9/16/2025

*Read the room: understanding the overall atmosphere and how people in a group are responding.

 در میدان مسابقه گاوبازی، ماتادور (مات: با ریشه فارسی به معنی مرده. ماتار تغییر یافته مات در زبان اسپانیایی به معنی کشتن. ماتادور: کشنده)، ده دقیقه وقت دارد تا گاو خشمگین/زخمی را بکشد.

اگر موفق نشد، یا اگر گاو رفتار عجیبی مثل ترک مبارزه از خودش نشان داد، ماتادور موظف است که زمین را ترک کند (ادامه مسابقه توسط ماتادور دیگر یا مرخص کردن گاو، بعهده تصمیم داور است، ولی ماتادور شخصا دیگر به زمین نمی آید).

من دیگر آنقدری عمر کردم که به قول فرنگیها * اتاق را بخوانم.
وقت بحثهایی که کسی از قبل دانای کل است، کله اش از خدا بزرگتر است، برای قانع کردن همه جنبنده های حاضر و رد شدن از رویشان، بدن سازی کرده و قبل تمام شدن جمله تو دارد به جواب خودش فکر میکند، منبر خود را حتی در مورد آنچه حوزه تخصصی توست، به پشتوانه هوش مصنوعی و صفحات «علم در یک دقیقه» اینستاگرام، در جایی نزدیک سقف می بیند و تو را با هر پیشینه ای، حتی سالیان تحصیلت؛ جایی آن پایین زیر فرش،
قانون ده دقیقه طلایی؛ یا گاو را بکش یا زمین را ترک کن، راه نجات روان من است.

آمار غیررسمی خودم! می‌گوید که خروجی بحثهایی که یکی از قبل، در مغزش را با اطلاعات خودش بسته و هیچ فضایی برای تبادل پیام باقی نگذاشته، صرفا آدمهای کلافه ای هستند که اتاق را ترک میکنند.

از دید من، زمان؛ دقیقا مثل سلامتی، مهمترین و درعین حال قدرنادیده ترین پدیده ای است که باهاش مواجهیم. ما علیرغم تمام شعرها و شعارها و تصمیم های «از فردا» ، حقیقتا همان‌جور که قدر سلامت را نمی دانیم تا بیمار بشویم، زمانمان را ابدی فرض میکنیم تا برسیم به وقت تنگ و یک دقیقه آخر.
اتمسفر بحثهای فرساینده، یک نکته مثبت برای من داشته که هر بار به خودم نهیب بزنم: حیف وقتت... و زمین را ترک کنم. کمتر از ده دقیقه**.


**در گاوبازی، اگر گاو ماتادور را بکشد، ماتادور تازه نفسی به زمین می آید و گاو را بدون فرصت بازی دوباره، سلاخی میکند. بدن گاو مسابقه به دلیل بالا بودن هورمونهای استرس، چندان مورد استقبال نیست ولی برخی قصابی‌ها و رستورانها و مراکز خیریه، گوشت این گاوها را قبول و‌ مصرف میکنند.
سرنوشت گاو مسابقه، در هر حال مرگ است. مگر اینکه رفتار و رقصش متفاوت باشد، ماتادور به او حس ملاطفت داشته باشد یا داور، به او رحم بیاورد.


@november25th

8/20/2025

گواه عشق تو کو؟

 یک تلاش بزرگی کردم این چند سال.

خانه را تمیز نگه داشتم در هر شرایطی که بودم. شده با کمر دو تا شده
شده از مرد و بچه کمک گرفتم
شده کمک از بیرون آوردم
خلاصه نگذاشتم که سیال چسبنده روحم، آشفتگی خوابها یا تاریکی چراغ دلم، روی خانه اثر بگذارند.
مرتب به گلدان‌ها رسیدم و سبزیجات را از پلاستیک درآوردم و در ظرف‌های جدا در یخچال چیدم
و‌کوسنها را پف دادم و تختم را همیشه مرتب نگه داشتم و خاک را از رو و زیر اجسام زدودم
و غذای گرم روی میز گذاشتم. مرتب.

این شیوه مراقبت من بود از آدمهای خانه ام.
تمام وقتها که در دل و سرم طوفان بود (و هنوز هم هست  گیرم نه هر ساعت)، مراقب محیط مألوف آنها بودم. مراقب اینکه آشوب من به عادات و نظم آنها حمله نکند.

روزی اگر کسی از من پرسید در روزگار بسیار سخت خودت، گواه عشق تو به این آدمها کو؟
من آدرس گلدان‌ها و یخچال و قابلمه روی گاز و زیر فرش را میدهم.

5/03/2025

بعد که دیدی حالت خوش شد، وقتش است که دست بکشی و یله بدهی

 آدم خوشبختی بودم...هستم... مادرم آداب مستی را به من آموخت. اولین بار که بیست ساله بودم، پدرم ویسکی باز کرد و در امن‌ترین کنج جهان، نوشیدن می را تجربه کردم‌.

3/16/2025

Zeit, den Löffel abzugeben

روی ساقه جوانه های عدس که دیگر مثل موجی سبز رسیده اند به کف یک دست، آب تازه گرفتم و آب اضافه را خالی کردم.

روی ترشک آلوچه و آلبالو که روی گاز بود، حسابی گلپر ریختم. عطر گلپر دست‌ساب پیچید همه جا. گذاشتم بخارش برود که بریزمشان توی ظرف.

دستور شیرینی نارگیلی را آوردم بیرون. میخواهم اینبار شیرینی ها را بند انگشتی بپزم مناسب وقت چای که خودم چای دوست ندارم ولی دوستم که دعوتش کرده ام برای تحویل سال تنها نماند، چای خور قهاری است و حساسیت به آرد گندم دارد. هر شیرینی و خوراکی که آرد ندارد برای این چند روز فهرست کرده ام.

جوانه های درخت جلوی پنجره آشپزخانه سر زده اند. به قول گیلکها؛ تی تی....

هنوز هفت سین نگذاشته ام. منتظرم دوست بیاید که با هم بچینیم. هر دومان تجربه سوگ دم بهار را زیسته ایم. عیدی بچه را به رسم خانه خودمان، میگذارم لای سبزه.

ماشینهای پلیس جلوی خانه روبرو پارک کرده اند. ساکنینشان یک زوج مسن هستند که باغچه شان زبانزد این محله است بسکه زیبا و نظیف و پر از چراغهای تابان دم هر غروب است. پر از گل‌های تابستانی به وقت تابستان و گیاهان سبز زمستانی به وقت سرماست و هر فصل، پرچم همان فصل و در هر مناسبت پرچم همان مناسبت را بر فراز خانه شان می افرازند.
زمان جنبش مهسا، وقتی صبحی زود پرچم ایران را درست جلوی خانه ام افراشته دیدم، از شوق و دلتنگی گریسته بودم... . چه روزهایی بود....

پلیسهای جوان خدنگ با دستکشهای آبی از خانه خارج شدند.
چند دقیقه بعد، مردی با لباس فرم قرمز و سبز و جعبه های بزرگ کمک های اولیه وارد خانه شان شد.
و بعدتر، ماشین کلاسیک سیاه و مشهور حمل پیکرهای بیجان رفت داخل ورودی ماشین رو،  پارک کرد. دیگر مطمئن بودم ولی نمی‌دانستم کدامشان است...

بعدتر، دو نفر، برانکاردی با پوشش سیاه را بردند پشت ماشین و همه، پلیس ها و پرسنل احیا و اتوموبیل حمل تابوت، از آنجا رفتند و کوچه خلوت شد. پرنده پر نمی‌زند.

خنده دار است. یعنی خنده‌تلخ دار (واژه ساختم؟) است این زندگی
این‌سوی پنجره جوانه ها هر لحظه و باعجله در کار رویش اند و گربه ها حامله می‌شوند و گنجشکها توی گودالهای آب تازه از باران، پر می شویند. زمین دارد بیدار می شود و پوست می ترکاند.
بعد همان لحظه آن سوی پنجره، خاطرات و زیستها و چشمهای خسته از جهان، سفرشان را تمام می کنند. کوله بار را زمین می گذارند و *«قاشق را می‌دهند دست نفر بعدی».


*در قرون وسطی، هر شخص فقط یک قاشق مخصوص خودش داشت که با چوب تراشیده میشد. قاشق برای خوردن سوپ و پوره به کار می‌رفت و در خانواده های فقیرتر، بعد مرگ هر شخص، قاشقش به نفر بعدی ارث می‌رسید. اصطلاح تحویل دادن قاشق از اینجا می آید. وقتی که «دیگر به کار نیامدن‌ هر قاشق» ، نماد تمام شدن یک زندگی بوده.

در زمان روم باستان در مناطق جنگلی سیلوا نیگرا که امروزه جنوب آلمان و به جنگل سیاه معروف است، قاطبه مردم کشاورز بودند. قاشق، ابژه ای بسیار شخصی تر تلقی می‌شد که بخواهد به ارث برسد. بعد مرگ، قاشق را با احترام به دیوار عمارت اصلی هر مزرعه می آویختند.


12/11/2024

آدامز خندان در کوچه کابوس


در سال دوهزار و نوزده، ژورنال Metrics که مطالبش درباره درمانهای بیمارستانی و بالینی است، مقاله ای منتشر کرد که خیلی زود در پاب‌مد رفرنس شد:
https://doi.org/10.12788/jhm.3205

عنوان مقاله است: «نیروی شفابخش خنده» که برعکس روتین مقالات علمی با جمله ای معروف از فیلم *پچ آدامز (با هنرمندی رابین ویلیامز) شروع شده:
رادیکالترین کنشی که هر فرد می‌تواند داشته باشد، شاد بودن است.

این مقاله، توضیح میدهد که چگونه کودکان خردسال ناخوداگاه از مکانیزم خنده برای تقویت نیروی ایمنی خود استفاده میکنند، هر کودک به طور متوسط روزانه چهارصد بار در روز میخندد! و این عدد به طرز چشمگیری در طول سالهای رشد کاسته میشود، به طوری‌ که یک بزرگسال در شرایط ایده‌آل زندگی خصوصی و شغلی، حداکثر روزی پانزده بار می‌خندد.
آمار ارائه شده نشان می‌دهد هر چه فرد، شغل کلیدی تری در یک سازمان داشته باشد، چهره و حالت نگاهش ناخواسته جدی تر است و این چنان پذیرفته و پیشفرض است که به یک فرد شوخ‌طبع معمولا شغلهای مهم ریاست و مدیریت پیشنهاد نمی شود.
خنده، دقیقا مانند خمیازه در طبیعت انسان امری مسری است (به دلیل کارکرد عصب‌های آینه ای که موجب می شوند یک فرد ناخوداگاه فعل فرد دیگری را تکرار کند. مثلا شما به کودک نوپایی لبخند بزنید و او ناخودآگاه با لبخند پاسخ دهد. این اعصاب در تکامل رفتار فردی نقش مهمی دارند، درست نقطه مقابلش در بزرگسالی است. اینکه شما به یک آدم عصبانی لبخند بزنید و او علیرغم غریزه اش، نه تنها جلوی لبخند پس دادنش را بگیرد بلکه حتی عصبانی تر بشود...).

در این مقاله راهکارهایی برای حفظ قابلیت شوخی و لبخند ارائه شده که موضوع بحث من نیستند. آنچه مرا به فکر وا داشته، این سوال است که واقعا چه بر سر آدمی می رود؟ چه اتفاقی می افتاد که حتی اگر یک کودک، زباله‌گرد یا ساکن سرزمینی جنگ زده یا وارث هزاران نبرد تاریخی باشد، می‌تواند هنوز چهارصد بار بخندد! و همان کودک، طی چند سال بعد با آنچه که به سرش می آید در مرور زمان، جدای چروک زیر چشم و رشته های خاکستری مو، لبخند هایش را ازش می دزدند...

یک‌ دیالوگ زیبایی هست در فیلم کوچه کابوس (Nightmare Alley) از آخرین ساخته های دلتورو.
کیت بلانشت که در نقش یک روانشناس فم‌فتال مثل همیشه می‌درخشد، در یک سکانس گریبانش را باز میکند و جای عمیق یک زخم سراسری را از زیر گردنش تا زیر سینه نشان میدهد. استن (بردلی کوپر) روبرویش ایستاده و غافلگیر شده، مبهوت عمق آن زخم در تقابل با زیبایی زن، با نفس بریده می‌پرسد این چیست؟ چه به سر تو آمده؟
بلانشت جواب میدهد: زندگی...زندگی به سر من آمده.





*پچ آدامز، یک شاهکار کمدی درام ساخت ۱۹۹۸، بر اساس داستانی واقعی از زندگی مردی است دچار به اختلال دوقطبی و افسردگی و تمایل به خودکشی، که پس از بستری شدن در آسایشگاه، تصمیم می‌گیرد خودش پزشکی بخواند تا روی این نظریه: که شوخ‌طبعی می‌تواند بهتر از روشهای رایج روان‌درمانی موثر باشد، کار کند.

10/08/2024

Warme Dusche ... Warm shower

 کلاس دوم ب کانگرو، یک‌ رسم زیبایی دارد.

هر از چندی، وقتی یک بچه ای خیلی ناآرامی یا با بقیه دعوا کند و نظم کلاس را بر هم بزند، یا اصلا کار خاصی نکند و ساکت و ناپیدا و محو باشد، خیلی بیهوا و بی مناسبت خاص، از او دعوت می شود که بیاید در وسط کلاس روی تک صندلی بنشیند.
از بقیه کلاس هر که خواست داوطلبانه، نوبت میگیرند و تک تک، یک جمله مثبت در مورد او می گویند:
ناخن‌هایت تمیز است.
خوش بویی.
فوتبالت عالیست.
به من خیلی کمک کردی تا الان.
تمرینهای ریاضی را سریع حل می‌کنی.
نقاشی امروزت را دوست داشتم.
خوشحالم تو دوست منی...
هر که هم نخواست چیزی نمی‌گوید.

به این رسم می‌گویند «دوش آب گرم». در تابلوی ته کلاس، که درباره قوانین و رسوم کلاس دوم ب کانگروست، جلوی عبارت دوش آب گرم نوشته شده:
برای اینکه ما خیلی ارزشمندیم ولی لازم داریم که گاهی یادمان بیاورند و به ما با صدای بلند بگویند.

به نظرم بچه هایی که از همین هفت سالگیشان دارند تمرین می‌کنند هر از گاهی هم که شده در روزهای بی اتفاق و عادی، یا روزهای پرتنش‌ و خسته کننده و سختشان، فقط خوبی ها را در دیگری پیدا کنند، بفهمند و با صدای بلند ازشان قدردانی کنند، در بزرگسالی، یاد گرفته اند که واضح و بی خجالت به دیگری بگویند دوستت دارم،
چه چیز را در تو دوست ندارم،
قدردانم برای....
دلخورم برای...
و اینکه تو ارزشمندی، من ارزشمندم. ما حق زندگی داریم و ناکامی و ناامیدی، خشونت و حسرت مستمر، حق ما نیست.

8/28/2024

خانواده خانم جانسون

 جسیکا متولد فلوریدا است و مشاور امور مالیات. قیافه اش عین گربه هاست با چشمهایی که یک روز سبز است یک روز آبی. در خانه اش گربه های چاق پرشین، آکواریومهای بزرگی با مار بوآ، چند مارمولک بزرگ و آفتاب‌پرست‌ دارد. یک طرف خانه اش را بسیار دوست دارم و از طرف دیگر خانه اش مثل بید می لرزم و نگاه نمیکنم.

دخترش هم‌سن و هم‌بازی دختر من است، با قیافه بچه گربه. با هم یک ساعت بازی میکنند و‌ یک ربع ساعت دعوا، و دوباره از نو.
همسرش دومینیک افسر ارشد نیروی دریایی است. سه هفته سر کار است روی عرشه، یک هفته خانه. زیر آن قیافه اغلب بداخم و‌ جدی و غیرقابل نفوذش، درخشانترین طنز را دارد، از دستش از خنده به خودم میپیچم وقتی که سر حال است.
یک ماموریت طولانی دومینیک در لبنان برای آموزش افسران لبنانی، باعث شده تبوله و حمص، گوجه و سیب لبنانی و نقش حنا روی دست و پا، به زندگیشان راه پیدا کند.
مع‌الاسف هر چه به اینها توضیح میدهم که عزیزان، حروف الفبای فارسی فقط شبیه به عربی است و‌ من نمی‌فهمم جملات عربی را، باز به من حبیبی و کیف حالک می نویسند و منتظرند من به زبانی فصیح پاسخ بدهم.

بخاطر شرایط کاری دومینیک، کل جریان زندگی خانوادگی روی دوش جسیکاست. از کلاس و درس بچه تا کارهای خانه تا شغل خودش و حتی که نماینده اولیا مدرسه است. دستپختش مرا به عرش میبرد. من اولین ماکارونی دست‌ساز و بوقلمون محشر عید پاک را در خانه او خورده ام. به نظر من که خودش یک پا فرمانده ارشد است، فقط اغلب صورتی میپوشد و در وقت فراغت گربه‌بازی میکند و تمساح بغل میگیرد وگرنه‌ وظایفش از افسر ارشد کشتی جنگی بیشتر نباشد، کمتر نیست.
در این سالها، بارها دومینیک از ماه تا حتی یک سال در مأموریت بوده، یعنی‌ مثلا رفته منطقه نظامی و برگشته و بچه پنج سانت قد کشیده بوده،  ولی وقفه ای در روند زندگیشان بخصوص عادات مألوف دخترکشان از مدرسه و کلاس شنا و ژیمناستیک و جشن تولد نیفتاده‌، اسباب کشی کرده اند، وسایل جدید خریده اند، قدیمی ها را برای فروش گذاشته اند، دو حادثه منجر به بیمارستان داشته اند، همه به خیر ختم شده و همه اینها مرهون مدیریت این زن است.

ده سال پیش که هنوز دوست بودند، وقتی جسیکا؛ این خوشروی ابدی، بعد از چندین سال هنوز هیچ نشانی از خواستگاری‌ و دریافت حلقه از طرف مرد بدخلق و جدی اش ندیده، با افسر مافوق دومینیک حرف زده، یک روز و نیم رانندگی کرده تا رسیده به مقر عملیات نظامیشان، یک لباس فرم ارتش در کابینی که از قبل هماهنگ کرده بودند منتظرش بوده، پوشیده، منتظر اعلان بلندگو شده، و بعد در صدای مارش نظامی بین دو صف سرباز گولاخ که خبردار در دو سوی عرشه ایستاده بهش سلام نظامی میدادند، رفته بالا و پشت سر محل دیدبانی دومینیک، زیر پرچم زانو زده و به دومینیک‌ شوکه الکن برق گرفته که با چشمهای از حدقه درآمده آنجا ایستاده بوده و هم میفهمیده‌ چه دارد می‌گذرد ولی اصلا باور نمیکرده، درخواست ازدواج داده.
حلقه خودش را بعدها هدیه گرفته، و همین. ده سال است که دیگر با هم خانه و بچه و گربه و سوسمار دارند ولی هنوز جشن ازدواج نگرفته اند. در این ده سال، جسیکا روند زندگی را معطل یک اتفاق نکرده هرگز. با زندگی رفته‌ جلو و همه شان را هم به جلو هل داده و البته که این مرهون جامعه ایست که هیچ کدام از این شرایط را بعنوان عیب، مایه سرشکستگی یا مانع، برچسب نمی‌زند. یعنی در چشم این جامعه و مردم، جسیکا یک زن عادی، فعال و موفق است و اینکه خودش از مردی خواستگاری کرده که قبلا‌ هم در اوج جوانیش ازدواج کرده بوده و از آن ازدواج فرزندی هم دارد و برای همین سختش بوده که کلا به این جریان تن بدهد، یا اینکه اغلب دست تنها بچه را بزرگ کرده یا اینکه چون دلش می‌خواسته لباس عروس بپوشد ده سال صبر کرده و‌سرآخر هم تمام کارهای جشن، از‌سفارش گل روی ماشین تا پیدا کردن سالن را خودش انجام داده، از او یک قربانی طفلکی نمی‌سازد و نه تنها، بلکه همه ما که می‌شناسیمش، به چشم تحسین به او نگاه میکنیم و خودش موقع اعلان ازدواجش بسیار مفتخر و مغرور است.
ماه دیگر با حضور دخترکشان در نقش ساقدوش، کیک بزرگ‌ عروسی شان را می برند بالاخره آرزوی یک بچه از بین تمام بچه هایی که دلشان می‌خواسته در عروسی والدینشان باشند، برآورده‌ میشود

گاهی فکر میکنم چقدر مانده که انسان، دست از آنهمه انقیاد و مانع و برچسب که خودش و جامعه متبوعش به دست و پایش زده اند رها بشود و صرفا زندگی کند....هر روز را فقط زندگی کند همان‌جور که دوست دارد؟ برای خود زندگی، نه برای آنچه که برای دیگرانی، درست و باارزش و روال و صحیح است؟

8/13/2024

Family free, AA

 امروز اخطار موج هوای گرم بود. چهل و چهار درجه!

با سه خانواده دیگر که طبعا بچه هایشان با بچه ما همکلاس هستند و این بهانه معاشرت ماست، رفتیم به یک دریاچه طبیعی. خنک و دلپذیر، محصور در درختان ستبر تنومند، پذیرای صدها نفر بود.
درست کنار ما، یک خانواده بزرگ متشکل از چندین کودک و نوجوان و بزرگسال نشسته بودند.‌ حدود چهارده پانزده نفر، که از چهره و بدن خیلی شبیه بودند. اول توجهم جلب شد چون همه دخترها از خردسال تا بزرگ، گیسوان بسیار بلند زیبایی داشتند.
بعد دیدم یک چیزی در این خانواده هست که هم میفهمم هم نمی‌فهمم. دقت کردم. علیرغم جمعیت زیاد پرجنب‌وجوش، اطراف اینها بسیار ساکت بود! مثلا اطراف خود من غوغای بچه هامان بود، اطراف اینها ولی بسیار ساکت. چون همه داشتند با زبان اشاره با هم حرف می‌زدند!

محوشان شدم که چطور با زبان اشاره هم را صدا میکنند، گاهی با هم مخالف و موافقند، انگار جوک می گویند که یکهو می‌خندند و یا مثلا نگران یک چیزی شدند و بحث کردند که بعدتر فهمیدم یک کیسه جا مانده در جایی لابد مثل اتوموبیل است که یکیشان تقبل کرد و در آن گرما رفت و آورد و بقیه دست روی شانه اش زدند و تشکر کردند.

کمی بعدتر، فهمیدم که حتی چند نفرشان کاملا شنوا و متکلم هستند ولی در حضور بقیه، با همان مهارت با زبان اشاره معاشرت می کنند...کوچکترین بچه موقع خوشحالی صدای محوی درمی آورد که مثل خوشحالی یک پرنده بود. نمیدانم کدام‌ها می‌شنیدند و کدام‌ها نه. ولی همه می‌دانستند که کوچکترین عضوشان چه میخواهد چون به ترتیب بهش آب یا حوله یا تیوب هوا می‌دادند.

فکر کردم خانواده یعنی همین. همین شکل از ارتباط. هر نسبت و قومیت و خویشاوندی، معنی خانواده نیست. گاهی حتی والدین و خواهر ها و برادرهای آدم، خانواده اش نیستند. خانواده یعنی کسانی که بخاطر خویشانشان خود را تطبیق بدهند، در کمی و فزونی مشارکت داشته باشند، با هم حرف بزنند و سعی کنند هم را بفهمند، اصلا بخواهند که قلق گفت و گوی هم را یاد بگیرند. آنکه تواناتر است‌ همیشه آن بالا نماند، بیاید پایین تر و با بقیه حرکت کند. هم را بلد بشوند، نیازهای هم را ببینند.

سالها پیش، درست در یک روز تصمیم مهمی گرفتم و تعداد بسیاری از افراد خانواده ام را ریختم دور. حقیقتا ریختم دور بدون اینکه دیگر فکر کنم به کی بر میخورد یا کی از دستم ناراحت میشود. اصلا هر که بخاطر این تصمیم از دستم دلخور شد را هم کنار گذاشتم. دلیلش این بود که در زندگی ام اتفاقاتی افتاد بغرنج و پیچیده، و به چشمم فرق تعداد زیادی از افراد خانواده ام را دیدم، عملکردها و بی عملی ها و سر برگرداندن ها و بی توجهی ها. از آن تونل طولانی بلا که زنده بیرون آمدم، یک چیز را خوب یاد گرفته بودم:  زندگی آنقدر کوتاه است که آدم همان‌جور که دوستش را انتخاب می‌کند، باید فامیلش را هم انتخاب کند!
آدم فکر میکند که مجبور است با هر که نسبت خونی دارد مدارا کند. ترسهای مبهم از اتفاقات نامعلوم و فکرهای موهوم را که بگذاری کنار، میبینی واقعا به هیچ‌ چیزی در این دنیا مجبور نیستی. خودت را مجاب می‌کنی چون خودت فکر می‌کنی قاعده اش همین است و جور دیگر ممکن نیست.
من فهمیدم که انتخاب خویشاوندان‌ کاملا ممکن و اتفاقا بسیار صحیح و در خدمت سلامت تن و روان است.
یادم هست که آن روز در وبلاگم نوشتم:
من سارا، از امروز پاکم! از هر آنکه به اسم اقوام و خانواده مرا لنگ کرد و باز داشت و آزرد و به رسمیت نشمرد و زخم زد، دورم.

امروز این خانواده گرم پرحرف صامت را دیدم، و فکر کردم چقدر درست عمل کردم و چقدر از خودم راضی ام.

6/14/2024

بعد از تو، ای هفت‌سالگی

بعد از تو، ای هفت سالگی....

بچه در حالی هفت سالگی را شروع کرد که صبحش آرزویی با صدای بلند داشت درحالیکه هر دو می دانستیم برآورده نمی شود: «ماشین زمان، برای رفتن پیش اوما و دعوت کردنش به جشن تولد»
اشکهای درشتش را با نوک انگشت پاک میکردم؛ «به جاش، ولی یه‌ کاری کن که اگه اوما بود دلش میخواست ببینه: دیدن شاد بودن تو... دیدن شادیت» ....با چشمهای عسلی خیس مرا نگاه میکرد. لبخند میزدم، در دلم پرنده ای زخمی و خیس، آرام داشت جان میداد، نگذاشتم کسی جز خودم‌ بفهمد.

کیک را بنفش رنگ کردم، داخلش آبی. راپونزل را نصب کردم روی قله، کنارش فرفرها و ستاره های براق طلایی. کنار دستم مرد موهای راپونزل را می‌بافت با خمیر. اولین بار در کل زندگی اش بود که بافت را تمرین میکرد. چند بار هم بهش تند شدم، چون اصرار او بود که کیک تولد بچه را خودمان بپزیم و دکور کنیم.... ولی منصفانه، چه خوشمزه و خوب درآمد. از برق نگاه درخشان دخترک فهمیدم.
دوچرخه قرمز، با بادکنک زیبای رقصان روی دسته اش، توی حیاط منتظر بچه بود. ذوقش همان لحظه مرا پر داد. از وزنه های قلبم چندتا برداشت. و آبشار خنده و غریو شادی بچه ها ریخت توی حیاط....و من رفتم در هیاهوی روز.

دیرتر تولد مرد بود، همیشه میگفتم چه بخت بزرگ عجیبی است که آدم با فرزندش یک روز تولد داشته باشد؟ قسمت خود من نشد ولی دستکم میتوانم برای مرد و بچه در یک روز جشن تولد بگیرم و با چشم نیمه بسته منتظر پاییز باشم و انکار کنم چقدر زیاد زادروز خودم را دوست می‌داشتم و الان سه سال است که میخواهم بیست و پنجم نوامبر، آذر ، ماه آخر پاییز روی تقویم نیاید...

کیک به دست، بین‌ مهمانهایی که برای مرد می‌خواندند، آمدم پشت سرش ایستادم. تعجب کرده بود این کیک دیگر از کجا آمد...به فارسی آرام در گوشش گفتم شمع را فوت کن با یک آرزوی خوب...مهمانها نفهمیدند حرف مرا، فقط دیدند من یک چیزی زمزمه کردم و مرد خم شد و مرا بوسید. بغضم را بلعیدم و همراه بقیه خواندم: happy birthday to you 

به بچه گفتم هفت سالگی خیلی سن‌ مهمی است. گفت چرا؟ گفتم چون نه کوچکی نه بزرگ، و هم کوچکی هم بزرگ. خاطره ها یادت می ماند ولی کلی جزییات به درد نخور از یادت می رود. هنوز سنی هستی که خیلی جدی آرزوی ماشین زمان داری که برگردی هر کی برای همیشه خوابیده را بیدار کنی و یادشان بیاوری یکی اینجا چشم به راه است و دیگر در سنی هستی که خودت رییس تولدت باشی. اینها را که الان بهت گفتم، این لحظه را، خیلی سال بعد یادت می آید. وقتی یادت آمد، در هر شرایطی بود قول بده که لبخند بزنی و قول بده که یادت باشد من تا همیشه همیشه همیشه دوستت دارم.
گفت قول.
و صورتش را در شکمم پنهان کرد.

4/17/2024

Aperol spritz

 در خنکای سایبان جلوی رستوران، روی سنگ‌فرش‌ها نشسته بودیم. تابستان بود. برای جفتمان دو کوکتل سفارش دادم که می‌دانستم دوست دارد. رفته بودیم گردش و‌خرید، دو نفری. کل روز. هر چه میگفتم می‌دانست. هر چه می‌گفت می‌فهمیدم.

روی کوکتل ها را با پرتقال تازه تزیین کرده بودند. یخ دورشان لیوان را به عرق انداخته بود. روز گل انداخته و ما‌ سرخوش، ساعت غوغای گنجشکها بود.

چند دقیقه بعد به من گفت: متشکرم برای امروز.


با خودم فکر میکنم، چند دختر در زندگی، مثل من شانس چنین معاشرت با کیفیتی با مادرشان را داشته اند؟


3/15/2024

در باب فقدان، خاصه در بهار

 رخ که میدهد، بهمن سوگ که وامینشیند و «زنده‌ماندم» از لابلای طوفان ماه‌های اول سر می‌زند، شوک و ترس و بهت که جایشان را به خاکستری آرام دلتنگی روزمره میدهند، آدم که دیگر خود قبلیش نیست و موجودی دیگر است با روح و‌ جسم و چهره و نگاهی دیگر، برمیگردد به زندگی که حالا مناسبات جدیدی دارد ولی روالش قدیمی است: آشپزخانه و میز کار و پنجره ها، رنگ آسمان و سریالهای تلویزیون و کمد لباسها، تغییر فصلها، زندگی همسایه ها، لیست خرید و عطر شوینده ها و طعم آب نبات، همه همانند، خود آدم است که تغییر کرده.

 تغییرش را توصیف کنم، انگار که در یک فضایی پشت یک در همیشه در سکوتی ژرف، برف می بارد و بسیار سرد است و خاکستری و نمناک و لزج، هم آتشی سرد در میانه می سوزد که خاموشی ندارد و دودش چشم را می سوزاند و گلو را فشار میدهد و آدم هر بار (در طول روز و شب و خواب و بیداری، بارها و بارها و بارها) میرود در دلش و به صبر می ماند و از خاکستر خود برمیخیزد و باز راه‌ میفتد به این سو که فرضا نوید بهار است یا هیزم آتش چهارشنبه سوری، یا دغدغه سنبل بنفش برای سفره هفت سین و ترک نخوردن تخم مرغها وقت پختن برای رنگ‌آمیزی. در این سو آدم می‌رود جشنی که فرضا سالگرد تولد، ازدواج یا پر شدن کالسکه نویی با نوزادی کوچک را تبریک بگوید. در این سو آدم سر کار جوک تعریف میکند بقیه ریسه میروند، برای عید پاک شکلات می‌گذارد کنار، هدیه جشن تولد دخترک همسایه را می‌خرد، بلیط ها را چک میکند، کنسرت و تئاتر می رود، کتاب میخواند و‌ فرش میشوید و کفش میخرد. بعد بین اینها یا قبل یا بعد هر فعل، بسیار محتمل است که برود داخل آن فضای دیگر یا اصلا با چشیدن طعمی یا شنیدن جمله ای یا حس ته‌ مانده عطری، بی اختیار عمل، کشیده شود به آن ساکت خاکستری و از لحظه تا چند ساعت و حتی چند روز، زیر برف و کنار دود آتش بماند تا وقت خروج.

و بادهای سوگ در سالروز مناسبات دیرین و عطف روزهای تقویم، شدیدتر می وزند.

بر من مشخص نیست این تغییر ماهوی که رنج فقدان بر انسان روا داشته، قرار بوده با هست و زیست آدمی که ازش در می آید، چه کند. تغییر دلخواهی نیست. کاربرد اما دارد. کاربردش این است که آدم دیگر خیلی چیزها برایش مهم نیست؛ از ترک خوردن تخم مرغ هفت سین تا تمیز نبودن موکت هتل آنجور که در عکسها ادعا میشد تا سرسنگین شدن دوستی تا دعوت نشدن به جمعی...، اهمیتها و اولویت‌ها در زندگیش جابجا شده اند و دیگر هیچ چیزی از این دست سبب کدورت خاطرش نیست. چون خاطر در جایی چنان خاکستری و لزج ورز آمده  که این بازیچه ها را تاب آوری که نه، به هیچ می انگارد. 

سوگ سبب وارستگی از غم‌های کوچک است.

بهار یکی از آن قدرتهاست که به آدم، بی اهمیتی و ناچیزی وجودش در برابر مدار هستی را نشان میدهد. اینکه تو چه بخواهی یا نه، چه آماده ای یا نه، اصلا چه باشی یا نه، همواره با تمام ابزار و نمودها از راه می‌رسد و به راه خود می‌رود. عمق رنج تو در برابر این روال، هیچ است. اندوه تو، رنگ‌ بهار را آن بیرون تغییر نمی‌دهد‌ و چه خوب. آن اتاق برفی با آتش سردش مال توست. مالک سوگت هستی بدون آنکه نگران باشی به جهان از سمت تو صدمه ای ابدی وارد شده، که اگر اینجور بود و خواست و احوال ما در چرخه کائنات اهمیت داشت، جهان جز سیالی سیاه نبود.

من شیرینی های عید را نمیخرم. خودم می‌پزم. هفت سین می چینم. با هر بار پیچیدن عطر وانیل یا پر کردن هر ظرف، میروم توی آن اتاق...و تا هر وقت لازم است آنجا می مانم. و برمی‌گردم و...









3/04/2024

به مناسبت هشتم ماه مارس

من‌‌ و‌ مرد هم رشته بودیم. من زودتر دبیرستان را تمام کرده بودم ولی او چند سال زودتر دکترا گرفت. چرا؟ چون من داشتم در ایران درس می‌خواندم و او نه. وقتی هم را دیدیم من تازه فوق لیسانس دومم را با چنگ و دندان تمام میکردم، او دیگر داشت پایان نامه دکترایش را می نوشت‌.

قیاس: زن مهاجر خاورمیانه ای که با معدل خوب ارشد همچنان در مملکت خودش بیکار ماند و مجبور به تکرار مدارک شده با آدمهایی که‌ در مرزهای دیگر از نوجوانی میروند کالج و همه درهای آینده به رویشان باز است...
بگذریم.
همزمان با دفاع دکترایم باردار بودم و مسحور چرخه طبیعتی که در معجزه عظیم توالی زندگیش شرکت داشتم. ولی بازار کار اینجور فکر نمی‌کرد!
همان موقع یک مصاحبه گرفتم در یکی از بزرگترین کمپانیهای فارما. اگر در آن تاریخ کار را میگرفتم، امروز عوض اینکه حقوقم‌ نصف همسرم باشد، در تعرفه مدیریت و تکنیک، سینیور بودم! هرگز نگفتند بخاطر بارداری استخدامت نمی‌کنیم (چون خلاف قانون کار و جرم است) ولی هیچ دلیلی هم ندادند که چرا وقتی تا قبل دیدار من و شکمم همه چیز خوب پیش رفته بوده، رد شدم؟!

تقاضای یک دوره مهارتی از اداره کار کردم. زن مسئول گفته بود: با این شرایط شما؟ مشکل است! و به شکمم اشاره کرده بود. من باورم نمیشد! دوباره پرسیده بودم آیا بارداری من، اسمش هست شرایطی مشکل؟
نامه پراکنی، دعوا و تهدید باید میکردم، تا بالاخره اجازه شرکت در دوره ای را بگیرم که با همان شکم برآمده، بهترین شرکت‌کننده و ارایه کننده مباحثش بودم.
اینجا دیگر خاورمیانه نبود که چنین افتضاحی را بندازیم گردنش. این باقی جهان بود و من زن بودم و آسمان از این منظر همه جا یکرنگ است.

بعد زایمان فهمیدم هیچ مهدکودک رسمی در منطقه ما کودک‌ زیر دو سال قبول نمی‌کند. پس باید به پرستاران خصوصی اعتماد می کردم و نوزادم را میدادم دستشان. گفتم هرگز! تا وقتی بچه زبان باز نکند و نتواند دقیق به من بگوید از چیزی خوشحال است یا می ترسد، به غریبه نمیسپارمش.
مدارج و تالیف و ترجمه هایم را در کوزه گذاشتم و آب نوشیدم! سرجمع چهار سال.
بیمه بیکاری ام، هدایایی که والدینم عامدانه تبدیل کرده بودند به پاکت پول و حمایت مالی مرد که به بهانه برگشت‌ مالیات می‌ریخت به حسابم، ته حلقم زهر میریختند که همواره متنفر بودم از مستقل نبودن و تکیه کردن مالی آنهم پس از تمام آن تلاشها و کنکورها و امتحان‌های جامع و...
در شهری جدید بدون حتی یک آشنا، همنشین‌ دائمی کودکی نوپا بودم، مشغول شستن و پختن و خرید، تا شب که مرد در کت و شلوار رسمی برمیگشت و کودکمان‌ میدوید طرفش که گاهی با کلمات محدود شکایت مرا کند که سر پخش کردن صد باره سیب زمینی‌ها یا برگرداندن ظرف ماست روی سر خودش، دعوایش کرده ام. با ملالی مدام که هیچ حرف تازه و‌ خبر جدی جز از بچه نداشتم، هر روز آنقدر خسته و خمود‌ و خواب‌زده‌ میرفتم جلو که مادری برایم از معنا تهی شده بود.

مرد همیشه عاشق درس‌‌خواندن بوده. همان زمانها اقدام کرد برای یک دانشگاه راه دور، رشته ‌MBA. من نمی دانستم میشود بدون شرکت در هیچ کلاسی مدرک معتبر دانشگاهی گرفت! و الان میدانم این میسر است اگر آدم زمان و تمرکز و انگیزه کافی داشته باشد. زن مدیر موفقی هم میشناسم که میانه درس گفت: بی‌تعارف مدیریت استرس و بار درسها و‌ مسئولیت زندگی را با هم نمی تواند و... گذاشت زمین.

مرد طی دو سال درسها را خواند و امتحان‌ها را با نمره عالی پاس کرد. مدرکش را با مهر و موم سلطنتی و امضای رییس دانشگاه فرستادند. بهش گفتم مایه افتخار و لایق بسیار تبریک است برای این تلاش و هوش.
خواست اول به مادرم بگوید چون موقع درس خواندنها گاهی سوالها و مباحث را در واتزاپ برایش می‌فرستاد و با هم بحث میکردند.
مادرم شادی بسیار کرد و در ادامه گفت: «عزیزم، امیدوارم بدانی که این صرفا مدرک «تو» نیست. مسلم که تو عالی درس خواندی،‌ ولی همسرت در موفقیت تو همان‌قدر شریک است! بخاطر ساعاتی که بچه را پارک می‌برده‌ تا خانه ساکت باشد، دست تنها خریدها و مهمانی و تعطیلات را برگزار می‌کرده گاهی ساعتها پشت در بسته اتاق تو که تمرکزت به هم نخورد. مدرکت، مبارک هر دوی شما»
اشک ریختم. چرا هیچ خودم را ندیده بودم که چه کرده ام تا او بتواند کاری که دوست دارد با موفقیت تمام کند؟ کل زمانی که جز مادری حق انتخابی برای خود قائل نبودم؟ که وقتی بچه دو سال اول زندگیش هیچ شبی نمیخوابید، تنها خود را موظف میدیدم بیدار بمانم چون در نظرم مرد بود که کار رسمی داشت و باید هر صبح، برای چالشهای بزرگ می‌رفت و‌ کار من هیچ بود که بعد تعویض پوشک، موز و هویج له کنم برای پوره.

هر روز ۸ مارس است؛
روز «تمرین» آدرس درست دادن‌ در برابری حقوق‌‌: حق انتخاب استفاده از امکانات متفاوت بدنهامان، بدون مجازات.
روز به رسمیت شمردن آنچه که به واسطه جنسیت، دلیل برتری، کمتری و جدایی بین زن و مرد نیست.
هر روز تمرین‌ کنیم.

2/17/2024

به آن تاریخی که آن زن برایم نوشته‌ بود: ای یار مبارک بادا

 در روزمره پرشتاب زندگی از دو هفته پیش، هی یادم بود و یادم می‌رفت.

باز غافلگیر شدم و فیس بوکم‌ صبح گفت: هفت سال پیش، در چنین روزی ازدواج کردی!
فیس بوک نگفت که صبحش برای اولین و آخرین بار، آن لباس آبی حریر را پوشیدم و برای اولین و آخرین بار گوشواره‌های زمرد رخساره خانم را با احترام تمام آویختم و سربند کوچکی روی موهایم که آن موقع فر و تاب داشت، گذاشتم‌ رنگ‌ همه هماهنگ با کراوات آبی و براق داماد، و مادرم چقدر شیک و‌ خندان در پالتوی خوش‌دوختش و پدرم چقدر جدی و خوش‌پوش در کت‌کاپشنی که انتخاب خودم بود، رفتیم در عمارت‌ شهرداری که خانم مسن موقر و آراسته ای برایمان قوانین ازدواج را بگوید و ما امضا کنیم و همسر رسمی هم باشیم و بعدش در یک جمع نه نفری برویم صبحانه. کنار دریاچه ای در آفتاب سرد ماه فوریه بایستیم و در جام من و داماد آب میوه باشد و بگوییم به سلامتی شما.
فیس بوک‌ ولی نمی‌تواند حساب کند که ما پانزده است در زندگی هم زنده ایم! چون نمیداند که قبل این هفت سال، ما از یک شب عید ایرانی در هشت سال قبل تر! کنار هم بسیار بودیم و گاهی خیلی جدی دیگر نبودیم و هشت سال به آزمون و خطا گذشت و ما کنار هم بزرگ می‌شدیم. از هم می بریدیم و دوباره به هم می پیوستیم، چون؟ چون من به آدمها به چشم لباس نگاه نمی‌کردم و او مرا کسی میدید که آمده تا بماند، تلاش میکردیم برسیم به یک نقطه اتکای مشترک.
از اتفاقات بعد از آن صبح آفتابی سرد، تاریخی در دسترس فیس بوک نیست، که چگونه بعد از آن صبح یک شب روشن‌ و شلوغ جشن‌ انتظار مرا می کشید و جنینی که در شکمم بود و خانه ای که با دستهای خودمان دیوار به دیوار خراب کردیم و ساختیم و کلی گلدان و کلی نهال و بسیار سفر که زهر دوری از خانواده را اندکی بگیرد و کودکی بسیار شیطان که در عجیب ترین جاها قایم می شود و شغل و شغل بعدی و ادامه زندگی و بعد سوگ...سوگ....
سوگی که من و مرد و کودک را زیر آوار طوفانش خیس و خسته ول کرد و ما دست‌ هم را محکم گرفتیم یا بهتر بگویم آنها دستان مرا رها نکردند.
من بخواهم به تاریخچه و کارکرد ازدواجم فکر کنم، صرفا یادم می آید به تصویر شب‌های بسیار سختم که کسی در سکوت دست مرا گرفت. مابقی آنچه در این بینها گذشت، شامل بسیار دقایق شاد و غمگین و اشتباه و خطاپوشی است، نه که اهمیتی ندارد ولی کلیدش در قفل آن شب‌های بسیار سخت است برای من.

فیس بوک از معنای خانواده نمی‌داند، فقط تاریخها برایش مهمند. در این تاریخ دنیا آمدی در این تاریخ درست تمام شد، در این تاریخ حلقه...
اینکه در بین تاریخها بین آدمها چه گذشته، او هیچ چیزی نمی‌داند و خوانندگان این تاریخها هم صرفا اطلاعات پراکنده ای دریافت میکنند که اینجور بهشان می نماید که  دیگر همه چیز را درباره ات می دانند در حالیکه اصلا اینطور نیست. اینها صرفا یک سری تاریخ و وقایع پراکنده است که هر که به میل خود می‌تواند کلاژی متفاوت از آن بسازد چون فقط صاحب هر تقویم است که اصل تصاویر را دیده و زیسته و فقط اوست که میداند از یک تاریخ تا تاریخ دیگر چه گذشت و چگونه گذشت و کفه گذران سنگینی می‌کرد یا کفه دوام آوری.

1/19/2024

I couldn't say the things I should have said.... Refused to let my heart control my head

 آ، این نوشته برای توست.

ولی تو این وبلاگ را نمی خوانی. پس درست تر این است:

این نوشته برای من است و بار هستی و دوستی دیرینه ام با آ، برای آن قامت بلند و اندام ترکه ای، برای چشمهای بادامی عسلی، خطوط مشخص و برجسته گونه ها و لبهاش، برای شمرده حرف زدن و ادب و  ادبیاتی که بسیار آموخته بود و به حق هم زیاد می‌دانست.

آ، ما بچه مدرسه‌ای های دهه شصت و هفتاد، در آن دوره خفقان سیاه ایران، تنها پناهمان خودمان بودیم و خنده های یواشکی و کتابهای یواشکی و فیلمهای یواشکی و عشقهای یواشکی. چقدر کتاب رد و بدل کردیم از قفسه های ممنوعه که از کتابخانه غنی پدرت کش می رفتی و من برایت از مجموعه چاپهای قبل انقلاب، قاچاق میکردم. چقدر کاست در گریبانمان زیر مقنعه قایم کردیم که هر کدام برای اخراج هر دو نفرمان کافی بود؟ من الان حتی دیگر مطمئن نیستم و کاش میشد از خودت بپرسم، ببین تو همجنسخواه بودی؟ آنجور غریبی که در خفا عاشق و شیفته معلم ورزش بودی سالها و فقط من می دانستم؟

آ، تو را نمیدانم اما من اولین کتک‌کاری جدی زندگیم را با تو کردم. همدیگر را‌ بد و‌ بیرحم زدیم و حتما یادت هست. بعدها، اولین کارت تبریک که در نوروز از کسی گرفتم با عکس و شعری از سهراب هم از تو بود. اصلا تو یادم دادی یک رسم خوشایندی را برای کارت تبریک نوروز با شعر. معلم ورزش دیده بود. تو را خجالت داد با جمله «چه کاریه آخه؟ عکس شاعر رو نقاشی کنند روی کارت تبریک با گل و صحرا، خیلی کار بیخودیه... » صورتت گل انداخت. عاشقش بودی ها... ببین من ولی کارتم را نگه داشتم. سهراب در دشت شقایق، محزون می خندید، خیلی دوستش داشتم. باید هنوز جایی در وسایلم در ایران باشد.

بار اولی که تو را در خیابان به مادرم معرفی کردم یادم است. شمرده ازش پرسیدی: حال شما چطوره؟ دیرتر بهم گفته بود: تا حالا یک بچه اینجوری حالم را نپرسیده بود.

ما با هم بزرگ شدیم‌ و دلدردهای بلوغ را با هم طی کردیم. تو به مرور سر به زیر تر و محجوب تر شدی، من وحشی تر و یاغی تر. از اول با آن نظم بی نظیرت دانشگاهی که میخواستی قبول شدی و من با ذهن شلوغ شیدایی ام همینجوری رفتم یک چیزی بخوانم. همانجا سرنوشتها داشت جدا میشد و دیگر کم با هم بودیم ولی همیشه‌ «بودیم».

تا که چند سال بعد من آن گند بزرگم را زدم، می‌دانی. همه مسیر زندگی ام را سر آن راه و انتخاب عجیب اشتباه که بهت خبرش را داده‌ بودم قمار کردم. چهار سال بعدش را درگیر بودم و در قعر چاهی که هیچ دیواری و سقف و کفی نداشت انگار. تو دیگر اینها را نمی دانی، که چه گذشت و چه جور گذشت، چون‌ داخل خصوصی ترین هسته خانواده ام ماند. لابد گاهی فکر کردی این آدم بی معرفت، چطور آن تاریخ مشترک را یکهو کنار گذاشت... کنار نگذاشتم آ. خیلی شکسته بودم، هر تکه افتاده یک طرف، تکه هام را پیدا نمی کردم.

مجبور شدم یک روز عصر، بیخبر از زندگی‌هاتان و گذشته هامان بروم. میدانم دنبالم گشتی. حتی بالاخره بعد چند سال دو نفر از آن گروه مشترکمان پیدایم کردند و من ماهرانه تر خودم را گم کردم. نمی‌توانستم توضیح بدهم که چه شد و چطور گذراندم. و بعد دیگر آنقدر تغییر ماهوی کرده بودم که اصلا نمی دانستم از کجا باید شروع کنم برای تعریف یا توضیح یا پاسخ. من یک جمع بزرگی را کنار گذاشتم هر چند هرگز هیچکدام از خاطرم نرفت. اگر تو فکر می‌کنی این اغراق و بهانه است و من بالاخره به بازگشت به «ما» قادر بودم، احتمالا هرگز در آن موقعیت فلج‌کننده نبوده ای که فقط سکوت و رفتن و رفتن و دور شدن چاره آدم باشد، و چه خوب که نبوده ای، چون بهت بگویم که بسیار بسیار بسیار سخت است. ریشه یک گیاه را از گلدان مألوف قدیمی‌اش دربیار، ببین چه جور صدای درد را می شنوی. انسان که جای خود.

تو مرا گم کردی و نمیدانم احتمالا از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟ ولی من در این سالها از دور تو را نگاه میکردم. باورت نمی شود. می‌دانستم داری در شغل جدید می درخشی. مجردی. زیباتر شده ای. مقاله هایت را هم می‌دیدم در استاندارد پاب‌‌مد بود و متعجب بودم چرا فقط در ایران چاپشان میکنی؟ عالی بود آن آخری، که با ایمیجینگ الکترونیک کار کردید.

دو سال پیش، بیهوا، یک شب سراسیمه یاد افتادم و دنبالت گشتم. عکس جدیدی ازت دیدم و عنوان و دانشگاهی که درس میدهی. خیالم راحت شد. واقعا حقت بود با آن شکل درست درس خواندن و فهمیدن.

دو سال پیش تا دیشب، راستش دیگر دنبالت نگشتم. دلیلی نداشتم. این را هم نمی‌دانی چرا، فقط بگویم که بسیار سوگوار بوده ام. بسیار زیاد. دیشب در بک جایی، یک متن عجیبی خواندم پای عکسی خاکستری با دو جفت چشم آشنا. تو بودی که... چهره خندانت. متن مال دو سال پیش بود. همان دو سال پیش پای همان عکس داشت به تو بدرود میگفت....جنون را دیده ای؟ چند لحظه جنون داشتم که ببینم چه دارد می‌گوید اصلا؟ و دنبالت گشتم. رسیدم به همان عکس دو سال پیش...پای کلماتی که دقیق نخوانده بودم همان موقع. جملات تسلیت بود به پزشکها و محقق ها و دانشجویان و دوستانت... دو سال پیش که نمی‌دانستم چرا یکهو دارم دنبالت میگردم، سکوتی که بعد از تو در جهان حاکم بود را درک نکردم. 

شهریار قنبری میگوید: من به خط و خبری از تو قناعت کردم... این زندگی آدمهای مهاجر است، قناعت به خط و خبر از باقی ریشه ای که جا گذاشتند. و من  راستش همین خط و خبر را هم درست نخوانده و درک نکرده بودم همان‌موقع. عکس خندانت را دیده بودم و خیالم راحت بود که هستی و می درخشی و اگر کسی بهت سلام کند، دستت را می‌بری جلو و می‌پرسی: حال شما چطوره؟


خواستم بگویم که کم‌شدنت از زمان، به بار هستی من اضافه کرده. این با من هست تا نوبت خودم برسد، و مگر جهان چیست جز کنش و واکنش؟ تحمل سکوت ابدی تو، به ناپدید شدن ناگهانی من از دوستیمان، بی حساب. آ، دوست قدیمی و زیبای من.

1/12/2024

Someday your story will be part of someone's survival guide.

نوجوان بودم و دلبسته به کسی. بار اولم بود با همه مقتضیات عاشقی. رنج و دل‌‌دل زدن و آسیب‌پذیری و اشتیاق و هیجان و... آنهم در قبال کسی که چندان مرا دوست نداشت. پس رنج به باقی طیف عواطف غالب بود. مدت طولانی زیاد گریه میکردم. زیاد مریض می شدم. منتظر می ماندم. ولی خسته نمی شدم. فکر میکردم هر چقدر بیشتر پافشاری کنم، نهال آن عشق مجبور می شود به شکفتن و ثمر دادن. زندگی را بلد نبودم.
یک روز مادرم خویشتن‌داری عمدی اش را گذاشت کنار و آمد توی اتاقم و بی مقدمه گفت: مناسبات این دنیا، ارزش اینهمه بالا پایین شدن را ندارد. البته که این حرف من در این شرایط برایت در حد حرف می ماند ولی زمان، خودش به تو بی اعتباری روابط انسانی را نشان میدهد. فقط میخواهم دستکم آگاهانه بدانی تا موقعش برسد، اینهمه رنج لازم نبوده و نیست...
حرفش در حد حرف باقی ماند و من ادامه دادم....
و سالها گذشت و زمان، بارها و بارها این بی ثباتی را به من نشان داد. زمان به من فهماند عواطف انسانها نسبت به هم، می تواند مشمول گذر روزها شود. می تواند بسیار بی اعتبار باشد. میتواند مثلا امروز «تا ابد» باشد و‌ دقیقا فردا تمام شود...

زیستن‌ و فهمیدن این حقیقت اما، چه فایده داشته اگر من نتوانم مثل مادرم عمل کنم و به کودکم که از بی مهری دوستی در آغوشم پنهان شده و روی سینه ام اشک میریزد، یاد بدهم که دوستی و مهر و عشق و علاقه انسان به انسان، بسیار بامعنا و باارزش و بسیار بی‌ضمانت است...

تمام تعطیلات و بخصوص در هفته آخر منتظر و بیتاب دیدار دوستش بود. روزی که هم را دیدند دوست حوصله اش را نداشت با همبازی دیگری مشغول بود... جوری که در توصیف موقعیتش گفت: «با من یک جوری رفتار کرد انگار من هوا هستم»... بلد نبود بگوید به من بی توجهی کرد، اعتنا نکرد، مرا ندید. و همزمان اینقدر خوب بلد بود توصیف کند: با من مثل هوا برخورد کرد....

یاد خودم در پوست بیست ساله ام افتادم که از رشت تا تهران با چه شوقی رفته بودم مثلا سر قرار. هدیه درخور برده بودم. لباسهای نو پوشیده بودم. با شدیدترین شریان خون آغشته به هیجانی  معصوم و وحشی، به جوش و خروش، طرف حتی حاضر نشد چند دقیقه مرا ببیند، گفته بود خیلی سرش شلوغ است... دو هفته منتظر ماندم. اولین سیلی سخت از آن روی زشت حقیقت؛ حقیقت بسیار خواستن کسی در عین دوست داشتنی نبودن، و فایده تحمل آن تحقیر و زنده در آمدن از رنج چه بوده اگر نتوانم به یک آدم جدید بگویم ایراد از او نیست، دوست داشتن دیگران انتخاب است و ضامن ندارد و در عوض می تواند تاریخ انقضا و نقطه انتها داشته باشد.

سه دهه گذشته را از این منظر با سه مثال واقعی برایش تعریف کردم:

برایش از دوستی گفتم که وقتی بسیار از من کمک مالی و شغلی و اعتباری گرفت و به موقعیت دلخواه رسید، یک روز بیخبر مرا از زندگیش خط زد.

برایش از یک روزی در سالهای دور تعریف کردم که همه همکارهایم، بیست و خرده ای آدم به صبحانه تولد کسی دعوت بودند جز من. رفتم دیدم گوش تا گوش نشسته اند به جشنی که از قبل برایش تدارک دیده اند و فقط من زیادی ام.

برایش از روزگار خیلی دورتری گفتم که کل دوستانم در شهرک با هم تصمیم گرفتند با من بازی نکنند.

با اشک نگاهم می کرد: تو چیکار کردی بعدش ؟
اشکش را پاک کردم: مدتی با خودم و عروسکهایم بازی کردم تا دوستهای دیگری پیدا کنم.
جشن تولد کسی دیگر را شرکت کردم که با من مثل هوا برخورد نکند!
دوستیهایی را ادامه دادم که قدر دوست خوب را بدانند...
محکم بغلم کرد. محکم بغلش را جواب دادم.

فایده زنده ماندن و گذر از سیاهی رنج چیست اگر ندانیم چطور دست دیگری را در تاریکی بگیریم؟

11/25/2023

دومین آذر، ماه آخر پاییز؛ در سوگ

سختی اش اینجوریست که یک فصل و روزی را واقعا دوست داشته باشی، یک زمانی‌ از سال اصلا حالت به خودی خود خوب باشد، بعد یک اتفاق؛ ناگوارترین اتفاقی که در تصورت می گنجند درست همان زمان بیفتد. از یک سو تصاویر دوست داشتنی ات را می خواهی برای همیشه دور بیندازی، از سوی دیگر خاطرات خوب، هنوز خوبند. از یک سو دلت میخواهد کینه به دل بگیری از زمان و گردش ماه و سر زدن خورشید، از سوی دیگر ته دلت می‌دانی تقصیر آنها نیست. تقصیر پاییز نیست که همچنان زیباست. تقصیر تو نیست که در پاییزی به این رنگارنگی، هم یک دور کامل گرد خورشید گشته ای، هم زنده مانده ای، هم سوگواری، هم آدمهایی هنوز دوستت دارند و تو را به یاد می آورند و هم از کسی که عاشقت بوده دیگر خط و خبری نخواهد رسید چون در اعماق خوابهای جهان ساکن است...

غلیان مواجهه با تمام اینها، مجموعه ای از عشق، غم، لایه های غبار آلود یا بسیار شفاف و رنگی خاطرات، آلبومهای توی مغز که کلاژ لحظاتند، و دانایی بر اینکه بهبود خاصی در مسیر انتظار تو را نمی کشد، هم بسیار تو را میخراشند، هم تو را در آغوش میگیرند. 

درست در موعدی از سال، مثل همین روز، می بینی باز موج دارد می آید، خیزیده و بلند. تو؟ متواضع و آبدیده و تسلیم، می نشینی و تکان نمی خوری از جایت. جوری که موج متعجب حال آرام توست. آن جور که می تاخته به قصد جانت، یک آن می‌بیند سر جنگ و کشتنش را نداری، سر کلنجار و فرار نداری. برای همین مقابلت می ایستد. می آید هم سطح تو، مقابل تو پشت میز. آنجا که از قبل چای ریخته ای، از قبل دو لیوان بزرگ. چون تو آن خراشیدگی و آن آغوش و آن احوال را از بری. تو میدانی چه در انتظار توست. تو میدانی که از لشکر غم؛ از لشکر این غم! گریزی نیست و نمی گریزی. 

می نشیند مقابلت، در سکوت. چای می نوشید با هم. فهمانده ای بهش، تا هر زمانی که لازم است، می‌تواند آنجا بنشیند که تو آنجایی. تو میزبان سوگی و همسفر تمام خاطرات سرشاری که عشق چون لحافی پوستت را می پوشاند. اینجوری، زمان و فصل و روزی را که دوست میداشتی می بخشی، مدام. فصلی که دوست تو بود و فقدان، همانجا غار مخوفی جلوی پایت حفر کرد. تو با فقدان مدارا کردی. تو با فقدان چای نوشیدنی و از پاییز و از بهاری که همواره در فقدان فرا میرسد، کینه به دل نگرفتی.

8/16/2023

It's not your fault

 بچه پرسید: کدوم فصل، مورد عااقااله توئه؟

گفتم یک وقتی خیلی پاییز از دید من زیبا بود. خیلی دوستش داشتم.‌ الان هیچ فصل‌ خاصی مورد علاقه ام نیست.
پرسید: چرا دیگه پاییز رو دوستش نداری؟
گفتم: چون در پاییز بود که مادرم را از دست دادم. (عکس آن روزگاری که خیلی قبل تر از رادیو چهرآزی، نوشته بودم: چرا همه رفتنهایشان را میگذارند برای پاییز؟ اصلا هر که در پاییز رفته باید برگردد)...

بچه گفت:‌پاییز قشنگه... ولی اشکالی نداره اگه ته دلت پاییز رو دوست داشته باشی، یا باهاش خوب باشی، یا اگه فکر کنی قشنگه....اشکالی نداره، میدونی؟ اگه هنوز دوستش داشته باشی، اشکال نداره



آنجا، در آن اتاق فیلم ویلهانتینگ خوب، شاون به ویل می‌گفت: تقصیر تو نیست ویل....تقصیر تو نیست...گوش کن...تقصیر تو نیست...ویل، تقصیر تو نیست...
همانجا.



7/13/2023

Life is elsewhere

 برای بار چندم مصاحبه ای از کوندرا گوش دادم، جایی که می‌گفت در چهل و خرده ای سالگی مهاجرت کرده به فرانسه. سنی که آدم زبان دوم را جوری یاد نمیگیرد که بتواند به آن زبان جوک خنده دار بگوید. سنی که دیر است برای یادگیری عمق ظرائف زبان، آن اثری که توضیح دادنی نیست ولی فهم متقابل به دنبال دارد. آن گوشه و کنار از پسکوچه‌هایی که کتاب لغت آدم به پویایی زبان ملی‌اش تلاقی میکنند و حاصلش مثلا میشود: ج جمالت، م معرفتت.... یا home sweet home، یا 

mir ist wurscht...

«مهاجرت در بزرگسالی»، مفهومی است که ایرانیان طی نیم قرن اخیر؛ چه آنکه چمدان در دست، چه آنکه ساکن و چشم به راه نامه و خبر،  بسیار باهاش مواجه بوده اند. تفاوتشان با ترکهای آلمان و عربهای فرانسه در این است که مهاجران آنها آزادانه به موطن اولشان در رفت و آمدند، مهاجران ایرانی ولی همیشه اما و اگر در کارشان است. آنها آزادانه به محصولات زبان و فرهنگشان دسترسی دارند. مهاجر ایرانی که‌ سهل است، خانواده اش که ساکن وطنند هم دسترسیشان محدود است. 

هر چه به تقویم امروز نزدیک تر میشویم، تعداد مهاجر بزرگسال و‌جدید زیادتر و طبعا که کیفیت مهاجرت زایل تر است. دیگر حتی تشفی خاصی قرار نیست با مهاجرت اتفاق بیفتد ولی برای نماندن در چنان، به چنین تن میدهد، و بسیار حق هم دارد. این است که زیاد و زیادتر میبینی چه بی ثمر و بی موقع، وقتی اغلب آدمها دوران درس خواندن را سالهاست پشت سر گذاشته اند، ایرانیان مهاجر تازه باید شروع کنند به دانشگاه رفتن آن هم با آداب سرزمین جدید. وقتی باقی جهان تصمیم گرفته اند از کار سوم استعفا بدهند و بروند سر کار چهارم، ایرانی مهاجر تازه دارد اولین نامه تقاضای کار را برای ترجمه میدهد به استاد فلانی. وقتی باقی بچه‌بیارهای جهان دارند بچه سوم را میفرستند اردو، ایرانی مهاجر تازه دارد فکر میکند اصلا می‌تواند بچه بخواهد یا نه. وقتی فردی در کشور خودش سوادی نیمه و زبان مادری اش کفایت میکند به داشتن امنیت مالی، ایرانی مهاجر با خورجینی از دستاورد و مدرک و رزومه باید از چندین پله پایین تر شروع کند. اینها ولی از دید من مایه غصه خوردن و نالیدن نیست! اینها را ما مهاجرها باید آسانگیرانه رد کنیم چون واقعا چاره چیست؟ بخواهیم سخت تر بگیریم از آنچه سرنوشت ملی‌مان برایمان تدارک دیده بود از بدو تولد، چه عایدمان می شود جز تلخی کام از فرط مقایسه؟ من عامدانه مقایسه نمیکنم چون می دانم که کاری بسیار عبث و احمقانه است و نتیجه ای جز سوختن کام و گلو ندارد. 

هر بار که به دلیلی میدانم اگر در جایگاه خودم در جهان می‌بودم نه آنچه که به من عرضه شد، از الآنم موفق تر و امن تر و جلوتر می ایستادم؛ به خودم میگویم: هی، ایرادی ندارد سه بار اضافه تر دانشگاه رفتی تا بتوانی کنار کسی برسی که با یک بارش هم در سرزمین خودش همینجای تو ایستاد. ایرادی ندارد مجبور شدی آنقدر هر بار از صفر شروع کنی که ده سال گذشت و ده سال دیرتر تازه بخواهی چون طفلی نوپا لق لق کنان راه بیفتی تا در بازار کار جای خودت را بیابی. ایرادی ندارد آن روز دو فعل نامربوط را اشتباه گفتی و‌ حرف جدی و مهم ات کلی خنده دار شد جلوی جمع به آن بزرگی. از تو و از تصویر تو در خاطره این جمع، مثلا پنجاه سال دیگر مگر چه می ماند؟ هیچ! اینهمه سختت نشد که حالا این «هیچ» در آینده، برایت مایه خجالت باشد... اینها زندگی تو نیست. اینها تجربه یک روز توست. زندگی تو همان شمع است که می توانی در تیره ترین شبهای وطنت، تیره ترین شب‌های خانه ات، تیره ترین شب‌های خودت روشن نگهش داری. تو گرامر بی غلط نمی‌خواهی برای زندگی. تو حسرت ده سال فلان و بیسار به کارت نمی آید برای زندگی. تو مقایسه نمی کنی که چه کسی جلوتر و عقب تر ایستاد. تو فقط آن شمع را میخواهی وقتی در این جهان میلان کوندرایش هم؛ ارباب چنان قلمی، بلد نبود به زبان دوم لطیفه خنده دار بگوید.



7/01/2023

وزن روحت چقدر است؟


از همه جا حرف زدیم. از سفر. از بازگشت. از روزها و شبها. از من. که پرسید اگر نگاه کنی به سی ماهی که گذشت، از لحظه آوار سوگ تا الان و لحظه نوشیدن این قهوه، بخواهی توصیف کنی که از کجا آمدی کجا چه میگویی؟

گفتم در آن روزها مرا دیدی. همان غروبی که حالم را پرسیدی و من زبانم بند آمده بود و فقط نگاهت کردم چون دلم‌ نمیخواست فریاد بزنم یا مثل حیوانی زخمی و رها شده زوزه بکشم که اگر لب می گشودم اختیارم از دستم میرفت. همان وقتها بود که آغاز بیداری بزرگترین شکنجه روز من بود. که دلم میخواست یک کنترلی دستم باشد همه را روی دور تند بزنم بروند جلو و برسم به پایان. که میگفتم درک این رنج برای جسم من بزرگ است. که بعدش می آویختم به هر چه.
به عشق چنگ زدم. به تاب زلف کودکم. به خانواده. به کتابها. به کار زیاد. به غرق شدن در همه اینها. هر روز تا شب و هر روز تا شب و...‌
بعد متوجه شدم که یک روز دارم به هفته بعد هم فکر میکنم. و جا خوردم.
به خودم آمدم یک بار و دیدم جمله ای درباره چند ماه بعد گفته ام. از سفری در اینده.
یک‌‌ روز به سال دیگری فکر کردم و در آن فکرم خودم هم زنده بودم. عجیب بود.
بعدتر بالیدن بچه ام را در رویایی دیده بودم و در آن رویا دلم‌ میخواست که کنارش باشم... خیلی عجیب نبود. دلم میخواست برایش باشم چون بودنم را کنار خودش دوست دارد و حتی احتیاج دارد.
زنده ماندم. در این سی ماه. این دستاورد من بود...

گفت:
از ادم میپرسند، قدت چقدر است؟ که حساب کنند وزنش به تناسب قد هست یا نیست. آدمها ترازو می‌خرند که ببینند چقدر ماهیچه دارند، چقدر چربی‌، متناسب هستند؟ سالم هستند؟
کسی هیچوقت وزن روح آدم را نمی پرسد. هیچوقت سوال نمیپرسند قدت چند است؟ روحت چقدر سبک/ سنگین است؟
درحالیکه وزن روح آدم از عدد قد و وزن به مراتب مهم تر است.
عیار وزن روح، همین زنده ماندن است در پس چنان سوگی.
این وزن روح توست. که بسیار سنگین هم هست. که تو داری جوری تاب می آوری اش انگار که یک پر کاه بوده. چون ماهها زیر چنان باری زانو سائیدی و افتادی و خیزیدی، که بتوانی بلندش کنی. بعد فکر کن یک نفر دیگر، بیخبر از هر جا، این کاه را ببیند و بخواهد شانه زیرش ببرد، در جا خرد می شود. فقط پنجه در پنجه رنج و زمان قدرت حمل چنین وزن سنگینی را ممکن میکند. که بنشینیم اینجا و در جواب من که در این سی ماه از کجا به کجا آمدی؟ اینجور آرام بگویی: زنده ماندم.

5/08/2023

Meine Oma fährt im Hühnerstall Motorrad

 همکارم امسال مادربزرگ شد. گذاشت پدر و مادر جدید بی خوابیهای اول را بکشند و استرس حمام اول و افتادن بند ناف و واکسن سوم را تحمل کنند، بعد موهایش را نارنجی کرد و از ما خداحافظی کرد و سوار هواپیما شد با یک ساعت پرواز به همین کشور کناری رفت دیدار نوه اش که دیگر سه ماهه شده‌ بود.
من هر هفته بیشتر مشتاق و کنجکاو نوزاد بودم تا او. من جای او بودم تا از همان ساعات آغاز درد در بیرون در بیمارستان کشیک نمی‌دادم، قرار نمی‌گرفتم...
چندی بعد پدرش فوت کرد و بهش ارث بزرگی رسید. چند مزرعه بزرگ در دل آلپ با اصطبل اسبهای عربی و چند تراکتور. گاهی می‌رود سرکشی و عکسهای اینستاگرام پسند میفرستد به ایمیل گروهی کمپانی. یک شعر کودکستانی آلمانی هست در مورد مادربزرگ مدرنی که در مرغداری سوار موتور میشود و به بینی اش حلقه پیرسینگ دارد و ماهی اش پیپ می کشد و سگش بلد است بشمارد... به‌ همکارم‌ گفتم الان تو مصداق عملی این شعری... گفت واقعا! ولی راستش دوست ندارم به من بگویند مادربزرگ!!

یک روز هم چند کار نیمه تمامش را سپرد به ما و رفت مرز اتریش دیدن و تیمار مادر نود و یک ساله اش که لگنش شکسته بود. از روی نقل قول‌ها و حکایتهای پدربزرگ و  مادربزرگم که از کودکی می‌شنیدم هر سالمندی که لگنش بشکند دیگر کارش تمام است، فکر کردم لابد همکارم هم به زودی باز مرخصی میگیرد و میرود خاکسپاری... که دو هفته بعد برگشت و گفت مادرش از اتاق عمل آمده و فیزیوتراپ دارد و چون هم دیگر مجبور نیست از شوهر سختگیر فقیدش اجازه خاصی بگیرد کلی روحیه گرفته و خودش داده حمامش را برایش بازسازی کنند و تا راهروها همه جا سراسر سفید و مدرن بشود و مشخصا رو به بهبودی است و به زودی خودش دوباره از پس کارهایش برمیاید و... و در آخر گفت امیدوارم مادرم دستکم چند سال دیگر زندگی باکیفیتی را تجربه کند...
تعجبم از کجاست؟ از اینجاست که خودم
نیم قرن از مادرش کوچکترم و چنین امیدی به زندگی ندارم. امیدورزی، خصلتی اکتسابی و یادگرفتنی است.
مادربزرگم از وقتی کودک بودم دچار روماتیسم مزمن و اختلال عصب های عضلانی بود و به مرگ زیاد فکر میکرد و از مردن زیاد می ترسید و از جایی به بعد زندگی را کاملا متوقف کرده بود تا رسیدن آن بهبودی که هرگز اتفاق نیفتاد.
مادرم خیلی زودتر از موقع خودش را در هیأت مادربزرگ میدید و بزرگسالان را حتی با پنج سال اختلاف سن به فرزندی می پذیرفت و حقیقتا آرزوی چندانی جز سلامتی و خوشبختی و رها زیستن ما نداشت! در حقیقت برای خودش تنها آرزویی که قائل بود اینکه ببیند ما خوشیم....
نه فقط اینها، که زنان بسیاری در اطراف من از میانسالی به بعد در بی آرزویی و در کهنسالی خودخواسته ای زیسته اند...
من نمیدانم محیط و آنچه در جغرافیا میگذرد دقیقا چقدر قدرت دارد تا آدم را بی آرزو کند. صرفا یک فرق بزرگ میبینم در میدان دید آدمهای هم‌سن هم نسل در جغرافیای متفاوت. حتی با تغییر جغرافیا و تغییر افق دید، آنچه در درون آدم میگذرد می‌تواند چندان تفاوت ماهوی نکند...
من یکی، واقعا آرزوی دیدن پنجاه سال دیگر را ندارم.
راستش، بسیار پیش آمده که دنیا و زیستن، حوصله مرا سر ببرد. و فکر میکنم به زنی نود ساله در دامنه آلپ با لگنی مخلوط از استخوان و فلز، که دارد به کیفیت زیست در چندین سال بعدش فکر میکند....فکر میکنم او دورنمایی با بازه ای چندساله میبایست داشته باشد که همزمان با منی که زیر بار بازسازی حمام رفته ام و صد بار این وسط به خودم لعنت فرستاده ام که مگر چند سال زنده ای حالا که کل یک حمام را بریزی بسازی، ول میکردی این‌ دو صباح عمر را... و بعد یکی مثل او، که از کمیت هم گذشته ولی از کیفیت نه... 
چقدر در عین تشابه، فرق زیاد است...