12/26/2021

در باران خفته بودی...

 عکس سنگ را که دیدم؛ صبح بود اینجا. ظهر بود آنجا. بچه کنار دستم حمام کرده و تمیز، داشت شیر و نان صبحانه میخورد. من می بایست به رسم‌ همیشه از او فیلم کوتاهی می گرفتم برایت و تو پشتبندش قربان صدقه زیبایی اش بروی... اما من کنارش نشسته بودم و دندان ساییدم‌ از درد چون عکس را دیدم و کل خانه را به یکباره برداشتند کوبیدند توی فرق سرم. 

دیرترش مرد آمده بود، مرا از روی پله جلوی در بلند کرده بود: توی این سرما؟ هق هق میکردم رو به باران توی حیاط...

در باران خفته بودی

که باران تنها نماند...


زیست شناس بودن، طبیعت گرا بودن، از ساز و کار اولین یاخته در میلیون سال پیش باخبر بودن؛ هیچکدام در مسیر این سوگ به کارم نیامد...

سنگ را دیدم

نامت را

نام عزیز تو را روی آن سنگ سیاه...

سنگ را نصب کنند، یعنی واقعیست... یعنی باز نمیگردی...هرگز....

تو چرا اینقدر از اینکه من بگویم "هرگز" متنفر بودی؟ چرا هر وقت میگفتم هرگز، میگفتی: "این کلمه خیلی سنگین و غمگین است... هیچوقت نگو هرگز؟"

دیگر صدایت را نمی شنوم. 

تو هرگز هرگز هرگز باز نمی گردی و من هرگز هرگز هرگز موهایت را برایت سشوار نمی کشم و تو هرگز هرگز هرگز مرا، شانه و گردنم را نمی بوسی.... هرگز برایت هدیه نمیخرم و هرگز برایم سبزیهای خانگی را با خوش ترین‌خط دنیا برچسب نمیزنی.


من هرگز در زندگیم اینقدر مستاصل و ناامید نبوده ام...

آن سنگ را نصب میکنند و این یعنی تو هرگز به من باز نمی گردی...

12/22/2021

حدیث دُردکشان

 یک مصاحبه ای دیده بودم یک ماه پیش حدودا. یک خواننده ای که به تازگی مادرش را از دست داده بود و برگشته بود به صحنه اجرا. مصاحبه‌کننده گفت: تو رابطه عاشقانه‌ با مادرت داشتی.  چطور با این رنج کنار می آیی؟ چطور از آن می کاهی که موسیقی ات را اجرا کنی؟

مرد جوان چشمهایش برق زد. پشت صحنه برایش دست زدند. گفت: من دلم‌ نمیخواهد رنجم تمام شود. من درد را اینجا (دست گذاشت روی قلبش) حمل میکنم که یادم بیاورد هر لحظه از آن عشق عمیق که به او که داشتم....


صحنه های پایانی هوبیت: جنگ پنج ارتش، تاورییل پیکر بیجان کیللی را در دست گرفته و خطاب به ثارندویل میگوید: میخواهند او را خاکش بسپارند؟... اگر این عشق است من نمی‌خواهمش. این عشق را از من بگیرش...بگیرش لطفا. چرا اینقدر درد می کشم؟ ثارندویل نجوا میکند: چون عشق واقعی این شکلی است...


من نمی دانم با این درد که از روحم به جسمم رخنه کرده چه باید کنم؟ آیا می خواهمش یا نمی خواهمش

من صرفا نومیدانه دلتنگ تو و مشتاق توام و می دانم تو نیستی. می دانم و نمی دانم. 


12/20/2021

Mama ist traurig... Mama ist sehr traurig

 صبح تاریک و روشن، لباس پوشیدم‌ و آماده شدم برای جلسه. بچه کنار پدرش توی تخت با گوشی همراه فوتبال میدید. داد زد مامان ما داریم فوتبال میبینیم... گفتم چه خوب! صدای نجوایش را به آلمانی در گوش پدرش شنیدم: مامان غمگینه...مامان خیلی غمگینه

لباس که پوشید برود مهد، صدایش کردم. بغلش کردم و گفتم: من شنیدم در مورد من چی گفتی. اگه خواستی با خودم هم میتونی درباره من حرف بزنی...

گفت تو خیلی ناراحتی.

گفتم خیلی

گفت چرا؟

گفتم چون دلم برای اوما تنگ میشه

گفت من هم دلم تنگ میشه. ولی تو میدونی مرگ مهمه؟ چون بچه های جدید با مرگهای بزرگ دنیا میان و اونها هم بزرگ میشن... و ما به اونها که‌ مردند فکر میکنیم. هر وقت فکر کنیم خوب‌ میشه و اونها  هستند...

بغضم را قورت دادم بخاطر بچه کوچکی که مادربزرگ به آن محشری را از دست داده... که او را به خود؛ یا خود را به او بفشارم و بهش بگویم چقدر مایه شادی و افتخار من است. چقدر درست است حرفش. چقدر خوشحالم که اینقدر درست فکر و خوب احساس می کند. آخرش گفتم گیلیان من عاشق توام. گفت منم عاشق تو سایا...

دیرتر در مطب دکتر؛ خوابیده بودم روی تخت زرد رنگ. نوار قلب و مغز میگرفتند و میگفتند فشار روی قفسه سینه ام‌ دلیل جسمی ندارد. که ناکارایی جسمم از تجربه دردناک روحم است که دارم می‌گذرانمش. روی تخت دراز کشیده بودم و ماسک را برمیداشتم و چشمهایم را پاک میکردم و هوا را هورت می کشیدم که نفس کم نیاید ... همان موقع بود که صورتت را دیدم. به وضوح. خم شده روی من؛ با نگاه قهوه ای درخشانت. با آن لبهای نیم گشوده به سوال خواندن اسمم: سارا جان؟ مات مانده بودم به جایی بین سقف و صورتم...که صورتت نزدیک ترین به من بود. پرستار گفت سطح اکسیژن خون نرمال است. تنگی نفس دلیل عصبی دارد... از آن لحظه به بعد دیگر ندیدمت...

یک بار سالها پیش، کف دستم را گرفته بودی و فلسفه طالع بینی نمی دانم چی را توضیح می دادی...بعد کف دست خودت را آوردی جلو: "خط عمرم کوتاهه" ...دستت را تند پس کشیدی و خندیدی با خجالت و موضوع را عوض کردی... گفتی همه اش شوخیه ها...

سالها قبل ترش یک نوار کاست از سفر ایتالیا آورده بودی؛ بچه های آفرودیت... یک ترانه اش پس‌زمینه وبلاگت بود: "برای همیشه و همیشه، برای همیشه و همیشه تو آنی. که مثل خورشید صبحگاه به من می تابد. تو بهار منی، انتهای رنگین کمانم و آوازی که می خوانم. تو سرنوشت منی. تا ابد در پی تو روانم..."

شش هفت سال پیش که وبلاگت را میساختم گفته بودی اما: عنوانش را تغییر بده؛ بنویس برای همیشه و هرگز. و عکس یک دشت قاصدک را بگذار کنارش... هر چه گفته بودی، اجرا کرده بودم...

کاش این یک بار را استثنا قائل میشدی... کاش بازمیگشتی...




12/16/2021

There are losses, that rearrange the world

  غمگین‌کننده ترین خبر امروز برای من:

احوال که پرسیدم. پدرم که راهش را تازه یاد گرفته پیغام صوتی فرستاد: دارم غذا می پزم. ناهار امروز و فردایم را....

تصویر او که خم شده روی اجاق گاز سعی میکند از ادویه هایت درست استفاده کند و ته قابلمه را با قاشق نخراشد و کثیف‌کاری نکند و مزه غذایش هیچ شبیه آنچه تا ماه پیش روی میز زیبای اشپزخانه ات می اوردی نیست؛ تصویر یک بشقاب روی میز سه نفره، بسیار قلبم را فشار داد...


تو می دانستی که حتی در مورد اولین خنده پس از سوگ هم تحقیق شده و اسم دارد؟

این فشار روان بر قلب؛ هر لحظه از هر سو، چرا هیچ اسمی ندارد؟

 

12/10/2021

Forever and never



دیگر هرگز

در امتداد مسیرهای طبیعی سفر نخواهی کرد

دیگر هرگز خودت را زخم ناپذیر حس نخواهی کرد

واقعی و مسلط

ناپدید برای همیشه

آن چیزی که تو

بیش از هرچیز می جستی

حضور کامل همه چیز

و همیشه همان خواب و

همان دلتنگی خواهد بود.

س.‌برینر آندرسن




12/05/2021

05.12.2021

 «الا ای باد شبگیری، بگوی آن ماه مجلس را

تو آزادی و خلقی در غم‌ رویت گرفتاران


غبار بر دل از راههای شب، سپیده دم رسیدم به آشناترین خانه دنیا؛ و دیگر منتظرم نبودی.

بی فرصت وداع؛ با مقدمه ای مختصر و کوتاه؛ ترکم کرده بودی و پسند تو اجبار من شد. تا آخرین نفس؛ بر مادریت پای فشردی که به قول خودت هیچ چیز در این دنیا نمیتواند پشت عشق مادرانه را به زمین بزند؛ هیچ چیز.

وقتی رسیدم که در همه جهان بودی؛ و هیچ جایی در جهان محیط بر تو نبود.

نهایت ساده انگاریست اگر بگویم خنکای مهربان پیشانی ات که به رسم وداع بوسیدم، یا آن سنگ که سرنوشتِ پیدایشش، پوشاندن پیکر عزیزت بود و نامش شد مزار؛ تویی. تو آنجا نیستی که مکان؛ محدودیت من است وگرنه من هم امروز چنین مستاصل نبودم.

 

تو را دیدم در آبی آسمان گیلان وقتی زمان ایستاد و تو رهسپار شدی و ما جا ماندیم.

تو را دیدم در چشمهای سرخ شسته اشک. در تنگ آمدن قلب به وقت یاد تو و مهربانی تو و حضور تو هر وقت که نیازمندش بودیم و هرگز از هیچکداممان دریغ نکردی.

تو را دیدم در بلندای پرواز آن پرنده که در مسیر نگاه من بر فراز آرامستان، جایی می رفت با شتاب، همانجور که خودت میگفتی گاهی دلت میخواد پرنده باشی که به هر که دلتنگش هستی سری بزنی.

دیدمت در غم قبیله ای از انسانهایی دلتنگ که تو زمانی دوستشان داشتی به دل، بی منت. که به قول خودت معجزه عشق انسان است و عشق، معجزه انسان.


نگران نیستم که دیگر در مرکز دیده ام نیستی، که من تو را در اعماق دل حمل میکنم. نگران نیستم کجایی، که به چشم خویش دیدم  پشت حوصله نورها آرام، خوابیده ای و درد از جان نازنینت دور است. 


 غم من اما از مواجهه با این حجم خالی بزرگ است. غمی  که تا همین چند روز پیش با متانت کلام تو، دیدن امیدواری تو حتی در اوج حزن، توانایی رشک برانگیزت در خطاپوشی؛ و عشقی که از سوی تو در بطن زندگیمان ساری و جاری بود، وجود نداشت.


جایی به یادگار نوشته بودی که روزی گفت‌ و گوی درونی تو هم پایان ‌خواهد گرفت و تو آرام خواهی یافت. جایی که جان ساکن است و از هیاهوی باقی خبری نیست. آن روز کلامت را با دلی سنگین خواندم و گذشتم که تصویر حتی لحظه ای از این جهان را بدون داشتن سهم روزانه ام از عشق تو نمیخواستم... عشق تو که چهره آبی اش همواره پیدا بود... که واداشتت رسم مهرورزی، مادری، معلمی، شراکت و رفاقت را نشانم بدهی. عشقی که سبب شد جوری ریشه بدوانی در بودن ما که حتی لحظه ای نکاستن از یادت هم، از رنج دستجمعیمان نکاهد. 

نمی دانم گله به کجا ‌و که برم؟


بوسیدمت و اشک. بوسیدمت و هجران.


 یکی آمد گفت تنها مدرسی بودی که معنی نگاه دانشجوی نشسته روی صندلی چرخدار را به پله های بلند دریافتی؛ پس تنها مدرسی هم بودی که کلاس جبرانی تک نفره برپا کردی در طبقه همکف. یکی گفت در پست و بلند سنگهای این سرزمین، همواره به قدر وسعت کوشیدی که جاده هموار شود، چراغی بر بلندایی روشن باشد، سوسو کنان به راه چشمهای جوان و مشتاق بسیاری.

یکی آمد گفت رفیقش بودی. یکی دیگر گفت مادرش، یکی گفت جای همه خویشان نداشته اش تو را داشت...

و من؟

انگار دارم تو را دوباره کشف میکنم، در جهان متفاوتی که از امروز دیگر شکل قبل نخواهد شد...

از امروز که بودنمان دگرگون است... 

و تو...

با صد هزار جلوه برون آمدی که من، با صد هزار دیده تماشا کنم تو را


چند روز است که تلفنت خاموش، چراغ بالینت خاموش و کتابهایت ناگشوده مانده. باورش و عادتش لابد که روال جدید روزگار من است و این در حالیست که  یاد و یادگارهای تو قلب مرا پیوسته سرشار از غرور غم‌انگیز ولی باشکوهی میکند که از تمامیت من بسیار بزرگتر است. بزرگتر، به همان بزرگی و بی حجمی غم ِ ندیدن دوباره نگاهت. غمی که تکیه زده بر سخت‌جانی ما و مرز شکیباییمان را محک می زند.


بر من و بر هر که دوستش گرفتی، صبر بر این سوگ سهمگین، فزون باد.

12/02/2021

بگو کجایی...

 سپیده دم رسیدم. شسته اشک. رسیدم در خانه پدریت. نه در انحنای کوچه منتظرم بودی نه روی ایوان. عطر چای تازه‌دم پیچیده بود؛ نور خورشید تازه صبح افتاده بود روی عکست که نشسته ای در تراس خانه ام، همان که سنجابهایش را دوست می داشتی و سبزی چنار بلندش را؛ با موهایی که یادم هست خودم برایت آراسته بودم. زیبا و آرام و باوقار؛ همانجور که همیشه بودی. کنار عکست دو شمع سیاه نیم‌سوخته. و در مقابل‌ که ایستاده بودم مبهوت تو، من ِ سوخته....

12/01/2021

آتی

" به تمام کسانی که عزیزی روی تخت بیمارستان ندارند؛ به تمام کسانی که هر که را دوست دارند جلوی چشمشان است؛ به تمام "تنها به درد نماندگان..." حسودی میکنم...

این را دیروز صبح نوشتم؛ در آن لحظه و زمان از چرخش زمین‌ به دور خورشید، هنوز امیدوار بودم و معجزه پشت پنجره پر میزد. برای شام بچه قیمه پختم. سالاد درست کردم. لباسها را تا کردم. کارم را تمام کردم و لپ تاپ را بستم. ... و همان وقت تو دیگر نبودی. نه روی تخت بیمارستان، نه در خانه ات، نه در جهان. در همه جا بودی و در هیچ جای خاصی نبودی دیگر.

و من نمی دانستم؛ که چه بی امید و بی معجزه؛ میشود حتی به آنهایی که "هنوز" عزیزی روی تخت بیمارستان دارند هم حسود بود...

این آخری را هم به لطف تو دانستم وقتی چمدان بستم و راه افتادم به سوی آخرین نقطه از دنیا که تن رنجورت را به خاک بسپارم و خودم در همه غروبهای جمعه تا ابد دراز بکشم...

11/30/2021

I fell in love with you watching Casablanca

 کلاس سم‌شناسی پیشرفته را سه مدرس با هم اداره میکردند. هر کدام متخصص بخشی بود؛ مسن‌ترینشان مردی چشم‌آبی و از سوئد و اسمش Per بود. تا اسمش را گفته بود من با خودم فکر کرده بودم "در زبان گیلکی میشود پدر! چه جالب..."

 روز اول بعد از معرفی خودش خیلی جدی به تک تک ما نگاه کرد و گفت من هر جلسه از کلاسم را با جمله ای از بهترین فیلم دنیا شروع خواهم کرد! کدامتان کازابلانکا را دیده؟... در سکوت آن کلاس اینترنشنال سی نفری فقط یک ایرانی دستش را بلند کرد و گفت "من"...

 هر جلسه را با یک‌ دیالوگ شروع میکرد و من ادامه میدادم. باقی کلاس نگاهمان میکردند و گاهی می خندیدند. گاهی بی حوصله منتظر شروع درس بودند. مهم‌ نبود. من در خلسه یادآوری آن نگاه واپسین، آن دست ستبر و آن شانه ظریف، آن حسرتی که با تو می آمد تا آخر، آن عشق آبی آبی آبی... با یکی که بالاخره میفهمید چرا آدم می تواند از آنی که دوست دارد دست بکشد....

 آن روح سودایی که اهالی مشرق توی جعبه بنفشه های وطن با خودشان می کشانند؛ مرا جدا میکرد از باقی آدمهای نشسته روی صندلیهای کلاس سم شناسی Per

مگر ما چه میخواستیم جز پنهان نکردن رخ آبی عشق در عمق پستوهای دنیا؟

یک غروبی؛ بعد از ایمیل کردن تکالیف پروژه، ترانه کازابلانکا را برایش فرستادم. من آن ترانه را چون جاده تهران به رشت؛ مثل کف دستم، حفظ بودم. هر پیچ جاده را؛ تمام شدن درختی و پدیدار شدن کوهی؛ همان جا که خواننده در نیمه شبی تابستانی در کافه نور ماه را ته چشمهای معشوقش میدید؛ حفظ بودم...

Per یک ساعت بعد برایم نوشت: مدتهاست که سر کلاسهایم می دیدم دیگر هیچ جوانی کازابلانکا را نمی شناسد... تو بهترین دانشجوی‌ منی. بهترینی...

آخر ترم؛ از درس تئوری سم‌شناسی نمره قبولی نیاوردم. سه مساله چند صفحه ای بود و یکی را سفید گذاشته بودم. 

Per را دیگر هرگز ندیدم. ایمیلش را به یادگار نگه داشتم.






11/24/2021

به پاس تمام آن اوقات خوش؛ به دور از بیحاصلی و بیخبری...

 آذر دوباره؛ ماه آخر پاییز. به راستی چقدر زندگی کردم. چقدر دوست داشتم و بد داشتم و دوست داشته و رها شدم. پای چند پنجره گلدان گذاشتم؟ چند نفر را بوسیدم؟ چقدر گریستم؟ می شود چند آغوش؟  چقدر دلتنگی؟ چند بار لبخند به وقت رسیدن و دیدار؟ چند دستمال مچاله شده سرخورده گوشه جیبم؟ چقدر شد که باز نگاه کردم و دیدم دوباره آذر و ماه آخر پاییز شد؟ به این عصر و شب و فردا صبحش که سال برایم تازه شد و خودم سالخورده تر از پیش، و بسیار آرام تر، ساده تر، رهاتر. کجاها؟ زیر آسمانهای بسیاری، در خانه ها، کافه ها، کنار بسیار آدمهایی یا حتی تنها با خودم، روبروی خودم و کنار خودم. روشنای چند شمع را با آرزوهای این سالیان فوت کرده ام؟ نمی دانم. 

امشب و اکنون و توی این پوستم، تنها یک آرزو دارم که بزرگ است. خیلی بزرگ. شبیه به معجزه می ماند. جرات ندارم چندان به محقق شدنش فکر کنم. صرفا در قلبم حملش میکنم و میدانم که چراغش با هر ضربان قلبم روشن است. گاهی فکر میکنم رسیدنش هرچقدر هم دور، چه میتواند نزدیک باشد. میتواند اتفاق بیفتد...به قول حمید هامون: "برای منم یه معجزه بفرست ... مث ابراهیم ... شاید معجزه ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه ... یه چرخش ... یه جهش ... یه اینطرفی ... یه اونطرفی..."

این است که از آرزویم و امید ناگزیر پشتش هر چه بزرگ و مهیب و دور... دست نکشیده ام. جز آن، باقی انتظارم از خوشبختی و دستاوردها و رسیدنها و اصلا کل زندگی، همه خرده خواسته های پراکنده ای هستند که بود و نبودشان فرقی برایم ندارد. صرفا بهانه اند برای نماندن و تکاپو و رفتن با موج.

طول کشید ولی به موقع فهمیدم: همه آنچه که خوشبختی و اقبال و شانس و موفقیت می گفتندش؛ خلاصه شده بود در فاصله های جاری بین بدشانسی ها، خستگی ها و بیماریها و از دست دادنها و فقدانها و شکست ها. که در فواصل اتمام یکی و رسیدن دیگری؛ هر چه بود خوشبختی محض بود و به حماقت کسی که در انتظارش به سوی دیگری می نگریست میخندید.


10/14/2021

"Strong", is easy when its going easy

 دیدم یک اینفلوئنسری، در ویلای درندشت و زیر عکس ژست سکسی-خسته اش روی مبل راحتی با آرایشی در حد آرایش عروس، در لباس و کفش مهمانی؛ نگاه نافذی به ما کرده و برایمان در مورد اهمیت قوی بودن و کم نیاوردن و ادامه دادن در گذر از موانع دنیا و اینها نوشته.

پریروزش هم یک ویدئویی دیده بودم از زنی در خوزستان؛ با سیاه‌ترین چشمان غمزده دنیا روی تلی از خاک زلزله که رو به دوربین میگفت هر چه دارد زیر خاک است؛ لباسهایش، وسایلش، زندگیش... روی لباسها تاکید داشت... میگفت رخت، همه رختم‌ مانده‌زیر خاک...

مقایسه که تف سربالاست و قصد من نیست. اعتقاد من اما اینست که در شرایط روزمره؛ (حالا هر کیفیتی از‌ روزمره که کسی که دارد زندگیش میکند از سر صبح‌ بغضی که‌ ته گلویش را بخراشد نداشته باشد)، در شرایط روزمره قوی بودن کلا گاز دادن در سرپایینی است! قوی بودن و کم‌ نیاوردن و ادامه دادن در روزهایی که آفتاب و بارانش یا طعم چایش یا خلوتی خیابانهایش یا رنگ سیب عصرانه اش یا گرمی آغوش کنار دستی وقت فیلم دیدنش "هنوز" هست و مبحث روز است و عادی است و دوردست نیست و آرزو نشده، ... کار واقعا سختی نیست. به نظرم دست هر کدام از ما اینها را بدهی؛ با نگاهی خسته در جامه ای آراسته به بقیه اندرز میتوانیم داد در باب کم نیاوردن و ادامه دادن و روی پای خود ایستادن و و و...

سنگ محک اما جای دیگریست از دید من...

بفهمی چیزی،‌ زمانی، آدمی، اصلا کلا دوره تو (مربی)، تمام شده و قرار است "برای روزنامه تسلیت بفرستی". برسی به آن نقطه ته خط. یک جایی آن ته ته. پایین پایین... نگاه کنی و جز خالی نبینی، سر بچرخانی و ببینی رد پایت آغشته به خون است؛ خون خودت، خون عزیزترینهایت... خب سنگ محک قوی ماندن و ادامه دادن و فلان و بهمان راستش آنجاست. آنجا هر وقت ایستادی، بعدش بیا به من بگو چه کسی قوی ماند و تاب آورد و ادامه داد و چه کسی‌خودش را هل داد جلو؛ خودش را و زندگیش را و آدمهایش را و امیدش را.

شکل دیگرش را با عکس و بی عکس و با کپشن‌ و بی کپشن... همه بلد بودیم، حتی اگر جایی ننوشتیم.


9/28/2021

برای سر کردن زمستانهای بلند

غروب شد و شامش را دادم، گفت خعععلی خوشمزه بود. گفتم‌ نوش جانت، فردا صبح که بیدار بشی من‌ نیستم چون از صبح خیلی زود باید بروم بازدید کارخانه، اما مطمئن باش وقتی هنوز خوابی، همانجور در خواب می‌بوسمت (هفته‌ پیش گویا بیدار شده بود و طبق عادت آمده بود توی اتاق ما و تخت من خالی بود، اشکهای درشت به مدتی طولانی ریخته که: ما بوس نکردیم، خداحافظی نکردیم، من نگفتم دلم تنگ میشه، مامان‌ نگفت‌ روزت شاد، الان اصلا روز من شروع‌ نشد... و بعد در مهد هم بی حوصله و عصبانی بوده و واقعا روزش شروع نشده فقط کش آمده تا شب که برای من بگوید چه بد گذشته...)

آمدم علاج واقعه قبل از وقوع کنم مثلا. که گفت‌: "من ولی خودم بیدار میشم. که بوس واقعی در بیداری کنم... که روزم‌ شروع بشه..."جواب ندادم، پنج صبح حتما‌ خواب خواهد بود اما بیدار که شد و من‌ نبودم کمتر دراما داریم.

صبح تاریک روشن، طبق عادت مغزم قبل زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. در خلاصه ترین حرکات لحافم را مرتب کردم و وسائل چیده شده از شب قبل را برداشتم که صدای دو پای کوچک از انتهای تاریک راهرو آمد با خرسی در آغوش و لباس خواب کج و معوج و درخشانترین لبخند جهان: دیدی؟ من خودم بیدار شدم... فقط که بگم صبح بخیر و بوس و خداحافظ...

خب من آنقدری زندگی کردم و در زندگیم زمانهایی آنقدر خوشبخت بوده ام که کسی از سر عشق بخاطر من بیدار بماند یا از خواب برخیزد. دانستنش فارغ از چند و چون پایان ماجراها مرا خشنود میکند، غرورم را بعنوان یک انسان جلا میدهد.

اما شهود این عشقی که قرار بوده همواره و یکسره صرفا از سوی من باشد، وقتی از سمت او به من جاری می شود، جایگاه انسانی مرا تغییر میدهد؛ چنین‌لحظات کوچک ولی سرشاری که بی نیاز به حضور دیگری، بی فیلتر و بی شاهد و بی دوربین، فقط برای من است، چنان است که انگار خدای جهانی هستم که مرکزش روی نیرومندترین قدرت هستی بنا شده؛ روی قلب کوچک او.







7/29/2021

The clocks struck 1, the mouse fell down

 یک بادکنک زرد با شکلک خنده را نمی دانم‌ از کجا گیر  آورده بود و آمده بود پیش من که بازی کنیم. دم دراز اسباب‌بازی ماهیگیرش را‌ هم گذاشته بود بینمان مثلا مرز زمین هر کدام؛ هر بار با صدای جیغ جیغی و هیجان‌زده توضیح میداد: "طرف تو بخوره زمین یعنی من بُی دم، تو نبُی‌دی". 

خنده اش هوا بود. به من هم خوش می گذشت. اما هی گوشه چشمم به ساعت روی دیوار بود که دیگر داشت میرفت سمت هفت و نیم. گویا ناخودآگاه دو سه بار تذکر دادم که ولی سر هفت و نیم بازی تمام است و میریم‌ بالا و مسواک و لباس خواب و.... . که یکهو دوید رفت سمت ساعت، با نوک پا ایستاد و اولین عقربه ای را که دستهایش رسید گرفت و کشید عقب. خیلی جدی برگشت گفت: "بیا.‌ الان ساعت خوب شد میشه باز بازی کنیم نایاحت خواب من نباشیم...."

به همین راحتی. به همین زیرکی و سادگی توام. مفهوم قرارداد، باید و نباید، زمان و برنامه‌ریزی و .... هلی مرا با یک حرکت سرانگشت چهارساله اش، جابجا کرد. 

کاش دنیا به مدار او بود.


7/16/2021

‌l' hymne d' un peuple épris.... de se vieille cité

 بعد از چندین سال بیخبری مطلق؛ برایم نوشت: سلام. چطوری؟ روبراهی؟

تکیه‌کلامش همیشه همین بود: روبراهی؟

با اینکه مدتهای مدیدی از آخرین مکالمه‌مان گذشته بود، حتی نمی دانستم چند سال؟ انگار جمله قبلیم همین یک ساعت پیش تمام شده باشد؛ خیلی عادی نوشتم: خوبم. فقط خیلی خسته ام. منتظر آخر هفته ام که دقیقا بتوانم هیچ کاری نکنم. تو چی؟ خوب؟ روبراه؟...

می دیدم دارد تایپ می کند و همزمان فکر میکردم که در زندگی، چند نفر؛ تعداد بسیار بسیار اندکی آدم، هستند که مکالمه باهاشان می تواند به راحتی و سادگی "انگار همین یک ساعت پیش" ادامه پیدا کند و این یک ساعت؛ می تواند چندین سال خورشیدی/میلادی باشد.

نوشت: خب خوش‌شانسی ات این است که فردا آخر هفته است و فقط یک روز را باید طاقت بیاوری... منم خوبم.

نوشتم: یادش بخیر... موقعی بود که می شود خواند: آخر هفته، احمدی رفته.... و می شد واقعا امید ورزید.... 

نوشت: ۸۸؟

 نوشتم: ها.... 

نوشت: یادش برای من بخیر نیست. به آن روزها فکر نمیکنم. نمی توانم... تو از من زودتر رفتی نه؟

نوشتم: آره. چند ماه زودتر از تو. ببین من از آن روزها خودِ امیدوارم را دوست داشتم. هر قدمی انگار یک‌ قدم رو به جلو بود و این بهترین حس دنیا بود که زنده باشی و در جمع ببینی دارید می روید رو به جلو... من هیچ نمی دانستم فردا و فرداها چه می شود... نمی دانستم به کجا میرسم... من فکر می کردم دارد خیلی خیلی خوب می شود. و بعدش ما کلی انتخاب جلوی رو داریم... کلی راه که مسیر هر کدام به تنهایی خوب است... 


من هنوز نمی دانستم آن جمع بعدش به کجا می رود و من و تو می افتیم در دو قاره جدا. تو نمی دانستی من هرگز عروس مادرت نخواهم بود و من نمی دانستم تو هرگز دیگر برایم خرس و اردک پف پفی نمی آوری....

این پاراگراف آخر را آنجا ننوشتم دیگر... جایش آرزوی یک‌ آخر هفته عاااالی!! کردم و بعدش درها را و پنجره ها را و همه‌ پرده های دنیا را چفت و بست زدم و چندین بار پشت هم ترانه ادیت پیاف را گوش کردم که از روزگاری دوردست زیر آسمان نتردام و پاریس میخواند....

 


6/30/2021

عمری دگر بباید...

دوشنبه بود. پشت میز کارم همزمان موزیک روشن بود و دو مانیتور جلوی من اعداد و گرافها را نشان می دادند و نسیم‌ خنکی از پنجره می وزید و خوشحال بودم جایی که لباس بچه را سفارش داده بودم؛ خیلی خوش قولی کرده اند؛ ماگ قهوه ام نیمه پر؛ داشتم سریع کارم را تمام می کردم که‌ برای مهمانی زنانه آخر هفته و جشن گرفتن گروهیمان در خیابان خیالم راحت باشد. باز نگاهم افتاد به کارت واکسنم که کنار دستم هر روز ساعت و تاریخ دقیق نوبت دوم واکسن را بهم یادآوری می کند. نفهمیدم از کجا شروع شد و صدایی توی مغزم گفت: که‌ چی؟ فکر کردی خوشبختی؟ توی دور افتاده.  با آن کارت واکسنت و صدای موسیقی ات و جعبه ای که زودتر تحویلت داده اند فکر کردی خبریست... آدم با واکسن و بی واکسن؛ با موسیقی و بی موسیقی؛ ریشه قدیمی میخواهد. نمی خواهد؟ نداری تو. توی تک افتاده؛ در جدایی هرگز به تمامی خوشبخت نیستی. حالا در این جزیره‌ات فکر کن حالت خوب است. هست؟ که هر کاری کنی نمی توانی آدمهایی که دوستشان داری در آغوش بکشی. تو انسانی هستی با قوای محدود و منع شده از لامسه. آدمهایت را می توانی لمس کنی؟ هر روز رو به گوشی ات بگو سلام؛  بگویند سلام. صدا میاد؟ بعد پیش خودت فکر کنی به هر حال رجعت کرده ای به امنیت. بازگشتی به ریشه ات. به گهواره کودکی ات به همان کیفیتی که گوگوش گفته. و ته دلت می دانی که اینطور نیست... بعد به چه دلخوشی؟ به جعبه ای که سرویس پست سریع به‌تو میرساند. به خدمات پس از فروش. به امنیت روانی از داشتن واکسن. به آزادی در مهمانی. به اینکه‌ کسی در خیابان جلوی تو و رفقایت را نخواهد گرفت که چرا بلند می خندید... ..خجالت از بلاهت و تلخی تهی بودن... همه با هم  ریختند روی میز و دست و سر و قلبم...

فردایش؛ دیروز، فهمیدم یک مسافری هست که دارد میرود ایران و زمان کمی وقت دارم که هر آنچه سرویس پست در سال گذشته از پذیرفتن و فرستادنش به ایران سر باز زده؛ تهیه کنم و بفرستم به مسافر و دعا کنم قبل از پروازش به دستش برسد. نفهیدم اصلا چطور تا داروخانه دویدم‌. قلبم صد و هفتاد پالس می زد جایی نزدیک گردنم. پیشانی ام گُر گرفته بود... حالا چه میخواستم؟ ویتامین، قرص میگرن، اسپری آسم؛ .... داروی هورمون تراپی؛ داروی شیمی تراپی!! زنان پشت پیشخوان با چشمهای گرد مرا نگاه‌ میکردند.... یکیشان گفت هر چه در لیست جلو می روی که داروها پیچیده تر است. آن آخری ها را که معمولا اینجوری تحویل نمی دهیم... اینها برای چه کسی می خواهی؟ ساکن اینجاست؟ 

دومین جمله درباره ایران و مسافر و سرویس پست را تمام نکردم که یکیشان گفت: هاااا... برای ایران...چه سرزمینی. چه مردمانی....چه طبیعتی...حیف. حیف نیست از آن کشور؟ اسپری آسم هم نیست؟

پشت ماسک ندید من چانه ام لرزید. پشت ماسک ندید من گلویم چه سوخت... من فقط گفتم: می دانم برای شما عجیب است. برای خودم هم عجیب است. آنچه بر ایران‌می رود قابل توضیح نیست...اگر روزگار کشورم این شکلی نمیشد الان من نمی بایست بخاطر یک ویتامین ساده اینجا باشم. چه برسد بخواهم داروی تخصصی بخرم... 


تو هم از من نپرس کدام شکل از زندگی در کدام مسیر بهتر است. منی که هر دو شکلش را زیستم؛ در نزدیک و در دور. در تحریم و بدون تحریم. بی آزادی فردی و جمعی و با آزادی فردی و جمعی.... هرگز نشد یکی را با خیال راحت برگزینم و دیگری را بگذارم کنار و از هم تفکیکشان کنم. من نمی دانم کدامشان بهتر است؛ کدامشان انسان را از فرط خشم یا غم می کشد...نمی دانم. ففط می دانم هر کدام بهایی دارد. هر که هر کدام را انتخاب میکند؛ بهایش را هم دارد می پردازد. بار هستی... بار سنگین هستی... در شرایط برابر همچنان بر شانه های انسانی از خاور میانه؛ سنگین‌تر است.



6/01/2021

Sky is the limit; when the launcher hasn't been at 6 feet under!!

دقایق آخر؛ مربی با زاویه صد و هشتاد روی زمین نشسته بود و بدون وقفه؛ در کمال آرامش؛ مای نفس بریده را تشویق میکرد که دستها را از دو طرف شانه‌مان ببریم عقب و جهان را در آغوش بفشاریم و به سمت جلوی سینه بیاوریم؛ از نور تشکر کنیم و خودمان نور باشیم و از این‌ حرفها... حالا من در مغزم همزمان داشتم چند لابیرنت تاریک را میرفتم و می آمدم و گیر میکردم و دعوا میکردم و نگران بودم و خودم را دلداری می دادم و "بودن در نور" تنها چیزی بود که نه تنها برایم مقدور نبود بلکه واقعا دغدغه ام هم‌ نبود. اینکه اصلا چرا آن لحظه روی تشک بنفشم داشتم عرق میریختم هم؛ تنها دلیلش تلاش ناموفقم برای برون‌رفت از خود آن لابیرنتها بود... فکر کرده بود فعالیت فیزیکی لحظاتی چند هم که شده سیمهای مرا قطع کند؛ که نکرده بود.


در صفحه آدم حسابیهای ایران؛ شرح و تصویری دیدم از دانشمند جوان ایرانی تبار در ناسا. یک رزومه موفقیت خالص از مقاله و ثبت اختراع و فلان؛ توی صفحه شخصی اش هم شادمانی و رضایت صد در صدی از زندگی و عشق در اتوموبیل با چرم دست‌دوز؛ از کنسرت اندی تا سفرهای هاوایی و جشن جوانان موفق! در کاخ سفید.... از آن ژانر ایرانی باهوش ژن برتر در LA. با لهجه کشدار و work hard play hard؛ که اخبار روزشان در مورد کارناوال انتخابات ایران؛ قاچاق دارو؛ سفره تکاندن احمقانه آن یارو کاندیدای ریاست جمهوری، قطع برق و کمبود آب و کولبرهای مرز غربی که هیچ؛ از کل هر چیز غم‌افزای حواس پرت کن در جهان به دور است؛ کرونا در هند، سالگرد تولد ریرا،  گور دستجمعی کودکان بومی در کانادا، زباله‌ریزی اسکاندیناوی.... هیچ. جز شادی و موفقیت و دستاورد؛ باقی همه هیچ.  

در لحظه مچ خودم را گرفتم که مبادا مبادا مبادا سالهای درس خواندنم؛ مقاله هایم، پایان نامه ها و رتبه های خودم را بگذارم کنار رزومه او و فکر کنم چرا من الان در ناسا نیستم و چرا من هوار تا جایزه نگرفتم و علیرغم واقعیت دست و پاگیر "یک ایرانی در سال ۲۰۲۱ بودن" قله های افتخارات جهان را فتح نکردم؟ خب مگر من در ده سالگی با همان خط خرچنگ قورباغه و به فارسی! نامه مفصلی به ناسا ننوشتم که‌ من خیلی دوست دارم بزرگ‌ بشوم و آنجا کار کنم و هر روز با چیزهای هیجان‌انگیز مواجه بشوم و خیلی خاص و موفق و فلان باشم؟ همین من؛ از روی نیمکت چوبی و خط خطی کلاس چهارم دبستانی در غرب تهران؟ مگر نبود که از همان موقع خیلی مشخص می دانستم چی دوست دارم. مگر جرات داشتن رویای بزرگ همان کلید رسیدن نیست که این روزها تمام مربیان کوچینگ و انرژی مثبت و راهنمای زندگی و مثبت‌فکر‌کن‌ها و دنیای خودت را با تلاش بساز‌ها و "بیا یادت بدهم چطوری ذهنت را برای موفقیت ها باز و درِ چاکرایت را فراز کنی" ها... رویش موج‌سواری می کنند؟ 

عرضم به حضور آن بزرگواران که: زرشک!!

داشتن رویا و خواستن و اصرار و استمرار و تلاش و اینها که دکان شما شده و به حلق ملت فرو می کنید؛  لازم است اما هرگز کافی نبود و نیست. ولی برای اینجایش دیگر کسی از شما عزیزان راهکاری جز مقادیری شعر ندارد. دارد؟

وقتی مکانیزم بدن ما فرضا برای پرش تا ارتفاع ده متر ساخته شده؛ شاید یکیمان اصلا بتواند تا پانزده مترش را هم بپرد و مشت محکمی بزند توی دهن یاوه گویان و باقی؛ اما به شرطی که سکویش در گودالی با عمق بیست متر نباشد؛ دستکم روی سطح زمین باشد. از اول، یک حداقلی‌ بیش از حداقل بغل‌دستی اش فراهم باشد. این آخری، با اسمهای مختلف و ماهیت یکسانی؛ موجب تفکیک آدمهاست. خاستگاه، جغرافیا، مسیر، جبر محیط، ... . اینکه دو تا آدم؛ هر دو سبد به دست و تشنه رسیدن؛ به نردبام تکیه داده به درخت سیبی در دوردست نگاه کنند، خواسته جفتشان مشخص است. تعداد سیبهای در سبد اما آخر کار فرق خواهد داشت بسته به آنکه کدام از راه مستقیم آسفالت شده و کدام از کوچه پسکوچه پر از چاله و گودال گذشته اند. 

در مورد بخش تئوری خواستن و تمرکز و جرات کردن رها نکردن رویاها و فلان، هنوز کسی مانده که بلد نیست؟ پیغام بدهد من مجانی و بی منت، شعرها! را برایش بخوانم.

 


5/11/2021

A.SAP. PLZ

 امروز به تعداد ایمیلهای خوانده و پاسخ داده شده روزم نگاه کردم. آخر اکثرشان نقل به مضمون  نوشته شده بود لطفا پاسخ سریع/ با تشکر از عکس‌العمل سریع/ ممنون که سریعا نظرتان را ابلاغ میکنید یا همچه چیزی. 

حالا اینها به کنار، حتی پی‌نوشت مهم‌ترینشان که از من درخواست یک امضا با پیامد بحث حقوقی و پیگیری قانونی داشته خواسته شده بود در اسرع وقت پاسخ بدهم. یعنی میگفت سریع بخوان و بفهم و امضا کن حتی اگر به قیمت گرفتار شدنت تمام شود که فلانی زیاد منتظر نماند (نانوشته اما فی الواقع: منتظر ماندن فلانی یعنی صرف پول؛ گرفتار شدن تو اما فدای سر دنیا؛ هر چه هست فقط لطفا سریع. با تشکر)


وحشت کردم. 


دنیای دیجیتال به خیلی از مناسبات ما سرعت بخشیده؛ قبول.

دیگر لازم‌ نیست برای خواندن یا شنیدن یا حتی دیدن کسی در شعاع قابل پیشبینی از فاصله جغرافیایی بود ‌و این عالیست. الان  کلیک میکنی و الان پول در قاره دیگر جابجا شده. الان ایمیل زدی و الان در نیمکره دیگر خریدی انجام شده.  بسیار خوب.


اما یک جوری هم شده که از آدم انتظار می رود دائم و مستمر عکس‌العمل آن هم در کوتاهترین بازه زمانی نشان بدهد؛ هر چه سریعتر، کوتاه تر و گزیده تر...


خب ما آدمهایی بودیم که تا همین چند سال پیش ساعتها یک نامه کاغذی را از نو می خواندیم. بارها یک عکس حتی بدکیفیت چاپی را از پاکت درمیاوردم و نگاه میکردیم و بسته به حالمان لبخند می زدیم یا چشممان تر میشد. خاطره میگفتیم از حضور در جایی که برای شنونده‌مان دیدنش منوط به سفر و خطر بود و برای همین به دهانمان با دقت خیره میشد به جای اسکرول کردن و ورق زدن و رفتن.  اصلا چرا راه دوره. پیامگیر تلفن داشتیم که عمرا صداهای عزیز کجایی، از خودت خبر بده الاغ، فلان‌ روز فلان جا ببینیم هم را؛.... پاک نمی کردیم ...چه برسد به دیدن افراد. دیدن. شنیدن. لمس؛ سوال بپرسیم چطوری و جدی و مشتاق منتظر باشیم برای شنیدن پاسخ. الان انگار از همه؛ از یک جمعیت پانصد و هزار و ده هزار و...نفری باخبریم در سریعترین زمان ممکن... ولی واقعا باخبریم؟

الان که  همه از ما و ما از همه درخواست "پاسخ در اسرع وقت" داریم. که اگر اگر اگر یک پیغامی هفت قرآن به میان ‌ seen شده ولی "در اسرع وقت: پاسخ داده نشده، تنها و تنها یک معنی دارد که تهش باید آدمه را بریزیم دور.


زندگی ماشینی سر جای خود، ولی کاش خودمان دیگر دستکم گاهی هم که شده ماشین نباشیم. گاهی یک وقتی هم ایجاد کنیم برای در سکوت گوش دادن یا نگاه کردن. گاهی کاش بشود زمانی صرف کنیم برای دادن پاسخ مناسب سر فرصت. 

در این دنیایی که اصلا دیگر زمان برای انسان بودن و عکس العمل انسانی داشتن کم آمده.

5/07/2021

پوستت اما پوست شیر...

 در مصاحبه شغلی که درخواستش کرده بودم، مسئول دپارتمان منابع انسانی بی مقدمه پرسیده بود: به چه چیزی در زندگی شخصیت بیش از همه مفتخری؟...

به این یکی سوال فکر نکرده بودم. انتظار چنین چیزی را واقعا نداشتم. اما انگار ته دلم از خیلی سال پیش پاسخش را میدانستم که بی مکث گفتم به "زن خاورمیانه ای متولد شدن" و در پی آن جنگیدن بخاطر بسیاری چیزها که مسبب و مسئولشان من نبودم. تاب آوردن بارها تجربه و به مکرر یاد گرفتن بسیاری بسیاری بسیاری چیزها که اگر زن خاورمیانه ای مهاجر نمی بودم؛ الزامی به مواجهه با هیچکدامشان‌ نداشتم. و علیرغم اینها، هر جا رفتم؛ جدا نماندم. نه از خودم نه از آنها که میشناختم. ولی قاطی شدم با آنها که نمی شناختم در سرزمینی که خانه من نبود و از پیش با آدمها و طبیعت و کلامشان هیچ الفتی نداشتم .

 اینها؛ این جنگ و صلح و آمیختگی، سنگ مرا بغایت صیقل داد. به بهایی گران؛ به خون جگر. تا قطره آخرش را هم پرداختم تا رسیدم به اینجا و امروز و سوال توی از همه جا بیخبر (این جملات آخر را بلند نگفتم. جایش به هم‌ لبخند زدیم. اما توی سرم بارها رفتند و برگشتند)

4/16/2021

حتی وقتی کرم از خود درخت بوده باشد



چند نکته درباره گفت‌وگوها و اخبار طرح ادعای تعرض به چند خواننده و هنرمند زن از طرف محسن نامجو و سیاوش اسعدی و آیدین آغداشلو و پیامدهای تکذیب یا تایید عمومی مخاطبان:

- تجاوز یعنی ابراز و اکت جنسی یک‌سویه وقتی طرف دیگر موافق نیست یا در موقعیت ابراز توافق نیست مثلا کودک یا مست یا بیهوش است. پس اینجا فرقی ندارد داریم درباره یک راهبه حرف میزنیم یا یک فاحشه. تجاوز تعریف مشخصی دارد. آن درخت کرمویی که به آن ارجاع میشود دائم، حتی اگر اول چراغ سبز به اکت جنسی نشان داده؛ وقتی وسط کار پشیمان شده و گفته نه؛ اگر طرف مقابل نفهم باشد و آن را به حساب تعارف، عشوه، عکس‌العمل آنی، یا هر فعل دیگری به جز آن "نه" بگذارد، متجاوز است. در کشورهایی که قانون درست و درمان دارند، در روابط زناشویی هم جرم تجاوز لحاظ شده و اینجور نیست که زن شوهردار ملک مرد است و دیفالتش باید حاضر و آماده برای عمل جنسی باشد.

- جمله محبوب "قضاوت نکنیم" از بیخ و بن غلط است از آنجا که اصلا طراحی مغز و یادگیری انسان بر پایه مقایسه و قضاوت است. انسانی که قضاوت نمیکند؛ مغزش دچار اختلال کارکرد است. شما از بدو کودکی در حال مشاهده، مواجهه، مقایسه و به خاطرسپردن نتایج ناشی از مقایسه ها هستید. شما برای ابراز عکس‌العمل؛ هر عکس‌العملی؛ مجبور به درک موقعیت از طریق قضاوتید چون راه دیگری بعنوان انسان ندارید. این جریان قضاوت نکنیم از کجا و چرا آمده را من هرگز نفهمیدم.

- نکته اما این است: کسی که شغلش قاضی و وکیل و دادستان نیست؛ یعنی اگر "قرار نیست" بابت قضاوتهایش مزد بگیرد و با آن امرار معاش کند؛ تا حد امکان لازم است قضاوتهایش را برای خودش نگه دارد و توی چشم بقیه فرو نکند. من فکر میکنم پوشیدن شلوار جین تنگ و تاپ نارنجی برای یک خانم هفتاد ساله نشانه خاصی نیست و صرفا سلیقه پوشش است. یکی فکر میکند این نه تنها نشانه خاصی هست بلکه نماد جلف بودن و روانپریش بودن است و چنین لباسی فقط مختص بیست ساله هاست. این اما مهم نیست. مهم اینجاست که اگر ما هر دو آدم ‌حسابی هستیم، سلیقه مان را برای شخص خودمان نگه میداریم و کاری به کار بقیه نداریم چون قضاوت ما دخلی در زندگی آنها و سلیقه آنها ربطی به زندگی ما ندارد.

- ما که آنجا نبودیم. بله نبودیم. ما جمعا به کره ماه هم نرفتیم. در جنگهای صلیبی هم نجنگیدیم. در دوران آشویتس هم زندگی نکردیم. چیزی وجود دارد به اسم تاریخ. سینه به سینه نقل میشود. بعد چند نسل دیگر شاهد زنده ندارد اما برایش اسنادی هست. گاهی هم ‌ نیست. صرفا راوی دارد. ماییم که تصمیم می‌گیریم روایتها را باور کنیم یا نه‌؛ یا احتمال وقوعشان را لااقل بدهیم یا نه.

- احتمال دروغگویی برای جلب توجه یا اخاذی یا انتقام‌جویی همیشه هست. و برایش مجازات مکتوب مشخصی هست در صورت اثبات. اما نگاه کنیم ببینیم زنی که دارد از آسیب به پیکر یا بدنش حرف میزند اما دادگاه موافقی ندارد، شاهدی هم ندارد، در مواجهه با جامعه ای هم هست که در کسر بزرگی سنتی و پیرو مکتب " کرم از خود درخت" یا میانه رو و طرفدار "به من چه" یا مدرن از نوع "قضاوت نکنیم" است، دارد دقیقا چه منافعی از همدلی احتمالی ما بدست می آورد یا چه برای از دست دادن دارد؟ برای موضع گرفتن؛ باید پاسخ این سوال را دستکم داشته باشیم.

- با لگد زدن جمعی به کسی که افتاده یک گوشه هر چقدر هم گناهکار باشد مخالفم. من فکر میکنم هر کسی هر عملی مرتکب شده، باید این فرصت را داشته باشد تا از دلایلش یا هدفش یا موقعیتی که در آن قرار داشته حرف بزند. نه که دیگران را قانع کند بیگناه است؛ اما بتواند تشریح موقعیت کند و توضیح بدهد. تصمیم به تصدیق یا رد؛ به عهده شنونده است. تا اینجا اما نامجو، آغداشلو و اسعدی یا سکوت کردند یا از تریبونهایشان برای بافتن یک سری اراجیف استفاده کردند. از دوختن پاپوش تا توطئه تا افسردگی تا طرح شکایت را گفتند؛ اما صریحا نگفتند خیر؛ من در ان تاریخ در آنجا نبودم و چنین عملی را در حق این زن/ زنان مرتکب نشدم.

-مردم آبرو دارند. این جمله درستی است. پس همین مای مردم باید یاد بگیریم برای حفظش بکوشیم و بند شلوار به دست دنبال این و آن نیفتیم. چون شده که یک عمر پاکدامنی و دعای شبانه را یک شب بدمستی بدجور به باد داده باقی که دیگر پیشکش.

- بخاطر خاطره داشتن با صدای کسی یا دوست داشتن تصویر دیگری یا داشتن امضای یادگاری؛ صرف ستایش از هنر یا تولید کسی؛ همراه و همپیاله ظلم نباشیم. موضع نگیریم اگر مطمئن نیستیم چه شده، ولی حساس باشیم به ظلم و دادخواهی دیگران. موضع داشته باشیم وقتی صحبت از رنج یا آسیب جسمی و روانی یک همنوع است. هر که میخواهد باشد. من حتی یک صحنه از فیلمهای ریحانه پارسا را ندیدم و مخاطب موسیقی پانیدا علوی نیستم.

-سکوت بی موقع و بدموقع میتواند به مثابه همدستی در جرم باشد. شانه بالا نیندازیم. دادخواهی با صدای بلند از سوی یک انسان؛ به همه انسانهای کره زمین مربوط است.

4/07/2021

Imperfectly perfect

 آشپز حرفه ای نیستم. اما غذاپختن را دوست دارم و تقریبا هر روز غذا میپزم و میتوانم بگویم آشپزی بلدم.

امشب شب سردی بود. پوره کدوحلوایی و سیب زمینی شیرین را با خامه ترش، عصاره سوپ و جعفری تازه و دارچین و میخک مخلوط کردم و سوپی مطبوع پختم. کنارش سالاد مفصلی از برگهای سبز و آبی و کنجد و عناب تازه درست کردم که ترکیبش با سس سالاد خانگی عالی بود. بعد کتلت مرغ پختم که خلاف اکثر مواقع بدجور وا رفت. با اینکه دقت کرده بودم به کیفیت مرغ و تعداد تخم مرغ و افزودن پودرسوخاری؛ نوع سیب زمینی اش اشتباه بود. همان روز پیاده رفته بودم خرید و چون برف بود و دستم سنگین بود، تنها گزینه موجود برای خرید سیب زمینی که در بسته بندی بزرگ نباشد همینها بودند. رویشان ‌هم نوشته بود: نرم، پخت سریع، قابل خوردن با پوست. از اینها که نرمند و به درد پوره یا کنار غذا میخورند. گفته بودم باداباد و خریده بودم و پخته بودم و نتیجه کار: کتلتهایی که با کلنجار تقریبا یک اندازه، خوشطمع ولی بسیار بدقیافه؛ منتظر یک اشاره برای پودر شدن بودند.

مهمان، خودی بود. با اینکه تمام روز کار میکردم؛ خانه تمیز؛ گلدان پرگل، شمعها روشن و سبد نان پر از عطر نان تازه بود. تا حدود ساعت ‌چهار دورکاری میکردم. بعد غذاها را پخته بودم و ساعت شش و نیم عصر میز شام را چیدم چون قرار بود بچه هم با ما غذا بخورد. تا نشستیم پشت میز، گفتم: ببخشید، کتلتهای من‌ معمولا اینجوری نیستند ها؛ و داستان سیب زمینی را گفتم. مهمان هم چیزی گفت در مایه ای بابا مهم ‌نیست و از رنگ و روی سوپ تعریف کرد. 

وقتی نوبت به دیس کتلت رسید و خواستم در بشقابها سِرو کنم، یکیشان وسط راه شکست به دو نیمه نامساوی. دوباره‌ معذرت خواستم که بچه در حال چنگال زدن به غذایش گفت: مامان، چرا هی میگی ببخشید؟  !alles ist lecker Mama. Wirklic (همه چیز خوشمزه است واقعا). نباید پس معذرت بخوایی...

حرفش با قربان صدقه من و شام که با شوخی و خنده تمام شد و تقریبا چیز زیادی از غذاها باقی نماند. ولی این جمله از دهان یک موجود سه سال و خرده ای، تکانم داد. واقعا و عمیقا بهش فکر کردم... 

به بسیار بارهایی که در لاک عذرخواهی فرو رفتم در حالیکه اصلا نیازی به شرمنده شدن نبود. یعنی اصلا شده که کار خوبی کرده ام: کمکی، ارائه هنری که تا حدی بلد بودم، دادن هدیه و تقدیم سوغاتی؛ ولی همزمان هم هی گفته ام ببخشید (لابد چون‌میشد بهتر باشد؛ بیشتر باشد؛ یا نمیدانم واقعا چرا). یا حس گناه داشتم در حالیکه کار عجیب خارج عرفی مرتکب نشده بودم. یا کسی از من، لباسم، مدل مو یا نتیجه کارم تعریفی کرده بوده؛ من فوری گفته بودم: ولی تازه نیست، اتفاقی اینجور شده امروز، کار من نبوده، شما صرفا لطف دارید من هیچم. شده کسی از من تشکر کرده؛ گفته ام: هیچ زحمتی نبوده در حالیکه بوده. یا گفته ام هیچ کاری نکرده ام، در حالیکه خب واقعا کاری کرده بوده ام. کادوی زیبایی داده ام و طرف تشکر کرده و من در پاسخ گفته ام: اصلا چیزی نیست که قابل به تشکر باشد... خب این ‌چه حرف بی معنی مفتی است؟ یک تواضع حال به هم زن که آنقدر گاهی ادامه اش داده ام که اگر روزی هم تکرارش نکردم به نظر بقیه آمده که "اوه؛ فکر کرده چه خبر است..."

یاد بگیرم. بخاطر  بچه ام که امشب دیدم چه درک خوب و عمیقی از موقعیت دارد، یاد بگیرم که حرف با بار احساسی نابجا را به کار نبرم. کار خوبم را، زحمتم را، کمک به دیگری و تلاش برای شاد کردن کسی را، لباسی که به من برازنده است را انکار نکنم. دنبال به دست آوردن چه هستم با این انکار؟

یا  برای اشتباهی که از قصد از من سر نزده دایم شرمنده نباشم. برای همواره در اوج نبودن لباس خجالت نپوشم و عامدانه گاهی دست از سر تلاش برای پرفکت و کامل و بی نقص بودن بردارم.

کل زندگی مگر چیست و طول و عرضش چقدر است که حتی وقتی سوپ به آن خوبی برای مهمان پخته‌ام حواسم عذرخواهانه و ول‌نکننده پی "ولی کتلتها خراب شده اند" باشد؟

برای درسی که امشب گرفتم، تا ابد مدیون کودک خردسالم هستم.




3/04/2021

زندگی موضوع اضدادست صلح‌اینجاکجاست با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما

 

سال دوهزار و هفت سر کلاس ژنتیک مولکولی وقتی چرخه های تودرتوی سلول بسیار پیچیده می نمود و من در حبابی از رویاهای پوچ میزیستم و منتظر نجات دهنده بودم، اگر کسی به‌ من میگفت سال بعد خودت همینها را به چند سال کوچکتر از خودت درس میدهی و نجات دهنده ات هم در گور خفته است و تویی و دنیای پیش رو؛ از ناباوری این شوخی بامزه قهقهه می زدم.

سال بعد که مدرس دانشجویان کشور خودم بودم ولی بخاطر جوانی زیادتر از رسم معمول، گاهی به زبان مادری ام هم هول میشدم و ایستاده جلوی جمع متلک می شنیدم و سعی میکردم به خودم مسلط باشم، اگر کسی میگفت دو سال بعدش امتحانهای چهار ساعته به انگلیسی میدهی و در کلینیکهای تخصصی آموزش میبینی و برای خودت اتاقک کوچک رنگی و پاکیزه ای برای زندگی دست و پا کرده ای و عبور کرده ای و دیگر غمگین نیستی، میگفتم طرف میخواهد بیرحمانه مرا دست بیندازد...

 سال دوهزار و نه از ایران به قصد ادامه تحصیل و ادامه زندگی مهاجرت کردم و زندگی کوچک رنگی ام را در کنار امتحانهای چهار ساعته و کلینیکهای مجهز پیش بردم. از خود ماقبلم و هر چه میخواست عبور کرده بودم. در پوست تازه ام در لحظات بسیاری تنها و در لحظات بسیاری غمگین و در لحظات بسیاری شاد و رها بودم و فکر میکردم همان روند ادامه دارد. کسی میگفت ندارد، باورم ‌نمیشد...

چند سال بعدش مناسبات زندگی ام باز زیر و رو شده بود. در مهاجرت دومم داشتم همچنان درس میخواندم. مشکل جدی و بزرگی داشتم: زبان انگلیسی با لهجه قابل قبولم مایه اعتماد به‌ نفس و نقطه قوتم و زبان آلمانی محدود و ابتدایی ام مایه‌ شرم و گریزم از جمعهای کوچک و بزرگ غیر انگلیسی زبان بود. یادم هست بخاطر ندانستن زبان در مهاجرت دوم، شده بود دو ساعت سرگردان در خیابان دنبال آدرسی بگردم که جلوی چشمم بود. که نتوانم در موقعیتهای مختلف، مدیریت مساله  کنم. نتوانم حقم را بگیرم. که از یک احمق نژادپرست حرف بخورم بدون اینکه بتوانم کلمه ای پاسخ بدهم. که آنقدری بفهمم که دارند پشت سرم‌ درباره ام حرف می زنند و آنقدری ندانم که بتوانم با کلام خجالتشان بدهم. که نتوانم دوست جدید پیدا کنم. که از بودن در یک مهمانی نه تنها لذت نبرم که حتی وحشت کنم. نتوانم به تنهایی بروم و برای خودم خانه اجاره کنم یا قرارداد ببندم یا مدرکی را مهر کنم. که شده بودم دوباره کودکی پنج ساله که اینبار زبانش پنج ساله هم‌ نبود؛ یک ساله بود! .... 

و اگر در آن روزها کسی می گفت که در سال دوهزار و بیست و یک، مدیر پروژه ای گلوبال هستم در یک دپارتمانی که تنها خارجیهایشان من و یک دختر مکزیکی الاصل هستیم؛ جایی که شوخیها، موضوعات، قوانین، پروتکل‌ها و تبصره ها همگی نه صرفا به زبان آلمانی که به زبان آلمانی اداری!! است؛ مطمئنا میگفتم طرف یا مست است یا دیوانه.

تا قبل سال دو هزار و بیست و یک کسی که‌ مست و دیوانه بود با من از امروز حرفی نزد ولی خودم هم جرات نداشتم آن روزها به خودم‌ اطمینان بدهم بهتر میشود/ می شوم... شجاعت خاصی در این مورد نداشتم؛ تنها‌ هنر من رها نکردن خودم بود.

تمام آن سختیها و ترسها و خجالت ها و ناتوانی ها؛ و تمام آن تلاشها و پله پله رفتنها و قدمهای مورچه ای به جلو؛ به نام و برای زندگی من اتفاق افتاد مثل تک تک آدمهای روی زمین. مجموعه ای از موفقیتهای کوچک و بزرگ و شکستهای کوچک و بزرگ و تصمیماتی که هر دو را رقم می زند. یک جاهاییش را که خب واقعا هدر دادم و رفتم توی چاله ها و‌ برای نادانی ام متاسفم ولی کاریش هم دیگر نمیتوانم بکنم الان. یک جاهاییش را هم واقعا به سال و ماه و روز و ساعت و دقیقه شکستم و از تمامی اش استفاده کردم و ساختم و آجر چیدم و رفتم بالا و مفتخر بودم.


همه اینها شد زندگی من تا امسال اسفند ماه سال خورشیدی و ماه مارچ سال میلادی.

یک احتمالات و خیالهای محالی هنوز هست که تا الان نه کسی جوکش را با من گفته‌ نه‌ مرا دست انداخته نه‌ مست و دیوانه بوده که‌ تلنگرش را بزند. خودم هم یا بهشان فکر نمی کنم یا وقتی به مغزم می رسد می بینم که ازشان با افق دید خودم خیلی خیلی دورم. 

اگر روزی بهشان رسیدم که خوب شادمان و مفتخر بازگویش خواهم کرد. 

اگر هم نرسیدم لابد در مسیر نرسیدن چیزهایی یاد خواهم گرفت و اثری روی من خواهد گذاشت که به کار نفر بعدی به جای من روی زمین بیاید. دستکم میشود در وبلاگی نوشت و خواند....  در زیست شناسی اصطلاح خوبی داریم: نتیجه منفی یک آزمایش پیچیده هم خودش یک‌ نتیجه است مهم این است که هنر عنوان کردنش را داشته باشی و بلد باشی  بگویی "با این ستِ‌آپ و سنجیدن  جوانب ایکس و ایگرگ ، نتیجه آزمایش من: منفی است. آماده برای چاپ مقاله!"

این شد خلاصه انشای زندگی من.

برآیند: تا اینجا راضی

12/13/2020

Was macht eine Astronautin?

سه سال و شش ماه است که مادر شده ام. در این خانه سه سال است که درخت کاج می‌آید. تا قبل این ما لزومی نمیدیدیم برای برگزاری جشن. من به سال میلادی زندگی میکردم ولی خاطراتم در سال خورشیدی مانده بود و ساخته می شد. اما خب سه سال است که دیگر برپایی شب یلدا و جشن نوروز برای دل من است. اما کریسمس و عید پاک برای دل اوست. تمام و کمال و با جزییات که اینجا سرزمین اوست. تقصیر او نیست که سرزمین مادرش جایی دیگر است. البته که بین این جشنها هیچ تضاد و تقابلی نیست. او هم یاد گرفته تخم‌مرغ رنگ کند و سین ها را بشمرد و خوشحال باشد در روز اول بهار. اما به وضوح عید را کریسمس می داند و شروع سالش را اول ژانویه. چاره ای نیست.  همدلی من با هفت‌سینم برمیگردد به قرنها پیشینه اجدادم. همدلی او با درخت کاجش برمیگردد به قرنها پیشینه دوستان و هموطنهایش. این است که در این خانه، درخت کاج هست، ظرف انار و کتاب حافظ هست، شمشاد و سبزه و سنبل هم هست...


هفته پیش رفتم و برای کریسمس هدیه خریدم. گفته بود از سنت نیکولاس پازل و برچسب میخواهد. خریدم ولی به آن بسنده نکردم. چند کتاب برداشتم و مخصوصا یک کتاب مصور و جالب که برای بچه های سه سال به بالا درباره شغل و زندگی فضا‌نوردها توضیح داده بود.

امشب وقت شام داشت یک برنامه میدید که در آن دختری لباس فضانوردان را پوشیده بود و میخواست برود مدرسه. گفتم نگاه کن چه جالب، دلش میخواهد تا مدرسه پرواز کند. گفت: من هم دوست دارم پرواز کنم. ولی فضانورد شدن دوست ندارم. فضانوردی کار آقاهاست!! زنگهای خطر توی مغزم نواختند. گفتم تو هر چه دوست داری بشو و هر چه دوست نداری نشو، ولی هیچوقت، هیچوقت هیچوقت این حرف را نزن که یک شغلی، برای تو نیست چون تو دختری.

با چشمهای گرد شده و لپ پر از غذا نگاهم میکرد. شاید ناخواسته لحن صدایم جدی تر از حد انتظارش بود.


ده دقیقه بعد هراسان رفته بودم سراغ کمد هدیه های منتظر بسته‌بندی. کتاب را برداشتم و خوشبختانه در صفحه دوم آنچه در جستجویش بودم پیدا کردم: زنی با موهای بلند معلق در بی‌وزنی سفینه.

فکر کردم: تغییر، هر تغییر لازمی، اگر معطل دولت و حکومت و ملت باشد؛ هرگز اتفاق نمی افتد. تغییر از من، از خانه من، از کودکی که به من نگاه میکند شروع و سپس فراگیر میشود...


به مرد اشاره کردم یک لحظه بیا اینجا. گفت چیزی شده؟ بهش گفتم: "امشب که قصه شب بخیر میگویی، خودت قصه را انتخاب کن در مورد یک فضانورد زن".. اولش متوجه نشد چه میگویم. توضیح دادم: بگو یکی بود یکی نبود؛ یک خانمی بود به اسم انوشه انصاری...

هر بچه ای باید باور کند که مرز و نهایت، همان آسمان است. روی زمین هیچ مانعی نیست... 

Sky is her limit

12/09/2020

You can't change people, that's true. Nevertheless, you can always choose between them.

غروب بود که رفتم مهدکودک دنبالش. با شال گردن شل و ول و کلاه منگوله دار کج و کیف کوچکش سلانه سلانه آمد بیرون، از تمام شلوغ‌کاری و بازی صبح تا عصر، مسلما خیلی خسته بود و طبعا هنگام لج کردن و پافشاری اش بر همه چیز!

راه دیگری انتخاب کرد خلاف مسیر همیشگی. اطاعت کردم. آرام میرفتیم ولی همچنان در پس‌زمینه صدای غر زدنش میامد. 

رسیدیم به میدانکی پر از کاج و صنوبر. گفت: از اینجا من راه خانه را بلدم. خودم تههنا ( تنها) برم. 

گفتم واقعا؟ تنها؟ گفت: ها. تهنای تهنا. 

گفتم هیچ بچه سه ساله ای را دیدی تنها توی خیابان؟ گفت: شاید راه‌ را بلد نیستند، من بلدم. 

گفتم خب اگر یک ماشینی یکهو از جدول آمد بالا چه؟ اگر یک دوچرخه سوار نتوانست خودش را کنترل کند و به تو بزند چه؟ کی مواظب تو باشد؟ گفت: خودم. خودم مواظبم!

گفتم اگر یک آدم ناجوری جلوی راهت آمد؟ آن وقت تو چه میکنی؟

گفت ناجوی! یعنی چی؟ توضیح دادم: Böse, Schlimm 

گفت: آخه ما آدم ناجوی! نداریم. همه آدمها خوبند، همه آدمها Lieb هستند (مهربانند)...

جایی از گردنم تیر کشید... گفتم اینطور نیست متاسفانه. کاش بود. صدایش بلند شد: هست. هست. همه آدمها خوبند...



آخ بچه جانم...بچه جانم... با آن چشمهای مهربان عسلی... کاش آدمها قلبت را نشکنند. کاش آدمها ناامیدت نکنند. کاش تنهایت نگذارند و به تو دروغ نگویند و روحت را خراش ندهند... کاش میشد من‌ این آرزو را با خیال راحت بر زبان میاوردم و امید می داشتم که‌ چنین است.... 

سه ساله ای الان. سی سال دیگر و زودتر از آن حتی، جور دیگری فکر خواهی کرد. کاش کنارت باشم آن وقت و به تو بگویم فقط تو ‌نیستی که رودست خورده ای، تنها تو نبودی و نخواهی بود. تا بوده همین بوده. 

اما تا آن روز، من وقت دارم که تو را خوشحال و امیدوار بار بیاورم. و همزمان یادت بدهم که همه مثل هم‌ نیستند. یادت بدهم تو نمی توانی آدمهای جهانت را تغییر بدهی. تو اما میتوانی آدمهای دور و برت را انتخاب کنی. و در حق خودت لطف بزرگی کنی:

 هر جا که باشی، هر سنی که باشی، آنیکه؛ هر که، هر که کودک سه ساله قلبت را رنجاند، کنارش بگذار. حتی اگر مادرت باشد.

12/06/2020

همه آن ششصد و اندی ...

چند روز پیش شمع تولدم را در بیست و پنجم نوامبر در حالی فوت کردم که دیگر برای شخص خودم آرزویی نداشتم. واقعا هر آنچه که روزگاری خیلی در آرزویش بوده ام، تا الان یا بهش رسیده ام یا آنقدر تغییر کرده ام که بی‌خیالش بشوم. رسیدم به روزگاری که بچه سه ساله و نیمه ام برایم به سه زبان شعر تولدت مبارک خواند. خانه پر از گل بود. در سرم هیاهو نبود و زیر سقف و کنار شمعها از عشق لبریز بودم با اینکه مهمانی و دورهمی غدغن بود و مادر و پدرم را یک سال است که ندیدم. اما همزمان یک آدمی هستم که آدمهای دیگری عشقشان را با بسته های پستی، با کارتها، با نامه و تلفن به سوی من روانه کردند. دیگر چه بخواهم برای خودم؟ از این بهتر چه بخواهم؟ 

پس هر چه خواستم برای وجود دیگری بود و آرزو کردم و شمع خاموش شد... حالا تا روزگار چه در دل داشته باشد برایم.

این وبلاگ تا امروز ششصد و یازده پست منتشر شده  و یک‌ پست منتشر نشده دارد.ششصد و اندی پست نوشتم از احوال بد به خوب به بد به خوب و سپس به اینجای زندگی: بی وزنی و تعادل. ششصد و سیزدهمین پست، تقدیم است به همه اشتباهات من تا اینجای زندگیم.

اشتباهات من در زندگی اصلا کم نبوده. نه نگفتنهای به موقع، نجنگیدنهای سر ضرب، لج کردنهایم با خودم و همه، نیاز مبرمم به تایید بقیه، عدم توانایی تصمیم‌گیریهای خطیر و لابد ترس از پیامدهایش، تصمیم‌گیریهای اشتباه، انتخاب و عشق ورزی به آدمهای اشتباه، انتخاب رشته درسی اشتباه، انتخاب دانشگاه اشتباه، انتخاب شغل اشتباه، صبر کردن‌های اشتباه، صبر نکردن‌های اشتباه... خلاصه هر نوع اشتباهی که شاید هر کسی یکی یا چند تا در کارنامه داشته باشد، همه را با هم مرتکب شده ام تا اینجا. و نتیجه اش اما چه شد؟ 

خب چه نتیجه ای؟ اسمش زندگی است. مخلوطی از درست‌ها و نادرست‌ها. 

من خیلی زندگی کرده ام. منظورم به سال نیست. منظورم به تاثیرپذیری از لحظات است. بسته به موقعیت؛ من غایت عواطف را تجربه کردم‌هر بار. بغایت شاد یا غمگین، ناامید یا امیدوار، خسته و پرتوان، شکسته و از نو برخاسته، محکم و سست، زشت و زیبا، حقیر و بزرگوار بوده ام. همه این موقعیت ها را به حد کمال مزه مزه کرده ام. دریافتم و نگاه داشتم یا رها کردم. این شد که رسیدم به روزی که دیگر آرزوی خاصی ندارم تا برایش خیلی زیاد زحمت بکشم و اشک بریزم و صبر کنم و بسته به رسیدن یا از دست دادنش ناامید یا سلطان جهان بشوم.  من اتفاقا از دنیا دست نشستم و روی گلیم زهد چادر نزدم. برنامه دارم حمام خانه ام را با طراحی دلخواهم بازسازی کنم. دوست دارم در یک تعطیلات طولانی جزایر قناری را ببینم. روز خوبی برسد و پدر و مادرم را ببرم سفر دامنه آلپ. درخت سیب بکارم ته باغ. زیرزمین را بازسازی کنم و یک آتلیه پرنور برای خودم دست و پا کنم. دوست دارم یک بچه به فرزندی قبول کنم. دلم میخواهد هزینه درمان یک بیمار را تقبل کنم و روزی در خیابانهای تهران با موهای رها راه بروم و به زنان دیگر چه محجبه و چه با گیسوان عریان، لبخند رد و بدل کنیم. آرزوی روزگاری برای خاک ایران دارم که نفس بکشد، سربلند، آزاد...

اینها آرزوهای خیلی خیلی باارزشی است در دید من. آرزوهای یک ذهن زنده است. امیدواری یک جان که زندگی را دوست دارد. اما لازم ندارم بخاطرشان جان بفرسایم. یک جور آسودگی خاطر در من پدید آمده که " اگر شد، چه خوب. نشد، کنار بیا و رها کن". این راحت خاطر، مرهون و نتیجه تمام آن روزهای بغایت سخت من است. تمام گردابهای خودساخته از اشتباهاتم. و تمام بهایی که بخاطرشان پرداختم. 

جایی از زندگی ایستاده ام که میبینم اوه نگاه کن، مرتکب شدن هر اشتباه تازه، قدت را چند سانت بلندتر کرد. هر بار که به حماقت خودت باختی و پای درد بعدش نشستی، یک لایه جدید به تنه تحملت تنیده شد، تحملی که روزگاری به نازکی نهالی چند ماهه بود... .

امروز من و آرزوهایم چند سر و گردن از ده و پانزده و بیست سال پیشمان بلندتریم. از خودم، از جهان، از آدمها توقع کار خارق‌العاده ندارم. توقع درک شدن و فهم شدنم را از تک تک دوستان و نزدیکانم "دیگر" ندارم. مطالبه خاصی ندارم از افراد، از دنیا و سرنوشت. مسلما که دوست دارم آدمها دوستم باشند، ولی در این جغرافیای اکنونم، اگر مرا نخواهند هم مشکلی برای بودن من در جهان پیش نمی آید.

اهم آرزوهای من‌ خلاصه می شود در سلامت و شعف افرادی که دوستشان دارم. یا حتی آنهایی که نمیشناسم اما اسمشان هست: مردم، مکانشان هست: زمین. همینقدر خلاصه و همینقدر کلی و شاید به نظر کلیشه ای. حتی نام‌گذاری و ارزش‌گذاری اش هم برایم مهم نیست. 

زیبایی زندگی من در این است که شاهد امید و شعف عزیزانم باشم. هدف و سائق بقایم این است و باقی همه حرف مفت‌ است. این حقیقت هستی من است که در پس آرامش پس از همه آن طوفانهای سهمگین یادش گرفتم. 

از همه اشتباهات و حماقتهایم قلبا ممنونم. اگر نبودند، حال و روز من در این زمانه دلگیر، چنین مومن رسیدن بهار نبود. بهاری که در آن شاهد خنده جانهایی باشم که جهان منند...


11/12/2020

As unique as you

منحصر ‌به فرد مثل خود تو؛ شعار و دستور کار شرکت Biontech است و به روند کار این شرکت اشاره می کند که: در درمان هر تومور به جای استفاده از داروهای موجود در بازار، باید به شاخصهای ژنتیک همان بدن توجه داشت و درمان جداگانه طراحی کرد. از سال دوهزار و هشت تا الان تلاش این شرکت بیوتکنولوژی این بوده که برای هر بیمار، با کمک گرفتن از ساختار ژنتیکی خودش، درمان را طراحی کند.

چند سال پیش بود که برایشان درخواست کار فرستادم. مصادف شد با بارداری و تغییرات استایل و شهر زندگی ام و متاسفانه جور نشد. اما ارادت و علاقه من به این شرکت سر جای خودش باقی ماند.

دو هفته پیش خواندم اعلام کرده که تا الان نود درصد مراحل آزمایشی روی بیماران کووید را با موفقیت پشت سر گذاشته اند. فکر نمیکنم تا الان، خبری از جهان فارما، توانسته باشد اینهمه نور امید در دل تک تک انسانهای این کره خاکی از کوچک و بزرگ بنشاند** چند روز پیشش دخترکم گفته بود در راهروهای مهدکودک اجازه ندارند مثل قبل آواز بخوانند. بخاطر خطرناکی کویونا (کرونا) که از راه حرف زدن بقیه را بیمار می کند...

اما همه اینها را نوشتم به قصد دیگری. به قصد یادآوری که اگر کسی از خویشان و دوستانتان، هنرپیشه و سلبریتی همزبان یا رییس جمهور و رییس سنای غیرهمزبانتان، یا حتی خودتان، از واژه ‌های دهاتی، فقیر، پناهنده، پناه‌جو، مترادف بی خانواده، بی اصل و نسب، غربتی، بدبخت،... استفاده میکند/ میکنید؛ مدیر عامل و بنیان‌گذار شرکت بیو‌اِن‌تِک؛ دکتر ساهین و همسرش دکتر توورکی، هر دو در خانواده های فقیر ترک بزرگ شده اند. پدر دکتر ساهین اهل روستا وکارگر کارخانه فورد بوده. خانواده های توورکی و ساهین به امید زندگی بهتر به آلمان مهاجرت کرده اند. بچه هایشان در مدارس معمولی با کمترین امکانات یک بچه خارجی کله سیاه مهاجر در خانواده روستایی درس خوانده اند...روز ازدواجشان، پس از مراسم عقد، برگشته اند سر کار در آزمایشگاهشان... الان که این نوشته را می خوانید، سهام شرکت بیو‌اِن‌تک رسیده به مرز چهارمیلیون یورو.

 * برسد به دست خیلیها. از ترامپ تا آن خانم سلبریتی که فکر میکنند پناهنده، دهاتی و کارگر، خیلی فحش بدی است و بیصبرانه منتظر  واکسن کووید هستند!

11/05/2020

خرمن ما را نماند حیله به جز سوختن...

استاد راهنمای مقطع دکترایم مردی سوئیسی آلمانی و در آستانه بازنشستگی بود. اهل غذای خوب و شراب مرغوب و طبیعت بکر. با چهره سرخ و سفید و بدنی ستبر، خصیصه ساکنین آلپ.

 آنقدر زندگی کرده بود که دیگر هیچ چیزی متعجبش نمی کرد. صرفا به گره‌های مردم جهان میخندید یا حوصله اش سر میرفت و ناسزایی میگفت و رد میشد. بین این دو، طیف دیگری را متصور نبود. ده سال از جوانی اش را به همه جهان سفر کرده بود. خرج سفرهایش را از راه شکستن هیزم در کلبه های چوب‌بری در جنگلهای مختلف در‌ میاورد. بعد سالها سفر، زندگی با بسیاری از اقوام و یاد گرفتن بسیاری زبان و آشنایی با بسیاری فرهنگ، برگشته بود کشورش و درس خوانده بود و خانواده تشکیل داده بود. هر بار حرفش پیش میامد برایم از سفرهایش به تهران و شیراز و اهواز و کابل و بخارا در دهه شصت و هفتاد میلادی میگفت. از افسانه بازارها، فرش ها، خوراک، کاشی ها، موسیقی و ادویه ها و مشخصا زعفران. تاریخ ایران را به دو بخش قبل از ملا و بعد از ملا تقسیم و تحلیل می کرد. گاهی از من معنی لغاتی را که یادش رفته بود می پرسید. خاطرش مانده بود که ایرانیان بسیاری در کوچه و خیابان کمکش کرده‌اند و بسیاریشان در کمال تعجبش برای آن زمان و جغرافیا، فرانسه یا آلمانی بلد بوده اند.‌ یادش مانده بود که از میوه ها و آجیل ها غذاهای عجیب و بسیار مطبوعی می ساخته اند (بعدها برایش فسنجان و خورشت به بردم؛ گفت با طعم و عطرشان رفته به آن سالهای طلایی). از مزارع سرشار و زرخیز افغانستان، از شوخ‌طبعی مردمش، از آرامش مردم بخارا، از زندگی جاری در بازار وکیل... حرف که میزد، در دل من یکی انگار نوحه میخواند... پس کجا رفتند آن ابرهای سپید شناور در آبی ترین آسمانهای جهان؟ پس کجا رفتند آن آواها، آن آرامش و روزمرگی؟ 

پرسیده بودم یک بار، در طول ‌تمام آن سفر به شرق، زیباترین منظره برایت چه بوده؟ 

خندیده بود: چشم زنان خاور میانه...

#جان_پدر_کجاستی

9/25/2020

سقفی برای ما

 سقف آرزوهایم، ته تهش، افق و اوجش، آن است که برگردد بگوید می‌جنگم برای خودم و برای امید و برای تو. 

زمانی، بسیار زمانهایی فکر میکردم انتهای طناب آرزوهای من می رسد به داشتن. به رسیدن. به برآورده شدن و اجابت و احقاق. از گذر از دوران جوانی است یا نتیجه سوختنها یا زخمهای زمان؛ هر چه هست رسیدم به جایی که بدانم جایی کسی به تماشا ننشسته. قرار به اتفاق خاصی نیست. قرار به موعد شب آرزوها و شمعها و نذرها و وعده ها. هیچ. تهش هیچ است. ما در این هیچ فقط همدیگر را داریم و دستچین رویاها و زخمها و التیاممان با هر چه عشق که در بساط یافت میشود. 

دلم میخواهد بداند عشقم مانع از دست شستن من از اوست. که مانع شود از دست شستن خودش از خویش. سینه سپر کند انگار همان زمان که روی قله دنیا ایستاده بود. همانقدر یاغی. همانقدر سرکش. همانقدر لجوج. و بگوید ایستاده و روزن این سقف را میگیرد. حتی شده با سرانگشتی که به قصد ایستاندن سیل در روزن بماند تا  تاریخ تمام شود.

9/12/2020

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

 توی قطار به ناکجا نگاه میکردم. توی گوشم صدا میپیچید. صدای خودم: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.... دردم نهفته به.... دردم...

باقی را به خزانه غیب نسپردم چون باور ندارم جایی کسی نشسته و نگاه میکند و گاه دلش به حال ما و استیصال ابدیمان می سوزد و التیام میدهد. این که باور ندارم کار مرا سخت‌تر ولی تکلیف را یک‌سره میکند: بیم و امیدی به آسمان نیست‌. هر چه هست همین امروز و همین دم است که باید باید باید به هزار دلیل تاب بیاورم و درست به همین دلیل است که دردم نهفته به.

چه همان قرنها پیشش که طناب ایمان بسی ستبر و تازه و محکم بوده، باز کسی دید امیدی به آسمان نیست، که سر در چاه برد و گریست. لابد به دل دانسته بود که "دوام وصل میسر نمی شود". باقی حرف مفت است.. 

8/06/2020

از بیروت و تهران. انبار نیترات و‌‌ *SDS



یک ماه و نیم است که رییس جدید برای تیم ما آمده. قبل از همه سر کار است. فرصت ناهار را پشت میزش نشسته به راست و ریست کردن مدارک. در روز بارها به ما سرکشی میکند. مو از ماست می کشد. سر یک نقطه یا ویرگول اضافه در صدور اسناد کیفیت کالا، خودش و ما را وادار میکند از نو دلیل وجود ویرگول! را بررسی کنیم. به نظرش همیشه جا برای بهتر شدن کیفیت کار هست و هیچ کاری صد در صد تمام‌ نیست. به نظرش اگر حتی کمپانی های دیگر نسبت به ما یا درباره ما سخت نگیرند، این دلیل اُفت کیفیت کار ما نمیشود؛ ما خودمان باید به قدر کافی منتقد کارمان باشیم. شیفته اتوماسیون سیستم ها و کنترل صد باره کیفیت است. شیفته برنامه ‌ریزی. شیفته اجرا طبق برنامه

(همه اینها را هست ولی وقتی مرا دید که برای شنیدن خبر سوگ دوستی پشت میزم اشک میریزم، با ملایمت مرخصم کرد بروم خانه... خلاصه که روبات نیست اما بسیار بسیار بسیار بسیار دقیق است)

از دو روز پیش و انفجار در بیروت، ایمیلهای ما‌ منفجر شده. همه تولیدکنندگان و صادرکنندگان بزرگ مواد شیمیایی دنیا موظند رسما اعلام کنند کالایشان در آن سوله بود یا نه
کمپانی ما به دلیل سخت‌گیری بی چون و چرایش در پروسه پس از فروش و انبار مواد شیمیایی مثل نیترات آمونیوم، وارد معامله با بیروت نشده بود که گویا در غیر این صورت، الان تیم ما باید دنبال کانون وکلای شرکت می دوید...چرا؟
چون در بیروت در یک جو و مکان نامناسب صدها تُن نیترات آمونیوم تحت فشار ریخته اند. ما یکی از بزرگترین شرکتهای تولید کننده ایم. ولی به دلیل نامعلوم بودن شرایط انبار محصول با بیروت خرید و فروش نداشتیم.
برای چنین فاجعه ای حتما کاغذهای خرید و فروش و امضای مسئولین ذیربط امنیت و نگهداری و انبارداریهایشان در سطحی چنین کلان هم موجود است. و اینجاست که ارزش امضای بی حوصله روی یک برگه از روی هوا با ارزش امضایی که کسانی که ویرگولهای متن را شمرده اند مشخص می شود.

من هم ویدئو آن زن با موهای نقره ای را دیدم که در خانه نیمه خرابه اش پشت به شهر سوخته پیانو میزند. من هم آن ویدئو کوتاه ملقب به "عروس آتش" را دیدم. دوباره بسیار مطلب خواندم از سرنوشت تیره خاور میانه و‌ محتوم به نام زن و مرد خاورمیانه ای شدن. عکسهای شهر تشنه و عریان با شعرهای نزار که اتفاقا خودم چه دوستشان دارم... اما....
یک جایی هست که تو باید از جغرافیا، زمان و حکومتی که در آن بدون درخواست خودت دنیا آمدی کمی به آن سوتر نگاه کنی و ببینی هر چه بر سر و عمر و زندگی ات می رود، صرفا تقصیر "آنها"ست؟

 تو که در افغانستان، بیروت، دمشق، استانبول و ایران زندگی کرده ای، کار کرده ای، درس خوانده ای، معاشرت کرده ای، بوده ای و هستی، ... تو وقت یاد گرفتن یک غزل در دبستان، فراگیری زبان تازه، یک مهارت در کلاسهای تابستانی، وقت حل مساله، وقت آماده شدن برای مصاحبه کاری، وقت تقاضای مجوز ساخت، وقت صدورش، وقت خرید سوالهای کنکور ده سال گذشته، .... آیا واقعا و منصفانه در عمرت که قد داده به امروز، همه ویرگولها را شمرده بودی؟

پاسخ من به این پرسش: 
من؟ راستش نه!

*SDS: safety data sheet
گواهی رسمی مشتمل بر چند صفحه از جزییات و توضیحات؛ تضمین کننده کیفیت امنیت هر کالا بر اساس قوانین هر کشور

5/02/2020

The hardest thing in life to learn is which bridge to cross and which to burn.

شاید کسی که سالها‌ دانشجو و شاغل و در سفر و صاحب پروژه بوده و هنوز در گیر و دار اتمام درس، بعنوان والد و سپس پرستار تمام وقت کودکش کنج خانه نشسته و از هیاهوی دنیای علم و صنعت و ترفیع شغلی و استقلال مالی رسیده به معاشرت مداوم با یک‌ نوزاد و سپس یک نوپا و نوزبان، دایره دستاوردش از چاپ مقاله و امضا درخواست بودجه تحقیق محدود شده به جمع‌آوری ساده ترین کلمات قابل فهم، کسی که نهایت معاشرت بزرگسالانه اش رسیده به چت کردن با چند والد دیگر و انتظار برای رسیدن همسر و روزشماری برای فرصت کافی دوش گرفتن یا خوابیدن بدون وقفه؛ بداند وقتی من‌‌ از مدتها این در و آن در زدن و نیافتن و سرخوردگی و سپس فرصت ناگهانی برای بازگشت به بازار کار و بالاخره یافتن یک شغل خوب آن هم‌ در این دنیای سرمایه داری با قانونهای نانوشته ولی دیرپای مادرستیز! می گویم، ‌از چه حرف میزنم.
 تابستان گذشته وقتی بچه دو سال و چند ماهش تمام شد و بالاخره نوبت مهد رفتنش رسید، بسیار خسته و البته کاملا ناامید از یافتن کار، انگار که معجزه رسیده از جهان ماورا؛ خود شغل با سلام و صلوات و خلعتی! آمد سراغم. در همان استایل و اسکیل که همیشه رویایش را داشتم: عنوان گلوبال. آفیس واقع در آسمانخراش با شیشه های بزرگ. سیستم هوشمند ورود و خروج. غذاخوریهای دیزاین شده زیبا، گروه همکاران اینترنشنال و خلاصه جمع خوبان. چقدر عالی. چقدر خوش شانسی...
و همان هفته اول فهمیدم که پی سراب آمده ام.
هر چه در ظاهر عالی و همه چی تمام، در باطن فاجعه بود. پیش از این هیچوقت با فرهنگ کار آمریکایی برخوردی نداشتم. اصلا نمی دانستم افسانه ساعتها کار کردن مداوم همزمان فقدان امنیت شغلی یعنی چه؟ مگر میشود یکی بدون‌ هیچ خطای بزرگی همینجور الکی اخراج شود؟ من اصلا هرگز اخراج کسی را به چشم ‌ندیده بودم چون در فرهنگ کار اروپایی برای اخراج کارمند یک مقدمه و موخره طویل لازم است. در فرهنگ کار آمریکایی اما (این را بعدا فهمیدم) برای اخراج یک کارمند فقط خواست مدیر کفایت میکند و باقی خودش میخشکد و می افتد‌!
 در هفته دوم شروع کارم، وقتی همکار کاربلدِ تر و فرزی را از سر میزش صدا زدند و جلوی چشم ‌همه عین شاگرد خاطی کلاسهای دهه شصت ایران، خیلی توهین آمیز حکم‌ اخراجش را دادند دستش و صرفا با سه دقیقه اسکایپ بهش اطلاع دادند که همان ساعت باید وسایل را تحویل دهد و برود خانه! چون رییسی که در یک قاره دیگر می نشیند از جواب ایمیل او خوشش نیامده! فهمیدم به کاهدان زده ام.
در حالیکه هیچ کدام از همکارانم اعتراض محکمی به امور نداشتند چندین بار خودم را دیدم که دارم تک و تنها در جبهه خودساخته علیه زورگویی سیستم می جنگم و بخاطر دست‌تنها بودن راه به جایی نمی برم. راستش بعدتر همه تلاشم را کردم که من هم مثل بقیه با همان شیوه کنار بیایم و سپاسگزار حقوق کافی و جای شیک و عنوان شغلی باشم، نشد. هر بار هم در جمع خودمانی همکارانم از ضعف سیستم اداری و بدترین شکل سرمایه‌سالاری و له شدنمان زیر فشار کار گفتم، پاسخ شنیدم که آن بیرون یافتن شغل خیلی سخت است و ما که تجربه کار در صنعت را نداریم و در این منصب تازه‌کار محسوب می شویم شانس کار بهتر و شرایط منصفانه تر را (حداقل فعلا) نداریم‌. 
شرکت ما جزء سه شرکت اول تولیدات دارو و اطلاعات پزشکی جهان بود. مدیران شرکت از بزرگترین نامهای جهانند. اما ما به هیچکدام مربوط نبودیم. ما صرفا یک شماره قابل جایگزین‌ شدن بودیم که باید هر لحظه تولید می داشتیم وگرنه خطر اخراج ‌بیخ‌ گوشمان بود. ضمن تشکر از خدماتمان با ایمیلهای فوروارد آبکی، دائم به ما گوشزد میشد که باید بهتر بشویم. که ما هرگز به اندازه کافی خوب نبودیم.
باز دندان روی جگر گذاشتم تا روزی که بعد از روزها آفتاب نزده بیرون‌ رفتن و شب با ستاره ها رسیدن! به صاحب آن پاهای کوچک بی‌تاب که هر شب دم در منتظر من بود قول دادم امشب دیگر زود میایم خانه و برایش پیتزای خوشمزه میخرم سر راه. و همان روز بخاطر مزخرفترین جلسه دنیا و اینکه اصلا به هیچ‌ جای کسی نبود که من دارم بال بال میزنم "به قولی که به بچه ام دادم" عمل کنم، باز بدقول شدم و شب وقتی رسیدم که بچه شام خورده بود و دلخور و ناامید در لباس خواب و مسواک زده اشتها برای پیتزای ماسیده در جعبه نداشت.
 همان شب بود که اول مفصل گریستم. بعد نامه استعفایم را نوشتم در حالیکه از وکیل تا همکاران و حتی اعضای خانواده ام به‌ من پیشنهاد می دادند که وقتی با آن همه سعی و سختی وارد بازار کار شده ام چند صباح دیگر تحمل کنم تا دستکم مقداری از حق و حقوقم را بگیرم. که کار همه‌ جا سخت است و هیچ شغلی بی نقص نیست. فقط در تمام این دنیا مادرم بود که‌ وقتی گفتم "بهشت هم‌ به ‌منتش نمی ارزد" دنبال دلیل دوم نبود و گفت بی قید و شرط استعفایم بهترین کار دنیاست.
وقتی رفته بودم برای خداحافظی و بخشیدن ‌گلدانها و جعبه های شکلات به همکارانم، همچنان ناباورانه انگار که دست به خودکشی زده باشم نگاهم می کردند. حتی از من پرسیدند که کی دوباره می آیم؟!! انگار شوخی کرده ام یا خل شده ام یا از بیکاری پشیمان می شوم یا آن خداحافظی به قدر کافی جدی نیست.
یک ماه گذشت. اصلا نمی دانم چطور ولی یکهو به مصاحبه ای دعوت شدم و دیدم دارم با مدیر کل قهوه می خورم. الان سه ماه از آن روز می گذرد و من در جایی کار میکنم که اسم کودکم را می دانند و حالش را می پرسند و به من میگویند مادران حق اولویت در انتخاب تاریخ تعطیلات را دارند. ساعات کارم کنترل نمی شود. مدیریت کارم با خودم‌ است و وقتی حرف میزنم "عدد" نیستم. انسانم با نام و عنوان و شایسته شنیده شدن. کارم حتی در این روزگار سخت قرنطینه بار اضافی بر دوشم نگذاشته. در پایان روز حالم ‌از خودم، بی عملی و انفعالم در برابر زور و زورگیری، یا قلدری یک سازمان به هم ‌نمیخورد. 
بسیار خوشحالم که آن شب صادقانه هیاهوی جهان پیرامونم را ساکت کردم و صرفا به صدای دلم گوش دادم. بسیار راضی ام که خود فی‌الاحالم را دوست داشتم و به منفعت یا مصلحت و دو دو تا چهار تای آینده نفروختم. به شکایت روان و بدنم که زیر فشار له میشد گوش دادم و سلامت رابطه ام با کودکم را انتخاب کردم. 
دلم‌ میخواهد به هر کسی که ته دلش واقعا می‌داند ولی همچنان می‌ترسد که (شغل/ ارتباط/ شیوه زندگی و ... )رها کند بگویم: این ترس و مماشات آدم را یک‌ عمر بدهکار خودش می کند. بدهکار خودت نباش.

3/06/2020

..آنگه عیان شود که بوَد موسم درو....

ده سال پیش از جاده انزلی و بوی شالیز و ماهی و دریا گذشتم. یک‌جوری برنامه ریزی کردم که تو خانه نباشی. من با سرشت کینه شتری ام‌ دلم نمی خواست وقتی برای خداحافظی می آیم تو هم باشی و لاجرم با تو هم دست بدهم یا بدتر که هم را در آغوش بکشیم و کلامی به آرزوی خیر و تعارف رد و بدل شود. که ما سالهای قبلش را کلا در سکوت محض گذرانده بودیم. ما که کنار هم مصیبت از دست دادنهای بزرگ را گذرانده بودیم و گریسته بودیم؛ من کودک و تو تازه‌جوان، ما که از در و دیوار حرف میزدیم در گذر سالهای بعد و شوخی ها میکردیم و من ادای تو را درمی آوردم و تو به من میگفتی خرگوش، رسیدیم به نوجوانی من و اوج جوانی تو و سر بزنگاه دعوای بزرگترهای فامیل از ارثیه بر باد رفته؛ بعدترها البته باز همان بزرگترها با هم رفیق شدند اما کدورت آن دعواها در دل من یکی ماند و لابد در دل تو که دیگر اسم هم را به زور بر زبان آوردیم. گاهی یکیمان انسان می شد و به آن دیگری حرف خوبی می گفت یا دستی به نشان دوستی دراز میکرد اما در دیدار بعد بدوی و وحشی بودیم‌ باز. بعدتر دیگر نه قهر نه صلح، صفر و خنثی بودیم. بعدتر من حتی به جشن عروسیت نیامدم. من حتی تولد فرزندانت را تبریک نگفتم. تو به جشن آن وقتهای من اما آمدی ولی با ما کلامی نگفتی. از تو هدیه ای نگرفتم و به تو هدیه ای ندادم. منی که عالم و آدم دستکم یک یادگار کوچک از من دارند، هرگز برای تو سوغات و هدیه و یادگاری نداشتم.
ما رفت و آمد می کردیم و هم را مخاطب قرار نمی دادیم. پشت‌میز شام و ناهار می نشستیم ولی به هم نگاه نمی کردیم. ما چه‌مان بود؟ کسی نمی دانست تا سالهای متمادی. تا رسید به روز رفتنم از ایران و آخرین ایستگاه خداحافظی در خانه شما. و من جوری آمدم و رفتم که با تو روبرو نشوم. 
در راه برگشت، "یاد من کن" دلکش مرا به گریه انداخت...
ده سال گذشت و من چند بار آمدم ایران ولی دیدار تو نه. حتی نمی دانم این‌طرفها آمده بودی یا نه. تنها دورادور می ‌دیدم که فرزندانت بزرگ و زیبا می‌شوند و تو خوشبختی. دورادور می‌دیدی که من از دل طوفان درآمدم و لنگر انداختم و سرم را گرفتم بالا.
اما نه ازدواج و نه عزا، هیچ آیینی سبب نشد که ما به‌ خاطرات مشترک و نان و نمک گذشته های خوب دور رجعت کنیم.

امروز صبح تو را به این طاعون جدید که ایران را می نوردد و قربانی می گیرد از دست دادم. حتی اگر فرصت محال از تصوری بود که روزی به کودکیهای هم باز گردیم و غبار دل بشوییم، امروز، بیماری، تو را و فرصت‌ مرا گرفت. 
باورم نمیشد که خبر از دست رفتنت را از زبان بیمارانت که گویا عاشقانه درمانشان می کردی بشنوم و چون کودکی بر زمین بنشینم و گریه کنم... خواندم کسی نوشته بود در حق طفلش پدری کرده ای، از مرگ نجاتش داده ای... یعنی خیلی ها نوشته بودند. از طبابتت. از پیگیری  و ادب و مهرت. از مرگی که از سر کودکان چون ابر شومی همواره با مهارت کنار می زدی و عجبا که چه ناغافل روی سر ما بارید...
فکرش را نمی کردم فرصتی دیگر نباشد. فکرش را نمی کردم بخاطر تو گریه کنم و باران بهاری آن بیرون خاک باغچه را بروبد و تو در جهان نباشی. من‌ این سالها یادِ بودنت نبودم ولی هرگز فکر نبودنت را نمی کردم...خاصه در بهار.
 من که حتی آن نیمروز تابستان با تو خداحافظی نکرده بودم...

3/02/2020

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا... گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

در راه سوپرمارکت داشتم پشت تلفن برای دوستی می گفتم چطور در چند ماه گذشته از عزایی به عزایی دیگر در کوچم. در جوابم می گفت که هنوز از زیر بار یک خبر بد کمر راست نکرده به خبر بد دیگر می رسد... تا رسیدم به فروشگاه. تعدادی زن و مرد اکثرا زوج و کهنسال و خوشپوش در حال خرید بودند. منطقه مسکونی ما چندان بزرگ نیست و ساکنان قدیمی اکثرا هم را می شناسند. در وسط فروشگاه چند نفرشان ایستاده بودند کنار واگنهای خرید و داشتند با هم بررسی می کردند که برای طولانی مدت چه اقلامی ماندگارترند. به ویروس کرونا و خانه نشینی و لزوم ذخیره پاستا و سالامی و نان خشک می خندیدند. من همزنان که داشتم سبدم را از کنسروهای حبوبات پر می کردم فکر کردم که چرا من نمی توانم مثل اینها ضمن تن دادن به پروتکل احتیاط و ذخیره مواد غذایی برای روز مبادا و حصر خانگی به موضوع بخندم لااقل؟ چرا همچنان که دارم توصیه های بهداشتی و اجتماعی را رعایت می کنم اینقدر غمگینم؟
هر چه فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که من و ایرانی های دیگر در مواجهه با انواع و اقسام بلایایی بوده و هستیم که اغلبشان غیرضروری و کاملا قابل پیشگیری بوده ولی به سر ما آمده. برای همین است که وقت  نزول بلایای طبیعی دیگر جان و توان مقابله با روحیه بالا و از ته دل خندیدن به مشکلات  را نداریم. ما دقیقا برای حفاظت روانمان طی یک عمل ناخواگاه طبیعی از هر چه بر سر ما می رود جوک و لطیفه می سازیم. در طول تاریخ ما به قدمت همه خفقانها و ظلم ها و فقرها و ..."مبارک" و حاجی فیروز و تلخک بوده اند  و رسیده اند به "مملکته؟" و چه می دانم دیرین دیرین و شکرستان ... چون می خواهیم که به موقعیت نبازیم. می خواهیم که ته تلخی ها نمانیم و تا جای ممکن آسان بگذرد به ما هم! وچون نمی گذرد، همواره خنده تلخمان از گریه غم انگیز تر است...
وقتی همه جهان درگیر شیوع یک ویروس جدیدند و ما هم باید در آماده باش عمومی شرکت کنیم، خسته از دلشکستگی مصیبتهای دیگریم  که لزومی نداشت بر ما نازل شوند. هواپیمای مسافربری ما لزومی نداشت که آماج موشک نظامی خودی باشد. زیباترین استان ایران با آن طبیعت بکر لزومی نداشت که آنقدر فقیر بشود که کودکانش برای غم نان در کوه یخ بزنند. قدم زدن روی دریاچه ای از نفت نمی بایست برسد به افزایش نجومی و یک شبه قیمت بنزین که آدمهای طبقه متوسط بخاطر اعتراضشان کف خیابان گلوله بخورند و آدمهای طبقه مرفه نتچ نتچ کنان اعلام برائت کنند. ایرانی که نصف بیشترش صحرا و خشکی است لزومی نداشت آنقدر هنگام ساخت و تخریب سدها و رودهایش بد مدیریت شود که سیلاب بهاره بیاید و مردم و خانه ها و شهرها را مدفون کند.... هر چه برگردم عقب تر همچنان بلا هست... بلاهایی که واقعا لزومی به وقوعشان نبود و اتفاق افتاد چون کشور ما از مظلوم ترین زندانهای بزرگ جهان است که افتاده دست گروهی بدوی، نابلد و پرمدعا. برای همین است که من حتی وقتی در خاکی دیگر دارم به وظایف شهروندیم عمل می کنم، دلم چون دل گنجشک نگران و پرریخته ای بر فراز آشیانه نیم سوخته اش می زند. برای همین است که حتی فکر کردن به شیوع یک ویروس در ایران بی پناه می تواند مرا فلج کند چه برسد که در کشوری دیگر بتوانم به آن بخندم و به مرغوبیت ماکارونی ته کابینتم فکر کنم...

11/06/2019

Palliativstation


با گروه همکارانم رفته بودیم ناهار. در راه برگشت، من هم به نوبه خودم از فشار کار و تلاش مداومم برای ایجاد حداقلی از هماهنگی بین زندگی بیرون و درون خانه می گفتم. از نگرانی دایمی ام برای فرزندم. از دوری و کوتاهی دستم از خانواده ام، از حسرتم برای اندکی فراغت بال، از حجم جلسات پشت‌ سر هم، از انباشت کارها... جالب اینکه هر کداممان از کشوری بودیم و به نوبت  داستانی از این دست داشتیم پر آب چشم... همگیمان به جز اِلِنی. با آن زلفهای رها و چشمهای خندان و روح یونانی گرمش. رسیده بودیم وسطهای راهرو و من جمله آخرم را در وصف مشکلاتم گفتم که یکهو ایستاد روبروی ما و گفت:
شماها می دانید palliativstation کجاست؟  در بیمارستانهای تخصصی آلمان، بخشی داریم به این اسم و من دو سال آنجا بعنوان پرستار بین‌المللی کار کردم. بخش شامل اتاق هایی است راحت، پر نور، پر از عروسک یا کارت پستال یا یادگاری های ریز و درشت از هر چه که بیمار دلش میخواهد... بسیار مجهز و مدرن است و هر چه بیمار اراده کند فراهم است. بیمار هم نه بیهوش است نه در کماست نه دائما  به دستگاه خاصی وصل است. فرق آنجا با بخشهای دیگر این است که بیمار از آن ترخیص نخواهد شد! و این را خودش و اطرافیانش می دانند.  در آن دو سال، بیمارانم  اکثرا  جوان و حتی کم‌سال بودند. اکثرشان خانواده های مرفه داشتند، خانه هایی در محله های زیبا، جایی برای گذراندن تعطیلات، آدمهایی که دوستشان می داشتند، خاطراتی که دلشان می خواست تکرارش کنند، هر کدام در خانه، خیابان شهر یا کشوری، دوستانی و گوشه هایی داشتند که دلشان می خواست باز به آنجا برگردند... و نمی توانستد. به همین سادگی. چون فرصتشان بسیار کوتاه، در حد ساعت و روز بود. خب آدم آن روی یک بیمارستان را که ببیند، دست آدمهای روی تخت یا نشسته روی صندلی را که در دستش بگیرد،...نگاه میکند به خودش. به خودش که روی تقویم برای چند هفته دیگر برنامه چیده، برای فصل بعدش چکمه خریده، به فکر تابستان آینده است، به فکر بازنشستگی است، به فکر جمع و جور کردن حساب بانکی برای خرید خانه است، نقشه چیده، قسط بلند مدت بسته، برای کهنسالی اش آرزو کرده... آدم به خودش میگوید: لعنتی... لعنتی... تو امید داری به زنده بودن. تو زنده ای. داری به زندگی به شکل یک زمان طولانی نگاه می کنی. چشمت دائم به ساعت نیست. تو نه روی آن تخت دراز کشیده ای، نه عزیزی داری که آنجا روز بشمرد. لعنتی... غصه های کوچکت را بردار و از این در برو بیرون. آدم ها ، همه ما میمیریم. اما تو الان زنده ای. زندگی کن.

النی که حرف میزد و خندان بود، اما من یخ زده بودم راستش. انگار پوستم را شکافته باشد، روحم را یک تلنگری زده باشد چنان محکم که بلند بگویم آخ... تصور کردم جایی را که حتی غم از دست دادن هم توصیف هولناکی و اندوهش را نمی کند که تماشای " از دست رفتن"،  بارها غمگینانه تر است.  و دیدم همه غم های بزرگ بزرگ من چقدر کوچک، چقدر حقیرند. همه نگرانی ها و حسرتهایم، با همه طول و عرض و عمق و ارتفاعشان چقدر ناچیزند وقتی میخواهند روبروی زندگی بایستند.

10/23/2019

Two to Tango

Two to Tango

خیلی سال پیش؛ و اصلا یادم‌نیست چرا، این را من نوشته بودم. لابد بهش معتقد بودم. لابد فکر میکردم "باید"ی در کار است
جایی از همان سالها، تا بسیاری وقتها تا خود الان، صرفا با خودم شده ام یک نفر، و به ساز و با ساز زندگی رقصیدم. رفتم و بازگشتم. طلوع و غروب را به هم رساندم. دره ها را دوختم که از رویشان گذر کنم. گیرم نه همیشه رقصان...

و نه غمگین  بود، نه آخر دنیا، نه جای دریغ و شکوِه. اسمش روی خودش بود: زندگی کردن

8/22/2019

Broken bricks

این روزها که بچه را می برم مهد خیلی به کودکی خودم برمیگردم. به اینکه چرا به آن شدت از محیط مهد و بعدها از مدرسه متنفر بودم، و چطور کودکم نه تنها بی‌صبرانه منتظر شروع روز و رفتن به مهد است، که جلوی در دبستان هم پای می کوبد و به من اشاره میکند یعنی مرا ببر اینجا.

همیشه از اجبار متنفر بودم. یادم هست یکی از بزرگترین ترسهایم از مهد، آن ساعت اجباری خواب بود. ما باید سر یک ساعتی خسته می بودیم و به خواب می رفتیم. سر یک ساعتی گرسنه می بودیم. خاطره تیره دیگرم از بازیهای زوری است. به صف می ایستادیم. می‌گفتند بدو، ما باید می دویدیم. در داخل اتاق! من کوچک بودم، شاید سه سال و نیمه، پسر کناری من جثه خیلی بزرگتری داشت، شاید پنج ساله؟ و مرا هل میداد، دائم. در مهد کودکی دیگر من بزرگ‌تر بودم، باقی چند بچه که حتی هنوز حرف نمی زدند، ملال عجیبی داشت،سکوت بود... تازه اینها مهدهای خصوصی با شهریه های گران بود. خاطرات من‌ ازشان خیلی زیاد نیست چون آنقدر در کوچه هایشان گریه میکردم که والدینم بیخیال شهریه پرداخته میشدند و مرا برمیگرداندند. خانه مادربزرگ در شهرستان، زندگی با خاله یا حتی تنهایی را به اجبار آن محیط ترجیح میدادم.
کدام احمقی، احمق‌ترینی! دستور داد سر دختربچه های شش ساله مقنعه و لچک کنند؟ ما یک مشت بچه کوچک بودیم که باید لباس فرم کارمندهای غمگین را در تیره‌ترین رنگها می پوشیدیم و روزمان را با آرزوی مرگ بر این و آن و دعای بی پایان ظهور و آرزوی کاستن عمر خودمان و افزودن به طول عمر رهبر دیکتاتورمان شروع می کردیم. ما اجازه نداشتیم در حیاط مدرسه مان بدویم در حالیکه بدنهای کوچکمان لازم داشتند حرکت کنند. ما اجازه نداشتیم سر کلاس حرف بزنیم، گرسنه بشویم، مخالف حرفی باشیم، معلم، ناظم، مدیر، دفتر دار... پیامبر و خدا بودند. ما یک مشت آجر در دیواری بی انتها بودیم که نمیدانم چرا پینک‌فلوید از دل دوران هیپیسم و آنارشی‌گری غرب، فکر میکرد بدتر از خودش وجود ندارد... از ما چیزی نشنیده بود و از چرخ گوشت آموزش حرف میزد؟
حتما بزرگسالانی هستند که دوران مدرسه دهه شصت جزء نوستالژی های دلپذیرشان است وگرنه اینهمه عکس تراش و پاک‌کن و کتاب فارسی و دفتر شصت برگ خط‌کشی شده و موزیک بچه های مدرسه والت چرا دست به دست می شود؟ من اما با عرض پوزش جزء آن بزرگسالان نیستم. از هر چیز مربوط به حضورم بعنوان یک کودک و نوجوان در اجتماع دهه شصت و هفتاد متنفرم. از اولین و آخرین اردویی که رفتم و مربی پرورشی به جرم تاخیر در نماز جماعت مجبورم کرد جعبه پر نوشابه را تمام راه بکشانم. از سوال و جوابهایشان که آیا در خانه ویدیو داریم؟ آیا والدینمان نماز میخوانند؟ آیا مسلمان شیعه هستیم؟ شغل پدرمان چیست؟ چقدر پول می تواند به حساب مدرسه بریزد؟ شاید فکر کنید دروغ یا افسانه است، من حتی مدرسه ای رفته ام که مدل ماشینمان در رفتار معلم علوم تاثیر داشت.
از مدرسه های عبوسم، معلم های سیاه‌پوشم، نیم‌کت های دو نفره که سه نفر رویش می نشستیم، شعار هفته، مقنعه در گرما، اجبار به رکود یا حتی زنگهای عاریه ورزش که معلوم نبود دقیقا چه باید بکنی، بیزارم.
همین هفته پیش، روز آغاز مهد، مربی فرمی به ما داد و ما بعنوان پدر و مادر امضا کردیم که حق نداریم در مورد زندگی خصوصی کودکی دیگر اطلاع کسب کنیم و اگر اتفاقی اطلاعی پیدا کردیم آن را بازگو کنیم،در غیر این صورت خلاف قانون رفتار کرده ایم. امضا کردیم که اجازه استفاده از موبایل و بخصوص گرفتن عکس بی اجازه از کودکان دیگر را نداریم‌. پول مشخصی هم برای کیترینگ و غذای بچه در ماه پرداخت میکنیم و همین. در استان ما، از سال دیگر مهد کودک فرزندمان رایگان است. اتاق خواب بچه ها را از پشت شیشه نشانمان دادند، هر بچه ای خسته بود دراز کشیده بود یا خوابیده بود.  در هر اتاق بازی،  کاناپه هایی بود برای بچه هایی که خارج از ساعت خواب نیاز به استراحت دارند. بچه های دو ساله همه در یک گروهند و با مربی ها بیرون‌میروند تا زیر دست و پای بچه های سه و چهار ساله نباشند...
 کودک من با زبان دو ساله اش امروز تعریف کرد که دور هم نشسته اند پشت میز غذا و خودش کره و عسل انتخاب کرده برای صبحانه، به مربی مهد گفته دوست دارد کتاب بخوانند، و بعد رفته در اتاق لگو با یک بچه دیگر بازی کرده، و بعد در حیاط دویده اند تا تشنه شده و آب خواسته... و آیا کی فردا صبح میشود؟
از کنار دبستان میگذشتم، بچه ها زنگ تفریحشان بود. از درخت کهن وسط حیاط بالا رفته بودند و رو به چند نفر در خانه درختی کنار حیاط جیغ می زدند و دست تکان می دادند. در لباسهای فصل، رنگی... رنگ... آنچه در کودکی ما به شدت کم بود. دوست داشتم برگردم به سی و اندی سال قبل، خودم را سفت بغل کنم.

8/10/2019

رفته بودم. رفتم که بانگ هستی خود باشم یا... That ten years challenge ...

امروز شد ده سال. ده سال پیش افتاده بود به دوشنبه ای خاکستری. با کلافی ناگشودنی از فکر و خاطره و رویای برباد و کور سوی امید، با خلاصه زندگی در دو چمدان و سنگین‌ترین قلب دنیا، خانه پدری را ترک کردم و همینجا از خودم برای خودم نوشتم که معنی این ترک چیست.
ده سال گذشته را من پوست انداختم. در پوست نو قد کشیدم. به کلام آسان است. چه ها که گذشت.‌..

آن روز که بلیط یک‌طرفه داشتم و سوار هواپیما میشدم، تقریبا در این دنیا هیچ دستاورد خاصی نداشتم که همان کوههایی هم که ازشان بالا رفته بودم، با خاک یکی بود.می دانم که دلم میخواست زندگی کنم، جایی که جریان هوا باشد، سینه ام آنقدر سنگین و خوابهایم آنقدر آشفته نباشد. دلم میخواست آنچه خراب کرده بودم را ببرم از آن اول اول، بسازم از نخستین چینه. آنقدر رنج بکشم و بسازم تا برسم به جایی، سقفی، امنیتی، شاید لبخندی... به همه اینها شوق داشتم.

امروز بعد ده سال، حتی آنچه که فکر میکردم در آن روزگار بر باد رفته، مایه فخر من است. حتی سالهای تحصیلم در ایران که آن زمان برایم صرفا تبدیل شده بود به اتلاف وقت، به یاری ام آمد، وقتی ازشان یاد میکنم، به من گوش می دهند، تائیدم میکنند، اسمش را گذاشته اند سابقه، تجربه. صرفا بر باد دادن عمر نبود پس...جایی به کارم آمد....

خاکستری که برخاستم از آن، امروز یاری ام کرده که پناه کودک نوزبان نوپایم باشم؛ دیوار محکمش، صخره امنش. همین امروز، تاریک‌روشن صبح بود که خودش را انداخت در آغوشم. گویا از کابوسی ترسیده بود. بغلش کردم. گفت: "ماما هست، مواظبه... " چه به خودم بالیدم. 
ده سال پیش در چنین روزی وارد اتاقک دانشجویی ام شدم. یادم هست که بوی رنگ تازه می آمد. جز الوارهایی که قرار بود میز و تخت بشوند، هیچ چیز دیگری آنجا نبود. بعدها، به اتاقها، استودیوها، آپارتمانهای دیگری نقل‌مکان کردم. به هر جا رفتم گلدان و شمع و رنگ و رومیزی با خودم بردم. من از عاریه زیستن متنفرم. بسیاری وقتهایش تنها غذا می خورده ام ولی با خود و برای خودم لیوان زیبایی گذاشته ام، گلی کنار میزم، شمع معطری روی طاقچه، چیزی که مرا به زندگی و زندگی را به من وصل کند، حتی به روزگاری که عکس هیچ بشقابی در جایی منتشر نمی شد و کتاب کنار لیوان قهوه نشانه‌شناسی خاصی نداشت. من واقعا زندگی را دوست دارم حتی همه وقتهایی که با من دوست نبوده.

الان که اینها را می نویسم، تراسمان را شسته ام. گلهای ماه آگوست درآمده اند. نوبت سوم غنچه زدن رزهای باغچه است، انجیر جوان باغ در حال بار دادن است، بوی سوپ می آید، شب مهمان داریم. بچه خوابیده.  هفته دیگر می رود کودکستان... باورش چه سخت است که اینها جملات من باشد... منی که ده سال پیش در چنین روزی از یک سو به بادبادک رویا وصل بودم و از سویی دیگر به سنگ خوابهای آشفته، و سوار هواپیمایی شدم که واقعا نمی دانستم وقتی ازش پیاده بشوم، چه خواهد شد.

مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن توصیه من به هیچکسی نیست. سرنوشت و سرگذشت هر کسی بهترین دلیل و راهنماست برای هر قدمی که آدمی برمی دارد یا از آن حذر می کند. هیچ نسخه خوبی برای دیگری کار نمی کند. هیچ تجربه بدی، برای دیگری به همان شکل تکرار نخواهد شد.

برای من؛ شخص من، مهاجرت ده ساله ام یکی از درست‌ترین تصمیمهای زندگی ام بود. بماند که پوستم کنده شد و تا پای جان برایش ایستادگی کردم.
روزی رسید که بالاخره بگویم : بانگ هستی خویشم. بهایش را هم روزانه و شبانه پرداخته ام و می پردازم. با دلتنگی و دوری. 
شد ده سال تمام.