9/13/2013

آخ ت ِ ر ِ من سلام دارم, ت ِ ر ِ من کلام دارم

از راههای شناختن یک گیلک اصیل همانا صفاتی است که برای توصیف یک چهره نازیبا استفاده میکند.خیلی رک و پوست کنده , خیلی ساده دلانه... درست مثل طبیعت اطراف خانه اش .
او هرگز نمیگوید فلانی زشت یا بیریخت
است یا که خوشگل و جذاب نیست. خیلی ساده میگوید فلانی : بد گل است! بسته به شدت لحنی که به کار میبرد, یک گیلک دیگر میتواند پی ببرد که نازیبایی و ناخوشایندی چهره موصوف تا چه حد است ...
از آن فراتر, گیلکی است چنانکه پدربزرگ نگارنده ... یک ''قدیمی رشتی'' نود ساله است  که هنوز میتواند به فرانسه چند جمله بگوید و تجسد منظومه ها و شعرهای نو و کهن است در یک بدن سالخورده با دستی که دیگر خیلی فرتوت است برای صاحب بودن چنان خط خوشی طی سالیان بسیار ...چنین گیلک کهنی, هرگز حتا لفظ  بدگل را در برابر خوش گل به کار نمیبرد.
چنین موجودی در توصیف یک صورت دوست نداشتنی میگوید : صاحب چهره, از زیبائی بی بهره است . خیلی بی بهره !

9/12/2013

چند قبا بر قد دل دوختم

هر کسی لابد که بازی ها و بازیچه های خودش را دارد.
طعم باز و عطر باز و خاطره بازم. به غایت, آدمباز ...


9/03/2013

جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش مي‌چمد

 خلاف هر سال, این پاییز بود که غافلگیرم کرد... نه که منتظرش نبودم , سرم گرم زندگی بود... هست. 
سودازدگی و نازک بودگی و خیال و فرط  تاثیر از کلمات و بافه لاینقطع رویا و گریز به حال آدمهای اطراف و داستانهای گذشته, اینجور که معلوم است نسبت عکس با کیفیت فعل ''زندگی کردن'' دارد. هر وقت جای خیلی چیزها خالی است سودا و وهم و حباب جاها را پر میکند.
سرم گرم زندگی است و پاییز همچنان فصل من است . این بار اما خودش چانه ام را برگرداند که رسیدنش را ببینم و سینه پر کنم از هوای سرخ و آبی اش . و البته و با شگفتی : بدون حزن و حریق غمناک شعرها و یادها. رسیدنش به این گونه, به که چه مبارک است

8/18/2013

فکر من مثل تو درگیره . فکر تو مثل من آشوبه. عاشقی سخته تو این اوضاع. اما واسه هر دومون خوبه

از بین آن همه مناظر خوب، بد، زشت پایتخت شلوغ و هرج و مرج؛ غمگین ترین تصویری که دیدم  زیباترین زنی بود که پشت ویترین رو به مشتریها خیره نگاه می کرد با سر کج روی شانه. بدنی به غایت شهوانی و موهای ریخته تا کمر. مایوی کوچک و نازک شبرنگش پوستش را تیره نشان می داد. جوری خیره بود به آدمها که فکر کردم ماکت است. تا که پلک زد و دیدم که سیبک ظریف گلویش تکان خورد. بزاقش را قورت داده بود و همچنان سرش کج. من چرا غمگین شدم؟ اتفاقی نیفتاده بود.
دوستم گفته بود یک بار با یکیشان حرف می زد. پرسیده بود برای هر مشتری چقدر پول می گیرند و کارشان ساعتی است یا دقیقه ای یا چه ؟ دختر جواب داده بود
ه که فرق می کند بسته به جیب مشتری. معمولا طرف هر چه داشته باشد می شود نرخ. هر چه داشته باشد را باید بدهد به هر حال. همه برای همین اینجا هستند...

یک ربعی راه رفتیم و چراغهای قرمز چشمم را می زد. بوی علف و الکل پیچیده بود توی هوا . بازدم ششها و دهانهای رهگذران می خورد توی صورتم. دلم آشوب می شد. سه مرد به نظرم از اروپای شرقی راه می رفتند در آن دست کوچه  یکیشان کیسه داشت دستش. همان هم رفت سرش را کرد داخل ویترین یک دختر مو سیاه و دختر خندید و حرفی زد و مرد داخل شد و دوستهایش فریاد مستانه گوشخراشی کشیدند. گذشتیم. به همراهم گفتم از اینجا برویم. غمگینم می کند. او داشت توضیح می داد که همه که به زور اینجا نیستند. گروهی از دخترهای اینجا با میل خودشان کار می کنند و هرچند پولشان می رود توی جیب صاحب کار ( واژه دیگرش را گفت ) اما راضی اند و خودخواسته پشت ویترین می ایستند و تن می فروشند و بعدش هم از کسی از آشنایان خودش فکت آورد که اعتراف کرده از ترس دنیای دور و بر است که خودفروشی نمی کند و اگر از این نظر خیالش راحت باشد خیلی با میل و رغبت دست به فروختن خودش می زند چون کار دلچسبی است ...
به این فکر کردم که یکی هم هر شب سوزن توی دست و پا و شکم خودش فرو می کند واز درد  دچار لذت می شود و فردایش با دیدن کبودیهایش می زند زیر گریه. یکی هم هست که کودکش را کتک می زند و بعدش سر خودش را می زند به دیوار. یکی هم مته توی دندانش فرو می کند و به هیجان می آید در همان حال هم از درد خودخواسته فریاد می کشد. من هیچکدامشان را نمی فهمم. اینکه چی شده که اینجوری را دوست تر دارند را من نمی دانم. کودکیشان چی بود و کجا بودند و از کجاها گذشتند را هم .من  نمی دانم. تنها دیدن و شنیدن همه اینها و خیلی های دیگر غمگینم می کنند. بیخودی غمگین می شوم اصلا. حتی وقتی خودشان خوشحالند، من از آنچه می بینم و می شنوم غمگینم. پس بیخودی غمگینم.   و من برای نجات هیچ کسی از هیچ محله ای و از دست هیچ انسانی به دنیا نیامده ام. و می دانم که  کلا همین است که هست. و مطمئنم  که واقعا  دنیا جای بهتری نمی شود. خوب و بد ندارد. در هم و فله همین است. همین بود. همین و همان گهی است که از بدو روی پا ایستادن نئاندرتالهایش بوده. آن موقع سر یک آلت ماده یا یک درخت یا یک تکه گوشت خام گوزن به سر هم می کوفتند، الان هم سر یک زن  زیر سن قانونی یا یک خلیج یا یک چاه نفت دادگاه تشکیل می شود و رسوایی می شود و جنگ می شود و بچه ها را زیر آوار سقف اتاقشان له می کنند و سگ های تربیت شده می فرستند که دست و پایشان را پیدا کنند. 
جنگش که هیچ، برای لذت طلبی زمان صلحش بی نهایت مفر به نام و تعریف و مهر و موم آزادی هست و بازتعریفهای قرن بیست و یک . پس خرید و فروش آدم به شکل کالای زنده را باید رسمیت داد. رسمیت خوشرنگ. به مدد  لباس زیر شبرنگ و چراغهای سرخ و لیبل " پیش ماست هر آنچه شما خواسته اید " و لب کلفت و گوشتالودی که می خندد زیر نوشته ... یک جوری بازتعریف شده همه چیز  که رفته رفته آدم فکر می کند خیلی هم بد نباید باشد. وقتی زوری که نیست و آدمها آنقدر آرام و خوشبخت و خوشرنگ و خوشصورت دارند خودشان را عرضه می کنند و دراگ هایشان را عرضه می کنند و تو و بیرون را عرضه می کنند و مزد کافی می گیرند. همه با میل و رغبت خودشان دارند زندگی می کنند. یکی روزنامه نگار است، یکی بستنی فروش، یکی جراح، یکی پلیس و یکی تن فروش. جهان به همه نیازمند است  و همه مشتری هم می شوند. بسته به ساعت روز یا شب فرق می کند.

8/13/2013

مرا که یارای حرف "نزدن" نیست

صدای داد زدن مادربزرگم را از وقتی یادم می آید تا روزی که برای همیشه خوابید و ندیدمش دیگر، شاید دو بار شنیده باشم. یک بارش یادم هست، یک بار دیگر را برای احتیاط نوشتم و واقعا یادم نیست.
در سکوت کار می کرد و باغچه آب می داد و عطر غذا بلند می کرد. و سالها می گذشت و ساکت تر می شد. این سال آخر که در هفته شاید چند کلمه گفته بود و شاید همان را هم نگفته بود و خیره شده بود به یک جایی. 
از وقتهای چالاکی و میان سالی اش، همیشه که یک جور خاصی سرسنگین و ساکت بود. به جز وقتهایی که روی دور خندیدن و خنداندن می افتاد و داوطلبانه سکوت را می شکست، یا وقتی که به قول خوش در غیاب کسی "چاپ چاپ" حرف می زد ولی در واقع حتی غیبت کردنش آرام بود و خیلی مقطع و بریده بریده. در همه حال خاطرم هست که نامهربان یا بی انصاف نبود حتی وقت  چاپ چاپ ش!
زیاد عادت به بوسیدن و بغل کردن نداشت. سودایی نبود در بروز هیچ حسی هرچند که به شدت نازکدل و حساس بود. این عمق تضاد دو رفتار است که خیلی طبیعی می توانست کنار هم داشته باشدشان. حتی زیاد اهل قربان صدقه رفتن نبود. اگر پایش می افتاد و رک می پرسیدی؛ اصلا نمی گذاشت بفهمی که فرزندانش را دوست دارد یا ندارد یا کدام را چه جوری. گفته بودند که در یک سرماخوردگی سختم، از هول پابرهنه و شبانه همراه مادرم مرا بغل زده و رفته دکتر. اما هرگز به من نگفت که چقدر عاشقم است یا نیست. به جایش می گفت من مغز بادام شیرینم نزدش. مادرم اصل بادام؛ بادام اصل است.
حسود قشنگی هم می شد و بروز نمی داد.  پدربزرگم اگر می نشست پای ماهواره و رقص دخترها را نگاه می کرد، اگر از زیبایی یک زنی زیادی تعریف می کرد، اگر از سوابق عیاشی اش حرف می زد یا شرح خوشگذرانی های جوانی میداد، به وضوح حسادت مادربزرگم را بر می انگیخت. اما تنها کاری که می کرد این بود که زیر لبی یک ناسزای ملسی می گفت و صحنه را ترک می کرد به سوی اتاقش که جدا بود از همه. از خیلی سالها تا آخرین روز عمرش شریک نشد فضای خوابیدنش را.
خیلی بلند نمی گریست. خیلی بلند حرف نمی زد. خیلی بلند نمیخندید. در خانه پدربزرگم.
پدربزرگم سرباز رضاخان بود. سرباز رضا خان ندیده اید. فراتر از تصور است فرهنگ معاشرتش. می بایست دقیق بود. به ساعت و دقیقه اهمیت داد. پنج دقیق دیرتر می تواند یک فاجعه باشد. نظم باید خودش منظم باشد! سروقت و سرجا و سربزنگاه. حرف باید سنجیده باشد. رفتار باید معقول باشد. هر شیء تعریف خودش را دارد. هر انسانی جایگاه خودش را. پس جلوی یک کهنه سرباز ارتش رضا شاه، می بایست خیلی وقتها سکوت کرد. برای آنچه مادربزرگم ارائه میکرد اما، می توانم بگویم که یک جور سکوت غمناک.  طی سالها این را خوب یاد گرفته بود. گاهی هم  می گفت " یارَستن حرف نتنَم من" ... یعنی مرا یارای حرف زدن نیست... و این جمله کوچک  یک کتاب بزرگ حرف تویش هست. 
 اما همچنان میل به قلمرو ساختن داشت. میل به تک بودن. میل به مقایسه نشدن. میل به اینکه مردش هر چه هم دور و زمخت و سخت، از زن همسایه خیلی تعریف نکند. میل داشت به اینکه دخترهای توی تلویزیون، آنجور لباس نپوشند که پدربزرگم زیرلبی بخندد... میل داشت که تنها سکوت کننده آن خانه بوده و باشد. نمی دانم دقیقا دارم از چه حرف می زنم. دلم می خواست تصویر کنم آن کیفیتی که زنانه بودنش را پررنگ تر می کرد در نظرم. مثل کمر باریکش توی عکسها. مثل سرینهای بسیار خوشتراش و منحنی اش که زمان زایلشان کرده بود وقتی ما جوان می شدیم. هر چه در این باب بگویم لوث می شود. چون من خیلی می توانم حسش کنم و تجربه اش کنم. این حس قلمرو ساختن و تک خرامیدن و حسود شدن را کامل و تمام میراث من شد. 
آدمی نیستم که کسی شرح زنهای گذشته و تاریخچه زندگی اش بی من را ، با من شریک شود و حال وصف العیش نصف العیش اش را ببرد. کول و بیخیال و منطقی و مدرن نیستم در چنین مواقعی. بخش عاطفی زندگی ام را حتی برای لحظه ای نمی توانم با کسی دیگر شریک شوم. صفر و یک مطلقم در این موضوع  وگرنه حسود می شوم و بد می شوم و ترک می کنم صحنه را. نمی روم به اتاقم. کلا می روم از همه جا. طبعا هم  بازی نمی کنم با این آتش. و البته که مجبورم این خصلتم را آگاهانه کنترل  کنم که گریبانم را نگیرد و خفه ام نکند و طرف مقابلم را حذف نکند از من. گاهی می بازم. گاهی می برم. و صادقانه از قبل به معاشرم در این باب اخطار می دهم. تنها کارهایی که از دستم بر می آید همینهاست. با علم بر اینکه دیگر زمان رضا خان نیست. می شود حرف زد و خواسته و مطالبه داشت و همزمان غذا پخت و به باغچه رسید.
از آن سرسنگینی و صدای آرام و کلمات مقطع و سکوت اما؛ هیچ به ارث نبردم. شلوغم و سر به هوا و گیج. گاهی رام، گاهی وحشی. گاهی هار، گاهی اهلی. شدیدم.آدم شدید سودایی سرکشی هستم.  پای عواطف که می آید وسط، می بینم که هیچ بویی از آنهمه وقار طبیعی و ذاتی نبردم. چرایش را هم نمی دانم.
گاهی آدم از دست ژنهایش لجش می گیرد


8/06/2013

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

تلخ و تیره بودیم. هوا سنگین بود. یک جوری گم شده بودم در ته ته های خودم که نمی دانستم سر کلاف کجاست. یک دستی لازم داشتم یا حتی نمی دانم که لازم داشتم یا نه. فقط می دانم یک دست دیگری می توانست من را بکشاند و بیاورد رو. پیچ خورده بودم گره لای گره. محمد نوری طاق آن سکوت سرد سهمگین را شکست که می گفت " دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلاست..."

کودکِ صمیمی ترین دوست این سالهایم بود. یک هفته آمدند سفر. هر یک لبخندش من را می شست از اول. تمیز می شدم توی نگاه یک ساله اش با گردترین و سیاه ترین مردمک های دنیا. سالها بود که یک کودک را چنین متوالی به خودم نفشرده بودم، چنین دوست نداشته بودم. هر حرکتم را با یک لبخند پاسخ می داد.  از حمام آمدم بیرون. پیراهن نارنجی را پوشیده بودم و عطر که زده بودم، پشت سرم دیدمش که دستهای گرد و کوچکش را باز کرد که بغلم کن. خوب بود که هنوز حرف زدنش را با دست و پا و لبخند و گریه نشان می داد. خوب بود که هنوز شروع نشده بود. هنوز آنقدر تازه و نو بود. بویش می کردم و با خودم فکر می کردم چقدر هیچ چیز از هیچ چیزی ارزشش را ندارد وقتی چنین لبخند بی قید و آغوش بی شرطی روی زمین هست. دلم می خواست در جیبم حملش کنم بسکه کوچک بود و بسکه دستنخورده و صاف.
محمد نوری که آنجور مرا نشانده بود روبرو . بچه با آن چینهای زیر گلویش در آغوشم آرام و بی او دنیا نمی ارزید. دیدم که یک لیوان یخ برایم گذاشت روبرویم بی صدا. همان موقعها بود لابد که جهان آمده بود روی نیمکت آشپزخانه کنار آرنج خم شده من. همان موقع ها بود لابد که باران تابستانی باریده بود و من دوباره سر کلافم را دیده بودم که گوشه ای پنهان شده بود.

7/26/2013

اونم بذارش عسل !

اولین سالی که رفتیم شمال زندگی کنیم، برای من یک جشن تولد بزرگ گرفتند. خیلی از فامیل و دوستهای جدید همکلاسی ام دعوت بودند. بهاره بینشان بود.همکلاسی بودیم. همانجا معلوم شد که هندی می رقصد. با دو سه نفر دیگر که در یک ردیف می نشستیم رقص هماهنگ کرده بودند. پدر و مادرم خیلی قربان صدقه دخترکوچولویی رفتند که در جشن تولد دردانه شان هنرنمایی می کرد.تا نصفه شب جشن و بزن و بکوب بود.از همان وقت ما با هم دوستان خوبی شدیم. هر بار پدرم می آمد دنبالم مدرسه، از دور برای بهاره دست تکان می داد که این فلفل نبین چه ریزه است. یکی دو سال گذشت و ما نوجوان بودیم دیگر و از هم خبر نداشتیم. بهاره از مدرسه ما رفته بود. یک روز یکی از آن کاغذ نوستالژی های دعوت با آن دو تا گزینه " با کمال میل خواهم آمد" ، "خیلی مایلم که بیایم ولی متاسفانه نمی توانم" به من پست شد. از طرف بهاره. از دوستان مشترکمان فقط من را دعوت کرده بود. به همین دلیل شاید دلم نمی خواست که بروم. پدرم و مادرم گفتند چقدر زشت و بد است که نروم وقتی اینجوری برای من ارزش و احترام قائل بوده و یادم بوده که دعوتم کند. مگر دوستم نیست؟ بود. رفتم.
قشنگ یادم هست که وقتی در را باز کرد و هم را بغل کردیم و تبریک گفتم و رفت کنار، سلام که کردم هیچ جوابی نیامد. یک سکوت عجیب بی معنی از یک مبل طویل دخترکهای موقشنگ و لباس قشنگ مهمان. همکلاسی های جدیدش. نمی شناختم هیچکدام را.  اولین صندلی که پیدا کردم نشستم. سکوت بدی بود. هنوز نمی دانم چرا.  بعدش ضبط صوت ترکید و یکهو همه ریختند وسط. من چسبیده به صندلی. دوازده ساله. در پیراهن زرد که کمرش از پشت پاپیون میخورد. مهمانهای خودش یک جا بودند و خواهر کوچک ترش هم چند تا از دوستها و همکلاسی هایش را دعوت کرده بود. من نه به کسی معرفی شدم، نه به جز همان سلام و علیک اول با بهاره حرف دیگری زدم. موزیک که قطع شد، بهاره رفته بود به یک اتاقی و داد زده بود : بچه های کلاس فلان، همه بیان اینجا. من در آن کلاس فلان که اسمش را الان یادم نیست نبودم. سالن خلوت شد. من فقط مانده بودم و خواهرش و دوستهای کوچک او. یک ساعت مچی داشتم که عیدی گرفته بودم. پدربزرگم بهش می گفت بشقاب. ساعت صفحه بزرگ مد شده بود تازه. با همان ور می رفتم. کار دیگری از دستم برنمیامد. 
یک بار هم همه اعتماد به نفسم را جمع کردم و رفتم توی اتاقش. الان یادم نیست داشتند چه کار می کردند. اما هر کاری می کردند من را به آن کار راهی نبود. 
چیزی نخوردم. تعارف کردند یا نه،خاطرم نیست. بین مهمان ها یک دختری بود به اسم آزاده. وقتی همه برگشتند به سالن، بهاره گفت : در ضمن، آزاده خانم مهمان افتخاری ماست. از مدرسه فلان به ما افتخار داده و امشب اومده. آزاده گویا در دبستان با چند تا از این همکلاسی ها رفیق بوده. می شناختند هم را. خیلی با عشوه موهایش را تاب داد که "مرسی بهار جون" . من به بهاره نگاه می کردم. دوباره رقص را شروع کردند. یادم هست که  بعدش هم یکی دیگر که اسمش را کارما بعدها بهم گفت که کیمیا است ! سرش را کرد توی بلوز آزاده. آزاده با خنده و با داد گفت ای وااای . بی ادب. کیمیا هم گفت اههه میخواستم زیرپوش کوچولوت رو ببینم خب. و همینجا همه دست انداخته بودند کش سینه بندهای همدیگر را از پشت سر می کشیدند و قاه قاه خنده. من همچنان روی همان صندلی. کسی کاری به من نداشت.
یک جا دوباره سالن خلوت شده بود. رفته بودند توی اتاق بهاره و در را بسته بودند. من و خواهر کوچکش و آن دوستها. دیدم دارند زیر لبی از من حرف می زنند. نمی دانم چه. دهانم خشک بود. بغض داشتم. شجاعتش را نداشتم بروم در بزنم بگویم تو من را یادت رفته. تو مهمانی من آمدی. اینجوری نبود.به تو خوش گذشت. من باعثش بودم. من!
وقتی از بهاره خواستم به خانه مان تلفن کند که بیایند دنبالم، بار دومی بود که درآن شب با هم حرف زده بودیم یا در حقیقت مجال حرف زدن داده بود. گفته بود واه چه زود ! مانده بودم که زود ِ چه؟ برای من یک قرن گذشته بود.
آن مهمانی راستش تا مدتهای زیادی اعتماد مرا به شرکت در جشن های غریبه ، مهمانی هایی که از قبل قرار با مهمانهایش نداشتم، مهمانی هایی که نمی دانستم " کی ها می آیند؟" کشته بود. تا مطمئن نمی شدم یک دو جین آدم خیلی خیلی صمیمی را می شناسم، سرم را می بریدند اما نمی رفتم . از طرف دیگر فکر می کنم شاید بعدها، میزبان بودنم را به کیفیتی که هر که خانه ام آمده جوری حواسم بهش بوده در هر شکلی که از دستم بر می آمده، از همانجا یاد گرفته ام. نشان به نشانی همه  مهمانی ها ، پارتی های بزرگ و دورهمی های کوچک، جشن تولد و غیره و ذالک که هر بار و هر نوبت آدمهای مختلف جور ناشدنی را دور هم نشاندم و جور کردم که بعد خودشان سراغ گرفتند که بار دیگر دور هم بودنمان چه موقع است
بهاره الان به یمن یک دوست مشترک خبر دارم که دو فرزند دارد. عکسش را هم دیده ام. دربیشه های اسکاندیناوی کالسکه بچه ها را هل داده بود و عکس گرفته بود و میخندید و در کامنتها جای هر لایک زننده را خالی کرده بود. 
من با بهاره جز همان عکس تولدهای کودکی هیچ نقطه مشترکی ندارم. دلم فقط خواست که در این وبلاگم بنویسم شاید یک روزی همان کارما باعث شد این نوشته را بخواند. بنویسم بهش که اگر بلد شده بعد ازاین سالها که آدم ها به روی باز جایی می روند نه به در باز، این را از همان کودکی به همان بچه های توی بغل و کالسکه اش یاد بدهد. لزومی ندارد که یک روح و تن دوازده ساله ای شبی چنان سخت را بچشد که هنوز که هنوز است یاد خود جمع شده اش و آن ساعت مضحکش بیفتد که سعی داشته مشغول نشانش بدهد. یادگیری، لزومی ندارد که از طریق تلخ ترین تجربه ها اتفاق بیفتد.
در تولدش یادم هست که داوود بهبودی هی عسل عسل می کرد. هیچوقت از این آهنگ خوشم نیامد بعد از آن شب

7/22/2013

*انگار که نیستی چو هستی خوش باش

از خوشحالیهایتان زیاد بنویسید. زیاد بنویسید تا زیاد بشوند. به سادگی باورکردن ''پولت را نشمر که کم نشود'' های روزگار کودکی. زمان گذشت و بزرگ شدی و سال خوردی و حتا شک کردی که لابد کسی میخواسته به عمد حساب پولت دست خودت نباشد. زمان گذشت و بزرگ شدی و سال خوردی و فهمیدی کسی که هرگز  ندانسته  چی داشته و چی نداشته جای شکر و شکایت ندارد دیگر. و این مثل عکسش است: از خوشحالیهایتان زیاد بنویسید هر چند که کوچک و ناچیز و نپاینده. زیاد بنویسید که زیاد بشوند. از هر سو که بخواهی نگاهش کنی, غمگین بودن رشکی نمیطلبد. چه کودک باشی، چه دیگر کودک نباشی.

*از خیام است

7/12/2013

*شیری در این قضیت کهتر شده ز موری

از وقتی نوجوان شدم و فهمیدم گریه از سر شکست چیست، خنده سرمست چقدر نادر است، خراش دل چه مکرر است و خاطر نازک شده چه خطرناک، همه تلاش مادرم به جای بکن نکن برو نرو بگو نگو، فقط صرف این بود که به من حالی کند هر چه بشود و هر چقدر ناجور باشد، چرخ روزگار هر جور نچرخد یا بایستد اصلا و مرا جا بگذارد، من اما حواسم باشد که تلخ نشوم. که تلخی نکنم با جهانم. گریه ها و شانه های افتاده و زانوان جمع شده در شکم هر چقدر که  باشد، تلخ شدن اما که نباشد.
این روزها میفهمم که چه درس خوبی بود آن نهیب های گاه و بیگاه. چه به جا بود. این روزها به تماشای آدمهایی ام که کام نایافته، کامشان و کلامشان را که نه، همه وجودشان را تلخ کرده. ترسناک است گاهی. غمگین کننده است بیشتر وقتها.
یادم باشد در طول زندگی ام دست کم به یک نوجوانی این را حالی کنم باقیات صالحات


* از سعدی

7/10/2013

راه - نارگیل توت فرنگی

ری نا پرسید ایران هم مثل اندونزی ماه رمضان دارد نه؟ گفتم دارد. از حجاب پرسید. از دخترها و پسرها . لباس ها. غذاها . باورش نمیشد چیزی به اسم اجبار در زندگی شخصی آدمها وجود داشته باشد. تند تند پلک میزد که چطور به یکی بگویند دست دوستت را نمیتوانی بگیری در خیابان اما دست همسرت را میتوانی؟ قانون بگوید حتما باید ازدواج کنی وگرنه نمیتوانی با یکی همخانه بشوی خیلی آشکارا و عادی؟ چطور به یکی میشود گفت قرمز نپوش؟ یا که سرت را مجبوری با یک چیزی بپوشانی؟ 
گفتم چطورش را نمیدانم اما میشود. پیش میآید که آدمها در ایران به دنیا بیایند به هر حال. 
غروب بود. سیگار پیچیده بود برای خودش. موهایش خیلی قشنگ بود. سیاه و لخت و بلند. من فاصله گرفتم . دود سیگار را دوست ندارم حتا وقتی روی زمین چمن نشسته باشم و نسیم مرطوب بیاید. دو تا دختر پشت سرم لباس هایشان را کنده بودند و آخرین زور ممکن را میزدند که در سوسوهای آخر خورشید رنگ بگیرند.
ری نا پرسید : غمگین بشوی چی کار میکنی؟ گفتم راه میروم. راه میروم تا هر جا که شد. و بعدش بستنی میخرم. و راه رفته را بر میگردم. گفت یعنی هر بار که غمگین باشی راه و بستنی ؟ گفتم هر بار که غمگین باشم راه و بستنی ..

7/02/2013

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش که غیرضبط نفس نام این معما نیست*

گاهی اینقدر در معرض هجوم حرفی که حرفت نمی آید. جوری است که اگر بخواهی که دهان باز کنی، زیر سیل کلمات خودت غرق میشوی. دقیقا میروی زیر سیلاب.  که اگر بخواهی غریق حرف نباشی، پس واپس مینشینی کنار یک صخره ساکت و نگاه میکنی به موجی که میرود ...می آید...مکرر

*
از بیدل است 

6/27/2013

Dam & Dammer

توبیاس سال آخر دکترا است در ژنتیک سلول. پسر آرام و خوبی است که چند وقتی بدجوری توی فکر است. تا دیروز هر کی ازش میپرسید چی شده شانه بالا می انداخت که هیچ. دیروز سر ناهار دیگر طاقت نیاورد و گفت که چندی است فهمیده دوست دخترش Bi-curios است. دقیقا همین واژه را استفاده کرد به جای دو جنس گرا و غیره.گفت بعد  از چند سال زندگی مشترک، دختر چند وقت پیش آمده و گفته یک ماهی را احتیاج دارد که برود با یک دختر دیگری تعطیلات جنسی! توبیاس پلک زده فقط. باور نمیکرده.ناراحت شده. تنها حرفی که به نظرش رسیده این بوده  که ''خوب اگر اینقدر لازمت  است برو، لابد ناراحت نمیشوی که من هم بروم با یک دختری''. دوست دخترش فریاد کشیده که ''خیلی بیجا میکنی با یک دختری بروی. در نهایت اگر دلت میخواهد میتوانی با یک پسری باشی این مدت که من نیستم.روشن شد؟!''. توبیاس گرایش جنسی معمول دارد. در جواب دختر مانده بود اصلا که بحثشان واقعا جدی است یا نه. دختر اما خیلی جدی بوده. همه اینها را گفت با یک زهرخندی. ما به لیوانهای قهوه خیره بودیم.

فکر میکنم هر قرنی که میگذرد، آدمها در عرصه بلاهت رقت انگیزتر میشوند.

6/24/2013

رد شو

یک بخش مهم از هنر آدم بودگی هم این است که وقتی مطابق چرخش روز و ماه  به شکل متوالی و خزنده و مخملی، به موجود حرص دربیار کج خلق لجوج و ناچسبی استحاله کرده ای، همانجوری گازش را نگیری دنده چهار و پنج؛ بلکه به نهیبی زیبا و کمی آهسته تر، پای چپ روی کلاچ و سپس پای راست روی ترمز، دمی چند کنار همان جاده  بکپی . دیر نمیشود 

6/23/2013

بگو از راه تاریک، که شاید پشتش سفیده ...

در این شهر از دوربین های پابیلک خبری نیست. هیچ برادر بزرگی نمی تواند آدمها را تماشا کند. جاسوس پروری نمی کنند دیگر چون دیده اند آنچه دیده اند از پاییدن و پاییدن آدمها...
 اگراما و فقط اگر یک دوربینی یک جایی کار گذاشته شده بود که می توانست امروز آدم سرخابی پوشی را ببیند که از خانه بیرون آمد و آفتاب را سلام داد و کلید کوچک صندوق پست را از حلقه اصلیش بیرون کشید و کلید خانه اش را انداخت توی صندوق و درش را بست و کلید کوچک را آویخت به انگشت کوچکش چه میشد؟ اگر دوربین ثبت می کرد او را همچنان که به صفحه تلفنش خیره شد و ساعت را دید و صدای آهنگ را بلند کرد و به راه افتاد؟ دوربین چه جوری می توانست بداند که این یک دونده سرخابی پوش است که در دلش قصد تماشای آبهای سپید دارد و یک اخم کوچک به پیشانی از روی دل تنگ و خاطر خاکستری؟
شاهدی نیست در این شهر برای زمانی که پاهایش تند و تندتر شدند و آدمها و ماشینها و علامت ها و ایستگاههای سیمانی و ساختمانهای شیشه ای را پشت سر گذاشت/ درختهای گیلاس و باغ عمومی توت فرنگی و دستهای مشتاق مردمان آسیای شرق را که آنجا جمع بودند به چیدن توت. شاهدی نیست که او همه را پشت سر گذاشت و از گوشی اش زنهای سیاه از "باریدن باران مرد" یک ترانه دهه هشتادی میخواندند که خیلی دوستش دارد. توی دلش داشت باز آدمها را حمل می کرد. بهار را و مادربزرگ سفر کرده را و پدربزرگ جا مانده را و سالروز تولد پدرش را و نگاه غمگین خاموش مادرش را و انگشت شمار دوستان دوستش را و کتابهایش را و کتابخانه عزیزش را و دفترهای خاک گرفته نوتهایش را و قلم موهای بیکار مانده خشک شده اش را ...خانه اش را 
توی دلش حمل می کرد و می رفت. یک جا لابد که هنوز هجمه جوانی بود یا هوای خوش که دل گیلکش را خوش می کند یا ته جعبه پاندورا یا اوج آهنگ ...همانجا که رسید به جایی که دلش از خلوت و زیبایی و کنج دنیا بودنش لرزید. 
توی یک کتابی خوانده بود که سرخپوستهای یاکی ، وقت غم،  رو به مام طبیعت می رقصند. غم، بزرگی مادر را می بیند و توی خودش جمع می شود و به شکل یک جنین لانه می گزیند و مشمول زمان می شود هستی اش. صاحب غم اینجور غم را با رقص از خودش دور می کند و می سپردش به دوردست ...
هیچ دوربینی و شاهدی این لحظه را ثبت نکرد وقتی دونده سرخابی پوش دستش را به رقص رو به آسمان گشود و برای خودش و برای غمهایش و برای زیبایی طبیعت رقصید...
 


تنها رد پای به جا مانده، توی همین عکس ثبت شد و دیگر هیچ ...که باقی سپرده شد به دوردست



6/22/2013

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد...

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سرشد
باقی همه بی حاصلی وبی ثمری بود.
 
حافظ

6/20/2013

نگاه کن ...تو میدمی و آفتاب می شود


 هر بار که خیلی زیاد  سخت می گیرم، خیلی می روم آن پایین، خیلی دندان می سایم و خیلی پاشنه ام را فشار می دهم روی تصمیمم، یک صدای ریزی از یک نقطه محوی مرا به خودم می آورد و تلنگرم می زند که یادم بیاید این سالهای طولانی و پرماجرای پشت سرم را اصلا یادم نیست با چه سرعتی به باد سپردم. خیلی زود گذشت. خیلی دارد زود می گذرد. یادم می آورد که هر چه سخت ترش کنی به خودت، زود که از دستت میرود، خوش هم نمی گذرد. نمی گذارم سر به تاسف تکان بدهد. یاد گرفته ام.

6/13/2013

بنمانده هیچم الا ...

١-
روزی که خانوم ایکس به نمایندگی زنان ایرانی  داخل و خارج  در کنفرانس برلین علیه خاتمی لخت شد که ''آقای رئیس جمهور گفتگوی تمدنها که میخواهی همه با هم حرف بزنند، من زن ایرانی را هم به رسمیت میشناسی که تاپ لس اینجا واستاده ام؟''  من خوشحال نشدم. مشکل من تاپلس گشتن نبود. مشکل من گرفتن حق لخت شدنم نبود. توی سوئدش هم که اولین کشوردر به رسمیت شناختن حق تاپ لس گشتن زنان بود، من هرگز دغدغه '' بیریز بیرون''  نداشتم. شهر لووند اولین شهری بود که زنان را جریمه نمیکرد اگر در انظار عمومی برهنه میشدند. و من آنجا هم هیچ زنی را برهنه ندیدم هرگز. زمانی که ( هنوز هم ) در آمریکا نمیشد لخت بروی از سوپرمارکت خرید کنی اما میشد توی ساحل تا دلت میخواهد لخت بشوی یا در استخر میشد لباست را توی رخت کن عمومی تعویض کنی اما در لووند کسی به کسی نبود و زنانش دغدغه برهنه شدن در خیابان و سوپرمارکت و سینما و اداره کار و استخر نداشتند. شاید همین کسی به کسی نبودن آشش را ازداغی  انداخته بود. خانم ایکس را گارد آلمانی از جلسه بیرون انداخت و گذشت. هنوز اما مشکلات من سر جای خود باقی ست. مشکلم لخت گشتن نبوده  که کسی برایم حلش کند یا سمبلیک بگذاردش به حساب آزادی پوشش که پوشش و آزادی انتخابش تعریف دیگری دارد . من مشکلم این بود( هنوز هم ) که اگر راننده مست توی ولیعصر مرا زیر گرفت، بهای زندگی ام  باشد نصف  برادر نداشته ام حتا اگر دو برابرش کار کرده باشم توی زندگی ام . مشکلم این بود که تا پدربزرگ و پدر و همسر و قیمم  مرا نفرستند سفر، خودم حق نداشته باشم پایم را بیرون بگذرم. مشکلم این بود که همین بار آخر که مجبور شدم توی زادگاه خودم  هتل بگیرم و راهی به جائی نداشتم، با بغض پشت میز پذیرش هتل لاله  ایستاده بودم از ترس اینکه به من تنها اتاق ندهند. یارو مدارکم را دید و همشهری از آب در آمد و کلی هم عزت و احترام تا  قبل اینکه باربرشان را صدا کند برای بردن چمدان کوچکم، آنجا بود که گفت خانم دکتر ما توی راهروها دوربین داریم اگه بازدید کننده دارید، لطفا توی لابی باشه. گلویم سوخت از این توهین محترمانه . بله من مشکلم این بود که  یک زن بالغ و به قول خودشان رشید بودم که اجازه نداشتم کسی را توی اتاق خودم ببینم گیرم که فقط  بخواهم روی شانه اش گریه کنم بی اینکه غریزه ام ( اش )  قلقلک بشود. مشکل من این بود و هست. مشکلم تابستان ٤٠ درجه تهران بود و مقنعه سیاه. فعال حقوق زنان اما لخت شده بود از طرف من و سینه هایش را تکان میداد توی هوا . ما با هم فاصله داشتیم زیاد.زیاد.
من گاهی مقاله های فعالان حقوق زنان را میخوانم و میبینم سطح مطالباتشان ربطی به کف مطالبات من ندارد. من را توی آشپزخانه یا باغچه ام نمیبینند. از یک دنیائی حرف میزنند و حقوقش را طلب میکنند که خیلی فانتزی است، خیلی گلشیفته فراهانی است. خیلی از من دور و به من نامربوط است. فاصله داریم . تریبون من نیستند. حق اولیه من حق اولیه یک آدم است که زن به دنیا آمده هم و دلش هوا و امکان نفس کشیدن برابر میخواهد کنار مردش. لازم  است که حنجره  و تریبون و قلم داشته باشم کنار باقی زنها.از شالیکار و کارگر چوکا و دندانپزشک و خانه دار و وکیل و معلم.
 این را باور دارم که با ادبیات ویرجینا ولف نمیشود دل زنان ساده کامل را یکدل کرد. اصلا کسی حواسش هست که بسیاری از زنها از توده و قلب اجتماع ایران هیچ ارتباطی با فمینیستهای کشورشان برقرار نمیکنند؟ حتا که از آنها میترسند؟ خودم تا حالا شمار اندکی فمینیست  و مبارز حقوق زنان را  دیدم که از بالا حق عامه را طلب نکردند و آمدند شانه به شانه، در مرکز اتاق پذیرائی و خواب و آشپزخانه با تحت الحمایه هایشان به حرف زدن. کسی حواسش هست؟

٢-
ایران ملک من است چه در خاکش باشم و چه نه. بهترین سالهای عمرم را به خاکش تقدیم کردم. همه تلاشم را کردم که شهروند خوبی برای شهروندانش  باشم نه مطیع اجبار حکومتش که مطابق میلم نیست و نبود. آنجا درس خواندم و کار کردم و چند صباحی به بچه هایش درس دادم و برایشان کتاب درسی ترجمه کردم با مزد بسیار اندک اما دیگر نشد. من یعنی نتوانستم که بمانم. طاقتم به سر بود و شرایط زندگی خصوصی ام ایجاب به ترک خانه داشت. کوچ من اما کندن از ایران نبود. رگ و ریشه زندگی ام آنجاست. هر روز این سالها را به فارسی میخوانم و به فارسی مینویسم. مباد روزی که زیر سقفم با خودم ایرانی نباشم.
من امروز رای دادن را راهکار اصلح میبینم. بهترین و زیباترین و عزیزترین جوان های کشورم توی خاکریزها و بعدش توی میدانها و زندانها تکه تکه شدند. وای که بس است. انقلاب هزینه دارد؟ چقدر ؟ چند سال؟ اصلاحات هم هزینه دارد. چرا آن را بر نمیتابیم؟ من فرزند جنگم. کودکی ام زیر ترس از آوار و بمب مدفون شد. من حق دارم سر همه آدمهای امن بیرون مرز که باز از رفرم و انقلاب دم میزنند داد بکشم که جنگ و خون جایز نیست. این را اما انگار جماعت اپوزوسیون نمیخواهد که بپذیرد. متاسف و متاثرم که نزدیکترین آدمهایم، دیدگاه بسیار متفاوتی دارند از من به آزادی.به شکل احقاق آزادی...
دوست داشتم که مثل هم فکر کنیم. به اینکه نیم قرن است کشور زیر چکمه های خودی و غیر خودی است. که خون بس است. که جنگ و آشوب بس است. که ملت دارد گرسنه میشود، آمارش زیر دست من است که کاش نبود. نیمی از کودکان ایران گرسنگی پنهان دارند. کالای چینی و تولیدات نازل از نفت کشور را برداشته، اسباب بازی های بچه ها  و پارچه نو لباسشان بوی نفت میدهند، سرطان و ایدز خزنده دارد میگیرد گلوی نسل تازه را، تن فروشی شغل پنهان و فراوانی است، انسولین نیست، ایندرال نیست، اسپری آسم نیست، نان گران است، میوه قیمت خون، بعد آقای اپوزوسیون میگوید اینها میروند اگر ما رای ندهیم و سخت تر بشود فردا اما بلاخره پسن فردا اینها میروند. میروند ؟  با چی؟ با تلویزیون بی بی سی ؟ با اخبار اشپیگل؟ با هخا؟ با کی ؟ با قلم؟ با کتاب های دکتر شریعتی ؟ با جمعیت روشنفکر چپگرای خارج از مرز؟ که اصلا معلوم نیست چند نفرند و کجا هستند؟ که یک برنامه فرهنگی را هم نمیتوانند به راحتی در مهد آزادی تمام و کمال و بی خون دل به انجام برسانند؟ اینها میروند با آنها؟ گیرم خیال خوش. میروند . کی می آید؟ رجوی ها؟ پسر شاه شجاع؟ روشنفکرهای پراکنده قوز کرده پشت میز و مانیتور؟ آکادمی گوگوش؟ کی ؟ چقدر دوریم. انگار کیلومترها و سالها و قرنها...کسی حواسش هست؟
خیلی کم فعال سیاسی یا کهنه سرب
از سیاست دیدم که بنشیند کنار آدمهای توی بازار و روستا و مسجد و کلیسا و خیابانها و مغازه های ایران و دست بکشد روی زخمشان. نه که از دورفقط به  آمال قلبش چنگ بزند و سرزمین موعود خواب ببیند و تمسخر کند امید مردم را که هر چهار سال یک بار به قدر وسع میکوشند و قمار باخته را تکرار که شاید روزگار بیم و خون و جنگ به سر برسد
...
پایم توی آن خاک نیست. قلبم و فکرم و چشمم آنجاست. رای بدهیم. به اصلاح و به امید و به برابری ... به فردا رای بدهیم




 

6/11/2013

استانبول، شهر بی زمان


 یادم هست که میشد با پولش یک اتومبیل تپل یا یک آپارتمان درست درمان خرید وقتی سود سالیانه شرکتی که پدرم سهامدارش بود را پرداختند به مارک. آن موقع هنوز ارز آلمان مارک بود.
به جای اتومبیل یا خانه یا هر چه، پدرو مادر لوطی مسلک من تصمیم گرفتند همه پول را تا ریال آخر سفر برویم. به خانواده کوچک ما با هم ویزای هیچ جا را نمیدادند. مخصوصا وقتی من همراهشان بودم. بهشان پیشنهاد داده بودند که من را بگذارند ایران تا بتوانند به واسطه ماندن من ویزای سفر بگیرند. یک جور گرو لابد که دولت باهوشمان از مردمش میخواهد. مثل همیشه خدا هم تحریم بودیم. اما ارز اینجور هیولا نبود. پدرم پایش را کرده بود توی یک کفش که این دختر (من) باید سفر کند، آدم ببیند، تا وقتی با ما زندگی میکند. مدرسه میرفتم هنوز. ترکیه پیشنهاد یکی از خویشاوندانی بود که آژانس مسافرت داشت. اینجور شد که رفتیم استانبول.
من در استانبول آدم خیلی خوشبختی بودم. موهایم را بار اول در میدان تکسیم به باد سپردم. مزه خوب آفتاب را بار اول روی سنگفرشهای آن شهر زیبا روی پوست برهنه ام چشیدم- آنچه در کشور خودم ممنوع بود و نمیدانستم چرا، در استابول دیدم و دوست داشتم و به خاطر سپردم. می دیدم که در خیابان مردم هم را می بوسند، لباس های خوشدوخت رنگی میپوشند، و تارکان بلند بلند میخواند. من آدم بیخاطره دست نخورده صافی بودم. استانبول بهترین مکان بود برای رهایی شعف کودکانه من زیر پوست تازه جوانم. استانبول شهر عجیبی بود. در روز. در شب.
ما از دزدهای مشهورش در امان نماندیم. از اداره  مخوف پلیس و پلیسهای غول. از هول و هراس اینکه هستی ات دست یک سری آدمی افتاده که زبانشان را نمیدانی. اتفاقاتی افتاد که بسیار مرا ترساند. اما نمیدانم جادوی شهر بود یا خوش سفری والدینم که باقی روزها و شبهایش اینقدر مزه داد به من. الان یکی از من بپرسد بهترین سفر عمرت کجا و کی بود؟ میگویم اولیش سفر چالوس بود وقتی هتل هایتش هنوز هایت بود و اینقدر ''انقلاب خزر''  نشده بود و من قدم میرسید تا کمربند پدرم، دومی سفر سه نفره استانبول بود. دقیقا همینها.
از اقبال بلند بود  که با آدمهائی رفتم سفر که اهل حساب کتاب و چرتکه و اعشار نبودند. که من را می بردند از ماوی جین محبوبم خرید کنم. که من را می بردند تا اولین نمایندگی آدیداس عمرم را ببینم وقتی در مدرسه اجازه نداشتیم کفش رنگی بپوشیم. من را می بردند بهترین رستورانهای شهر و چشمهای گرسنه من مردم با تاپ و شلوارک را می بلعید. در روزگاری که ماهواره نبود و  فیلمهای دی وی دی در حد یک خبر بود که در ماهنامه فیلم میخواندیم. تا خرتناق ما همه چیز سانسور بود و من داشتم دنیایی را میدیدم که گویا بسیار نزدیک کشورم واقع بود و آن همه بی خبر بودم که وجود دارد. دریا و کشتی و موسیقی و تور جزیره ها  و هتل خوب و غذای خوب و گور بابای مال دنیا. ما خانواده خل و چلی بودیم که حتا راهنمای تورمان را خودمان به شام رسمی دعوت کردیم به یک رستورانی که بشود همه شهر را از آن بالا دید. برای تشکر که ما را خوب راهنمایی کرده !!
تا آخر عمرم استانبول شهری است که در آن برای بار اول و آخر در یک مسابقه رقص شرکت کردم. بار اول و آخری که اول  شدم و مدال گرفتم و هنوز نمیدانم من خجالتی چی بهم شده بود که بالای سن آنجور رها میرقصیدم . قبل اعلام نتایج ، دختر اسرائیلی کنارم ایستاده بود. مجری گفته بود دست هم را بگیرید. من دستم را پیشتر برده بودم و دستهای ظریف بورش را زودتر گرفته بودم. لبخند زد. ما دشمن نبودیم. استانبول جای دوست گرفتنها بود. استانبول عزیز.
حسم میگوید جهان دارد به یک سمتی میرود که انگار من باید دست بجنبانم و مکانهای محبوبش را تند تند ببینم. پیش از آنکه زیر آب مدفون شوند یا توی زلزله محو بشوند یا زیر چکمه سربازها سوراخ.
دیدار ارگ بم را و تپه مارلیک را همینجور بود که از دست دادم. استانبول را خوب شد که موقع شاهواری اش دیدم. زیر پوست یک شازده خانم. حالا که خاکستری از غبار تیر و کفش و چماق و باتوم آدمهاست.

6/03/2013

خُس آممدید

این را داماد گفت. همه نگاهها برگشت به من. مهمان اسپانیش و روس هم داشتند. به آنها هم به زبان خودشان خوش آمد گفتند. یک حس خوب غریبی به من داد. وسط های مهمانی دو بار دو تا خانواده آمدند و از من فرق ترکی و ایرانی، و عربی و فارسی را پرسیدند. لهجه بانمک داماد بقیه را سر شوق آورده بود.
پنج شش سال بود که با هم بودند. از یک دانشگاه مدرک دکترا گرفته بودند جفتشان. عروس در وکالت، داماد در بایوتکنولوژی. آنجور که می رقصیدند و شیطنت می کردند، اصلا نمی شد حدس بزنی که پشت میزشان چقدر جدی و موقرند وقت کار. داماد را بی چون و چرا میگویم خیلی خوشتیپ. عروس را می گویم به غایت زیبا. چهره اش از سادگی و لبخند می درخشید. شکم کوچکش بر آمده بود توی لباس سفید. پنج ماه بود که بالقوه  مادر شده بود. گفتند نمیخواستند بدانند که جنسیت بچه چیست. فقط میدانند که کامل و زیباست.
عقد را یک عاقد خانم انجام داد. به جای خدا و انجیل و عیسی، از خاطراتش با عروس و داماد گفت- همه می خندیدند.همخانه سابق عروس بود. کلی خاطره بامزه داشت از سوتی ها، دوست داشتن ها، زندگی های این دو نفر با هم. با مزه ترین خطبه عقدی بود که تا حالا شنیده بودم.
موسیقی زنده بود. وقتی که داشتند حلقه میدادند و همسر هم میشدند، متالیکا زیر سقف کلیسا پخش میشد و مردم باهاش میخواندند :
Forever trusting who we are
and nothing else matters
ترانه مورد علاقه شان.
ساقدوش یک موجود بند انگشتی ٢ سال و نیمه بود. سبد گل های  پرک  شده  را با جدیت می کشید دنبال خودش. جلوی عروس و داماد، گلبرگها را توی مشتهای کوچک و چاقش گلوله میکرد و میپاشید روی زمین و کفشها. آخرش هم سبد گل را وارونه کرد تا مطمئن شود چیزی جا نمانده. جماعت قهقهه زنان از در کلیسا رفتند بیرون.عروس و داماد سر بازی فریزبی با هم آشنا شده بودند. بیرون کلیسا، دست همه مهمانها یک فریزبی بود. به مثابه طاق پیروزی. عروس و داماد از بین فریزبی ها رد شدند و رسما مهمانی شروع شد.
 من از نوجوانی ام تا حالا، از هر چند تا کارت عروسی که می گیرم، یکیش را آن هم شاید به دلیل مناسبات خاصی می روم. حتی عروسی نزدیک ترین فامیلها شده که نرفتم. نمی دانم چرا آدم شرکت کننده در جشن ازدواج و نامزدی و پاگشا نیستم. آدم شرکت در جشن آخرین روز مجردی قبل از ازدواج هم نیستم. دوست نداشتم اینجور مراسم را هرگز.  اما این جشن، یک طور دیگری بود. خوشبین و رامم کرد اصلا یک طورهایی.
در رستوران-بار چسبیده به کلیسا، حدود شصت نفر بودیم. گفتند که صمیمی ترینها و نزدیکترینها امشب جمعند. فکر کردم گاهی چه خوب است که آدم جزء صمیمیترین های یک زوج باشد. با کیک و شراب پذیرایی شدیم اول. انواع کیکهای خانگی، یک کیک شکل یک همبرگر غول  پیکر هدیه از دوستی در واشنگتن، یک کیک با پهنای نیم متر شبیه یک قلب هدیه از فرانکفورت. آدمها دوستشان داشتند.خیلی راحت می شد فهمید.
گفته بودند بچه هایتان را بیاورید. ما سرگرمشان میکنیم. عروس و داماد و خواهرش، یک خانه پیش ساخته مقوائی علم کردند وسط سرسرا. بچه ها از خوشی بال میزدند. تمام شب میرفتند و وسایل می چیدند توی خانه شان. میزبانهای ما به همه مهمانهایشان فکر کرده بودند.
دوست دختر سابق داماد، بیشترین زحمتها را کشیده بود. به همراهی دو نفر دیگر یک ویدیوکلیپ کمیک آماده کرده بود در مورد داماد و عروس در مناظره با اوباما. همانجا نمایشش دادند اسباب خنده بسیار. یک صندوقچه ظریف چوبی هم آورد و از مهمانها خواست در مورد امشب چند خط روی کاغذهای کوچک رنگی بنویسند و بیندازند توی صندوق که همان شب قفل می شود تا چند سال دیگر که به عنوان هدیه سالگرد ازدواج، کلید صندوق را بدهد به عروس و دامادِ امروز تا بعدها حسشان تازه باشد با خواندن آنچه که ما امشب نوشته ایم.
وسط های مهمانی، قبل از شام عروس فامیل و دوستان خودش را بلند معرفی کرد و سپس داماد هم. دیگر می دانستم خانم خندانی که پشت سرم نشسته همسر دوم پدر داماد است و مادر داماد و شوهرش روبروی من  نشسته اند. فهمیدم  آن آقای خوش پوش که با من شوخی کرده بود پدر عروس است که با همسرش روبروی مادرعروس نشسته اند . خواهر های ناتنی عروس بودند که شکلات پخش کردند توی جمع.  مادر عروس بود که میگفت چی باید کجا باشد با لبخند. همه خانواده یک طور عجیبی آرام و سبک و بی خیال بودند. به خودشان خوش می گذشت رسما. هیچکس استرس نداشت برای هیچ چیزی. همه اتفاقات آن شب مثل آب روان، جاری و بی مشکل بود.
چند جور بازی کردیم، شام بسیار مفصلی خوردیم زیر چادری که آشپزها آنجا مستقر بودند. بسیار رقصیدیم. بسیار خندیدیم از فیلمهای کوتاهی که دوستان این دو نفر ساخته بودند و بخشی از هدیه عروسیشان بود. به پیشنهاد یکی هم از چندی قبل هر میهمانی یک صفحه دست نویس یا تایپی درست کرده بود و فرستاده بود و یک شهری را برای مسافرت پیشنهاد داده بود با عکس و اطلاعات- این را مثل یک کتاب چاپ کرده بودند و به عنوان یک اطلس سفر بهشان هدیه دادند. طبعا گیلان را معرفی کرده بودیم. صفحه را با عکس میدان تره بار رشت و جنگل های سراوان و  زمینهای برنج و چای  و ساحل خزر را جلویم گذاشتم و فکر کردم چقدر همه مناسبت اجتماعی فرق کرده است و چقدر لازم است که یک خط جدیدی بکشم بین هرآنچه که میشناختم زمانی و الان باید به شکل بسیار متفاوت و جدیدش خو کنم ... هر آنچه که روزی خیلی بد یا عجیب یا ناجور بوده و الان خود ِ خودِ سلامت یک بودن است.
داماد هنگام خداحافظی سفت بغلم کرد. یک بار که سخت سرما خورده بود میهمانم بود. یادم هست که هی از من درخواست " آن معجون عجیبم " را می کرد. دم کرده گل گاوزبان و نبات و لیمو خشک را می گفت. برایش کاکا ی کدو حلوایی پخته بودم. با خنده گفته بود" خدایا چرا من زودتر نفهمیدم که باید با یک دختر ایرانی ازدواج کنم؟" 
 دم در بهم گفت "تو یک جور مهمان نوازی کرده ای که من نمی دانم این جشن ما یک گوشه اش را جبران کرده یا نه؟ چون تا آخر عمرم یادم می ماند آن حس خوبی را در روزهایی که مهمانتان بودم.". بهش گفتم " مطمئنم که لحظه به لحظه این جشن شما هم تا آخر عمرم یاد من می ماند". همین را هم روی آن مقوای کوچک رنگی نوشته بودم و انداخته بودم توی صندوقچه ای که چندین سال بعد باز می شود. آن لحظه بهش نگفتم اما.





5/29/2013

به بهانه روزگآری که وبلاگ نخواندن به مثابه تلویزیون ندیدن بود لابد


 فکرش را می کنم می بینم که این همه حس بد و خوب سیال در هر لحظه توی من دارند می چرخند . به شدت آدم حس و درک حس در لحظه ام . خدا می داند که روزی چند بار چند حس مختلف را تجربه می کنم و چقدر سعی می کنم که کنترلشان کنم . که جنبه بیرونی نداشته باشند .دوست ندارم خیلی ازشان حرف بزنم یا نشانشان بدهم . اکسپوز نیستم . دلم نمی خواهد باشم هم . بعد فکر می کنم آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد . نوشتن برای من مثل وقتی است که میروم در مسیر باریک علفزار پشت خانه ام هفت کیلومتر می دوم . عرق کرده با ضربان نبض صد و هشتاد می آیم خانه و شیر دوش آب را تا ته باز می کنم . نوشتن برای من مثل وقتی است که بعد از یک امتحان خیلی سخت می آیم و همه جا را تاریک می کنم و بی خبر از زمان و مکان ساعتها در اعماق خواب نفس می کشم آرام ، با خستگی ای که پشت سر گذاشته می شود . نوشتن برای من مثل وقتی است که یکی مرا می خواند به یک نام خودمانی در یک جمع غریبه . نوشتن برای من رفع خستگی است . فرصت باز کردن درهای درون یک حیاط است با خیال جمع حفظ حریم . مجال گفتن از خویشی است که جور دیگری نمی خواهم ابراز شود . هر از گاهی اینجا قدری از خودم را می نویسم ، همینقدری را که دوست دارم مثل یک بادبادک بفرستم هوا . سبک . رها ...
 
 
تلویزیون داشتن یک زمانی که من نبودم نشانه ثروت و مکنت بود. بعدها که من آمدم روی زمین، تلویزیون تنها وسیله برای فراموش کردن ترس از بمب و جنگ بود وقتی مدارس تهران را تعطیل میکردند. بعدترها تنها وسیله برای دیدن شوهای جدید مایکل جکسون و اجراهای قدیمی گوگوش. بعدتر برای سریال دیدن. بعدتر فقط برای خاموش ماندن. یک زمانی هم این وسط  بود که تلویزیون ندیدن برای من و دوستانم یعنی متفاوت بودن و بیشتر بودن از سطح عام، و این آخری چندان ربطی به نوشته من ندارد.
پانزده سال است که میدانم وبلاگ چیست . چهارده سال است که مینویسم.
وبلاگ روزی برای من دفتر یادداشت بود، جایی که تمرین نقاشی و شعر میکردم با ادبیاتی بسیار خام. اما همان خام مرا از خام ترهای همسنم قد بلندتر میکرد.بعدها وبلاگ شد جائی برای دیدن و شنیدن در شهری که آدمهایش خیلی کم با هم عریان میشدند موقع حرف زدن. وبلاگ جائی بود که میشد دید دنیا همین نیست که دور خانه و دانشگاه و خیابانهاست. دنیا توی آدمهاست و هر آدمی میتواند قدر یک دنیا با تو فرق کند. بعدتر، وبلاگ جائی شد برای دوست گرفتن بعضی از دستها که پشت قلمهاشان هم میشد دوستشان گرفت. شد دلیلی برای واخوردگی پس از درک اینکه  قلم میتواند بسیار با صاحب قلم فاصله داشته باشد. شد جائی برای تمرین جدا کردن این دو واقعیت از هم و تمرین برای پذیرشش.
بعدتر اما؛ و الان همان بعدتر است، وبلاگ شد صورت حقیقی قدح اندیشه دامبلدور. شد یک جائی مثل باشگاه ورزشی. شد ساعت بازی پوکر یا ساعتی که داری یک مطلبی را برای عده ای میگویی. چیزی که با آن حس کنی وزنت کمتر شده، حس کنی سمهای خونت رقیق تر شده، یک وسیله یا یک فعل یا یک بازی که حین داشتنش یا مشغولش شدن، فکرت معطوف شود به غیر.به غیر از آنچه زیادتر آزار میدهد.
مخاطب داشتن همیشه خوب است و امید بخش است. این آدمها که میگویند و مینویسند و می خوانند و میپوشند و دست میازند، اگر توی یک جزیره باشند تک و تنها، بدون بشری که گوش بدهد و بخواند و ببیندشان، مطمئنا شکل دیگری عمل میکردند و حتا بی عملی میکردند. نوشته خوب است که خوانده شود. درست. اما خب لزومی هم ندارد به خوانده شدن راستش. نوشته وامدار ما نیست اصلا. میشود نخوانیم به هر دلیل. هیچ طور خاصی نمیشود. چون میبینم که  من به نوشتن بیشتر محتاجم تا نوشتن به من. من به وبلاگم بیشتر نیازمندم تا وبلاگم به خوانده شدن و تحسین شدن و تولید هیجان.
 این روزها که همه دارند از وبلاگ نخوانی هایشان میگویند مثل  روزگاری که ما از تلویزیون ندیدن هایمان، دلم خواست بگویم که اما من دارم بیشتر مینویسم فارغ از هر جور که بود و بخواهد که دیگر نباشد 
 
 

5/28/2013

but still yet, ''If Skype didn't exist, we'd all be dead or in debt.”

There's still no substitute for having dinner with somebody and actually shaking hands instead of waving at them over a video link,” says Eric Brown, general manager for integrated communications at Skype

+

5/27/2013

قدر سه سال، سبک تر

اینها را من نوشته بودم ... فقط سه سال پیش. و چقدر سالخورده میشود آدم در طول سه سال. 

ح، دائی من بود.هست. چرا اسمش را نمینوشتم؟ یادم نیست. اما آن روز را خوب خوب یادم است.
وبلاگ جای بدی نیست. مینویسی و سبک تر میگذری 

5/25/2013

بی نقش و یادگار، تنها نگاه و آه

از پسکوچه های ونیز می گذشتیم و ایلاریا کنجهایی را نشانم می داد که فقط یک ونیزی اصیل می توانست در موردش با آدم حرف بزند. کافه های تیره ته کوچه های باریک، بشکه های شراب و پنیر ته انباری های عظیم، دخمه های کفاشهای ساخورده، کلون درهای صد ساله، مجسمه سنگی پیرزنی در گوشه ناپیدایی از طبقه دوم  یک ساختمان کمرنگ که قرنها پیش به دفاع از شاه محبوب سنگ انداخته بود از پنجره خانه اش و سر خائن شمشیر به دست را در همان کوچه و زیر همان پنجره شکسته بود. یک جایی رسیدیم و من شالم را محکمتر کردم دور گردنم. سوز می آمد دم غروب. همانجا من را نگه داشت و گفت "اینجا پل آه " است. یک پل سنگی بود در نورغروبی که افتاده بود روی صورتمان. روی پل که می ایستادی از یک سوی شانه ات شهر را می دیدی در ازدحام رنگی و محو آدمها و میدانهای بزرگش و چشم اندازهای دوردست لاگون. آن سوی شانه ات زندان بود و یک پنجره بزرگ، دورتر ساختمان قدیمی دادگاه. همه به جا مانده از قرنها و قرنهای پیش. حالا که موزه بودند و کنارشان بستنی فروشی و موزیک سیار بود و بلیط ورودی داشتند. من ایستاده بودم و بیهوا غمگین شده بودم. بعدش ایلاریا گفته بود "مجرم ها را  لحظاتی پیش از شروع سالهای زندان، از دادگاه هدایت می کردند کنار آن پنجره بزرگ و بهشان اجازه می دادند تا برای آخرین بار به منظره نگاه کنند. زندانی ها نگاه می کردند و در طی سالها، آنقدر تک تکشان در آن لحظه آه کشیده اند که بعدها این پل را گفته اند پل آه" ...
آدمها از کنار ما می گذشتند و انگار از سوی باقی جهان سکوت برقرار شده بود توی گوشم و فقط هزاران آه می شنیدم... از حنجره های مردانه و زنانه. خوش صدا و خراشناک و آسیب پذیر و خشن و زخمی و بغض دار.  فکر کردم این آه ها که با دَم ها آدم می سازند کجا می روند؟ کجا جمع می شوند؟ چون هر آه به نظرم می تواند حاصل سالها حرف گفته و نگفته باشد، حاصل همه آغوشهای ماسیده، لبخندهای خفته، اشکهای سقط شده، آرزوهایی که معلوم نیست کجا هستند دیگر... آه، جمع همه حرفهایی است که دیگر ارزش به کلام در آمدن ندارند یا شاید هم آنقدر ارزشمندند که کلام لایقشان نیست. شاید اصلا برای همین آه اینقدر سنگین است در عین سبکی بسیار ... یک جور دیگری بود حوالی آن پل... یک جای جدا بود از دنیا. سرد بود و هم گرم بود و هم ژرف بود و هم خالی ...نمی توانم توضیح بدهم ... فکر کن یک نقطه ای هست در دنیا که قرنها و قرنها آدمها آنجا دمی درنگ کرده اند و آه کشیده اند و رفته اند. فکر کن چه جای غریبی باید باشد... غربتش را نمی شود توضیح داد

5/24/2013

من ... اون پرنده ام

می ارزد؟ الان از خودم باز هم پرسیدم اینجور که روبروی خودم می نشینیم با هم. پرسیدم سپری کردن عمر در اتاقهای جدا، خانه های جدا، شهرهای جدا، کشورهای جدا می ارزد؟
من یک جایی دارم عمرم را سپری می کنم و هر که مربوط به من است در جای دیگر دارد می گذراند. من از خانه بیرون زدم و جدا از بقیه که باقی مانندند توی قاب مهمانی های خداحافظی، هر کدام سوا از هم روزگار را سپری می کنیم به امید یک روز خوب؟ فردا؟ دقیقا کجای زمان؟ تا تهش به نظرم... وای خوب نیست این
دیدم که داریم دور از هم سالخورده می شویم و حواسمان نیست. شاید هم هست فقط درباره اش حرف نمی زنیم. 
...
پرندگاني هستند
كه آشيانه خود را ترك مي‌كنند
به جاي ديگر مي‌روند
و  خواب آشيانه خود را مي‌بينند

بهارها به زمستان مي‌روند
 و خواب مي‌بينند
 كه در بهارند

پرندگاني هستند
 كه
روز و شب
تنهامان مي‌نهند
و خواب مي‌بينند
كه روز و شب
با ما هستند
تو اين پرندگان را ديده‌اي
و خواب مي‌بيني
كه با تو هستند.
 
ضیا موحد


...
امشب می شد با هم مادر و دختری قهوه بخوریم. به جای اینکه من اینجا به مونیتور خیره باشم و تو آنجا روی مبل همیشگی ات برنامه تکراری بی بی سی نگاه کنی.

5/20/2013

دلت را می پویند و چه باک

من یک زیست شناسم و معتقدم عشق حاصل تلاطم هورمونها و کمی و کاستی سطح دوپامین و سروتونین نیست. من یک زیست شناسم و تا اینجای عمرم صدها مقاله شیمی و فیزیک خوانده ام و وظیفه شناسانه و همه ساله در کنفرانس های سالانه علوم پایه شرکت کرده ام و خیلی مجدانه نظریه های ریز و درشت فرمول بندی عشق را رد می کنم و هرگز هرگز هرگز به واکنشهای شیمیایی تقلیل نمی دهم وسعت آن اتفاقی را که بودن ِآدمها را صیقل می دهد و بزرگشان می کند و به انجامشان می رساند. فراتر از اینها، حتی معتقدم این خود عشق است که شیمی می آفریند. هورمونها را رهبری می کند. چوب رهبری دست می گیرد و توی خون سمفونی به راه می اندازد و ما حس می کنیم قلبمان می لرزد، دلمان تنگ است، متنفریم، مشتاقیم، سردیم، تب داریم ... و آرام و امنیم...
کاش بلد بودم یک جوری به باور دیرینه " عشق شروع رنج است" پایان دهم. چون به خودم خیلی ثابت شده که ذات عشق جداست از رنج. به من ثابت شده این جمع شدن عشق و دوری و درد و هجرانی، حاصل شماری تصمیم ها و بسیاری اتفاق ها و بی شمار عدم تلاشهای یک سو و فرط تلاشهای سوی دیگرست و همه اینها  به خود عشق ربط خاصی ندارد. کاش می شد ثابت کنم حرفم را. و البته که کاش می شد توی نظام خلقت دست ببرم. چون برخلاف مسیری که این جهان ابله به سویش هدایت می شود و منتهی به رنج است ، من فکر می کنم لزومی ندارد تا آدمها رنج ببینند تا لبه های روحشان صاف شود و رشد کنند و آدم بهتری باشند. دلم میخواست دست من بود و می شد ثابت کنم که عشق بدون رنج کافی بوده و بسیار هم کافی بوده برای هر جور بلوغی. کافی بوده تا از ما آدمهای بهتری بسازد. حیف که زورم حتی به جراید نمی رسد. چون به همین خانه خودم نگاه می کنم و می بینم که اتفاقا چهره آبی عشق پیداست. و رنجی در پی ندارد وقتی سر جای خودش اتفاق بیفتد. که می تواند بازتولید شود. که گاهی بمیرد و هر لحظه به دنیا بیاید. اگر اسطوره شناس بودم موضوع تحقیقم این می شد که آیا ققنوس و پرومته خودشان زاده عشق بودند؟ یک چیزی در همین مایه ها ...
پیچیدگی تعاریف و طمطراق اصول بندی روابط انسانی را دوست ندارم. خیلی ساده و شخصی، در همین لیوانهای براق که خریده ام می توانم عشق را آزمایش کنم. وقتی شربت توت فرنگی می سازم و مواظبم که غلظتش به اندازه باشد، وقتی سرریزش می کنم توی لیوان سبز، وقتی اندازه اش را مواظبم، وقتی مواظبم که گوارا باشد و دلچسب باشد وقت نوشیدن. عشق همانجاست . همانجا که مواظبم. چون دارم به کسی تعارفش می کنم که مهم است برایم. اصلا همین که دلم برای آدمها تنگ می شود، همین که حتی وقتی شکلاتی توی جیبم نیست همچنان کودک همسایه با براق ترین چشمهای دنیا به من لبخند میزند، همین که به حرفهای هم گوش می دهیم، همین که  خانه ای وجود دارد که وقتی سر انتخاب جای فرشش دلخور می شوم و اخم می کنم و نیم ساعت بعدش دارم با لبخند آبمیوه ای که در سکوت بامزه آشتی کنان دم دستم گذاشته شده مزه می کنم ، همین که آشیانه کرده ام توی گودی گردن کسی، همین که هر لحظه از روز، برایم موسیقی خودش را دارد، همین که به فردا فکر می کنم و باورم می شود دور از آشوب دنیا، دلم بالاخره توانست که قرار و آرام داشته باشد در سایه روشن یک نیمروز معمولی ... آبی ترین چهرها از پنجره به من نگاه می کند و من برایش سر تکان می دهم    

5/14/2013

حال گلها خوب است. دستهایم سبز است. خاطر جمع.

یک هفته گذشت. هفت روزی که بهار آن بیرون بود و من سردم بود. و گرم نمیشد دستهام، پاهایم... خم بودم توی خودم و روی میزی که همه محفل غمگساری ام بود. روز سوم بود که آغوشها سراسیمه رسیدند و دورم را گرفتند واینقدر که دلم را نگه داشتند توی دستشان و کنارم نشستند ساکت و کمکم کردند که راحت بنشینم با غمم رو در رو، جوری که حالم آرام و قلبم آرام. کنارشان و بینشان سبک راه می رفتم و نگران قدمهایم نبودم. توی خودم با خودم سکوت می کردم و اندوه را تاب می آوردم. بردندم و برایم آشیانه گرم کردند با شمع و سفره خانگی و دستهایی که دستهایم را محکم می گرفتند. چند روز؛ تو بگو در این چند قرن، جوری دوستم داشتند و مثل یک کودک مراقبتم کردند که به جایزه طبیعت در وقت سخت تر شدن روزگار مومن شدم. حتی آدمهایی از توی نامه ها آمدند و کنارم نشستند و سرم را گرفتند توی دامن که هیچ نمی شناختم قبل از این. مانده بودم که چطور؟ چطور هم را ندیده ایم و نام هم را نمی دانیم ولی اینها اینقدر خوب می دانند که به چه کسی دارند می نویسند و چه می گویند بهش.
فکر می کنم در چنین وقتهایی، آن واقعی ها و آن دلهای قدیمی می مانند کنارت و پناهت. باقی حرفها و شعارها و دوستت دارم ها و عشق منی های پوک، خودشان حذف می شوند. خودشان نادیده ات می گیرند و پشت می کنند و میروند و راحتت می گذارند. خلوت می کنند هوایی را که بعدها لازمش داری.
در محل کارم چیزی ندیدم جز فضا و خلوتی که به من دادند تا بروم و آجرهایم را دوباره بچینم و برگردم.فهمی که نشانم دادند در مقابل رنجم، بسیار احترام برانگیز بود
و دیدم که فقط ادعایش را نکرده ام، واقعا آنقدری بالغ شدم در این سالها که یاد بگیرم وقت خون و زخم و رنج، چه جوری بخزم یک گوشه نیمه تاریک و زخمهایم را بلیسم و نگذارم صدای زوزه ام خواب آدمهای عزیز زندگی ام را آشفته تر کند. یاد گرفتم...
تنهایی دو روز اول تقریبا من را ریزاند. الان دوباره دارم دیوارهایم را می چینم. آرام آرام.
آمدم خانه. با دستهای حقله دور شانه ام. گفت پشتت را راست کن و پیشانی ام را محکم بوسید. 
آمدم و دیدم گلدانها زنده اند. حالشان خوب است. حتی شاخک بیدمشکی که کسی شکسته بود و انداخته بود توی کوچه و من تیمارش می کردم برگ تازه زده. فکر کردم باغچه کوچک گیلانی خانه مادربزرگ را می توانم بکشانم توی تراسم در یک قاره دیگر. هر بهار که به برگها و گلهای کوچکم نگاه کنم، اوست که دوباره در جهانم رخ میدهد. در آن شکلی که رفت؛ جا برای نوزادها و سبزینه هایی باز کرد که هر بهار زاده میشوند. در آن شکلی که توی خودم حملش می کنم، با هر برگ تازه در روحم آواز گیلکی می خواند. عاشق گل بود. همانقدر که من ... و حال گلها خوب است



5/09/2013

م . اول نام توست ای رخساره خانم. هر جا که هستی، من می بوسمت و اشک

هرگز فکرش را نمی کردم که اولین حلوای زندگیم را در یک جای پرت و بیربط و برای مادربزرگی بپزم که اولین حلوای زندگی ام را در یک پیشدستی طرح گلسرخ، گذاشته بود توی دستم خیرات امواتی که نمی شناختم.
امروز، صبورانه حلوا را هم زدم و همزمان فکر کردم خودم آنقدر سالمند شده ام که دیگر هیچ مادربزرگی ندارم. فکر غمگینی بود.
دیروز نوشتم که مادربزرگم سالیان و سالیان در یاد مردی بود که در جوانیهایش گم شد. همیشه فکر می کنم این پایمردی و لجوجانه جنگیدن در عشق ورزی میراث اوست که توی سینه من است. من هرگز از یک دوست داشتن، ساده خداحافظی نکردم. من عشق را از خودم نراندم تا زمانی که خودش مرا راند یا بهانه دست تقدیر و آسمان و زمین را آورد تا بگوید خداحافظ. هر چه نگاه می کنم این است که تا پای جان ایستادم و صبر کردم و ماندم و نوبت نگرفتم برای عاشقی. بعد یاد مانو می افتم. این همه درس خواندن لازم نبود تا برایم اثبات شود که خون در افراد خانواده می چرخد و خصلت می شود.
دورم. از هیاهو. امروز خلوت ترین روز هفته است و همه جا تعطیل. همزمان که یک پسربچه موسرخ جلوی پنجره ام در حال پریدن است و گل ژربرای سرخم دارد با شاخه کناری اش گرده رد و بدل می کند؛ جسته و گریخته می دانم نصف شهر جمع شده اند توی خانه و سر مزار. که هوا آفتابی است و خرّم است. که میشود یک بدنی یک تکان کوچک بخورد و سالها خاطره و سفر و نوه و فرزند و بازار محلی رشت و عطرهای مرغوب و پارچه های گل دار بروند توی یک چرخه نامعلوم. در کنارش می دانم که مادرم تلخ می گرید که گویا سخت تر از آنی است که آدم فکرش را می کند گاهی. می دانم که پدربزرگم با دستهای لرزان بین جمعیت ظاهر شده و خوانده : کاش بودی تا فقط باور کنی، بعد ِ تو این زندگی زیبا نشد. دلم برای پیرمرد شکست. من روز بعدش شنیدم و درون سینه ام انگار کیسه شن.
توی وبلاگم عزاداری می کنم. نمی دانم جایش کجاست چون جای دیگری را به جز اینجا ندارم. به نامه ها جواب می دهم. و با بقیه خودم نمی دانم که چه کنم. به نظرم بیشتر سختیش دیشب بود. که گذراندم. امشب لابد کمی راحت تر است. زمان اینگونه عمل می کند.
به دنیای دیگر بی اعتقادم. اما عجیب است که هی می ترسم آن زیر سردش باشد. می ترسم بترسد و دلش اتاقش را بخواهد و گوشواره فیروزه اش را که انگار همزاد هم بودند.
دیگر آنکه ممنونم. هر یک پیامی که خواندم بغض تازه ای شکست، سبب التیام دردم.
روی حلوا نوشتم "م" . نام کوچک عشق با م آغاز نمی شود. ولی او اولین عشق جدی زندگی ام بود. روی حلوا به فارسی نوشتم م. فردا همکارهایم بپرسند یا نپرسند این چیست؟ فرقی برایم نمی کند. حلوا خیرات می کنم چون رسم و آیین خودش بود. باقیش به من ربطی ندارد.
یک لینک پیدا کردم از سالهای قبل. از شرح همان عشق ها و همان آغوشها. همان تابستانها و همان جوجه ها. 
الان می فهمم که آنهایی که وطن را ترک نمی کنند روی چه دیواری تکیه زده اند. غم از دست دادن شانه خرد می کند در غربت.

 

5/08/2013

هجدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و دو. ایران. گیلان. رشت. خانه

غروب دلگیری بود برای چشیدن و قورت دادن اولین درد جبران ناپذیر در غربت. ناجوانمردانه بود از فرط دلگیری و سکوت.
من تا عصر امروز، در خاک بیگانه که به هر زوری میخواهم وطن دوم و سوم خودم بخوانمش سختی زیاد دیدم. تنهایی زیاد کشیدم. از دوست نزدیک و نارفیق دور زیاد رنجیدم. گریه زیاد کردم. اما همه شان با یک شکلات، یک تلفن، یک بسته پستی، یک سفر، یک بوسه، یک آغوش آشنا از یادم رفت. تا رسیدم به غروب امروز. تا آخر عمرم یادم می ماند که چقدر روزمره و عادی کیسه های خرید تابستانم را جابجا می کردم و پای تلفن حرف می زدم و به غروب آن بیرون نگاه می کردم و همه چیز طبق روال بود.  همزمان ایمیل میخواندم که غروب ساکت شد و تاریک شد و منتظر ماند تا اولین نشتر ماندنی تا آخر عمرم را توی قلبم جا بدهم و بگذارم فرو برود تا ته و بپیچد چند بار که خوب جا باز کند. در خاک بیگانه تنها روی صندلی چرمی سیاهم نشستم و دیدم که کودکی ها را و بازیها را و عطر پیچ امین الدوله را و دمپایی لاستیکی زیر آفتاب نرم شده را و سبزی خوردن باغچه را و در آهنی قهوه ای رنگ را و نوازشهای سرانگشتان پینه بسته را و بوی عطر یاس گریبانی نجیب را و شوخی های گاه وبیگاه و خوشمزه ترین مرغ ترش دنیا را و دل نازک را و خوراک شکستن قهقهه های بلند را و شبهای بلند زمستان و بخاری نفتی را و امنیت دامنی گرم هنگام بمباران را و هوش سرشار را و نگاه تار و بسیار اما تیز را خاک کرده اند امروز. همین امروز ظهر که من کابوس دو شب پیش را مرور می کردم. عروس شده بود. سفیدپوش. چشمشهایش سو داشتند. من دهانم تلخ بود. و گریسته بودم. 
زمانی دوستش داشتم بیشتر از جان. وقتی از در خانه می رفت جان من همراهش بود. 
زمانی فاصله گرفتم چون نوجوان و سرکش و عاصی بودم.
زمانی بازگشتم و مراقبش بودم به پاس وقتهایی که بسیار مراقبم بود.
زمانی رفتم دنبال خط زندگی ام که از شهر کوچک دور بود.
زمانی  بازگشتم و بازیافتمش که مرا نشناخت. از فرط بیماری و رنج.
زمانی هم رسید که زمان سرآمد. من روی صندلی چرمی سیاه. دست از دنیا کوتاه.
نمی دانم حتی سنگ قبرش چه جوری است و رویش چه می نویسند. نمی دانم حتی کجاست. نمی دانم چه طور شد و چه کار کردند. فقط می دانم که دلم توی سینه ترکید و اولین زخم به غایت کاری را خوردم.ماتم برد. و توی ذهنم گذشت : حلوا بپزم. به قول خودش خیرات کنم. حتی توی ذهنم هم قول او بود. از قول خودش برای خودش.
 چند وقت پیش دنبال اسمش گشتم. دهخدا معنی اسمش را بلد بود. گفته بود : مانو در لغت به معنی صدا و آواز، بازگشت و رد آواز.  روح و جان. آوازه و شهر است. می گفتیمش مانو. چرا ؟ چون مادرهایمان این اسم را دوست داشتند در داستانهای کودکیشان. اسم مادربزرگ گیس سفید یک خانواده خوشبخت. دنیا آمدیم، به حرف افتادیم. توی بغلش نشستیم و گفتند بگوییمش مانو. تا همین امروز. صدا و آواز و شهر و جان بود یادگار زمانی که دنیا به غایت بزرگ و فتح شدنی و ساده می نمود.
شهر کودکی های من، جان هفت سالگیهای من، صدای لالایی های محو من؛ امروز رفت بی بازگشت. پایم توی گل این غربت لعنتی ماند و دور ماندم. لابد که راحت شد و ما ناراحتیم که ماندیم. ما که بزرگ شدیم و دمپایی لاستیکیهامان را دیگر نخواستیم. همان قدر معصوم و کوچک و کوتاه نماندیم که ساعت دو بعداظهر هر تیر و مرداد؛ پلاستیک جوجه در دست، آرام در حیاط را باز کند تا ما با همه ذوق یک جهان بدویم به سویش. قلق ما را خوب بلد بود. و عاشق جوجه ها و فیلمها و مردهای قدبلند. جوان و زیبا که بود، جوجه اش را با خودش می برد سینما. یک عشقی هم داشت و قرار فرار. که جور نشد. تا وقتی چشمش می دید، حواسش بود که عاشق مردی بود روزگاری. پدربزرگم مرد دلخواهش نبود. پدر فرزندانش بود. عشقش همانی بود که در هفتاد سالگی اش برایم تعریفش کرده بود به کیفیت یک دختر نوزده ساله که از مردش حرف می زند. و جوجه های کوچک. ما را هم جوجه می دید. به قول مادرم، شاید الان هم رفته یک جای نامعلومی و دارد برای یک فرشته ای جوجه میخرد از بازار همانجا. تا حالا به فرشته جماعت حسودی نکرده بودم. دلم گرفت از تصور جایی که نمی دانم کجاست و او را دارد که با قدمهای ریز و چالاک و بوی عطر گریبانش کیسه پر از جوجه را  توی کیف ورنی اش جا داده.  و تند تند گام برمیدارد که زودتر برسد. حتی وقتی که این پایین مرده. از بسکه جان ندارد.

5/06/2013

به مبدا تاریخ بدبختی فکر کردم. چیزی یادم نیامد

فهمیدم حین اینکه داشتم به اداره راه سازی فحش می دادم که چرا تعمیراتشان را زودتر تمام نمی کنند که من این تاخیر هشت دقیقه ای را نداشته باشم این روزها و مجبور نباشم سوار اتوبوس جایگزینشان بشوم؛ وقتی رئیس داشت فحش می داد که چرا میگوی تازه تایلندی در این خراب شده پیدا نمی شود، وقتی با دوستهایم بحث می کردیم که سایز سی و هشت بهتر است یا سی و شش و هر کدام باید چه عددی را روی ترازو نشان بدهد، وقتی از هم انواع جدید پنیر را می پرسیدیم، همان روزهایی که دیدم هفت دریا به میان ما هم داریم می شویم شکل پلیس صحنه مجازستان و گیر می دهیم به تک تک کلمات ملت که فلانی فلان چیز را غلط گفت و بساری فلان غلط را مرتکب شد و بیانیه پشت بیانیه،  حین اینکه من همچنان کله پاچه دوست ندارم و حلیم دوست دارم و یکی دیگر فلفل دلمه نمی خورد و آن یکی لب به خورشت آلو نمی زند؛ در این گیرو دار، یک دریچه ای هم بوده که این طرفش داروخانه چی داشته به یک زنی حالی می کرده که انسولین خارجی دیگر وجود ندارد و فقط همین نوع ایرانی اش موجود است که جوابگوی شوهر بیمارش نیست؟ نیست. 
در این گیرودار که ما درگیر مشکلات بسیار بزرگ خودمان بودیم و من البته که یادم بود که آووکادوی اسرائیلی نخرم و کاغذ را از پلاستیک سخت و پلاستیک نرم را از زباله تر جدا کنم؛ جمله داروخانه چی تمام شده و زن پشت کرده به دریچه داروخانه و زیر تاریکی و سکوت کاذب چادرش  گریسته. 
من زن را نمی شناسم. فقط از چشم کسی که زن را زیر آن چادر اشک آلوده نوشته، یک آن تنهایی سهمگینی را دیدم که از قبل آنجا بوده هم. فقط من حواسم پی مشکلات بزرگی بود و هست همچنان.  از تصور چنان کیفیتی از گریستن سردم شد و ترسیدم و الان هم لابد وبلاگ می نویسم که فکر کنم یک کاری کردم ! و بیلاخ؟ بله بیلاخ.
شرکت داروسازی اکسیر یک زمانی قبله آرزوهای دانشجویان سال اولی بود که فکر می کردند هر چه بیشتر درس بخوانند شانس بیشتری برای پیدا کردن جا روی یکی از صندلیهاش دارند، فخر می فروخت که داروی مرغوب وطنی تولید می کند. الان از پس تولید انسولین هم بر نمیاید؟ همه جهان که تحریم کنند یک قطعه ای را دیگر چه سوالی می شود پرسید؟ که خب اگر مواد اولیه ندارید توی آن ویالها را با چه پر می کنید پس؟
امروز باید سر کلاس زبانم به آلمانی می گفتم کشورم چه شکلی است و چی ها دارد و کجاهاست. چاخان گفتم . چاخانهای گل درشت. از خوبی هایش گفتم. از خوشگلی ها. از دوست داشتنی ها. فکر می کنم نقشه ایرانی که امروز ازش حرف زدم و چهچه سر دادم، یک بیلاخ است و من رویش نشسته ام با پررویی.
این هم فردا خوب می شود لابد. لابد

5/04/2013

لالای می گویم و خوابت نمی آد ...بزرگت کردم و یادت نمی آد

به خودم که نگاه می کنم می بینم یک زنی در من زندگی می کند که برایش توفیری نداشته کجا باشد، در کدام خانه، با که زندگی کند و پایش را که از در بیرون میگذارد چه کاره باشد در دنیا. در هر خانه ای و هر شهری و هر کشوری و کنار هر که بوده، همیشه دلش خواسته که از پنجره آشپزخانه اش بوی کیک بپیچد و شیشه پنجره غبار نداشته باشد و همه اهل خانه سیر و سرخرو باشند و در حمام را که باز کنی بوی شامپو تا توی هال بیاید. گلدانها زنده و خوشحال باشند و رنگ ها باشند و نور کافی بتابد به همه جا. نگاه می کنم به خودم و می بینم آن بیرون هر قدر که جاه طلب باشم و دلم مشتاقانه و بی خجالت بخواهد که بین آدمهای مهم به من هم یک صندلی بدهند و از توانایی ام در اندیشیدن و ایده داشتن و عمل کردن شگفت زده بشوند و برایم هورا بکشند و کف بزنند؛ از سرسرا که بگذرم و خودم را توی فضای خانه ام حس کنم، به آنی تبدیل می شوم به یک زن روستایی تر و فرز که دغدغه اش در حوالی سلامتی و دلخوشی آدمهای خانه و روستایش است و کاری به هیاهوی جهان ندارد. پس ماهرانه می پزد و فروتنانه می روبد و سرخوشانه لالایی می خواند. دامن چین دارش را سبک می کشاند از روی زمین و لالایی میخواند رو به همه دنیا که آن بیرون در، جا می گذاردشان بی خیال.

4/29/2013

on and on and on

اول.
یک سال و چند ماه از ورودم به کشور جدید و کار جدید می گذرد. دیگر روی پای خودم ایستاده ام. می توانم دور و برم را ارزیابی کنم. می توانم بگویم چه عادتهایی مال این سرزمین است. مخصوص به این آدمهاست. الان می توانم کمی مقایسه کنم این محیط را. کم کم دستم آمده که چی به کجاست. به روابط بین آدمها خیلی دقت می کنم. تعمیم دادنی نیست ولی دارم می بینم که الگوهای مشخصی برای رفتارها و کنش ها قابل پیش بینی و انتظار است.
از بین همکارانم، در بدو ورود دو نفر خیلی آرام و بی ادعا و دوستانه، به من کمک کردند. یک پسر و یک دختر. همسن و سال خودم و هم لباس خودم فقط سال بالاتر. پسر که انسان خوش قامت و خوش رو و خوش صورت دوست داشتنی ای است بدون اینکه من درخواست کنم یک روز آمد و یک لپ تاپ روی میزم گذاشت کنار کامپیوترم و گفت این برنامه های تازه تر و به روز دارد و زبانش انگلیسی است و به نام تو ثبتش کرده ام تا هر وقتی که اینجا باشی. خیلی خودجوش رفته بود از مسئول آی تی درخواست لپ تاپ کرده بود و من روحم خبر نداشت که امکان چنین درخواستی هست اصلا. بعدتر گاهی می آمد و سر حرف را باز می کرد. دیگر می دانستم که با دوست دخترش قرار گذاشته که بروند یک سال سفر دور دنیا و بعدش انتخاب کنند که کجا باشند و غیره.می دانستم توی بخش بایو اینفورماتیک دارد تز دکترایش را تمام می کند و بیسکوییت کیکز دوست دارد.
دختر که خیلی ناز است و موهایش را رنگ بور روشن می زند و از روز اول من را با لبخند نگاه می کرد. حرف زیاد نمی زدیم. یک ماه از ورودم میگذشت که  موبایلم را گم کردم و نمی دانستم باید چه کنم. همه گروه سعی کردند که کمکم کنند. وقتی زبان بلد نباشی هر اتفاق کوچکی به خودی خود یک فاجعه است. دختر از همه بیشتر به من کمک کرد. پهلویم نشست و هی شماره خودم را گرفت تا بالاخره یکی پیدا شد و جواب داد. با طرف قرار گذاشت. آدرسش را از روی نقشه برایم پرینت کرد. ساعت اتوبوس ها و ترن ها را درآورد که با کدام برسم سر وقت گوشی را پس بگیرم. خیلی یادم مانده این کمکش. بعدها هم سر کار کمکم کرد هر وقت که کمک خواستم. دیگر می دانستم که با دوست پسرش در بخش غربی شهر زندگی می کنند که او کار می کند و منتظر است تا این درسش تمام بشود. گاهی حرف می زدیم وقت ناهار. این دو نفر به همراه چند دانشجوی دیگر خیلی سال قبل از اینکه من کارم را شروع کنم، دوست و همکار بودند. با هم می رفتند ناهار و پیک نیک آخر هفته. پارتنرها و همسرهایشان هم با هم رفیق. خلاصه که یک اکیپ زوج جوان خوشحال و اهل ورزش و تفریح و البته که کار زیاد. بگذریم.
چند وقت پیش توی شهر با چند نفر دیگر راه می رفتیم که دیدم این دوتا با هم قدم می زنند. 
یک روز عصر سر کار بودم و رفتم آشپزخانه و دیدم دارند قهوه می خورند. خیلی نزدیک تر از حد معمول کنار هم نشسته بودند.
یک روز صبح با هم آمدند سر کار. من تا اینجایش هنوز به نظرم دو تا همکار می آمدند که با هم خیلی دوستند.
هفته پیش در کوریدور اصلی دیدم که دارند هم را می بوسند. و خب اینجا متوجه شدم که دیگر رابطه اشان به شکل دوست خوب و همکار صمیمی نیست. 
امروز دیگر دقیق دانستم که از کریسمس امسال هر دو از پارتنرهایشان جدا شده اند و با هم یک تور اسکی رفته اند و الان دنبال یک آپارتمان می گردند که زندگی مشترک را شروع کنند. یک لحظه از این روال بی صدا و آرام؛ از اینکه در طول این مدت جفتشان یک جدایی از رابطه های بلند مدت را تجربه کرده اند، و از آنجایی که معتقدم هر جدایی  به هر شکل؛ تلخی های خودش را دارد، از آنجایی که در این مدت لبخند از لبشان دور نشد و هی باید به حافظه ام رجوع کنم که یادم بیاید کی در طول این مدت پر افت و خیز، کمی پکر و دلخور بودند یا کی موهایشان ژولیده بود و کی اصلا کمی متفاوت بودند با خود همیشگی شان و چیزی یادم نیامد؛ جا خوردم. 
دوم.
تا به اینجای عمرم، در سه کشور بسیار متفاوت زندگی کرده ام و تحصیل کرده ام و کار کرده ام. فکر کنم کمی محق باشم که یک طرح کلی داشته باشم توی ذهنم ( والبته که  در حوزه روابط انسانی نمی توان اصل تراشید. هر اصلی اینجا بی پایه و قابل انکار است  و فقط می شود یک طرح کلی را در نظر گرفت). من صرفا مشاهده کرده ام که معمولا روابط عاطفی در دنیای غرب، آن سمیت خطرناک و کشنده که در دنیای شرق ازشان یاد می شود را ندارند. یک مادر غربی نمی ترسد که اگر فرزندش عاشق شد دیگر از درس و مشق و کار و خوراک و خواب بیفتد و آینده اش تباه شود. خب چون واقعیت این است که چنین اتفاقی نمی افتد. به نظرم می رسد که روابط عاطفی نزد افراد غربی، اتفاقا در بخش سطحی تر زندگیشان نیست؛ بلکه در جای صحیح تر و تعریف شده تری قرار دارد. یک جوان غربی ساعتها درگیر یگویم/نگویم ،مرا دوست دارد/ندارد، بدون او می میرم/نمی میرم، ...نیست. شکست عاطفی برایش ته دنیا نیست. البته که آدم غربی می شناسم به اسم که وقت جدایی خودش را از پل پرت کرد پایین. ولی در مقابلش صد نفر را می توانم نام ببرم که زندگیشان مختل نشد از جدایی. افتادند و خیزیدند و بعدش دوباره زندگی شروع شد، تازه و بهتر از قبل حتی. از خودم اما تا همه همه دوستهایم بارها از پل سقوط کردیم. سخت. خیلی سخت. و هر بار استخوان خرد کردیم. موهایمان ریخت و سفید شد. پیشانیمان چروک خورد و بالشهایمان خیس شد و آینه هامان شکست. دیگر آن آدم قبلی نشدیم . خیلی هامان یک جور افتاده حال صیقل خورده تراشیده و زخمی زندگی را ادامه دادیم. خیلی هایمان وا دادیم. خیلی هایمان از مسیری که می رفتیم برگشتیم. خیلی هایمان اصلا همانجا نشستیم و پیش نرفتیم حتی یک قدم. اصلا شکست عاطفی در دنیای شرق کل یک خانواده را می برد زیر لحاف سنگین خودش فرد که سهل است. تا پدربزرگ و مادربزرگ طرف درگیر می شوند با جریانی که اصلا معلوم نیست چیست. فقط درگیرشان می کند. در دنیای غرب اما  این یک مسئله خیلی شخصی است و بارش روی دوش خود آدم است و دقیقا به همین دلیل خیلی سبک تر است از آنچه یک انسان شرقی به دوش می کشد. یک انسان شرقی که طرد می شود یا طرد می کند پاسخگوی احساس والدینش و وابستگان سببی و نسبی و همسایگان و دوستان و حتی غریبه هایی است که اسمشان را ممکن است نداند. یک انسان غربی پاسخگوی خودش و احساس خودش و زندگی خودش و تقویم خودش است. شاید برای همین چیزهاست که من عادت لبخند زدن سر صبح را در غرب ممکن تر می بینم تا سرزمین مادری خودم. حتی اگر کسی از بستر جدایی بیدار شده باشد، زندگی آن روبرو وجود دارد. و کس دیگری هم دم در نیست که سوال و نگرانی و غصه و خیال آشفته داشته باشد. از نظر این آدمها، زندگی واقعا در جریان است. فقط شعارش را نمی دهند.

4/25/2013

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير

یک عالم کار نیمه تمام دارم:
درس برای خواندن، پروژه برای انجام دادن، نتیجه برای اثبات کردن، ماموریت و جلسه برای رفتن و شرکت کردن ... زندگی دارم که نیمه کار مانده هنوز، عشق های نثار نشده دارم کلی، حرفهای نگفته، آغوشهای ناتمام
و خیلی شهر ها را هم ندیده ام هنوز و خیلی جاده ها را و جنگلها و خانه ها را تجربه نکرده ام هنوز
هنوز نمیتوانم بگویم سال بعد هم همینجا به دیدن من بیائید، ریشه محکم نکرده ام
اما ...و اما
دیروز همانقدر توانستم از هماهنگی آفتاب بهار و شکوفه ریز درختهای کنار جدول  و مزه بستنی دارچین لذت ببرم
که انگار همه فعلها را به انجام رسانده ام. همه حرفها را گفته ام. دنیا را دیده ام و چشیده ام و تمام کرده ام.
زندگی نباید خیلی پیچیده باشد. طعمش لازم نیست که فقط در پس فتح  قله های بلند زیر دندان بیاید. خاصه در بهار

4/21/2013

همان جا که ولعیصر من بود پَهلَوی پدر و مادرم

این را نگاه کردم سه یا چهار بار از اول تا به آخر و شدم آسمان اردیبهشت  و باریدم ... شمردم هر دقیقه را .... از چهار راه ولیعصر، آخ که لابد مرا به یاد می آورد. نوجوان. آماده فتح دنیا... بزرگتر می شدم و می رفتم سر فاطمی، سر یوسف آباد، یوسف آباد عزیز... آخ .. بعدها لابد سر تخت طاووس، و ای وای که فرعی باریک که میرفت تا خیابان گاندی ... و ونک ...آخ که ونک ...دور میدان را زد؟  ای وای ای وای چرم مشهد؟ سر میرداماد... ، ای وای که ... تجریش ...تجریش ...
نه من آدمی نیستم که ناله کنم از سر دلتنگی ... ناله از دلِ تنگ شفابخش نیست...چه فایده از کار عبث؟  ولی آدمی است. آه و دم. و گاهی آهش از سینه سرریز می شود. گاهی.
یک جای دیگر هم آرزو کردم. آرزو کردن را که نمیشود منع کرد و عیب گذاشت ... اینجا هم تکرارش می کنم. آرزو کردم که زمانی، یک زمانی که قد بدهد به ما هم، با موی رها و دل رها و فکر رها، توی هر خیابانی که دلمان خواست راه برویم. رانندگی کنیم. عاشقی کنیم. زندگی کنیم. همه چیز حرام و زشت وعیب و گناه نباشد. زندگی گناه و سیاه و سخت و تیره نباشد. 
آرزو کردم زمانی برسد که سهم خیابان ولیعصرم را از دنیا داشته باشم. آرزو کردن عیب نیست.

4/18/2013

گویا شعار جدیده که ''دریا را هم با حجاب خویش معطر کن''، تو همین مایه ها

ما زیر سایه بون نشسته بودیم. اسکرین یه خانومی رو نشون میداد از نماینده های مجلس ایران، اخبارکانال نمیدونم چند. زیر نویس میداد که:  پارلمانت ایران می دوهزار و دوازده. خیلی شیک. صدای تلویزیون قطع  بود واسه همین حدس زدم اخبارراجع به تشکیک در مورد بمبهای جدید ایرانه  یا همون قدیمیاست که هنوز آژانس فلان هیچ غلط خاصی در موردش نخورده؟ وگرنه الان جز زلزله بوستون چی واسه مردم دنیا اهمیت داره که بخواد بیاد خانوم نماینده رو در پوشش برتر نشون بده؟ دوست اسلواک موقرمزم کنارم نششته بود. میخ تصویر. برگشت گفت عه، کشور شما. گفتم یاا. گفت اینجا اینقدر گرمه الان اونجا چجوره؟ گفتم گرمتره. گفت وای...من اصلا نمیتونم اون همه گرما رو طاقت بیارم.دوباره سکوت. یهو گفت من حجاب رو میدونم چیه، ٢ تا از مسلمونها توی دپارتمان حجاب دارن. (هیجاب میگفت البته). گفتم هوم. احساس کمبود کلمه هم داشتم چون '' ایول''  به انگلیسی یا آلمانی یا سوئدی اختراع نشده وگرنه جا داشت استفاده کنم. گفت ولی اونها روسری های رنگی تر! سر میکنند با این پارچه سیاهه فرق داره. چه گرم باید باشه! گفتم هوم هوم. سرم هنوز تو ماگ قهوه ام بود و تقصیر من بود لابد که حوصله ایران شما، پرشیا، عرب، اروپا رو نداشتم. دوباره پرسید ببین پوشیدن این پارچه سیاهه کلا نماد چیه؟ لباس سنتی ایرانه؟ چرا رنگی نیست و روی یک پارچه سیاه دیگه است؟ یا چون اینا توی پارلمنت هستن اینو میپوشند؟ گفتم دقیق نمیدونم واسه کجاست. لباس سنتی ما که رنگیه. اما به نظرم میرسه که با توجه به اختلاف دمائی که الان واسش نگران بودی، پوشیدن این پارچهه روی اونیکی پارچهه سمبل نقض حقوق بشر باشه.
خب دیگه بعدشم سکوت بود و کلا هم من دوست دارم زیر اون سایه بونه تو سکوت قهوه ام رو تموم کنم

4/17/2013

بعد آنجائی که میگفتید: ''از بوی تو، چون پیراهن تو آغشته شد، جانم با تن تو'' ... همان ... همان

آقای فرامرز اصلانی عزیز،
سلام
خواستم طی  یک نامه سرگشاده،
همینجا در وبلاگم ثبت کنم که :
یک جائی یک من وجود دارد که از کودکی شما را دوست میداشته،
خیلی خیلی از کودکی، خیلی خیلی زیاد...  اصلا به عشق شما رفت گیتار خرید که البته  آخر سر هم گیتاریست نشد، ولی همچنان با شما دوست و دوستدار ماند. هر چند که شما یک ترانه دارید...آخ که یک ترانه دارید که این دوست شما سالهای سال، سالهای مدید طولانی  است که از بازشنیدنش مومنانه پرهیزمیکند. این دوستدار شما میتواند به سادگی با همین اصل کوچک فراکوانتایی ثابت کند که ''خطر ریزش خاطره'' برای آدمهای سودائی در طول  سال و ماه و گذر زمان نه تنها تغیر نکرده که بسته به درجه سودازدگی حتا از یک آهنگ به آهنگ دیگر کوچ نمیکند.شکایتی هم نیست البته. سر شما سلامت.

4/16/2013

try to remember, and then let it go

در بهترین حالتها برای تمام شدن هر اتفاقی، هر آدمی، هر مکانی و هر قصه ای، وقتش که رسید؛ ما آدمها و مکانها و قصه ها را ترک نمی کنیم. من باور دارم. ما از آنها عبور می کنیم و پشت سر می گذاریمشان.

4/15/2013

فضولو بردن آمریکا، سرشو شستن با ریکا

اگر یک روزی دست داد و من به پیامبری (یا اگر نشد که بشود)، به امامت یا دیگر لااقل به رهبری امت خاصی مبعوث شدم، حتی اگر اینها نشد و من خیلی فرزانه و مهرورزانه طور رئیس جمهور مردمی و منتخب کشوری شدم، یا جهنم و ضرر اگر حتی شهردار شدم یا که استاندار، در بلندمرتبه ترین اوجب واجبات، از پیروان و مریدان و دوستداران و ولایتمداران خودم خیلی مجدانه و سرسختانه درخواست می کنم که از پرسیدن سوالهای خصوصی از هم که هیچ ارزشی جز فرو نشاندن عطش لاکردار فضولی ندارد؛صمیمانه خویشتن داری کنند.  هر گونه از سوالهایی که شروع می شوند با "جسارتا تعداد برادر و خواهرتون؟"  تا " عذر میخوام شما سنتون چقدره و حقوقتون جسارتا فضولی نباشه در ماه؟ و سند فلان چیز آیا به نام توئه یا خانمت همینجوری محض کنجکاوی"  و چند و چون از شغل پدر و تحصیلات مادر و جویا شدن از وضعیت تجرد و تاهل و چند تا بچه داری یا چرا نداری یا اشکال از کدومتونه ؟ منع می کنم.  و حتی برحذر می دارم از اینکه خام بشوند و دل به دل دارندگان اطلاعاتی از این دست بدهند و پای سفره هاشان بنشینند که بدانند بالاخره  الان شوهره کجاست و چند وقته که خانمه به بچه ها سر نزده و اینا معلوم نیست پول از کجا آوردن و به نظرم که دروغ گفت و من ندیده خوندم که داره ماستمالی می کنه وقتی ازش پرسیدیم که آیا ال یا بل و یا شاید جیمبل؟ 
من برای این مهم خیلی کاندیدای خوبی هستم. چرا؟ زیرا که خود سالیانی چند، موجود کوچک گمراهی بودم به جاده جهالت. می نشستم پای اطلاعات این با کیه اون با کیه. ... وای که اه . حالم بد شد اصلا. یادآوری اش مریضم می کند دیگر حتی. الان، در لحظه اکنون، دو دست بر آسمان، دعا می کنم مبعوث بشوم به حق اولاد پیغمبر تا به افراد جاهل حالی کنم یا توی مخشان زورچپان نمایم که جالب نیست به همه کائنات.  الان که پاکم به شما می گویم که جالب نیست. شما که می نویسید، شما که کتابخانه های خوشگل دارید، شما که وبلاگ دارید، شما که وبلاگ خواندن دوست دارید، از زندگی خصوصی باقی افراد بکشید بیرون. نزد شما به یادگار می گذارم که سیده و سید و مولای من هر کسی است که فضول نیست.  اگر و فقط اگر مبعوث بشوم ....آخ که با همه توان بذل می کنم از مال و خواسته و بهشت را بازتعریف می کنم از جایی که هر که را کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش.

4/09/2013

in my eyes, you can never fail

آدمها زمانی می توانند به خودشان بگویند خوشبخت که حتی پس از یک مشاجره سهمگین، در زمان کوتاهی باز بخواهند و بتوانند  که روبروی هم پشت میز عصرانه بنشینند و از عطر زیتون سیاه روی پیتزا لذت ببرند.

4/08/2013

این پسرهای بد دوست داشتنی ...


آنا لوسیا: خفه شو! تو فقط وقتی کاری میکنی که من به تو بگم. پس وقتی من بهت بگم حرکت کن، تو حرکت میکنی. وقتی بهت بگم باایست تو می ایستی. وقتی بهت بگم بپر تو چی میگی ؟
 
ساویر: میگم اول شما بفرما

+

4/04/2013

Previously on lost

پنج سال و خرده ای پیش، من؛ زخمی و خاکی و محو، روزها و شبهای سکوتم را با یک سریال می گذراندم که وادارم کند به هیچ چیز فکر نکنم یک چند ساعتی. نان جو و ماست و چند لیوان می گذاشتیم روی میز جلوی تلویزیون و گم می شدیم توی دل مبل. تا یک هفته قبل از اینکه کشور و خانه ام را به قصد و زمان نامعلومی ترک کنم این آیین روزانه خانه بود. مفری برای چند ساعت. مفری برای اینکه کمی بیاییم بالای آب و نفس بگیریم. پنج سال جوانتر از الانم بودم. پنجاه سال پیرتر از الانم.
 
امروز عصر از سر کار رفتم با سوزی قهوه خوردم. توی یک دپارتمان دیگر کار می کند. برایمان کیک سیب سفارش داد. تازه از سفر تایلند برگشته بود و میخواست مرا ببیند. از تعطیلاتمان حرف زدیم. از پروژه ها. از مردها. از گرما و سرما. از همکارها. از سوپروایزرها. از مقاله تازه اش که داده برای چاپ. از کنفرانس ماه نوامبر... 
امشب من دارم ادامه همان سریالی را می بینم که پنج سال پیش توی خانه ام در ایران نگاه می کردم اما با چشمهای یک آدمی که پنج قرن از خودِ آن روزهایش فاصله گرفته. پنج قرن ...
 
خواستم به هر که روزهای سختی و شبهای سخت تری دارد، بگویم که می گذرد این روزگار تلخ تر از زهر چه شعار به نظر برسد چه کلیشه چه مضحک... هر که دارد روزگارش را زیر دندان می جود، هر که فکر می کند تهش همین است، هر که فکر می کند هیچ آبی کام تلخش را تازه نمی کند، هر که صدای شکستن کمرش را شنیده و فکر می کند هرگز قامتش راست نخواهد شد دوباره ... بیاید و من برایش دستخط بنویسم که اینطور نیست. اینطور نمی ماند. تغییر می کند حال ما. احسن شاید نه ولی بِه می شود بی شک. مادربزرگم همیشه می گفت هرکس خیلی سختش بشود دنیا غمش را می خورد یک جوری. غم کسی را خوردن یک اصطلاح گیلکی است.  یعنی برایش دل سوزاندن، غمش را جبران کردن. دنیا را نمی دانم که چه می کند. چقدر سخت شدن را هم نمی توانم اندازه بگیرم. اما می دانم و می دانم که غم مان خورده می شود یک جوری یک جایی. فقط کمی باید برای خودمان بیشتر دل بسوزانیم. خودمان برای خودمان. جوری که انگار کسی آن بیرون برای ما نیست. چون خودمان قدر همه دنیا برای خودمان بس و کافی و درستیم. درست می شود.