکه ذکر شود از کجا آمده و گوینده شخص دیگر و احوالش حال دیگریست.

ممنونم که رعایت میکنید

جانتان ساق




3/08/2022

8. 3

 در خانه زنی بزرگ شدم که همیشه استقلال مالی و فکری داشت. شاگرد اول مدرسه، دانشجوی ممتاز، کارمند کلیدی، مدرس برجسته و رییس دانشکده بود آنهم زمانی که به کرّات پشت سر میگفتند مگر در کل یک استان، مرد اینقدر کم آمده که یک زن رییس باشد؟

در آن خانه، اتاقی از آن خود، کتابخانه ای غنی از آن خود، میز کار و چراغ مطالعه داشتم. فرقی برایش نداشت که کلاس نقاشی یا آشپزی یا گرامر عربی میروم. فقط انتظارش این بود که نصفه کاره ولشان نکنم که نکردم. 

روزی که به او شرح دلدادگی ام‌ را به پسر آسمان‌جل دانشجویی گفتم، پاسخ داد که آدم بودن از هر چیز دیگر بودن در این جهان مهم تر است، و شادی ِپول داشتن مساوی شادی ِ در تعادل بودن نیست؛ پس پول نباید مایه نگرانی من باشد.

اکثریت دوستان من از نسل دهه شصت، هنوز تلفنهاشان شنود می شد و هنوز در حصر خانگی میرفتند اگر کسی پی میبرد که دلباخته پسرکی هستند؛ من اما دلیلی برای ترسیدن نداشتم. وقتی دوست پسرم را بهش معرفی کردم، شام دعوتش کرد بیرون، آخرش به او هدیه درخوری داد و گفت: با قلب هم شوخی نکنید.

روزی که با کمر خم شده از درد و قلبی شکسته و تکه پاره جدا شدم، مثل کوه پشت من ایستاده بود و گفت: هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده، نترس.

شب ازدواجم، جلوی جماعتی از نژادها و زبانهای مختلف، ایستاد و از عشق خودش به من خطابه ای کوتاه گفت، که همچنان در یاد همه شان هست پس از اینهمه سال، به من میگویند.

نیمه شبی که نوزادم را دادند در آغوشم، صورت او را دیدم که‌‌ انگار پا به پای من درد کشیده از نو. یادم هست که داشت قنداق را به مهارت مادربزرگم می‌بست  ولی برعکس کلیشه های رایج پریهای کارتونهای والت‌دیزنی، برای کودک فقط آرزوی بالیدن و سلامت جسم و روان کرد و بس؛ از خوشگلی، موفقیت، بخت سفید، ثروت و .... هیچ نگفت.

برای منِ دست‌پرورده چنان آدمی؛ برای من ِ پا گذاشته بر چنان زمین مساعدی؛ مستقل بودن، رو در روی ناملایمات دنیا و آدمها ایستادن، حساس بودن به نابربری، تسلیم نشدن و نماندن و تن ندادن، کار چندان سختی نبود. من نمی بایست راهی را خودم کشف و شروع کنم. من ادامه رو بودم. من صرفا تمرین می‌کردم آنچه را که یاد گرفته بودم. سختیها را او پیش از من کشیده بود، خون دلها را خورده بود و جنگها را جنگیده بود. من فقط درسهای آموخته را پس میدادم. آنچه جلوی چشمم بود، آن میراثی که به دستم داد، صرفا پاس داشتم که سر موعد، به دست دخترکم برسانمش. کار شاقی نبود، او قبل من از عهده برآمده بود.

زنان مناطق دوردست جدامانده از جمع، زنان برخاسته از تعصب خشک و اجبار مرزها، زنان تنها مانده روبروی جمعیتی قدرتمند و دگم، زنانی که دلشان دانش و تحصیل و افقهای روشنتر میخواست و اجازه و امکان و فرصت نداشتند، زنانی که تنها موجود مونث دگراندیش در یک خانواده سنتی هستند، زنانی که صدایشان به هیچ جا نرسید یا رسید و خفه شد، زنانی که کتک خوردند، کشته شدند، حبس شدند؛ در حلقه ازدواجی نخواسته یا ابدیت آشپزخانه یا بی مدنیتی زندانهایی به جرم عشق، رقص، رنگ، دانش و دادخواهی گرفتار دیوارهای بلندند...  این روز و هر روز متعلق به آنهاست. به این زنانی که بار جهل جهان را به دوش می کشند. امروز و هر روز متعلق به این زنان است. آنهایند که باید روی قله ها و تریبونها و سکوهای جهان بایستند که ما همواره با احترام نگاهشان کنیم تا یادمان نرود. تا مبادا یادمان برود...

2/25/2022

دایره هستی همواره به خود وفادار است

 مامان...

باید ماه آخر پاییز را ببخشم. روز اول دسامبر را ببخشم. برف و بهار را ببخشم. گلهایی که سر از خاک بیرون‌ میاوردند و آبی آسمان و خورشید درخشان را ببخشم.

باید اولین شب زندگیم بدون تو را؛ باید اولین ثانیه از بقیه زندگیم را ببخشم. باید نسیم نوروز را و سرزندگی گلهای ماه آوریل را ببخشم. 

نه برای اینکه جهان جای بهتر و زیباتری شود یا گمشده ای جای خودش برگردد یا مشکلی حل شود. 

فقط بخاطر آنکه زندگی کمی آسانتر بر من بگذرد. این زندگی که خودت مرا به آن دعوت کردی بی خواست من؛ این جهانی را که مرا به آن فراخواندی و جوری مواظبتم کردی که به آن خو کنم و حتی امنش بپندارم و فرزندی از آن خود در آن بخواهم، تو اینهمه را رها کرده ای. نیت و آرزویت بوده که من در آن بمانم، می دانم.

برای همین است که باید بسیاری را ببخشم. من برای خودم اصولی داشتم از خیلی قبل: "حتی وقت تب به مهتاب بد نگویم". نمیخواهم  تبدیل به آنهایی شوم که باید از زمان و فصلی خاص در تقویم یا شهر و خاکی روی زمین انتقام بگیرند چون در آنها عشقی را از دست داده اند. 

سالها قبل جمله ای به یادگار برایم نوشتی: "همه از هم‌ می برند و باز به هم می پیوندند. دایره هستی همواره به خود وفادار است".  آن غروبی که تو از دنیایم رفته ای، نوزادانی دنیا آمده اند، سازهایی‌ نواخته شده اند، چراغهایی روشن شده اند و پرستوهایی به لانه بازگشته اند. آن روز تا ابد در تقویم‌ من یادآور اوج استیصال و تسلیم است اما در تقویم جهان روزی عادی است مثل باقی روزها. این تو بوده ای که آن را برای من متمایز کرده ای و منی را ساخته ای که این تمایز را تجربه کنم. بعد از تو و من، بعد از آنهایی که‌ ما را به خاطر می آورند؛ در گردش جهان بین این غروب و آن طلوع چه فرقی است؟ هیچ.

برای همین است که باید آن غروب و طلوع فردایش را و سفر خودم را در دلشان ببخشم. ببخشم به بقای عشق.

تو از تلخ شدن، سیاه دیدن و یاس مدام نفرت داشتی. و من به احترام تو حواسم را جمع کردم و با همه توانی که داشتم تلاشم را کردم تلخ و تیره و مایوس نباشم؛ هر چند فی‌الواقع همه اینها را بودم اما آگاهانه و دوباره بهشان دامن نزدم.

خوب که نگاه میکنم می بینم مرگ واقعا توان پایان دادن به روابط بین آدمها را ندارد. مرگ صرفا ته زورش را میزند و یکی را از دایره زندگی کسی میبرد. رابطه بینشان اما قطع نمیشود، فقط شکل روابط تغییر میکند. هر حسی که بینشان بود، به همان قدرتی که بود؛ باقیست. اگر عشق بوده، عشق می ماند.عشقی که غمگین است ولی هرگز "نیست" نمی شود. تا ابدِ هر کدام از انسانهای ساکن در آن حلقه باقیست... او که میرفت تا نفس آخر ابدِ خودش عاشق کسی بود. کسی که هست تا آخرین دم عاشق او می ماند. مرگ آمده و چیدمان را به هم ریخته و رفته، عشق مانده و خواهد ماند.

شاید این توهم‌ من‌ است، شاید از سر خیال یا آرزوست که اینجور حس میکنم، واقعیتش را نمی دانم... اما گاهی خیلی بی مقدمه، در پیش‌پاافتاده‌‌ترین لحظات؛ وقتی دارم از قفسه حبوبات سوپرمارکت چیزی بر‌میدارم، وقت گذشتن از پیچ حیاط مهدکودک، وقت شانه کردن موهایم یا آب ریختن پای گلدانها، ناگهان حس میکنم داری مرا نوازش میکنی. نمی دانم چه جوری تعبیرش کنم یا اصلا قابل تاویل هست یا نیست... هر چه هست حسی بسیار واقعی و بسیار ملموس است. نمی خواهم بیشتر در باره اش‌ بگویم. من از کاوش در هر پدیده ای که نتوانم بفهممش پرهیز میکنم و سعی به توجیه و تفسیر و وصل شدن‌ به ماورا ندارم...  فقط فهمیده ام مضمون آن توصیف و تصاویر در داستانها و فیلمها راجع به حضور آرام و پیوسته کسی که دیگر در جهان پیرامون آدم نیست، از کجا می آید. حالا فهمیده ام نقطه مشترک این ایده ها و سکانسها و توصیف ها کجاست. این تصاویر از دل تجربه ای می آید که فقدان را و سپس آنچه در پی فقدان در زندگی  جاری میشود سپری کرده.

باید خودِ پیشینم را که چنین پدیده هایی را انکار میکرد، ببخشم.

2/16/2022

بیا منو ببر نوازشم کن...

 هنوز صدای جیغ آن دخترک از ته  کوچه می آید. از پشت پنجره می‌بینمش. ده دقیقه بی وقفه است که از سر خیابان افتان و خیزان رسیده تا اینجا، یکریز گریه میکند و مادرش را صدا می زند. مادر دست بچه بزرگتر را گرفته و سرش توی صفحه تلفن است. گاهی می‌ایستد و گاهی با اسکوترش جلوتر میرود. دخترک سه یا چهار ساله است. سرخ و عرق کرده با شلواری که توی این سرما از پایش تا نیمه سر خورده دستش را دراز میکند و جیغ میزند ماما...ماما.... مادر در فواصل سرش را به صفحه گوشی دور و نزدیک میکند و بدون نگاه به پشت سر گاهی می پرسد هاااا؟ ها؟ این وسط بچه بزرگتر دلش به رحم می آید و همراه مادر نمی رود. دنبال خواهرش آمده. دخترک اما برادرش را نمی خواهد، توجه مادرش را میخواهد. کف خیابان باران خورده دراز کشیده و از ته دل گریه می کند: ماما. قلبم فشرده شده. اتوموبیلی با سرعت میپیچد. از ترس منقبضم که مبادا بچه از فرط خشم و استیصال بدود سمت اتوموبیل... مادر رفته چون.

از نگرانی رفتم پایین در را باز کردم. مادر و پسرک را ندیدم. دخترک اما جلوی خانه ما روی زمین است و هق هق میکند. بلند. اسمش را نمیدانم. صدا می زنم: سلاااام، نگاه کن اینجا؟ بای بای میکنم و سعی میکنم لبخند بزنم. گیج نگاه میکند. میبیند مرا و بلافاصله به دور نگاه میکند که لابد مادرش در انتهای کوچه است. متوجه تنهایی اش می شود و بلندتر گریه میکند. سعی میکند از جا بلند شود. شلوارش از پایش افتاده. به شلوار ناشیانه چنگ میزند. چکمه های کوچکش توی هم گره خورده اند. نمیخواهم بترسانمش و هم میخواهم بهش بگویم که تا سر کوچه‌ نگاهش میکنم که خود را به مادرش برساند و عجله نکند. بین جیغها اما مرا نمی شنود. ترسیده و گیج و تلو خوران و گریان می رود...هنوز صدایش می آید. کاش اتوموبیل دیگری از کوچه رد نشود...

در را بستم. از پله دارم می آیم بالا. یکه میخورم. یاد یک روز بسیار دور آفتابی که شاید چهار یا پنج ساله ام و مادرم مرا میگذارد جلوی در مهد کودک. مربی در را باز میکند. من‌ میترسم و جیغ می‌کشم. مادرم لباس فرم به تن دارد و دیرش شده. مرا می‌سپارد دست مربی. من تقلا می‌کنم. جزییات چهره مربی یادم نیست اما می دانم درِ شیشه ای سبزرنگ پشت سرش رو به فضایی باز می شود که برایم ناآشناست. مادرم اما نرفته. ته کوچه مانده. وقتی میبینم هست و دارد نگاهمان میکند، خودم را از دست مربی رها میکنم. میدوم. سر پیچ کوچه مادرم زانو میزند. مرا بغل میکند و با گریه من اشک میریزد. صورت جوانش سرخ است. 

یاد دارم آن روز مرا برد پارک و برایم خوراکی خرید و خیلی با من بازی کرد. همینها یادم هست. 

با توجه به اوضاع ایران آن روزگار؛ اما به تقریب خوبی حدس میزنم توبیخ شده باشد سر کار یا از مرخصی هایش کم شده باشد‌. از روی تجربه هم میتوانم حدس بزنم که خیلی نگران بوده و به فردا و پس فردا فکر کرده که لابد زنگ بزند از مادربزرگم بخواهد بیاید تهران مرا مواظبت کند یا چه راه دیگری دارد...

اینها حدسهای من است. دیگر نیست که از او بپرسم...

خاطره ام اما روشن و زنده جلوی چشمم است: وقتی دویدم در آغوشش خم شد روی زمین‌ نشست و مرا به خود فشرد. احساس امنیت میکردم جوری که از غم یا نگرانی او ذره ای به من منتقل نشد. غریزی میدانستم دارد مرا مواظبت میکند.

الان دیگر صدای دخترک قطع شده.... با همه قلبم‌ امیدوارم مادرش سر از تلفن همراه برداشته باشد و او را بغل گرفته باشد. محکم. سر صبر...و لباسش را کاش مرتب کرده باشد. هوا سرد است و پهلوی بچه لخت مانده بود.

2/12/2022

The answer to the pain is simply to feel it

 شکست خوردن مراتبی دارد. به ثمر نرسیدن اقدام برای شغل یا جور نشدن موقعیت تحصیلی یا نافرجامی پیمان زناشویی؛ اغلب می تواند از آن دست شکستهایی باشند که امیدی تهشان هست که "اگر این نشد، آن بشود؛ راه برون‌رفتی از جهنمِ به وجود آمده بالاخره باشد؛ پنج سال دیگر به سختی الان نیست؛ شاید اصلا دوباره بشود سعی کرد...". این آزمونی که به خطا رفته، معمولا از آدم موجود قوی تر یا دستکم مصمم تری می‌سازد، یا که به آدم یاد می دهد دیگر کجاها بختش را آزمایش نکند و در همین هم امیدی هست (که کجاهای دیگر آزمودن بخت محتمل به پاسخهای بهتری است). آدمی که حتی اگر جبر و حبس و شکنجه هم ببیند، باز می تواند امید بذر هویتش باشد.

 شکست خوردنی که امیدی تهش نمانده باشد اما؛ مثل عجز انسان در قبال وقوع مرگ، منجر به هیچ توانمندی نیست. مرگ آن رویدادیست که درست ضد امید می ایستد. وقوع مرگ همانجاست که امید تمام شده. یک زندگی، پرچمش را گذاشته زمین و آرزو و امید و دعا و طلسم و اعتقاد و معجزه و هر چه، راهی به سمتش ندارد. در حقیقت آنجاست که هر کنشی بی معنا و صرفا "واکنش" تنها چاره است. واکنشی که تنها پذیرش و تن دادن است و هر عملکرد دیگری از سر تقلا و جنگیدن و پای‌ورزیدن برای بازمانده، سودمند که هیچ؛ صرفا موجب تحلیل روان و جان است. اینجا، امید ورزیدن به "بهبود" بیهوده و فرساینده است.

این مواجهه با بی‌امیدی؛ با اتمام، هیچ نیروی مضاعفی به آدم هدیه نمی کند. از آدم انسانی قدرتمندتر و پوست‌کلفت‌تر از پیش نمی سازد. آنچه اما در دید ناظران قدرت و استحکام و آب‌دیدگی می نماید؛ حاصل علی‌السویه شدن خرده‌اتفاقات جهانِ پیرامون برای آدم سوگوار است. برای کسی که سوگی عظیم بر او حادث می شود؛ برای ققنوسی که از خاکستر خودش سربرآورده، دیگر هیاهوی جهان و آدمها بخاطر بسیاری از موضوعات که یحتمل تا چندی پیش دغدغه او هم بوده اند، بی معناست. اصلا تمپوی جهان برای کسی که فقدانی بزرگ را از سر گذرانده، تغییر می کند. حتی ولع برای به هر قیمیتی زنده ماندن؛ جای خودش را میدهد به "از پس امروز بر آمدن، فردا را کمی قابل تحمل کردن". 

آنچه تا دیروز مهم، سهمگین، قابل تامل و جدل و در خور واکنش بوده، امروز به یک "آه پس اینطور" تبدیل می شود. فردا را هم هیچکسی نمی تواند بداند و این دیگر مثل پیش‌ترها صرفا یک تئوری یا شعار نیست چون دیگر واقعا و با همه ابعادِ حسی ممکن برای یک انسان، تجربه و لمس و از سر گذرانده شده.

مردی در کارگاه نویسندگی، در پس از دست دادن همسرش نوشته بود: نه اینکه بخواهم خودم را به عمد از بین ببرم؛ اصلا اینطور نیست. ولی دیگر وقت قدم زدن در پیاده‌رو اگر ببینم پیانویی دارد از بام آپارتمانی فرود می آید، پا تند نمیکنم که هر جور و به هر قیمیتی شده از مهلکه بگریزم.

1/31/2022

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت، که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

 در طول و عرض زندگی از مواجهه با فقدان گریزی نیست. از همان کودکی وقتی باید روزی از اسباب‌بازی ها، گرمای خانه و دمپایی های رنگیت دل بکنی و لباس فرم تن کنی بروی یک عمر پشت نیمکت چندین ساعت بنشینی تا حرفهای صد من یک غاز گوش کنی، وقتی جوجه ات می میرد، وقتی بچه گربه ای پیدا میکنی که از سرما یخ زده، وقتی مدرسه ات عوض میشود و دوستهایت با همند و تو با آنها نیستی؛ وقتی در نوجوانی قهرمان محبوبت تصادف یا اُوردوز میکند، وقتی تازه‌جوانی و کسی که دورادور و خاموش و بسیار دوستش داری دست در دست یکی دیگر دارد از آن سوی خیابان رد میشود، وقتی قلبت را میدهی دست کسی و میگیردش و میرود و باز‌نمیگردد، وقتی قلبت را میدهی دست کسی و نمیگیردش و پس می‌فرستد، وقتی رفیقت دیروز بود و از امروز در فرداها نیست، وقتی به مادربزرگت قول سوغاتی شکلات و پیراهن آبی میدهی و وقتی میرسی دیر شده، وقتی تلفنت زنگ میخورد و صدایی شکسته به تو می گوید "غم آخرتون" و تو فکر میکنی چه شوخی کثیفی! وقتی برای اولین بار میشنوی: روحش شاد! و دلت میخواهد گردن گوینده را با همه خشم و غمت بفشاری، وقتی کلیدی آشنا می اندازی در قفلی آشنا و دری آشنا را باز میکنی به فضایی که سالیانی امن و ماوای تو بود و قلبت چون مایع ولرمی در سینه فرو میریزد چون می‌دانی از الان جای کسی بدجور خالی شده درحالیکه تو هنوز هستی و محکوم به تحمل این تحمیلی، و... وقتی مادرت جهان را ترک می کند...

فقدان ها تو را و رنگ آسمانت را تغییر میدهند. فقدانها در کنار تو راه میروند؛ حال یا جایی متوقف میشوند یا آنقدر عمیقند که تمام مسیر عمرت پا به‌پای تو راه می ایند و قد می کشند. فقدان ها جزئی از بودن تو در جهانند و برخلاف آن مزخرفی که به تو میگویند که باید اتفاق بیفتند تا تو قوی و مستقل و قابل تکیه کردن بشوی؛ هیچ لزومی برای اتفاق افتادن ندارند. هیچ دلیل خوبی برای چنین امر کریهی وجود ندارد ولی اتفاق میفتند و تو در پی هر دستاوردی چیزی، نیرویی یا موجودی را از دست می دهی. این از دست دادنها تو را نمی کشد. تو را اتفاقا قوی تر هم‌ نمی کند اینها همه حرف مفت است. یک نفر را نشان بده که فرزند از دست داده باشد و بر سوگ رفیق گریه نکند. یک نفر را نشان بده که یک بار قلبش شکسته باشد و بار بعد از طوفان هجران تکان هم نخورد.

در بین همه از دست دادنها اما، دانه درشتهای معدودی هستند. فقدانهایی که هر گاه از راه برسند، هر چه سر راهشان باشد را نصف میکنند. رویاهایی که خبری از چنین آینده ای نداشتند و در تو میزیستند به دو قسمتِ "بودن و دیگر نبودن" تقسیم می شوند. چنین فقدانهایی آینده و گذشته ات را، آرزوهایت، سیر امیدت و کمرت را دو نیم میکنند. و بعد میبینی جهان خالیست. تو جهان خودی و جهانت روی دوش توست. باشد که تاب بیاوری. که گر تو آخرین برگ هم باشی؛ ساقه حیات بی‌نیاز به تو همواره می روید. این دفتر همواره گشوده است تو چه باشی و چه نه؛ چه در رنج چه رها...

 این رشته درد تنها به تو نشان میدهد که برای هر چیزی به هر حال راه‌حلی و راه برون‌رفتی هست جز مرگ. این رشته درد سرت را میگیرد رو به سوی این حقیقت و آنقدر صبر میکند که مسلم شود تو تسلیم دانستنش شده ای. و در ضمن مطمئن هستی که‌ رخت بستن از جهان در خانه‌ همسایه متوقف نمی شود و در هر حال، در خانه تو هم به صدا خواهد آمد. و بله؛ قدرشناس باشی که چه خوب است که ما از آینده هیچ خبری نداریم وگرنه هیچ صبحی از رختخواب برنمیخواستیم.

ساز و کار دنیاست. من هم دوستش ندارم. همین است که هست. همینش را هم دوست نمیدارم



 

1/26/2022

 عمه بزرگم؛ تقریبا همسال مادر مادرم، پزشک بود. شماره نظام‌پزشکی اش دو رقمی بود. جزء اولین پزشکان زن ایرانی به شمار می آمد. 

آن زمانی که رسم بود دخترها در شانزده سالگی شوهر کنند، پدرش او را مثل باقی بچه هایش فرستاده بود خارج از ایران درس بخواند. خارجِ آن زمان و ایرانِ آن زمان. آن ایرانی که آدمها عادت داشتند بعد اتمام درسشان به آن بازگردند نه که از آن مهاجرت کنند.

عمه ام به نسبت هم‌نسلانش دیر ازدواج کرد و دیر زایید. به نسبت هم‌نسلانش و نسل قبل و بعدش اما همه چیز داشت: سلامت. شغل عالی. نام نیک در شهر، احترام در کل استان، عضویت افتخاری در کلابهای مختلف، همسر تحصیل کرده و سرشناس وخوشتیپ، بچه های زیبا و درسخوان، خانه ای چند طبقه و درندشت، مطب دلباز، ویلای کنار دریا، آپارتمان در تهران برای وقتهایی که میرفتند خرید. به نسبت هر ایرانی حتی تا همین نسل ما؛ جاهای سرشناس دنیا را گشته بود از جمله اسراییل. خلاصه که به تمام معنی: خوشبخت بود.

در فامیل ما اما شهره بود به مقتصد بودن. من که میگویم خساست. بسیار اهل حساب و کتاب. بسیار اهل شمردن، شمردن زیاد و اندوختن زیادتر بود. صندوقچه ای با چندین قفل و مهر و موم داشت از جواهرات که فقط یک بار دیدم. مدالیونهایی از یاقوت اصل. دستبند زمرد. زنجیرهای قطور. برلیان. هیچکدام را هرگز نمی‌پوشید؛ به دخترش هم نمیداد. اصلا مشکل بزرگ بین این مادر و دختری به آن زیبایی که همه شهر دنبالش بودند؛ سر چند دست لباس بود! که دخترک پر از شور جوانی بود و آن کمد بسیار مختصر و محقری که داشت واقعا آزارش میداد. بعدها همزمان با درس خواندن رفته بود سر کار.‌ خودش با پول خودش برای خودش لباس میخرید. عمه ام فهمید و قیامتی به پا شد...

چند سال بعدش که راننده خواب‌آلود  اتوبوس خط واحد، شوهر و دخترش را با هم به هوا پرت کرد و در جا کشت، زندگی اش زیر و رو شده بود ولی شمردنش نه. همان شبهای عزاداری که خانه پر از شمع و آدمهای سیاه‌پوش و مرثیه بود؛ که به گفته خودش نمیدانست برای کدامشان گریه کند؟ که خودش و همه اعضای خانواده ما قلب و مغزشان فلج شده بود، اما همچنان حساب و کتاب را ندیده نمیگرفت.

سالهای بعد زندگی را هم به همین منوال گذراند. در همان خانه درندشت که قدیمی میشد، ویلایی که اجاره داده بود و استفاده نمیکرد، جای خاصی نمی رفت، زندگی اش را ادامه میداد بدون تفریح. تا بازنشستگی بدنش کار کرد همچنان و مریض دید، و با فرزند جوانش که هنوز برایش مانده بود زندگی کرد و نوه هایش را هم دید. اما تا آخر عمر بسیار خطی رفت جلو همواره در حسابگری. 

پس از فوت او و مدتی کوتاه در پی آن از فوت بی هنگام فرزندش در اوایل میان‌سالی، از آن خانواده خوشبخت چهارنفری، به جز نوه هایی که هرگز با مادربزرگشان مسافرت نرفتند و هرگز از شوق هدیه ای که بهشان داده بوده جیغ خوشحالی نکشیدند؛ کسی باقی نماند. خانه قدیمی را فروختند. ویلا را کوبیدند و نو کردند. آپارتمان تهران را هم. و خودشان با هم رفتند سفر.


آلبوم عکسهای یادگاری او ردی از سفرهای مادر و دختری، تولدهای حسابی و دورهمی های به یادماندنی نداشت. صندوقچه پر از جواهراتش هم لابد جایی محفوظ است تا نوه ها بزرگتر شوند و به گردن کنند یا هدیه بدهند به یاری؛ آن جواهرات ولی هیچکدام عطر تن زنی که صاحبشان بوده را به خود ندیده اند... "مال" مادربزرگ بودند ولی یادگارش نیستند...


به خودم فکر میکنم. به همه آرزوهایی که حتی به زبان نیاوردم ولی مادرم شنید و برآورد. به سفرهایی که رفتیم با هم؛ که حتی میزبان را مهمان میکرد؛ چه‌ من بودم چه هر دوست و آشنایی که‌ میزبانش بود 

به آخرین نوشته هایش فکر میکنم: "در جای خودش چه خوش گذشت... خدا رو شکر حسرت چیزی رو ندارم"

به کمد دخترکم فکر میکنم که در  همین عمر کوتاهش جا به جا رد سلیقه درجه یک مادربزرگش را دارد، که حتی برای جشن فارغ التحصیلی اش؛ حتی برای شبی که به کسی بگوید دوستت دارم؛ یادگار و سفارش دستخطی و هدیه گرانبها دارد....

به کسی فکر میکنم که وقتی دخترک تازه دنیا آمده بود؛ به تمام اتفاقات مهم سالهای بعد فکر کرده بود و دور مدار عشق چرخیده بود.. با آنکه میدانست آن زمان دیگر خودش نیست که ببیند...

1/18/2022

The art of losing isn’t hard to master

 ایزابل بیشاپ یک شعری دارد در مورد از دست دادن؛ از دست دادن های بی شمار هر لحظه، که ما حتی متوجهشان نیستیم. که هر لحظه ای از زمان، دارد لحظه ای از وجودمان را می کاهد؛ شعر کوتاه و مهیبی است درباره مسیر از دست دادنهای کوچک که به فقدان دستاوردهای بزرگ می رسد. از دست دادن یک‌ کلید تا شهری که دوستش می داشتی، نامی که با آن خوانده میشدی، معشوقی که کنارت بود... و تاکید میکند بر این مضمون که آنقدر از دست داده ام که در "از دست دادن، استادم؛ که از دست دادن، چیزی از من نمی کاهد"...

من نیز بسیار از دست داده ام: خیابان ولیعصر را در پاییز تهران، تئاتر شهر، دیدار دوستانی که دوستشان می داشتم، ایوان خانه مادربزرگم در رشت، نیمکتهای چوبی مدرسه و شیطنتهایم را، شهری را که دوست داشتم، کشورم را، معشوقهایی و حباب آرزوهایی که به دنبال نابودی آن عشقها، ترکید؛ کارتهای پستالی که رد عشق بر تن داشتند، پوستهای شکلاتی که نگه میداشتم یادگار از دل‌زدنهای قرار ظهرهای جمعه، دستپخت مادرم را، دست‌فرمان محشر پدرم را... کوچ کردم و همه اینها را با هم از دست دادم. 

و فقدانشان از من نکاست. به ازای این از دست دادنها، جایگزینی یافتم همیشه؛ من حتی خاک باغچه ام را جایگزین خاک وطنم کردم و شکفتن بنفشه ها را در آن به نظاره نشستم. وقتی برای خداحافظی با پدربزرگ و مادربزرگم رسیدم که دیر زمانی بود آغشته به خاک، خفته بودند. دوستان بسیاری را هرگز دیگر ندیدم. گم شدم و گم کردم. خیالی نبود، من استاد از دست دادن بودم و نگاه میکردم به گذر لحظه ها؛ جهانم را هدایت میکردم و خلاف جهت آب شنا نمیکردم.

تا چهل و نه روز پیش.... تا روز از دست دادن عزیزترین موجود معاصرم، و گم کردن خودم.


1/17/2022

صعب از دست دادنت، صعب‌تر عادت کردن به از دست دادنت

 قرارم با خودم این بود که بد نگویم به مهتاب اگر تب دارم. از عید، از بهار، از شادی مردم‌‌ با بهانه های کوچک خوشبختیشان، از برف نو و از پادشاه فصلها متنفر نباشم اگر حال خودم کنارشان یا گاهِ فرا رسیدنشان خوش نیست.

 آذر، ماه آخر پاییز که همیشه دوستش داشتم چون مرا به دنیا اورده بودی، دیدار اولین برف سال که شوق عجیب کودکانه ای در من بر می‌انگیخت، انتظار برای بهار که وقت استقبال شکوفه و سالروز میلادت بود، شهودم به رسم بیدمشک خریدنها و گلدانهای سنبل بهارانه‌ات، تابستان که خوش به وعده دیدارمان بود و پاییز که باز از نو...

در عهد جدید، روز خاصی نیست که چون تو در آن نیستی؛ از آن‌گزیزان باشم. جوری این سالها در همه تقویم زندگی من بوده ای که هر روز، روز توست. این هر روزی که تو را ندارم جلوی رویم. هر روز جای صدا و نگاهت خالیست و هر روز نفسم به شماره است...

1/08/2022

09.01.2022

 دلتنگی

خوشه انگور سیاه است

لگدکوبش کن

لگدکوبش کن

بگذار ساعتی

سربسته بماند

مستت می کند اندوه


چهل روز و چهل شبی که گذشت؛ هر لحظه اش را با تو زیستم. از چگونگیش و آنچه بر من رفت دانستم: چهل سال سیاه و سپید هم که بگذرد؛ من از یادت نمی کاهم. تا اینجای عمرم، چه زیر یک سقف چه از راه دور و دورتر؛ چنین متصل در دل و فکرم نبودی چون می دانستم هر وقت بیایم توی آشپزخانه، دفتر کارت، اتاقت، خانه ات، چه از قاره ای دیگر دستم را دراز کنم به گرفتن شماره ات، برای من "هستی". هر وقت بخواهم، رنج سفر را باز به جان میخری در راه دیدن من. 

انگار از همان شب که خبر را خواندم و تلفنم را پرت کردم و رو به کائنات بلندترین فریاد عمرم را کشیدم، بذری شدی در بدنم؛ روییدی و شاخ و برگ دادی در تمام من... از جلوی چشمم رفتی در رگ و پی و روحم.

ساعت به ساعت روزهای گذشته را، پشت پلک من بوده ای. جاری به روی گونه ها؛ یا ره یافته به شاهرگم؛ روان و ساری در یاخته هام. 

رفتنت؛ به‌تمام معنی و حقیقتا نفسم را گرفت، مرا میراند. یکباره از زمین سفت بلندم کرد و به مرز آسمان کوباند. از گرد و غباری که ماند طی سفرم در سوگ تو؛ موجودی تازه و شکننده سر بر آورد که هنوز حتی پوست نو ندارد و هنوز رو به ‌نور زندگی، نابیناست اما... آری زنده مانده. 

من دیگر حتی از اینکه پایان این نوشته چه خواهد بود هیچ نمیدانم، چه برسد که تا فردا و فرداها چه خواهد شد که دارم هر روز را، ساعت به ساعت پشت‌سر می‌گذارم تا آن شب هول در خوابهایم کمرنگ‌تر شود لااقل.

تنها یقینم دانستن این است که روزی من هم مثل تو از خانه ام، از جهان و روزمره آدمها خواهم رفت. می‌دانم که من هم روزی به تعبیر تو "گفت‌وگوی درونی ام‌ تمام می شود در یک کوپه تکی با بلیط یک‌سره". من هم آرام میگیرم.

دلم میخواهد اینجور فکر کنم که آن لحظه خاص تو می آیی دنبالم. که با هم در کهکشان سفر کنیم، حجم‌ نباشیم، نور باشیم و بسیار سبک و بغایت کمالِ بودن در نیستی، حقیقی؛ با هم باشیم در نبودنمان...

و دلم میخواهد آرزو کنم که کاش بعد من گیلیان بتواند که خوب باشد و خوب بماند و کاش کاش کاش سختش نشود اینجور و تا این حد که‌ من بعد تو سختم شد... 

دوری تو، آری؛ حقیقت است، که هستی مرا زیر و رو کرد؛ مهر نشسته از تو بر دلم را اما بکر و دست‌نخورده باقی گذاشت. انگار که مهر مادر به فرزند، رفیق به رفیق، چمن به باران..


تو هدف زندگیت را گذاشتی بر "نیک‌بختی من به هر قدر و قیمیتی" حتی برتر از مصلحت خودت. 

 مدل مادریت، آنچه در کردار و گفتار تو دیدم؛ صبر و سعی و گذشتی که در رابطه و زندگی شخصی ات ورزیدی تا چراغ خانه‌مان روشن و سر من همواره پیش همه بلند باشد.

آن عشق و اعتماد و امنیتی که به من دادی طی سالها، قهوه هایی که با تو نوشیدم و سفرهایی که با تو رفتم و فیلمهایی که با تو دیدم، گفت‌وگوهای نیمه‌شبان و خنده ها و کُدهای دونفره‌مان، شوخی‌هامان، صمیمیت و رفاقتمان را، برای همه والدان و فرزندان انسان آرزو میکنم. کاش آن کیفیت از ایمنی بی شرط که در اتاق من برقرار بود و مدیون وجود تو، برای همه کودکان و نوجوانان و جوانان میسر باشد. فرزندان آدم حقشان است در چنین جهان بلاخیزی، لااقل تا وقتی بتوانند روی پای خودشان بایستند، کسی را داشته باشند که جلوی تیرهای بی امان جهان سینه سپر کند، موج‌گیر سیلهای بی رحم زمان باشد و بهشان فرصت بالیدن بدهد و خانه را برایشان به آن سقف بی‌روزنی تبدیل کند که "همیشه بتوانند به آن رجعت کنند و در امان باشند"

می‌دانی و خوب می‌دانی که نشنیدن صدایت و نداشتن آغوش بی دغدغه ات، عادتم نمی شود. تا آن روز که نوبت من برسد؛ تا آن دم که در این جهانم، مست اندوهت، دلتنگ نگاه خرمایی ات می مانم. 


من عاشقت هستم آتیه

1/04/2022

But you have lost someone, whose arms for you were wider than your land

 همیشه پی هر نوشته، اول به او فکر میکردم‌. که الان با خواندن این چه جور میشود احوالش. نگران می شود؟ دلش می شکند؟ خنده اش می گیرد؟ در حافظه اش عقب‌گرد میکند صورت عینی نوشته ام یادش بیاید که چه وقت و کجا بود؟...چون همه چیز مرا می دانست. حتی دروغهای حقیرم را. بزرگوارانه می فهمید و هرگز به رویم نمیاورد...هرگز... من چنین بزرگمنشی در خود سراغ ندارم

هر که برایم یا برای دل خودش از او یاد میکند؛ جز ذکر مهر و گشاده‌دستی و دل دریایی اش، جز دلتنگی از دیگر ندانشتنش‌ چیزی نیست.... روزی که من نباشم، بعید بدانم اینقدر جای پای عمیق در گوشه دل این تعداد آدم گذاشته باشم...

اولین بارم بود که چنین سفری در سوگ داشته ام. من عشق از دست داده ام. فامیل. دوست. مادربزرگ و پدربزرگ... اما او... او... او شبیه هیچکدام نبود. چنان عشقی که بهش دارم و در من تمام نشده بلکه دیگر خانه‌ ندارد و جایی برای جاری شدن، این عشق است که مرا از پای در آورده. من هیچ انسانی را جز فرزندم، چنین دوست نداشته ام. هیچ انسانی را.

فشرده شده، فرسوده و بی بال و پرم. چون مرغی خسته و پرریخته و نابینا در پس طوفانی که آمده و آشیانه اش را خراب کرده...روی گل و لای مانده، درمانده‌.

دلتنگی را به درجاتی عجیب، سوگ را به مراتبی که در تصورم نمیگنجد تجربه کرده ام... به خودم نگاه میکنم، باورم‌ نمی شود که این منم. که چطور این منم؟ 

اینکه نیست، و هست، و نیست و هست... حضورش، آن پوستین بافته از مهر که مرا و خانه ام را می‌پوشاند، که الان دستم را دراز میکنم در این شب سرد، و نمیابم... آن عشق... آن نگاه نافذ خرمایی... که هست... و نیست...و هست

12/26/2021

در باران خفته بودی...

 عکس سنگ را که دیدم؛ صبح بود اینجا. ظهر بود آنجا. بچه کنار دستم حمام کرده و تمیز، داشت شیر و نان صبحانه میخورد. من می بایست به رسم‌ همیشه از او فیلم کوتاهی می گرفتم برایت و تو پشتبندش قربان صدقه زیبایی اش بروی... اما من کنارش نشسته بودم و دندان ساییدم‌ از درد چون عکس را دیدم و کل خانه را به یکباره برداشتند کوبیدند توی فرق سرم. 

دیرترش مرد آمده بود، مرا از روی پله جلوی در بلند کرده بود: توی این سرما؟ هق هق میکردم رو به باران توی حیاط...

در باران خفته بودی

که باران تنها نماند...


زیست شناس بودن، طبیعت گرا بودن، از ساز و کار اولین یاخته در میلیون سال پیش باخبر بودن؛ هیچکدام در مسیر این سوگ به کارم نیامد...

سنگ را دیدم

نامت را

نام عزیز تو را روی آن سنگ سیاه...

سنگ را نصب کنند، یعنی واقعیست... یعنی باز نمیگردی...هرگز....

تو چرا اینقدر از اینکه من بگویم "هرگز" متنفر بودی؟ چرا هر وقت میگفتم هرگز، میگفتی: "این کلمه خیلی سنگین و غمگین است... هیچوقت نگو هرگز؟"

دیگر صدایت را نمی شنوم. 

تو هرگز هرگز هرگز باز نمی گردی و من هرگز هرگز هرگز موهایت را برایت سشوار نمی کشم و تو هرگز هرگز هرگز مرا، شانه و گردنم را نمی بوسی.... هرگز برایت هدیه نمیخرم و هرگز برایم سبزیهای خانگی را با خوش ترین‌خط دنیا برچسب نمیزنی.


من هرگز در زندگیم اینقدر مستاصل و ناامید نبوده ام...

آن سنگ را نصب میکنند و این یعنی تو هرگز به من باز نمی گردی...

12/22/2021

حدیث دُردکشان

 یک مصاحبه ای دیده بودم یک ماه پیش حدودا. یک خواننده ای که به تازگی مادرش را از دست داده بود و برگشته بود به صحنه اجرا. مصاحبه‌کننده گفت: تو رابطه عاشقانه‌ با مادرت داشتی.  چطور با این رنج کنار می آیی؟ چطور از آن می کاهی که موسیقی ات را اجرا کنی؟

مرد جوان چشمهایش برق زد. پشت صحنه برایش دست زدند. گفت: من دلم‌ نمیخواهد رنجم تمام شود. من درد را اینجا (دست گذاشت روی قلبش) حمل میکنم که یادم بیاورد هر لحظه از آن عشق عمیق که به او که داشتم....


صحنه های پایانی هوبیت: جنگ پنج ارتش، تاورییل پیکر بیجان کیللی را در دست گرفته و خطاب به ثارندویل میگوید: میخواهند او را خاکش بسپارند؟... اگر این عشق است من نمی‌خواهمش. این عشق را از من بگیرش...بگیرش لطفا. چرا اینقدر درد می کشم؟ ثارندویل نجوا میکند: چون عشق واقعی این شکلی است...


من نمی دانم با این درد که از روحم به جسمم رخنه کرده چه باید کنم؟ آیا می خواهمش یا نمی خواهمش

من صرفا نومیدانه دلتنگ تو و مشتاق توام و می دانم تو نیستی. می دانم و نمی دانم. 


12/20/2021

Mama ist traurig... Mama ist sehr traurig

 صبح تاریک و روشن، لباس پوشیدم‌ و آماده شدم برای جلسه. بچه کنار پدرش توی تخت با گوشی همراه فوتبال میدید. داد زد مامان ما داریم فوتبال میبینیم... گفتم چه خوب! صدای نجوایش را به آلمانی در گوش پدرش شنیدم: مامان غمگینه...مامان خیلی غمگینه

لباس که پوشید برود مهد، صدایش کردم. بغلش کردم و گفتم: من شنیدم در مورد من چی گفتی. اگه خواستی با خودم هم میتونی درباره من حرف بزنی...

گفت تو خیلی ناراحتی.

گفتم خیلی

گفت چرا؟

گفتم چون دلم برای اوما تنگ میشه

گفت من هم دلم تنگ میشه. ولی تو میدونی مرگ مهمه؟ چون بچه های جدید با مرگهای بزرگ دنیا میان و اونها هم بزرگ میشن... و ما به اونها که‌ مردند فکر میکنیم. هر وقت فکر کنیم خوب‌ میشه و اونها  هستند...

بغضم را قورت دادم بخاطر بچه کوچکی که مادربزرگ به آن محشری را از دست داده... که او را به خود؛ یا خود را به او بفشارم و بهش بگویم چقدر مایه شادی و افتخار من است. چقدر درست است حرفش. چقدر خوشحالم که اینقدر درست فکر و خوب احساس می کند. آخرش گفتم گیلیان من عاشق توام. گفت منم عاشق تو سایا...

دیرتر در مطب دکتر؛ خوابیده بودم روی تخت زرد رنگ. نوار قلب و مغز میگرفتند و میگفتند فشار روی قفسه سینه ام‌ دلیل جسمی ندارد. که ناکارایی جسمم از تجربه دردناک روحم است که دارم می‌گذرانمش. روی تخت دراز کشیده بودم و ماسک را برمیداشتم و چشمهایم را پاک میکردم و هوا را هورت می کشیدم که نفس کم نیاید ... همان موقع بود که صورتت را دیدم. به وضوح. خم شده روی من؛ با نگاه قهوه ای درخشانت. با آن لبهای نیم گشوده به سوال خواندن اسمم: سارا جان؟ مات مانده بودم به جایی بین سقف و صورتم...که صورتت نزدیک ترین به من بود. پرستار گفت سطح اکسیژن خون نرمال است. تنگی نفس دلیل عصبی دارد... از آن لحظه به بعد دیگر ندیدمت...

یک بار سالها پیش، کف دستم را گرفته بودی و فلسفه طالع بینی نمی دانم چی را توضیح می دادی...بعد کف دست خودت را آوردی جلو: "خط عمرم کوتاهه" ...دستت را تند پس کشیدی و خندیدی با خجالت و موضوع را عوض کردی... گفتی همه اش شوخیه ها...

سالها قبل ترش یک نوار کاست از سفر ایتالیا آورده بودی؛ بچه های آفرودیت... یک ترانه اش پس‌زمینه وبلاگت بود: "برای همیشه و همیشه، برای همیشه و همیشه تو آنی. که مثل خورشید صبحگاه به من می تابد. تو بهار منی، انتهای رنگین کمانم و آوازی که می خوانم. تو سرنوشت منی. تا ابد در پی تو روانم..."

شش هفت سال پیش که وبلاگت را میساختم گفته بودی اما: عنوانش را تغییر بده؛ بنویس برای همیشه و هرگز. و عکس یک دشت قاصدک را بگذار کنارش... هر چه گفته بودی، اجرا کرده بودم...

کاش این یک بار را استثنا قائل میشدی... کاش بازمیگشتی...




12/16/2021

There are losses, that rearrange the world

  غمگین‌کننده ترین خبر امروز برای من:

احوال که پرسیدم. پدرم که راهش را تازه یاد گرفته پیغام صوتی فرستاد: دارم غذا می پزم. ناهار امروز و فردایم را....

تصویر او که خم شده روی اجاق گاز سعی میکند از ادویه هایت درست استفاده کند و ته قابلمه را با قاشق نخراشد و کثیف‌کاری نکند و مزه غذایش هیچ شبیه آنچه تا ماه پیش روی میز زیبای اشپزخانه ات می اوردی نیست؛ تصویر یک بشقاب روی میز سه نفره، بسیار قلبم را فشار داد...


تو می دانستی که حتی در مورد اولین خنده پس از سوگ هم تحقیق شده و اسم دارد؟

این فشار روان بر قلب؛ هر لحظه از هر سو، چرا هیچ اسمی ندارد؟

 

12/10/2021

Forever and never



دیگر هرگز

در امتداد مسیرهای طبیعی سفر نخواهی کرد

دیگر هرگز خودت را زخم ناپذیر حس نخواهی کرد

واقعی و مسلط

ناپدید برای همیشه

آن چیزی که تو

بیش از هرچیز می جستی

حضور کامل همه چیز

و همیشه همان خواب و

همان دلتنگی خواهد بود.

س.‌برینر آندرسن




12/05/2021

05.12.2021

 «الا ای باد شبگیری، بگوی آن ماه مجلس را

تو آزادی و خلقی در غم‌ رویت گرفتاران


غبار بر دل از راههای شب، سپیده دم رسیدم به آشناترین خانه دنیا؛ و دیگر منتظرم نبودی.

بی فرصت وداع؛ با مقدمه ای مختصر و کوتاه؛ ترکم کرده بودی و پسند تو اجبار من شد. تا آخرین نفس؛ بر مادریت پای فشردی که به قول خودت هیچ چیز در این دنیا نمیتواند پشت عشق مادرانه را به زمین بزند؛ هیچ چیز.

وقتی رسیدم که در همه جهان بودی؛ و هیچ جایی در جهان محیط بر تو نبود.

نهایت ساده انگاریست اگر بگویم خنکای مهربان پیشانی ات که به رسم وداع بوسیدم، یا آن سنگ که سرنوشتِ پیدایشش، پوشاندن پیکر عزیزت بود و نامش شد مزار؛ تویی. تو آنجا نیستی که مکان؛ محدودیت من است وگرنه من هم امروز چنین مستاصل نبودم.

 

تو را دیدم در آبی آسمان گیلان وقتی زمان ایستاد و تو رهسپار شدی و ما جا ماندیم.

تو را دیدم در چشمهای سرخ شسته اشک. در تنگ آمدن قلب به وقت یاد تو و مهربانی تو و حضور تو هر وقت که نیازمندش بودیم و هرگز از هیچکداممان دریغ نکردی.

تو را دیدم در بلندای پرواز آن پرنده که در مسیر نگاه من بر فراز آرامستان، جایی می رفت با شتاب، همانجور که خودت میگفتی گاهی دلت میخواد پرنده باشی که به هر که دلتنگش هستی سری بزنی.

دیدمت در غم قبیله ای از انسانهایی دلتنگ که تو زمانی دوستشان داشتی به دل، بی منت. که به قول خودت معجزه عشق انسان است و عشق، معجزه انسان.


نگران نیستم که دیگر در مرکز دیده ام نیستی، که من تو را در اعماق دل حمل میکنم. نگران نیستم کجایی، که به چشم خویش دیدم  پشت حوصله نورها آرام، خوابیده ای و درد از جان نازنینت دور است. 


 غم من اما از مواجهه با این حجم خالی بزرگ است. غمی  که تا همین چند روز پیش با متانت کلام تو، دیدن امیدواری تو حتی در اوج حزن، توانایی رشک برانگیزت در خطاپوشی؛ و عشقی که از سوی تو در بطن زندگیمان ساری و جاری بود، وجود نداشت.


جایی به یادگار نوشته بودی که روزی گفت‌ و گوی درونی تو هم پایان ‌خواهد گرفت و تو آرام خواهی یافت. جایی که جان ساکن است و از هیاهوی باقی خبری نیست. آن روز کلامت را با دلی سنگین خواندم و گذشتم که تصویر حتی لحظه ای از این جهان را بدون داشتن سهم روزانه ام از عشق تو نمیخواستم... عشق تو که چهره آبی اش همواره پیدا بود... که واداشتت رسم مهرورزی، مادری، معلمی، شراکت و رفاقت را نشانم بدهی. عشقی که سبب شد جوری ریشه بدوانی در بودن ما که حتی لحظه ای نکاستن از یادت هم، از رنج دستجمعیمان نکاهد. 

نمی دانم گله به کجا ‌و که برم؟


بوسیدمت و اشک. بوسیدمت و هجران.


 یکی آمد گفت تنها مدرسی بودی که معنی نگاه دانشجوی نشسته روی صندلی چرخدار را به پله های بلند دریافتی؛ پس تنها مدرسی هم بودی که کلاس جبرانی تک نفره برپا کردی در طبقه همکف. یکی گفت در پست و بلند سنگهای این سرزمین، همواره به قدر وسعت کوشیدی که جاده هموار شود، چراغی بر بلندایی روشن باشد، سوسو کنان به راه چشمهای جوان و مشتاق بسیاری.

یکی آمد گفت رفیقش بودی. یکی دیگر گفت مادرش، یکی گفت جای همه خویشان نداشته اش تو را داشت...

و من؟

انگار دارم تو را دوباره کشف میکنم، در جهان متفاوتی که از امروز دیگر شکل قبل نخواهد شد...

از امروز که بودنمان دگرگون است... 

و تو...

با صد هزار جلوه برون آمدی که من، با صد هزار دیده تماشا کنم تو را


چند روز است که تلفنت خاموش، چراغ بالینت خاموش و کتابهایت ناگشوده مانده. باورش و عادتش لابد که روال جدید روزگار من است و این در حالیست که  یاد و یادگارهای تو قلب مرا پیوسته سرشار از غرور غم‌انگیز ولی باشکوهی میکند که از تمامیت من بسیار بزرگتر است. بزرگتر، به همان بزرگی و بی حجمی غم ِ ندیدن دوباره نگاهت. غمی که تکیه زده بر سخت‌جانی ما و مرز شکیباییمان را محک می زند.


بر من و بر هر که دوستش گرفتی، صبر بر این سوگ سهمگین، فزون باد.

12/02/2021

بگو کجایی...

 سپیده دم رسیدم. شسته اشک. رسیدم در خانه پدریت. نه در انحنای کوچه منتظرم بودی نه روی ایوان. عطر چای تازه‌دم پیچیده بود؛ نور خورشید تازه صبح افتاده بود روی عکست که نشسته ای در تراس خانه ام، همان که سنجابهایش را دوست می داشتی و سبزی چنار بلندش را؛ با موهایی که یادم هست خودم برایت آراسته بودم. زیبا و آرام و باوقار؛ همانجور که همیشه بودی. کنار عکست دو شمع سیاه نیم‌سوخته. و در مقابل‌ که ایستاده بودم مبهوت تو، من ِ سوخته....

12/01/2021

آتی

" به تمام کسانی که عزیزی روی تخت بیمارستان ندارند؛ به تمام کسانی که هر که را دوست دارند جلوی چشمشان است؛ به تمام "تنها به درد نماندگان..." حسودی میکنم...

این را دیروز صبح نوشتم؛ در آن لحظه و زمان از چرخش زمین‌ به دور خورشید، هنوز امیدوار بودم و معجزه پشت پنجره پر میزد. برای شام بچه قیمه پختم. سالاد درست کردم. لباسها را تا کردم. کارم را تمام کردم و لپ تاپ را بستم. ... و همان وقت تو دیگر نبودی. نه روی تخت بیمارستان، نه در خانه ات، نه در جهان. در همه جا بودی و در هیچ جای خاصی نبودی دیگر.

و من نمی دانستم؛ که چه بی امید و بی معجزه؛ میشود حتی به آنهایی که "هنوز" عزیزی روی تخت بیمارستان دارند هم حسود بود...

این آخری را هم به لطف تو دانستم وقتی چمدان بستم و راه افتادم به سوی آخرین نقطه از دنیا که تن رنجورت را به خاک بسپارم و خودم در همه غروبهای جمعه تا ابد دراز بکشم...

11/30/2021

I fell in love with you watching Casablanca

 کلاس سم‌شناسی پیشرفته را سه مدرس با هم اداره میکردند. هر کدام متخصص بخشی بود؛ مسن‌ترینشان مردی چشم‌آبی و از سوئد و اسمش Per بود. تا اسمش را گفته بود من با خودم فکر کرده بودم "در زبان گیلکی میشود پدر! چه جالب..."

 روز اول بعد از معرفی خودش خیلی جدی به تک تک ما نگاه کرد و گفت من هر جلسه از کلاسم را با جمله ای از بهترین فیلم دنیا شروع خواهم کرد! کدامتان کازابلانکا را دیده؟... در سکوت آن کلاس اینترنشنال سی نفری فقط یک ایرانی دستش را بلند کرد و گفت "من"...

 هر جلسه را با یک‌ دیالوگ شروع میکرد و من ادامه میدادم. باقی کلاس نگاهمان میکردند و گاهی می خندیدند. گاهی بی حوصله منتظر شروع درس بودند. مهم‌ نبود. من در خلسه یادآوری آن نگاه واپسین، آن دست ستبر و آن شانه ظریف، آن حسرتی که با تو می آمد تا آخر، آن عشق آبی آبی آبی... با یکی که بالاخره میفهمید چرا آدم می تواند از آنی که دوست دارد دست بکشد....

 آن روح سودایی که اهالی مشرق توی جعبه بنفشه های وطن با خودشان می کشانند؛ مرا جدا میکرد از باقی آدمهای نشسته روی صندلیهای کلاس سم شناسی Per

مگر ما چه میخواستیم جز پنهان نکردن رخ آبی عشق در عمق پستوهای دنیا؟

یک غروبی؛ بعد از ایمیل کردن تکالیف پروژه، ترانه کازابلانکا را برایش فرستادم. من آن ترانه را چون جاده تهران به رشت؛ مثل کف دستم، حفظ بودم. هر پیچ جاده را؛ تمام شدن درختی و پدیدار شدن کوهی؛ همان جا که خواننده در نیمه شبی تابستانی در کافه نور ماه را ته چشمهای معشوقش میدید؛ حفظ بودم...

Per یک ساعت بعد برایم نوشت: مدتهاست که سر کلاسهایم می دیدم دیگر هیچ جوانی کازابلانکا را نمی شناسد... تو بهترین دانشجوی‌ منی. بهترینی...

آخر ترم؛ از درس تئوری سم‌شناسی نمره قبولی نیاوردم. سه مساله چند صفحه ای بود و یکی را سفید گذاشته بودم. 

Per را دیگر هرگز ندیدم. ایمیلش را به یادگار نگه داشتم.






11/24/2021

به پاس تمام آن اوقات خوش؛ به دور از بیحاصلی و بیخبری...

 آذر دوباره؛ ماه آخر پاییز. به راستی چقدر زندگی کردم. چقدر دوست داشتم و بد داشتم و دوست داشته و رها شدم. پای چند پنجره گلدان گذاشتم؟ چند نفر را بوسیدم؟ چقدر گریستم؟ می شود چند آغوش؟  چقدر دلتنگی؟ چند بار لبخند به وقت رسیدن و دیدار؟ چند دستمال مچاله شده سرخورده گوشه جیبم؟ چقدر شد که باز نگاه کردم و دیدم دوباره آذر و ماه آخر پاییز شد؟ به این عصر و شب و فردا صبحش که سال برایم تازه شد و خودم سالخورده تر از پیش، و بسیار آرام تر، ساده تر، رهاتر. کجاها؟ زیر آسمانهای بسیاری، در خانه ها، کافه ها، کنار بسیار آدمهایی یا حتی تنها با خودم، روبروی خودم و کنار خودم. روشنای چند شمع را با آرزوهای این سالیان فوت کرده ام؟ نمی دانم. 

امشب و اکنون و توی این پوستم، تنها یک آرزو دارم که بزرگ است. خیلی بزرگ. شبیه به معجزه می ماند. جرات ندارم چندان به محقق شدنش فکر کنم. صرفا در قلبم حملش میکنم و میدانم که چراغش با هر ضربان قلبم روشن است. گاهی فکر میکنم رسیدنش هرچقدر هم دور، چه میتواند نزدیک باشد. میتواند اتفاق بیفتد...به قول حمید هامون: "برای منم یه معجزه بفرست ... مث ابراهیم ... شاید معجزه ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه ... یه چرخش ... یه جهش ... یه اینطرفی ... یه اونطرفی..."

این است که از آرزویم و امید ناگزیر پشتش هر چه بزرگ و مهیب و دور... دست نکشیده ام. جز آن، باقی انتظارم از خوشبختی و دستاوردها و رسیدنها و اصلا کل زندگی، همه خرده خواسته های پراکنده ای هستند که بود و نبودشان فرقی برایم ندارد. صرفا بهانه اند برای نماندن و تکاپو و رفتن با موج.

طول کشید ولی به موقع فهمیدم: همه آنچه که خوشبختی و اقبال و شانس و موفقیت می گفتندش؛ خلاصه شده بود در فاصله های جاری بین بدشانسی ها، خستگی ها و بیماریها و از دست دادنها و فقدانها و شکست ها. که در فواصل اتمام یکی و رسیدن دیگری؛ هر چه بود خوشبختی محض بود و به حماقت کسی که در انتظارش به سوی دیگری می نگریست میخندید.


10/14/2021

"Strong", is easy when its going easy

 دیدم یک اینفلوئنسری، در ویلای درندشت و زیر عکس ژست سکسی-خسته اش روی مبل راحتی با آرایشی در حد آرایش عروس، در لباس و کفش مهمانی؛ نگاه نافذی به ما کرده و برایمان در مورد اهمیت قوی بودن و کم نیاوردن و ادامه دادن در گذر از موانع دنیا و اینها نوشته.

پریروزش هم یک ویدئویی دیده بودم از زنی در خوزستان؛ با سیاه‌ترین چشمان غمزده دنیا روی تلی از خاک زلزله که رو به دوربین میگفت هر چه دارد زیر خاک است؛ لباسهایش، وسایلش، زندگیش... روی لباسها تاکید داشت... میگفت رخت، همه رختم‌ مانده‌زیر خاک...

مقایسه که تف سربالاست و قصد من نیست. اعتقاد من اما اینست که در شرایط روزمره؛ (حالا هر کیفیتی از‌ روزمره که کسی که دارد زندگیش میکند از سر صبح‌ بغضی که‌ ته گلویش را بخراشد نداشته باشد)، در شرایط روزمره قوی بودن کلا گاز دادن در سرپایینی است! قوی بودن و کم‌ نیاوردن و ادامه دادن در روزهایی که آفتاب و بارانش یا طعم چایش یا خلوتی خیابانهایش یا رنگ سیب عصرانه اش یا گرمی آغوش کنار دستی وقت فیلم دیدنش "هنوز" هست و مبحث روز است و عادی است و دوردست نیست و آرزو نشده، ... کار واقعا سختی نیست. به نظرم دست هر کدام از ما اینها را بدهی؛ با نگاهی خسته در جامه ای آراسته به بقیه اندرز میتوانیم داد در باب کم نیاوردن و ادامه دادن و روی پای خود ایستادن و و و...

سنگ محک اما جای دیگریست از دید من...

بفهمی چیزی،‌ زمانی، آدمی، اصلا کلا دوره تو (مربی)، تمام شده و قرار است "برای روزنامه تسلیت بفرستی". برسی به آن نقطه ته خط. یک جایی آن ته ته. پایین پایین... نگاه کنی و جز خالی نبینی، سر بچرخانی و ببینی رد پایت آغشته به خون است؛ خون خودت، خون عزیزترینهایت... خب سنگ محک قوی ماندن و ادامه دادن و فلان و بهمان راستش آنجاست. آنجا هر وقت ایستادی، بعدش بیا به من بگو چه کسی قوی ماند و تاب آورد و ادامه داد و چه کسی‌خودش را هل داد جلو؛ خودش را و زندگیش را و آدمهایش را و امیدش را.

شکل دیگرش را با عکس و بی عکس و با کپشن‌ و بی کپشن... همه بلد بودیم، حتی اگر جایی ننوشتیم.