10/25/2012

من کفشدوزکها را ترجیح می دهم

یادم هست که با جوراب سفید توری نشسته بودم روی پله ها دست زیر چانه. همه بچه ها با من قهر بودند سر اصلا یادم نیست. و می خواستند چشمهایم را بسوزاند با مامان بازی خیلی موفق آن روز . به عروسکها شیر می دادند و برای هم چای می ریختند. نازنین می گفت : چاییتون سرد شد عزیزم. و عزیزم داشت فر موهای عروسک صورتی پوش را توی دستهایش تاب می داد. بیش از آنکه هر روز اتفاق می افتاد با هم خوب بودند. بیش از حد معمولمان. من خیلی غریزی این را فهمیدم. بیشتر طول نکشید. بلند شدم و رفتم خانه با کیف چرمی و خرت و پرتهای پزشکی ام ! برگشتم. خاله ام پرستار بود. برایم از بیمارستان سرنگ بدون سر سوزن و گوشی خراب و دماسنج کودک آورده بود. چند تا کفش دوزک گرفتم. و شروع کردم به بازی با کفش دوزکها. دکترشان بودم و آنها بیمار. یکیشان برگ زیاد خورده بود و دل درد داشت. یکی بالش کج بود. یکی هم یک خال سفید داشت بین خالهای سیاه. ناراحت بود پوستش. تشخیص دادم برایش و نسخه هم نوشتم. گرم بازی بودم جوری که نمی دیدم ساکت شده دور و بر. سرم را اتفاقی آوردم بالا و دیدم دخترها عروسک به بغل آن پایین ایستاده اند و زل زده اند به من. سه تا یا چهار تا بودند. همه رو به من. من ؟ به بازی ادامه دادم. هوا تاریک شد. مهمان داشتیم فکر کنم. و بساطم را جمع کردم و رفتم خانه. چند روز بعد که دوباره عزیزم ِ هم بودیم، یکیشان برگشت گفت : اون روز، که کفش دوزکها رو به جای ما برداشتی واسه بازی، اصلا به خاطر اون روز هنوز ما دلخوریم ازت. دلخوری در نه سالگی نباید خیلی مسئله عمیق فرساینده ای باشد چون هم دلخور بود هم عروسکش دست من بود و روبان مرا بسته بود دور مچش. اما من طعم پیروزی را چشیدم. بدون اینکه بدانم این حس خوب همان پیروزی است. می خواستند مرا بایکوت کنند. با اینکه توی مغز نه ساله شان نمی دانستند بایکوت چیست. درهر حال همه با هم تصمیم داشتند که با من حرف نزنند و جلوی من آنقدر بازی های قند توی دل آب کن داشته باشند که من گریه کنم یا غصه ام شود یا اینکه بروم بگویم منم راه بدید. خب من با کفش دوزکها و چند تا سرنگ پلاستیکی مچ این تصمیم را بدجوری خوابانده بودم. جوری که دوباره رئیس گروهمان بودم که هنوز هم از من دلخور بودند. لذت بیمارگونه ای را از آنها گرفته بودم با یک بازی ساده : بی نیازی
همان درس من شد این همه سال. البته این نبوده که خاکمال حوادث نشده باشم. گاهی پای دل وسط می آید و تو دیگر حالی ات نیست که داری به خودت گند می زنی. ولی اینقدر بود که وقتی حالی ام شد که دارم به خودم گند می زنم ، ناگهان بیرون کشیدم از آن ورطه رخت خویش. آن که حسابش جدا. اما با بقیه زندگی، کلا به شکل التماس و خواهش و افتاده حالی و خاکساری پیش نرفتم. اگر بایکوت داشت اتفاق می افتاد، من دور زدم. زودتر پیش دستی را بردم گذاشتم پیش رویش. تن به بازی ندادم . اجازه رشد ندادم به آن میل مریضی که کاملا ریشه انسانی هم دارد متاسفانه. ما شمالی ها می گوییم " دشمنشاد" . نمی دانم جای دیگر هم اسمش همین است یا نه. حتی اگر اتفاقاتی سبب شد که دشمنشاد بشوم ، به تماشای آن شادی ننشستم . چون این میل بیمار که کسی بخواهد رنج دیگری را به تماشا بنشیند هم خودش یک جور احتیاج است و شما با صدور این اجازه، اجابتش می کنید. من اجابتش نکرده ام. دشمنشاد نه که نشده باشم . شده ام. خیلی وقتها لابد. اما به تماشای این شادی ننشسته ام. و لبخند ماسیده روی چهره هر که و هرچه مرا افتاده می خواهد را خیلی با سر بالا گذاشته ام یخ کند. نگاهش نکرده ام و سبب دوچندان شدن این لذت  نشده ام. از این جهت از خودم بسیار متشکرم  

10/23/2012

روزم از نو ، روزی از نو ، یه بغل هوای تازه

پیغامهای توی گوشی ام را به جز آنها که روزمره و غیر خاص بودند نگه داشته ام. اما نمی خواندمشان. همینجوری از چند سال پیش تا حالا برای خودشان یک گوشه از گوشی ام زندگی می کردند. از چند ساعت پیش تا حالا دارم واردشان می کنم توی گوشی جدید. تک به تک را میخوانم و بر اساس محتوایشان پرت می شوم به یک قاب از یک خاطره خاص. خوش یا ناخوش. از زمستانهای تاریک و سرد تا شمعهای روشن سرخ. از تابستانهای زرد و آبی تا عیدها. سفرها. وقتهایی که دوستم داشته اند. وقتهایی که شعر داشته ام. وقتهایی که کسی دلواپسم شده یا به من کمک کرده یا از من تشکر کرده یا گله. وقتهایی که با همه دنیا در صلح بودم. وقتهایی که از همه بدم می آمد. وقتهایی که تنها و خسته بودم. وقتهایی که عاشق بودم. وقتهایی که عاشق نبودم. وقتهایی که زندگی خوب بود. وقتهایی که زندگی بد بود. و آخ چقدر زندگی کرده ام اما یادم رفته. من اصلا چرا گاهی فکر می کنم که خیلی از وقتها را غایب بودم از زندگی؟ من که هر لحظه توی یک قاب حضور داشته ام. این گوشی گواهش است. توی قاب یک نفر، یک خاطره، یک خانه، یک زندگی یا حتی چند نفر و چند خاطره و چند خانه و زندگی. من غایب نبوده ام. فقط یادم رفته خیلی هاش را. یادم هم می رود باز. کاش می شد کیفیت همه لحظه ها را پیام کنم و یک جایی بگذارم توی یک گوشی قدیمی. نه که با خودم بکشانم. نه که دایم مرور کنم. نه که بروم سراغشان. باشند برای هر از گاههای خاص. برای هر بار که باور می کنم خیلی وقتهای زندگی ام خالی بوده، بعد یک مدرکی باشد جایی که گواه باشد که نه. کافی بوده. خوب بوده. حتی اگر بد بوده، گذشته. به خیر گذشته بالاخره و من هنوز راه می روم. گاهی روی پنجه. گاهی روی پاشنه. گاهی هم روی سر. این آخریش خیلی بانمک است.

از هویج دراماتیک تا درام آتشفشان

 نوجوان بودم، مثل همه نوجوانها کوله ام مکان فیلم و موسیقی بود.با چند تا از دوستهای آن موقع رد و بدلشان میکردم.یک روزی نمیدانم چه دلخوری ای پیش آمد که یکیشان شروع کرد به شمردن گناهان من. از بزرگترینهایش این بود که پلاستیکی را که سی دی ها را تویش میگذاشت و به من امانت میداد، وقت برگرداندن امانت ، تعویض نکرده بودم! یعنی همان پلاستیک رنگی رنگی را که به فرض ۳ هفته پیش به من داده بود، به همان شکل برگردانده بودم. این را تعبیر کرده بود به نمیدانم غرور من! و اینکه من میخواستم غیر مستقیم بهش بگویم از او چیزی پیش خودم نگه نمیدارم  حتا اگر یک پلاستیک رنگی رنگی خوشگل باشد

یک بار با چند نفر از اقوام داشتیم ''اسم شهر فامیل'' بازی میکردیم. همه از من بزرگتر بودند. رسیدیم سر حرف ''ه'' . رنگ یادم نمی آمد. نوشتم هویجی . سر شمردن امتیازها، یکی گفت این اسم رنگ نیست. گفتم خوب خودت چی نوشتی ؟ گفت هلویی ! نشنیدی میگویند فلانی پوستش مثل هلو است ؟ گفتم خوب حتمن تو هم شنیدی که میگویند بساری موهایش قرمز هویجی است ! گفت نه. گفتم چرا بابا، تو نشنیدی دلیل نیست که نباشد. میخندیدم. نمیدانستم که عصبانی است. عصبانی بود. بازی را ترک کرد. فردایش قرار بود  برویم بیرون. دیدم با من حرف نمیزند! قهر کرده بود! گفته بود من بهش توهین کرده ام! احترامش را نگه نداشته ام جلوی بقیه! و من نمیفهمیدم که چرا این هویج و هلو چنین برداشتی را سبب شده اند. من آدم بی احترامی کردن به کسی توی جمع نبودم. نیستم. یک سال قهر بود. منطقم اجازه نمیداد بپذیرم با چنین دلیل احمقانه ای یک نفر با من قهر کند. کسی که حدود ۱۳ سال از من بزرگتر بود.  سال بعدش ، عید یا نمیدانم چی با چند نفر دیگر رفتم خانه شان. آمد جلو و مرا بوسید.  اما گفت : ''خوبی خانوم؟'' من از این خوبی خانوم فهمیدم هنوز قهر است. تمام روز که آنجا مهمان بودم با من حرف نزد. آب میخوردم از گلویم نمیرفت پایین. سالها گذشت. الان دیگر یک خانم در آستانه میان سالی است. قهر نیستیم اما همان آدمها هم نشدیم دیگر در حالی که من همه سعیم  را کردم این سالها که برگردیم به همان صمیمیت قبل. به جرات همه همه سعیم  را کردم و دیگر هیچ تلاشی برای ترمیم این شکاف کهنه ندارم که بکنم
یک همکار شرقی دارم که نمیدانم چه طور توصیفش کنم که جانب انصاف رعایت بشود. همین بس که فرضا یک بار جای اسمهامان عوض شده بود توی لیست و نوبت او بود  که از فلان دستگاه استفاده کند در حالیکه من فکر میکردم نوبت من است. رفته بود کارش را شروع کند که دیده بود وسایل من آنجاست. آمده بود وسط آفیس فریاد میکشید که الان نوبت من است و تو میخواهی کار کنی آنجا؟ من مثل برق از جا پریدم و با فروتنی معذرت خواستم و شمردم که  ۲ دقیقه طول کشید تا  همه وسایلم جمع شده باشد و دستگاه آماده شود برای او. در حالیکه او همچنان داشت درها را به هم میکوبید و میرفت و می آمد که نشان بدهد چقدر اتفاق ناجوری افتاده. فردایش نامه نوشت دوباره که آزمایشهایش از همه چیز برایش مهمتر است و هیچ عامل بازدارنده ای! را بر نمیتابد. ۲ هفته گذشته از آن روز. دیروز دیدم یکی از استادهایمان مرا صدا کرد که برایم توضیح بدهد آزمایشهای فلانی برایش مهم است و اسامی باید در لیست نوشته بشوند و دقت بشود و غیره و اینکه درست است که سوپر وایزر کل از من حمایت میکند ولی بهتر است مسایل بین خودمان حل بشود و از آزمایشگاه به بیرون درز نکند و همه با هم همکاری کنیم و همکاری یعنی دقت به لیست اسامی و آه که خدایا ... . من اولش مات بودم که خوب یعنی چه این حرفها؟ و بعد فهمیدم رفرنسمان ۲ هفته پیش و آن لیست کذائی و آن ۲ دقیقه تاخیر است که هر چه فکر میکنم میبینم در آزمایشی که هنوز شروع نشده بوده و انجامش ۲ روز وقت میگرفته، ۲ دقیقه دیرکرد چه نقشی میتوانسته ایفا کند؟ و در این ۲ هفته فصل عوض شده. هوا سرد شده. من یک سفر کوتاه رفته ام و برگشته ام. یکی تولدش بوده. یکی از دوست دخترش جدا شده. پنج نفر آدم توی تصادف اتوبان آ پنج مرده اند و هنوز این آدم به آن روز و آن لیست و آن ۲ دقیقه فکر میکند و آنجا گیر کرده. توی راهروها، نگران میگردد و به بقیه میگوید فلانی آزمایش مرا به هم زد! با این آدم چه میتوانم کنم جز اینکه دیگر داخل آدمها نیاورمش ؟
   
همین خودم. چند روز پیش، فهمیدم که چند نفر از نزدیکانم مدتی است خبری دارند که من ندارم. یک هفته ناخن جویدم که چرا و چطور آنها بدانند و به من نگویند و مگر از من چه جور خبر چینی دیده بودند یا مگر من چه قدر دماغم توی زندگی این و آن بوده که الان از من قایم کنند این خبر را. در حالی که توی واقعیت و خیلی ساده، فرصت حرف زدن در باره اش پیش نیامده بود و خیلی ساده تر اصلن آن مساله به من به طور خاص  هیچ ربط خاصی نداشت . یعنی دانستنش با ندانستنش هیچ فرقی در زندگی هیچ کدام ما ایجاد نمیکرد. به همین آسانی و به همین بی مزگی. آن وقت فقط این ماجرا هفته مرا خراب کرده بود چون این حس را داشتم که یک دایره ای دور من کشیده اند و خبرها را از آنجا دور میکنند و این حتما به رفتار من مربوط بوده و آیا چه جوری رفتار کرده بوده ام که انگار خیلی مشتاقم که بدانم و اگر بدانم چه میشود و غیره ... اااه

خیلی از ما؛ بیشتر به نظرم ما شرقی ها، استعداد غریبی داریم در ساختن درام. در بزرگ کردن وقایع. در بسط دادن اتفاقات. در مرور و پافشاری و تکرار بر آنچه که خوشمان نیامده. آنچه رخ میدهد و در نظرمان بد و ناجور و نامناسب  است، میتواند به چشم ما آخر دنیا باشد. میتواند از ما آدمهای کش دهنده و خسته کننده بسازد. میتواند به تعریف ما بزرگترین فاجعه باشد. ما از کلمه ''فاجعه'' زیاد استفاده میکنیم در حالی که به بار بسیار سنگینش توجه نداریم. فاجعه و برخورد ما با آن،  اما به نظرم باید چیزی باشد واقعا در حد بمباران هیروشیما یا واقعه خاوران یا هاریکین آتلانتیک شمالی نه چیز دیگر. نه برای شرایط دیگر. منظورم از آنچه '' دیگر'' است  فقط اتفاقهایی است کوچک که میشود ازشان رد شد و زندگی خود و بقیه را به ها نداد، اینش را اما کی و چطور باید یاد میگرفتیم ، نمیدانم

10/22/2012

that Soft spot

در کامنتدانی این پست، یک کامنتی هست. من خواندم و ساکت ماندم چند دقیقه. خواستم باقی را هم شریک کنم


10/18/2012

قلب سفیدی، در سینه آن

از من پرسید " این درد تمام می شود یک روز؟ واقعا؟  کی ؟ " . قبلش گفته بود " من تاب نمی آورم این زخمی که دارد قلبم را می جود" گفته بود "من چقدر باید این هجرانی را  بکشم اینجور که مرا می کُشد آرام آرام" ... توی چشمهایش یک بودن ِ دردناکی بود که من عاجز بودم از خیره ماندن بهشان. آن چشمها. حیف آن چشمها و آن همه رنج که آنجا ریشه کرده بود و آب میخورد به سادگی. و یادم هست که سرم پایین بود وقتی داشتم می گفتم : ماندن این درد و دردناکی اش تمام می شود یک روز. به همین شکل ، همینجور که داری با زمستان این روزها سر می کنی و می بینی که جانت می رود، هیچ طور خاصی نمی شود آن بیرون اما یک ساعتی می رسد که دیگر بغض کهنه نداری. بغض تازه نداری. می بینی که نکشته تو را و می بینی که به این کشته نشدن و به این ماندن واقف و دانایی. دانای دردت شده ای و می دانی که از سر گذشت. شادی که ندارد تهش، اما آسودگی چرا. بعد یک جایی هست ، تو بگو یک حفره ای، یک کاوی، یک شکافی؛ که گاهی، وقتی داری یک چیزی می خوانی یا یک عکسی می بینی یا یک موسیقی دارد خودش را به گوش تو می رساند؛ آن حفره ؛ آن "جا" ی به جا مانده، خودش را به تو می نمایاند.اینجور وقتها، تو یاد خودت ، فقط یاد خود خودت می افتی و حتی کمی گریه می کنی... و شاید هم کمی بیشتر... اما بعد دوباره هر کاری که داشتی می کردی را از سر می گیری. فرض کن  گوش کردن به همان موسیقی را یا ورق زدن کتابت را . تو بگو همان باقی زندگی را از سر می گیری. توی یک چرخه نو، از سر می گیری. از سر گرفتن حوصله میخواهد. حوصله کنی اگر؛ چه بسا که باز هم خودت را ببینی که با جسارت تمام، داری خون زندگی را ذره ذره می مکی. گاهی به همان بی خیالی آن وقتهایی که پاهایت به زحمت از روی نیمکت به زمین می رسید و همراه بقیه های بی خیال، میخواندی " صد دانه یاقوت ؛ دسته به دسته " ... و حواس هیچکدامتان هم به پیدا بودن دانه های دل هیچ غریبه ای نبود 

گاهی توی لیوانت را نگاه کن

صبح ، خیلی بی خبر استادم احضارم کرد به دفترش. یک مرد جوانی هم بود که متخصص بیوفیزک بود و میخواستند من برایشان از پروژه ام بگویم. مثل بچه های ده ساله که توپ چرمی کادو می گیرند هیجانزده بودند. بعدش هم یک دستگاهی خراب شده بود و من در طول هفته بال بال زدم که درست بشود. یکی آمد و کمک کرد و راه افتاد. یک پیچش شل بود. هه . گاهی گیر یک پیچ کوچکیم و فکر می کنیم چقدر همه چیز پیچیده است. و بعدش خیلی خسته بودم . می خواستم بروم خانه . کیفم را انداختم روی کولم و تند شالم را بستم دور گردنم. کامپیوتر میز کارم را خاموش کردم و یک چیزی به همکارم گفتم و تند پریدم بیرون. گامهای سریع کوتاه بر میداشتم که زود برسم. یکهو نمی دانم چی شد که دیدم خب چرا؟ امروز دوباره تکرار می شود؟ امروزدر این ساعت  در جوانترین لحظه عمرم به سر می برم. یک ساعت دیگر، یک ساعت پیرتر می شوم. و فردا هر چه بشود، امروز دیگر رفته. از این حقیقت جا خوردم. نه که قبلا نمی دانستم، اما اینجور شسته رفته بهش فکر نکرده بودم. این بود که جا خوردم. بعد دیدم باید یک کاری کنم. ایستاده بودم وسط راه روی پل. یادم آمد که یک نارنگی داشتم توی کیفم. زیپش را که باز کردم، بوی نارنگی همه کوله ام را خوشبخت کرده بود. نارنگی به دست، راهم را کج کردم به سمت راه جنگلی. آخ که دیدم دنج ترین پاییز ها را دارد و من تازه امروز کشفش کردم. این همه روز را چرا هی میخواهم زود برسم ؟ از دیدن این راه و خوردن نارنگی نوبر چه چیزی مهمتر بوده؟ جاده باریک که تمام شد رسیدم به میدان اول . یک میدان کوچک سنگی است و یک آبنمای سرخ وسطش دارد. عکس ابرها توی آب بود. یک کلاغ نشسته بود روی مرمر کنار حوض. آب میخورد. راهم را کج کردم که نترسد و فرار نکند و با فراغت آسمان توی آبش را بنوشد. به آب نگاه می کرد و بعد آرام نوک سیاهش را می زد توی آب و انگار ابرها را هم می نوشید قطره قطره.
 
وقتی پله های خانه را می آمدم بالا، یک نفر بهم تلفن کرد و خواست شرح عاشقش شدنش را برایم تعریف کند. گفت من اولین نفرم که این خبر را می شنوم. گفت دلش می خواست من اولین نفر باشم. می خندیدم. منی که امروز  یک حجم رنگ را همراه عطر نارنگی  و نازکدلی ام برای یک کلاغ تشنه  تجربه کردم. از دیروزم آدم بهتری بودم.

مسیر امروز؛ پس زمینه اش عطر نارنگی دارد:
 
 

10/16/2012

یه آدمهائی هستند که نسبت به هیچ اتفاق خاصی هیچ موضع خاصی ندارن. کلا در حالت ''به من چه'' به سر میبرن و اتفاقات رو با مقدار جوشیدن سر سگ توی دیگشون  اسکن میکنن و در موارد عدم منفعت خاص و چرب بودن نتیجه، رهگذران ابدی از کنار حوادث و باقی آدمها هستن. اینها معمولن اگه بعد از هرگز، یک آبجکش و نظر و ایده ای هم داشته باشن، به یک زمزمه ترسخورده ضعیف و یواش بسنده میکنن. از فرهنگ لایک در سکوت نهایت استفاده رو بلدن
یه آدمهائی هستند که نسبت به هر اتفاق خاص و عامی، بالاخره و تحت هر شرایطی یک نظر و عقیده ای دارن. مهم نیست که چی شد که اینجوری شد یا چقدر از چی بلد بودن یا چقدر در شرایط مشابه قرارداشتن که شایسته اشون کنه برای بسیار صحبت کردن. در هر حالتی  نقش مغز مرکزی هر اجتماعی رو بازی میکنن و حتا اگه امروز مقابل اتفاقی ساکت باشن، اما فرداش رو دیگه به هیچ عنوان نمیتونن با همون فرمون ادامه بدن چون کل سیستمشون بر اساس حرف زدن و نظر دادن طراحی شده
از هر دو گروه گریزونم. خسته و کلافه ام میکنن. اصلن به نظرم بهشت جائی هست که ما مجبور به تحمل نباشیم. حالا تحمل هر کی  

10/09/2012

So that you stood and stared, ...

یک سکانسی دارد این فیلم ''سارا'' که سبب میشود من دیگر هیچ کاری به نقد و نکوهشها از کپی کاریهای مهرجوئی یا خوب بازیگری ! نکردنهای کریمی در فیلمهای دیگر نداشته باشم. این سکانس شاه سکانس هاست. همانی است که بشود بگویی: کار را تمام کردند ...و خلاص
آن شب، وقتی سارا دلش دارد توی گلویش میزند از ترس بر ملا شدن رازش و با دستها و پاهای یخ کرده و گونه گر گرفته و چشمهای مات فقط میخواهد که زمان بگذرد و فقط میخواهد که این گذر زمان را بگذراند از سر. ته دلش میداند که کندن دند
ان لق درد دارد ولی نگه داشتنش دردناک تر است. میداند که مرگ یک بار و شیون یک بار.و همچنان اما به طرز دردناکی امید دارد که شاید مرگ و شیون با هم قرین نشوند این یک بار را؟ شاید دندان لق خودش افتاد در یک شبی که عمق خواب، عمق درد را میکاهد بسیار؟ بعد که در باز میشود، سارا توی چهره مرد را میکاود وهمان اول، با همان یک نگاه  میداند که مرد هیچ نمیداند، هنوز! و صدای خفه یک آه می آید...از نسل همان آههایی که جهان را میسوزاندند زمانی... سارا دوباره از توی پوست آن زنی که قرار بوده تا لحظه ای پیش با هولناکی همه دنیا روبرو شود درمی آید، انگار که دختر بچه ای توانسته باشد نمره بد ورقه اش را گم و گور کرده باشد از چشم و خشم پدر. آسپرین زمان خریده شده اش را قورت میدهد برای یک شب دیگر و میگوید : ''پس هنوز یک شب دیگه وقت دارم ... '' و بسیار ته دلش آرام میگیرد. و این آرام گرفتن چنان رقت انگیز و دردناک است که همگام موسیقی پا بر میچیند و اشکش راهش را باز میکند خاموش. اشک خاموش...، ژرفترین نشانه انسان بودگی

10/07/2012

wish if you dare !

چه تند تند توی وبلاگم می نویسم! شده ام مثل آن روزهایی که وبلاگ رونق داشت. گودر داشت. فالوئر داشت. ای بابا.
 
تعطیلی امروز را من رفتم کنار آب. آب که می گویم چون در نظرم یک مقدار آب است. من خون خزر توی رگهایم است. به هر نهری نمی توانم بگویم رودخانه. به هر چاله بزرگی نمی توانم بگویم دریاچه. رفتم کنار آب. پاییز ریخته بود روی بعضی از درختها. روی بعضی نه. من راه می رفتم و بلند بلند حرف میزدم با خودم. خیر. دیوانه نشدم. اما معتقد شده ام که با خودت حرف بزنی خیلی خیلی امن تر است. خیال جمع تر است. بی دردسر است. بی آقا بالاسر و خاله ریزه دست به کمر است. پس من با خیال راحت و صدای بلند با خودم حرف می زدم و به آرزوهایم فکر می کردم. به منحنی هزلولی رو به پایین آرزوهایم. هر چی سال به سال سالمندتر می شوم، آرزوهایم آب می روند. نشانه اش این است؟ من خود ِ ده سال پیشم خوب یادم است چون. ده سال پیش آرزوهایم قد داشتند این هوا. دلم خانه بزرگ روشن آفتاب گیر می خواست با پنجره های قدی رو به یک جور جنگل یا باغ بزرگ. توی یک شهر بزرگ ترجیحا انگلیسی زبان. دوست داشتم دور و بر خانه ام خلوت باشد ولی شهرش شلوغ باشد. خیلی زیاد تویش خبر و داستان و هیجان باشد. دوست داشتم یک دفتر کار داشته باشم بالای یک برج. از همانها که نمای اول فیلمهای جیمزباند از آنجا شروع می شود. از همانها که وقتی دوربین پن می کند آرام، همه شهر زیر پایت است. دیوارها سفید، پنجره ها سفید و بزرگ ...چقدر پنجره پنجره می کنم. خب چون به آسمان معتادم. به شدت. از بچگی. از چهار سالگی. خاطراتی از من نوشته شده از چهار سالگی ام. یک بار اتفاقی خواندم. یک آدمی که چهارسالگی ِ من هم توی زندگی اش بوده نوشته بوده که مرا برده پارک و آسمان و ابرها را نشانم داده و من با صورت قد کف دستم زل می زدم به ابرها. چنان زل می زدم که برای یک صورت قد کف دست بسیار عجیب بوده. این پنجره اما از اینجا آمد توی لیست آرزوهای من.بگذریم. دوست داشتم بروم خریدهای زیاد زیاد. نه برای خودم . برای آنها که دوستشان دارم. برای آنها که دوست داشتنم نماسیده براشان. بروم خرید و  با بسته های زیبا برگردم خانه. یک اتوموبیل داشته باشم سرخ. سان روف را بزنم. یک لچک رنگی پوشیده باشم با عینک آفتابی. این تصویر را از روی جعبه باربی ام برداشتم از سالها پیش. جعبه باربی ام یک دختری رویش داشت که عینک آفتابی بزرگ داشت و لچک و پیرهن لیمویی. ماشینش قرمز بود و هیچکس به گردش نمی رسید. این را دیگر جعبه توضیح نمی داد اما من می توانستم تصور کنم که کسی که آنجور خوشگل و پیرهن لیمویی است و ماشینش قرمز است و باد لچکش را برده پشت سر، هیچکس به گردش نمی رسد.
و بعد دوست داشتم که صبح ها با آب پرتقال و لباس ورزشی شروع کنم زندگی را. خیلی شیک و هالیوودطور. و کارم ساعت نه شروع بشود. و حالا نه که کت و دامن بپوشم، اما خب در چنان دفتر شیکی خیلی لباسهای جگرطلا بپوشم. و بعد یک زندگی خیلی کانون گرم ، از آنها که آن مجری حرص دربیار شبکه دو بود یا سه؟ هر روز برایمان آرزو می کرد داشته باشم بعد از کار. این یکی دیگر جزء آرزوهای عمری من شد. که دور نباشم از زندگی عاطفی. نزدیک باشم. بعد کار برویم از این کافه های خوشگل قهوه و سیب زمینی سرخ کرده پر از سس بخوریم. موزیک را از موزیک باکس انتخاب کنیم. برقصیم . خرید کنیم با هم. کرفس و نان تازه توی پاکتمان باشد. کلید بیندازیم و در را باز کنیم و چراغها روشن باشند. آخ که دوست داشتم در راه دور نباشم . فاک بر راه دور. فاک ابدی بر راه دور باد. من در این وبلاگ هرگز فحش ننوشته ام ای خواننده عزیزم. این فاک را نوشتم و شما به کیلو کیلو فحشی که توی وبلاگهای دیگر می خوانی یا خودت در طول روز مجبور می شوی( مجبورت می کنند) که زیر لب یا بلند بلند بگویی ببخش. این فاک را من نوشتم چون هیچ فعل درخور دیگری برای راه دور به ذهنم نمی رسد. از این هم بگذریم. 
فانتزی هم داشتم ها. یک بزرگش این بود که رویا می بافتم که  خانه مان، همین خانه ایرانمان پرواز می کرد می آمد آنجا که منم. با آدمهای تویش. که من هر روز خدا نگران روز بعدشان نباشم. آنها هر روز خدا نگران هر روز من نباشند. دور از هم زندگی را تجربه نکنیم. دور از چشم هم پیر نشویم. مریض می شویم آن یکی بداند. عیدها و تعطیلی ها مثل خیلی ها که می روند خانه پدر مادرشان، ما هم برویم خانه پدر مادرمان نه که اسکایپ را روشن کنیم و هی الو الو صدا میاد؟ الان می خواستم به اسکایپ هم فحشهایی بدهم اما دیدم این تنها راه من است که باخبر بشوم که هنوز نرخ ارز کمر خانه را نشکسته یا هنوز پیاده روی می کنند یا دارند غذای سالم میخورند یا سرماخوردگیشان چیز مهمی نیست. نه اسکایپ باید که باشد و به فاک نرود. 
خلاصه که  از اینطور آرزوها داشته ام. خیلی خیلی لیست بلندی است. از جزئیات. و خب باقی اش را  بیخیال.
بعد من بزرگ شدم هی و آرزوهایم لاغر شدند هی.  از آرزوی کارم فعلا، آنچه که برآورده شد ، شروع کار ساعت نه اش را دارم. لباس شیک نمی پوشیم چون با هزار جور پیپت و اسلاید و محیط کشت، نمی توانی سر و کله بزنی و موهایت شینیون و دامنت مینی ژوپ باشد. حتی اگر باشد، اینقدر با دیگران ناهماهنگی که خودت از خیرش می گذری. آرزویش را هم ندارم . کی حال دارد به خدا. مویم را یک دستی می کشم و یک مداد دور چشمم و خلاص. رحمت به روان پدر و مادر این شلوار جین و کتانی و پولیور. خب کشورم هم انگلیسی زبان نیست شکر خداوند خوشگل. که از آن هم کشیدم بیرون . دیگر دستم روان شده. الان بروم چین هم بی دم و دود می روم کلاس زبان چینی. لااقل توی رزومه ، آن اس هول که نشسته پشت میز، تحت تاثیر قرا می گیرد. بله. دستم روان شده. در این خانه فسقلی پنجره ای ندارم  که به دلم بنشیند. بسکه به حیاط مزخرفی باز میشود. از پنجره رو به حیاط بی درخت متنفرم. اصلا حیاط بی درخت و بی سبزه، توهین به ذات زندگی است و خب زندگی شهری به این شکل و به این مقیاس خودش یک توهین بزرگ است به ذات ما. توی پرانتز البته آدمهای اینجا به همین راضی اند. یعنی می گذارندش روی سرشان. اما من بچگیهایم را در یک خانه درندشتی گذراندم و به هر آبی هم نگفتم دریا. این است که فلان. چه قدر غر زدم . باید شکر کرد. وگرنه خدا ما را خشک می کند. هه.
از چک لیست آرزوهای دفتر کار جیمزباند و باغها و فضاها ، کلا این شغل به ما رسید و یک خانه فسقلی. البته با این آشفته بازاری که می بینم به دنیا این خودش یک پیشرفت گنده است! خودمانیم که چه غمگین کننده. این کف خواسته های ما جهان سومی هایی که روی پای خودمان ایستاده ایم توی جهان اول، کف تر! از خود جهان اولی هاست و خب این غمگین کننده است. به حداقل ها راضی هستیم . کاری که این سی و خرده ای سال به ایرانی بودن ِ ما شده، فکر کنم در ردیف همان شختمانی است که حمله مغول فرضا به جا گذاشته. دیگر اینکه آرزوهایم رسیده به اینکه همین کار را بگیرم بروم جلو و یک سقف اندکی بهتر و یک جای اندکی تازه تر و یک مقدار آرامش در چندین سال بعد تازه چون عجله ای نیست با این اوصاف. قبول که خب این خیلی تقلیل است از آن همه شکوه و جلالی که من بهش فکر می کردم در ده سال پیش. جالب تر و غم انگیز تر اینکه آنقدر به من گفته اند کاش ما جای تو بودیم که مانده ام این جای من مگر چقدر خوب است؟ یا جای آنها مگر دیگر چقدر بد است؟ واقعا !
خلاصه که بعد از ده سال، این آجرها را که با دست بالا انداختم و چیدم به این شکل که الان دورم را گرفته، و هر چه کردم و گشتم و گرداندم، دندان لق آن برج و بارو را کندم و انداختم دورو  الان آن طفلی را درک می کنم که می خواند " من از این دنیا چی می خوام ؟ دو تا صندلی چوبی، که من و تو رو بشونه واسه گفتن خوبی" .

10/06/2012

Autumn leaves and I

یک حرفهایی هم جای خاصی برای گفتن ندارند چون خیلی شخصی اند و خیلی کلی و فله ای هستند. مثلا اینکه من میخواستم بگویم چگونه همیشه توی پاییز عاشق می شدم. بعد دیدم که خب نه . خوب که بهش فکر کنم می بینم که همیشه هم به پاییز بودن ربطی نداشته. اما این را دیگر مطمئنم که اوج عاشقی کردنهایم توی پاییز بوده. اوج دلتنگی ها و سودازدگیها و راه رفتن های چند ساعته با دستهای توی جیب . پس خواستم این را توضیح بدهم که چه می شد ... و دیدم که نمی دانم چه می شد اما توی پاییز همه چیز یک جور دیگر میشد. یک جور بی صدای خوبی. یک جور رنگی خوبی. به نظرم اصلا این فصل را برای همین چیزها ساخته اند. برای اینکه موسیقی خودش را داشته باشد و رنگ های اخرایی و قرمز و نارنجی خودش را و دل زدنها و دل خور شدنها و رفتن ها و ... نه . رفتن نباید توی کار پاییز باشد. پاییز را غمگین و حزین دوست ندارم.  پیشنهاد می کنم هر که در بهار و تابستان و زمستان رفته ، توی پاییز برگردد. حالا از هر کجا که رفته ؛ از هر خانه ، دیده ، دل ، ... از هر جا که رفته به هر جا که رفته، توی پاییز برگردد و بین این همه رنگ، دوست بدارد و دوست داشته شود و حبه قند توی فنجانش را مزه مزه کند رو به آسمان خوش رنگ و باد خوشبو و بگوید : امروز همان روزی است که من منتظرش بودم.

10/05/2012

شصت بخت

همیشه که اینجور نبوده  که من مثل یک آدم آهنی فکر کنم. روزگاری بود که من به ماورا و نیروهای کمک کننده و التیام دهنده و چرا راه دور بروم، به نگاه مهربان خداوند و فرشته های روی شانه ام ایمان داشتم. از زیر کلیسای سپید خیابان کریمخان می گذشتم و چشمم به صلیب بود. اذان موذن زاده من را می برد به عصرهای خیس خوب و دلم را می لرزاند. عاشق آن بیت تکرار شونده دعای عید فطر بودم ؛ مرا به گریه می انداخت. دعای سحر را دوست داشتم زیر نور ماه بشنوم. توی هر صومعه ای هم سرک می کشیدم و حتما شمع روشن می کردم و فکر می کردم یکی مرا نگاه می کند. 
من تغییر کرده ام. خیلی. مدتهاست. کسی نمی داند. چون حرفی ازش نمی زنم. تصویر خاصی ندارم از هیچ عنصر غیر مادی. دنیای من روی یک پاشنه نچرخید. من تکلیفم را با قدیسین و خدایان و نگاه های نگران خالق به بنده اش یک سره کردم. من از سر بامی که پریدم، پریدم
بعد چند وقت پیشها بود.  با یک آدم دیگر ِ از سر بام پریده ای حرف می زدم و داشتم خودم را به زمین می زدم از عصبانیتم از این قطارهایی که همیشه تاخیر دارند. داشتم می شمردم که در کشور نظم و دقیقه و ثانیه، من در طول ماههای گذشته بارها و بارها  از یک ربع تاخیر داشته ام تا سه ساعت! و کانکشنهای بعدی را گاهی از دست داده ام توی سرما و گرما. و حتی توی جنگل مانده ام و خیلی چیزهای دیگر. داشتم تحلیل می کردم که این سیستم چرا اینقدر بد است و مایه آبروریزی است و من چقدر اعصابم خرد بشود بس است ؟ و چرا وقتی زمان بندی هست و مراقبت دایم  از سیستم راهبری هست و غیره ، اینقدر بی نظم و ناجور است رفت و آمد این قطارهای لعنتی ... که خیلی خونسرد برگشت گفت : "ببین یک مقداری هم شانس دخیل است. من که مشتری دایم قطارهای این کشورم، به همه عمرم یک بار هم تاخیر نداشته ام. تنها کسی که اینقدر دیده ام که هر بار قطارش جایی گیر می کند یا نمی آید یا عوض می شود، تویی "  ... من جا خوردم...ما  از ماورا پروری ! گریزان بودیم. و او از پدیده ای می گفت که من بهش بها نمی دادم. نداده بودم. و به یک آن دیدم چه درست .. چه درست ... آنچه که باید در زمان مناسب در مکان مناسب اتفاق بیفتد، بگو همان شانس ، دلیلش هر چه هست؛ برای بعضی مکرر اتفاق می افتد و برای بعضی نه. بحث قطار نبود بعدش. چون من ساکت بودم و داشتم به خودم نگاه می کردم. من به همه همه روزهایم از بالا نگاه می کردم و می دیدم که چه بسیار در زمان مناسب، در مکان مناسب نبوده ام. و این دست من نبود. و بعدش هم اگر دست خدا را کوتاه کنم از همه اینها، آنچه می ماند را می شود حلقه اش کنم و چون  تاج گلی بکوبم روی پیشانی شانس. پیشانی ای که بلند و کوتاه دارد. و این را هم کاریش نمی توان کرد. فقط باید بهش واقف بود و دیگر زیاده حرف نزد، نخواست، حرصش را نخورد. 
ها ... یک روزی، شاید در قرن بعد ، دانشمندان به این نتیجه برسند که شانس هم موروثی بود. که خب ، به اخلاق علمی مدیونند اگر از این وبلاگ نامی نبرند.

10/04/2012

از سیاه سیاه

برایم تعریف کرده بودند که آن آخرهای شاه، توی بلبشوی چپ و راست و سرخ و سفید، یک سری از آدمها آنقدر گرسنگی میکشیدند که دیگر صدایشان به گوش جرز دیوار هم نمیرسید. فقیر که بودند  و توی شلوغی ها ندار شدند و گرسنه ماندند. مردم افتاده بودند به خون فروشی . کار ازفرزند فروشی و کلیه فروشی و تن فروشی و آبرو فروشی گذشته بوده چون

در کتاب قوزک پا  ، یک جمله ای بود که هنوز بعد از سالها یادم مانده . دخترک نویسنده خاطرات خودش است . و در سالهای نوجوانی اش  فاحشه کوچک یک خیابان بزرگ  بوده  که دوره میگشته و مشتری میگرفته و دزدی هم میکرده  ولی  همیشه دزدی را به فاحشگی ترجیح میداده  که به گفته خودش '' تن فروشی، آن روی زشتش را نشانمان داده بود ... ولی وقتی نتوانی گردنبند دلخواهت را از توی ویترین بیرون بکشی، لاجرم خودت کالا میشوی '' . به نظرم گاهی  داشتن یک گردنبند برای یک دختر سیزده چهارده ساله گرسنه، از داشتن تنش هم مهمتر است. و من این را خیلی خوب هم نمیتوانم بفهمم چون سیزده سالگی ام را گرسنه نبودم و ویران نبودم

  یک سال قبل ازبرون رفت ! از کشورم ، صاحب بوتیک کنار خانه مان داشت برامان گلو جر میداد از وقاحت  دختر خیلی جوانی که ''آمده رفته توی اتاق پرو لباسش را در آورده و من را صدا کرده که بیا! ولی بعدش این شلوار جین را مجانی به من بده''  ...   این کجایش وقاحت بوده را من نفهمیدم هرگز ... من فقط دیدم که مردمی هم هستند که  آرزویشان حتا از پله یک گردنبند هم بالا نمیرود  تن را میدادند که  یک شلوار جین بپوشند . این چه جور وقاحتی است که آدم میخواهد مقابلش سینه بشکافد از درد ؟
دیروز یک عکس دیدم از یک خانواده با سه کودک . در یک سفره نیمدار نشسته اند و فلاکت از دیوار و کف و سقف می بارد . یک متن شعاری هم  بالای عکس بود که داشت گوشه کنایه میزد به سر بالای مرد شرافتمند و کیلو کیلو اسکناس که از کنار سفره ها میرود به جیب فلان آقازاده که ریا میکند و اخلاق میفروشد و غیره . ولی گور بابای آن آقازاده و آن اخلاق و آن شرافت که معلوم  نیست چرا همیشه حاصلش ناکامی است. گور بابای همه درسهای اخلاق و درستی و راستی .  من دو روز تمام است که به آن عکس نگاه میکنم و هنوز نفهمیده ام که اینها داشتند چی میخوردند؟ چون ظرف هر کدامشان جلویشان  است ولی  '' یک چیزی ''  توی ظرفهاست که  اینقدر ناچیز و بد رنگ و  و بد شکل است حتا معلوم نیست که چیست. نه نان است و نه برنج نه حتا یک غذای آبکی ... یک چیزی است مثل یک حجم گنگ. داشتند آن حجم گنگ را میخوردند فارغ از لایکها و شعرها و شعارها و هم وطن بیا فلان کنیم ها
   
دلم هم پیش دل همه آن مرغکهای مهاجریست که درسشان نیمه کاره مانده چون قیمت یک دانه نانشان شده معادل خرج یک روز خانه اشان در ایران . این همه امتحان و آزمون و فرم و نوبت و صف که جوانیشان را به فنا داد، حالا هم که کتاب دفترشان نیمه کاره روی میز مانده تا قیمت نان خارج بیاید لااقل به دو برابر نان داخل .
این شناسنامه های جلد قرمز چه طلسمی شده اند که به هیچ ترفندی نمیشکند ؟

10/02/2012

با هر آنچه قبل از ما

یکی از دغدغه های همیشه ام این بود که چرا زودتر توی یک خیابان یا کافه یا کلاس یا هر جا ، همزمان و هم مکان نشدیم؟ خیلی زمان زودتر...زودتر از آنچه که خیلی خوب و بدهامان برای هر کدام از ما، جدا از هم اتفاق بیفتند ؟ و خیلی سال را، خیلی کلاس ها و کوچه ها و رقصها و صندلیها را ، خیلی سفرها را ، خیلی غذا و فیلم و پنجره و فروشگاه و مهمانی و فرودگاه و مطب دکتر و سالن تئاتر با هم  را، از دست دادیم. اشتراک بالقوه مان در تجربه همه اینها را از دست دادیم و این از دست دادن با آنچه که آینده آبستنش است جبران نمیشود. چون هیچ از دست دادنی دوباره با همان کیفیت به دست نمی آید. هر چه با هم داشته بوده ایم و داشته باشیم و خواهیم داشت، سر جای خود، ما قبل های مشترک بسیاری را از دست داده ایم و هیچ کاریش هم نمیتوانیم که بکنیم

9/29/2012

تا کی حجاب خودی و کی برخیزی؟

این حاشیه کلا بددردی است. و من نمی دانم ما چرا اینقدر یاد نگرفته ایم که حاشیه نرویم. وظیفه آموزشش به عهده خانه بوده یا مدرسه یا کجا؟ کجا کوتاهی کرده اند؟ که انگار به خیلی از ما یاد ندادند که وقتی مقصریم خیلی رک و راست به طرف بگوییم من متاسفم و عذر میخواهم. هی بهانه جور نکنیم و کشش ندهیم ؟ یا وقتی میخواهیم یکی را از سر باز کنیم خیلی راحت بگوییم من الان واقعا وقت ندارم . خودمان را هی پیچ و تاب ندهیم و لبخند زورکی نزنیم؟ "حفظ سلام و علیک " نکنیم وقتی سایه طرف را با تیر میزنیم؟ دهانمان خشک نشود وقت ِ گفتن ِ دوستت دارم و هی زور نزنیم و خودمان را نگه نداریم و منع نکنیم از ابرازش و عوضش هی کارهای عجیب و غریب نکنیم برای جبران مافاتی که خیلی ساده و "بسوده" می توانستند مافات نباشند؟ وقتی تعهد نمی خواهیم بگوییم تعهد نمیخواهم و هی صغری کبری نچینیم که خوشگلش کنیم. وقتی تعهد می خواهیم رک بگوییم تعهد می خواهم و هی دست به لطایف الحیل نزنیم. چرا یاد نگرفتیم واقعا که رک بگوییم چه میخواهیم، چه نمی خواهیم ، چرا سر اصل مطلب نمی رویم همان اول کار؟
چرا به ما یاد ندادند؟ چرا یاد نگرفتیم ؟

9/24/2012

هنوز لبخند زندن بهتر از دو نقطه دی است

تنها شدگی ها بر چند دسته اند. حال گروه بندی اش را ندارم . به طور خیلی کلی اما بدترین و ناگهانی ترینش را من در وطن خودم تجربه کردم . حاصلش؛ حاصل قابل شمارشش، یکی دو تا سفر بود و یک سری نوشته و تکمیل یک پازل هزار تکه ای و دیدن چند سریال و به شدت درس خواندن. از شوک و شبهه که در آمدم، دیگر مار هایم را خورده بودم جوری که افعی مقابلم سوسک بود. لازم ندارم که دلسوزی بر انگیزم . امروز من فکر می کنم برای اکثر انسانها لازم است که مار هایشان را سر وقتش بخورند در این جهان. این بهشان کمک می کند که آدمهای بهتری باشند برای خودشان! صرفا برای خودشان و در حق خودشان بهتر عمل کنند. و کمتر آزارنده باشند. و روی اعصاب بقیه نروند چون به محض دیدن اخطارها، یاد می گیرند که به موقع کنار بکشند یا بیرون بکشند و از این دست

در خارج اول که بودم، یک جمع خوبی بودیم یک روزگاری  ( یا من دلم می خواهد اینطور فکر کنم که یک روزگاری خوب بودیم توی آن جمع) و بعد طبق عادت بسیاری از جمعهای خوب فارسی زبان، حرف توی حرف و حرف پشت سر و حرف جلوی چشم آنقدر زیاد و بد و گند شد که من یک روزه و یک تنه از یک عالمه آدم بریدم. این یک عالمه آدم اسم عام است برای خواصی که هر روز به جز وقت خواب، و حتی گاهی وقت خواب، با هم معاشر بودیم. همسایه بودیم. همکلاس بودیم. هم پیاله بودیم. هم زبان بودیم. و خیلی "هم " های دیگر بودیم. و من دیدم که وای که نمیشود. وقتی که دیدم و بعد بهشان گفتم نمی شود،  یکیشان برگشت گفت : تنها می شی. سختت میشه.  آن لحظه  من شاید از روی غرور یا از روی غریزه ( چون اصلا تا همان لحظه به "سختم می شه " اش فکر نکرده بودم ) گفته بودم : کلا یک مقادیری تنهایی برای همه لازم است گیرم به صرافتش نباشیم و البته که آدم با آدم خیلی فرق دارد و برای همین تو بیا و ما را از سر بریده نترسان. ما تنها شدنها را دور زده ایم دیگر پدر جان . و خب مکالمه در همینجا به پایان رسید و کسی دیگر ما را از نبود خودش نترساند. آن روز من رفتم خانه. فردایش رفتم یک رستوران برای ناهار. و با اینکه دیگر دور میزم شلوغ نبود، اما مرغ سرخ شده در سس آناناس همچنان خوشمزه بود! و اینجور شد که من با همه توانم در طول آن سال به خودم خوش گذراندم. از آفریدن سفر و تعویض خانه و شکل دادن به رابطه های جدید تا پرداختن به همانهایی که داشتم از وبلاگ و کتاب و مجموعه موسیقی و فیلمهایم. سال که تمام شد دیدم عجب ! خسرانی هم نبوده تهش. خدایی اش را بخواهم بگویم دیدم از وقت گذرانی با دو خط کتاب یا نیم ساعت کنسرت یا چه می دانم یک فیلم وودی آلن، خیلی انسان بهتری در می آید تا ساعتها و ساعتها هی قاطی شدن و اختلاط آدمیزادها با هم. چه انرِژی ها که هدر نمی دهیم
 این روزها مثلا؛ که کمتر وول خورده ام توی آدمها، دیده ام که دارم به سرعت نه چندان یواشی، باز هم یک زبان جدید یاد می گیرم جوری که همین امروز معلمم مرا برد جلوی تخته تا به بقیه درسی را که خوب فهمیده بودم توضیح بدهم. دیدم که توی این مدت چندین و چند تا فیلم خوب دیده ام و دو تا کتاب دویست برگی تمام کرده ام و یک سیصد برگی جلوی چشمم است. معاشرتهای مجازی یا رفت و آمد های کیلویی ام کم شده و نوع حقیقی یا انتخابی اش به قائده و درست و درمان شده . جوری که دو تا مهمانی بزرگ تر از قد خودم داده ام و یک غذای خیلی سخت روسی یاد گرفته ام از یک همکار خیلی کم حرف و میان سال که با هم اخت شدیم بدجور. برای سالروز تولد یک آدمی کاری کرده ام که گفت در تمام چهل و خرده ای سال زندگی اش این اولین باری بود که اینجور ذوق کرده بوده و غافلگیر تولدی شده بوده که تا قبل این هر وقت بهش فکر می کرد حالش بد می شد. یک آدم عمده ای در زندگی ام را بیشتر از قبل فهمیده ام چون در جهت فهمیدن و پذیرش و گوش سپردنش ، وقت گذاشته ام. یعنی وقتش را پیدا کرده ام که بگذارم. وقت فعال، نه وقت مرده!. کارم را پیش برده ام و البته که گاهی از پیشرفتش ناامید شده ام و حتی گریسته ام اما چند دقیقه بعد لیوان قهوه به دست ، دوباره از نو آغاز کرده ام. سه تا دوست جدید پیدا کرده ام برای وقتهای خیلی خالی خاص. کارهایم را مرتب چیده ام و یک ماه مرخصی جور کرده ام و برایش برنامه ریخته ام. بیشتر از پیش دوست داشته شده ام انگار که یک موجود جدیدی باشم. کمتر به این و آن و فلان و بهمان فکر کرده ام و کمتر جمله و حرف و خطابه تولید کرده ام و به جایش بیشتر زندگی کرده ام. رژیم غذاییم را تغییر داده ام. حرکت بیشتر را اجباری کرده ام. وقتم را به خودم اختصاص داده ام و هی نگاه نکردم که کی دارد چی می گوید و نظر کی به کجاست. به خودم پرداخته ام و به کارهایم و به یک چیزهای مشخص که هنوز دوست دارم بهشان برسم. یک خستگی آسوده ای داشته ام وقت خواب. دیگر پیش نیامده که به خودم بگویم امروز هم هزار ساعت و دقیقه تلف شده داشتی که به هیچ گذشت. توی فیس بوک و جیمیل و پلاس و هر چه از این دست، بسیار کمتر چرخیده ام. عضو فعال یک گروه تئاتر شده ام. اینها را مدیون کم کردن معاشرت های مجازی یا حرف زدن و حرف شنیدن های مداوم هستم. الان که بطری آب و جزوه های مرتب شده و کارهای تمام و ناتمامم جلوی میزم چیده شده اند، متاسف نیستم که این شکل زندگی زودتر میسر نشد. لابد زمان خودش را میخواست و ماه پیش و سال پیش و پیشتر از این، همانقدر بلد بودم. الان که الان است، بیشتر یاد گرفته ام و نمود بیرونی اش مشخص است و همین روح مرا نوازش می کند. پاییز هم که هست. زندگی خوش رنگ تر است همیشه توی پاییز 

9/19/2012

سونات کوچکی برای پاییز

هنوز گاهی بوی مداد می آید و چرم قرمز کیف دخترک خیلی لاغر و کوچکی که روز اول مدرسه اش اصلا نترسیده بود اما خوش هم  نگذشت به او توی کلاس. از چند سال بعد که عقل رس شد مدرسه رفتن توی ایران آرزویی  نبود که بخواهد  برای کودکان تازه
 یاد خانه کوچک پارسال  افتادم که بزرگترین پنجره عمرم را داشت. این وقت سال پاییز توی اتاقم بود هر صبح .دو نفر توی آن خانه تز نوشته اند. و سیب پاییزی چیده اند. و باران پشت پنجره را نگاه کرده اند و چای نوشیده اند. یاد یادهاشان به خیر

یاد وبلاگ قدیمی ام و خود قدیمی ام هم افتادم . اول هر پاییز، آدمهای عزیز ندیده ای داشتم که زحمتشان نمیشد به من بنویسند و بگویند پاییز مبارک. این همه صفحه مجازی ما را تنبل و کم رنگ کرده . الان نمیدانم کجایند و اصلن میدانند من اینجایم؟ که فصل مشترک این من و آن من ؛ دوست داشتن پاییز و دوست گرفته شدن در پاییز است فقط

خیابان ولیعصر زیباترین پاییز های عمر مرا  دارد تا همین الان. امیدوارم روزی خیابان دراز دیگری پیدا بشود که من همانقدر پاییزش را بو بکشم و دوست بدارم و یاد کنم

دنبال آهنگ و تصویر مناسبی میگشتم . یک مرغکی خواند پشت پنجره محل کارم که الان آبی ترین آسمان و مایل ترین خورشید و سبزترین درخت بلوط را دارد. دیدم نوشتن همین ترکیب، مناسبترین تصویر است برای پاییز نورسی  که همیشه مرا مجذوب میکند .

9/14/2012

ایفل

رسیده بودیم زیر برج و من داشتم از کلیشه حرف میزدم. از کلیشه های جاری . از ملال تکرار . رسیدیم پای برج که گفتم '' ها. مثلا یکیش همین اینجا. مردم فکر میکنند تا برسند این زیر یا اولین باری که از پیچ کوچه الحکیم رد بشوند و برج را ببینند باید که روبروی هم بایستند و هم را ببوسند . جای بوسیدن همینجاست . باید که اینها همان کار را تکرار کنند چون بقیه هم همین طور کرده اند ! هه . خب که چی؟؟ لوس بازی های مسری'' ... جمله ام تمام نشده بود که دیدم خیره نگاهم میکند و آرام . من ساکت شدم . بعد او گفت تکراریست باشد . ولی حالا واقعا ایرادش کجاست؟ که این برج با این همه تاریخچه و هیاهو و عکس های روزمره ، با هزاران توریست روز و توریست شب ، یک بهانه دیگری باشد که آدمها به هم خیره بشوند؟ و هم را یادشان نرود؟ و دیدنش را آغاز نکنند مگر اینکه حتمن هم را بوسیده باشند این زیر؟ زیبا نیست ؟ حتا اگر کلیشه ؟ اینکه سی سال دیگر هنوز میدانند که زیر برجی که هنوز معروف و دوست داشتنی است و خیلی های دیگر دوست دارند که سفر کنند به آن، بوسیده شده اند.کسی را داشته اند که ببوسند . این ایرادش کجاست حتا اگر لوس باشد و مسری باشد؟

9/09/2012

نخواه که فروشنده نیستم

هیچ طور خاصی نشد. منظورم "آن بیرون" است. آن بیرون هیچ فرقی با دو ساعت پیش یا دو ماه پیش نداشت. من هم خیلی متوسط و معمولی روزم را شروع کردم . توی لباس خانه معمولی، یک چای معمولی گذاشته بودم جلویم و یک ظرف انگور. از همان انگورهای توی یخچال. دیروز هم داشتمشان. پریروز هم. و داشتم یک مطلب متوسطی از یک جای نه چندان خاصی می خواندم. همه چیز در همین حد معدل بود. که یکهو دیدم خیلی از داستانهایی که دوستشان نداشته ام، خیلی از آدمهای دیده و ندیده ای که دایم توی فکرم باهاشان کلنجار رفته ام، خیلی از دل زدنها و "اگر نشود چه شود" ها ؛ به ناگهان اهمیتشان را از دست دادند. به همان ناگهانی که پنجره را باز کنی و یک گنجشک از روی سیم بپرد. به همان ناگهانی که اصلا ندانی چه به کجا شد ... یک حالی است این حال که من این صفحه را خواستم که باز کنم و این لحظه را خواستم که بنویسم و ثبت کنم. خود همین لحظه را که می بینم واقعا مهم نیستند آنچه و آنکه که توی مغزم باهاشان دعوا دارم یا بدم می آید یا می ترسم ازشان. همین لحظه را که می بینم احساسم هر چه باشد ، اینها نهایتش یک جای دنیا دارند اتفاق می افتند یا نمی افتند و یا نفس می کشند و خب یک روزی هم نمی کشند. مثل همه چیز . مثل همه کس ... چه حال و حسی است ... توی چایم چه بود؟ یا توی انگور؟ یا توی هوا ؟
کاش بشود این حالم را می گذاشتم توی چندین لایه فویل آلومینیوم و بعد توی چندین لایه کیسه ضخیم و سرش را گیره و مُهر می زدم و در عمق فریزر جا می دادم . این حال را کاش که می شد تا آخر عمرم می داشتم و هر بار که تمام می شد یک تکه اش را می کندم و می چسباندم سر جایش . آسودگی نعمت بسیار بسیار بسیار نایابی است . تجربه بی دلیلش توی لحظه هم از آن حرفهاست

9/08/2012

هستی تحمل ناپذیر سبک

-
با اینکه عموما شنبه ها بهترین روزهای هفته است ، من الان حس غروب یکشنبه را دارم که به همان مزخرفی غروب های جمعه ایران بود. صدای ساز ویولن نوازنده میان سال توی کوچه که یک ساعت است همه ما را به بهترین سونات های پاییزی دعوت کرده می پیچد توی اتاقم . آفتاب کش می آید و من حالم غروب یکشنبه ای است
-
صبح توی خیابان خلوت راه می رفتم و از خودم می پرسیدم این سرخوردگی من از رفتار آدمها از کجا ناشی می شود ؟ چه طور می شود که یک جور ناجوری می رنجم و قید آدم هایی را که فکر می کردم در زندگی ام جایشان محکم و بی شرط و ابدی است، می زنم ... بله این نام صحیح این فعل است : قید آدمها را می زنم ... خیلی که فکر کردم دیدم من بسیار کودکانه با روابطم رو در رو می شوم . کودکانه نام صحیح این کیفیت است. کودکانه آغاز می کنم و خیلی خالصانه و خیلی شدید و دربست . جا برای ماده ها و تبصره های ریز و درشت نگه نمی دارم . فرض را بر جور دیگر چرخ خوردن سیب ها نمی گیرم. و در طی زمان یکهو اتفاقاتی، نشانه هایی ، زخم هایی، بی مبالاتی هایی در قبال خودم می بینم که توی ذوقم میزند بدجور. و چون که با بخش کودکواره ام روبرو شده بودم از اول، ظاهر قضایا با باطنشان فرقی ندارد نزد من و من به حفظ ظواهر معتقد نیستم و هر چند که طی سالها به ضررم تمام شده، طی سالها افتخار من همین یک عدد صداقتی بوده که نشان می داده ام . روی خوشم از دل خوشم میاید. دلم به درد بیاید، لبخندم را بلد نیستم که نگه دارم . این برای من بد است و برای باقی آدمها خوب است چون تکلیفشان با من مشخص است و لزومی نداریم که از پشت پرده حدس بزنیم هم را
-
الان سونات رسیده به یک جای شاد. تم موزیک اسکاتلند را دارد و من خیلی دوستش دارم. توی سرم چند نفر دارند با دامن های چهارخانه و موی سرخ می رقصند. همین الان هم همه برایش دست زدند. توی کوچه آدم جمع شده . و آهنگی را شروع کرده که محمد نوری هم رویش ترانه خوانده بود... " به دشت تشنه شکوه بارانی" ...وای وای من چه عاشق این آهنگ بودم
-
گاهی یک جایی رفته ام با یک آدمهایی و خیلی خوش گذشته. گاهی یک جایی رفته ام با آدمهایی و اصلا خوش نگذشته. یک موزه ای ، یک پارکی ، یک شهری ، یک رستورانی ، یک پیاده رویی ... در هر دو حالت ، بعدش دیگر دل تنها رفتن به آنجا را ندارم . هی می خواهم گوشه گوشه اش را نگاه کنم و بگویم اینجا با فلانی فلان طور شد. اینجا بساری این را گفت. اینجا بهمانی ... چقدر گاهی کودکم. و چقدر این درست نیست! مانده ام که چرا منی که هی دایره معاشرتم را کم و کم تر می کنم و توی همین آدمهای خیلی نزدیک و کتابها و فیلمها و سفرهایم حل میشوم، منی که هی مات آدمها می مانم و نمی فهممشان و چون نمی فهممشان قیدشان را میزنم، اینقدر آدمباز هستم هنوز ؟ آدمباز نام صحیح این خصلت است. من دیر بسته می شوم. ولی به شدت وابسته می شوم. و خیلی آه و ناله وابستگیهایم را نمی کنم. بلد نیستم خیلی ناله کنم. و این کارم را سخت تر می کند. چون تصویری از من به جا می گذارد که اصلا شبیه من نیست. تصویر کسی که هی حذف می کند و به راه خود می رود. در حالی که اصلش اینجوری است : دلش به درد می آید بسیار. و دل خودش را پاک می کند از درد. و می گوید چه غمگین. و بعد راه می افتد با کوله ای سبکتر. و نکته اینجاست که سبک تر همیشه تحمل پذیرتر نیست. کتابها نوشته اند در موردش

9/07/2012

* این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من , گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

میگفت ۵ سال اول با هم بودنمان را فقط و فقط حرص خوردم و به خودم پیچیدم و لبم را در سکوت گزیدم چون کارش یک شکلی بود که با زیباترین هنرپیشه ها و مجریهای برنامه میرفتند ماموریت های هفته ای ... تازه که دوست دخترها و نامزد سابقش هنوزدر حلقه دوستان بودند و تلفن های احوال پرسی و نامه های دلم برای فلان چیز تنگ و برای بسار چیز گشاد است شان به راه بود. هنوز یادگاریهایشان را تک و توک پیدا میکردم و حرف میزدم اگر محکوم میشدم به فضولی و مریضی و اگر نمیزدم که گریه میکردم خاموش ... مریض شدم. بیمار شدم. اعصابم تکه تکه بود. تا اینکه هی اینها را رقیق و رقیق تر کردم برای خودم و چند تایشان هم که خودشان بخار شدند و نیست شدند و این را هر روز خدا به خودم گفتم که هر چه بوده و شده نهایتش این است که این منم که الان دارم باهاش زندگی میکنم و منم که دوستم دارد و منم که فلان و منم که بهمان
میگفت و من نگاهش می کردم که چه زن نازنین با سواد مهربانی است و چقدر ظریف است و جذاب است و دوست داشتنی است... یک جمله ای هم نوک زبانم بود که ماسید و نگفتم . میخواستم بگویم ببین ...ببین از خودم بگیر تا خودت تا همه ...تا همه همه همه ... ما هیچکدام همچین تحفه بسیار نایاب بسیار جذاب بی نقص و هلو و پریزاده و جگر طلا و خدا و امامی نیستیم ها ... حالا اصلا و واقعن کی قرار است به سر کی چه گل گلستانی بزند که بیاییم و دایم نگران و ترسان باشیم برای نزدنهاش یا بیاییم شکرگزار و حمد گوی دو عالم باشیم برای زدنهاش ؟ ته تهش خبری نیست به همه مقدسات . حواسمان به این هم باشد گاهی
مولوی. دیوان شمس*

9/05/2012

درد آدمیزادگی

یک رفیق نادیده عزیزی، امروز نوشته بود که هر وقت شبهای غمش و غمگینی های شبانه اش زیاد می شود؛ درد معده امانش را می بُرد. نوشته بود هر وقت آزرده می شود یا از مراقبت خودش وا می ماند، درد می آید و می نشیند. من می دانم درد معده امان آدم را چگونه می برد ... من فکر می کنم که قلب آدمها هر چه هم بنا به گفته شاعران و داستان نویسان دریایی باشد یا به وسعت دشتهای بی انتها و زمینهای پهناور و آسمانهای بلند ...؛ باز قد یک مشت است. مگر نیست؟ و مگر چقدر از دنیا توی مشت یک آدمیزاد جا می شود؟ و خب کیست که نداند همیشه غصه ها فربه تر از سر خوشیهایمان به دنیا می آیند و در ما لانه می کنند؟
فکر می کنم وقتی قلب یک آدمی پر میشود، وقتی از غصه هایش و از آه هایش پر میشود؛ جا کم می آورد و آماس می کند و بعد غصه ها آرام آرام شرّه می کنند توی معده. توی چشم. توی خون. همین است که مادرم می گفت : غصه آدم می کشد مادر ... غصه بد دردی است ... من زیست شناسی خوانده ام همه عمرم. و علیرغم آنچه توی کتابها به ما گفته اند، من اما می دانم که معده آدم همان دلش که نیست. دل جای آدمها و حرفها و رازها ست و معده جای آب و غذا. اینها کلی توفیر دارند با هم. اما جفتشان توی یک شب سردشان می شود از بی چراغی . جفتشان به تنگ می آیند از بی محلی یا خشم یا غم . و جفتشان درد می کشند. با هم. فکر کنم این شعر بنی آدم و اعضا و فلان و بهمان را از همین رو سروده اند اصلا. دو نقطه آخ

9/02/2012

ما از هم زاده می شویم . و جهان از ما بارور است

وقتی با همجنس های خودم می نشینم به صحبت از خودم در مقابل غیر همجنس های خودم ! می بینم که تمام لحظاتی که فکر می کرده ام رفتارم در مقابلشان اشتباه یا کودکانه یا صحیح یا خیلی خاص بوده است یا هیچکس دیگری در هیچ جای دیگری چنین رفتاری یا حسی یا درکی از موقعیت نداشته بوده؛ اشتباه می کرده ام. درایتی که نشان داده ام در مورد خاصی و قبلا نیاموخته بودم از جایی ، حسادت تلخ کودکانه ای که بروز داده ام یا قورت داده ام روزی ، جای نابجایی که رنجیده ام یا بخشیده ام ، هر حرکت کوچکی که معنی اش را به سادگی درک کرده ام و به فکر فرو رفته ام و تفسیر کرده ام به درستی یا به غلط ،... و خیلی چیزهای شبیه به همینها ؛ در زنان دیگر هم به همین شکل است کمی غلیظ تر یا رقیق تر. هر جا که پای حس به میان آمده، می بینم که ما با سرگذشت های مختلف و در سنین مختلف و از خاستگاههای مختلف، چقدر شبیه هم فهمیده ایم و شبیه هم خندیده ایم و شبیه هم گریسته ایم و شبیه هم قبول نکرده ایم و پذیرفته ایم . این اشتراک چون میراثی کهن به قدمت عمر حوا ، انگار توی سینه های ما خفته است و ما را در بیداری خویش کنار هم می نشاند. یک همبستگی خاموشی را سبب می شود که هر بار من از یک رفتار مادرانه یا سبک سرانه یا سرخوشانه یا کودکانه یا بزرگوارانه خودم حرف می زنم ، سرهای زنانه اشان به تایید من بالا و پایین میروند و یک لبخند خاص خالصی توی چمهایشان می آید که هم تلخ است هم به غایت شیرین است و سکوتی که پشتش می آید انگار فریاد می زند که " من هم همینطور" . می بینم که اگر فهمیده نشده ام یا دوست داشته شده ام یا محکوم شده ام یا حمایت شده ام و دلیلش را ندانسته ام ؛ زنهای دیگر هم دلیلش را نمی دانند. اگر می دانم ، آنها هم می دانند. اگر نمی دانیم ، یکی می داند و ما حرفش را دقیق می فهمیم وقتی می گوید. آن میراث خاموش کهن ، هر بار که زنی زاییده می شود دوباره به دنیا می آید. من حرفشان را اگر نفهمم ، حسشان را حس می کنم. حس من را لمس می کنند حتی اگر قبول نداشته باشند آنچه گفته ام. این یک معجزه است ؟ نمی دانم . هر چه هست خیلی دلگرم کننده است . خیلی زیبا است . خیلی زنانه است . خوب است. خوب

8/24/2012

پول که بلای عجیبی است . جایی که میرود عجیب تر

مهم نیست که صبح چه ساعتی از در خانه بیرون بروم . هر قدر سحرخیز باشم باز هم می بینم که آن زن میانسال درشت هیکل با دو مرد دیگر نشسته اند توی آلاچیقِ بار سبزرنگ کنج خیابان و دارند آبجو می خورند و دود سیگارشان روی سر گلهای میخک توی گلدانها نشسته. تازگیها دیگر نمی توانم زیر لب غر نزنم . آیا حق ندارم ؟ از جانب فقط خودم حرف بزنم . و من نصف حقوقم می رود برای مالیات. و می بینم که یکی از جاهایی که این مالیات می رود، می تواند خرج این آبجوهای ساعت هفت صبح بشود برای آنهایی که کار نمی کنند و از دولت پول می گیرند. حالا به هر دلیل. بیماری باشد قبول. اما خب این توی کَتم نمی رود که یک آدم با آن جثه آنقدر بیمار باشد که نتواند کار کند ولی آنقدر هم سالم باشد که بتواند از صبح سحر بنوشد و بکشد و بخندد هر هر هر

در خارج اول که بودم ، یک کار دانشجویی خیلی مختصری داشتم که می شد گوشه ای از گذرانم را بگیرد. چند ساعت توی یکی از آزمایشگاههای دانشگاهم. از همان حقوق اندک هم نصفش را بر می داشتند. برای کشوری که خوشبخت است چون نفت و گاز ندارد و خمس مبلغ مذهبی نمی دهد و توی یک منطقه کوفتی لوجستیک قرار نگرفته که همه جهان بخواهندش و سرش جنگ کنند، مالیات تضمین بسیار محکمی برای یک استقرار یک اجتماع به سامان است. کشوری که سرمایه داری نبود، کارگری هم نبود، همه چیز به درستی تقسیم شده بود ولی زورگویی دیکتاتوری کشورهای کمونیست و سرمایه دار سالاری مزخرف آمریکا را نداشت. این به جای خود. در نگاه از بالا به پایین عالی بود. اما وقتی می آمدی پایین پایین؛ می دیدی که من یک دانشجوی گردن لاغر مهاجر بودم و می دیدم که اگر درآمدم را با چنان مالیاتی نصف نکنم ، دقیقا مستقل می شوم و لزومی ندارد از ایران به لطایف الحیل پول بفرستند برایم آن هم وقتی همه بانکها با ما قهر بودند و صرافیهای دندان طلای مفت خور پول می چاپیدند کیلو کیلو که دو زار دو زار برای ما تبدیلش کنند. اما کسی کاری به این حرفها که نداشت. بله . دولت ما مقتدرانه باقی دولتها را به اسلام راستین دعوت می کرد و توی دهان همه مشت می کوبید و دنیا هم دهان ما بچه دانشجوهای ایرانی را سرویس می کرد در عوض و ما پولهایمان را می شمردیم که کم نیاید برای آخر ماه و برای وسط ماه و برای سر ماه. حالا بماند که من جزء خوش به حال هایش بودم که آنقدری توی دست و بالم بود که هزینه سفر بشود یا پیرهن گلدار یا پوتین . گاهی
در خارج دوم دیگر دانشجو نیستم و گویا که کارم رسمی است و عنوان دارد و میز دارد . اما در این مقطع تا حتی یک سه چهار سال ناقابل من صد در صد کار می کنم و حقوقم پنجاه تا هفتاد درصد است و تازه نصف همین هم می رود برای مالیات . ظلم به جمع عدل است ؟ این را هم که نمی شود بگویم حتی چون پرداخت و دریافت مالیات را ظلم نمی دانند اینجا. با نگاه از بالا به مساحت کلان

یک رفیق خوبی دارم در خارج اول که با هم می رفتیم خرید و کافه و کلاس . از پیرزنها متنفر بود یک جورهایی . یک سری بوتیک بود که هر بار میخواستم بروم داخلشان دستم را می کشید که نه، اینجا مخصوص پیرزن پولدارهاست . خب مشتری ها همه مو سپید بودند قدرتی خدا. و اجناس داخل ویترین از کلاه هایی که نصف اجاره خانه ام قیمتشان بود تا کیف هایی که خرج سه ماه من . افراد مسن مشتری این مغازه ها، کارمندان سابق دولت بودند. که امروز ما از قر و فر و چیتانشان مراقبت می کردیم. با مالیات. جوانها نمی توانستند از آن فروشگاهها خرید کنند واقعا. و بله نوبتی است البته . چون روزی این جوانها هم پیر می شوند. ولی رشد جمعیت در این بخش از جهان هرمی است. و جمعیت بسیار زیاد و گرسنه ای که ظرف پنجاه سال دیگر به وجود می آیند در مناطقی سکونت خواهند داشت که اقتصادشان صرفا بر پایه همان جمعیت می چرخد. و البته تر که گزینه مهاجرت هست همیشه . اما این جمعیت بر اساس پیش بینی های آماری، متخصص و صاحب تولید نیستند. پس نمی توانند از کهنسالی من و دوستم همان مراقبتی را کنند که ما داریم از نسل قبل از خودمان می کنیم. با همین مالیات. اینجا البته من پیرزنها را دوست دارم از قضا. و مثل دوستم خصمانه به بوی عطرشان یا گردنبد مرواریدشان نگاه نمی کنم. ترجیحم اما این بود که مالیاتی که میدهم خرج نگهداریشان بشود و خرج درمان و حتی سفر و یک خانه راحت. اما این مقدار تجملی که دولت برایشان به هزینه نسل من فراهم می کند ؛ خب کمی زیاد است
کسی که از من نمی پرسد، اما اگر می پرسید می گفتم که من حاضر بودم این مقدار از مالیات برود برای خرج ساختن راه و نوسازی و نگهداری از سالمند و کودک و آموزش . حتی خرج آن دخترک سیزده چهارده ساله مدرسه ای که واقعا نمی دانم توی مغزش چه ماده ای وجود دارد که هر قدر هم دولتش و مدرسه اش و آموزش و پرورشش دارند هزینه می کنند و یادش میدهند از کنترل حاملگی و بهداشت شخصی و بهداشت رابطه جنسی، باز هم با چشم گریان و شکم برآمده لازم دارد که کسی از خودش مراقبت کند. پولی که از حسابم برداشته می شود با رضایت قلبی من همراه است که خرج نگهداری کودک ناخواسته بشود یا خرج نگهداری خود این مادر هنوز کودک که به جرات می گویم بسیار خنگ است که مشخصا به باد داده همه آموزشها و پرورشها و کارگاه های مهارتی را
اما اینکه پول مالیات میرود و خرج نوزدهمین پییرسینگ آقای قلچماقی می شود که بازویش دو برابر کله من است و از دولت بیمه بیکاری می گیرد در سال پنجم بی کاری اش، اینکه اینقدر زیاد می آید که خرج سومین ست طلای سفید سالخورده ترین همسایه ام می شود که الان چهل سال است بازنشسته شده در حالیکه نوه جوانش کف کتانی اش را پاره می کند که بشود کفش تابستانی، و دردناکتر اینکه خرج آبجو و سیگار ساعت هفت صبح یک سری دایم الخمر می شود که بنا به ظواهر تا بیست سال دیگر می توانند کار یدی کنند حتی ؛ هضم این برای من یکی که خیلی سنگین است . به شدت روی دلم مانده

8/23/2012

!!دم دم های صبح من دست خویش را باز کردم وگفتم وجب

رویای صادقه! ام این بود که ما؛ خیلی از ما، برای خیلی خیلی زیاد ننوشتن به جای خیلی خیلی زندگی کردن ، برای خیلی خیلی زیاد حرف نزدن به جای خیلی خیلی زیاد زندگی کردن، برای خیلی خیلی زیاد مته ها به خشخاشها نگذاشتن، برای خیلی خیلی زیاد قلنبه سلنبه نشدن، برای تکرر نداشتن و خیلی خیلی حضور نداشتن، برای توی دست و بال هم گیر نکردن و گیر نماندن ، برای تبدیل به گیره ابدی نشدن و زاری کننده تحت هر شرایطی نبودن و دایم در گلایه و شکوه به سر نبردن و خلاصه برای حمل روح راحت و قلب راحت و روان راحت و گوشه های لب بالا آمده و ابروان اخم نکرده و پیشانی چین نخورده، احتیاج داشته بودیم به شغلهای دوست داشتنی تر و آرامش بخشتر و جدیتر و چه بسا وقت پر کن تر فکری و یدی که درضمن پول ضخیمتر و خوشمزه تری هم از کنارش در بیاید تا تفریحات خیلی مفرح تر و جذاب تر و غلیظ تری را میسر بشود در وقتهای فراغت از آن شغل. اینجوری هم نام تحقیر آمیز جماعت بیکار برچیده میشد، هم نام غمگین کننده جماعت بی تفریح. حالا تف توی روح نظام سرمایه داری یا انگلیس خود نویس یا آمریکای جهان خوار یا هر چی

8/22/2012

عقوبت


با ما گفته بودند :
« آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می بایدتان کرد.»
عقوبتی دشوار را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت!

( از شعر عقوبت , شاملو)

8/19/2012

دیگر حتی خود تاریخ هم به اجبار کوچ می کند

آقای عین چشمهای سبز نافذی داشت . صدای بم و قد بلند و موی فلفل نمکی مجعد . میان سال بود. بدن قوی و ستبرش با تصویر کلیشه ای معلمهای تاریخ تضاد داشت . معلم تاریخ بود . و من تا قبل از آقای عین از تاریخ فقط حفظ کردن و فراموش کردنش را بلد بودم . سر کلاس آقای عین یاد گرفتم که چه گذشته به پیکر مجروح کشورم . دانستم سرخپوستها مظلومترین اقوام تاریخند و دلیل بمباران هیروشیما فقط بی رحمی سربازان آمریکایی نبوده. سر کلاس آقای عین سفر می کردم و می دیدم و متحیر می شدم . آقای عین با آن ادبیات فاخرش ساعتها درس میداد و من می بلعیدم دانشش را . وقتی لحن کتاب تاریخ بنا به مصلحت نظام شعاری و فرمایشی می شد ، می گفت یکی از رو آن بخش را بخواند . بی توضیح . و می رفتیم سر فصل دیگر . بلد بود . خیلی چیزها بلد بود . ما را می دید . تک تک ما را . و زیر ورقه هر کداممان ، جمله ای می نوشت که تو همه روز می توانستی بخوانی اش و خوش باشی . می شناخت هر کداممان را به تفکیک چهره و خلق و خو و هوش و مهارتمان

یک روز آخرهای کلاس بود . داشت از تاریخ جایگزین شدن دین زرتشت و اسلام می گفت . دو ساعت تمام را به تعریف جالبترین داستانهایی گذرانده بود که ما بی وقفه و خستگی بدانیم بالاخره چه شد که اوستا رفت و قرآن آمد روی طاقچه ها . چه بر سر موبدان و آتش مقدس آمد . به هیجان آمده بود و می گفت و می گفت کع یکهو یک تپق کوچک زد . میخواست بگوید "و کتابها بین مردم پخش شدند" . گفت "و کتابها بین مردم پشخ شدند " . یک نفر زد زیر خنده . و یکی دیگر . بلند می خندیدند و سرشان را آوردند پایین با شانه هایی که تکان می خوردند. یک ردیف همهمه بود و پق پق خنده . دیدم که تاسف آمد توی چشمهای سبز آقای عین . ساکت بود . کلاس هم ساکت شد . اینجور سکوت خیلی بد است . خیلی بد بود. چند دقیقه فقط راه رفت . گفت : دنیا اینشکلی است . تو سعی کنی که ساعتها و ساعتها را جوری درس بدهی که هم آموزش بدهی و هم سرگرم شان کنی ؛ ساعتها بدون وقفه و اشکال مطلب داشته باشی و ارائه کنی و اداره کنی ، هیچکس نمی گوید چه خوب ! پس کافی است یک تپق بزنی و آن وقت همه تو را می بینند و به تو می خندند و کاری می کنند که انگار همه چیز قبل از تو بهدر رفته . یک جوری میشود انگار همه توی این دنیای اشتباه ، منتظر اشتباه کردن بقیه اند

آقای عین ، تو اینجا را نمی خوانی . تو نمی دانی آن دانش آموز خیلی زرنگت روی نیمکت سوم که تو را خاموش دوست می داشت و ستایش میکرد و تو برایش همیشه شعر می نوشتی زیر نمره بیستی که از تو می گرفت ؛ این روزها بیشتر یاد تو و آن روز تو می افتد در یک قاره دیگر. یاد تو می افتد ویاد اینکه این جمله تو به مثابه صفحه اول اوستا یا قرآن مهم بود . می شود به خط خوش نوشتش و به حال ناخوش خواندش و یاد تاسف توی چمشهای پر ابهت تو افتاد و سر تکان داد . چه خوب گفته بودی . آدمها منتظر اشتباههای بقیه اند . توی دنیایی که خودش اشتباهی است . آقای عین ؛ کجایی ؟ من لازم دارم که یک قرار چای عصرانه با تو بگذ ارم در دورترین کنج خلوت این جهان

8/11/2012

تک گل ناز

اینجا که چند روز هفته را در آن سر میکنم به سلیقه من یک دهکده است نه حتا یک شهر کوچک . آخر هفته ها اکثرن نمیمانم اینجا چون میبینم که کار خاصی نمیشود کرد در چنین جاهایی جز راه رفتن و خوردن !
این آخر هفته اما ماندم همینجا. به زودی باید اسباب کشی کنم و خانه جدیدم آماده نیست و خانه فعلی اینترنت ندارد دیگر . برای دیدن ایران که میرود روی رینگ یا وزنه را بالای سر میگیرد یا گریه میکند ، برای شنیدن صدای آدمها و برای خواندن اخبار میایم سر کار و میمانم تا دیروقت . امروز تعطیل است و من آماده ام که ببینم چه خبر و قاشق ماست میوه ای را که دیشب دیروقت قبل رفتن به خانه خورده ام روی میز کارم پیدا کردم .
امروز تعطیل است و هوا کمی ابری و نیمه سرد است و کسی توی آزمایشگاه نیست و من با همه دستگاه ها و میزها و کامپوترها تنها هستم .یک دختری هم هست که طفلکی است و کلی آزمایش دارد که نیمه تمام مانده و دیشب از من پرسید آیا کسی امروز میاید که درها را باز کند؟ من گفتم بله . من درها را باز میکنم .باورش نمیشد از خوشی . اینجا کمتر کسی روز تعطیل حتا به ایمیلهایش پاسخ میدهد چه برسد که بیاید و درهای محل کار را باز کند. اما ناراحت نیستم . نگذاشتم ا بد شروع بشود امروز . موقع آمدن یک راه سر بالائی جدید را انتخاب کردم که بلد نبودم ولی دلم را به دریا زدم . سنگلاخ بود و سر بالا . گرفتم و رفتم بالا . یک خانه هایی دیدم که لبه تپه ساخته شده بودند و بوی چوب میدادند و خانه مادر بزرگم توی گیلان . گلهای آبی رنگی دیدم که انگار از وسط آسمان افتاده اند پایین. یک بوته پر از تمشک رسیده وحشی دیدم و انگشتم را بریدم حتا بسکه ترش و شیرین بودند . به سر پایینی که رسیدم نفسم گرفته بود اما خیلی خوب بود حالم . درخت سیبی کنارم بود که خم شده بود زیر بار شیرین . ۴ تا سیب چیدم و گذاشتم توی کوله ام سهم چهار روز . و مرضیه خواندم به صدای بلند . صدایم پیچیده بود زیر آسمانی که لابد فارسی بلد نیست ...شاخ گلی سر راه بودم و دنبال گل ناز که به تمنا می جستمش ... چرا که نه ... ما باید یاد بگیریم که حال بد را خوب کنیم خودمان با دست خودمان و به بانگ بلند .

8/01/2012

شکل دوستی

شکلش اینجوریست ؟ چند وقت پیش توی کامپوترش سرک کشیدم و دیدم چندین تا فایل به اسم هست . مدارک فلانی . عکس فلانی . موسیقی فلانی . تصحیح پایان نامه فلانی. ... رد پای من همه جا بود.همه جای یک زندگی بودم
یک کلیک کردم و ناخواسته دیدم که صفحه ایمیلش آمد. صادقانه نمیخواستم نگاه کنم . اما دیرتر از حد معمول هم صفحه را بستم ! مثل همه وقتهائی که کمی پا سست میکنیم ولی با خودمان رو دربایستی داریم که تعلل نکرده ایم و فقط دستمان کند است! در همان نگاه چند ثانیه ای دیدم بیشتر ایمیلها مال من است. یا مربوط به من است . زیاد بودم هر جا. به نظرم آمد که زیادم ولی احساس ''زیادی'' بودن نکردم... نگاه کردم دیدم چقدر زیادنوشته ام از حالم هر روز. از بی ربط و با ربط. و هر بار جواب داده شده ام. دیدم که قاطی شده ام با جوابهائی که به من داده شده. حالا چه اعتراف کنم چه نه ، شده ام : آغشته
یک روزی در خارج اول که بودم ، یک دوستی به من گفت : ''اینجا معمولن برعکس اونی که تو ایران به گوش ما میخونن ، آدمها زود وارد هیچ ارتباطی نمیشن .زمان میگیرن. فکر میکنن.نگاه میکنن سر فرصت. چون وقتی وارد شدن خوب و تمام قد و تمام رخ وارد میشن . اینجوری کمتر ضربه میبینن. کمتر ضربه میزنن. کمتر وقتشون تلف میشه. آدم حسابی تر برخورد میکنن. منطقی تر جلو میرن و خطر کمتری دارن واسه احساس طرف مقابل'' . یک روزی در خارج دوم این حرف یادم آمد و خیلی پایش لایک زدم
زندگی درست به اندازه بالا و پایینی که دارد و دست ما نیست، این حق را برایمان ایجاد میکند که احساسمان و قلبمان و گونه هایمان مراقبت بشوند و دوست داشته بشوند و نوازش بشوند. این حقمان است و سبب تاب آوردن و هر صبح بیدارشدن و آغاز شدن

7/26/2012

در همین روزگار غریب


داشتم زیر آفتابی که بی رحمانه می تابید سربالایی را می آمدم بالا و خودم را قانع میکردم که چه خوب شد زودتر از کار زدم بیرون . خسته بودم و یک شکلات نیمه آب شده را باز میکردم که دیدمشان. دیدمشان و در لحظه انگار روز اول بهار یا روز اول پاییز شد و بوی دریا آمد و بوی کشتزارهای خنک. دیدمشان و خستگی ام در رفت و بلند بلند با خودم گفتم "دوربین ندارم !" . دیدمشان که دست هم را گرفته بودند و قدمهای مورچه ایشان را با هم برمی داشتند و یک عطر آرامی پشت سرشان می آمد. مرد یک دسته گل ژربرای صورتی دستش بود که تازگی و جوانی اش کنار موهای نقره ای و پوست چروک خورده شان چند برابر شده بود انگار. انگار خود خوشبختی بود توی کوچه . من مورچه ای و آرام پشت سرشان راه رفتم و شکلات توی دهانم آب میشد و عطرها را فرو می کشیدم و حدود یک قرن را نگاه میکردم در قامت دو انسان کوچک آرام سفید پوش مو نقره ای که دستهایشان توی هم گره خورده بود. انگار همه چیز بهتر شد و انگار همه سختیها سهل شد و انگار حالم بِه شد از دیدن اینکه هنوز چهره آبی اش پیداست ...گیرم نه مکرر

7/25/2012

و هر روز که می گذرد

غم من توی دلش هول می انداخت و با اینکه چشمهای قهوه ای خیلی خیلی مهربانش دودو می زد و با اینکه هراس نرسیدن و خوب نبودن و پهلو نگرفتن من در یک ساحل امن توی دلش می چرخید و با اینکه هرگز ندانستم بالاخره موجودیتی به نام "خدا" را قبول دارد یا نه ولی یک طور مطمئنی به من خیره می شد و می گفت " درست می شه. بزرگه این خدا. شک نکن" ... و با اینکه معلوم نبود یک خدای بزرگ بیینده در جایی صدایش را می شنود و به خودش می آید و به من نگاه می کند؛ اما توی نگاه خودش و توی صدای خودش یک خدایی بود که می آمد و کنار من می ایستاد و مرا روی پا دوباره نگه می داشت . که مرا تا خودِ الان که آینده آن گذشته هاست، تا الان که خیلی چیزها درست شد و دوباره خراب شد و دوباره درست شد و ... نگه داشته . من در زندگیم یک احوالی را تجربه کردم که بعد از آن نمی دانم که چه کسی دارد به چه کسی نگاه می کند و کی دقیقا خالق کیست و آیا ما توی دنیا رهاییم یا نه ... من فقط به آن چشمهای قهوه ای خیلی مهربان ایمان دارم و مطمئنم که وقتی صاحبشان به من می گوید که درست می شود؛ درست می شود

7/23/2012

خدا بیامرز شهریار هم حق داشت

جد بزرگم یک ضرب المثلی داشت که توی فامیل می گردد هنوز . وقتی اتفاقی دیرتر از بضاعت صبوری اش می افتاد می گفت : " دیگر قلیه از مزه رفت " . حالا نه که همه چیز ، همه چیز که پیشکش ... ولی یک چیزهایی باید سر موقع خودشان بدست بیایند و یک اتفاقاتی باید در یک بازه معقول زمانی محقق شوند ویک آرزوهایی باید تا خیلی برای هنوز دوست داشتنشان دیر نشده اتفاق بیفتند. البته که به باید و نباید گفتن ما نیست ولی خب شکل درستش همین است . و گرنه کداممان اینجاست که بعد از پنج سالگی اش هم می توانسته به همان اندازه از داشتن یک سه چرخه قرمز ذوق کند ؟ بعد از همه پنج سالگی ها، سه چرخه های قرمز بر سه چرخه گی و قرمزی خودشان باقی اند و طی این سالها چه بسا خیلی هم النگ و دلنگشان بیشتر و مدرن تر شده ولی خوشحال بودن برای داشتنشان در همان پنج سالگی اتفاق می افتد . جوری که اگر به یک آدم سی ساله سه چرخه قرمز براق آرزوهای کودکی اش را بدهند مات می ماند که خب چه ؟ فوق فوقش بردارد بگذاردش روی یک طاقچه چوبی و با دو سه تا خرت و پرت دیگر فکر کند دیزاین آبستره منزل می فرماید ! یا اینکه کادو بدهد به خواهر زاده اش یا نگه دارد برای روزی روزگاری فرزندش . در هر صورت هدیه ای که انسان کوچکی را به شاه جهان تبدیل می کند ، میتواند همزمان انسان بزرگ تر شده ای را معذب کند که دیگر برای داشتن چنان چیزی دیرش شده وهمین حتی می تواند از هدیه دهنده هم یک احمق تمام عیار بسازد حالا خواه شخص خواه هاله های انرژی خواه کائنات خواه خدا خواه ائمه معصومین و غیره و ذالک . هر اتفاقی زمان افتادن خودش را دارد و بعدش تبدیل می شود به تکرار ردیف " ولی حالا چرا " و الخ

7/20/2012

عین واقعیت را عرض میکنم

گاهی فقط برای تنوع هم که شده هیچ نظری نداشته باشیم. به هیچ جای این دنیا بر نمیخورد

7/16/2012

Everyone has the right to life, liberty and security of person.*

یک بازی جالب پیدا کردم ... این شکلی است که حدس می زنم اگر به هر آدمی اقتدار دوباره نویسی و قبض و بسط حقوق بشر را می دادند چه می نوشت ؟ بسته به شناختم از آن آدم حدسهایی می زنم و می گذارمشان کنار بقیه گزینه ها از باقی آدمها و همین مایه تفریح است . بیش از همه؛ آنچه خودم می توانستم بنویسم و حذف کنم و اضافه کنم مایه تفریحم که نه ؛ شاید حتی دلیل خیلی به فکر فرو رفتنم می شود در طول روز ... بله من در روز فکرهای عجیب و غریب زیادی را چنان رنگ آمیزی می کنم که باعث میشوم در روی زمین مدام کلید گم کنم و چتر جا بگذارم و قرارهایم با خودم و با آدمها یادم برود و کلی گند عملی و التزامی به بار بیاورم و البته که به مدد همین خصلت ؛ گند زدنهایم از خاطرم بروند ... چه بامزه

چند روز پیش ؛ دم غروب ، توی ایستگاه قطار ؛ درست وقتی که قطار سرخرنگ زوزه کشان نزدیک می شد به این فکر می کردم که اگر دست من بود ، اصول روابط بین دو انسان را هم می گنجاندم توی فهرست حقوق بشر. حتی اگر دست من بودم می رفتم توی کتیبه کوروش و خودم با دست خودم باقی اش را حکاکی می کردم . سردر جمله هایم را هم با این مطلع شروع می کردم : " اینک که به یاری مزدا دستم به کتیبه آقای کوروش رسید ؛ اعلام می کنم که میسر بودن فعل غذا خوردن در کنار آنهایی که دلمان می خواهد حرکت آرواره هایشان را هنگام غذا خوردن و لبخند زدن نگاه کنیم از حقوق اصلی آن دسته از ابنا بشر است که هنوز مشتاق به معاشرت کردن با یکدیگرند و منقرض نشده اند. اعلام می کنم که فاصله نه تنها خر نیست بلکه گاو هم هست و از قضا گاوی است که وقتی سوارش هم بشویم راهمان نمی برد پس سرش بریدنی و کندنی و سوزاندنی است. اعلام می نمایم زین پس هر کس دیگری را با بهره کشی عاطفی یا مالی یا هر خاک بر سری دیگری مجبور به رفتن یا ماندن در رابطه می کند خیلی بدطور مجازات می کنم و هر کس را که موقع رفتن یک سری خزعبل زرد و نخ نما را به حلق طرفش می چپاند ؛ از شست پا آویزان خواهم کرد مایه عبرت سایرین . اعلام می کنم که فقر چه توی مغز چه توی جیب و جبر چه توی ماشین گشت ارشاد چه توی نقشه جغرافیا کثیف ترین بلایای بشری هستند و اگر کسی گرفتار حتی یکی از اینها باشد آنقدر تبعات مواجه شدن با آن دردناک و غیرانسانی است که دلم بخواهد بزنم و این کتیبه را به قطعات "نامساوی تبدیل کنم

The universal declaration of Human Rights. Article 3 *

7/11/2012

از میراث معاصر

تا چندین ماه یکی از مشکلاتم این بود که نمی توانستم سوپروایزرها ،رئیس ها ، اساتید و مدیرهای بالا دستی ام را به نام کوچکشان صدا کنم و توی چشمهایشان زل بزنم و بهشان ایمیل بدهم و خیلی خلاصه و مفید و مختصر بگویم چه مرگی به کجا شده... آنچه توی مغزم بود از احترام و مودب بودن و حفظ فاصله با فرادست و رعایت سن و حق و عنوان و همه چیز . آنچه توی من نهادینه شده بود برای برخورد با آدمهای بزرگتر یا دانشمند یا دارای مقام و منصب و رتبه؛ ازلزوم به افتاده حالی و قبول کمتر دانستن و خام بودن و حتی خنگ بودن و اصلا هیچ بودنم به جرم جوانی. و نتیجه که من واقعا نمی فهمیدم چطور فلان محققی که استاد فلان درس همیشه ازش اسم می برد ؛ الان مقابلم نشسته و من می توانم ( رسم است ) که "تو" خطابش کنم! درک نمی کردم که چطور است که چنین اتفاقی اگر در جایی نمی افتاد تو از دانشگاه اخراج میشدی و اگر در جایی بیفتد انگار که نیفتاده چون درستش همین است ... دوست اهل استانبول من می دانست چه می گویم . فقط او می فهمید . می گفت توی کشورش باید برای استادهای دانشگاهها حدود یک خط اول نامه را عنوان و خطاب بنویسی و مراتب ارادت و خاکسپاری خودت را اعلام کنی. استانبول را یک بار دیدم . نمی دانم درست می گفت یا نه ... اما حرفش برای ایران صدق می کرد. من شاهد. یک مفهومی را من بعدهافهمیدم : "شان استادی" . شان استادی که یک مسئله ای بود جدا از سواد


من یک الف بچه بودم با یک مدرک تازه مهر خورده و دلم هنوز کتانی رنگی می خواست . با همان صورت بچه گانه یک کلاس توی فلان دانشگاه به من داده بودند و قرار بود به بچه های پنج شش سال کوچکتر از خودم درس بدهم . هر بار که برای شروع سال تحصیلی رفتم سر کلاس یک نیشخندی روی لبها بود که مجبور بودم با بسیار جدی بودن و بسیار بداخم بودن و بسیار حاضر جواب بودن محوش کنم به سرعت . مجبور بودم که کلاس را توی دستم بگیرم و سگ باشم. نمی شد همین آدم شوخ و شنگ و شیطان و رنگ پرست و بی حواس باشم . اگر خودم می شدم، شغلم را از دست می دادم یا آبرویم می رفت یا کلاس از دستم خارج می شد یا همه اینها. یک بار هم من را صدا کردند و خیلی محترمانه ولی با اقتدار از من خواستند کفش رنگی نپوشم ... رنگ برای یک مدرس دانشگاه در ایران حرام بود. به خصوص که در چند نوار آبی و صورتی روی کتانی ساق بلند نقش بسته باشد . آبرو و شان استادی به خطر می افتاد و اصلا ربطی به این نداشت که من خیلی سعی می کردم دانشجوها معنی لاتین هر بیماری را در کنار معادل های من درآوردی مزخرفی که فرهنگسرا به خوردشان میداد بدانند و یک چشمشان به چند سال دیگرشان در دنیای کار و درس باشد و فقط نوک دماغشان را نبینند ... هر چه بودم و هر چه نبودم ، هر چه سعی می کردم یا نه ، رنگ امابه ضرس قاطع حرام بود و البته که من زیادی جوان بودم ... چون گاهی دلم لک می زد که روی میز بنشینم و پاهایم را تکان بدهم و به نام کوچک صدایشان کنم ...من مطمئن بودم که اگر این اتفاقات ساده می افتاد درسم را خیلی بهتر می فهمیدند ... اما در درستی فهمشان از چنان رفتاری شک داشتم ... چون یک سیستم آموزشی؛هر چه که باشد، فرزندانش را هم شبیه خودش بار می آورد. تعاریف را جوری به خوردشان می دهد که وقتی از سیستم خارج می شوند تا مدتها با اضدادی که گریبانشان را می گیرند ، در کلنجارند


فردا جشن نیمه تابستان است . از همین الان برای رئیس کل دانشگاه یک لباس پر دار گذاشته اند توی اتاقی که فردا موقع جشن غافلگیرش کنند ... چون خبر ندارد که امسال قرار است لباس پردار را بپوشد و اسکاتلندی برقصد . پارسال گویا روی مقوای ضخیم تنه یک کودک را کشیده بودند و جای سر را سوراخ کرده بودند تا صورت آقای رییس روی تنه نیمه لخت یک بچه پوشک به پا مایه تفریح همگی باشد. خودش گویا از همه بیشتر رقصیده بود و نوشیده بود و خندیده بود. بعد هم که از چند روز پیش سیب ها را از طناب ها آویزان کرده اند و مدیرهای هر دپارتمان روی صندلی های سه پایه ، می ایستند و سعی می کنند گاز بزرگتر بزنند به هر سیب . جایزه یک کیک بزرگ است. دی جی می آورند توی محوطه چمن . آتش بازی هست و پایکوبی. رئیس ها و کارمندها و تکنیسین ها و دانشجوها و منشی ها . صد و خرده ای نفر ... پس فردا هم روز کاری است . تجربه و دیده هایم می گوید که پس فردا همه هشت و نه صبح سر کارند و باقی کیک ها و غذاها را تقسیم می کنند و همچنان همدگیر را "تو" خطاب می کنند ولی هیچکس احساس صمیمیت بیشتری نخواهد کرد بعد از خاطره لباس پر مرغ و رقص اسکاتلندی. هیچکس به واسطه بودن و خندیدن و رقصیدن توی جشن فردا ، پس فردا شکل دیگری رفتار نخواهد کرد متفاوت با هفته قبل ...ماه قبل ... کار، کار است. من فکر می کنم یک عملکردهایی ؛ حتی یک عمل نکردهایی ! دیگر به سیستم آموزشی هم ربطی ندارد. نسلها، آدمهای هر نسل، به فرزندانشان می آموزند آنچه را که خود قبلا یاد گرفته اند

7/06/2012

از جاهای خالی

حرفی که میخواهم اینجا بگویم ماخذ علمی ندارد. تنها منبعش انسان کوله به پشتی است که به دلیل خلقیاتش هر جایی که اتراق می کند زندگی را در عمقش می زیَد بنابراین آنچه از آدمها و درختها و دیوارهای یک شهر می گیرد به فاصله چند ماه ، به تقریب به ظن خودش خوبی قابل تعمیم به چند سال است . از این روست که زیر هر آسمانی فقط راه نمی رود ... زندگی می کند ( پایان نامه دومم را می نوشتم و یک گوشه اش یک ادعایی کرده بودم . راهنمایم پرسید این چیست و از کجاست ؟ گفتم این از هیچ جا نیست. از خودم است. برای همین نمی دانم چه جوری باید مطرحش کنم . خودم آزمایشش کرده ام فقط . گفت "منبع ذکر کن و اسم خودت را بنویس !! هر آدمی باید این قابلیت را داشته باشد که یک روزی بگوید رفرنس فلان خودمم ... حال خودمِ توی آزمایشگاهم یا توی خانه ام یا بین نوه هایم که پیرهنها پاره کرده ام قبل از آنها. قبول یا رد کردنش توسط بقیه داستان دیگریست" ... منبع این نوشته خودمم . سندیت دیگری ندارد). مدت زیادی است که دارم نگاه می کنم این جریان عطوفت شرقی ما و آنچه که در غرب دوستش نداریم یا دنبال مثال نقضش می گردیم که "نه بابا اونجوری نیستن و من خودم خارجی هایی دیدم ه فلان " از کدام خاک سرچشمه می گیرد. اینکه فرضا عشق به زبان فارسی برایمان چیزی است که به زبانهای اسکاندیناوی و انگلیسی و آلمانی نیست ... اینکه فرضا مادرهای ما به تعبیر ، مهربانترند ؛ مادری می کنند ، عشق می ورزند ولی مادرهای آنها نه به این شدت ، نه به این شکل. اینکه تعریف ما از دلتنگی یک چیزی است که اینقدر تلخ و تیره و بغض دار است و همیشه جای چند نفر خالی است از آمدگان و رفتگان و همیشه پای عکسهای شادمان این را می توانیم اضافه کنیم که " آخ ...فلانی جایت عجب خالی بود ...صفا نداشت بدون تو " ... و این به زبان فارسی به تکرر اتفاق می افتد و فرکانسش در زبانهای دیگر به این گستردگی نیست . من مدتی است دارم نگاه می کنم که چرا جدایی و اتمام رابطه برای مای توی ایران و مای ایرانی بیرون از ایران در سطحی از "بلا به دور" ی و "هفت کوه و هفت دریا به میان" ای مانده که ما را متمایز می کند از باقی ملل . یعنی به درصد آدمهای دور و برم نگاه می کنم از ایرانی و غیر ایرانی . دوستهای ایرانی من ضربه های مهلک تری از جدایی ها و فراق ها و سفر ها و رابطه های راه دور خورده اند. برخی باز ایستاده اند ولی با زخمهای همچنان خون چکان . برخی با التیام بیشتر ولی همچنان ترسان از افتادنی دیگر. یک جوری ترسان که چسبنده اشان می کند به هم و به همه. جوری که یک لحظه نمی توانند با خودشان بمانند و بهشان خیلی بد نگذرد . نگاه می کنم به اینکه چرا ما خیلی عاطفه مندیم و باقی نه . چرا ماشین تولید اشکمان خیلی قبراق و سرحال کار می کند جوری که باقی آدمهای باقی مرزها خشن و سرد و خشک و ضمختند؟ چه ژنی است که ما را زودتر از کوره به در می برد و زودتر می رنجاند و زودتر می گریاند و زودتر وصل می کند و عاشق می کند و گرفتار می کند و رفتن را محال می کند و ماندن را به هر طریق توجیه می کند و تحمل ناهمواری را بالا می برد به قیمت بالا و پایین شدنهای بی شمار ما ؟ این ژن هر چه هست دارد جاهای دیگر غیر فعال می شود و ما همچنان در حال تکثیریم ... همچنان شعرهای خوب و ترانه های سال و فیلمهای جایزه دارمان سیاه و غمبار و تبدار است. همچنان فراق جذاب تر از عشق ورزی است و همواره بر این باوریم که وصال عشق را می کشد پس رنج و مردن در رنج را خوش است ... این در حالی است که در روزگار وصل هم من فقط زوج ایرانی پاکت -لازم دیده ام نه غیر ایرانی ... در حالیکه توی کله من به غیر ایرانی اش دارد خوش تر می گذرد چه عاشق چه فارغ . من می بینم که خب بقیه جاهایی که من دیده ام ؛ آدمهایش بگیری نگیری ؛ دارند یک جور دیگری رفتار می کنند چوری که ما می بینیم که چقدر چقدر گرمیم هنوز و دنیای بیرون سرد است .. چرا ؟

من فکر می کنم جواب این چرا را برای خودم پیدا کرده ام . فکر می کنم انباشت عشق به این شکل چسبناک ؛ انباشت این همه عاطفه و وابستگی و ترس از جدایی و غوطه خوردن توی شعرها و داستانها و افسون کلمه ها ؛ نوسان رفتارهای روزانه و مودهای مختلف بسیار متغیر ، آشفته سری ها و دل بستگی ها و دل سپردگی های گریه آور و بغض دار و سر به زیر و نجیب ... خلاصه هر چیز صفت دار شرقی اینچنین ؛ ریشه در ناکامی دارد ... ریشه در این دارد که آن جاهای خالی عملی زندگی ؛ آن چیزهایی که حق حیات است برای همه ؛ از صلح توی خیابان تا پر بودن گنجه لباس و سبد نان ؛ از خیال تخت برای " از تو حرکت از من برکت " ؛ ادا نشده در این خاک فارسی زبان . من فکر می کنم اگر همه ما توی شرایط عادی با تعریف جهانی عادی زندگی می کردیم؛ اینقدر توی حوزه عاطفی پر و بال نمی گشودیم و این مقدار توی فضاهای هزاربُعدی خیال و عشق و اشک و سکون و حرکت شنا نمی کردیم ... من فکر می کنم اگر هر کداممان فرصت این را داشتیم که خودمان را به شکل خیلی سر راست و طبیعی زندگی کنیم ، اینقدر توی هم و بیرون هم نمی لولیدیم ... اینقدر دفتر ادبیات و شعر و نوشته و جمله نداشتیم ... اینقدر حرف نمی زدیم و توی حرفها خودمان را نمی قبولاندیم. اینقدر گرما تولید نمی کردیم ... شاید یک روز دیگری بیشتر بنویسم ... توی مغزم خیلی چیزهاست

7/05/2012

the summer hands ... i used to hold

گلک سپید تازه رسته از خاک؛ که سر نازکش خم میشد در باد پاییز زودرس ... باکی نداشت از روزهای نیامده . به دانش نباتی اش می دانست که هر برگ رنگ به رنگی، خود گلی می شود در پاییز ... می دانست که هر پاییز بهاری دگر است . حتی اگر جز توی شعرها نگویند

7/03/2012

عنوان ندارد چون حوصله عنوان داشتن ندارم

گاهی هم فکر می کنم چرا یک عمری جنگیدم که شبیه آدمهای راکد یک جا مانده نشوم . شبیه خیلی از دوستهایم. چرا هی می خواستم بروم به یک جای دیگری؟ یه زیر یک آسمان جدیدی بالای بلندیهای بادگیر ؟ چرا واقعن چه عیبی داشت که من هم الان قسط یک آپارتمان دو خوابه یا ماشین پژو یا مدرسه غیر انتفاعی یک بچه کلاس اولی را می دادم و به فکر تور آنتالیایمان در عید می بودم ؟ چرا هی می خواستم که یک جور دیگری را هم ببینم ؟ یک شکل دیگری ؟ با آدمهای دیگری ؟ در جای دیگر ... گاهی که برای هزارمین بار به فلان پرفسور دماغ بالا در موسسه تحقیقات کشک از پشم می نویسم و سعی می کنم دروغ قشنگتری سر هم کنم که سریعتر قانع بشود چرا باید مرا از بین هزااار نفر متقاضی دیگر انتخاب کند؛ گاهی که دارم کله معلق می زنم برای اینکه نیفتم و بایستم و خم نشوم و خم به ابرو نیاورم ، گاهی که همه توانم را توی مغزم جمع می کنم که بفهمم ، یاد بگیرم ، آغاز کنم ، به پایان برسانم ... گاهی که دارم می جنگم که نبازم ... به این فکر می کنم که آیا آدم این هم می توانستم باشم که هر روز روی سفره گلدار سبد سبزی خوردن تازه می گذاشتم و همه دغدغه ام گرم ماندن ناهار و بخار برنج و ترشی به قاعده خورشت می بود و شنیدن : دستت درد نکنه ؟ آیا می شد که جور دیگر خیلی ساده و ساده دلانه ای بگذرانم ؟ چون هر جور که بگیری سخت یا آسان می گذرد ... واقعا دارد می گذرد ... نمی دانم ... من به خودم فرصت آن جور ِ دیگر ِ زندگی را ندادم هرگز ... برای همین نمی دانم که آدمش می شدم یا نه ... اینجور که دارم زندگی می کنم گاهی مرا خسته می کند و گاهی طاقتم طاق می شود و گاهی می گویم فاک ... واقعا گاهی همین را می گویم و بعدش ساکت می شوم و توی سکوت به خودم نگاه می کنم جوری که می دانم دارم می پرسم : ارزشش را دارد ؟ ارزشش را ندارد ؟؟؟ و خب چه کسی است که برای چنین سوال احمقانه ای جواب خوب به درد بخوری داشته باشد ... این است که باید همینجا بیخیال این سوال و جوابش و این پست بشوم و همین فرمانی را که دستم است محکم بچسبم چون هر چه را ندانم این را می دانم که آدم از صفر شروع کردن نیستم دیگر ... دیگر آدم این یک فقره اش نیستم حالا توی هر فلانی

6/23/2012

نتوانست کشید

یک روزهایی؛ مسلّما یک روزهای خیلی تیره ای، مادرم مادربزرگم را که نه ... سایه مادربزرگم را خوراک میدهد و می شوید و خشک می کند ... کارهایی که هر موجود زنده ای که سایه و نبات نیست از پسشان بر می آید. مادربزرگم را که نیمی سایه و نیمی نبات ؛ مادربزرگم را گاهی توی خواب می بینم که گریه می کند . که کوچک تر می شود ... و می میرد .... بیرون خواب من، مادرم برایش مادری می کند و بعد دستهایش را میشوید و جلوی دهان خودش را می گیرد و می رود توی حیاط پشتی و زار می زند بی صدای بی صدا ... هر بار دیگر که پدرش را هم می شوید زار می زند ... و هر بار که مادرش را می شوید زار می زند

من یک روزی به خودم آمدم و دیدم که واقعا تصویری از خدا ندارم ... متاسفم برای جفتمان ... روزگاری انسان معتقد و مومن بودم .خیلی سالهای پیش بود. سالهای معصومیت ... فکر می کردم یکی هست و دریافته که من هستم ... گذشت و جوری گذشت که تصویری دیگر وجود ندارد آن بیرون و این درون منی که فکر می کنم ما آدمها به شدت تنهاییم ... شاید به خاطر جبر و ترس تنهایی است که عاشق می شویم. که پذیرا می شویم . که قبول می کنیم .که ازدواج می کنیم . که بچه دار می شویم ...شاید دایم می خواهیم یک کسی یک جایی باشد برای ما ... یک کسی که در هر شکل؛ هر شکلی از عشق و پیوند و زایش، از ما جدا می شود به هر حال و به هر سرنوشت

مادرم برای مادرش مادری می کند و می گرید ... من در هیچ کجای این دنیا معبدی نمی بینم که شکایت این تصویر را و غمگینانه بودنش و تلخ بودنش را ببرم آنجا و گریه اش کنم و جواب بگیرم ... چنین تصویری یعنی که عدل چندانی به آن صورتی که به ما یاد داده بودند وجود نداشت. چنین تصویری یعنی قرار نیست کسی آن بیرون و آن بالا دایم مراقب حال و دل و چشمهای ما باشد... چنین تصویری یعنی آن "بار" برای همه سنگین بود ... ولی ما انسان به دنیا آمدیم و از سنگینی اش گریستیم با اولین نفس

6/22/2012

the Dragon swallowed the sun

جبر همین است . همین جغرافیای کثافت . همین که اسم جوان ایرانی را جستجو کنم و عکس نگاههای سیاه پر از آدرنالینشان که پشت به انبوده کاغذ و چوبهای آتش زده آماده فرارند دلم را پاره کند . همین که نرگس های محمدی همه جوانیِ نکرده شان را دوختند به سر یک امید واهی و رفتند پشت میله ، رفتند لای ملافه های سفید و بوی تند شوینده های درمانگاهها گم شدند و هر از گاهی یکی توی فیس بوکش خبرشان را می دهد که فلانی ، فلان جاست ... همین جغرافیای کثافت است که یکی توی زندان است آن یکی توی تبعید و سومی زیر سنگهای سرد و ما شمع روشن می کنیم هر سال برایش چون تک تک و جدا جدا افتاده ایم یک گوشه ای و بار زندگیمان دارد ما را ذره ذره پیر می کند . جبر همین است . همین که یولا نمی داند من از چه حرف میزنم چون هرگز جنگ را ندیده و پناهگاه را و آژیر خطر را و زمین بلاخیزی نداشته پس هم زلزله را و سیل را و خشک سالی را ندیده باز ... نهایت غصه هایش دختری است که دو سال پیش گذاشت و رفت و یک دوره غصه خوردن چند ماهه را سبب شد ...آخ که عاشقی کردن هم توی جبر جغرافیایی مرا به جان آورد ... به جان آورد مرا ... جبر همین است . استخوان توی گلو. نمی توانی از شرش خلاص بشوی حتی اگر بیرون باشی . بیرون که باشی همه آدمهایت آن داخلند و داری نگاهشان می کنی و دلت آب میشود . داخل که باشی خودت آب می شوی آرام آرام ... جبر جغرافیایی همین سالهای بی رحمی بود که همه ما را بلعید

6/21/2012

دم غروب ساکت می شد مادربزرگ. می گفت پنجره ها را باز بگذار ...* ایاز می آید


می دانم آنجایی که هنوز خانه من است؛ آنجایی که هر کجای این دنیا باشم هنوز خانه من است، غم نان بیداد می کند ... می دانم. در جایی که غم نان و نفس هست، حرف زدن از عطر خاک وقت غروب تابستان و دَم مغازله پرنده های سینه سرخ بی معنی است ... می خواستم از عطر بهار نارنج بنویسم ... از شکوه عطر بهار نارنج در غروبهای عجیب تابستان. آن وقتی که گریبان هوا بی خبر باز میشود و یک شمیم خنک غریبی می ریزد توی اتاق ... رویم نشد ... نوشتن از بهار نارنج و بارور شدن نفس های شبانه و رنگهای تابستانی بماند برای روزی که توی خانه ام رنگ و موسیقی و عشق آزاد باشد و نان روی سفره همه ... باشد تا به وقتش ... اگر مجالم داد


نسیم سبک و خنک ابتدای غروب . به گویش گیلکی*

6/17/2012

از آن چیزها که سخت تر باز می گوییمشان

تنهایی خوب نیست . ولی لزوما بد هم نیست . یک وقتهاییش یعنی شاید از تنها نبودن هم بهتر است اگر یاد گرفته باشی یا دنیا یادت داده باشد یا آدمهایش فرقی نمی کند ... یاد گرفته باشی که خودت با خودت هم قفل و کلید می شوی و لزومی ندارد که برای سفر کردن یا باز کردن در اتاق هتل یا شیر قهوه خوردن یا راه رفتن زیر آفتاب یک جای دور ، معطل کسی دیگر بشوی

از یک جایی که نمی دانم کجا بوده من یاد گرفتم که خودم با خودم بروم توی یک خلوتی که غمگین کننده نبود و تیره نبود و رقت انگیز نبود. شاید از روزی شروع شد که از مدرسه آمدم خانه و خانه ساکت بود و غذایم روی میز چون زندگی این شکلی بود. شاید از روزی شروع شد که جشنواره فجر بود و هیچکس مثل من دیوانه سینما نبود که بخواهد صبح برود توی سالن و غروب بیاید بیرون ...با خودم رفتم قاطی بزرگها... شانزده ساله بودم ... شاید هم از روزی شروع شد که من دور بودم از جایی که قرار نبود دور باشم و همه پله های زندگی را از همان دور بالا رفتم ؟ شاید ... نمی دانم .هر چه بود و شد روزی رسید که من دیدم اوه ، امروز تولدم است!! لباس صورتی پوشیدم و با کارت هدیه فروشگاه کنار خانه ام که خیلی جَلَب روز قبلش برایم فرستاده بودند یک کیک آلبالو خریدم و رفتم با همکلاسی هایم کیک خوردیم در حالیکه نمی دانستند این کیک برای چیست ؟ و بعدش با خودم رفتم مرکز شهر و راه رفتم و برای خودم خرید کردم و برای شامم کباب دونر خریدم و قدم زنان آمدم خانه . و اصلا ناراحت نبودم که چرا تنهایی جشن گرفتم .. به خودم گفته بودم این به همه آن سالهای مهمان داری و شلوغی در ... بعدتر روزی شد که تنهایی لباس شنا پوشیده بودم و با پتو و میوه و جزوه هایم روی چمنها قهوه ای میشدم و سینرژی داروها را میخواندم و ناراحت نبودم که چرا اینجا کسی نیست با من حرف بزند یا بگوید زرد به من می آید یا از من درس بپرسد ... خیلی ساده آدمها در آن روز برای من وقت نداشتند و آسمان بی رحمانه آبی بود و من آفتاب را دوست داشتم پس دلم خواست و با خودم رفتیم آن بیرون ... دراز کشیده بودم و از بالای جزوه ام ابرهای چاق را می دیدم که می گذرند و صدای برگها می آمد ...روز امتحان بهترین جوابها را به بخش سینرژی داروها دادم و تا همین امروز یادم مانده که مکانیسم جذب کدام دارو با کدام یون تداخل دارد ... بعدها شد که دیگر نترسیدم از رستوران رفتنها و توریست- تنها- بودن - ها و رفتن ها و رفتن ها ... همین سه روز پیش توی آن شهر دیگر که مسافر تنهایی بودم دلم خواست که بروم قاطی شادی آدمهایی که در بعد از ظهر تابستان یله بودند زیر چادرهای سفید ... غذای خوبی گرفتم و نشستم به فراغت از موسیقی زنده لذت بردم و حتی یک لحظه از تنهایی نترسیدم چون چیزی برای ترسیدن وجود نداشت ...خودم روبروی خودم نشسته بودم و با هم موافق بودیم و حرف می زدیم مدام ...هم را قبول می کردیم یا رد می کردیم یا به سکوت دعوت می کردیم ... خوب بود ... شب برگشتم هتل . دوش گرفتم و موهایم را بستم و کنار دستم کسی ننشسته بود. تلویزیون اتاقم را خاموش کردم و بهترین لباسی که برده بودم را پوشیدم و رفتم توی سالن عمومی که فوتبال را با خودم و با بقیه آدمهایی که نمی شناختم ببینم . حتی تیمم را بلند بلند تشویق می کردم و حرص می خوردم و چند نفر از پشت میزهایشان به من لبخند می زدند ...خواستم از توی پلک آنها خودم را ببینم . یک دخترکی بود در پیراهن سرمه ای با یک لپ تاپ کوچک سفید که با خودش یک دنیایی شخصی را حمل می کرد و چندان حواسش نبود ... شاید هم حواسش بود ... هر چه بود انگار برایش هیچ چیز خاصی اهمیت خاصی نداشت جز گل زدن تیمش ... شاید هم خیلی چیزها برایش خیلی اهمیت داشت ولی خب همیشه که نباید آدم از چیزهای مهم حرف بزند با بقیه ... این بوده که فقط فوتبالش را دید و لپ تاپش را زد زیر بغل و راهی اتاقش شد ... پشت سرش را هم نگاه نکرد ...چیزی برای دیدن بود ؟ نبود؟ چه اهمیتی داشت

6/15/2012

daily dose of quotes

"اگه به نظر میاد که همه چیز تحت کنترله ، یعنی به اندازه کافی تند نمی ری

هر روز به خودم بگم . روزی سه بار
+

6/12/2012

از دیگر بدبختیها

یکی دیگرش مثلا اینکه اکثر آدمها همواره دارند پی آدمهای خوب و دوستهای دوست و رفیق های بی کلک و انسانهای درک کننده و پذیرنده و سنگهای صبور و قلبهای باگذشت و زبانهای آرام و دستهای یاری کننده و حواسهای جمع و مراقبت های همواره و روانهای سالم می گردند درحالیکه که فقط و فقط تلاششان در جستجو و یافتن خلاصه می شود و هیچ کوشش شخصی موفقی برای اینگونه بودن/ شدن انجام نمی دهند. لابد این هم از قوانین دنیاست ...

6/04/2012

از همان دمی که شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر



این یک مشکل است که من هنوز معتقد باشم آدم باید احساسش را همانجور که هست نشان بدهد و خوشگلش نکند و نپوشاندش و نپیچاندش. این یک مشکل است که من فکر می کنم فقط توی رانندگی نیست که آدم هروقت میخواهد بپیچد راست ، راهنمای سمت راست را بزند و موقع پیچیدن به چپ راهنمای سمت چپ را که این برای همه مراودات انسانی لازم است. لازم است که آدم وقتی منظورش یمین است از یسار مثال نزند. وقتی میخواهد یک سوالی بپرسد سرراست برود سر همان سوال و هی حاشیه نرود، کوچه غلط ندهد . خوشحال است ؟ بگوید خوشحالم ، خوشم و این مال خودم و هورمونهایم و جیبم و شانسم و لیاقتم است. بدحال است ؟ بگوید من حال خودم بد است نه اینکه همه آدمها بدند و همه دنیا بد است و همه جهان گند است. سوال دارد که مثلا فلان طور چطور است ؟ بپرسد فلان طور چطور است نه اینکه از در بسارطور آن طور که باید باشد هست/ نیست وارد شود ... خب اینها سیاست است و گویا مردانه و زنانه دارد و مهارت است و خیلی لازم است برای انواع ارتباطات ... و آخ که از همه شان بیزارم. من حتی فکر می کنم یک نفر اگر آدمی را دوست ندارد باید برود و به آن آدم بگوید ببین من تو را دوست ندارم . نه اینکه لبخندهای پهن بزند و فکر کند دارد فضا را مدیریت می کند. از همین دست است برای من خیانت ، دودوزه ، دورویی ، حقه بازی های عاطفی. از همان نوجوانی ام حالم بد میشد که می دیدم یک مردی / زنی دست و کمر یک مردی/ زنی را گرفته و برق حلقه اش توی چشم همه عابرین می نشیند و از بالای سر طرف دارد یکی دیگر را با نگاه لخت می کند . چنین رابطه ای را می فهمم اگر پای آن حقله نیاید وسط. چنین رابطه ای را می فهمم اگر از روز اول نشسته باشند و یک چارچوب گل و گشاد برایش کشیده باشند ...که خب نیست . اینجوری نیست خیلی وقتها . منافع ما با علایق و بضاعت ما همسو نیست اکثرا


من همه چیز را بیش از حد سرراست و ساده و رک و رو میخواهم و بنابراین مشکل بزرگی با قشر بزرگی از آدمها دارم و آنها هم مشکل بزرگی با من دارند و ما در اصول ارتباطات با هم همنظر نیستیم و همچنان به معاشرتهای گاه و بیگاه ادامه می دهیم . بدبختی بزرگی است . من گل مصنوعی و میوه مصنوعی دوست ندارم. از مجسمه و آب طلا و جواهر بدلی بیزارم. از فیلمهای تخیلی و رمانهای سرراستی که تهشان همه یک طوری بالاخره خوشبخت می شوند گریزانم چون واقعی نیستند و من جز واقعیت را نمی توانم دوست داشته باشم و بهش امید ببندم . من حتی خودم را دیده ام که در برابر دستاویزهایی مثل خدا و پیغمبر و امام هایش مقاومت می کنم چون فکر می کنم نژاد انسان با مرگ به یک سری مولکول و عنصر تبدیل می شود و با عناصر می شود ترکیب جدید ساخت ولی نمی شود با آنها حرف زد و و ازشان کمک خواست و خواهش کرد


از کجا به کجا رسیدم ... الان که این متن را میخوانم می بینم انگار مطالبش خیلی با هم نامرتبطند . شاید بر می گردد به شلوغی ذهن من ... که هر چند همه این شلوغی ها به یک جا ختم می شود ... از سوسه آمدنها و بهره کشی ها و نارو زدن های نژاد انسان متنفرم. دلم می خواهد وقت کهنسالی ام لااقل به انگشتان دستم آدم معاشر ماندنی دور و بر خودم داشته باشم

6/03/2012

My late Summer-Drives

.1

پسر از این چشم آبیهایی بود که صورت کودکانه دارند. از اینهایی که هر چه بگویند در مورد سن و سال و زندگی و شغلشان ، تو فکرمی کنی چه کوچک است . قرار بود مرا برساند به مقصد . جاده پیچ میخورد از دل زمینهای سبز سیر و زرد تند. یک جاهایی از زیبایی جاده نفسم بند می آمد. پرسیده بود بار اول است که این مسیر را می آیم توی این جاده ؟ اوه همیشه همین مسیر را می آیم ؟ و چرا؟ و من پاسخ داده بودم و پرسیده بودم خودش چطور؟ جواب داده بود خودش هم همیشه و هر هفته این راه را می آید و بر میگردد. دوست دخترش در شهر مقصد زندگی می کند و درس می خواند و اینها قرار گذاشته اند که آخر هفته ها را با هم بگذرانند. گفت هر هفته سه ساعت زودتر از کار می زنم بیرون و می کوبم می روم که روز جمعه را از دست ندهیم. پرسیدم امروز میخواهید چه کار کنید وقتی برسی؟ گفت منتظرم است که ماشینم را توی کوچه نزدیک خانه اش پارک کنم و برویم دوچرخه هایمان را برداریم و سه کیلومتری رکاب بزنیم و برسیم به باغچه ای که دوستانمان بساط کباب راه انداخته اند. امشب ماه کامل است ... دنیا عالی است
.2

وقتی فهمیدم راننده دختر است گفتم چه جالب . بار اولی بود که با یک دختر می رفتم سفر . توی ایران اگر حرف جاده بود من و یک دختر دیگر ، من می راندم . وقتی رسید دیدم که خیلی قد بلند است . بلوزش صورتی بود و شلوارک جینش را دوست داشتم . خیلی معذرت خواست که دیر کرده . هوا خنک بود. جاده برای من یعنی جاده پاییز . ولی شبهای تابستانی یک عطر شیرینی دارند که سفر را یک جور غریبی دوست داشتنی می کنند. بی اندازه ماهر بود. یکی از ماهر ترین و تر و فرز ترین راننده هایی بود که در عمرم کنارشان نشسته ام. دستهایش نرم می نشستند روی فرمان و با اطمینان و قدرت خط عوض می کرد . جاده را بلد بود. پرسیدم خیلی این راه را می آیی؟ گفت تقریبا هر هفته یا هر دو هفته یک بار. دوست دخترم اینجا درس می خواند . دستش را فرو کرده بود توی موهایش. گفت دوستم اهل شمال آمریکاست و درسهایش سخت است و وقت کم می آورد. برای همین منم که رفت و آمد می کنم معمولا. بسته به ساعت کارم. پرسیدم ساعت کارت متغیر است ؟ گفت پزشک مستقر در بخش مراقبت های ویژه ام . معمولا توی آماده باشم ... جاده را با هم می رفتیم و حرف می زدم از دوری و مسافت و مرز و بی معنی بود و غیر لازم بودن اینهمه انقیاد ودختر حرف می زد از رابطه شش ساله اش با دختری که عاشقانه دوستش داشت و نقشه هایشان برای وقتی که بتوانند جایی که دوست دارند کنار هم زندگی کنند و جوری گرم خیال و حرف بودیم که حتی یک بار خروجی جاده را رد کرد و مجبور شد راه را برگردد و از من عذر بخواهد که اینقدر گرم صحبت شده و بگوید که تا حالا اینقدر از خودش حرف نزده بوده با کسی که نمی شناسد

جاده آدمها را به هم می رساند . من دوست دارم اینجوری فکر کنم که جاده برای رسیدن ساخته شده . من دوست دارم اینجوری فکر کنم که فرقی ندارد آدم چشمهایش چه رنگی باشد و چه کسی را دوست داشته باشد و اسمش چه باشد و چه رویایی داشته باشد. فرقی ندارد که آدم از چه کسانی دور بوده یا دور شده. من دلم میخواهد اینجوری فکر کنم که جاده برای دور ماندن نیست. برای رفتن و رسیدن است که ته هر رفتن و رسیدنی رهایی است

... من پر از وسوسه های رفتنم*

* با من یکی شو بعد از این راه ... ای ابتدا و آخر من

دلم می خواست برای دوباره داشتن هر آنچه برایم مانده سفر نکنم. دلم می خواست دستاوردهای تازه ام را از هر چه به نظر عادی و روزمره و بایسته می آید و فقط من می دانم که چه بهای گزافی داشته این داشتنشان؛ در یک کوله پشتی کوچک بگذارم و با خودم ببرم هر جا که هستم و بگذارم کنار زانویم هر کجا که می نشینم و جلوی چشمم باشند زیر هر آسمانی ... که دلم میخواست اصلا ای کاش آسمان یکی بود و زمین یک جا بود و ما انگشتمان را نمیکشیدیم به روی مربع های کم رنگ و پررنگ نقشه جغرافیا که نشان بدهیم از این خانه مان تا آن یکی خانه مان چقدر راه است . دلم می خواست برای دیدن آنچه هنوز برایم دیدنی است سفر نکنم. دلم میخواست هر وقت اراده کنم در آغوش بکشم ، بو بکشم ، لمس کنم ، حس کنم . دلم میخواست وقت و بی وقت بنشینم و با هر کسی که خانه اش را توی دلم خراب نکرده حرف بزنم . و حرف بزنم . و او حرف بزند . و او حرف بزند . از روبرو . از نزدیک . از یک فاصله که نهایتش قطر یک میز چای آشپزخانه است. دلم می خواست توی همه آشپزخانه هایی که می شناسم و دیده ام و روزی پناه گرفته ام بروم و بنشینم و شیرینی بردارم و بخندیم ... دلم میخواست برای دور هم خندیدن سفر مجبور به سفر نباشم

سفر خوب است . برای دیدن خیابانها و مجسمه ها و قصر ها و سالنهای رقص و پارکها و رهگذرهایی که هر کدام سرگذشت خودشان را دارند . سفر خوب است برای موقتی گذشتن ها. سفر خوب است برای هوای تازه و تازه کردن هوا. دلم میخواست اما برای دیدن نگاه های روشن آشنا، برای در آغوش کشیده شدن و حرف زدن و شیرینی خانگی خوردن سفر نکنم ...از جبر متنفرم. از همان خردسالی ام از اجبار متنفر بودم. دوست داشتم برای خانه رفتن ، مجبور به سفر نباشم . دوست داشتم خانه یک جایی بود وسط همین کوچه پایینی ... که گیلاسهای درختی اش دارند سرخ می شوند ...

راست گفتی آقای فرخزاد ... راست گفتی ..." سوت ترَن آواز تلخیست، کز ارتعاشش می شوم سست ... با آن چگونه می توان زیست ... در آن چه چیزی می توان جُست" ؟

لینک دانلود و متن ترانه از اینجا ... ترانه ای که بی توقف ادامه دارد زیر این سقف*