10/25/2012
من کفشدوزکها را ترجیح می دهم
10/23/2012
روزم از نو ، روزی از نو ، یه بغل هوای تازه
از هویج دراماتیک تا درام آتشفشان
یک بار با چند نفر از اقوام داشتیم ''اسم شهر فامیل'' بازی میکردیم. همه از من بزرگتر بودند. رسیدیم سر حرف ''ه'' . رنگ یادم نمی آمد. نوشتم هویجی . سر شمردن امتیازها، یکی گفت این اسم رنگ نیست. گفتم خوب خودت چی نوشتی ؟ گفت هلویی ! نشنیدی میگویند فلانی پوستش مثل هلو است ؟ گفتم خوب حتمن تو هم شنیدی که میگویند بساری موهایش قرمز هویجی است ! گفت نه. گفتم چرا بابا، تو نشنیدی دلیل نیست که نباشد. میخندیدم. نمیدانستم که عصبانی است. عصبانی بود. بازی را ترک کرد. فردایش قرار بود برویم بیرون. دیدم با من حرف نمیزند! قهر کرده بود! گفته بود من بهش توهین کرده ام! احترامش را نگه نداشته ام جلوی بقیه! و من نمیفهمیدم که چرا این هویج و هلو چنین برداشتی را سبب شده اند. من آدم بی احترامی کردن به کسی توی جمع نبودم. نیستم. یک سال قهر بود. منطقم اجازه نمیداد بپذیرم با چنین دلیل احمقانه ای یک نفر با من قهر کند. کسی که حدود ۱۳ سال از من بزرگتر بود. سال بعدش ، عید یا نمیدانم چی با چند نفر دیگر رفتم خانه شان. آمد جلو و مرا بوسید. اما گفت : ''خوبی خانوم؟'' من از این خوبی خانوم فهمیدم هنوز قهر است. تمام روز که آنجا مهمان بودم با من حرف نزد. آب میخوردم از گلویم نمیرفت پایین. سالها گذشت. الان دیگر یک خانم در آستانه میان سالی است. قهر نیستیم اما همان آدمها هم نشدیم دیگر در حالی که من همه سعیم را کردم این سالها که برگردیم به همان صمیمیت قبل. به جرات همه همه سعیم را کردم و دیگر هیچ تلاشی برای ترمیم این شکاف کهنه ندارم که بکنم
یک همکار شرقی دارم که نمیدانم چه طور توصیفش کنم که جانب انصاف رعایت بشود. همین بس که فرضا یک بار جای اسمهامان عوض شده بود توی لیست و نوبت او بود که از فلان دستگاه استفاده کند در حالیکه من فکر میکردم نوبت من است. رفته بود کارش را شروع کند که دیده بود وسایل من آنجاست. آمده بود وسط آفیس فریاد میکشید که الان نوبت من است و تو میخواهی کار کنی آنجا؟ من مثل برق از جا پریدم و با فروتنی معذرت خواستم و شمردم که ۲ دقیقه طول کشید تا همه وسایلم جمع شده باشد و دستگاه آماده شود برای او. در حالیکه او همچنان داشت درها را به هم میکوبید و میرفت و می آمد که نشان بدهد چقدر اتفاق ناجوری افتاده. فردایش نامه نوشت دوباره که آزمایشهایش از همه چیز برایش مهمتر است و هیچ عامل بازدارنده ای! را بر نمیتابد. ۲ هفته گذشته از آن روز. دیروز دیدم یکی از استادهایمان مرا صدا کرد که برایم توضیح بدهد آزمایشهای فلانی برایش مهم است و اسامی باید در لیست نوشته بشوند و دقت بشود و غیره و اینکه درست است که سوپر وایزر کل از من حمایت میکند ولی بهتر است مسایل بین خودمان حل بشود و از آزمایشگاه به بیرون درز نکند و همه با هم همکاری کنیم و همکاری یعنی دقت به لیست اسامی و آه که خدایا ... . من اولش مات بودم که خوب یعنی چه این حرفها؟ و بعد فهمیدم رفرنسمان ۲ هفته پیش و آن لیست کذائی و آن ۲ دقیقه تاخیر است که هر چه فکر میکنم میبینم در آزمایشی که هنوز شروع نشده بوده و انجامش ۲ روز وقت میگرفته، ۲ دقیقه دیرکرد چه نقشی میتوانسته ایفا کند؟ و در این ۲ هفته فصل عوض شده. هوا سرد شده. من یک سفر کوتاه رفته ام و برگشته ام. یکی تولدش بوده. یکی از دوست دخترش جدا شده. پنج نفر آدم توی تصادف اتوبان آ پنج مرده اند و هنوز این آدم به آن روز و آن لیست و آن ۲ دقیقه فکر میکند و آنجا گیر کرده. توی راهروها، نگران میگردد و به بقیه میگوید فلانی آزمایش مرا به هم زد! با این آدم چه میتوانم کنم جز اینکه دیگر داخل آدمها نیاورمش ؟
همین خودم. چند روز پیش، فهمیدم که چند نفر از نزدیکانم مدتی است خبری دارند که من ندارم. یک هفته ناخن جویدم که چرا و چطور آنها بدانند و به من نگویند و مگر از من چه جور خبر چینی دیده بودند یا مگر من چه قدر دماغم توی زندگی این و آن بوده که الان از من قایم کنند این خبر را. در حالی که توی واقعیت و خیلی ساده، فرصت حرف زدن در باره اش پیش نیامده بود و خیلی ساده تر اصلن آن مساله به من به طور خاص هیچ ربط خاصی نداشت . یعنی دانستنش با ندانستنش هیچ فرقی در زندگی هیچ کدام ما ایجاد نمیکرد. به همین آسانی و به همین بی مزگی. آن وقت فقط این ماجرا هفته مرا خراب کرده بود چون این حس را داشتم که یک دایره ای دور من کشیده اند و خبرها را از آنجا دور میکنند و این حتما به رفتار من مربوط بوده و آیا چه جوری رفتار کرده بوده ام که انگار خیلی مشتاقم که بدانم و اگر بدانم چه میشود و غیره ... اااه
خیلی از ما؛ بیشتر به نظرم ما شرقی ها، استعداد غریبی داریم در ساختن درام. در بزرگ کردن وقایع. در بسط دادن اتفاقات. در مرور و پافشاری و تکرار بر آنچه که خوشمان نیامده. آنچه رخ میدهد و در نظرمان بد و ناجور و نامناسب است، میتواند به چشم ما آخر دنیا باشد. میتواند از ما آدمهای کش دهنده و خسته کننده بسازد. میتواند به تعریف ما بزرگترین فاجعه باشد. ما از کلمه ''فاجعه'' زیاد استفاده میکنیم در حالی که به بار بسیار سنگینش توجه نداریم. فاجعه و برخورد ما با آن، اما به نظرم باید چیزی باشد واقعا در حد بمباران هیروشیما یا واقعه خاوران یا هاریکین آتلانتیک شمالی نه چیز دیگر. نه برای شرایط دیگر. منظورم از آنچه '' دیگر'' است فقط اتفاقهایی است کوچک که میشود ازشان رد شد و زندگی خود و بقیه را به ها نداد، اینش را اما کی و چطور باید یاد میگرفتیم ، نمیدانم
10/22/2012
10/18/2012
قلب سفیدی، در سینه آن
گاهی توی لیوانت را نگاه کن
10/16/2012
یه آدمهائی هستند که نسبت به هر اتفاق خاص و عامی، بالاخره و تحت هر شرایطی یک نظر و عقیده ای دارن. مهم نیست که چی شد که اینجوری شد یا چقدر از چی بلد بودن یا چقدر در شرایط مشابه قرارداشتن که شایسته اشون کنه برای بسیار صحبت کردن. در هر حالتی نقش مغز مرکزی هر اجتماعی رو بازی میکنن و حتا اگه امروز مقابل اتفاقی ساکت باشن، اما فرداش رو دیگه به هیچ عنوان نمیتونن با همون فرمون ادامه بدن چون کل سیستمشون بر اساس حرف زدن و نظر دادن طراحی شده
از هر دو گروه گریزونم. خسته و کلافه ام میکنن. اصلن به نظرم بهشت جائی هست که ما مجبور به تحمل نباشیم. حالا تحمل هر کی
10/09/2012
So that you stood and stared, ...
آن شب، وقتی سارا دلش دارد توی گلویش میزند از ترس بر ملا شدن رازش و با دستها و پاهای یخ کرده و گونه گر گرفته و چشمهای مات فقط میخواهد که زمان بگذرد و فقط میخواهد که این گذر زمان را بگذراند از سر. ته دلش میداند که کندن دندان لق درد دارد ولی نگه داشتنش دردناک تر است. میداند که مرگ یک بار و شیون یک بار.و همچنان اما به طرز دردناکی امید دارد که شاید مرگ و شیون با هم قرین نشوند این یک بار را؟ شاید دندان لق خودش افتاد در یک شبی که عمق خواب، عمق درد را میکاهد بسیار؟ بعد که در باز میشود، سارا توی چهره مرد را میکاود وهمان اول، با همان یک نگاه میداند که مرد هیچ نمیداند، هنوز! و صدای خفه یک آه می آید...از نسل همان آههایی که جهان را میسوزاندند زمانی... سارا دوباره از توی پوست آن زنی که قرار بوده تا لحظه ای پیش با هولناکی همه دنیا روبرو شود درمی آید، انگار که دختر بچه ای توانسته باشد نمره بد ورقه اش را گم و گور کرده باشد از چشم و خشم پدر. آسپرین زمان خریده شده اش را قورت میدهد برای یک شب دیگر و میگوید : ''پس هنوز یک شب دیگه وقت دارم ... '' و بسیار ته دلش آرام میگیرد. و این آرام گرفتن چنان رقت انگیز و دردناک است که همگام موسیقی پا بر میچیند و اشکش راهش را باز میکند خاموش. اشک خاموش...، ژرفترین نشانه انسان بودگی
10/07/2012
wish if you dare !
10/06/2012
Autumn leaves and I
10/05/2012
شصت بخت
10/04/2012
از سیاه سیاه
در کتاب قوزک پا ، یک جمله ای بود که هنوز بعد از سالها یادم مانده . دخترک نویسنده خاطرات خودش است . و در سالهای نوجوانی اش فاحشه کوچک یک خیابان بزرگ بوده که دوره میگشته و مشتری میگرفته و دزدی هم میکرده ولی همیشه دزدی را به فاحشگی ترجیح میداده که به گفته خودش '' تن فروشی، آن روی زشتش را نشانمان داده بود ... ولی وقتی نتوانی گردنبند دلخواهت را از توی ویترین بیرون بکشی، لاجرم خودت کالا میشوی '' . به نظرم گاهی داشتن یک گردنبند برای یک دختر سیزده چهارده ساله گرسنه، از داشتن تنش هم مهمتر است. و من این را خیلی خوب هم نمیتوانم بفهمم چون سیزده سالگی ام را گرسنه نبودم و ویران نبودم
یک سال قبل ازبرون رفت ! از کشورم ، صاحب بوتیک کنار خانه مان داشت برامان گلو جر میداد از وقاحت دختر خیلی جوانی که ''آمده رفته توی اتاق پرو لباسش را در آورده و من را صدا کرده که بیا! ولی بعدش این شلوار جین را مجانی به من بده'' ... این کجایش وقاحت بوده را من نفهمیدم هرگز ... من فقط دیدم که مردمی هم هستند که آرزویشان حتا از پله یک گردنبند هم بالا نمیرود تن را میدادند که یک شلوار جین بپوشند . این چه جور وقاحتی است که آدم میخواهد مقابلش سینه بشکافد از درد ؟
دیروز یک عکس دیدم از یک خانواده با سه کودک . در یک سفره نیمدار نشسته اند و فلاکت از دیوار و کف و سقف می بارد . یک متن شعاری هم بالای عکس بود که داشت گوشه کنایه میزد به سر بالای مرد شرافتمند و کیلو کیلو اسکناس که از کنار سفره ها میرود به جیب فلان آقازاده که ریا میکند و اخلاق میفروشد و غیره . ولی گور بابای آن آقازاده و آن اخلاق و آن شرافت که معلوم نیست چرا همیشه حاصلش ناکامی است. گور بابای همه درسهای اخلاق و درستی و راستی . من دو روز تمام است که به آن عکس نگاه میکنم و هنوز نفهمیده ام که اینها داشتند چی میخوردند؟ چون ظرف هر کدامشان جلویشان است ولی '' یک چیزی '' توی ظرفهاست که اینقدر ناچیز و بد رنگ و و بد شکل است حتا معلوم نیست که چیست. نه نان است و نه برنج نه حتا یک غذای آبکی ... یک چیزی است مثل یک حجم گنگ. داشتند آن حجم گنگ را میخوردند فارغ از لایکها و شعرها و شعارها و هم وطن بیا فلان کنیم ها
دلم هم پیش دل همه آن مرغکهای مهاجریست که درسشان نیمه کاره مانده چون قیمت یک دانه نانشان شده معادل خرج یک روز خانه اشان در ایران . این همه امتحان و آزمون و فرم و نوبت و صف که جوانیشان را به فنا داد، حالا هم که کتاب دفترشان نیمه کاره روی میز مانده تا قیمت نان خارج بیاید لااقل به دو برابر نان داخل .
این شناسنامه های جلد قرمز چه طلسمی شده اند که به هیچ ترفندی نمیشکند ؟
10/02/2012
با هر آنچه قبل از ما
9/29/2012
تا کی حجاب خودی و کی برخیزی؟
9/24/2012
هنوز لبخند زندن بهتر از دو نقطه دی است
9/19/2012
سونات کوچکی برای پاییز
یاد وبلاگ قدیمی ام و خود قدیمی ام هم افتادم . اول هر پاییز، آدمهای عزیز ندیده ای داشتم که زحمتشان نمیشد به من بنویسند و بگویند پاییز مبارک. این همه صفحه مجازی ما را تنبل و کم رنگ کرده . الان نمیدانم کجایند و اصلن میدانند من اینجایم؟ که فصل مشترک این من و آن من ؛ دوست داشتن پاییز و دوست گرفته شدن در پاییز است فقط
خیابان ولیعصر زیباترین پاییز های عمر مرا دارد تا همین الان. امیدوارم روزی خیابان دراز دیگری پیدا بشود که من همانقدر پاییزش را بو بکشم و دوست بدارم و یاد کنم
دنبال آهنگ و تصویر مناسبی میگشتم . یک مرغکی خواند پشت پنجره محل کارم که الان آبی ترین آسمان و مایل ترین خورشید و سبزترین درخت بلوط را دارد. دیدم نوشتن همین ترکیب، مناسبترین تصویر است برای پاییز نورسی که همیشه مرا مجذوب میکند .
9/14/2012
ایفل
9/09/2012
نخواه که فروشنده نیستم
کاش بشود این حالم را می گذاشتم توی چندین لایه فویل آلومینیوم و بعد توی چندین لایه کیسه ضخیم و سرش را گیره و مُهر می زدم و در عمق فریزر جا می دادم . این حال را کاش که می شد تا آخر عمرم می داشتم و هر بار که تمام می شد یک تکه اش را می کندم و می چسباندم سر جایش . آسودگی نعمت بسیار بسیار بسیار نایابی است . تجربه بی دلیلش توی لحظه هم از آن حرفهاست
9/08/2012
هستی تحمل ناپذیر سبک
با اینکه عموما شنبه ها بهترین روزهای هفته است ، من الان حس غروب یکشنبه را دارم که به همان مزخرفی غروب های جمعه ایران بود. صدای ساز ویولن نوازنده میان سال توی کوچه که یک ساعت است همه ما را به بهترین سونات های پاییزی دعوت کرده می پیچد توی اتاقم . آفتاب کش می آید و من حالم غروب یکشنبه ای است
-
صبح توی خیابان خلوت راه می رفتم و از خودم می پرسیدم این سرخوردگی من از رفتار آدمها از کجا ناشی می شود ؟ چه طور می شود که یک جور ناجوری می رنجم و قید آدم هایی را که فکر می کردم در زندگی ام جایشان محکم و بی شرط و ابدی است، می زنم ... بله این نام صحیح این فعل است : قید آدمها را می زنم ... خیلی که فکر کردم دیدم من بسیار کودکانه با روابطم رو در رو می شوم . کودکانه نام صحیح این کیفیت است. کودکانه آغاز می کنم و خیلی خالصانه و خیلی شدید و دربست . جا برای ماده ها و تبصره های ریز و درشت نگه نمی دارم . فرض را بر جور دیگر چرخ خوردن سیب ها نمی گیرم. و در طی زمان یکهو اتفاقاتی، نشانه هایی ، زخم هایی، بی مبالاتی هایی در قبال خودم می بینم که توی ذوقم میزند بدجور. و چون که با بخش کودکواره ام روبرو شده بودم از اول، ظاهر قضایا با باطنشان فرقی ندارد نزد من و من به حفظ ظواهر معتقد نیستم و هر چند که طی سالها به ضررم تمام شده، طی سالها افتخار من همین یک عدد صداقتی بوده که نشان می داده ام . روی خوشم از دل خوشم میاید. دلم به درد بیاید، لبخندم را بلد نیستم که نگه دارم . این برای من بد است و برای باقی آدمها خوب است چون تکلیفشان با من مشخص است و لزومی نداریم که از پشت پرده حدس بزنیم هم را
-
الان سونات رسیده به یک جای شاد. تم موزیک اسکاتلند را دارد و من خیلی دوستش دارم. توی سرم چند نفر دارند با دامن های چهارخانه و موی سرخ می رقصند. همین الان هم همه برایش دست زدند. توی کوچه آدم جمع شده . و آهنگی را شروع کرده که محمد نوری هم رویش ترانه خوانده بود... " به دشت تشنه شکوه بارانی" ...وای وای من چه عاشق این آهنگ بودم
-
گاهی یک جایی رفته ام با یک آدمهایی و خیلی خوش گذشته. گاهی یک جایی رفته ام با آدمهایی و اصلا خوش نگذشته. یک موزه ای ، یک پارکی ، یک شهری ، یک رستورانی ، یک پیاده رویی ... در هر دو حالت ، بعدش دیگر دل تنها رفتن به آنجا را ندارم . هی می خواهم گوشه گوشه اش را نگاه کنم و بگویم اینجا با فلانی فلان طور شد. اینجا بساری این را گفت. اینجا بهمانی ... چقدر گاهی کودکم. و چقدر این درست نیست! مانده ام که چرا منی که هی دایره معاشرتم را کم و کم تر می کنم و توی همین آدمهای خیلی نزدیک و کتابها و فیلمها و سفرهایم حل میشوم، منی که هی مات آدمها می مانم و نمی فهممشان و چون نمی فهممشان قیدشان را میزنم، اینقدر آدمباز هستم هنوز ؟ آدمباز نام صحیح این خصلت است. من دیر بسته می شوم. ولی به شدت وابسته می شوم. و خیلی آه و ناله وابستگیهایم را نمی کنم. بلد نیستم خیلی ناله کنم. و این کارم را سخت تر می کند. چون تصویری از من به جا می گذارد که اصلا شبیه من نیست. تصویر کسی که هی حذف می کند و به راه خود می رود. در حالی که اصلش اینجوری است : دلش به درد می آید بسیار. و دل خودش را پاک می کند از درد. و می گوید چه غمگین. و بعد راه می افتد با کوله ای سبکتر. و نکته اینجاست که سبک تر همیشه تحمل پذیرتر نیست. کتابها نوشته اند در موردش
9/07/2012
* این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من , گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
میگفت و من نگاهش می کردم که چه زن نازنین با سواد مهربانی است و چقدر ظریف است و جذاب است و دوست داشتنی است... یک جمله ای هم نوک زبانم بود که ماسید و نگفتم . میخواستم بگویم ببین ...ببین از خودم بگیر تا خودت تا همه ...تا همه همه همه ... ما هیچکدام همچین تحفه بسیار نایاب بسیار جذاب بی نقص و هلو و پریزاده و جگر طلا و خدا و امامی نیستیم ها ... حالا اصلا و واقعن کی قرار است به سر کی چه گل گلستانی بزند که بیاییم و دایم نگران و ترسان باشیم برای نزدنهاش یا بیاییم شکرگزار و حمد گوی دو عالم باشیم برای زدنهاش ؟ ته تهش خبری نیست به همه مقدسات . حواسمان به این هم باشد گاهی
مولوی. دیوان شمس*
9/05/2012
درد آدمیزادگی
فکر می کنم وقتی قلب یک آدمی پر میشود، وقتی از غصه هایش و از آه هایش پر میشود؛ جا کم می آورد و آماس می کند و بعد غصه ها آرام آرام شرّه می کنند توی معده. توی چشم. توی خون. همین است که مادرم می گفت : غصه آدم می کشد مادر ... غصه بد دردی است ... من زیست شناسی خوانده ام همه عمرم. و علیرغم آنچه توی کتابها به ما گفته اند، من اما می دانم که معده آدم همان دلش که نیست. دل جای آدمها و حرفها و رازها ست و معده جای آب و غذا. اینها کلی توفیر دارند با هم. اما جفتشان توی یک شب سردشان می شود از بی چراغی . جفتشان به تنگ می آیند از بی محلی یا خشم یا غم . و جفتشان درد می کشند. با هم. فکر کنم این شعر بنی آدم و اعضا و فلان و بهمان را از همین رو سروده اند اصلا. دو نقطه آخ
9/02/2012
ما از هم زاده می شویم . و جهان از ما بارور است
8/24/2012
پول که بلای عجیبی است . جایی که میرود عجیب تر
در خارج اول که بودم ، یک کار دانشجویی خیلی مختصری داشتم که می شد گوشه ای از گذرانم را بگیرد. چند ساعت توی یکی از آزمایشگاههای دانشگاهم. از همان حقوق اندک هم نصفش را بر می داشتند. برای کشوری که خوشبخت است چون نفت و گاز ندارد و خمس مبلغ مذهبی نمی دهد و توی یک منطقه کوفتی لوجستیک قرار نگرفته که همه جهان بخواهندش و سرش جنگ کنند، مالیات تضمین بسیار محکمی برای یک استقرار یک اجتماع به سامان است. کشوری که سرمایه داری نبود، کارگری هم نبود، همه چیز به درستی تقسیم شده بود ولی زورگویی دیکتاتوری کشورهای کمونیست و سرمایه دار سالاری مزخرف آمریکا را نداشت. این به جای خود. در نگاه از بالا به پایین عالی بود. اما وقتی می آمدی پایین پایین؛ می دیدی که من یک دانشجوی گردن لاغر مهاجر بودم و می دیدم که اگر درآمدم را با چنان مالیاتی نصف نکنم ، دقیقا مستقل می شوم و لزومی ندارد از ایران به لطایف الحیل پول بفرستند برایم آن هم وقتی همه بانکها با ما قهر بودند و صرافیهای دندان طلای مفت خور پول می چاپیدند کیلو کیلو که دو زار دو زار برای ما تبدیلش کنند. اما کسی کاری به این حرفها که نداشت. بله . دولت ما مقتدرانه باقی دولتها را به اسلام راستین دعوت می کرد و توی دهان همه مشت می کوبید و دنیا هم دهان ما بچه دانشجوهای ایرانی را سرویس می کرد در عوض و ما پولهایمان را می شمردیم که کم نیاید برای آخر ماه و برای وسط ماه و برای سر ماه. حالا بماند که من جزء خوش به حال هایش بودم که آنقدری توی دست و بالم بود که هزینه سفر بشود یا پیرهن گلدار یا پوتین . گاهی
در خارج دوم دیگر دانشجو نیستم و گویا که کارم رسمی است و عنوان دارد و میز دارد . اما در این مقطع تا حتی یک سه چهار سال ناقابل من صد در صد کار می کنم و حقوقم پنجاه تا هفتاد درصد است و تازه نصف همین هم می رود برای مالیات . ظلم به جمع عدل است ؟ این را هم که نمی شود بگویم حتی چون پرداخت و دریافت مالیات را ظلم نمی دانند اینجا. با نگاه از بالا به مساحت کلان
یک رفیق خوبی دارم در خارج اول که با هم می رفتیم خرید و کافه و کلاس . از پیرزنها متنفر بود یک جورهایی . یک سری بوتیک بود که هر بار میخواستم بروم داخلشان دستم را می کشید که نه، اینجا مخصوص پیرزن پولدارهاست . خب مشتری ها همه مو سپید بودند قدرتی خدا. و اجناس داخل ویترین از کلاه هایی که نصف اجاره خانه ام قیمتشان بود تا کیف هایی که خرج سه ماه من . افراد مسن مشتری این مغازه ها، کارمندان سابق دولت بودند. که امروز ما از قر و فر و چیتانشان مراقبت می کردیم. با مالیات. جوانها نمی توانستند از آن فروشگاهها خرید کنند واقعا. و بله نوبتی است البته . چون روزی این جوانها هم پیر می شوند. ولی رشد جمعیت در این بخش از جهان هرمی است. و جمعیت بسیار زیاد و گرسنه ای که ظرف پنجاه سال دیگر به وجود می آیند در مناطقی سکونت خواهند داشت که اقتصادشان صرفا بر پایه همان جمعیت می چرخد. و البته تر که گزینه مهاجرت هست همیشه . اما این جمعیت بر اساس پیش بینی های آماری، متخصص و صاحب تولید نیستند. پس نمی توانند از کهنسالی من و دوستم همان مراقبتی را کنند که ما داریم از نسل قبل از خودمان می کنیم. با همین مالیات. اینجا البته من پیرزنها را دوست دارم از قضا. و مثل دوستم خصمانه به بوی عطرشان یا گردنبد مرواریدشان نگاه نمی کنم. ترجیحم اما این بود که مالیاتی که میدهم خرج نگهداریشان بشود و خرج درمان و حتی سفر و یک خانه راحت. اما این مقدار تجملی که دولت برایشان به هزینه نسل من فراهم می کند ؛ خب کمی زیاد است
کسی که از من نمی پرسد، اما اگر می پرسید می گفتم که من حاضر بودم این مقدار از مالیات برود برای خرج ساختن راه و نوسازی و نگهداری از سالمند و کودک و آموزش . حتی خرج آن دخترک سیزده چهارده ساله مدرسه ای که واقعا نمی دانم توی مغزش چه ماده ای وجود دارد که هر قدر هم دولتش و مدرسه اش و آموزش و پرورشش دارند هزینه می کنند و یادش میدهند از کنترل حاملگی و بهداشت شخصی و بهداشت رابطه جنسی، باز هم با چشم گریان و شکم برآمده لازم دارد که کسی از خودش مراقبت کند. پولی که از حسابم برداشته می شود با رضایت قلبی من همراه است که خرج نگهداری کودک ناخواسته بشود یا خرج نگهداری خود این مادر هنوز کودک که به جرات می گویم بسیار خنگ است که مشخصا به باد داده همه آموزشها و پرورشها و کارگاه های مهارتی را
اما اینکه پول مالیات میرود و خرج نوزدهمین پییرسینگ آقای قلچماقی می شود که بازویش دو برابر کله من است و از دولت بیمه بیکاری می گیرد در سال پنجم بی کاری اش، اینکه اینقدر زیاد می آید که خرج سومین ست طلای سفید سالخورده ترین همسایه ام می شود که الان چهل سال است بازنشسته شده در حالیکه نوه جوانش کف کتانی اش را پاره می کند که بشود کفش تابستانی، و دردناکتر اینکه خرج آبجو و سیگار ساعت هفت صبح یک سری دایم الخمر می شود که بنا به ظواهر تا بیست سال دیگر می توانند کار یدی کنند حتی ؛ هضم این برای من یکی که خیلی سنگین است . به شدت روی دلم مانده
8/23/2012
!!دم دم های صبح من دست خویش را باز کردم وگفتم وجب
8/22/2012
عقوبت
با ما گفته بودند :
« آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطر آن
تحمل می بایدتان کرد.»
عقوبتی دشوار را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت!
( از شعر عقوبت , شاملو)
8/19/2012
دیگر حتی خود تاریخ هم به اجبار کوچ می کند
یک روز آخرهای کلاس بود . داشت از تاریخ جایگزین شدن دین زرتشت و اسلام می گفت . دو ساعت تمام را به تعریف جالبترین داستانهایی گذرانده بود که ما بی وقفه و خستگی بدانیم بالاخره چه شد که اوستا رفت و قرآن آمد روی طاقچه ها . چه بر سر موبدان و آتش مقدس آمد . به هیجان آمده بود و می گفت و می گفت کع یکهو یک تپق کوچک زد . میخواست بگوید "و کتابها بین مردم پخش شدند" . گفت "و کتابها بین مردم پشخ شدند " . یک نفر زد زیر خنده . و یکی دیگر . بلند می خندیدند و سرشان را آوردند پایین با شانه هایی که تکان می خوردند. یک ردیف همهمه بود و پق پق خنده . دیدم که تاسف آمد توی چشمهای سبز آقای عین . ساکت بود . کلاس هم ساکت شد . اینجور سکوت خیلی بد است . خیلی بد بود. چند دقیقه فقط راه رفت . گفت : دنیا اینشکلی است . تو سعی کنی که ساعتها و ساعتها را جوری درس بدهی که هم آموزش بدهی و هم سرگرم شان کنی ؛ ساعتها بدون وقفه و اشکال مطلب داشته باشی و ارائه کنی و اداره کنی ، هیچکس نمی گوید چه خوب ! پس کافی است یک تپق بزنی و آن وقت همه تو را می بینند و به تو می خندند و کاری می کنند که انگار همه چیز قبل از تو بهدر رفته . یک جوری میشود انگار همه توی این دنیای اشتباه ، منتظر اشتباه کردن بقیه اند
8/11/2012
تک گل ناز
این آخر هفته اما ماندم همینجا. به زودی باید اسباب کشی کنم و خانه جدیدم آماده نیست و خانه فعلی اینترنت ندارد دیگر . برای دیدن ایران که میرود روی رینگ یا وزنه را بالای سر میگیرد یا گریه میکند ، برای شنیدن صدای آدمها و برای خواندن اخبار میایم سر کار و میمانم تا دیروقت . امروز تعطیل است و من آماده ام که ببینم چه خبر و قاشق ماست میوه ای را که دیشب دیروقت قبل رفتن به خانه خورده ام روی میز کارم پیدا کردم .
امروز تعطیل است و هوا کمی ابری و نیمه سرد است و کسی توی آزمایشگاه نیست و من با همه دستگاه ها و میزها و کامپوترها تنها هستم .یک دختری هم هست که طفلکی است و کلی آزمایش دارد که نیمه تمام مانده و دیشب از من پرسید آیا کسی امروز میاید که درها را باز کند؟ من گفتم بله . من درها را باز میکنم .باورش نمیشد از خوشی . اینجا کمتر کسی روز تعطیل حتا به ایمیلهایش پاسخ میدهد چه برسد که بیاید و درهای محل کار را باز کند. اما ناراحت نیستم . نگذاشتم ا بد شروع بشود امروز . موقع آمدن یک راه سر بالائی جدید را انتخاب کردم که بلد نبودم ولی دلم را به دریا زدم . سنگلاخ بود و سر بالا . گرفتم و رفتم بالا . یک خانه هایی دیدم که لبه تپه ساخته شده بودند و بوی چوب میدادند و خانه مادر بزرگم توی گیلان . گلهای آبی رنگی دیدم که انگار از وسط آسمان افتاده اند پایین. یک بوته پر از تمشک رسیده وحشی دیدم و انگشتم را بریدم حتا بسکه ترش و شیرین بودند . به سر پایینی که رسیدم نفسم گرفته بود اما خیلی خوب بود حالم . درخت سیبی کنارم بود که خم شده بود زیر بار شیرین . ۴ تا سیب چیدم و گذاشتم توی کوله ام سهم چهار روز . و مرضیه خواندم به صدای بلند . صدایم پیچیده بود زیر آسمانی که لابد فارسی بلد نیست ...شاخ گلی سر راه بودم و دنبال گل ناز که به تمنا می جستمش ... چرا که نه ... ما باید یاد بگیریم که حال بد را خوب کنیم خودمان با دست خودمان و به بانگ بلند .
8/01/2012
شکل دوستی
یک کلیک کردم و ناخواسته دیدم که صفحه ایمیلش آمد. صادقانه نمیخواستم نگاه کنم . اما دیرتر از حد معمول هم صفحه را بستم ! مثل همه وقتهائی که کمی پا سست میکنیم ولی با خودمان رو دربایستی داریم که تعلل نکرده ایم و فقط دستمان کند است! در همان نگاه چند ثانیه ای دیدم بیشتر ایمیلها مال من است. یا مربوط به من است . زیاد بودم هر جا. به نظرم آمد که زیادم ولی احساس ''زیادی'' بودن نکردم... نگاه کردم دیدم چقدر زیادنوشته ام از حالم هر روز. از بی ربط و با ربط. و هر بار جواب داده شده ام. دیدم که قاطی شده ام با جوابهائی که به من داده شده. حالا چه اعتراف کنم چه نه ، شده ام : آغشته
یک روزی در خارج اول که بودم ، یک دوستی به من گفت : ''اینجا معمولن برعکس اونی که تو ایران به گوش ما میخونن ، آدمها زود وارد هیچ ارتباطی نمیشن .زمان میگیرن. فکر میکنن.نگاه میکنن سر فرصت. چون وقتی وارد شدن خوب و تمام قد و تمام رخ وارد میشن . اینجوری کمتر ضربه میبینن. کمتر ضربه میزنن. کمتر وقتشون تلف میشه. آدم حسابی تر برخورد میکنن. منطقی تر جلو میرن و خطر کمتری دارن واسه احساس طرف مقابل'' . یک روزی در خارج دوم این حرف یادم آمد و خیلی پایش لایک زدم
زندگی درست به اندازه بالا و پایینی که دارد و دست ما نیست، این حق را برایمان ایجاد میکند که احساسمان و قلبمان و گونه هایمان مراقبت بشوند و دوست داشته بشوند و نوازش بشوند. این حقمان است و سبب تاب آوردن و هر صبح بیدارشدن و آغاز شدن
7/26/2012
در همین روزگار غریب
داشتم زیر آفتابی که بی رحمانه می تابید سربالایی را می آمدم بالا و خودم را قانع میکردم که چه خوب شد زودتر از کار زدم بیرون . خسته بودم و یک شکلات نیمه آب شده را باز میکردم که دیدمشان. دیدمشان و در لحظه انگار روز اول بهار یا روز اول پاییز شد و بوی دریا آمد و بوی کشتزارهای خنک. دیدمشان و خستگی ام در رفت و بلند بلند با خودم گفتم "دوربین ندارم !" . دیدمشان که دست هم را گرفته بودند و قدمهای مورچه ایشان را با هم برمی داشتند و یک عطر آرامی پشت سرشان می آمد. مرد یک دسته گل ژربرای صورتی دستش بود که تازگی و جوانی اش کنار موهای نقره ای و پوست چروک خورده شان چند برابر شده بود انگار. انگار خود خوشبختی بود توی کوچه . من مورچه ای و آرام پشت سرشان راه رفتم و شکلات توی دهانم آب میشد و عطرها را فرو می کشیدم و حدود یک قرن را نگاه میکردم در قامت دو انسان کوچک آرام سفید پوش مو نقره ای که دستهایشان توی هم گره خورده بود. انگار همه چیز بهتر شد و انگار همه سختیها سهل شد و انگار حالم بِه شد از دیدن اینکه هنوز چهره آبی اش پیداست ...گیرم نه مکرر
7/25/2012
و هر روز که می گذرد
7/23/2012
خدا بیامرز شهریار هم حق داشت
7/20/2012
عین واقعیت را عرض میکنم
7/16/2012
Everyone has the right to life, liberty and security of person.*
7/11/2012
از میراث معاصر
تا چندین ماه یکی از مشکلاتم این بود که نمی توانستم سوپروایزرها ،رئیس ها ، اساتید و مدیرهای بالا دستی ام را به نام کوچکشان صدا کنم و توی چشمهایشان زل بزنم و بهشان ایمیل بدهم و خیلی خلاصه و مفید و مختصر بگویم چه مرگی به کجا شده... آنچه توی مغزم بود از احترام و مودب بودن و حفظ فاصله با فرادست و رعایت سن و حق و عنوان و همه چیز . آنچه توی من نهادینه شده بود برای برخورد با آدمهای بزرگتر یا دانشمند یا دارای مقام و منصب و رتبه؛ ازلزوم به افتاده حالی و قبول کمتر دانستن و خام بودن و حتی خنگ بودن و اصلا هیچ بودنم به جرم جوانی. و نتیجه که من واقعا نمی فهمیدم چطور فلان محققی که استاد فلان درس همیشه ازش اسم می برد ؛ الان مقابلم نشسته و من می توانم ( رسم است ) که "تو" خطابش کنم! درک نمی کردم که چطور است که چنین اتفاقی اگر در جایی نمی افتاد تو از دانشگاه اخراج میشدی و اگر در جایی بیفتد انگار که نیفتاده چون درستش همین است ... دوست اهل استانبول من می دانست چه می گویم . فقط او می فهمید . می گفت توی کشورش باید برای استادهای دانشگاهها حدود یک خط اول نامه را عنوان و خطاب بنویسی و مراتب ارادت و خاکسپاری خودت را اعلام کنی. استانبول را یک بار دیدم . نمی دانم درست می گفت یا نه ... اما حرفش برای ایران صدق می کرد. من شاهد. یک مفهومی را من بعدهافهمیدم : "شان استادی" . شان استادی که یک مسئله ای بود جدا از سواد
من یک الف بچه بودم با یک مدرک تازه مهر خورده و دلم هنوز کتانی رنگی می خواست . با همان صورت بچه گانه یک کلاس توی فلان دانشگاه به من داده بودند و قرار بود به بچه های پنج شش سال کوچکتر از خودم درس بدهم . هر بار که برای شروع سال تحصیلی رفتم سر کلاس یک نیشخندی روی لبها بود که مجبور بودم با بسیار جدی بودن و بسیار بداخم بودن و بسیار حاضر جواب بودن محوش کنم به سرعت . مجبور بودم که کلاس را توی دستم بگیرم و سگ باشم. نمی شد همین آدم شوخ و شنگ و شیطان و رنگ پرست و بی حواس باشم . اگر خودم می شدم، شغلم را از دست می دادم یا آبرویم می رفت یا کلاس از دستم خارج می شد یا همه اینها. یک بار هم من را صدا کردند و خیلی محترمانه ولی با اقتدار از من خواستند کفش رنگی نپوشم ... رنگ برای یک مدرس دانشگاه در ایران حرام بود. به خصوص که در چند نوار آبی و صورتی روی کتانی ساق بلند نقش بسته باشد . آبرو و شان استادی به خطر می افتاد و اصلا ربطی به این نداشت که من خیلی سعی می کردم دانشجوها معنی لاتین هر بیماری را در کنار معادل های من درآوردی مزخرفی که فرهنگسرا به خوردشان میداد بدانند و یک چشمشان به چند سال دیگرشان در دنیای کار و درس باشد و فقط نوک دماغشان را نبینند ... هر چه بودم و هر چه نبودم ، هر چه سعی می کردم یا نه ، رنگ امابه ضرس قاطع حرام بود و البته که من زیادی جوان بودم ... چون گاهی دلم لک می زد که روی میز بنشینم و پاهایم را تکان بدهم و به نام کوچک صدایشان کنم ...من مطمئن بودم که اگر این اتفاقات ساده می افتاد درسم را خیلی بهتر می فهمیدند ... اما در درستی فهمشان از چنان رفتاری شک داشتم ... چون یک سیستم آموزشی؛هر چه که باشد، فرزندانش را هم شبیه خودش بار می آورد. تعاریف را جوری به خوردشان می دهد که وقتی از سیستم خارج می شوند تا مدتها با اضدادی که گریبانشان را می گیرند ، در کلنجارند
فردا جشن نیمه تابستان است . از همین الان برای رئیس کل دانشگاه یک لباس پر دار گذاشته اند توی اتاقی که فردا موقع جشن غافلگیرش کنند ... چون خبر ندارد که امسال قرار است لباس پردار را بپوشد و اسکاتلندی برقصد . پارسال گویا روی مقوای ضخیم تنه یک کودک را کشیده بودند و جای سر را سوراخ کرده بودند تا صورت آقای رییس روی تنه نیمه لخت یک بچه پوشک به پا مایه تفریح همگی باشد. خودش گویا از همه بیشتر رقصیده بود و نوشیده بود و خندیده بود. بعد هم که از چند روز پیش سیب ها را از طناب ها آویزان کرده اند و مدیرهای هر دپارتمان روی صندلی های سه پایه ، می ایستند و سعی می کنند گاز بزرگتر بزنند به هر سیب . جایزه یک کیک بزرگ است. دی جی می آورند توی محوطه چمن . آتش بازی هست و پایکوبی. رئیس ها و کارمندها و تکنیسین ها و دانشجوها و منشی ها . صد و خرده ای نفر ... پس فردا هم روز کاری است . تجربه و دیده هایم می گوید که پس فردا همه هشت و نه صبح سر کارند و باقی کیک ها و غذاها را تقسیم می کنند و همچنان همدگیر را "تو" خطاب می کنند ولی هیچکس احساس صمیمیت بیشتری نخواهد کرد بعد از خاطره لباس پر مرغ و رقص اسکاتلندی. هیچکس به واسطه بودن و خندیدن و رقصیدن توی جشن فردا ، پس فردا شکل دیگری رفتار نخواهد کرد متفاوت با هفته قبل ...ماه قبل ... کار، کار است. من فکر می کنم یک عملکردهایی ؛ حتی یک عمل نکردهایی ! دیگر به سیستم آموزشی هم ربطی ندارد. نسلها، آدمهای هر نسل، به فرزندانشان می آموزند آنچه را که خود قبلا یاد گرفته اند
7/06/2012
از جاهای خالی
7/05/2012
the summer hands ... i used to hold
7/03/2012
عنوان ندارد چون حوصله عنوان داشتن ندارم
6/23/2012
نتوانست کشید
6/22/2012
the Dragon swallowed the sun
6/21/2012
دم غروب ساکت می شد مادربزرگ. می گفت پنجره ها را باز بگذار ...* ایاز می آید
می دانم آنجایی که هنوز خانه من است؛ آنجایی که هر کجای این دنیا باشم هنوز خانه من است، غم نان بیداد می کند ... می دانم. در جایی که غم نان و نفس هست، حرف زدن از عطر خاک وقت غروب تابستان و دَم مغازله پرنده های سینه سرخ بی معنی است ... می خواستم از عطر بهار نارنج بنویسم ... از شکوه عطر بهار نارنج در غروبهای عجیب تابستان. آن وقتی که گریبان هوا بی خبر باز میشود و یک شمیم خنک غریبی می ریزد توی اتاق ... رویم نشد ... نوشتن از بهار نارنج و بارور شدن نفس های شبانه و رنگهای تابستانی بماند برای روزی که توی خانه ام رنگ و موسیقی و عشق آزاد باشد و نان روی سفره همه ... باشد تا به وقتش ... اگر مجالم داد
نسیم سبک و خنک ابتدای غروب . به گویش گیلکی*
6/17/2012
از آن چیزها که سخت تر باز می گوییمشان
6/15/2012
daily dose of quotes
هر روز به خودم بگم . روزی سه بار
+
6/12/2012
از دیگر بدبختیها
6/04/2012
از همان دمی که شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
این یک مشکل است که من هنوز معتقد باشم آدم باید احساسش را همانجور که هست نشان بدهد و خوشگلش نکند و نپوشاندش و نپیچاندش. این یک مشکل است که من فکر می کنم فقط توی رانندگی نیست که آدم هروقت میخواهد بپیچد راست ، راهنمای سمت راست را بزند و موقع پیچیدن به چپ راهنمای سمت چپ را که این برای همه مراودات انسانی لازم است. لازم است که آدم وقتی منظورش یمین است از یسار مثال نزند. وقتی میخواهد یک سوالی بپرسد سرراست برود سر همان سوال و هی حاشیه نرود، کوچه غلط ندهد . خوشحال است ؟ بگوید خوشحالم ، خوشم و این مال خودم و هورمونهایم و جیبم و شانسم و لیاقتم است. بدحال است ؟ بگوید من حال خودم بد است نه اینکه همه آدمها بدند و همه دنیا بد است و همه جهان گند است. سوال دارد که مثلا فلان طور چطور است ؟ بپرسد فلان طور چطور است نه اینکه از در بسارطور آن طور که باید باشد هست/ نیست وارد شود ... خب اینها سیاست است و گویا مردانه و زنانه دارد و مهارت است و خیلی لازم است برای انواع ارتباطات ... و آخ که از همه شان بیزارم. من حتی فکر می کنم یک نفر اگر آدمی را دوست ندارد باید برود و به آن آدم بگوید ببین من تو را دوست ندارم . نه اینکه لبخندهای پهن بزند و فکر کند دارد فضا را مدیریت می کند. از همین دست است برای من خیانت ، دودوزه ، دورویی ، حقه بازی های عاطفی. از همان نوجوانی ام حالم بد میشد که می دیدم یک مردی / زنی دست و کمر یک مردی/ زنی را گرفته و برق حلقه اش توی چشم همه عابرین می نشیند و از بالای سر طرف دارد یکی دیگر را با نگاه لخت می کند . چنین رابطه ای را می فهمم اگر پای آن حقله نیاید وسط. چنین رابطه ای را می فهمم اگر از روز اول نشسته باشند و یک چارچوب گل و گشاد برایش کشیده باشند ...که خب نیست . اینجوری نیست خیلی وقتها . منافع ما با علایق و بضاعت ما همسو نیست اکثرا
من همه چیز را بیش از حد سرراست و ساده و رک و رو میخواهم و بنابراین مشکل بزرگی با قشر بزرگی از آدمها دارم و آنها هم مشکل بزرگی با من دارند و ما در اصول ارتباطات با هم همنظر نیستیم و همچنان به معاشرتهای گاه و بیگاه ادامه می دهیم . بدبختی بزرگی است . من گل مصنوعی و میوه مصنوعی دوست ندارم. از مجسمه و آب طلا و جواهر بدلی بیزارم. از فیلمهای تخیلی و رمانهای سرراستی که تهشان همه یک طوری بالاخره خوشبخت می شوند گریزانم چون واقعی نیستند و من جز واقعیت را نمی توانم دوست داشته باشم و بهش امید ببندم . من حتی خودم را دیده ام که در برابر دستاویزهایی مثل خدا و پیغمبر و امام هایش مقاومت می کنم چون فکر می کنم نژاد انسان با مرگ به یک سری مولکول و عنصر تبدیل می شود و با عناصر می شود ترکیب جدید ساخت ولی نمی شود با آنها حرف زد و و ازشان کمک خواست و خواهش کرد
از کجا به کجا رسیدم ... الان که این متن را میخوانم می بینم انگار مطالبش خیلی با هم نامرتبطند . شاید بر می گردد به شلوغی ذهن من ... که هر چند همه این شلوغی ها به یک جا ختم می شود ... از سوسه آمدنها و بهره کشی ها و نارو زدن های نژاد انسان متنفرم. دلم می خواهد وقت کهنسالی ام لااقل به انگشتان دستم آدم معاشر ماندنی دور و بر خودم داشته باشم
6/03/2012
My late Summer-Drives
.2

