<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094</id><updated>2012-01-26T02:03:02.298-08:00</updated><title type='text'>November 25</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>236</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2732758089555573128</id><published>2012-01-26T01:53:00.001-08:00</published><updated>2012-01-26T02:03:02.309-08:00</updated><title type='text'>بهمن ...ماه مهربان ... در روزگاری مهربان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;و خیلی اتفاقی فهمیدم که دوباره روزهای جشنواره تئاتر و فیلم است . و من گرانی ارزاق و دلمردگی خیابانها و اخبار ملال و روزنامه های فحاش و امروز خاکستری کشورم را گذاشتم یک طرف، و از سوی دیگرش فقط سفر کردم به روزهای خودم وقت جشنواره فجر و برف ریز ریز توی بادی که بی رحم نبود و صورت سرخ و شادم که توی صفهای طویل همچنان به لبخند و رویا و عشق می درخشید و لابد به خاطر بسیار جوانی یا بسیار تازگی یا بسیار نادانی،زندگی هنوز ارزش خواب دیدن و رویا داشتن و خاطره ساختن داشت...همه چیز به توی خود آدم بستگی دارد به نظرم .... هر چند صف جشنواره تنها یک صف جشنواره نبود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2732758089555573128?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2732758089555573128/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2732758089555573128&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2732758089555573128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2732758089555573128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_26.html' title='بهمن ...ماه مهربان ... در روزگاری مهربان'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7488593370299465645</id><published>2012-01-25T10:51:00.000-08:00</published><updated>2012-01-25T11:24:39.619-08:00</updated><title type='text'>دنبال چه می گردی؟ این هم همان است ... فقط کمی مدلش فرق می کند و جنسش و طرحش و دوختش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعد از چنان دوره مدید گردباد و بوران و آرامش پر از خالی و خرابی که تنها بازمانده فصول طوفان و تگرگ و آفتاب بی حد و رعد و غرش بود ، رسیدم به مرحله زندگی کردن . مثلا یک جایی مثل همینجا. یک زمانی مثل همین زمان . یک دورانی مثل همین دوران ... در چنین زمان و چنین مکان ، چند تا تکه آرزوی خیلی ساده و خیلی مشخص و خیلی فراگیر دارم به رنگ همین رنگهای اصلی توی این دنیا ... همین قرمز و سبز و آبی. دیگر منگوله و مهتاب ندارد هیچکدامش. دیگر توی ستاره های هفت آسمان آنورتر نیست. خواب نشخوار و آن رنگهای هفت کمان و خیال زده خاص سالهای دور گذشته نیست ... ساده است ... سر راست است ... اسم دارد و همه جا هست و برای همه اتفاق می افتد هر روز. من هم همانها را می خواهم. ... بعد ... بعد دیگر واقعا حاضر نیستم همین چند دانه خواسته را هم بیایم و با چند تا چیز دیگری که که دنیا بخواهد در عوض همینی که می خواهم به من بدهد تاخت بزنم. اینکه بخواهم خودم را راضی کنم که اینها هم همانند و چه بهتر که با آنچه می خواستم کمی فرق دارند ولی می شود باز دوستشان داشت و بهشان راضی شد و ادامه داد و گفت من هم به یک چیزهایی رسیدم بالاخره ... بیایم و به تب راضی شوم و شاد و شاکر که مرگ نیست و ایول ... بیایم و به خودم بقبولانم که سرم کلاه نرفته و خب آنی که خواستم نشد ولی یک چیز دیگر شد که در همان سطح خوب است ... نه خب ... تکرار هر فعلی و مزه کردن هر کیفیتی حدی دارد ... و من حدش را دیدم و هم مرزش را و مزه اش را و هم کف و هم سقفش را و خیلی بس ام است ... این چند تا خواسته را با هیچ چیزی تاخت نمی زنم و گول نمی خورم و راضی نمی شوم و کوتاه نمی آیم . گیرم هم نرسم . بله خب ... گیرم تا آخر عمر نرسم . تضمین که نداریم . اما این هست که تا همان آخر عمر خیلی واقع بین و رک می گویم خواستم و نرسیدم ... نه اینکه هی بخواهم خوشگلش کنم و توجیهش کنم با" یک جورهایی رسیدم اما یک جورهای دیگری به چیزی از همان جنس ولی با کمی فرق و اصلا بهتر ، بهتر که فلان نشد و بهمان شد و چه خوب و دست خدا ، دست جهان درد نکند و که می داند شاید آنجوری خیلی بدبخت می شدم و خیلی ضایع بود و خیلی ناجور بود و اینها" چرند محض ... ببینید ! یک جنسی یا توی انباری این زندگی موجود هست یا نیست ... این هم همان است فقط با کمی فرق در طرح ، شکل ، ظاهر ، برش ، طول ، عرض ؛ ادعای مزخرفی بیش نیست . اصلا آن "فقط با کمی فرق " که بیاید وسط یعنی فرق دارد ، اصل آنی که خواسته شده و طلب شده نیست ... اینکه به خودمان به زور بقبولانیم به نظرم فضاحتش بسیار ضایع تر از این است که قبول کنیم نشد و حیف که نشد. قبول شکست ها ، شجاعت قابل تحسینی می طلبد. شجاعت خودش یک معنی کامل و مقتدر و قائم به ذات است. پیشوند و پسوند نمی خواهد. من ترجیح می دهم در باقی زندگیم شجاعت را با مفهوم دیگری آلوده نکنم. اگر کم بود بگویم کم است . اگر آنی نبود که باید باشد توجیهش نکنم . اگر چیزی را بخواهم و ببینم نیست و نمی شود ، قبول کنم که نیست و نمی شود دیگر جور دیگری را نیاورم جایش بنشانم و بهش راضی بشوم و ادای راضی ها را دربیاورم... این جور سفسطه ها را می گذارم برای داروخانه چی ها، رنگ مو فروشها، فروشندگان لوازم بهداشتی .... که هر چه را در این دنیا میخواهید ندارند اما مشابهش را چرا، و با اصرار به شما فرو می کنند ...شغل من توی زندگی خودم چیز دیگری است.هر کسی را بهر کاری ساختند اصلا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7488593370299465645?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7488593370299465645/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7488593370299465645&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7488593370299465645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7488593370299465645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_25.html' title='دنبال چه می گردی؟ این هم همان است ... فقط کمی مدلش فرق می کند و جنسش و طرحش و دوختش'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8492592559062647100</id><published>2012-01-24T03:47:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T06:52:21.270-08:00</updated><title type='text'>بعد از این همه سال جمع آوری مدارک نشستم و رنگ چای لیمو را تحلیل کردم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;و بعدش هم نشستم و حضور به هر حال و به هر جهت و ناگزیر و ناگریز تعدادی انسان و مقادیری اتفاق ناشی از وجود داشتن این تعداد انسان را در پرونده عمر خودم برای خودم حلاجی کردم و با استفاده از قانون "همین است که هست" به دو متغیر دو سوی معادله ای فکر کردم که تحت "اگر و فقط اگر" حس و حال خودم را می سنجیدم؛ یک طرف معادله خودم بودم و یک طرفش "باور کن کاریش نمی شود کرد " ... و اینجوری حل خیلی مسائل مرکزی و حاشیه ای و مافوقی و مادونی آسانتر شد... چای لیمو خوب است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8492592559062647100?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8492592559062647100/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8492592559062647100&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8492592559062647100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8492592559062647100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html' title='بعد از این همه سال جمع آوری مدارک نشستم و رنگ چای لیمو را تحلیل کردم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-667525222216683142</id><published>2012-01-22T21:11:00.000-08:00</published><updated>2012-01-22T22:05:51.518-08:00</updated><title type='text'>از محموله اطلاعات تا مزاج سرد آدمهای خسته</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پ انسان مهربانی بود. دوست مهربانی بود. به وقت نیاز، پیش قدم می شد و به شما کمک می کرد در حد وسعش. پایه بود برای اینکه تنها نباشید. تنها غصه نخورید . تنهایی شادی نکنید. همه اینها بود. به اضافه چیز دیگری که باعث می شد یکهو به خودتان بگویید : "ای وااااای من که" ... پ زیاد سوال می پرسید. سوال زیادی می پرسید. راجع به هر آنچه که بسیار مربوط و نزدیک وعمومی تا هرآنچه که بسیار دور و نامربوط و خصوصی. ابایی نداشت که از درآمد پدرتان یا شغل دوم داییتان سوال کند. ابایی نداشت که اگر کسی قبلا جواب این سوالها را به طرق مختلفی درآورده ، با او هم درمیان بگذارد. این اطلاعات به کاریش می آمد؟ هرگز معلوم نشد. فقط مشخص کرد که ما آدم معاشرت طولانی مدت همدیگر نبودیم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یک آدمهایی را می شناسم که می دانند فلانی کی با بساری ریختند روی هم و پول بهمانی را بالا کشیدند. زن فلانی کی با بساری خوابید و بعدش هم پررو پررو برگشت آبگوشتش را پخت و بچه اش را شیر داد ... . بساری هیچوقت پزشکی قبول نشده بود و اصلا بچه شدی ؟ تابلو بوده الکی می گفته که اسمش توی روزنامه بوده و خودش دلش نخواسته ( آیا واقعا توی روزنامه دنبال اسم یک نفر دیگر گشته بودند و ته و توی کدهایش را درآورده بودند؟؟؟) بهمانی هر چه باشد لابلای حرفهایش گفته که خانه اش در شمال غرب تهران است و این نشان می دهد که بچه پولدار است و یک بچه پولدار به هر حال کارش درست است حالا بعدا جزئیاتش درمی آید و ثابت می شود به همه. آه که تعداد برادرها و خواهرها، تعداد همسرها و دوست دختر ها و دوست پسرها، شمار استکانها، نعلبکی های لب پَر، متراژ خانه و باغ بابای طرف در کرج، قیمت ویلای خاله خواستگار دوستشان در لانگ آیلند، مقصد فلانی ها برای ماه عسل سال دیگرشان، هزینه هر ترم دانشگاه دختر همسایه دست چپی ... همه چیز از همه جا توی خورجین این آدمها پیدا می شود. مانده ام این کله ها چه طور باد نمی کنند؟ چه طور منفجر نمی شوند از فشار و هجم این همه اطلاعات ... این همه اطلاعاتی که با علاقه و پشتکار جمع می شوند. و با اینکه سبب هیچگونه تغییری در زندگی شنونده و جمع کننده و حمل کننده اطلاعات نمی شوند، هنوز دانستنشان و به روز شدنشان و روزافزون شدندشان جالب است ... برایش انرژی و هزینه و عمر صرف میشود به جدیت ... هیچکس به فکر بحران غذا و انرژی و اکسیژن هست آیا ؟ هر چند که من به نظر خودم در شمار آدمهای خسته هستم . آدمهای خسته ای که حال حمل اطلاعات اضافه را ندارند. یعنی راستش دنبال راه حلی هستم که از شر دانستن و یادآوری مسائل و مصائب شخص خودم هم به مراتبی خلاص بشوم چه برسد به حمل همسایه دست راست ، همسایه دست چپ ، شنبه زا ، یکشنبه زا ، دوشنبه زا ... و باقی نفوس . این البته که حسن من نیست به تاکید. من از خبرهای داغ و توپ شهر بی خبرم. از ارزان شدن بوقلمون و گران شدن ماهی سمون و فراخوان ثبت نام برای سخنرانی هاوکینگ بگیر تا دو ساله شدن بچه فلانی ها و هنوز بچه دار نشدن بساری ها و طلاق سوم دختر آقای بسیار مذهبیان که نمازش هم به کمرش بزند بسکه دورو و بدجنس است لابد که این همه بلا سرش آمده &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی اسم یک آدمهایی یادم می آید. می پرسم هم ازشان و از حال و روزشان. نمی دانم چه بلایی سرم آمده که همان روز هم یادم می رود چه حال و روزی دارند .شاید هم ساعتی که به فکر خودم با خودم توی زندگی خودم و توی کله و قلب خودم زندگی می کنم برایم خیلی مهم تر است. خودخواهم شاید. راضی ام اما &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دایره معاشرتهای من هر روز محدودتر می شود. یک آستانه ای دارم به اسم دوز ماهانه معاشرت . این مقدار برای هر آدمی جداگانه تعریف می شود اما کیفیت مشترکش این است که هر معاشرتی دیگر یک دوز مشخصی دارد و بیشترش من را مسموم می کند. در هر ماه ، تقریبا دو تا آخر هفته را توی لاک خودم و با پتو و ماگ و فیلم و موسیقیهای هفتگی خودم می گذرانم و بی خبر از دنیا و مافیها حالش را می برم. احتمال می دهم همین الان یک سری آدمهایی من را میخوانند و فکر می کنند : چه پیر ، چه روشنفکر نمای اه اه ، چه خسته کننده، چه برو بابا ، چه فلان ... سوال : آیا ما را برای تایید شدن توسط آدمهای دیگر آفریدند ؟ به گمانم خیر . و به گمانم ما را آفریدند که توسط یک سری آدم فقط دوست داشته شویم . که از دار و ندار دنیا ، این آدمها را دارم . باقیش ، بقایم . می دانید؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-667525222216683142?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/667525222216683142/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=667525222216683142&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/667525222216683142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/667525222216683142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html' title='از محموله اطلاعات تا مزاج سرد آدمهای خسته'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6411356967632074789</id><published>2012-01-20T14:28:00.000-08:00</published><updated>2012-01-20T14:38:53.462-08:00</updated><title type='text'>گل زرد و گل زرد و گل زرد</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پتویم را پیچیده ام دورم و لپ تاپ کوچیکه را آورده ام نشانده ام روی پایم و یک فیلمی هم گذاشته ام که تویش هم لیلا و هم عزت الله خان را دارد پس خوب است ولی دلم یک چیزی را میخواهد که دم دستم نیست ... یک جور آوازی که  فقط رفتگرهای پیر آن هم وقت جارو کردن برگهای آذرماه از کوچه های یخ کرده بلندند چه جوری است ... یک جور آوازی که زمزمه دارد و صفا دارد و خیال دارد و حتی دهکده دارد ، روستا دارد ... یک جور آوازی که زنهای ایل بلدند .وقتی مه فرا می رسد،... بی بی مجید که بهش می گفت "غریبی" ... و توی کتاب بلد بود بخواند. غریبی می خواند. از توی کلمات کتاب می شنیدم چه جوری می خواند .... دلم میخواهد یک نفر یکی از آن غریبی ها را بخواند الان ... و من گوش کنم تا مدتهای مدیدی ... و خیالم آسوده باشد تا مدتهای مدیدی &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6411356967632074789?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6411356967632074789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6411356967632074789&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6411356967632074789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6411356967632074789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_20.html' title='گل زرد و گل زرد و گل زرد'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8343638918505514776</id><published>2012-01-18T01:53:00.000-08:00</published><updated>2012-01-18T02:03:29.400-08:00</updated><title type='text'>امروز اولین روز از بقیه زندگی من است *</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;توی سالن نشسته ام . قلبم آرام شده. دستهایم هنوز کمی سردتر از سرد معمولی هستند. توی سالن هنوز پر از آدم است. باورم نمی شود که دارم فارسی تایپ می کنم توی وبلاگم آنهم الان . ولی مجبورم که تایپ کنم . چون دفاع کردم و خونسرد بودم و راحت بودم . ده دقیقه قبلش ، قلبم شروع کرد به کوبیدن ...بد می کوبید.... بعد یاد ایمیل امروز صبح افتادم. و یاد ایمیلهای دیروز . یاد تک تک آدمهایی که به من حرفهای خوب زدند. یاد دوستهایم که برایم نوشتند. بهم تلفن کردند. آمدند دنبالم مرا بردند که سریع خرید کنم و بگرداندندم خانه. وقتی نبودم توی تلفنم پیغام گذاشتند. دوستم داشتند. بعد یکهو انگار آب خنکی که یادم رفته بود بگذارم سر میزم سر کشیدم. انگار یک موسیقی خیلی ملایم خیلی نرم خیلی تسکین دهنده ای توی گوشم پخش می شد و یکی می گفت نترس. نترسیدم. تمام شد. ممنونم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;جمله دوست داشتنی "بازگشت طولانی" ....که همه کودکی ام از تماشا کردنش سیر نشدم*&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8343638918505514776?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8343638918505514776/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8343638918505514776&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8343638918505514776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8343638918505514776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_18.html' title='امروز اولین روز از بقیه زندگی من است *'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5094792151158500506</id><published>2012-01-16T21:37:00.000-08:00</published><updated>2012-01-16T22:08:50.616-08:00</updated><title type='text'>Everybody's gotta learn something</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;خیلی مهم&lt;/em&gt; : یک روز هم بود که ما از خیابان رد می شدیم و همه چیز در نظرمان تازه بود و نو بود و جذاب. بین همان تصاویر هنوز تازه و نو و جذاب ، یک دختری از کنارمان گذاشت با کیف مهمانی قرمز کوچکی که توی دستش نگه داشته بود. لبهایش همرنگ کیفش بود و به لبخندی نیمه باز مانده بود . دقیقا آنچه می دیدم یک کیف قرمز بود و یک دهان قرمز شاد که جفتشان عجله داشتند . باقی اجزا ، یک شادی محو زیبا را تشکیل می دادند و پیکره دختر تکمیل می شد . مثل موهای بلوطی اش که توی هوا تاب می خورد . مثل آن تاب کنار گوشش که خیلی با دقت کنار صورتش می رقصید . مثل آن دامن رهای حریر. مثل آن کت خوش دوخت. و مثل قلبش که صدایش را نمی شنیدم . ولی می دانستم که تند تند و با خوشی می تپد. انگار عشق داشت توی هوای دور و برش. عشق داشته اید توی هوایتان؟ اگر داشته اید که می دانید من چه می گویم. اگر هم نداشته اید که خب هیچ. قبول کنید از من که عشق داشت توی هوایش. موسیقی تند مدیترانه ای داشت توی قدمهای تندش. عجله زیبایی داشت . مجموعه خوش زیبایی بود. دیدن یک خوشی های عمیق ولی صاف، حال آدم را و لحظه آدم را و دل آدم را خوش می کند. گیرم که سهم آدم جز دیدن نباشد. همین خودش کم نیست توی دنیایی که روزنامه هایش این شکلی شده اند و تلویزیونهایش آن شکلی. این خودش اتفاق کمی نیست. جوری است که آدم یادش می ماند . و حتی بعد از دو سال می آید و توی وبلاگش می نویسد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;نه چندان مهم&lt;/em&gt; : فردا روز خاصی از زندگی من است. خواستم بنویسم مهم؛ دیدم خب چرا مهم و مهم برای که؟ خواستم بنویسم تعیین کننده ولی نوشتم و پاک کردم. چون به نظرم آمد که چرا تعیین کننده و چه چیز را تعیین کننده؟ اصلا کی می داند که چه رویدادی از یک روزی از زندگیش چه کیفیتی را از بقیه زندگی اش تعیین می کند یا نمی کند؟ این است که فردا، فقط یک روز خاصی از زندگی من است. می روم جلوی یک سری آدم و از پایان نامه ام دفاع می کنم. برایش زحمت کشیدم. خیلی آخر هفته ها تنهایی رفتم توی دپارتمان درندشت که هیچ موجود دیگری به جز من آنجا نبود. رفتم و تا شب گوگوش خواند و من کار کردم. فردا باید از کارم دفاع کنم. یک اشکالی هم توی کارم افتاده : به اندازه سر سوزنی دلهره ندارم! جوری دلهره ندارم که دارم توی خیالم به کیف قرمز آن دختر نگاه می کنم و به لبخند بی دغدغه اش. نتیجه ای که خودم از این حالم گرفته ام این است که یا می روم و همه چیز را خراب می کنم، یا می روم و همه چیز خوب پیش می رود .... گودر هم ندارم که از سر همان جلسه بیایم تویش بنویسم و به حرفهای دوستهایم بخندم . می بینم که این روزها زیاد توی وبلاگم می نویسم. گویا وبلاگ جبران همه نداشته هاست ( این یکی را خداییش خود شریعتی طفلکی گفته بود وقتی راجع به خدا و این چیزها حرف می زد) ...الان هم دارم یک آهنگی گوش می کنم که شاید بعدا در موردش نوشتم . تا ببینیم چه می شود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5094792151158500506?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5094792151158500506/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5094792151158500506&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5094792151158500506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5094792151158500506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/everybodys-gotta-learn-something.html' title='Everybody&apos;s gotta learn something'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6387107367371835518</id><published>2012-01-15T07:41:00.000-08:00</published><updated>2012-01-15T07:42:40.177-08:00</updated><title type='text'>از روزهای جذبه و حیرت 2</title><content type='html'>&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زن باشی و بی درد سر کنی؟ بی زخم ؟ هه ! می دانی ؟ این زن بودن که نیمی سرخ بود و نیمی کال ، رشکی نداشت اگر چه در چشم زیبا می نمود . حالا قبایش را هم از امروز من می پوشم جای همه رنگهای رهای دخترانه . اگر ادامه مادرم باشم که از همین الان ، نخوانده میگویمت : زمین هرگز از بودنم خواب آشفته نخواهد دید و من نیز شرمنده حتی یک پر سنجاق از کل این دنیا نخواهم بود .... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از بازخوانی صفحات نارنجی&lt;br /&gt;نوشته شده بود به تاریخ 6 / 10 / 87&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6387107367371835518?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6387107367371835518/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6387107367371835518&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6387107367371835518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6387107367371835518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/2.html' title='از روزهای جذبه و حیرت 2'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5485489388691545149</id><published>2012-01-14T13:16:00.000-08:00</published><updated>2012-01-14T13:30:06.438-08:00</updated><title type='text'>زین دایره مینا .... ههه که زین دایره مینا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به نظرم خودش به اندازه کافی بدبخت و خاک بر سر هست ، گیر ندیم بهش. یعنی فقیره ...فقیر فکری . فقیر حرکتی. فقیر عاطفی .... از این دستخالیایی که میخوان با جیب و دست خالی کشور فتح کنن و قافله بزنن و توپ باشن ... گدایی و گردنکشی .... این دایره هستی رو می گم . این جناب کائنات . این رئیس حسن تصادف و بد واقعه و این صوبتا .... طفلی .... وقتی اینقدر فقیر فرهنگی و عقلی و عاطفیه که بین این همه خلائق ال همون بتهون اش رو بزنه کر کنه ، همون ذکریای رازی اش رو بزنه کور کنه، همون نیچه اش رو ببره بندازه گوشه تیمارستان، صورت همون جیمز دین اش رو بزنه له کنه زیر چرخ ماشین .... می دونی ؟ دیگه چه انتظاری ازش می شه داشت ؟؟؟ از این بدجنسی های رقت انگیزی داره که نمی دونی چه اسمی روش بگذاری حتی ... بی خیالش ... بحثو عوض کنیم ... هر کی بگه اصل حال خودش چطوره اصلا؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5485489388691545149?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5485489388691545149/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5485489388691545149&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5485489388691545149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5485489388691545149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_5248.html' title='زین دایره مینا .... ههه که زین دایره مینا'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6059281173007506256</id><published>2012-01-14T10:02:00.000-08:00</published><updated>2012-01-14T10:03:57.583-08:00</updated><title type='text'>از روزهای جذبه و حیرت</title><content type='html'>&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;راست است ... نوشته بود "من که اینجا گیرم . تو اما برو و مطمئن باش خوش میگذرد ...." . من اگر می خواستم خوش باشم که چله نمی نشستم مؤمن ... خوش بودن دل من شروط دیگری داشت . هر کسی نداند تو که می دانستی ... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از بازخوانی صفحات نارنجی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نوشته شده بود به تاریخ 6 / 10 / 87&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6059281173007506256?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6059281173007506256/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6059281173007506256&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6059281173007506256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6059281173007506256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_1946.html' title='از روزهای جذبه و حیرت'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6181135644935012260</id><published>2012-01-14T04:26:00.000-08:00</published><updated>2012-01-14T07:02:38.923-08:00</updated><title type='text'>فراتر از نبودن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعدها، بعدترها آنقدر اتفاقات جور و واجور افتاد که من به پاس شنیدن و به خاطر سپردن چنین جمله ای احساس بندگی نکنم. اتفاقاتی افتاد که تا آخرش حس این را داشتم که کاری ناتمام در جایی مانده ،که حسی سترون و آبی نیم خورده و رویایی نیمه کاره . اما هنوز می گویم شاید به جای راوی، عبد و عابد آن لحظه خاص باشم که این روایت را و آن جمله را شنیدم ! یک چیزی تویش هست که باعث شده از اعلامیه حقوق بشر و از تاریخ تولد و از لحظات دوست گرفته شدن و از نوازش شدن و از اتفاقات خوب نادر هم با ارزش تر باشد برایم : توی خیابان مانده بود و جایی و آدمی و امید پناهی نداشت. یک مرد سیاه پوست خیابان خواب با کارتنی که خانه اش بود و سیگاری که پشت گوشش بود کنارش نشسته بود. ازش پرسیده بود کجای دنیایی؟ این گفته بود "یک جایی ته ته ته زندگی، آن پایین پایین " ..... سیاه گفته بود : "خو رفیق، پَ تو فقط یه راه داری که اونم اینوریه " و به بالا اشاره کرده بود ....خب من هرگز شانس این را نداشتم که مثل توی کتاب ها و افسانه ها و فیلم ها به آدمهای عجیب فرزانه بربخورم که یک حرفی بزنند که زندگیم را زیر و رو کند. من به نظرم شانسی آنچنان بلندمرتبه که روزی در خانه کاستاندا و آلیس و عطار نیشابوری را زد و باعث شد که بشوند آنچه شدند ندارم.... اما این هست که من در یک غروب ساکتی این داستان را شنیدم و از همان موقع تا همین موقع هر روز یک سیاه پوست کارتن خواب را با در مغزم حمل می کنم که با لبخند کج و نگاه آزموده اش به من می گوید: "خو رفیق، پَ تو فقط یه راه داری که اونم اینوریه" ... و به بالا اشاره می کند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;.... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6181135644935012260?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6181135644935012260/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6181135644935012260&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6181135644935012260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6181135644935012260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_14.html' title='فراتر از نبودن'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6032863221879224780</id><published>2012-01-13T01:26:00.000-08:00</published><updated>2012-01-13T01:52:29.766-08:00</updated><title type='text'>از چراغهای روشن ... تا چراغهای روشن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نوشت اگر هستم ، حرف بزنیم توی اسکایپ . نوشتم هستم ولی چراغم خاموش است؛ منظورم این بود که زنگ بزند حتی اگر به نظر آمد که نیستم. گفتم چراغم خاموش است. و یکهو خیلی جا خوردم . از بار غمناک یا حتی هولناک این جمله . یک جوری کیفیتش به تصویر آمد و من دیدم که اگر بخواهم حالات و موقعیت های مختلفی برای ترکیب " چراغ خاموش" تجسم کنم ؛هر چه از یک موقعیت یا خانه یا بین یک جمع ؛ در اکثر موارد به قول خودم به شکل یک "آخ گنده" درمی آید ... آخ گنده ترسناک ، از آنها که خوشخیالانه می گوییم هفت کوه و هفت دریا آنطرفتر و فکر می کنیم الان به دور کردنش تا شعاع هفت کوه و هفت دریا آنطرفتر کمک کرده ایم ... . اصلا شما ببینید خود مذهب از این کیفیت چه استفاده ابزاری کرده است. حتی من سرکش درگیر با خدا و پیامبر و امام ، با دیدن شمعهای شام غریبان در دل تاریکی کوچه ها ، یک حال عجیب ناگفتنی ای می شوم. یا با دیدن آن شمعهای پایه بلند در کنج تاریک و نمور کلیسای کاتولیک مرکز شهرمان. امروز فکر کردم که از نشانه های "هنوز آرامش و امنیت و لبخند داشتن " همین چراغهای روشن است.همین که وقتی کسی بیاید خانه ، ببیند از توی اتاق خواب یا بالای سر هود آشپزخانه یک نور کوچک ولی سمج و پرنیرویی دارد بازی بازی می کند با اشیا دور و بر. از دامن یک آباژور سرخ تا کله یک لوستر بزرگ . از ساق یک شمع معطر که سرخوشانه می سوزد ( بله ، حتی نوع سوختن شمع به عنوان منبع نور ، با سطح خنده درون چشم شما نسبت مستقیم دارد) تا یک لامپ کم مصرف که در راهروی ورودی خانه به حال خودش رها شده و وفادارنه همه تلاشش را می کند که یک کمی نور بپاشد به دور و بر خودش و رضایت شما را از خریدش جلب کند به هر حال) . فکر کردم اینکه آدم حسابی های "گشته " و "آدم دیده" قدیمی ، می گفتند چراغ دلت؛ چراغ خانه ات روشن، اینکه همیشه همراهی نور را برای دل و دیده متصور می شدند، اینکه خاموشی چراغ خانه را به هفت کوه و هفت دریا آنورتر حواله می کردند، اصلا اینکه روشن اینقدر راحت تر و امن تر و دوست داشتنی تر است؛ یک سری دلایل بسیار بغرنج فلسفی پشت سرش دارد که من حوصله فکر کردن بهشان را ندارم . فقط می توانم دربست قبولشان کنم . همه شان را. به شکل یک دربست گنده &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6032863221879224780?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6032863221879224780/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6032863221879224780&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6032863221879224780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6032863221879224780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_13.html' title='از چراغهای روشن ... تا چراغهای روشن'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6239389694358372679</id><published>2012-01-11T01:34:00.000-08:00</published><updated>2012-01-11T01:47:18.848-08:00</updated><title type='text'>....   بسیار سالها کز پس ما رهگذران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;منتظر روزی هستم که بالاخره بالاخره پس از این همه سال درس و مشق خواندن، موفق بشوم و دلیل پدیده کهنسالی را درک کنم و بیایم توی وبلاگم بنویسم و به جرائد نامه بدهم و توی تلویزیون و رادیوی محلی درخواست مصاحبه بدهم و بعدش هم بروم توی مدیای جهانی و یک چهره فی ما بین شرق و غرب بشوم. کسی که بالاخره توانسته ثابت کند چرا کهنسالی را باید پذیرفت و باهاش کنار آمد و حتی دوستش داشت و ازش استفاده کرد. کسی که خیلی مثبت و باز و نیمه پر بطری و لیوان و جام و فلان می اندیشد .... به امید آن روز . و تا همان روز ، همچنان با شدت و با صدای رسا از این پدیده می ترسم و متنفرم جوری که همچنان یکی از دلایل بزرگ و متقن من است برای اثبات انواع ایراداتی که به نظام خلقت دارم . از همین تریبون هم یک سلامٌ علیکم غلیظ به تمام معلمین و اساتید زندگیم ؛ که در طی سالها و سالها سعی داشتند به من بخورانند مو لای درز خلقت دنیا نمی رود و همه چیز دلیل همه چیزش است ، بنمایم !!! پشت همین لپ تاپ و میز ، در همین تاریخ توی همین لباس خواب نارنجی، ایده های بسیار بهتر و عملی تر و شادتری برای پایان عمر تک تک انسانها دارم . حیف که هرگز کسی از من نپرسید &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6239389694358372679?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6239389694358372679/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6239389694358372679&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6239389694358372679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6239389694358372679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html' title='....   بسیار سالها کز پس ما رهگذران'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8648468624245630295</id><published>2012-01-09T12:29:00.000-08:00</published><updated>2012-01-09T21:30:22.913-08:00</updated><title type='text'>A Time For Us</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;من یک موجودی هستم که در مواقع بیربط به مسائل بیربط فکر می کنم . موقع صبحانه یاد یک خاطره از کودکی ام می افتم . موقع دیدن سریالهای شبهای سال نو یاد جشن تولدهایم . موقع شام یاد آرزوهایم . موقع مسابقه فوتبال یاد رویاهای دورم. موقع خواب یاد همه این چیزها. بله . یک چنین موجودی هستم . امشب ، موقعی که کف از موهایم لیز میخورد و می رفت توی چشمم ، یاد این افتادم که دماساز آزمایشگاه را خاموش نکردم . یاد این افتادم که دما را برده بودم تا نزدیکهای آنچه به ما توضیح داده اند توی جهنم باهاش مواجهیم. اول فکر کردم بی خیال. یک شب که هزار شب نمی شود و من خسته ام و خیلی خیلی فرسوده ام . بعد یاد چشمهای معصوم بچه ماهیها افتادم . یاد باله های نارنجی و نقره ایشان. یاد اینکه الان توی آزمایشگاه بی پناه مانده اند و راه رفتن نمی دانند و طرز کار دستگاه دماساز را بلد نیستند ... گرمشان است ... مثل ما که توی جهنم گرممان می شود. خودم را حوله پیچ کردم و توی هزار تا ژاکت و لباس پیچاندم و شبانه راه افتادم طرف آزمایشگاه . رسیدم . به موقع رسیدم &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;     .توی راه آزمایشگاه ، فکرم رفت طرف وقتهایی که دلم خیلی سوخته . یاد آدمهایی افتادم که بر اساس یک اتفاقهایی دلم براشان سوخته. تک تک آدمها ... آنهایی که بهشان بد کردم و معمولا ناخواسته و نادانسته بوده . آنهایی که من رنجاندم . آنهایی که من نرنجاندم اما شاهد رنج و رنجشان بودم ... و خودم .... خودم .... رسیدم به وقتهایی که دلم خیلی برای خودم سوخته ... و کسی به موقع رسید .... یا کسی هرگز نرسید. توی راه خانه، فکرم رفت طرف وقتهایی که خیلی شاد شدم . خیلی ناب و خلص و خالص . به هر دلیل. با اتفاقهای جور و واجور . کنار آدمهای جور و واجور . بیشترشان ، اکثرشان مال کودکیهایم بود. یک سری کمتری مال نوجوانیها . بعدتر رسیدم به جوانی و شد به شمار انگشتهای یک دست ... بعد یک هه گفتم . این هه که گفتم خیلی حرف تویش بود. بماند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نزدیکیهای خانه بودم و شب بود و به این فکر کردم که من این همه حرفم را کجا ببرم ؟ به کی بگویم ؟ توی وبلاگم بنویسم ؟ نه نمی شود. شمایی که وبلاگ می خوانی می دانی که چرا نمیشود . شمایی هم که وبلاگ نمی خوانی به دردت نمی خورد که بدانی چرا. فقط اینکه " نمی شود" . توی دفتر خاطراتم بنویسم ؟ خب یک روزگاری می نوشتم . توی یک سری دفتر . شد یک مثنوی . ده من کاغذ . سنگین . جا گیر . همیشه دم دست . برای منی که خانه ام روی کولم است کاغذ و قلم رفته توی کمد فراموشیها . به که بگویم ؟ به بزرگترهایم نمی توانم بگویم چون هی غصه می خورند .هی نگران می شوند . هی دنبال راه حل می گردند . هی بالا پایین می شوند و خیلی طفلکی هستند و خیلی گناه دارند . به همسن و سالهای خودم بگویم ؟ به کدامشان ؟ به کدامشان که قضاوتم نکنند و از من نرنجند و از من دور نشوند و وحشت نکنند و برایم همان طوری باقی بمانند که بودند. به کوچکترهایم بگویم ؟ که خب اصلا حوصله دارند ؟ اصلا به دردشان نمی خورد این همه حرفهای توی انباری من . به چه کاری می آید حرف ؟ کمش هم زیاد است &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در را باز می کردم و به این فکر می کردم که من دوست دارم یک موجودی داشته باشم از خودم . یک چیزی از خودم تویش باشد وشاید به آن واسطه جوری به من نزدیک باشد و دوست باشد و مرا دوست بگیرد . بعدتر بزرگ بشود . بشود قد حالای من . بعد من ، با چروکهای مهربان گوشه چشمم و با تاب نرم سپید موهایم ازش بپرسم حوصله دارد یا نه ؟ حوصله دارد که من خیلی حرف بزنم از دل سوختنهایم و نگرانی هایم و شادیهای تکرار ناشدنی ام ؟ و از زندگی ام و جوانی ام و حتی از شبی که دلم برای چشمهای ماهیهای کوچکم سوخت ؟ کاش که حوصله داشته باشد ... کاش که &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8648468624245630295?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8648468624245630295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8648468624245630295&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8648468624245630295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8648468624245630295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/time-for-us.html' title='A Time For Us'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-1994271040363120954</id><published>2012-01-06T14:10:00.000-08:00</published><updated>2012-01-09T21:29:13.102-08:00</updated><title type='text'>منتظرت بودم</title><content type='html'>&lt;div  style="direction: rtl; text-align: right;font-family:tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زمستان، جاده می طلبد رفیق ... می طلبد جاده ای که هی پیچ بخورد و پیچ بخورد و من چشمم به مه آبی و نرم کوهپایه های آشنایش بند باشد ... زمستان می طلبد که من توی آن صندلی پشتی برای خودم کز کرده باشم و نیمه هشیار به زمزمه های توی ماشین گوش کنم ... زمستان می طلبد که من توی یک گرمای امنی خودم را رها کنم و بخوابم ... طولانی ... راحت ... عمیق ... بوی پرتقال بپیچد و صدای انگشتهای همیشه خشک پدرم بیاید که پوستهای پرتقال را کف دست راستش جمع می کند و دست چپش روی فرمان باشد ... الان یادم آمد که من این را جایی نوشته بودم ... وقتی که لابد پاییز بود و من طبق معمول هوایی می شدم توی پاییز ... چونکه بدبختانه پاییز هم جاده می طلبد .... یادم آمد باز هم یک وقتی توی یک پاییزی دلم هوس کرده بود سه تایی بندازیم توی جاده ... فقط برویم ... برویم ... دور ... یادم نیست کجا و کی نوشتم از پاییز و سفر و پرتقال و از ما . یادم نیست ... حتما یک حالی باید بوده باشم مثل الان ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;الان باید می شد که برویم و از زیتون فروشی های رودبار روغن زیتون بکر بخریم و زیتون ترش و زیتون شور. بعد مثل همیشه خدا به ما دو جور زیتون رب انار زده بدهند برای مزه کردن ... بعد برگردیم و زیتون بخوریم و خوش باشیم . به همین سادگی ... به همین راحتی ... خب بالاخره یک روزهایی بود ... یک روزگاری بود ... که خیلی خوب بود. خیلی ساده بود. خیلی یک طوری بود. لذتهای معصومانه دیگر تکرار نمی شوند. قرار هم نیست بشوند. نه ... قرار هم نیست. گویا جاده همان جاده نیست. و به حتم که ما همان آدمهای توی جاده نیستیم. و پرتقال همان بو را می دهد. و هنوز مزه زیتون خوب است. و هنوز مه روی کوهها آبی است. و هنوز من یک آدم رویاباف سر به هوای سودایی ام ... و هنوز ته دلم یک چراغ کوچک دارم...&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بی ربط : یادم آورد که یک کودک سه ساله و نیمه چشم گردالی بودم . وقتی خوابم میامد، بیشتر می جنگیدم که نخوابم. فکر می کردم من که بخوابم لذتهای دنیا تمام می شوند یا مصرف می شوند در غیاب من. لالایی می خواندند. عروسک می آوردند و میخواباندندش کنارم. روی دست و پایشان تکانم می دادند. من با چشمهای گردم زل می زدم بهشان. به من می گفتند : "س بخوابه" . حالا هر که می گفت ؛ از مامان/ بابا/خاله / ... س چشم گردالی بهشان زل می زد و می گفت : "نتتتچ . مامان/بابا/خاله بخواده" ... حتی نمی توانست ب را از د تشخیص دهد. اما می دانست که باید زل بزند و حقوقش را طلب کند لابد! کره بز    &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و ا&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ag-zE6rPA9A&amp;amp;feature=related"&gt;ین&lt;/a&gt; ... وای که از این &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-1994271040363120954?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/1994271040363120954/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=1994271040363120954&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1994271040363120954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1994271040363120954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_06.html' title='منتظرت بودم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8645095643900108405</id><published>2012-01-05T20:25:00.000-08:00</published><updated>2012-01-05T20:30:43.649-08:00</updated><title type='text'>سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو</title><content type='html'>&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=NgixH9sM5Ng&amp;amp;feature=player_embedded#!"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8645095643900108405?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8645095643900108405/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8645095643900108405&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8645095643900108405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8645095643900108405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html' title='سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7919857112524982670</id><published>2012-01-04T12:58:00.000-08:00</published><updated>2012-01-04T13:08:17.886-08:00</updated><title type='text'>من گم را تو پیدا کن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بله جان من ... بله ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گاهی یک آدمی لازم دارد که خیلی عبوس و کج خلق و غصه مند بگوید هیچکسی را نمی خواهد ببیند و نمی خواهد بشنود و نمی خواهد بحرفد.... چون لازم دارد که خودش را توی خودش جمع کند و کز کند گوشه کاناپه ای ، تختی ، دیواری ... و چنین وقتی است که شرایط ایجاب می کند یک طرف حساب باهوش با دقت ظریف خوان ظریف بین را ... که یک پتوی نرم سبک پیدا بکند و بیاورد بندازد روی کمر آدم کنج دیوار. آنقدر باهوش و آنقد با دقت و آنقدر ظریف خوان ظریف بین که حتی تند تند راهش را نگیرد و برود. گوشه های پتو را مرتب کند تا یک کمی پا سست کرده باشد و چراغ بالای سر را خاموش کند و در را نیمه باز بگذارد جوری که سایه اش بزرگ بیقتد روی دیوار مقابل. سایه ای که هر چند سایه است و جزئیاتش معلوم نیست، اما معلوم می کند که هست . دلگرمی خوب است. همیشه خوب است .وقتهایی که بگویند لازمش ندارند ، بیشتر از همیشه لازمش دارند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7919857112524982670?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7919857112524982670/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7919857112524982670&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7919857112524982670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7919857112524982670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html' title='من گم را تو پیدا کن'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2160067831690227748</id><published>2012-01-04T08:53:00.000-08:00</published><updated>2012-01-04T09:10:17.739-08:00</updated><title type='text'>* I'm walkin' outta slowly. Really slow</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مارتی : &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0117381/quotes?qt=qt0300969"&gt;من به بی گناهی آدمها معتقدم تا وقتی که گناهشون ثابت بشه. من به این معتقدم چون انتخاب کردم که معتقد باشم به خوبی ذاتی آدمها . من انتخاب کردم که معتقد باشم همه گناهها رو آدمهای بد مرتکب نمی شن. و من تلاش کردم که درک کنم خیلی وقتها ، آدمهای خیلی خوب مرتکب کارهای خیلی بد می شن.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;Primal Fear .1996&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2160067831690227748?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2160067831690227748/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2160067831690227748&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2160067831690227748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2160067831690227748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/im-walkin-outta-slowly-really-slow.html' title='* I&apos;m walkin&apos; outta slowly. Really slow'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3419392606702928208</id><published>2012-01-04T03:52:00.000-08:00</published><updated>2012-01-09T21:25:59.427-08:00</updated><title type='text'>در گذار اقیانوس عمیق آبی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;These days, i play &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=h8Hgp150Eno"&gt;this&lt;/a&gt;... but i hear that&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Lucky they are in love with their best friends&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;lucky to have been where she has been&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;lucky to be comming home again&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;they dont know how long it takes&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;waiting for a love like this&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;everytime they say goodbye&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;they wish they had one more kiss&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;she will waits for him, she promises she will&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3419392606702928208?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3419392606702928208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3419392606702928208&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3419392606702928208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3419392606702928208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='در گذار اقیانوس عمیق آبی'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4017280383724856931</id><published>2012-01-02T04:18:00.000-08:00</published><updated>2012-01-02T04:20:45.061-08:00</updated><title type='text'>je veux d'l'amour</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;می دونی چی دلم می خواد ؟ &lt;/div&gt; &lt;div align="right"&gt;برگردم توی همون حال و هوای شبهای پاریس ... تازه . عجیب. شاد.  مبهوت ... برگردم توی همون حال. همون قدر دیده باشم. همون قدر حرف زده باشم. همون  قدر شنیده باشم. همونجا باشم. در همون زمان. همون آدم ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Tm88QAI8I5A"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=Tm88QAI8I5A&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4017280383724856931?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4017280383724856931/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4017280383724856931&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4017280383724856931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4017280383724856931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/je-veux-dlamour.html' title='je veux d&apos;l&apos;amour'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7300575951095151415</id><published>2012-01-01T15:21:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T15:34:23.647-08:00</updated><title type='text'>Let's get lost</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وقتی از &lt;a href="http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_29.html"&gt;نگاه آدمهای دچار &lt;/a&gt;می نوشتم هنوز این عکس را ندیده بودم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زاویه ای که مرد خم شده رو به جلو، آن جور که نگاه می کند به نیمرخ زن، آن جور که عمیق نگاه می کند به زن .... زن، آن لم دادن آسوده اش، آن نگاه لَخت رها شده اش، آن جور که ول و امن و سرشار است... توی این عکس چیزی هست ... یک چیز غریب مهم ... همان کیفیتی هست که من می خواستم بنویسمش ... همان کیفیتی است که من ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-XoZmvcOpHJY/TwDrfUnOegI/AAAAAAAAAK4/7-vxPrHTd-8/s1600/lets%2Bget%2Blost.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 140px; FLOAT: right; HEIGHT: 186px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5692808852338014722" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/-XoZmvcOpHJY/TwDrfUnOegI/AAAAAAAAAK4/7-vxPrHTd-8/s200/lets%2Bget%2Blost.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;---&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* عکس از &lt;a href="http://everyday-i-show.livejournal.com/114100.html"&gt;اینجاست&lt;/a&gt; .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7300575951095151415?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7300575951095151415/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7300575951095151415&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7300575951095151415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7300575951095151415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/lets-get-lost.html' title='Let&apos;s get lost'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-XoZmvcOpHJY/TwDrfUnOegI/AAAAAAAAAK4/7-vxPrHTd-8/s72-c/lets%2Bget%2Blost.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7865844619828716907</id><published>2012-01-01T14:52:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T15:09:47.792-08:00</updated><title type='text'>you ... one in the million</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می دونی چی دلم می خواد؟ دلم میخواد جای اون گربهه باشم توی &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0381681/"&gt;قبل از غروب&lt;/a&gt; . همون گربهه که هر روز صبح از دریچه رد می شد و می رسید به حیاط سنگفرش. هر روز صبح گوشه گوشه حیاط رو جوری نگاه می کرد انگار که بار اولشه که اونجاست. هر روز صبح دونه دونه سنگ ها رو از نو کشف می کرد. دونه دونه برگهای پیچک رو. دونه دونه علفهای سمج رو. به هر جایی با شگفتی یه گربه تازه وارد خیره می شد. جوری با لذت و کنجکاوی نگاه می کرد که یک دیالوگ بلند فیلم ازش دراومد . جوری با شگفتی نگاه می کرد که شد یه گربه شاخص توی دنیا. یه گربه ای که من دلم بخواد جای اون باشم. می دونی ... دلم بخواد هم جای گربهه باشم و همزمان بتونم فکر حیاط سنگفرش رو بخونم. حیاط سنگفرشی که وقتی هر روز صبح دارم توی پوست گربه ام جوری به منظره اش نگاه می کنم انگار که بار اولمه می بینمش، اونم توی پوست سنگفرشش به من جوری نگاه کنه انگار که جدیدترین و جالب ترین گربه دنیا صبحشو داره باهاش شروع می کنه. برای اولین بار. گربه ای که دیروز اونجا نبود، فردا هم اونجا نخواهد بود. چون همیشه خدا تازه است... چون هیچوقت خدا تکراری نمی شه ... چون تنها گربه دنیاست توی تنها حیاط سنگفرش دنیا ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7865844619828716907?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7865844619828716907/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7865844619828716907&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7865844619828716907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7865844619828716907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2012/01/you-one-in-million.html' title='you ... one in the million'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2235237433623398465</id><published>2011-12-31T00:09:00.000-08:00</published><updated>2011-12-31T00:28:58.334-08:00</updated><title type='text'>چشمهایش ... و چند دقیقه سکوت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من فکر می کنم که زن گیر افتاده بوده توی دام شانه های پهن و دستهای ضمخت نقاش . حتی احتمال می دهم به خودش آمده بی خبر و دیده انگار توی بندهای هزارتو گرفتار است در خش غریب صدای نقاش یا روی خشکی داغ لبهایش وقتی به چشمهای زن نگاه می کند و نگاهش را می دزدد و ساکت می شود ... احتمال می دهم زن را می فهمم . احتمال می دهم که زنی داخل وجودش زندگی می کرده آینه و شمشیر به دست. آینه را می گرفته جلویش و اگر این نمی خواسته آنچه را که لازم است ببیند، زن درونش شمشیر به دست می گرفته و جنگشان آغاز می شده ...سخت . خونین. دردناک. وهمچنین فکر می کنم گاهی یک زن نیاز دارد که مغلوب زن درونش بشود . مغلوب بشود و با مرطوب ترین چشمهای دنیا و با چهره ای توصیف ناپذیر؛ که هیچ نمی توانی تصمیم بگیری کودک است یا معشوق است یا مادر، به تو خیره بشود و بگوید "باختم" ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;---------------- &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زن،سر قرارش با نقاش نمی رود. سخت تصمیم می گیرد نرود. بعد که خیلی دیروقت، ولی بالاخره می رود؛ نقاش می پرسد : &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- چرا نیامدید؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;+با خودم در جنگ بودم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-چه کسی برنده شد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;+شما.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-... با من که در جنگ نبودید ... .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;----------------&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گاهی یک مکالمه به کیفیتی است که هیچ توضیح دیگری لازم ندارد. فقط سکوت می طلبد. سکوت . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* از رمان چشمهایش - نوشته بزرگ علوی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2235237433623398465?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2235237433623398465/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2235237433623398465&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2235237433623398465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2235237433623398465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_31.html' title='چشمهایش ... و چند دقیقه سکوت'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-1777605605216242416</id><published>2011-12-29T14:11:00.000-08:00</published><updated>2011-12-29T14:37:05.081-08:00</updated><title type='text'>* امیرزاده تنها . با تکرار چشمهای بادام تلخ اش . در هزار آینه شش گوش کاشی</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;نقل همان کاسه ماست و دریا و رویای یک پارچ دوغ است . شاید اصلا از زور اینکه دائم توی فیلمها و ترانه ها و کتابها می آید و توی زندگی واقعی گم و ناپدید و محو است؛ انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده و نمی افتد ... منظورم یک نگاه خاصی است، بهتر بگویم؛ یک چیزی توی نگاه یک آدم، یک آدمی که می شود بهش گفت : مجاب ، مجذوب، حل، آغشته،... هااا ... دچار ... "آدم دچار "... سلام سهراب ... . دچار. آدم دچار ... . یک چیزی توی نگاه یک آدم دچار است که من نمی دانم اسمش چیست، اما می دانم چه جوری است. یک جور خیلی تلخ و هم خیلی شیرین و هم خیلی گنگی است. یک جور خیلی شعف برانگیز و هم غمناکی است. یک چیزی است که گم است ولی هست. یعنی نگاه را گم می کند توی یک لابیرنتی از پیچیدگی ذات خودش. چشم را جوری به پیکر پیش رویش می دوزد انگار که خیال، سیال. یک جور تسلیم است که فاتح تر از او نیست. آنجور که پاکباز و فروتن فتح می کند. می کاود و هر چه می یابد را می مکد و مهر می ورزد ساکت ... ساکت ... یک چیز عجیبی است.یک چیز غریب بکر نایابی است. اصلا که آدم دچار، آدم نایابی است ... مال توی کتابهاست ... مال توی شعر سهراب است ... مال ادبیات کلاسیک است. مال منظومه های بلند و کوتاه نرودا است. مال کتابخانه هاست. با آن اشکهای آبی اش ... با آن نگاه لامصبش ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;* ترانه آبی - شاملو . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-1777605605216242416?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/1777605605216242416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=1777605605216242416&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1777605605216242416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1777605605216242416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_29.html' title='* امیرزاده تنها . با تکرار چشمهای بادام تلخ اش . در هزار آینه شش گوش کاشی'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6833603820714850206</id><published>2011-12-26T05:52:00.000-08:00</published><updated>2011-12-26T06:27:28.967-08:00</updated><title type='text'>وقتی می گویم حوصله قرکمر بسیار غلیظ جناب روزگار را ندارم، ندارم.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آدم نمی تواند خودش را به هستی و وقایع و آدمها توصیه کند . آدم فقط می تواند خودش را برای این همه توصیف کند :&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من یک پنج ساله قرمز پوش بودم در پارک سایه . پدرم خم می شد تا دستهایمان به هم برسد . داشت قایم باشک یادم می داد. من یاد می گرفتم که چشم بگذارم. اولین قانون بزرگ شدن : ندیدن دیدنی ها. چند بار گذاشت پیدایش کنم. با پاهای کوچکم می دویدم دور درختهای بسیار بسیار غول پیکر در نظر یک جفت چشم گرد پنج ساله. می دویدیم و خوش می گذشت. بعدش باز نوبت "صورت رو به درخت، چشمها بسته " شد. وقتی اعداد قاطی را غلط و درست بلند بلند خواندم و برگشتم ، پدرم جایی نبود که بشود ببینمش . گشتم . گشتم. دور خودم و درختها. به پاهای آدمها نگاه می کردم که رد می شوند. نبود نزدیک من. می دانستم که هست یک جایی، اما نمی دیدمش. می دانستم که باید باشد یک جایی، اما نمی دیدمش. به زمان خودم خیلی خیلی طول کشید. نبود. الان به نظرم می خواسته خلاقیت مرا و حس کنجکاوی و ماجراجویی مرا آزمایش کند و بگذارد با صرف زمان بیشتری برای یافتنش، بیشتر به خودم مسلط و وابسته باشم. توی تن پنج ساله ام اما جور دیگری حس می کردم . حس می کردم که این نبودنش برای آن روز پارک و بازی خیلی زیاده روی است دیگر. توی تن پنج ساله ام حس می کردم که گشتن و پیدا کردنش باید خیلی ساده تر از اینها باشد و لزومی به حل کردن یک معمای خیلی سخت نیست و اصلا چرا؟ مگر قرار نبود که فقط بازی کنیم و بخندیم ؟ خوب یادم هست که یک کمی گریه کردم . دیدم که پشت یک درختی در مسافت خیلی دورتری جوری ایستاده که دیده شود. دیدم که انتظار دارد دیده شود و من بدوم وباز بروم پایش را بگیرم و بگویم " پیدات کردم ، تو گرگی" . ولی نکردم . وقتی سر آخر دیدمش در آن دورها، سراغش نرفتم . رویم را برگرداندم و راه افتادم . دوید و دوید و آمد کنارم و بغلم کرد و دیگر یادم نیست چه کردیم و کجا رفتیم . خیلی بعدها تعریف کرد برایم که آن روز توی پارک گریه کردن مرا دیده و دلش بسیار به درد آمده ولی هرگز درک نکرده که وقتی هم که خودش را گذاشته جلوی چشم من ، من ندیدمش !؟ . من به او نگفتم که اتفاقا دیده بودمش ولی نتوانسته بودم با زبان پنج ساله ام حسم را توضیح بدهم که دلیلی برای آن سختگیری هنگام یک بازی ساده ندیدم و برای همین رهایش کردم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;الان ، امروز ، آنقدر زندگی کردم و گشته ام و آدم دیده ام که بتوانم راحت از خودم حرف بزنم. سالهای زیادی از آن روز می گذرد. اتفاقات زیادی به من وارد شده و من سبب اتفاقات زیادی شده ام. اما یک چیزی در من تغییر نکرده. وقتی یک روزگاری، یک اتفاقی، یک آدمی، یک حادثه ای، یک هر چیزی ! بیش از حد لزوم پایش را روی گلوی حس و تحملم فشار بدهد، من رهایش می کنم. فکر می کنم که از همان لحظه دنیا آمدنمان، کلنجار رفتن زندگی با ما و ما با زندگی آغاز شده . من معتقدم زمانی که بخواهیم به معنی دقیق کلمه استراحت کنیم همان گاهِ مردن است . اینها به کنار، اما می بینم وقتی این همه زیر و زیر و کوه و دره و گره و چاله جلوی پای زندگی نقش شده که لازم است یک جوری حل بشوند و تحمل بشوند و رفع بشوند؛ دیگر پیچ و واپیچ زیادی را تاب آوردن یک توان مضاعفی می خواهد که من در صحت صرف کردنش شک بسیاری دارم . انتظاری نمی شود داشت. وقتی یک موجودی در پنج سالگی اش حال و حوصله ادا و اصول درآوردن در بازی قایم باشک را نداشته باشد، در بزرگسالی اش حال ادا و اصول بی معنی دنیا را ندارد خب . به نظر این آدم، خطوط هر چه صاف تر بهتر. به نظر این آدم، واقعا لازم نیست هر چاله ای که می بینیم ، بودن پایمان را تویش امتحان کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6833603820714850206?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6833603820714850206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6833603820714850206&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6833603820714850206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6833603820714850206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_26.html' title='وقتی می گویم حوصله قرکمر بسیار غلیظ جناب روزگار را ندارم، ندارم.'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8104305307200631775</id><published>2011-12-25T09:11:00.000-08:00</published><updated>2011-12-25T09:25:50.106-08:00</updated><title type='text'>بر نمی گردد رود رفته ز راه ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یه مدتی باهاش می چرخیدم . دوست مورد علاقه ام بود . قشنگ هم بود به نظر من. جای خوبی واستاده بود توی زندگی. یه خصوصیتی داشت ... یعنی یه آرزو داشت که دیگه شده بود خصوصیتش ... . می گن مستی و راستی . توی مستی ، توی راستی ، توی روز ، توی شب ...هر جا و هر وقت، از ته دلش آرزو داشت که کاش همین الان یه دختر فرانسوی هیجده ساله بود و توی پاریس زندگی می کرد ... ، واسه همینم از همه دخترهای فرانسوی دانشجوی دوره لیسانس بدش میومد ... . آرزو می کرد به شدت ...و حسرت می خورد به جدیت. حتی وقتی اون پسر فرانسویه عاشقش شد، حتی وقتی توی جمع بهش خیره می شد و می گفت " واای ، کوچکِلی " وقتی بهش قول میداد تابستون میرن سفر ، می برتش خونه پدریش ، می برتش و با افتخار به همه دوستاش معرفیش می کنه ... در همه این وقتا حسرت داشت که یه دختر فرانسوی هیجده ساله ساکن پاریس باشه ... می گفت اون موقع دیگه می دونسته با زندگیش چی کار کنه ، دیگه اشتباه نمی کنه، دیگه آدما رو اشتباهی نمی گیره، دیگه فرصت نمی سوزونه، وقت هدر نمی ده، و کل زندگی اش رو زندگی می کنه ... در همه اون روزها، از ته دل آرزو می کرد و با هر لحظه که صرف آرزو می شد، یه مقدار از روزهای بیست و هشت سالگیش هم هدر می شدن ... آروم آروم هدر می رفتن، بدجنس و موذی ... حواسش رو پرت می کردن از هر روز روبرو ... بدون اینکه بگذارن بفهمه دارن هدر میشن ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8104305307200631775?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8104305307200631775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8104305307200631775&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8104305307200631775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8104305307200631775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_25.html' title='بر نمی گردد رود رفته ز راه ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6116411236862325709</id><published>2011-12-24T02:53:00.000-08:00</published><updated>2011-12-24T03:17:45.284-08:00</updated><title type='text'>اگر از احوال من خواسته باشی ، ملالی هست که البته چندان مهم هم نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از پنجره اتاقم کاجهای بلند را می بینم به سوی آسمانی که بدجور آبی است . بدجور اینجا یعنی خیلی خوب جور! و عجب ... عجب از بار معنایی کلمات ... بد یعنی خوب ؟ گاهی؟ هوم ... یک بار یکی برایم نوشته بود : "ببین ، لعنتی عزیز ... " . و این ترکیب آنقدر به دلم نشست ، آنقدر به دلم نشست که یادم ماند . کلمات . از دست این کلمات ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به یک مهمانی شلوغ کریسمس دعوتم و نرفتم .بهانه آوردم و یک عده ای الان دلخورند از دستم . و من به شدت ترجیح می دهم بمانم توی لاک خودم و کمی به زندگی فکر کنم و کمی در جهتش مشق بنویسم و لوبیاپولوی دلخواه خودم را درست کنم و سعی کنم عذاب وجدان آخرین باری که خُلق تنگم یک لوبیاپولوی بد مزه سوخته تحویلمان داد از بین برود. در این سطر از نوشته ام فرخزاد دارد بلند بلند می گوید " تو آمدی ، ز دورها ز دورها ... ز سرزمین عطرها و نورها ... ". خب من حتی فکرش را نمی کردم یک سالی در روز کریسمس توی خانه بنشینم و بگذارم فرخزاد بخواند و من وبلاگ بنویسم و قهوه ام سرد بشود . این خودش یک نشانه است برای روزهایی که می آیند و من حتی حدس هم نمی توانم بزنم درباره کیفیتشان ... هیچ نمی دانم از آیا که خوب ؟ بد ؟ به یاد ماندنی یا از یادرفتنی ِشان ... خب این نشانه چرا دائم به من گوشزد نمی کند که عمر بسیار بسیار کوتاه است ؟ و بسیار بسیار محتمل از هر رویدادی که وقوع و عدم وقوعش دست من نیست ؟ و من بسیار بسیار لازم دارم که ول باشم از چنگ هر خیال وقت گیر آزارنده ؟ چرا یادم نمی ماند ؟ این همه جدی گرفتن حال و اوضاع خودم و آدمها وجملاتشان و روزها و خاطره هایشان وتکیه زدن به تجربه هایم از هر کدام برای چیست اصلا ؟ وقتی روی زمینی راه می رویم که به راحتی؛ که خیلی به راحتی، تلخی خاطر می تواند روی طعم لوبیاپولوی شام اثر غیرقابل جبرانی بگذارد؟ یا از آن هم خنده دارتر ... وقتی در دنیایی زندگی می کنم که به کلمات مصرفی آدمهایش عشق می ورزم و با آنچه در گوشم می گویند به اوج می رسم یا به خاک می نشینم در حالیکه خیلی خیلی ساده و خیلی خیلی بی قاعده ، می شود نوشت "بدجور" در حالی که منظور "خیلی خوب جور" است ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6116411236862325709?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6116411236862325709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6116411236862325709&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6116411236862325709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6116411236862325709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_24.html' title='اگر از احوال من خواسته باشی ، ملالی هست که البته چندان مهم هم نیست'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6950784976580396543</id><published>2011-12-23T09:57:00.000-08:00</published><updated>2011-12-23T10:00:42.898-08:00</updated><title type='text'>کوچه شهر دلم ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک کیفیتی هم هست که من توی خودم پیدا کردم ... هر اتفاقی که افتاد و می افتد ؛ باز می بینم که توی دلم یک چراغی روشن است . همیشه بود . همانجور هم ماند. بعدش را هم کسی نمی داند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6950784976580396543?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6950784976580396543/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6950784976580396543&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6950784976580396543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6950784976580396543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html' title='کوچه شهر دلم ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5582084445386981105</id><published>2011-12-21T03:56:00.000-08:00</published><updated>2011-12-21T04:42:40.786-08:00</updated><title type='text'>* شب ظلمانی یلدا و حدیث دُردکشان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;" تنها در پایان حکایتش دانستیم شرح ماجرا به گونه ‏ای دیگر است ..." **&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من از ریشه هایم کندم و رسیدم روی زمین سفتی که بتوانم دوباره قد راست کنم . فرصت شد و دیدم اما که هنوز پایه و پیوند ندارم . مثل درخت کاج سال نو، سبز و تازه ... ولی جدا شده از خاک خانگی و خانگی نشونده در گلدان موقت . که ستبری و محکمی و جوانی اش گول می زند . که به دستی محکم از جا کنده می شود ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خنده های آدمها گوش می کنم در پی اولین جمله از داستانی مشترک که باید برای من از الف تا ی تعریف بشود تا شاید شاید من هم به آن پایه از سطح واکنش برسم و بخندم . به عکس آدمها نگاه می کنم . به گذشته های مشترک که من در آنها وجود ندارم . هیچکس در آن فضا مرا نمی شناخته هنوز. من هیچکدامشان را نمی شناخته ام هنوز. چون خودم در آن لحظه ها در قاب عکسهای دیگری هستم. قاب عکسهای دیگری که امروز خیلی غمگینانه دیگر تویشان تکرار نمی شوم. دیگر نو نمی شوم توی فضاهای قدیمی خودم کنار آدمهای روزگار خودم در آن قاب عکسهایی که آدمی هستم با رویاهای دست ساخته. با لباسهای قدیمی که دیگر نمی پوشمشان . با رایحه عطرهایی که شیشه های خالی شده شان را نگه نداشتم. به تقویم نگاه می کنم . در امروز ِ آدمهایی هستم که تاریخ مشترکی ندارم با رایحه عطرهای تمام شده و لباسهای قدیمی شده شان. توی فضای مشترکشان شادی نکرده ام چون توی فضای دیگری بوده ام در سمت دیگری از دنیا. من هیچ خاطره تعیین کننده ای را در روزگار جدید تجربه نکرده ام و خاطرات تعیین کننده خودم را دور انداخته ام و گذشته ام . این لازمه زندگی در دنیای امروز است . اینجور می گویند . و من از دنیای امروز و لزوماتش متنفرم و از جوری که تعریف می شود و از جوری که از من انتظار می رود باشم و نمی توانم . به تلاقی های تصادفی فکر می کنم و می دانم که بخشی از درون دنیا روی حرکات کاتوره ای ذراتش می چرخد و سمت می گیرد . من هم کاتوره ای کندم و خیزیدم و خزیدم و الان به ادامه زندگی خویش مشغولم . و همچنان به ریشه فکر می کنم . می دانم که پیوند خوردن دوباره ام به هر آنچه کنده شده از من بی معنی است . پیوند خوردن نهال کوچکی که برایم مانده به درختانی که کنار هم قد کشیده اند و توی آب و خاک مشترک ضخامت گرفته اند هم بی فایده است . توی آن عکسها کسی مرا نمی شناسد هنوز و برای عمیق و آشنا خندیدن به اولین کلمه از یک داستان قدیمی ، خیلی لزوم دارد که من تجربه می کردم همان روزها را در کنار همان آدمها. آدمهایی که من برای دستیابی به بخشی از داستانهایشان خیلی آدم تازه ای هستم و برای ایجاد یک بخش دیگر از داستانهایشان خیلی آدم کهنه ای هستم و هیچکدام از این جایگاههایم مناسب و دوست داشتنی نیست . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بی ریشه یک جور دشنام است . من راضی به گفتن و اهل شنیدن دشنام نیستم . به نظرم باید یک راه تازه ای پیدا کنم . به نظرم باید یک جایی چیزی بنا کنم . از آن خودم . یک بنایی از آنچه که می روید هنوز . از قاب عکسی که آغاز می شود از من و فضای دور و برم هر چند خیلی کوچک . هر چند خیلی نازک . می بینم که تنه های قطور شده در گلدان من جا نمی شوند . به زور گنجاندشان در کنار هم فقط گلدان کوچکم را می شکند و باز آنچه باقی می ماند " هیچ " است . من خیلی از وقتهای زندگی ام را با "هیچ " سر کرده ام ولی به آن خو نکرده ام تا الان . باید یک جایی یک چیزی بنا کنم که از خودم شروع شود . و هر چه که هم قامت و هم اشتیاق و هم هوای من است تویش جا کنم . بایدش را می دانم . جورش را اما نه . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* نام رمانی است از رضا جولایی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;** از متن همان کتاب . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5582084445386981105?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5582084445386981105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5582084445386981105&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5582084445386981105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5582084445386981105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_21.html' title='* شب ظلمانی یلدا و حدیث دُردکشان'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4829603731628683534</id><published>2011-12-20T05:54:00.000-08:00</published><updated>2011-12-20T05:58:42.689-08:00</updated><title type='text'>بی نیاز از هر نیازی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در کتاب قصه من ، معنی هر دل سپردن&lt;br /&gt;خود شکستن بود و مردن ؛ در غم خود سوگواری&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4829603731628683534?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4829603731628683534/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4829603731628683534&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4829603731628683534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4829603731628683534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_20.html' title='بی نیاز از هر نیازی'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6565501201734100636</id><published>2011-12-12T11:18:00.000-08:00</published><updated>2011-12-12T11:24:35.462-08:00</updated><title type='text'>These are a few of favourite things</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به یاد آرم ....آنچه خواهد ... از جهان دلم ... از یاد آنها شوم مست و شیدا ... دل شود رهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ... از غم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6565501201734100636?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6565501201734100636/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6565501201734100636&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6565501201734100636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6565501201734100636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/these-are-few-of-favourite-things.html' title='These are a few of favourite things'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6606740538403425765</id><published>2011-12-10T07:50:00.000-08:00</published><updated>2011-12-10T08:31:09.579-08:00</updated><title type='text'>خوب اگه خوب ، بد اگه بد ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دروغ است اگر بگویم نمی دانستم . می دانستم که خیلی از مفاهیم ثابت خواهند ماند بعد از مهاجرت . و بسیاری مفاهیم فرق خواهند کرد پس از آن . روزی از مفاهیم ثابتش خواهم نوشت . یک وقتی هم از مفاهیم متغیرش . به تفضیل . اما الان چند مثال کودکانه توی ذهنم هست . شاید به خاطر اینکه داشتم سربالایی لیز باران خورده را می آمدم بالا و پایم را با دقت از ترس سُر خوردن گذاشتم روی جدول کنار خیابانی که مرد جوانی پشت فرمان اتوموبیلش در فاصله ای بالای شش متر با من ، وسطش توقف کرده بود و سرش را آرام تکان می داد که من به آهستگی رد بشوم . من رد شدم و رسیدم به پیاده روی آن طرف و او تازه شروع به حرکت کرد. من از جایی که شما زندگی می کنید بی خبرم . اما در شهری که ساکن آن هستم ، هنگام امتحان رانندگی ، به راننده تفهیم می کنند که جدا از تامین امنیت جانی هر رهگذر، باید جوری رانندگی و رفتار کند که به امنیت روانی عابرین خدشه ای وارد نشود .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در ایران بین دوستهایم کل کل این بود که دست فرمان کداممان بهتر است . منی که الان با شرم اعتراف می کنم یکی از کله خر ترین هایشان بودم، خیلی زود به افتخار یک دست به فرمان و یک آرنج روی پنجره رسیدم . خیلی زود به افتخار پیچ جاده تهران با نیش ترمز روی سرعت صد و هشتاد رسیدم . هر کی بیشتر لایی می کشید توی اتوبان کرج ، شاخ تر بود . گاهی از یادآوری خطرهایی که کرده بودم توی راه دانشگاه تا خانه ، دل خودم هُرری می ریخت . باز آدم نمی شدم . چند نفر از دوستانم با یک فرمان می رفتند دوبله پارک می کردند و من چون سر اینیکی سختم بود باید باید باید جاده رشت تا تهران را سه ساعته می رفتم حتما ! آآآه که خداواندا ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پایم را گذاشتم بیرون از ایران و دیدم اگر معیار ایران مداری را کنار بگذاریم ، خیلی غلط فهمیده ایم یک چیزهایی را. راننده خوب لایی نمی کشید . راننده خوب بیش از سی کیلومتر سرعت نداشت توی شهر حتی اگر خلوت ،حتی اگر دم ظهر بود. راننده خوب اعصابش خراب نبود پشت فرمان . راننده خوب یاد گرفته بود که در هر شرایطی ...هر شرایطی ، حق تقدم با عابریست که پایش را می گذارد روی اسفالت خیابان .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بعدتر یک چیزهای دیگری هم دیدم . پزشک خوب کسی نبود که اعصاب نداشته باشد و نصفه شب به تو وقت بدهد و هر چه بیشتر به تو توهین کند تو بیشتر فکر کنی که چقدر کارش درست است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیدم مدرس خوب کسی نیست که کم درس بدهد . امتحان ساده بگیرد . دیر بیاید. سوالات مشابه امتحانهای قبلی طرح کند . کسی نیست که از وقت کلاس بگیرد و داستان و جوک تعریف کند . کسی است که دانشجوهایش انتظار دارند خیلی هم سخت بگیرد و خیلی هم مقاله نوشته باشد و خیلی زود بیاید سر کلاس و دیر برود و همه همه همه وقت کلاس را درس بدهد چون دانشجوی باحال کسی نیست که نیم ساعت قبل از تمام شدن وقت رسمی کلاس بلند و بی حوصله بگوید خسته نباشید و کیف و کتابش را جمع کند و روی میز ضرب بگیرد . اتفاقا هم دانشجوی خوب کسی نیست که فقط راه راست را برود دانشگاه و خانه و خانه و دانشگاه . چون کسی است که آخر هفته ها معمولا مست و پاتیل است و دارد کلاب را منفجر می کند ولی در طول هفته سرش برود غیبت نمی کند و کار گروهی بلد است و درس خواندن را اتلاف وقت نمی بیند و درسها را از روی کتابهایشان می خواند و مهم نیست که کم یا زیاد اما اکثرا خوب می خواند و خوب نمره می آورد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیدم جنس ارزان صرفا به دلیل ارزانی اش ، خریدار ندارد . خیلی از آدمها نگاه می کنند به ماندگاری هر کالا و به هزینه ای که صرف ساخت آن می شود وتخمین می زنند میزان صدمه ای که برای تولید هر محصولی به محیطشان وارد می شود و برای همین شما خیلی وقتها می بینید که قفسه یک کالای ارزانتر همچنان لبریز از جنس است و خریداری دور و برش نیست چون برچسب مصرف انرژی اش عدد خوبی را نشان نمی دهد. آب مجانی است و برق بهای بسیار کمی دارد . اما آدمها به دولتشان وفادارترند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مثالهای خیلی زیاد دیگری دارم . خیلیهایش را می دانستم از قبل و به کارم نمی آمد . خیلی هایش را نمی دانستم و یاد گرفتم . فکر می کنم همه ما مثال زیاد داریم . دلیل هم داریم . بهانه هم داریم . قبول دارم . اما یک چیزهایی بهانه بردار نیست . مثل عابری که آنجور با چهارچرخمان به سویش حمله ور می شویم . مثل عمر خودمان که پشت میزهای دانشگاه خاک می خورد . مثل دریاچه ای که دیگر نیست و زمینی که خشک تر می شود هر روز. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6606740538403425765?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6606740538403425765/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6606740538403425765&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6606740538403425765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6606740538403425765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_10.html' title='خوب اگه خوب ، بد اگه بد ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4911454579868576720</id><published>2011-12-08T20:39:00.000-08:00</published><updated>2011-12-08T21:09:05.251-08:00</updated><title type='text'>* دوران جدید و اشتباهات قدیم به صورتی جدید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دقیقا نمی دانم از چه وقتی ، ولی از یک موقعی اتفاق افتاد که من شروع کردم به " خودم را کمتر سرزنش کردن " ! چون که شغل بسیار عبث و بی فایده و دست و پاگیری بود. هیچ درآمدی جز ماندگاری یک حس تلخ یاس یا برگشتن کابوسهای تو در تو در پی نداشت . نمی دانم چی شد و چطور شد و از کجا شروع شد ، ولی حتمن در پی یک موقعیتی من دیدم که هر چقدر دست خودم را گاز بگیرم ، باید زمان و نیروی بیشتری را خرج دوا و درمان خودم کنم از نو . پس بهتر نیست که عادت گاز گرفتن خودم را کم کم از سر خودم بیندازم ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیشب، خسته بودم . کم رنگ بودم . بی حوصله بودم . با یک جدیت چینی غیرقابل توجیهی هم داشتم نامه و درخواست و فایل سر هم می کردم و می فرستادم . وسطهای کار دیدم که یک جایی از یک نامه را می بایستی تغییر عمده می داده ام و نداده ام و همانجوری گذاشته ام برای چندین آدم گردن کلفت فرستاده ام . در یک نامه دیگری اسم یکی را نوشته ام ولی فرستاده ام به آدرس همکار رقیبش. در یک جای دیگری هم نمی دانم چه غلطی کرده ام که نمی بایست می کرده ام . سرجمع شمردم و شد هفت اشتباه غیرقابل جبران . یعنی دقیقا هفت پتانسیل شانس که پریده از همین حالا . حتی منتظرم که نامه های تند و تیزی در جواب بگیرم اگر حوصله داشته باشند که جواب نامه هایشان را بدهند البته . همان نیمه شب می خواستم سر خودم بلند بلند داد بزنم که زدم. بعدش می خواستم خیلی خودم را تنبیه کنم و خیلی به خودم عتاب و خطاب کنم و گوشزد کنم که چقدر بی حواس و خنگ و گولم . که نکردم ولی . چون خیلی عجیب ولی خیلی به موقع به نظرم آمد در کل زندگیم چه بهتر بود که اصلا خیلی نامه هایم نمی رسیدند به مقصد . خیلی درها را باز نمی کردم ، نمی بستم . خیلی وقتها سرم را نمی چرخاندم که ناگهان ببینم یا نبینم . این جمله آخری که می نویسم از فرط دراماتیک بودنش به زردی می زند حتی اما خب واقعا خیلی وقتها همه همه مسیر زندگی من از سر یک کلیک کردن روی یک لینک، خواندن یک متن، دیدن یک عکس، ندیدن یک یادداشت، چند دقیقه زود رسیدن یا یک ساعت دیر رسیدن به طرز حیرت آوری تغییر کرد . هیچ کسی هم که نمی توانست جلوی هیچ چیزی را بگیرد چون آنچه که باید /نباید ؛ دیگر رویش کلیک خورده بود و دیده شده بود و پنهان مانده بود و از بین رفته بود و ایجاد شده بود ... .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من فکر می کنم شاید اصلا یک طور بهتری می شد اگر فلان نامه من به فلان اداره نمی رسید هرگز. فلان تقاضایم رد می شد اصلا . فلان تصویر را کمی دیرتر می دیدم . در فلان امتحان رد می شدم . هر چند که در موقع خودش که بپرسی ، ناکامی همیشه درد دارد . اما هیچ تضمینی هم نیست که کامیابی اش دردناکتر از آب درنیاید . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک ذهن دقیق که این متن را می خواند می تواند بگوید این نوعی توجیه بی دقتی و لاابالی گری است و نمی شود به خاطر گل روی یک اتفاقِ باری به هر جهت، به اشتباهات کوچک و بزرگ میدان وقوع داد. در مقابل ، یک ذهن سوفسطایی هم مثل من که دارد این متن را می نویسد معتقد است هر آدمی را با تجربه های خودش چال می کنند یک روزی و تجربه های هیچکدام از ما واقعا به درد یکی دیگرمان نمی خورد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* عنوان مقاله ای از لنین - 1921&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4911454579868576720?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4911454579868576720/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4911454579868576720&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4911454579868576720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4911454579868576720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post_08.html' title='* دوران جدید و اشتباهات قدیم به صورتی جدید'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2112552385566593252</id><published>2011-12-06T11:52:00.000-08:00</published><updated>2011-12-06T12:00:12.383-08:00</updated><title type='text'>* به آن شهر سوگند خورد. و من- ساکن آن شهر بودم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تو سرت را بلند می کنی، با دیدگان مرطوب، و می پرسی: " تو هم از تقدیر می ترسی؟ آیا امکان همان تقدیر نیست؟" شاید. و شاید که تقدیر انعطاف ناپذیرتر باشد ... ... و ما - می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;-بار دیگر شهری که دوست می داشتم- نادر ابراهیمی&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*به این شهر سوگند می خورم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وتو- ساکن این شهری&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که انسان را در رنج آفریده ایم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قرآن- سوره بلد - &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2112552385566593252?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2112552385566593252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2112552385566593252&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2112552385566593252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2112552385566593252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='* به آن شهر سوگند خورد. و من- ساکن آن شهر بودم...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2613509010922167002</id><published>2011-12-01T06:21:00.000-08:00</published><updated>2011-12-01T06:38:02.492-08:00</updated><title type='text'>Eternal Sunshine... of mine</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-JcyEGm5vKes/TteN88IO62I/AAAAAAAAAJ4/lQraJaj5vBI/s1600/001.JPG"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-JcyEGm5vKes/TteN88IO62I/AAAAAAAAAJ4/lQraJaj5vBI/s320/001.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5681165533023497058" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیوارها به غایت ساده، پنجره ها بی ادعا، گچ کاری های سقف بی حاشیه، دیوارهای قصر ساکت، سرد، آرام ... من  نشسته در این کنج خلوت به این فکر می کردم که شاید روزی از روزگار خیلی خیلی خیلی دور، یک دخترک کمی بازیگوش، کمی سودایی، کمی زودرنج، کمی عاشق پیشه و کمی سر بهوا؛ روی همین لبه و پشت همین پنجره و زیر همین سقف نشسته باشد و حرفهای هزار بار شنیده توی دلش را باز هم ، باز هم با خودش تکرار کرده باشد و ته لبخندی روی لبهایش و یک برق غریبی توی سیاهی چشمهایش و رگ مهری گذرنده از سر انگشتانش داشته باشد و دوباره و هزار باره  به خورشیدی نگاه کرده باشد که هزاران سال است هر غروب می میرد و همچنان مصرانه هر صبح پشت هر پلک زنده ای به دنیا میاید باز ... باز ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2613509010922167002?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2613509010922167002/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2613509010922167002&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2613509010922167002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2613509010922167002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/12/eternal-sunshine-of-mine.html' title='Eternal Sunshine... of mine'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-JcyEGm5vKes/TteN88IO62I/AAAAAAAAAJ4/lQraJaj5vBI/s72-c/001.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-694336500529724007</id><published>2011-11-24T08:52:00.000-08:00</published><updated>2011-11-24T09:17:07.963-08:00</updated><title type='text'>November 25</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خانه برق میزد . گوشه گوشه اش بوی زندگی می داد . گلهای تازه ، نان تازه، برق رومیزی تازه ... من از مدرسه می آمدم و می دیدم که دیوارها را برایم کاغذ رنگی چسبانده اند . عاشق نقره ای هاشان بودم . یکی شان که تا میشد و هزار لوله می شد توی خودش . خیلی دوستش داشتم . با پونزهای فلزی می چسباندشان به دیوار ...که می چسباند ؟ نمی دانم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عاشق زادروزم بودم . عاشق بوی آن همه غذا . عاشق کوه میوه . عاشق وقت کیکی که گاهی نمی دانستم چه شکلی است . غافلگیری دلچسب . بعد مادرم که خسته می شد خیلی . خیلی . و الان خواستم بنویسم از بقیه که خسته می شدند . اما یادم نیامد به جز مادرم چه کسی بیشتر از همه از آن همه مهمانداری تا نیمه شب خسته میشد ... . من با دوستهای کوچکم گیج می زدیم وسط یک تپه از کادو . حتی دو سالش ساز و ضربی و مطرب آوردند سر بساط تولد . اینیکی شاهکار پدرم بود و کادوها نصیب من میشد و طعنه ها و حرفهای آخر شب می ماند برای مادرم . سرزنش می شد که چرا به بزرگی یک جشن عروسی برای دردانه اش مهمانی گرفته . سرزنش می شد که من این چیزها یادم می رود و بهتر است با پولش برایم یک ملکی ، زمینی ، خانه ای چیزی بخرد بگذارد جهت آینده ام وقتی شوهر دار و بچه دار شدم . سرزنش می شد برای تنها جشنی که مومنانه هر سال خیلی با آداب رسمی برگذارش می کرد . سرزنش می شد برای اینکه بزرگترین خاطره های بچگی ام را ساخته بود و باعث شده بود عاشق ماه آخر پاییز باشم .و من عاشق ماه آخر پاییز ماندم . در هر حالی . در هر روزگاری . چه خوش ، چه ناخوش .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بزرگتر که شدم به قانون نانوشته همه نوجوانها ، خواستم خودم باشم و دوستهایم . فقط ! کیک آبستره داشته باشم و نور سبز دیسکو داشته باشم و صدای بیس موسیقی گوش همه خیابان را کر کند . دنیا را فتح کرده فرض می کردم . خیال بزرگ باطل .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بزرگتر که شدم دیگر بسته به روزهای درونم دلم یا یک دورهمی ساده دوستانه می خواست ، یا ساده ترین و کوچکترین کیک شکلاتی دنیا یا شیرینی های تردی که خودم از توی فر در می آوردم و می گذاشتم جلوی خودم و پدرم و مادرم . توی دلمان خیلی چیزها بود ، عشق اما بیش . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سالمندتر که شدم ، امروز مثلا ، برگشتم به خوشی دورانی که قدم از همه کوتاهتر بود . دوست داشتم باز از مدرسه بیایم خانه و ببینم همه جا برق میزند و همه جا پر از کاغذ رنگی است و همه جا پر از آهنگ های دهه هشتادی است و تولدم مبارک است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خودم قول دادم اگر روزی کودکی داشتم ، کاری کنم که او هم زادروزش را دوست بدارد . این یک هنر است . از خودگذشتگی بسیار می خواهد وبه غایت سخت است .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-694336500529724007?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/694336500529724007/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=694336500529724007&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/694336500529724007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/694336500529724007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/11/november-25.html' title='November 25'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8657239026411930010</id><published>2011-11-07T06:02:00.000-08:00</published><updated>2011-11-07T06:29:08.169-08:00</updated><title type='text'>* بهار، خنده زد و ارغوان شکفت ...در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزهایی است که چندان خوش نمی گذرد و من سخت منتظرم که تمام بشوند . از نداشتن گودر هم مهم تر است . می خواهم بگویم که چقدر سخت . یک دایره سختی است که هی تکرار می شود و من منتظرم این دنبال دم خود دویدنم تمام شود و بیفتم روی یک خطی . زندگی ام اینجوری است الان که مثلا یک چیز خوب می شنوم و بعد دوباره یک چیز بد میاید تنگش و حالم می خورد به یک ضد حال عظیم . بعد دوباره یک چیز خوب می شنوم و دوباره اما نقض می شود و دوباره ضد حال اعظم میاید روی سفره ام . بعد دوباره اما همینجور نمی ماند و خوب میشود ( اینجا دیگر "و" یا "،" نگذاشتم چون فعلا یک چیزی شنیده ام که خوب است و شاید بشود که بشود ) . در چنین حالتی به سر می برم و هی نگاه می کنم ...هی نگاه می کنم ... هی نگاه می کنم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پای نوت دوستم نوشتم : من هر وقت که ببینم اوضاع خیلی خراب است می زنم کانال دلقک بازی . بعد نشستم کمی به این جمله خودم نگاه کردم و دیدم چه درست ... چه عجیب ... . هر بار که خیلی خیلی اوضاع خراب می شده من خیلی ناآگاه و بی قصد و طبیعی ، تلاش کرده ام که هی بخندم . هی پرت بگویم و دور و بریهایم بخندند . خنده بر هر درد بی درمان دوا نیست ! باور بفرمایید . ولی خب ، بودنش به از نبودش است خاصه در پاییز !!!*&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آرزوهایم ساده اند . خیلی سال است . دیده ام که بهتر است همان چیزی که هست را آرزو کنم اصلا . اینجوری خیلی خیالم راحت تر است . دیگر نمی خواهم برسم به شهر پشت دریاها ... دیدم که بابا جان ، خیلی پارو زدم من ...خیلی . این خیلی که یعنی بیشترین اوقات عمری که میشد راحت یک گوشه لم بدهم و اندی گوش کنم و آدامس بجوم و چیز خاصی بلد نباشم ، آدم خاصی نباشم و آرزوی خاصی نداشته باشم . که به جایش هی پارو زدم . هی پارو زدم . تنبل نبودم من . عجیب می خواستم بروم به فردا برسم با گذر از یک سپیده طوسی سرد ... . بعد می بینم که گاهی می رسم به یک جایی که دلم می خواهد روبروی دنیا بایستم و بگویم : ببین منو ، جون مادرت دیگه ول کن یقه ما رو ... بکش از ما .... ببین منو ...تو رو قرآآآن .... . یعنی همینجوری بگویم ها . روبروی دنیا . بدبختانه من اصلا نمی دانم روبروی دنیا کدام طرف است ؟ و این جمله طلایی را کی می توانم با آن جور لحنی که توی سرم تکرار می شود بگویم بگویم توی صورتی که نمی دانم کدام طرفی است و کی رو به من است ؟ هوم ... اینست که حتی بی خیال این ،....مهمترینش این است که دوست دارم یک روزی این قایق کوچک را بخوابانم کنار یک ساحل امن بی طوفان بی دغدغه بی دلهره ای .یک جایی که بلاخره جای من است . امن من است و امان من است .... یک جای آرامی و یک صندلی و چتری که بشود پایه اش را محکم بکوبی توی زمین . سفت . همین . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار - شاملو&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8657239026411930010?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8657239026411930010/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8657239026411930010&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8657239026411930010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8657239026411930010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='* بهار، خنده زد و ارغوان شکفت ...در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6422095680891136162</id><published>2011-10-27T13:09:00.000-07:00</published><updated>2011-10-27T13:49:05.914-07:00</updated><title type='text'>مطمئن که "می دانستی این افسانه را از پیش؟؟ "*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من انسان جوانی را می شناسم که وقتی می بیند دو نفر در خیابان همدیگر را تنگ در آغوش گرفته اند و همدیگر را سخت می بوسند می گوید "اَه " . وقتی می بیند دو نفر در مهمانی دست در کمر و گردن یکدیگر انداخته اند و بی نگاه به بقیه به هم خیره اند و آرام می رقصند ، رویش را بر می گرداند و می گوید این خیلی "شو آف" و خیلی "احمقانه" است . وقتی چند نفرمان دور هم نشسته ایم و به هر مزخرفی می خندیم و هی لیوانها بالا و پایین و بالا و پایین میروند و یکیمان ناگهان جدی می شود و بلند میشود و می گوید به سلامتی عشقم / معشوقم / بهترین دوستم / بهترین کسی که تا حالا شناختم / باارزشترین آدمی که دارم / شانس آشناییم با فلانی ... و به آن فلانی اشاره می کند و خم می شود و می بوسد :دست / چانه / گردن / صورت / لب / مویش ... را و همه می گویند آآآآآآآآآآوووو و حالها تغییر می کنند به بهترین احوال، اینیکی اما خوشش نمی آید و می گوید این دیگر خیلی زیادی بود/غلیظ بود / لوس بود / اه بود ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این آدم ، اتفاقا که آدم مهربانی است . آدم یواش و ملایمی است . زودرنج است . زودجوش است . ولی حاضر است تکه تکه بشود اما احساسش را بروز ندهد . از دوست داشتنش به طرفش نشانی به دست ندهد . به کسی که دوستش دارد ، امتیاز خاصی ندهد که بعدا طرف پررو نشود خدای نکرده . هیچ نگوید .هیچ چیز از احساسش نگوید و در عوض در جهت "هیس بودن" و "هیس ماندن " بسیار بکوشد چون که غرورش خراب می شود ! اینجای داستان مجبورم برای غرور کیفیتی در نظر بگیرم همان شکلی که در دبه پنیر و کیسه ماست و سبد نان وجود دارد . می دانید که نان ، ماست ، پنیر را نباید هی دست مالید ، در معرض هوا گذاشت ، جعبه و پاکتشان را نبست ، گذاشتشان توی آفتاب . اینها هر چه دربسته تر ، ماندنی تر . و غرور این آدم برایش یک همچین کیفیتی دارد به نظرم . کیفیتی مثل دبه پنیر . درش که بسته باشد ، همینجوری می ماند تا مدتها . حالا پنیر را لازم داریم برای میز صبحانه هفته بعد وقتی حال نداریم نه صبح روز تعطیل از زیر پتویمان بلند بشویم و تازه برویم خرید صبحانه . اما غرور را چقدر لازم داریم وقتی امنیت یک رابطه ، حس یک آدم نسبت به ما، نیروی رابطه مان با باقی افراد ، اصلا قلب آدمها نسبت به ما در خطر است ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;متعجبم . خیلیهامان حتی بعد از گذشت سالها و سالها ، یاد نمی گیریم که اینقدر سختش نکنیم . اینقدر سفت نباشیم . اینقدر همه چیز را توی مشتمان نگیریم با فشار . انگار یادمان می رود که همه همه همه اش ،* بازی است . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6422095680891136162?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6422095680891136162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6422095680891136162&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6422095680891136162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6422095680891136162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_27.html' title='مطمئن که &quot;می دانستی این افسانه را از پیش؟؟ &quot;*'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8591507162730995796</id><published>2011-10-26T01:54:00.000-07:00</published><updated>2011-10-26T02:23:24.796-07:00</updated><title type='text'>هر ثانیه را عطری است... هر عطر را رازی ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1- ساعت هفت و هشت غروب ، تراس کوچک غرق می شد توی عطر محبوبه شب . هر غروب تابستان شمال . مانو سفره گلدارش را پهن می کرد روی تراس . آب هنداونه یخ را می ریخت توی پارچ آبی . سبد سبزی خوردنش پر از پونه و نعناع بود . کوکوی سبزی و پنیر سفید پیچیده لای سنگک گرم را من از همان خانه شروع کردم به بسیار دوست داشتن . بوی برگ و خاک هر بار که یک نسیم کوچک شرجی گیلان را پس می زد می ریخت روی فرش تراس . در نور چراغ مهتابی ، صدای بشقاب و چنگال همانقدر نشان زندگی داشت که صدای خروس نیمه مجنون همسایه سمت چپی راس ساعت شش صبح ، که خواب زیر پشه بند از پشت پلکهایت بلند نمی شد .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;2-عطر تلخ دوست داشت . دارد . مادرم . عطر کاج دوست داشت . دارد . پدرم . هر دو با یک رایحه محوی از شکلات . بهترین و آسوده ترین ساعتها ، ساعتهای دویدن توی راهروهای دراز هتلی بود که امروز به لطف اماکن و بنیاد و پایگاههای نظارت و کنترل و گشت ، نیمه ویران است . من در تن هشت ساله ام نمی گنجیدم از خوشی دریا . از خوشی هر یک دانه صدفی که می ریختم توی کیسه . از خوشی دیدن بادبادکی که همیشه خدا نخهایش به هم گره میخورد . از خوشی فرو بردن آن عطر تلخ توی ریه ام . انگار که دنیا همان جاست . توی همان اتاق نیمه تاریک که من با پوست گر گرفته از آفتاب و آب ، آسوده به خواب می روم و عطر تلخ کاج و شکلات از من محافظت می کند .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;3- از امامزاده هاشم رد می شدیم و می رسیدیم به سراوان . یک جایی ، یک مرزی ، یک مرز محوی بود از عطر شمال . عطر نم . می آمد و می نشست روی فرمان . روی یقه . روی آستین . می فهمیدی رسیدی . نیم ساعت دیگر ، توی یک گرمایی بین چند تا چهره که هر جوری باشی و هر کاری کرده باشی ، به تو لبخند می زنند . لبخند از نوع خیلی خیلی واقعی . مرزش هم آن عطر نم بود . از یک جایی که هنوز نمی دانم کجاست .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;4-کیک می پختم . در هر حالی . در حال خوشش اما پخش صوت سیاه خودش را تکه تکه می کرد و صدای هلن می پیچید : خونه اونجاست خونه من ، جایی که هستی تو با من ... . خم می شدم و به فر نگاه می کردم که یک توده قلبی شکل ، گرد ، مستطیل ، داخلش در حال حجم گرفتن بود . بوی وانیل و پوست پرتقال می خورد توی صورتم . علامت اینکه تا چند دقیقه دیگر باز هم دستم را خواهم سوزاند . باز هم در برگرداندن قالب عجله خواهم کرد . باز هم سینی بزرگ نقره ای را پر از نشان شادی و خانه و زن خواهم کرد و باز صدای بشقاب و چنگالهایی که عطر پرتقال گرفته اند .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;5- هزار تا شماره دیگر می خواهم بنویسم . از هزار جور عطر و بو و رنگ و یاد . همین امروزش را هم حتی می توانم بنویسم . عطر دارچین و هل روی چای چینه بهاره لاهیجان . عطر بهار گیلان که در پاییز پشت پنجره ام غوطه می خورد و مرا می برد به جایی نزدیک در روزگار خیلی دور ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8591507162730995796?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8591507162730995796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8591507162730995796&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8591507162730995796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8591507162730995796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_5035.html' title='هر ثانیه را عطری است... هر عطر را رازی ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3285915229765057461</id><published>2011-10-26T01:35:00.000-07:00</published><updated>2011-10-26T02:28:28.204-07:00</updated><title type='text'>* گیل یار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شمالیها به مراقبت کردن زیاد می گویند "غم خوردن" . اگر شما جایی بین دریا و جنگل متولد شده باشید وبه روزگاری و حالی مشغول مراقبت از معشوقتان ، پدربزرگ و مادربزرگتان هنگام توصیف شما می گویند : "فلانی غم بساری را خوب می خورد" . حد عاشقی کردن ( حد دارد ؟) شما را نشان میدهد این عبارت . عمق دوستی . عمق خلوص دوستی . دوستی کار ساده ای نیست ... بیشتر وقتها . هر چند ، خوب است . بیشتر وقتها .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* یار گیلک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3285915229765057461?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3285915229765057461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3285915229765057461&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3285915229765057461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3285915229765057461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_26.html' title='* گیل یار'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6382835204435282537</id><published>2011-10-21T07:57:00.000-07:00</published><updated>2011-10-21T09:48:25.224-07:00</updated><title type='text'>خسته نباشی بچه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خب من از اول شبیه یک سطح خیلی صیقلی خیلی تراش خورده خیلی شکننده بودم . مثل همه بچه هایی که در آغوش یک امنیت ابدی بزرگ می شوند و همیشه دوست داشته می شوند و فکر می کنند دنیای آن بیرون خیلی دوست و گل و مهربان و مامانی است . که خب وقتی قرار می شود از درجه تخم حرامی دنیا باخبر بشوند ، بهایی که می پردازند چند برابر باقی آدمهاییست که افت و خیزشان را از سنین خیلی کمتری شروع کرده اند . الان بحث اینها نیست . بحث این است که روزی رسید تا من اینقدر از دست آدمها خسته شدم و از بس خواستم امنیت عاطفی ایجاد کنم وهی به در بسته خوردم که به این نتیجه رسیدم بخش مهم مشکل من ، بگیر از برقراری یک دیالوگ ساده تا دوست گرفتن و دوست داشتن و عشق ورزیدن ،ناشی ازناجور بودن انواع مرد ایرانی است !!! یعنی یک ژانر کلی داشتم توی ذهنم به اسم مرد ایرانی . بعد این ژانر را شاخه شاخه تفکیک می کردم به مرد ایرانی هیز ، مرد ایرانی غیرتی ، مرد ایرانی زن باره ، مرد ایرانی بی سواد ، مرد ایرانی خودخواه ، مرد ایرانی فلان ، مرد ایرانی بهمان . الان که بر میگردم عقب می بینم این همه صفات مختلفی را که جمع کرده بودم و تعمیم می دادم به نژاد ایرانی از نوع مرد ، فقط و فقط به دلیل کم دانشی خودم بوده . انگار در کل عمرم نشسته باشم به تماشای چند تا فیلم هشت میلیمتری بی کیفیت (که از همان بچگی ازشان متنفر بودم) و بخواهم با چنین پشتوانه ای کل تاریخ سینما را تفسیر کنم . آن هم با چه فیلمهایی؟ همه از یک کمپانی ، با کیفیت بد صدای ، خش تصویر ، رنگهای قاطی ، یک باریکه تصویر که در دو طرف سیاه است. فقیر . کم . ناقص . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر جوری که بودم و بلد بودم ، نتیجه اش شده بود که تصمیم عمرم را بگیرم " از این به بعد ، من با هیچ مرد ایرانی سر و کار نخواهم داشت حتی به صرف یک چای کیسه ای " . من این تصمیمم را قبل از ترک وطنم گرفتم . با صدای خیلی بلند هم اعلامش می کردم . شاید آنهایی که حال و روز آن موقع من را می دیدند ، دلشان می سوخت و نمی زدند توی پرم ... کاری به کارم نداشتند ، بحث دمکراسی و چهاردیواری اختیاری و سرنوشت خودمان پای خودمان و اینها . نفر آخر ، نی سی بود ... چت می کردیم از شمال به مرکز . تند تند تایپ می کردیم چون حال هر دومان خیلی تِرِکمان بود . برایش نوشتم " ها ، تازه من همه هم و غمم اینه که هیچوقت هیچوقت سر و کارم با یه مرد اونم از نوع ایرانی نیفته " ... یکی از معدود آدمهایی بود که خیلی سریع با من مخالفت کرد که " نخیر عزیزم ، تو مردی رو می خوای که بتونه وبلاگت رو بخونه ، یهو داره حرف میزنه توبدویی روی یه کاغذ پاره تند تند یه چیزی بنویسی اون بدونه این حرکت یعنی چی ، واسه چیه . اصلا باید مردی باشه که فرق قرمه سبزی تو رو با برنج شفته پز که خونه مادرش خورده بدونه " ... و ما بحث کردیم ... و بحث کردیم ... و من از ایران رفتم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زمین گشت . من گشتم با گردشش . روزها گذشت . شبها . امروز به خودم گفتم آخ که نی سی ... حرفت چه درست بود ... کجای دنیا می توانم پیدا کنم زبان مشترکی را وقتی به یکی بگویم "بچه " ، طرفم بفهمد این نه آن بیبی است نه آن نی نی کوچولو است نه آن هانی و سوئیت هارت و غیره و ذالک است ؟ دقیقن بداند که این همان "بچه" است چونکه یک کاری کرده که با اینکه آدم بزرگ است ولی در من یک حالتی ایجاد کرده که حس کرده ام این الان در دوازده سالگی خود به سر می برد و من دلم می خواهد دوازده سالگی اش را یک نوازش کوچکی کرده باشم ... وای ... تعریف و تشخیص گفتن یک "بچه" می تواند این همه خط از آدم انرژی و زمان بگیرد و تازه باز هم می تواند درست دریافت نشود . در حالیکه با یک کلمه می توانم همه اینها را یکجا بگویم و خیلی چیزهای دیگر رویش حتی . کجای دنیا می توانم به همان کیفیتی که می گویم " ای خنگول من " ، با همان کیفیت فهم بشوم در چشمی که می خندد؟کجای دنیا انارآویج ، نشان روز خوش و حال خوش و خاطر آسوده است ؟ کجای دنیا بله و بلی خیلی فرق دارند ؟ اولی جدی است در حالیکه دومی فقط ظاهر جدی دارد و دیگر مدتهاست که شوخی شده ؟ اصلا کجای دنیا می توانم یک عکسی ببینم و برایش بفرستم و زیرش بنویسم "ای ی ی ابرررفرررضضض " و او بداند که این همان صورت تحریف شده ابالفضل است که اصلا کی هست و چرا صدا می شود ؟ و چه بامزه که در جاهایی از کشورمان یک اقشاری زندگی می کنند که خیلی خنده دار و خیلی خفن ( ها ، یکی دیگرش همین خفن ) فارسی را غلط حرف می زنند و این اغلاط می مانند و می شوند ابزار بازیهای ما با کلام؟ با کدام غیر فارسی زبان غیر ایران متولد شده می توانم به "هون " بخندم ؟ مورد بزرگترش این " خسته نباشی " و "خدا قوت " است که من خراب و بیچاره جفتشان هستم و می بینم که کسر بزرگی از زبانها از نداشتنشان رنج می برند . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دوستانی دارم که با غیر فارسی زبان زندگی می کنند . اتفاقا با کسانی که فارسی یاد گرفته اند و خیلی خوب حرف می زنند و خورشت بامیه و آلو اسفناج دوست دارند و بلدند بگویند خسته نباشی . ولی یک چیزی ... یک چیز غریبی در یک جایی هست که نمی دانم چیست ... یک چیزی ته ته نگاه ؟ یا ته ته بودنشان هست که فرق را می فهمی . فرق لزوما بد نیست . خیلی هم خوب و بانمک است گاهی . اما نه برای طولانی مدت آدمی مثل من . من فقط به خودم فکر نمی کنم . دوست دارم کسی که توی زندگی من هست ، با خاله ام هم بتواند حرف بزند ، پیش پدربزرگم هم بتواند بنشیند و اجاز بدهد او برایش شعر بخواند . این لامصب را می گویم او درک کند . وقتی به یک بچه بگویم پدسسسسگ او بداند که من الان چقدر دلم برای آن بچه رفته ... . اصلا برای من مهم نیست که فارسی کامل بی خدشه بداند یا بتواند خوب شعر بخواند یا انشا بنویسد یا غول وبلاگستان باشد یا هر چه . اصلا ترجیحم بود که وبلاگ مبلاگ نداشته باشد . برایم اما مهم است که وقتی من می گویم خسته نباشی بچه ، او همان معنی را دقیقن بگیرد که منظور من است و قند توی دلش آب بشود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6382835204435282537?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6382835204435282537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6382835204435282537&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6382835204435282537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6382835204435282537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_21.html' title='خسته نباشی بچه'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4931722057661554073</id><published>2011-10-19T13:34:00.001-07:00</published><updated>2011-10-19T14:53:53.844-07:00</updated><title type='text'>* اون همه تنها شدن و شکستن ، منو دیگه از هر چی عشق نترسوند ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بیش از نیم قرن پیش ، اواخر تابستان ، مرد خیلی جوان و خیلی بی تجربه و خیلی شهرستانی ای ، با چشمهای روشن و پالتویی!! که دو شماره برایش بزرگ بود ، بالاخره بعد از یک ماه سفر ، رسید آمریکا . تنها امیدش این بود که دوستش بیاید دنبالش . در یک هتل ارزان اتاق گرفت و منتظر دوستش ماند. دوستی که تا چندین روز یادش نیفتاده بود کسی توی یک اتاقی در یک هتلی منتظرش است که نمی تواند یک پاراگراف کامل را به انگلیسی بخواند . کسی که غذاهای توی چمدانش ته کشیده . کسی که نمی داند باید چه کند . هیچ چیز نمی داند راجع به جایی که آمده . کسی که بالاخره از زور تنها ماندن و گرسنگی ، با ترس و تردید بوی رد غذا را از پنجره هتل گرفته و رفته پایین توی یک خیابان دراز نامعلوم و با خنده دارترین لهجه دنیا ، رو به یاروی پشت دخل آت و آشغال فروشی که بعدها فست فوود نام گرفت گفت : ه لوو ، آی وانت هامبورگر. و من فکر می کنم این خیلی خیلی لحظه مهمی بوده . جوری که می شود یک تقویم شخصی با مبدا تاریخ جدید برایش سفارش داد حتی . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آن آدم ساده با آن پالتوی تیره گشادش توی تابستان، هرگز نمی دانست بعدها چقدر همه چیز ساده میشود . بعدتر چقدر همه چیز پیچیده می شود . بعدتر می رسد باز روزهایی که فکرش را هم نمی کرد / فکرش را می کرد . نمی دانست که روزی هم فرزندی خواهد داشت به اسم من . حتی الان هم نمی داند که من دارم از او می نویسم . دارم می نویسم که ما با هم خیلی فرق داریم . شکل فکر کردنمان فرق می کند . شکل حرف زدنمان فرق می کند .سرعتمان در واکنش نشان دادن به محیطمان، شکل احساسمان و درک و زمانبندی و اولویتهایمان فرق می کند . و رنگ چشمهای من شبیه اوست . و حواس پرتی من شبیه اوست . و گیجی های گاه دوست داشتنی و گاه اعصاب خورد کن من شبیه اوست . من بخشی از او را در خودم حمل می کنم . من بیشتر از التزام به خداوند کنترل کننده لحظات ، به ژنتیک قابل مشاهده ، مومنم . و من به این اعتقاد دارم که آن روزها و شبهای هتلش را ، ترسهای چند شب اولش را ، آن اولین قدمش را به سوی دنیای بیرون ، ترس گفتن اولین جمله را ، حس گرفتن اولین بسته گرم غذا را در دورترین نقطه دنیا از جایی که خانه است آن هم از غریبه ترین دستهای دنیا به ارث بردم و زندگی کردم . به ارث بردم از اویی که یک روز ، بی دلیل یا با دلیل ، زد به یک جاده ناشناس . وقتی که زبان نمی دانست ، آدمها را کمتر می شناخت . دنیا را بلد نبود . زندگی را بلد نبود و رفت که یاد بگیرد . به حاصلش کار ندارم ، مجموع توانستها و نتوانستنها و دلایل هر کدامشان ، قطورتر از یک مثنوی است حتی . آنچه که برای من مهم است این است : آدمها را کمتر می شناخت . دنیا را بلد نبود . زندگی را بلد نبود و رفت که یاد بگیرد . نیم قرن بعد ، من ، پایم را گذاشتم روی همان رد پا . و زدم به یک جاده نامعلوم . فرقش این بود : کمی زبان می دانستم . و هیچ کس را ته آن جاده نمی شناختم ، حتی یک دوست که بخواهد با من بدقولی کند . هیچ آشنایی ، هیچ دوستی ، هیچ کسی را نداشتم ، گیرم که پالتوی گشادی تنم نبود .گیرم می دانستم رستوران زیر یک هتل ارزان ، آشغال می فروشد . همین و دیگر هیچ . در سرزمین جدید ، هیچ آشنایی نداشتم . هیچ ذهنیتی نداشتم از لحظه ای که پایم آخرین پله هواپیما را ترک می کند . تنها سفرهای معدودم ختم می شد به یکی دو کشور نزدیک . آن هم تنها نبودم هیچوقت . من حتی شماره پلیس یا کمکهای ضروری یا موارد اضطراری را نمی دانستم . من هیچ چیز از مسیری که به سویش راه افتاده بودم بلد نبودم . قانونش ، راهش ، چاهش . هیچ . یک مقدار لباس داشتم و چند کتاب و سی و دی و تنها قاب عکسی که سه نفر دارند رو به دوربین نگاه می کنند و نفر سوم منم که در امن ترین جای دنیا زرد پوشیده ام. روزی رسید که چند همزبان و همکشوری پیدا کردم وبلافاصله دوستشان گرفتم و خواستم که تنهایی را با تقلب ، زودتر و راحت تر بکُشم . که همان اولهای کار از همان چند دانه دوست منباب دلگرمی تمام-صورت ،خوردم زمین . ماندم . خودم و خودم . تکرار همان روزهای پدرم . تنها ، ترسیده ، نامانوس ، شکل نگرفته ، دور از جماعت . توی یک هتل در یک خیابان ناشناس . منتظر یک منجی . چقدر خوش شانس بودم ، چقدر خوش شانس بودم ، چقدر خوب بود که منجی ای نبود ، نیامد ، وجود نداشت ، ایجاد نشد ، بهانه نشد . چقدر خوش شانس بودم که توی یک اتاق بیست متری ، تنهای تنها ماندم در یک برهه خیلی طولانی . بدون حتی یک دانه آدم . جوری که خیلی با قوام و غلیظ و جا افتاده ، شیرفهم شوم که دختر جان ، هیچ تیوپ نجاتی نیست مگر توی دستهای خودت . شنا کردن یاد بگیر ، توی هر دریایی ، با هر عمقی ، این دنیا بدجور تخم حرام است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;امروز ، هر مختصری که اسمش" زندگی من" است ، با سر خیلی خیلی افراشته می گویم ؛ هر مختصری که دور و بر من به اسم زندگی ایجاد شده ، که اسم گذاشته ام برایش و می شناسمش و تشخیصش می دهم ، مرهون آن ساعتی است که من دست شستم از منتظر کسی و نجاتی و معجزه ای ماندن . من ، آجر به آجر هر چه که هست را گذاشتم روی هم . پشت سرم خانه و آدمهای نارنجی و سرخ و اخرایی زندگیم هستند که اگر نبودند من نمی دانستم ملاط و خشت خام از کجای این دنیای کوفتی باید بجویم . باقیش را اما ، ببین ، چنگ و دندان ...چنگ و دندان . برای همین چنگ و دندان است که من مثل یک مادر هزار سال منتظر فرزند مانده ، مثل آن زن آفتابسوخته ایل که به ترفند هزار پارچه سبز و نگین نذر و چشمزخم ، اسم تک فرزندش را می گذارد "بمانی" و با همه چشمش و روحش و مادریش ماندن کودکش را می پاید ، تک تک این داشته ها را می پایم . شد سه سال و دو ماه . سه سال و دو ماه را می پایم . با سری بلند . هیچکدامتان نمی دانید چطور گذشت و من چه حالی دارم که الان اینقدر به خودم می بالم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* دست برده در متن ترانه ایست که من را می برد به روزهای بلند خیابان ولیعصر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4931722057661554073?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4931722057661554073/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4931722057661554073&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4931722057661554073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4931722057661554073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_19.html' title='* اون همه تنها شدن و شکستن ، منو دیگه از هر چی عشق نترسوند ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8186957289002243927</id><published>2011-10-15T02:30:00.000-07:00</published><updated>2011-10-15T03:39:32.944-07:00</updated><title type='text'>این همه شعر ناتمام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یه آدمایی بودن توی زندگیم که خودمو کنارشون دوست ندارم . اونی که بودم در حضور بودن اونها ، اونجوری که تجربه میکردم لحظه ها رو ، دنیا رو ؛ در معرض اون آدما ، دوست ندارم . یه آدمایی که امیدوارم هیچوقت توی زندگیمون دور و بر هم نباشیم . به هم بر نخوریم ، با هم بُر نخوریم ، هیچ جا همو نبینیم دیگه . حتی واسه یه سلام ساده . یه چشم توی چشم شدن . یه چشم توی چشم نشدن که "من تو رو ندیدم الان اصلا" . هیچ چیز در هیچ جا.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یه آدمایی هستن توی زندگیم که خودمو کنارشون بیشتر دوست دارم . اون حال و هوایی که میگیرم وقتی دور و بر هم هستیم . اون جوری که پیششون می خندم یا گریه می کنم یا چاخان می کنم و خنده ام میگیره و خودمو لو میدم . اونجور که توی چشمشاشون زل میزنم و بهشون راستشو می گم . اونجور که حس می کنم چقدر راحت و ول و بی مفصل و بی قیدم کنارشون . اونجور که حس می کنم امنم . جایگاه محکم ولی نرمی دارم در یک جای محکم و تعریف شده ای توی زندگیشون . جا دارم پیششون . اکثر این آدما هم از من دورن . جاشون دوره . جای زندگیشون . دلم می خواد یه روزی برسه که واسه هیچ کدوم ما دیر نشده باشه . دیرمون نشده باشه . کم و کسر نشده باشیم از زندگی هم . همینی که هستیم باشیم ولی یه جا باشیم . یه جای نزدیک . جایی که کافی باشه دستتو دراز کنی تا برسی به کیفیت همون آغوش بی دغدغه که دل همه آدمهای روی زمین همیشه دنباش بوده ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8186957289002243927?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8186957289002243927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8186957289002243927&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8186957289002243927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8186957289002243927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_15.html' title='این همه شعر ناتمام'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3426356077074896043</id><published>2011-10-12T08:32:00.000-07:00</published><updated>2011-10-12T08:46:32.288-07:00</updated><title type='text'>Rule it Alright</title><content type='html'>به خاطر موج هورمونهاست یا سطح قند خون یا پاییزی که آن بیرون غوغا می کند چنان خوشبو و آفتابی و خنک ... به خاطر هر چه که هست از این دست ؛ که روزگار خصوصی خودم بر همان منوال است بی کم یا زیاد و بی تغییر ... پس؛&lt;br /&gt;به خاطر موج هورمونهاست یا سطح قند خون یا پاییزی که آن بیرون غوغا می کند چنان خوشبو و آفتابی و خنک ،خواستم در یک آن هر که را خوب می شناسم یا کم می شناسم یا نمی شناسم و از کنارش می گذرم یک لحظه توی بازوهایم بگیرم محکم و دوست بدارم محکم و بگویم محکم که " بهتر می شود ... قانون دنیاست اصلا ... بهتر از اینی که الان هست میشود چون مجبور است که بشود" ... بعد هم باقی راه خودم را بگیرم و بروم مثل همین الان که این نوشته تمام شد .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3426356077074896043?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3426356077074896043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3426356077074896043&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3426356077074896043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3426356077074896043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/rule-it-alright.html' title='Rule it Alright'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5534327651026178693</id><published>2011-10-05T01:28:00.000-07:00</published><updated>2011-10-05T01:54:17.856-07:00</updated><title type='text'>* * پاییز، بهاری است که عاشق شده است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سنجابها عاشق می شوند . من شاهد . دیروز ساک خرید توی دستم بود و سرم توی هوا رو به درختی که دو تا از قرمزترین هایشان دنبال هم می دویدند و چنان جیرجیر شادمانه ای سر داده بودند که هر کسی رد می شد ، می ایستاد به تماشا . دور درخت می چرخیدند و می رفتند بالا و سر می خوردند پایین جوری که انگار دارند با آن دمهای دوست داشتنیشان روی شاخه ها می رقصند ، رو به هم ، روبروی هم ؛ حواسشان به هیچ رهگذر ساک به دست یا کیف به دوشی که ایستاده بود به تماشا یا دوربین به دست یا لبخند به لب نبود... .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پدرم یک بار در تعریف عشق گفته بود "همان دلیلی است که وقتی با معشوقت بروی مهمانی ، دلت بخواهد از اول تا آخر فقط و فقط با خود او برقصی " ... .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;--------------------&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* -میلاد عرفان پور.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;**- برای انتخاب این عنوان ، شک کردم . خیلی راحت شبیه این نوشته های خالتور و زرد و هیوغ می تواند باشد ولی از طرفی هر وقت می خوانمش به نظرم به شدت زیبا میاید . شاید لازم است که"چشمهایمان را بشوییم" گهگاه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5534327651026178693?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5534327651026178693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5534327651026178693&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5534327651026178693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5534327651026178693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_05.html' title='* * پاییز، بهاری است که عاشق شده است'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8559485461410012464</id><published>2011-10-03T15:17:00.000-07:00</published><updated>2011-10-03T15:20:27.869-07:00</updated><title type='text'>ماندگارهای کوچک دیوانه ؛ روز دهم</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;یک چیزهای خیلی ساده ای ، یک چیزهای خیلی پیش پا افتاده ای ، یک چیزهای خیلی "فقط برای تو "یی ، خیلی بی ربط اصلا ، گاهی یک طوری اند که هرگز از آدم گم نمی شوند مثل یک ویروسی که بیمارت نمی کند اما همیشه جایی در بدنت باقی می ماند و به وقت مناسب خودش بروز می کند یا نمی کند اما می دانی که داری ش . چیزهای خیلی ساده ای که هرگز در تو کم نمی شوند . ترکت نمی کنند و چون بدبختانه تکرار هم نمی شوند با همین کیفیت عجیبشان ، عجیب بیچاره ات می کند. شکل یک ابر وقتی رد یک دست دوست داشتنی را با نگاه می گرفتی و می رسیدی به آبی های بالای سرت ، بوی یک عطری که از زیر یقه خودت می زد بیرون وقتی پاسبانها همه شاعر بودند ، طعم سیب کالی که چیده بود و داده بود دستت ، یک غروبی که دل همگی گرفته بود و هایده می خواند، باد نمناکی که می خورد روی موهایت و صدای قاشق و چنگال می آمد در یک شب عجیب، صدای خواننده ای که از پنجره ماشین توی کوچه ریخت روی یک لحظه نارنجی ، طعم پرتقال وقتی ته جاده توی مه گم بود ...&lt;br /&gt;روز دهم به چنین فکری گذشت . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8559485461410012464?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8559485461410012464/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8559485461410012464&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8559485461410012464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8559485461410012464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_03.html' title='ماندگارهای کوچک دیوانه ؛ روز دهم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2458709771119427184</id><published>2011-10-01T23:57:00.000-07:00</published><updated>2011-10-01T23:58:44.965-07:00</updated><title type='text'>روز نهم</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kami" id="word5"&gt;کمی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aahesteh" id="word6"&gt;آهسته&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tar" id="word7"&gt;تر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ziba" id="word8"&gt;زیبا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kami" id="word9"&gt;کمی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aahesteh" id="word10"&gt;آهسته&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tar" id="word11"&gt;تر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rad" id="word12"&gt;رد&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sho" id="word13"&gt;شو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kami" id="word14"&gt;کمی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aahesteh" id="word15"&gt;آهسته&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tar" id="word16"&gt;تر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="xaste" id="word17"&gt;خسته&lt;/a&gt;,  &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kami" id="word18"&gt;کمی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aahesteh" id="word19"&gt;آهسته&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tar" id="word20"&gt;تر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bad" id="word21"&gt;بد&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sho" id="word22"&gt;شو&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2458709771119427184?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2458709771119427184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2458709771119427184&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2458709771119427184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2458709771119427184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post_01.html' title='روز نهم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-1062247452947640625</id><published>2011-10-01T01:00:00.000-07:00</published><updated>2011-10-01T01:28:21.309-07:00</updated><title type='text'>*از حرفهائی  که نگفتی ; روز هشتم</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="moshkel" id="word11"&gt;مشکل&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tarinash" id="word145"&gt; ترینش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="eenjast" id="word12"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word13"&gt;که&lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" title="adami" id="word14"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;"آدمی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word15"&gt;به&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="adami" id="word16"&gt;آدمی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="zende" id="word17"&gt;زنده&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word18"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word19"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kalam" id="word118"&gt;کلام&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt; ،&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="avalinha" id="word119"&gt;اولینها&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word120"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="axarin" id="word121"&gt;آخرین&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="reshtehaast" id="word122"&gt;رشته &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="reshtehaast" id="word122"&gt;ه&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="reshtehaast" id="word122"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="beyn" id="word123"&gt;بین&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="adamha" id="word124"&gt;آدمها&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word125"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kalam" id="word126"&gt;کلام&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="gofte" id="word127"&gt;گفته&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="shode" id="word128"&gt;شده&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="chon" id="word129"&gt;چون&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aabi" id="word130"&gt;آبی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word131"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rikhte" id="word132"&gt;ریخته&lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rooye" id="word133"&gt;روی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="zamin" id="word134"&gt;زمین&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="miravad" id="word29"&gt;".&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="shayd" id="word146"&gt;شاید &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="een" id="word31"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word32"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="haghighati" id="word33"&gt;حقیقتی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word34"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word35"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tamolaat" id="word36"&gt;ت&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;ع&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tamolaat" id="word36"&gt;املات&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="adamha" id="word37"&gt;آدمها&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ra" id="word38"&gt;را&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="moshkel" id="word39"&gt;مشکل&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="vali" id="word40"&gt;ولی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="jazab" id="word41"&gt;جذاب&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mikonad" id="word42"&gt;میکند&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;."&lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="labxandhaa" id="word43"&gt;لبخندها&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="fasele" id="word44"&gt;فاصله&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="barmidarand" id="word45"&gt;برمیدارند&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;"   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dorost" id="word46"&gt;درست . &lt;/a&gt;   &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ama" id="word47"&gt;اما&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="nofooz" id="word48"&gt;نفوذ&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kalaam" id="word49"&gt;کلام&lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="moaser" id="word51"&gt;موثر&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tar" id="word52"&gt;تر &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word146"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="hanooz" id="word54"&gt;هنو&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="zendegi" id="word94"&gt;ز&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="hanooz" id="word54"&gt;...&lt;/a&gt;  &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="injast" id="word55"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word56"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mibinam" id="word57"&gt;می بینم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dar" id="word145"&gt;در&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="har" id="word146"&gt;هر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kojaye" id="word147"&gt;کجای&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="zendegi" id="word148"&gt;زندگی &lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word58"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="harfhaee" id="word59"&gt;حرفها&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="harfhaee" id="word59"&gt;ی&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="harfhaee" id="word59"&gt;ی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ra" id="word60"&gt;را&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bayad" id="word61"&gt;باید&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="goft" id="word62"&gt;گفت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word63"&gt;به&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="har" id="word64"&gt;هر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="gheymati" id="word65"&gt;قیمتی &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word78"&gt; و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word79"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="harfhayee" id="word80"&gt;حرفهایی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ra" id="word81"&gt;را&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="nemibaayest" id="word82"&gt;نمیبایست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="goft" id="word83"&gt;گفت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;    &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word84"&gt;به&lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="hich" id="word85"&gt;هیچ&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="gheymati" id="word86"&gt;قیمتی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; !   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aan" id="word87"&gt;آن&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ham" id="word88"&gt;هم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word89"&gt;به&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="admhayee" id="word90"&gt;آدمهایی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word91"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="lablaye" id="word92"&gt;لابلای&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kalamaat" id="word93"&gt;کلمات&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="zendegi" id="word94"&gt;زندگی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mikonand" id="word95"&gt;میکنند&lt;/a&gt; ...   &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yekish" id="word96"&gt;یکیش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="khod" id="word97"&gt;خود&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="man" id="word98"&gt;من&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" title="az" id="word99"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="az" id="word99"&gt;از&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="harfhayee" id="word100"&gt;حرفهایی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word101"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="nagofti" id="word102"&gt;نگفتی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="az" id="word103"&gt;از&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sherhayee" id="word104"&gt;ش&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;ع&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sherhayee" id="word104"&gt;ره&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="naxandam" id="word106"&gt;ا&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sherhayee" id="word104"&gt;ی&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sherhayee" id="word104"&gt;ی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word105"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="naxandam" id="word106"&gt;نخواندم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word107"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="az" id="word108"&gt;از&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;را&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;ه&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;های&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rahaee" id="word109"&gt;ی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word110"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ba" id="word111"&gt;با&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ham" id="word112"&gt;هم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="raftim" id="word113"&gt;رفتیم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="raftim" id="word113"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;/div&gt; &lt;!--- &lt;a href="javascript:void(0)" onclick="copyClipboard()"&gt;Copy to clipboard!&lt;/a&gt; --&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-1062247452947640625?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/1062247452947640625/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=1062247452947640625&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1062247452947640625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1062247452947640625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='*از حرفهائی  که نگفتی ; روز هشتم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7055718435469019443</id><published>2011-09-30T03:35:00.000-07:00</published><updated>2011-09-30T03:45:04.241-07:00</updated><title type='text'>روزهای علامتدار ; روز هفتم</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right; color: rgb(0, 0, 0); font-weight: bold;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ensan" id="word7"&gt;انسان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word8"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word9"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nesyaan" id="word10"&gt;نسیان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; !  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="yaadash" id="word11"&gt;یادش&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="miravad" id="word12"&gt;میرود&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word13"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="cheghadr" id="word14"&gt;چقدر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="lazem" id="word15"&gt;لازم&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="darad" id="word16"&gt;دارد&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mohtaram" id="word17"&gt;محترم&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="engaashte" id="word18"&gt;انگاشته&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="shavad" id="word19"&gt;شود&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;we are not for granted&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;"  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tarjomeye" id="word20"&gt;ترجمه‌ی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="farsi" id="word21"&gt;فارسی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="een" id="word22"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="chist" id="word23"&gt;چیست&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; ؟   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mahz" id="word24"&gt;محض&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="e" id="word25"&gt; &lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="rezaye" id="word26"&gt;رضای&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="khoda" id="word27"&gt;خدا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;؟    &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="masalan" id="word28"&gt;مثلا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; ! &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="bad" id="word102"&gt;بعد&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ensan" id="word29"&gt;انسان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="yadash" id="word30"&gt;یادش&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="miravad" id="word31"&gt;میرود&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word32"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="cheghadr" id="word33"&gt;چقدر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mahz" id="word34"&gt;محض&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="rezaye" id="word35"&gt;رضای&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="khoda" id="word36"&gt;خدا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nist" id="word37"&gt;نیست&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; . &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word38"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="cheghadr" id="word39"&gt;چقدر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="baaghi" id="word40"&gt;باقی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="adamhaa" id="word41"&gt;آدمها&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mahz" id="word42"&gt;محض&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="rezaye" id="word43"&gt;رضای&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="khoda" id="word44"&gt;خدا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nistand" id="word45"&gt;نیستند&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  .  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word46"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="cheghadr" id="word47"&gt;چقدر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="honar" id="word48"&gt;هنر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mixahad" id="word49"&gt;میخواهد&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word50"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word51"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="harmooni" id="word52"&gt;هارمونی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="eejad" id="word53"&gt;ایجاد&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="koni" id="word54"&gt;کنی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word46"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word103"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="arzesh" id="word104"&gt;ارزش &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mosaavi" id="word55"&gt;مساوی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="bashi" id="word56"&gt;باشی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="dar" id="word57"&gt;در&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="dar" id="word105"&gt;در&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="do" id="word106"&gt;دو&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="sooye" id="word107"&gt;سوی &lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="een" id="word58"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="moaadele" id="word59"&gt;معادل&lt;/a&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="honar" id="word48"&gt;ه&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  .  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="agar" id="word60"&gt;اگر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="yademan" id="word61"&gt;یادمان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nemiraft" id="word62"&gt;نمیرفت&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word63"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="cheghadr" id="word64"&gt;چقدر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mahz" id="word65"&gt;محض&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="rezaye" id="word66"&gt;رضای&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="khoda" id="word67"&gt;خدا&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nistim" id="word68"&gt;نیستیم&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;,   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="na" id="word69"&gt;نه&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tanha" id="word70"&gt;تنها&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="hich" id="word71"&gt;هیچ&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="shah" id="word72"&gt;شاه&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word73"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="raeeyat" id="word74"&gt;رعیت&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="o" id="word75"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="jalad" id="word76"&gt;جلاد&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="o" id="word77"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ghaateli" id="word78"&gt;قاتلی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tooye" id="word79"&gt;توی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ketabhaye" id="word80"&gt;کتاب‌های&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tarikheman" id="word81"&gt;تاریخمان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="nabood" id="word82"&gt;نبود&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;,  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word83"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="hata" id="word84"&gt;حتی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tooye" id="word85"&gt;توی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="taghvimhaye" id="word86"&gt;تقویم‌های&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="jibi" id="word87"&gt;جیبی&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="har" id="word88"&gt;هر&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="kodameman" id="word89"&gt;کداممان&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ham" id="word90"&gt;هم&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="roozhaye" id="word91"&gt;روزهای&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="alamatdaar" id="word92"&gt;علامتدار&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="kalam" id="word95"&gt;کلام&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="tiz" id="word96"&gt;تیز&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="o" id="word97"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="ghalb" id="word98"&gt;قلب&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="soorakh" id="word99"&gt;سوراخ&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="dastnakhorde" id="word100"&gt;دست نخورده&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="font-weight: normal; color: rgb(0, 0, 0);" title="mimaand" id="word101"&gt;می ماند.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;     &lt;!--- &lt;a href="javascript:void(0)" onclick="copyClipboard()"&gt;Copy to clipboard!&lt;/a&gt; --&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7055718435469019443?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7055718435469019443/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7055718435469019443&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7055718435469019443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7055718435469019443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_30.html' title='روزهای علامتدار ; روز هفتم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6026473416196564067</id><published>2011-09-29T11:52:00.000-07:00</published><updated>2011-09-29T12:03:54.814-07:00</updated><title type='text'>نهال ... نهالک زخمی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چشمهایش سبزند توی عکس . الان نمی دانم چه رنگی دارند زیر تل خاک خیس .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشته "آخه بچه با نبودنت چه کنم؟" ... من وقتی خیلی مستاصل می شوم یا خیلی دلم به مهر می لرزد یا خیلی تنگ می شود می گویم بچه ... . من می فهمم که چه جوری نوشت این را ... توی چه حالی ...پشت چه موج غمی .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سالهاست که یک جایی یکی دارد برای ما زندان می سازد و زندان می سازد و زندان .می آید در می زند و بیرون می کشد از خانه و می فرستد به جاهای دور . دستش را می برد بالا و می آورد پایین و سیلی می زند . لگد می زند و شبانه دفن می کند و بی صدا خرد می کند و ما می رویم از هم آرام آرام ... بریده می شویم و گسسته می شویم و آرام آرام از ما کم می شود . کنده میشود. کنده میشویم از یک تنه ای که نمی دانیم چیست فقط یک سری دست دارد و تبر هم توی دست خودش است و می کوبد . یک روز می شود شلاق نرم ، یک روز می شود از الان تا شش سال بعد ، یک روز می شود از الان تا ابد ، یک روز می شود طناب ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چشمهایش سبز بودند توی عکس . چه تازه بود پوستش و لبهای جوانش و حیف از دلش . حیف &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6026473416196564067?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6026473416196564067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6026473416196564067&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6026473416196564067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6026473416196564067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_6356.html' title='نهال ... نهالک زخمی'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3704137176243807241</id><published>2011-09-29T04:50:00.001-07:00</published><updated>2011-09-29T04:53:33.373-07:00</updated><title type='text'>بسیار  نزدیک  و شخصی .  روز ششم</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word11"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dore" id="word12"&gt;دوره&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ee" id="word13"&gt;ای&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="gozashtam" id="word14"&gt;گذاشتم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="baraye" id="word15"&gt;برای&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="khodam" id="word16"&gt;خودم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;,   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="eenja" id="word17"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="minevisamash" id="word18"&gt;مینویسمش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;. &lt;/span&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yadam" id="word20"&gt;یادم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="hast" id="word21"&gt;هست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ke" id="word22"&gt;که&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="delam" id="word23"&gt;دلم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mixast" id="word24"&gt;میخواست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="adam" id="word25"&gt;آدم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="behtari" id="word26"&gt;بهتری&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="basham" id="word27"&gt;باشم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;.   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="in" id="word28"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word29"&gt;یک&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="xast" id="word30"&gt;خواست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ghamginane" id="word31"&gt;غمگینانه&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="nist" id="word32"&gt;نیست&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;.   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="in" id="word33"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yek" id="word34"&gt;یک&lt;/a&gt; &lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="keyfiyat" id="word35"&gt;کیفییت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ensaani" id="word36"&gt;انسانی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word37"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; .   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mixaham" id="word38"&gt;می خواهم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="har" id="word39"&gt;هر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="che" id="word40"&gt;چه&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yad" id="word41"&gt;یاد&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="migiram" id="word42"&gt;می گیرم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="tooy" id="word43"&gt;توی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="een" id="word44"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dore" id="word45"&gt;دوره&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="benevisam" id="word46"&gt;بنویسم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;.  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="nemixaham" id="word47"&gt;نمی خواهم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yadam" id="word48"&gt;یادم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="beravad" id="word49"&gt;برود&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;--------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="man" id="word57"&gt;من&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="hamchenan" id="word58"&gt;همچنان&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aramam" id="word59"&gt;آرامم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; ,   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="va" id="word60"&gt;و&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dar" id="word61"&gt;در&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="een" id="word62"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="aram" id="word63"&gt;آرام&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="boodanam" id="word64"&gt;بودنم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kheili" id="word65"&gt;خیلی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="fekr" id="word66"&gt;فکر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mikonam" id="word67"&gt;میکنم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word68"&gt;به&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="kheili" id="word69"&gt;خیلی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="chiz" id="word70"&gt;چیز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ha" id="word71"&gt;ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;شش &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rooz" id="word73"&gt;روز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yani" id="word74"&gt;یعنی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; شش &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="forsat" id="word76"&gt;فرصت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; . &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="6" id="word77"&gt;شش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rooz" id="word78"&gt;روز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yani" id="word79"&gt;یعنی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="6" id="word80"&gt;شش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="haal" id="word81"&gt;حال&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mokhtalef" id="word82"&gt;مختلف&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;, &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="6" id="word83"&gt;شش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rooz" id="word84"&gt;روز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="yani" id="word85"&gt;یعنی&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="6" id="word86"&gt;شش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="sarnevesht" id="word87"&gt;سرنوشت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  . . . &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="shayad" id="word88"&gt;شاید&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ham" id="word89"&gt;هم&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bishtar" id="word90"&gt;بیشتر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="dastaavard" id="word91"&gt;دستاورد&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="in" id="word92"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="6" id="word93"&gt;شش&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="rooz" id="word94"&gt;روز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="in" id="word95"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="ast" id="word96"&gt;است&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; : &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="adamha" id="word97"&gt;"آدمها&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="be" id="word98"&gt;به&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mehr" id="word99"&gt;مهر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bishtari" id="word100"&gt;بیشتری&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="niaz" id="word101"&gt;نیاز&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="darand" id="word102"&gt;دارند&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;,   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="mehr" id="word103"&gt;مهر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bishtar" id="word104"&gt;بیشتر&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  .  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="che" id="word105"&gt;چه&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="bevarzand" id="word106"&gt;بورزند&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;,   &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="che" id="word107"&gt;چه&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="daryaft" id="word108"&gt;دریافت&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;a onclick="checkAlternatives(this)" style="color: rgb(0, 0, 0);" title="konand" id="word109"&gt;کنند"&lt;/a&gt;.   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3704137176243807241?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3704137176243807241/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3704137176243807241&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3704137176243807241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3704137176243807241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_29.html' title='بسیار  نزدیک  و شخصی .  روز ششم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3330275859706907791</id><published>2011-09-28T07:37:00.000-07:00</published><updated>2011-09-28T07:53:48.461-07:00</updated><title type='text'>آن شب ... امشب ... منم و بزم خیالم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ده سال از آن روزگاری که می شد یک دخترک سودایی بود و در یک شب جشن تولد ، بی خیال جمع روی پله های مرمری نشست و به جای رِنگ " تولدت مبارک" روحانی ، به چنین ترانه ای گوش کرد وهمراه ریتمش، ساکت و آرام به این سو و آن سو خم شد گذشته . به چنان حالی ... ساکت و آرام ... .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ده سال به گفتن آسان است .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ده سال عمر یک آدمیزاد است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و این نوا و این صدا و این کلام هنوز ، توی همان هنوز است ... هنوز همان است . مگر قرار نیست همه چیز با زمان شکل دیگر بشود ؟ مگر همه چیز کهنه نمی شود ، نو نمی شود ؟ چرا یک چیزهایی در ما تغییر نمی کنند پس؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/pqQoXXax/Bazme_Khiyal50438-mohammad_noo.htm"&gt;http://www.4shared.com/audio/pqQoXXax/Bazme_Khiyal50438-mohammad_noo.htm&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3330275859706907791?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3330275859706907791/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3330275859706907791&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3330275859706907791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3330275859706907791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_28.html' title='آن شب ... امشب ... منم و بزم خیالم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2297058325600992508</id><published>2011-09-27T09:11:00.000-07:00</published><updated>2011-09-27T09:19:02.546-07:00</updated><title type='text'>می خواهمش به بانگ بلند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من انگار در هالیوود دهه هفتاد گیر کرده ام و هرگز به روز نشدم . انگار هنوز توی کتابهای نوجوانیم سیر می کنم . هنوز خامدستانه و کودکانه فکر می کنم اگر آدمها در غیاب هم و نزد مخاطبی دیگر به عشقشان اعتراف کنند، طبیعت اطراف لحظه ای به احترامشان از حرکت می ایستد و از نو نفس کشیدن را آغاز می کند . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2297058325600992508?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2297058325600992508/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2297058325600992508&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2297058325600992508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2297058325600992508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_27.html' title='می خواهمش به بانگ بلند'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5411942222970419749</id><published>2011-09-26T03:34:00.000-07:00</published><updated>2011-09-26T03:48:14.800-07:00</updated><title type='text'>وقتی سیمین از نادر جدا شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حتی وقتی در ردیف جلو آن مرد میانسال چشم آبی هدفون ترجمه همزمان انگلیسی به فارسی را از روی گوشش برداشته بود و آن جور با صدا می گریست ، حتی وقتی پسر جوان کنار دستیم محکم زده بود روی دهانش ؛ من گریه نکردم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حتی بعد از تمام شدنش ، آن یک ساعتی که پشت کانتر که نه ، توی هوا ایستاده بودم و ت آمد و پرسید خب تو چته ؟ من گریه نکردم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گریه نکردم حتی وقتی فرسوده ولی آرام برمیگشتم خانه و ماه محوی توی آسمان بود و بوی برگ پیچیده بود همه جا . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب ، توی خواب ، یاد چشمهای غمگین آدمها افتادم و یاد ناچاری از فرط آدم بودن و یاد بدنهایی که دارند پیر می شوند و یاد هر تولدی که توی رنج آفریده شده ... یک قطره درشت ، یک نقطه از بالشم را خیس کرد و تا دمدمهای صبح اتاقم پر از ابر بود .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* جبر جغرافیایی اکثرا سبب کندتر رسیدن تجربه های مردم یک سرزمین به سرزمین دیگر است ؛ تجربه هایی حتی مثل شانس تماشای زندگی ؛ که به اسم فیلم می شناسندش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5411942222970419749?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5411942222970419749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5411942222970419749&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5411942222970419749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5411942222970419749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_26.html' title='وقتی سیمین از نادر جدا شد'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3911408228323974086</id><published>2011-09-22T06:17:00.000-07:00</published><updated>2011-09-22T09:25:11.730-07:00</updated><title type='text'>آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;الف . از خواب بیدار نشده بودم که بوی چوب آمد و بوی مداد نو . بوی غمگینی بود کمی . چشم که باز کرده بودم نه مداد نویی بود نه چوبی . بویش اما توی یاد من بود . یک جای خاصی توی یاد من . لابد از یک روزی در ده یازده سالگی ام مانده در یادم و هر سال همین موقع مرا از خواب بیدار می کند مثل یک موجود هوشیار زنده . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ب . روزمرگی نگذاشته بود فکر کنم تا آنکه برایم نوشت :" به دختر پاییز که امروز اولین روزش بود "؛ با برگ خزان مرضیه . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ . این روزها بیشتر ساعات را ساکتم و زندگی می کنم . مثل کسانی که بیشتر ساکتند و زندگی می کنند . دوباره آشپزخانه ام را راه انداخته ام و هر از گاهی از تویش هَوَسدانه می سازم . هه . این است گواه بزرگ شدن . خودت هوس میکنی و خودت بر می آوری یا بر نمی آوری . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ت . به یک چیزهایی حواسم هست که دلم می خواهد نباشد . به یک چیزهایی هم حواسم نیست که خب شاید حتی نمی دانم چه چیزهایی . فقط یک چیزی را از بین این همه می دانم . می دانم که " این قافله عمر عجب می گذرد " و باز گاهی ، خیلی بیش از گاهی ؛ حواسم نیست به این . یادم می رود که "به درَک " ...و باز سخت می گیرم . سخت هم بگیری همان دم ِسخت می فرستدت به یک جای درَک مانندی . یادم میرود که بی خیال . این بی خیالش را اگر یادم بماند ها ، چقدر خیلی چیزها می تواند راحت الحلقوم تر بشود .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ت . زندگی من به دو بخش تقسیم می شود . بخشی که من را می کشتی نمی توانستی اشکم را ببینی ، و بخشی که اشکم خیلی بی خود و بی دلیل و نادعوت می آید . تو یک تعریف از من بکن ، تو یک "دیوانه " ، "قشنگ " ، "مهربان" ، "طفلکی" ، "عزیز" به من بگو ، تو مرا عتاب کن و خطابم کن به خشم ، تو با من قهر کن ، بیا آشتی ، برو ، قرار باشد که بیایی ، قرار باشد که بروی ، یادم کن ، همه را یاد کن و من را نه ، من را ببین ، من را ندیده بگیر ...اصلا هر چه ... با هر کدامشان چشمهایم فوری خیس می شود . این نازکی است یا ضعف است یا لوسی است یا هر کیفیتی که هست ، چیزی است که نبود و از اولین روز از بقیه زندگی من پیش آمده تا حال . و البته که من بغایت باهاش راحتم . اصلا مثل گذشته ها خجالت نمی کشم که کسی گریه من را ببیند . چشم ، چراغ می خواهد وبرق و رنگ و گاهی هم ستاره .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ث . الی نوشت " تو هر چه بشوی و هر چه باشی ، برای یک سری آدم همان بچه کوچکی هستی که دنبال بستنی می دوید با آن چشمها " ... . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ج . من پوسته ای دارم که بزرگ می شود . پوسته ای که تا الان قدش را کشیده است و طعم دنیا را چشیده است و نوازش شده است و سیلی خورده است و افتاده است و خیزیده است . داخل این پوسته اما یک هسته ای هست از یک موجود که راحت ؛ خیلی راحت هنوز شادمان میشود وخیلی آسان غمگین می شود و با چند بازیچه ساده فکر میکند اقبالش بلند است و با چند زمین خوردن پشت هم خسته میشود و رنجه می شود و دلش میخواهد که بالاخره یک روزی بتواند ...توانستن را بتواند . و یک راز! این آدم گاهی از فرط خستگی توی آزمایشگاه محل کارش وقتی غروب می شود رادیو را روشن می کند و برای خودش خیلی می رقصد و این را هیچکس نمی داند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پاییز . فصلی است که من در آن به دنیا آمدم و بالیدم و خندیدم از ته دل و گریستم از ته دل و منتظر ماندم و ماندم و نشستم و ایستادم و شدم اینی که شدم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پی نوشت : هستی هنوز به من یک پاییز بدهکار است . خودش می داند چه جور پاییزی . اگر هم خودش را بزند به آن راه ، من یادم هست . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3911408228323974086?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3911408228323974086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3911408228323974086&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3911408228323974086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3911408228323974086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_22.html' title='آخر تو ز گلشن ز چه بگريزي'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3614470204012736143</id><published>2011-09-19T06:51:00.000-07:00</published><updated>2011-09-19T07:25:35.667-07:00</updated><title type='text'>شما که سوزانده اید جرقه بوسه را ...بر خاکستر تشنه لب ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما که زیبایید تا مردان&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زیبایی را بستایند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و هر مرد که به راهی می شتابد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جادوی لبخندی از شماست&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و هر مرد در آزادگی خویش&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به زنجیر زرین عشقی ست پای بست&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما که در سفر پرهراس زندگی، مردان را&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در آغوش خویش آرامش بخشیده اید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و شما را پرستیده است هر مرد خودپرست-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;عشقتان را به ما دهید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما که عشقتان زندگی ست&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و خشمتان را به دشمنان ما&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شما که خشمتان مرگ است !&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شاملو&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*براي شما كه عشقتان زندگي ست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3614470204012736143?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3614470204012736143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3614470204012736143&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3614470204012736143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3614470204012736143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_19.html' title='شما که سوزانده اید جرقه بوسه را ...بر خاکستر تشنه لب ها'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-1127926881217154448</id><published>2011-09-14T04:03:00.000-07:00</published><updated>2011-09-14T05:03:37.859-07:00</updated><title type='text'>* وقتی این دولت منو تعیین کرد . وقتی توی دهنم زد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من همکلاسی ای دارم که خیلی قد بلند است و خیلی زرنگ است و همیشه با نمره پنج واحدهایش را پاس می کند و کار گروهی بلد است و بحث با سطح فوق آکادمیک بلد است و به سه زبان مسلط است و به نظرم وقتی آرایش نمی کند خیلی هم دختر قشنگی است . شبهای آخر هفته هم یک کار نیمه وقتی دارد در یک کلاب معروف و می رود و گوشهای خرگوشی می گذارد و سر و ته برهنه روی کانتر بار لنگهایش را به سوی مدعوین تکان تکان می دهد و می رقصد و مدلینگ می کند، عکسهایش را زود به زود در فیس بوک آپدیت می کند و پسرهای کلاس گاهی برایش کامنتها اوووووووه دار می گذارند . البته روزگار دانشجوییش اینجوری است و من از همین الان در جبینش می بینم که بعد از فارغ التحصیلی می رود در اینداستری !!چون به هر حال پول توی صنعت بیشتر است . بعد مدرسهای دانشگاهمان می توانند رفرنس و معرف او بشوند و می شوند و توی رزومه اش می نویسد که معرفهای خدایی دارد . مدرسهای دانشگاه ما مثل خیلی از انسانهای دیگر بار و کلاب هم می روند و خب احتمال زیادی دارد که دانشجوی خودشان را هر چند برهنه و با گوشهای خرگوشی تشخیص داده باشند در یک شب شادخواری ولی این در معرفی نامه دادنشان اثر ندارد چون فرد استخدام کننده یک زیست شناس می خواهد بداند که طرف چقدر در ساعات کاری از دانشش و تجربه اش مایه می گذارد و با چه تکنیکهای جدیدی کار کرده است که فرضا وقتی دارد بر اساس آنها برای سنجش یک مورد سخت-درمان سرطان آزمایش طراحی می کند میخواهد کدام ژن را اول بر دارد و کدام مدل حیوانی را ترجیح می دهد یا نمی دهد و چرا . می دانید ؟ سوء پیشینه اینجا معنی متفاوتی دارد . اگر شما را به خاطر رانندگی در حین مستی جریمه کرده باشند ، شما سوء پیشینه دارید . اگر شما در یک کلاب در ازای لخت شدن و رقصیدن پول می گرفته اید ، سوء پیشینه ندارید . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی که من از دوستان غیر ایرانیم پرسیده بودم برای داشتن یک کارگاه کوچک آموزش نقاشی به کودکان خردسال دقیقا چه مقدار سرمایه و چه مقدار مدارک و چه مقدار کاغذ ماغذ ! باید داشته باشم ، به من گفتند : یک مدرک که نشان بدهد نقاشی را در حد خوبی بلدم ، یکی دو تا مصاحبه با کارشناسان کودک که در همان سه خط اول می فهمند من چقدر آدم مناسبی هستم برای آموزش بچه ها ، یک درخواست مکتوب به شهرداری . همین ! همین ؟ بله همین . بعد شهرداری مرا صدا می کند و به من یک جای کوچک ولی مناسبی می دهد و مقداری سرمایه شروع به عنوان قرض و از من میخواهد که خوب کار کنم و بیلان کارم را نشانشان دهم و سوددهی داشته باشم به طوریکه اجازه بدهند من محل کارم را بزرگتر کنم و مالک صد در صدش بشوم و کم کم قرضهایم را بهشان پس بدهم در شرایطی که همیشه مقدار بیشتری از سود پولم توی جیب خودم باشد . من وقتی اینها را یاد گرفتم چیزهایی مثل گزینش ، نوبت درخواست وام ، هزینه انتقال ، محضر اسناد رسمی ، مالک ، موجر ، مستاجر ، عوارض شهرداری ، عوارض شهرسازی ، مجوز اصناف ، خلافی ساختمان ! و غیره در ذهنم می چرخید و البته این واقعیت که تسهیل اینها با گشادی سر ِ کیسه نسبت مستقیم دارد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند روز پیش صحبت از هنر برون رفت از بحران و مدیریت کردن شکست بود . اینکه علت این اختلافِ درصد در شمار افرادی که در یک قاره یاد می گیرند با عدم موفقیت خودشان بهتر مواجه بشوند به نسبت یک قاره دیگر چیست ؟ بعد وسط حرفها من فکر کردم برای شخص خودم عدم موفقیت را با چند مثال که در سطح روزمره یک زندگی عادی از طبقه متوسط ( شهر و روستا ) رایج است تعریف کنم . منهای مسائل عاطفی و شکست دررابطه با آدمهای دیگر ( که آن هم به نظرم و به خیلی از دلایل می تواند در یک جامعه سطح تشویش و آسیب بیشتری ایجاد کند تا یک جامعه دیگر ) برای شخص من ،عدم موفقیت می تواند ناتوانی در داشتن مایحتاج زندگیم در سطح قابل قبول ، منع شدن از خروج از یک کشور و ورود به یک کشور دیگر ، امکان صفر ادامه تحصیل در دانشگاهی که دوست دارم ، نیافتن شغل مناسب با سلیقه و دانشم ، تعریف نشدن جایگاهم لااقل در یک اجتماع کوچک، نداشتن امکان تخمین درآمد سالانه ام و نداشتن مجوز اقامت در مکانی که دوست دارم باشد . صحبت این بود که من در برابر این ناکامی ها بسیار کم طاقت ترم از یک همکلاسی اروپایی یا آمریکایی ام . من روی این جمله فکر کردم . درست بود . دربست قبولش کردم . اما پنج دقیقه بعدش داشتم به این فکر می کردم که به کدامیک از همکلاسی های من روزی گفته شده بود : ویزایتان ریجکت شد ، اخراج شدید ، نمی توانید ، پولش را نه الان دارید نه ده سال دیگر ، از پذیرش شما معذوریم و معذورند و اصلا معلوم نیست کی ، کجا ، آیا ، هرگز ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*&lt;br /&gt;این دولت منو تعیین می‌کنه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این دولت تو دهن من می‌زنه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;(کسری - گودر)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-1127926881217154448?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/1127926881217154448/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=1127926881217154448&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1127926881217154448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1127926881217154448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_14.html' title='* وقتی این دولت منو تعیین کرد . وقتی توی دهنم زد'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4543356555262094916</id><published>2011-09-12T05:15:00.000-07:00</published><updated>2011-09-12T06:53:44.335-07:00</updated><title type='text'>از پاییزی که از آتش گذشت ... و زیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راستش برای من فرق چندانی ندارد که وبلاگستان فارسی چند سالش شد یا من عضو این جامعه چند وقت است که می نویسم ... من از هشت سالگی توی یک دفتر سیاهی می نوشتم . بعد هم توی یک دفتر صورتی . بعد هم روی کاغذ پاره ها . بعد نامه نویس شدم . بعد خواننده مجله نویس شدم ! بعد خاطره نویس شدم و سالها ماندم در سالنامه هایی که مومنانه سعی می کردم سرمه ای باشند . و نه سال است که وبلاگ می نویسم . نه سال ... نه سال خودش یک عمر مدیدی است . سج از من پرسیده بود وبلاگ چیست ؟ ما چلچراغی بودیم و فکر می کردیم خیلی خفن و مدرن هستیم . من جوابش را کامل نتوانستم بدهم که وبلاگ چیست . یک مزخرفی گفتم و او گفت نه وبلاگ این نیست . من از اینکه پاسخ مزخرفی بدهم به دلیل ندانستن متنفرم . پس من رفتم دنبالش . در پرشین بلاگ . با اشی . اشی گفته بود ما باید یک کاری بکنیم . ما باید یک کار خاصی بکنیم . و ما کار خاص را در نوشتن دیدیم . و من نوشته بودم سلام ! می روم سفر ولی زود برمی گردم و می نویسم . وبلاگ دو نفره ما خیلی زود شروع کرد خاک خوردن . و من رفتم یک جایی نوشتم که الان دوست ندارم اسمش را بگویم . در پرشین بلاگ . بعد بزرگتر شدم . یاد گرفتم که فونت وبلاگ نباید بولد باشد یا رنگی باشد یا چه . و من هنوز عاشق رنگها هستم . و فکر می کنم که هر آتشی دود خودش را دارد گیرم که ما نبینیم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بعد در بلاگفا من شرم ذاتی ام را لااقل از نوشتنم زدودم و بیشتر زندگی کردم توی کلمه هایم . جوری زندگی کردم و به عمقی که دیگر دوست ندارم بروم خود شش سال پیشم را از لالوی یک وبلاگ خاک گرفته پیدا کنم و بخوانم . دل حذف کردن روزگار آن سالهایم را هرگز نداشتم و رغبت دوباره خواندن خودم را نیز . من می نوشتم که قد بکشم . و می نویسم که بگذارم . که بگذرم . برای همین دلم نمی خواهد بنشینم و هی خود قدیمی ام را شخم بزنم . گاه نوشتن به اندازه کافی و بس خودم را شخم می زنم و علفهای هرز دور زندگیم را می چینم و به ریشه هایم آب میدهم و یک کم دیگر به سمت نور خودم را بالا می کشانم ... اگر نه ، سعیم را می کنم دست کم . سعی که می کنم دیگر نتیجه اش مهم نیست . سعی می کنم و توی نوشته ام تمام می شود آن لحظات و من خلاص می شوم و دیگر دلم نمی خواهد که برگردم . راستش من خیلی با خاطرات خودم و اطرافیانم می جنگم . چیزی که می تواند مرا خیلی آزار بدهد از کسی که دوستش دارم اینست که هی خاطراتش را با بقیه آدمهایش برای من بگوید ... میدانید ؟ من خیلی خودخواهانه دلم می خواهد که خودم خاطره یک آدمی باشم . این یک نوع بیماری است و من درمان نمی شوم به گمانم چون دلم نمی خواهد که درمان بشوم اصلا . این است که من آرشیو خودم را نمی خوانم و آرشیو دوستانم را خیلی کم می خوانم و از وقتی شروع کردم به تمرین زندگی در همین لحظه جاری ، این خاطره و گذشته گریزی به شکل عادت جاری من درآمد که ترک گاه به گاهش بیمارم می کند .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تنها و تنها یک چیزی را هر از گاهی با خودم تکرار می کنم . یک جمله ای از یک روز و حالی . از یک احوال خاصی که در روزگاری که من زیبا بودم از رنج . وقتی فصل بزرگ و بارزی از زندگی ام را بستم توی وبلاگ نارنجی ام ، یک نامه ساده ای به آدمهایی که دوستهای زندگی ام شدند نوشتم . نوشتم " این آخرین نوشته این وبلاگ است ولی آدم نوشتن را نمی توان از کلمه ها گرفت . همانجور که یک کتابخوان حرفه ای را نمی توان با هر حربه ای از کتابخوانی باز داشت ..." . نوشتم " این آخرین نوشته این وبلاگ است ولی من تمام نشدم . سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کُنم " ... و من توی کلمه هایم ماندم و زنده ماندم و سرم را کم کم گرفتم سمت آفتابی که همیشه می تابد گیرم که نه فقط برای من و به من . من هر جور بود ، توانستم . بهتر هم می شود . چون راهی جز این ندارم که بهتر بشود . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گاهی که خسته می شوم ، گاهی که رنجه می شوم ، گاهی که برگ و بارم می ریزد ، کلمه هایم هستند و چشمهایم و آفتاب آن بیرون . راستی ... من گاهی فکر می کنم به یک دست زبری که روزی با میخ روی سنگها را می خراشید تا شکلهایی بکشد از زن و میوه و خورشید و شیر و نیزه . و به چشم بکر و دست نخورده بغل دستیش نشانشان می داد و بین خودشان هر شکلی را به یک اسمی می خواندند . و به خواندن فکر می کنم . و به کلمه ... که قبل از آن هیچ نبود . وبه وبلاگم ... و به کلمه هایم ... که وقتی گمشان کردم دانستم بدون آنها چه جای بزرگی در روزگارم خالی می شود . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4543356555262094916?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4543356555262094916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4543356555262094916&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4543356555262094916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4543356555262094916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_12.html' title='از پاییزی که از آتش گذشت ... و زیست'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4823786252413472040</id><published>2011-09-11T10:14:00.000-07:00</published><updated>2011-09-11T10:18:30.131-07:00</updated><title type='text'>le' parfum</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کدامیک بیشتر توی یاد من می چرخد ؟ تو ؟ یا عطر تو ؟؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4823786252413472040?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4823786252413472040/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4823786252413472040&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4823786252413472040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4823786252413472040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/le-parfum.html' title='le&apos; parfum'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3741627897415087019</id><published>2011-09-05T08:47:00.000-07:00</published><updated>2011-09-05T08:54:12.820-07:00</updated><title type='text'>سر ِ  رشته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آن چیزی که تا حالا دیده ام و غیر از آن نه ، اینست که روابط بین آدمها ؛ بین دو آدم ، فقط تا آنجایی با انرژی خوبی کار می کند که هر کدام دارند با شفقت به دیگری فکر می کنند . زمانی که بذل این شفقت به خود شخص معطوف شود ، دیگر زمان زوال و ختام است ؛ گیرم که در موردش حرف نزنند یا قدم قطعی بر ندارند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3741627897415087019?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3741627897415087019/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3741627897415087019&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3741627897415087019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3741627897415087019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post_05.html' title='سر ِ  رشته'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3450216893742200284</id><published>2011-09-02T06:16:00.000-07:00</published><updated>2011-09-02T06:27:17.605-07:00</updated><title type='text'>گاهی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به گمانم همه آدمها گاهی لازم دارند که خود را تعطیل اعلام کنند . (گیرم که نکنند به دلیل وجود سائقهایی که باز هم به گمانم باید خیلی خیلی خیلی قوی تر از لزوم این تعطیلی باشند تا مانع وقوعش بشوند ) . همه آدمها گاهی لازم دارند که همه جوره تعطیل بشوند خیلی ساده و خیلی بدون ویرگول یا پرانتز یا دلیل محکمه پسند یا منطقی . مثلا همانجوری که یک گل فروش بی حوصله یا یک زرگر ورشکسته یا یک پارچه فروش خسته از دعوای ارث و میراث فرزندانش ؛ روی یک تکه مقوای جعبه کفش ، یا روی یک کاغذ آ چهارکه حتی پشتش رد لیوان چای پریروز به جا مانده می نویسد : " تا اطلاع ثانوی تعطیل " . همانجوری که چسبها را با دندان پاره میکند ، بی قید صاف ماندن کاغذ روی شیشه ، آگهی کوتاه و گویایش را می چسباند و یک قفل میزند به کرکره و می رود ... همانجوری که می رود تا اطلاع ثانوی ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3450216893742200284?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3450216893742200284/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3450216893742200284&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3450216893742200284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3450216893742200284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='گاهی'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3267499937024362434</id><published>2011-08-24T13:32:00.000-07:00</published><updated>2011-08-24T14:06:19.505-07:00</updated><title type='text'>burn the boats</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;رفته بودم خداحافظی کنم . طبق همیشه بوی رنگ پیچیده بود و من مست .طبق همیشه هنرجوهای جدید روبروی چند مکعب و مجسمه دست و پا . هنرجوهای چند ساله توی اتاق دوم مشغول طراحی با ذغال و آبرنگ . هنرجوهای کهنه اتاق ته . کم . مشغول یک کار دلی . اتاق ته . جای من هم اتاق ته بود ... جای من ... رفته بودم خداحافظی کنم از ده سالگی ای که از آنجا شروع شد و ده سال ، پانزده سال طول کشید توی همان اتاقها و من از مکعب کشیدن بزرگ شده بودم تا رسیده بودم به آخرین اتاق . برگشت از پشت عینکش نگاهم کرد خیره و به بقیه گفت " این که اینجا ایستاده ، اینقدری بود وقتی آمد ... " و دستش را در یک ارتفاع کوتاهی گرفت از سطح زمین . گفت اینجا جلوی چشم من بزرگ شد . الان می خواهد از ایران برود . آمده از من خداحافظی کند . شاید روزی که برگردد من دیگر نباشم . رویش را کرد به من ، گفت با این شاید برو و هرگز شوکه نشو اگر شد . وقتی تصمیمت را گرفتی دیگر تویش شک نکن . دیگر نگو" ولی ، شاید ، اما " ... وقتی رسیدی اینجا روبروی من ، جایی هستی که مهمترین قصه ای را که با خودت می بری باید &lt;a href="http://nicholasscalice.com/2010/11/11/burn-the-boats/"&gt;افسانه سپاه کورتس &lt;/a&gt;باشد . کسی که اقیانوسها را رد کرد و رسید به امپراتوری آزتک ها وبه سپاهش دستور داد در شب نبرد همه کشتیهایش را بسوزانند . که بدانند همه آنچه هست از نیرو و امید و شجاعت و غرور ؛ هر چه هست باید توی همان میدان جنگ صرف بشود ؛ راه برگشتی نیست .اینجایی که روبروی من ایستادی ، همان ساحل آزتکهاست برای سپاه کورتس . پس کشتیهایت ... کشتیهایت را بسوزان ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اولین نفر نبودم . مهاجرت آدمهای خانواده ام از خیلی خیلی سال قبل از من شروع شد . یک شبی ، توی فرودگاهی که آنزمان مهرآباد بود ؛ پدرم به اولین نفرمان گفته بود : حالا که جوری شد که فکر می کنی باید بروی ؛ بلیطت را ببین که یک طرفه است . جوری برو که انگار همه چیز را باید بگذاری . پل نداری ، راه اینوری و آنوری نداری . یک راهی هست فقط که می رود توی آن هواپیما . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب رفتنم گند بود . می خواهم در باره اش حرف نزنم الان . اما بلیطم یک طرفه بود . نصفه نیامدم . نیمه نیستم . .. و راست &lt;a href="http://derazleng2.wordpress.com/2011/08/24/%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%DB%8C%DA%A9%E2%80%8C%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87/"&gt;می گوید &lt;/a&gt;. این رقت انگیز است . که من یک راه دیده بودم و باقی مسدود بود . یک راه مانده بود و از گیت پروازهای بین المللی می گذشت . یک کمی سخت تر از وقتی هم بود که اگر صرفا به خاطر دزدیده شدن رایم یا نپوشیدن روسری در تابستان یا پیدا نکردن شغل دایم یا سیل مهاجرت دوستانم یا خسته شدن از خفقان جاری می رفتم . دلایلم بیشتر بود . سخت تر بود . حل نشدنی تر بود. به نظرم رفتنم فرار نبود ، از سر" دیگر نتوانستنم " بود به اتفاقاتی که دست من نبود . و بله . این بسیار غمگین کننده است . چه من مخالف سیاست فعلی باشم ، چه من قربانی خاله زنک بازی دور و بریهایم باشم ، چه زندگی ام در خطر باشد به خاطر شعار نوشتن روی دیوار و دستگیری، چه مرتکب فعلی شوم که بودنم را توی کشورم ناامن کند ، چه بخواهم درس بخوانم و امکانش فراهم نبوده باشد ، هر چه ، هر حالت جبرزده ای که بلیطم یک طرفه باشد به خاطرش ؛ حال خوشحال کننده ای نیست ، گیرم که گزینه بازگشت به هر قیمتی وجود داشته باشد .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3267499937024362434?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3267499937024362434/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3267499937024362434&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3267499937024362434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3267499937024362434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/burn-boats.html' title='burn the boats'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5901757822202970919</id><published>2011-08-22T12:07:00.000-07:00</published><updated>2011-08-22T12:21:51.788-07:00</updated><title type='text'>وقتی خود لامصبش بار امانت نتوانست کشید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من داشتم فنجان چایم را می شستم و بلند بلند فکر می کردم و الان می خواهم این فکرم را بنویسم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من داشتم فنجان چایم را می شستم و فکر می کردم که ما ؛ همه ما ، حق مسلم خورده شده ای داریم که انگار حواسمان بهش نیست خیلی وقتها . حواسمان نیست که بر اساس کارکرد مغز و بدن و روح و جانمان ، ما واقعا حق داشته ایم یک روزهایی از همه دنیا مرخصی بگیریم . از نگرانی هایش ، دلشوره هایش ، غمهایش ، نشدن ها و نرسیدن ها و نداشتنهایش ... ما حق داشته ایم که یک روزهایی سرمان را از آب بیرون بیاوریم و ببینیم آن بیرون طوفان نیست . ببینیم یک ساحلی در خیلی نزدیکی هست که اتفاقا سلامت است و به سلامت می توان بهش رسید بدون سعی خاصی . ما حق داشته ایم و به شدت لازم داشته ایم که یک روزهایی شادی خیلی بی خدشه خیلی ناب خیلی ماندگاری داشته باشیم بدون حتی یک لکه نگرانی یا یک ته رنگ از خاطره ناخوش یا خاطر ناآسوده . ما حواسمان نیست . نیست ؟ حواسمان نیست لازم داریم یکی باشد کنار هرکدام از ما که گاهی همه بارها را ، همه همه بارهای سنگین و سبک و ریز و درشت و دور و نزدیک را ! از دوش ما بردارد تا ما فرصت کنیم یک دمی بی فکر و بی خیال و بی خاطره به حال خودمان بمانیم و نفس تازه کنیم و مثل سه سالگی هایمان بخوابیم . سنگین . آرام . معصوم . جوری بخوابیم که انگار هیچ اتفاق خاصی نمی افتد بیرون خواب ما ... هیچ اتفاقی . چون اگر هم بیفتد کسی دیگر هست که قرار است به جای ما حل و فصلش کند . به جای ما . چون حق ماست که گاهی ، خیلی خیلی گهگاهی اصلا ؛ مثل سه سالگیهایمان خوابهایی ببینیم که هیچ کابوسی تویشان نیست .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5901757822202970919?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5901757822202970919/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5901757822202970919&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5901757822202970919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5901757822202970919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_22.html' title='وقتی خود لامصبش بار امانت نتوانست کشید'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3486433578428711025</id><published>2011-08-21T23:46:00.000-07:00</published><updated>2011-08-21T23:56:16.787-07:00</updated><title type='text'>یه اینوری ، یه اونوری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می دونی چی دلم می خواد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یه سورپرایز گنده دلم میخواد . از این مدلایی که آدم دوست داره بیاد هی ازشون بنویسه با جیغ و داد . از اینا که آدم هی باورش نمی شه . از اینا که خیلی کم پیش میاد جوری که آدم می گه اوه ، بالاخره منم یه چیزی پیدا کردم که واسه نوه ام تعریفش کنم . حالا فرقی نمی کنه از طرف طبیعت/ جهان/ هستی /خدا باشه یا از طرف آدمها . فقط دوست دارم یه جوری باشه ... از این جورایی که آدم از خوشحالی گریه می کنه ... من مدتهاست که از خوشحالی گریه نکردم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن . سورپرایزی که دلم می خواد؛ جوری که از خوشحالی گریه کنم ِش به کنار ، بیشتر از اون دلم میخواد یه جوری باشه که بعدش برخلاف قراردادهای جاری ، این یکی از دماغم درنیاد ! حالا فرقی نمی کنه کل طبیعت /جهان /هستی/خدا بخواد از دماغم دربیاردش ، یا آدمها&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3486433578428711025?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3486433578428711025/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3486433578428711025&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3486433578428711025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3486433578428711025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_21.html' title='یه اینوری ، یه اونوری'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4224602747397019418</id><published>2011-08-19T01:25:00.000-07:00</published><updated>2011-08-19T01:26:23.692-07:00</updated><title type='text'>2زار منطق</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: tahoma;" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;بیایم قبول کنیم که آدمها دقیقن به دلیل آدم بودنشون از  انجام  کارهای خارق العاده عاجزند . جنیفر لوپز نمیتونه عصمت  فاطمه زهرا  رو با خودش حمل کنه چون وظیفه اش در دنیا چیز دیگه و در نواحی دیگه ایه .   کسی در استاندارد شکل و شمایل بریتنی معمولا مغزش در همون راستای  نگرانی  نسبت سایز سینه به باسن و پلاتینه نگهداشتن ریشه موها  در نوسانه و بالطبع  نمیتونیم  چندان روش حساب کنیم که ساعات قابل قبولی رو برای بچه هامون  مادری کنه. پسری  که مدل دی اند جی شده و مجبوره هوار ساعت به تعداد پک هاش  فکر کنه و در جهتشون سعی کنه ، معمولا نمیتونه پای اومدن به کله پزی و  حلیم صبح جمعه و خرید از تره بار با ما  باشه . با آقای پسا مدرنیان میشه  یک شب رو گذروند یا رفت تاتر دید یا فلسفه  موفقیت مولن روژ رو بررسی کرد،  از ایشون نمیشه توقع  داشت که همسر یا دوست  پسر خیلی وظیفه شناسی باشه و  خیلی وفامدارانه رفتار کنه و تاریخ تولد مون و اولین ماچ و اولین سینما رو  به یاد بیاره و گل بخره . بیایم ببینیم چی میخایم از زندگی ، خب ؟ بیشتر از  توان  آدمها ازشون انتظار نداشته باشیم که وقتی میبینیم اونجور که ما  میخوایم نیستن یا رفتار نمیکنن ، هی تمام  عمرمون  یا به تعجب بگذره یا به  نق زدن یا به زنجموره پای تلفن واسه دوستمون که خودشم  وضعیت  بهتری از ما  ممکنه نداشته باشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4224602747397019418?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4224602747397019418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4224602747397019418&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4224602747397019418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4224602747397019418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/2.html' title='2زار منطق'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-1220789448507697630</id><published>2011-08-17T05:00:00.000-07:00</published><updated>2011-08-17T05:17:32.094-07:00</updated><title type='text'>چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هله چون دوست به دستی ، همه جا جای نشستی&lt;br /&gt;خُنُک آن بی خبری کاو خبر از جای تو دارد&lt;br /&gt;به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم&lt;br /&gt;چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد&lt;br /&gt;*خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون&lt;br /&gt;که جهان&lt;br /&gt;ذره&lt;br /&gt;به&lt;br /&gt;ذره&lt;br /&gt;غم غوغای تو دارد&lt;br /&gt;دل من رای تو دارد&lt;br /&gt;سر سودای تو دارد&lt;br /&gt;رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دل من رای تو دارد ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*خمش ؛ تخلص دیگر مولاناست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-1220789448507697630?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/1220789448507697630/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=1220789448507697630&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1220789448507697630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/1220789448507697630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_17.html' title='چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2520724324785733824</id><published>2011-08-16T02:39:00.000-07:00</published><updated>2011-08-16T02:46:37.254-07:00</updated><title type='text'>!! Madam ? Yes</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می دونی دلم چی می خواد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از مورچه بودن ، از زندگی مورچه ای ، از خورده خورده جمع کردن و صبر کردن و ریزه ریزه ساختن خرابیا خسته شدم . دلم می خواد فیل باشم . دلم یه قدم فیلی می خواد . دلم می خواد یه قدم بردارم که هم باهاش برم یه جای دور ، هم برم یه جای خوب ، هم برم یه جایی که جای خودمه . دلم می خواد از روی همه این ریزه ریزه های کوتوله وقت کش انرژی بر بیخود بپرم . دلم می خواد یه قدمی بردارم که فقط و فقط با همون بگذرم و برسم و دیگه به پشت سرم حتی یه نگاه هم نکنم . دیگه نگاه نکنم ... آخه کدوم فیلی رو دیدی که هی گردنش رو بچرخونه و زحمت پاییدن پشت سرش رو به خودش بده ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2520724324785733824?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2520724324785733824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2520724324785733824&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2520724324785733824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2520724324785733824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/madam-yes.html' title='!! Madam ? Yes'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-9099139412467014370</id><published>2011-08-14T03:35:00.000-07:00</published><updated>2011-08-14T04:56:38.821-07:00</updated><title type='text'>در باب بلوغ یا وقتی دو نفر با هم قد کشیده باشند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گاهی آدم ، مبحث تئوری یک کانسپتی را می داند هرچند در عمل مثل یک نوع آهو در شکلی از گُلزار گیر می کند ! یعنی در عمل و مکانیک یک جریانی خوب نیست ولی شعارهای منجر به انجام آن عمل را خیلی خوب می داند . امروز من مایلم مقداری در مورد تئوری بلوغ رابطه برای شما بنویسم . این مقدمه را هم نوشتم که صحه بگذارم که خودم هنوز به آن مراحل خیلی معنوی و علو درجات نرسیده ام هرچند که ایده های خوبی دارم در این مورد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120679/"&gt;فریدا&lt;/a&gt; ، یک صحنه ای هست که اگر دست من باشد هر روز می گذارم از همه شبکه های تلویزیونی پخش بشود . فریدا در اثر یک حادثه مدتها بی حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدتها با محبوب ترین مرد زندگیش تنها می ماند ، بار اولی که دارد دکمه های لباسش را باز می کند ، انگار که مانده زیر سنگینی آوار ، همه عضلاتش منقبض ، شانه هایش خم ، چشمهایش دو دو زنان می گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی پناه ترین صورت دنیا . نگاه مشتاق مرد را می بیند و از نشان دادن بدنش می ترسد . وقتی دامنش کنار میرود ناخودآگاه دستش می رود روی جای زخمها . مرد نگاهش می کند ، می چرخاندش . به جای زخمها خیره می شود . و بعد سر تا سر رد زخم را می بوسد . جوری می بوسد که دیگر صورت فریدا ،انگار آسوده ترین صورت دنیاست . ایمن ترین کودک که می داند هر چقدر که لباسهایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه اش دیر بشود ؛همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من فکر می کنم بلوغ یک انسان در یک رابطه بالغ درست در همان لحظه ای شکل می گیرد که آدم نخواهد بهترین باشد و وانمود کند که بهترین است . آدم نخواهد در صدر سایر انتخابهای محتمل و نامحتمل جهان بنشیند . باور کند که زندگی واقعی روی زمین متوسط تر از آنست که هر کسی بخواهد توی یک چیزهایی کم نیاورد یا این کم آوردگی را یک جوری بپوشاند که پیدا نباشد . باور کند که نباید به خاطر آنچه که هست و مسئول به وجود آمدنش نیست ، آنچه نیست و بضاعت بودنش را نداشته ، آنچه مرتکب شده یا نشده و از انجام یا عدم انجامش پشیمان است ، سرزنش شود .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گویم بیاییم خودمان را با یک ملکه زیبایی یا هنرپیشه برتر سال یا برنده جایزه بهترین لبخند ده سال گذشته یا دانشمند موفق نوبل به دست یا مدیر جوان و ثروتمند بزرگترین شرکت معماری منتهن مقایسه کنیم . اوه خیلی چیزها را کم داریم . پیشنهاد می کنم اما هی یادمان نرود که همه این آدمها در خلوتشان یک آدم معمولی با پاشنه آشیلهای مخصوص خودشان و با بدبختی های مخصوص خودشان و با دندان خراب و پر شده و جای جوش کنده شده و موی زائد سوزانده شده و سوتی های ابلهانه خودشان هستند . از پول و موفقیت و زیبایی (گیرم غیر فوتوشاپی ) کدام آدمی ایده آل ماست ؟ در مورد کی فانتزی داریم و در اوج قله دست نیافتنها ایستاده ؟ همان آدم آقا یا خانم را بگذاریم که دو روز حمام نرود و مقدار خوبی تعریق و تعرق کند و وکس و اپیل نکند و مسواک نزند و یک هفته پول نداشته باشد . بعد دیگر ایده آلی نیست که بشود برایش فانتزی ساخت ... من فکر می کنم ما باید خودمان فانتزی خودمان باشیم . بعد برگردیم و به طرف رابطه مان بگوییم : ببین ، من فلان کار را بلد نیستم ، در فلان مهارت به شدت خنگم ، زیر بغلم یک اسکار دلخراش دارم ، برعکس سایز بسیار قابل قبول باسنم که دیدنش توی شلوار جین تو را خیلی به هیجان می آورد ، پاهایم بسیار لاغر و استخوانی هستند و دامن به من نمی آید ، زیر گلویم پر از موهای زائد است ، قدم خیلی کوتاه است به این پاشنه های ده سانتی نگاه نکن ، دست فرمان رانندگیم مثل اینست که یک بچه پنج ساله توی شهر بازی فرمان ماشین برقی را می چرخاند ، هیچ زبان خارجی نمی دانم ، دستپختم اصلا شبیه مائده های بهشتی مادرت نیست ، این تکه از موهایم را که کنار بزنی ، زیرش تقریبا مرا کچل خواهی یافت ، روی کمرم جوشهای قرمز بدرنگ دارم ، صافی و قلنبگی با پترن هالیوودی ندارم و عمل جراحی هم نمی کنم که در بیاورم ، در کودکی یک تصادف دلخراشی کرده ام و از بالای کتف تا انتهای ران سمت چپ بدنم جای جوش خوردن نهصد و شونصد بخیه است وقتی لخت بشوم شوکه نشو، در یک خانواده ای به دنیا آمده ام که به شدت در مضیقه بودیم برای خریدن تلویزیون رنگی ، دو چرخه ، یخچال و برای همین است که خیلی از عدم امنیت مالی می ترسم ، من فرزند خوانده این آدمهایی هستم که می بینی پدر و مادر واقعی ام را نمی شناسم متاسفانه ، در نوجوانی ام دستگیر شده بودم به دلیل همرا داشتن مقداری علف و این را پنهان نمی کنم که آدم عاصی سرکشی بودم خیلی مدت ، صد و پنجاه بار توی زندگی توی پوزم خورده و غرورم خاکمالی شده ، تنها بودم ، خوشحال نبودم ، موفق نبودم ، ... و الی آخر . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بلوغ انسان در یک رابطه بالغ درست در همین لحظه هاست . لحظه هایی که ضعفهایش را نپوشاند و از این عریانی خجالت نکشد اصلا . چون می داند که برای همانی که دارد خودش را عریان می کند در هر شکلی عزیز باقی خواهد ماند . می داند همانی که دارد برایش عریان می شود هم داستانها و پاشنه آشیلها و کمی هایی دارد از همین دست . از همین شکل . از همین جنس . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;معیار بلوغ یک رابطه هم به گمانم درست همینجاست . قدر و قیمت یک آدم بالغ در یک رابطه بالغ معلوم می شود و لاغیر . رابطه بالغ است وقتی که تو همه ضعفها و ندانستنها و عدم مهارت هایت را نشانش می دهی و خطیر و شکننده و خط کش به دست نمی شود . از دوست داشته شدنت کم نمی شود و در معرض مقایسه با بهتر از خودت قرار نمی گیری . از نشان دادن جاهای خالی زندگیت پشیمانت نمی کند . مطمئنی که به ازای هر چیزی که در استاندارد عمومی امروز می تواند خوب نباشد ، رابطه دارد یک محبت و توجه خاصی را مبذول همان چیز می کند جوری که هرنقصان و زخم و کمبود و نبودی ، اهمیت خودش را از دست می دهد . آنقدر خودش و نیرویش و بقایش مهم هست که هر چه کم و کاست را به حساب نمی آورد . چه جور بگویم ؛ داخل آدم حسابشان نمی کند .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-9099139412467014370?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/9099139412467014370/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=9099139412467014370&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/9099139412467014370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/9099139412467014370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_14.html' title='در باب بلوغ یا وقتی دو نفر با هم قد کشیده باشند'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5769653606212905393</id><published>2011-08-13T08:14:00.000-07:00</published><updated>2011-08-13T08:22:21.117-07:00</updated><title type='text'>یکی مثل هیچکس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می دونی چی دلم میخواد ؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دلم می خواد واسه یه بارم که شده از اینایی باشم که وقتی نیستم ، جای خالیم دهن سرویس کن باشه . از اینایی که تو فیلما نشون میدن ... که مثن بعد ده سال هنوز طرف به یادشون هست ، از اینایی که هر کی ِ جدیدی میاد جای اینارو نمی تونه بگیره هر چیم خوب و خوشگل و مهربون و نایس و فلان باشه . از اینایی باشم که وقتی نیستن هیچی مزه نمی ده . بعد اینا دیگه هیچی اونجوری که باید نیست ... از اینایی که براشون می خونن : هیچکی مثل تو نشد ... از اینا دوس دارم باشم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5769653606212905393?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5769653606212905393/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5769653606212905393&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5769653606212905393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5769653606212905393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_13.html' title='یکی مثل هیچکس'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8808673162364373916</id><published>2011-08-12T06:43:00.000-07:00</published><updated>2011-08-12T07:46:07.086-07:00</updated><title type='text'>وقتی به توسعه فکر می کنم به چه فکر می کنم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خیلی ساده ؛ به توسعه که فکر می کنم نه یاد پول نفت سر سفره های چهار خانه ام نه یاد انرژی بسته ای دویست . نه یاد عبای شکلاتی ام مقابل فرش قرمز ژاک شیراک خدابیامرز نه یاد آن همه کوشش برای به ثمر رساندن ساخت پل معروف جانبازان شهر رشت که پایه اش از اول کج بود و ما مردم خوش مشرب سرخ و سفید گیلک را می خنداند هر روز . به توسعه که فکر می کنم یاد وضعی نمی افتم که خوب می شود بالاخره یک روزی در کشوری که به هر حال خوب و بدش مال من است . پای من است . انگار کن که آش خاله . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خیلی خیلی ساده ، به توسعه که فکر می کنم ؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1- یاد روزی می افتم که به یکی از کوچکترین اداره های مهاجرتی که تا حالا دیده ام سر زدم پی خواندن نامه ای که ادعا می کرد در هر اداره نزدیک محل سکونتم که بروم می توانم کارت اقامتم را بگیرم . سر راهم فکر کردم یک امتحانی کنم و خب طبق معمول ، پر بود از ایرانی و عرب و ترک . من پانزده دقیقه منتظر ماندم و بعد نوبتم شد در حالیکه سر میز کناریم هم یک خانواده ایرانی بودند و باز طبق معمول دنبال یک کارمند آشنا می گشتند (که گویا قبلا یک کاری را راه انداخته بود ) و هر چه افسر جدید پشت باجه بهشان اطمینان می داد که می تواند کمکشان کند و دقیقا دارد همان کار را انجام می دهد زیر بار نمی رفتند . وقتی پشت باجه منتظر بودم و به سوالها جواب می دادم و همزمان فکر می کردم برای صدور کارت روز خوبی را انتخاب نکردم چون بیش از چهار ساعت به پایان وقت اداری نمانده بود و تازه شروع درخواست دادنم بود ؛ افسر مسئولم گفت که باید عکس داشته باشم . خب می دانستم همانجا عکس می گیرند و خواستم عکسم را همانجا بگیرد . گفت پس به روبرو نگاه کنم و لبخند یادم نرود ! من لبخند زدم . چند عکس گرفت و پرسید کدامشان را دوست دارم . بعد حواسم بود که شماره پرونده ام را نیاورده ام از سر کار با خودم . نه تنها ناراحت و عصبی نشد که خیلی خونسرد و با خنده گفت سه شنبه ها روز مزخرفی است و درک می کند و خیلی سریع شماره پرونده ام را گذاشت جلویم . حتی گفت پس شبکه ای که اینهمه پول نگهداریش را می دهند به چه درد می خورد ؟ بعد پرسیدم برای اثر انگشت باید بیایم ؟ گفت باید ده ثانیه دیگر صبر کنم و او را ببخشم !! پشت همان کنسول که عکس می گرفت جایی تعبیه کرده بودند برای تبدیل و آنالیز اثر انگشت به یک فایل شخصی . من حتی لازم نبود بچرخم و کاغذ کنار دستم را امضا کنم . روبرویم صفحه شیشه ای بود و من با قلم نوری امضایش کردم و خب تصویر کارتم را نشانم داد با امضای خودم زیرش . و به من گفت تا پنج روز دیگر توی صندوق پستم کارتم را به همراه رسید ویزا خواهم داشت و روز خوبی داشته باشم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;2- یاد امروز هم خواهم افتاد از این به بعد . امروز که تا دیشبش نمی دانستم چه گند بزرگی زده ام و یک ماه و نیم است که وارد این خانه شده ام و دارم از کابلهای برق استفاده می کنم بدون اینکه قرارداد بسته باشم با شرکت برق ! چون اساسا نمی دانستم که این خانه جدیدی که هستم باید جداگانه به اداره برق اعلام شود . بعله خب تا الان این کشور از من پول برق نگرفته بود چون دانشجو محسوب می شدم . تازه گند دیگری هم زده بودم و قبض برقی را توی صندوق نامه ام دیده بودم و فکر کرده بودم چه خوب بدون قرارداد قبض صادر کرده اند و خوش خوشک برای خودم پرداختش کرده بودم !! غافل از اینکه قبض به اسم ساکن قبلی خانه است و مقدارش زیادتر از حدی است که برای من تازه وارد باشد ولی طبق معمول بی دقتی کار دستم داد و از طرف یکی دیگر به حساب اداره برق پول قابل توجهی را به باد داده بودم . حق شکایت هم نداشتم بنا به اجاره نامه ای که ذکر کرده بود قبض برق از اجاره جدا محاسبه می شود . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من تلفن زدم به شماره ای که روی قبض بود . پیامگوی خودکار اعلام کرد که من مشتری شماره هفت این خط تلفنم و چهارده دقیقه منتظر می مانم . بعد از چهارده دقیقه گوشی ام را از روی میز برداشتم و شنیدم که دارد اعلام می کند الان نوبت من است . به کسی که گوشی را برداشت گفتم ترجیح می دهم انگلیسی حرف بزنم آیا او هم می تواند ؟ با غلیظ ترین لهجه آمریکایی گفت که می تواند . بعد توضیح دادم چه شده . گفت یک دقیقه منتظر باشم . ماندم . بعد آمد و گفت که با مافوقش حرف زده و بسیار عذر می خواهد و البته که به من اعتماد کامل دارد ولی وظیفه حکم می کند که با بانک من تماس بگیرد و دوباره چک کند که این پول از حساب من به نام دیگری واریز شده برای اداره برق و بانک این را تایید خواهد کرد و پول را به من برخواهند گرداند اگر من بتوانم یک هفته حداکثر صبر کنم و بعد حسابم را چک کنم . من گفتم اوه ممنونم و البته که من اشتباه بزرگی کرده ام و قرارداد برق نبسته ام و تا حالا داشته ام غیرقانونی از برق استفاده می کردم و خب چه کار می شود کرد الان ؟ گفت دوست دارم مشتری اداره آنها باشم ؟ خیلی از همسایه های من مشترک آنجا هستند ولی می توانم بروم و فکر کنم و تصمیم بگیرم باز ! من گفتم دیشب وبسایتشان را چک کرده ام و قیمتها خیلی خوب بوده ولی نمی دانستم چقدر کیلووات باید ماهانه انتخاب کنم و خیلی فنی بوده به نظرم و من زیست بلدم الکترومکانیک که نخوانده ام ! او خیلی خندید و گفت که البته لزومی ندارد که من اینها را بدانم چون قراردادی را همین الان که با من حرف می زند دارد تنظیم می کند که بر اساس متراژ خانه و مقدار مصرف من متغیر باشد و بهترین و ارزانترین قرارداد ، یک ساله است . بعد هم توضیح خیلی خوبی داد در حد یک کلاس رفع اشکال فیزیک که چطور بر اساس کیلووات شناور می شود هزینه برق را محاسبه کرد و سیستم تبدیل مقدار مصرف به مقدار هزینه چطور کار می کند . من همه را خوب گوش دادم و خوشحال از گرفتن یک درس مجانی اکترونیک که همیشه تویش لنگ می زدم پرسیدم اگر زودتر از یک سال بخواهم از اینجا نقل مکان کنم چه می شود ؟ گفت از آنجایی که هر دو ماه به دو ماه قبض برق برایم می آید اگر پول را پرداخت نکنم آنها خواهند دانست که من از آن مکان رفته ام و قرارداد خود به خود لغو خواهد شد ولی اگر دوست داشته باشم و مایه افتخار آنها بمانم ! قراردادم را انتقال خواهند داد به هر منزل جدیدی که آدرسش را برایشان بفرستم . بعد هم از من اجازه گرفت که قرار داد را بخواند و "بله" من به مثابه امضا باشد و پولی که از طرف ساکن قبلی واریز کرده ام می رود به حساب قبض بعدی ام و پس از آن هم قبض ها به نام خودم صادر خواهند شد و اگر سوال یا مشکلی دارم خوشحال می شود کمک کند . من عذر خواستم بابت مشکلی که پیش آورده بودم . او به من اطمینان داد که بابت همین آنجاست و من اصلا ناراحت نباشم و هر تازه واردی می تواند از این اشتباهات کوچک بکند !!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من به توسعه فکر می کنم . به این اتفاقات فکر می کنم که از من کمترین هزینه و وقت و انرژی ممکن را می گیرند ولی در مملکت خودم می توانست روزها و روزها دوندگی و اعصاب خوردکنی در پی داشته باشد . می گویند که من در یک کشور توسعه یافته زندگی می کنم . تعریف توسعه را نمی دانم . راستش مفهومش برای من خیلی شخصی است . من فقط این را می دانم که چه زن باشم چه مرد ، چه دانشجو و کم پول باشم چه دارای یک کار تمام وقت و درآمد مکفی ، چه خارجی و تازه وارد باشم چه محصول سالها زاد و ولد درهمین خاک ، چه زبان این کشور را خوب بدانم چه گیر کنم تویش ، چه اینوری باشم چه هر ور دیگری ، حقوق من با حقوق پروفسور راهنمایم و باغبانی که دارد آن بیرون چمنها را می زند و جراحی که دوستم ازش وقت یک ماه دیگر را گرفته یکی است . ما همه به یک اداره برق تلفن می کنیم و به همگیمان یک جور اطمینان داده می شود که آدمهای باارزشی هستیم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8808673162364373916?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8808673162364373916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8808673162364373916&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8808673162364373916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8808673162364373916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post_12.html' title='وقتی به توسعه فکر می کنم به چه فکر می کنم'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6366232974554392426</id><published>2011-08-11T00:43:00.000-07:00</published><updated>2011-08-11T01:29:21.427-07:00</updated><title type='text'>برای پنج ساله ای که از مهد کودک متنفر بود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا الان زیر &lt;a href="http://shazdearashk.blogfa.com/post-431.aspx"&gt;این نوشته&lt;/a&gt; ، یک ده نفری که شاید امروز هم سن و سال من باشند گفته اند که قلب رنجیده و شانه های مستاصل آن روز را درک می کنند . یکی نوشته که چقدر تجربه مشترک دارند زنهای جوان شاغل . من می خواندم و می دانستم که می گذرد . تا اینکه سوال مادرم را دیدم : "یادته ؟ " &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;امروز بیشتر از آنکه "یادم " باشد ، مادر درمانده نشسته توی ماشین را درک می کنم . دقیقا نمی دانم روزهایی که پاهایم از کف دستهای امروزم کوچکتر بودند و توی یک جفت کفش چرمی قرمز بنددار پانزده سانتی جا می شدند ، چه فکری می کردم یا چه فکری نمی کردم که هر روز خدا موقع وارد شدن به در مهد کودک از ته دلم ، از توی توی دلم اشک می ریختم . مهدکودک پر از بچه بود ، پر از مربی های جوان ، پر از اسباب بازی ، توی آن دوره سخت جنگ و تحریم و گیجی و درماندگی آدم بزرگها از روزنامه های نحس هر روزه ، مهدکودک طبعا یک جای بهتری بود از خانه ای که تلویزیونش فقط دو کانال داشت و ویدئو حرام بود . یکی از دهها مهدکودکی که بعد از بارها اسم نویسی و امتناع من ، اسمم را نوشته بودند ، خصوصی و گران و استاندارد بود . و من همچنان مومنانه گریه می کردم هر صبح . چرا ؟ می ترسیدم ؟ نه . خیلی بد می گذشت ؟ نه . می ترسیدم دنبالم نیایند ؟ نمی دانم . به نظرم نمی ترسیدم برای چند ساعت بعد . مغز کوچکم چند ساعت بعد را درک نمی کرد به همین سادگی . از روی ساعت باید عقربه ها را نشانم می دادند که کدام کجا باشد تا من بفهمم چند ساعت بعد چی است . فقط به مدت کوتاهی که باید از راهرو رد می شدم و به سالن بازی می رسیدم و همان صورتهای کوچک را میدیدم فکر می کردم و ملالش را درک می کردم و می دیدم که توی این ملال تنهایم و می گریستم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از همه گریه ها ، یکیش را اما به شدت یادم هست . آفتاب بود . خنک و روشن بود . کوچه مهدکودک درازترین کوچه دنیا بود . من دست در دست مادرم که باز دیرش شده بود . لباس فرمش سراپا سرمه ای بود . پارچه مقنعه اش لَخت و خوش دوخت بود . کفشهایش چرمی و سبک بود . قدش خیلی بلندتر از من بود . به نیمه کوچه رسیدیم که من همیشه تا همان نیمه را خوب مدیریت می کردم ! ( خوب مدیریت می کردم ؟ هه . خیر ! من هر روز غافلگیر می شدم از اینکه دارم می روم مهد . هر روز انگار روز جدیدی است . هر روز همان کوچه را می توانستم تا نیمه بروم و قبلش گریه نکنم . پنج سالگی یک معمای عجیبی است در نوع خودش ) . آن روز باز هم سردر مهد کودک را دیدم و های های گریستم . یک مربی جوانی آمد بیرون . دست مرا گرفت . دستم از دست مادرم ول شد . گریه های من بلندتر . مادرم را از پشت ده ها و صدها قطره اشکم می دیدم که دارد می رود . مربی دستم را می کشید و بلند بلند اسم بچه ها را صدا می کرد که بیایند دم در . شاید فکر می کرد من با دیدن آنها آرامتر می شوم . دو تا دستش بند بود به دستهایم . خم شده بودم و او می کشید من را . من آن همه زور را از کجا آوردم ؟ دستهایم را با همه زورم از دستش کشیدم . دویدم . می گریستم و می دویدم . مادرم را از پشت گرفتم . روی زمین زانو زد . پشت به من می گریست . وقتی برگشت و بغلم کرد دیدم صورت جوانش سرخ ، چشمهایش سرخ است . در آن لحظه فکر می کنم ما هر دو کودک کوچکی بودیم و دنیا خیلی برای هر دو مان بی رحم بود . او زیادی جوان بود . زیادی برای داشتن من تنها بود . من زیادی می ترسیدم . کاش گودر آن موقعها هم وجود داشت . کاش جنگ لعنتی نبود . کاش همه چیز آنقدر سخت و عبوس و غیر منعطف نبود . کاش همگیمان وقت بهتری دنیا می آمدیم ... . من را توی آغوشش داشت . سرش را برای مربی تکان داد . توی کوچه با هم گریه کردیم و بعد رفتیم . رفتیم پارک . رفتیم برایم پشمک خرید . رفتیم سینما ؟ این را یادم نیست . اما یادم هست که توی پارک انگار توی بهشت نشسته ام . انگار فرشته نگهبانم را برای همیشه داده اند دست خود خود خودم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این را نوشتم که بگویم من معذرت می خواهم . در حد یک مغز پنج ساله فقط می دیدم که مهدکودک جای غمگینی است و من روپوش سیاه مربی ها و فضای نیمه تاریک اتاق اسباب بازیها را دوست نداشتم . در حد یک مغز پنج ساله از درک دو ساعت بعد عاجز بودم و نمی توانستم باور کنم که هر روز می گذرد و من در مهدکودک متوقف نمی شوم . چون دنیا همان جا دم در تمام می شد که من به تو بگویم خداحافظ . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این را نوشتم که بگویم من می دانم که چقدر سخت بود . برای زنی که هم می بایست فرزند باشد هم خواهر باشد هم همسر باشد هم کارمند باشد هم دانشجو باشد هم مادر من باشد . بسیار سخت بود . دنیا جای سختی است . اما نوشتنش چندان سخت نبود الان . من فکر می کنم همه اش برگردد به آن لحظه از تصمیم او . که باز هم نرود سر کار . که باز هم توبیخ بشود . که باز هم دیر کند . اما مرا توی گریه ام تنها نگذارد . پشمک توی پارک فقط یک پشمک توی پارک نبود . آسانی امروز است برای نوشتن از یک خاطره دور دور دور . اصلا شاید خودش روزی بنویسد که آن روزچه دید و چه گذشت ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6366232974554392426?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6366232974554392426/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6366232974554392426&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6366232974554392426'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6366232974554392426'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='برای پنج ساله ای که از مهد کودک متنفر بود'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-157697668513876932</id><published>2011-08-09T08:06:00.000-07:00</published><updated>2011-08-09T08:35:41.012-07:00</updated><title type='text'>Raining cat and dogs , hearts and arrows</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چتر برداشته بودم . ژاکت گرم . شلوار جین راحت . کیف اضافه برزنتی . هواشناسی می گفت به آفتاب روشن امروز اعتماد نکنم . نکردم . در راه برگشتن به خانه ، همه جا سیاه شد . به فاصله دو دقیقه از چنان آفتابی ، رگباری می بارید که باورم نمی شد . من این همه سال توی شهر باران زندگی کرده را هاج و واج گذاشته بود زیر یک درختی . ما شمالیها به چنین رگباری می گوییم : دیوانه باران . دیوانه باران می بارید . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دویدن فایده نداشت . آرام راه می رفتم که کمتر آب بپاشد از روی زمین . و از کنار شانه ام دیدمش . یک دختر بلند قد . با دامن رهای تابستانی . با یک بلوز سبک بی آستین . بی چتر یا بارانی یا کلاه . و پا برهنه !! نمی توانم بگویم که زیبا بود . اما پابرهنگیش ، سبکی راه رفتنش ، کولی بودن دامنش ، قامت بلندش و کودکوارگی صورتش زیر آن باران یک مجموعه ای می ساخت که می شد شعر بشود ، داستان بلند بشود ، نمایش نامه سال بشود ، یکی از بهترین عکسهایی بشود که من و شما زیرشان تند تند نظر می نویسیم . به قدمهایش و به رعد وبرق بالای سرش اعتماد داشت . جوری که انگاربدیهی و جالبند . یا اصلا وجود ندارند . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک پسری از روبرویش می آمد . زیر آن باران ، اسکیت برد می راند و خیلی خونسرد پا میزد . سبز پوشیده بود سر تا پا . موهایش طلایی و خیس و آشفته بود زیر کلاه بارانی سبزش . رسید روبروی دختر که من ازش عقب مانده بودم محو عجیب بودنش . پسر از روبرو نزدیک می شد و تلفن دختر زنگ خورد . دختر حواسش پرت شد به خورجین قرمز کوچکش ، دنبال تلفنش می گشت و پیچید توی راه باریک سمت چپ پیاده رو . پسر داشت به ساقهای دختر نگاه می کرد . بعد به صورتش . که یک لبخندی آمد توی صورتش . یک لبخند خیلی مردانه خیلی خوبی . جوری خوب که من حاضر بودم قسم بخورم هوا و باران و برگها و هیاهو ، ایستادند یک لحظه . جوری که من حاضر بودم قسم بخورم صدای یک دل خیس را شنیدم که زیر بارانی سبز صاحبش با سر خوشی ضربانش تغییر کرده . دیدم که سر کوچه باریک قدم شل کرد و همچنان به نرمه خیس ساقهای لخت دختر خیره شد . جور خوبی که من حاضر بودم قسم بخورم پسرکِ تا چند لحظه پیش بی خیال اسکیت سوار ، زیر دیوانه باران تابستانی بدجوری گیر افتاده .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-157697668513876932?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/157697668513876932/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=157697668513876932&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/157697668513876932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/157697668513876932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/08/raining-cat-and-dogs-hearts-and-arrows.html' title='Raining cat and dogs , hearts and arrows'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8195331085472954187</id><published>2011-07-28T06:09:00.000-07:00</published><updated>2011-07-28T06:40:52.195-07:00</updated><title type='text'>او ... من .... زیر آفتاب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اینکه آن روز ساعت سه و چهل دقیقه عصر ، من احساس می کردم زیبا هستم ربطی به گلهای نارنجی دامنم نداشت ویا حتی به رنگ نارنجی روی انگشتهایم هم ! به این ربط داشت که موهایم یک رایحه خوب تازه ای می دادند که مدیون طراحی خلاقانه دانشمندان لابراتوارها و مراقبت دلسوزانه کارشناسان بخش کنترل کیفیت کارخانه محترم شوارتزکُف بود . خب برای من یک زیبایی انسانی ، وقتی تجلی دارد که عطر خوش خنک رخوت انگیزی از پوست و مو و گریبان بزند بیرون ... و منی که راه می رفتم از توی جاده باریک چمن زار ، آسمان بالای سرم جوری بسیار آبی بود که موهای خوشبویم برق می زدند و من توی دلم زیبا بودم پس . و چه خوش بودم و چه می رفتم یک جای خوبی !!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وسط چمن زار و نرسیده به بخش هموار جاده ، یک اندام کوچک سفید پوشی داشت می آمد که دست لرزانی داشت و یک عصا و موهای نقره ای قطعا بسیار تمیز . عینک نداشت ولی تا دلت بخواهد چروک داشت و خمیدگی داشت و رگهای برآمده . به من نگاه نمی کرد چون خیلی حواسش به عصای بزرگ و سیاه رنگی بود که روی جاذبه سنگین زمین ، قدمهای معلقش را متعادل می کرد . من به او نگاه می کردم و او به روبرو هرچند که ما هر دو اندامهایی زنانه داشتیم و هر دو آن لحظه از دنیا را با مغزهای زنانه خود درک می کردیم . هر چند که ما هر دو از رحم هایی زاده شده بودیم و در بطن هر دو مان می شد که احشا ء مدورمان را نماد گردی زمین و گردی مهتاب و گردی جهان و چرخه باروری و زایش گرفت . من به او نگاه می کردم و او به زمین جلوی عصایش و من می دیدم که من جوانم و او سالخورده . که من هنوز می توانم از دلشکستگی ها و دلتنگی ها بسیار بلند گریه کنم و از هدیه ها و محبتها و بوسه ها بسیار بلند پرواز کنم و بین علفها با گلهای سر به هوای دامنم راه بروم گویی که می رقصم در هر قدم . و او سالها و سالها قبل از من بوی زیبایی در موهایش و شوق رسیدن در ساقهایش بوده و اشک می ریخته گاهی برای دلش و شاد می شده با دلش و درک می کرده با دلش... من می دیدم که همه و همه زندگی که امروز جلوی چشم من است ، پشت سر اوست ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آخرهای چمن زار ، آنجا که دیگر از هم عبور کرده بودیم و پایم رسیده بود به آسفالت براق و صدای یک آبپاش خودکار مرا می برد به روزهای خیلی کودکی و خیلی آسودگی در تابستانهای دور پر از چمن و پارک و پشمک ؛ آنجا که دیگر نمی دیدمش و او هم مرا نمی بیند هرگز ، به این فکر کردم که روزگاری نه خیلی دور و بلکه خیلی محتمل می رسد که من به روبرو نگاه می کنم و دختر جوانی از کنارم می گذرد که خود خود زندگیست و نسیم از روی موهایش خوشبو می شود و میاید توی دماغ منی که خم شده از هزار سال زندگی با هر چه خوش و ناخوش دیگر دارم می روم که برسم و از اویی عبور می کنم که هنوز نیمه نیمه نیمه یک راه روشن است ....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8195331085472954187?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8195331085472954187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8195331085472954187&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8195331085472954187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8195331085472954187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/07/blog-post_28.html' title='او ... من .... زیر آفتاب'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5275415104542906875</id><published>2011-07-23T09:12:00.000-07:00</published><updated>2011-07-23T09:42:46.913-07:00</updated><title type='text'>home is where your HEART is</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از چهل و هشت سالگی ام خبر ندارم اما امروزم را می دانم که گذشتنم از مرز وطنم و خانه ام بازگشت پذیر نیست ودلایل محکمی دارم که نمی خواهم باشد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;صبح زود آمد و اول پنجره را باز کرد و بوی خاک ریخت توی اتاق . شبهای تابستانی خیلی کم ولی خیلی خوب پیش می آمد که هوای شمال یکباره دیوانگی را از سر بگیرد و گرما یک جای دوری پنهان بشود که بتوانی صبح را با بوی خاک شروع کنی و ببینی برگها تن های جوان و سبزشان را به هم می سایند و دایم می گویند خش ...خش ...خش... . آنجا خانه بود ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب از مهمانی پ برمی گشتیم . حالم خوب بود . لبخند میزبان و مهمانهایی که یاد می گرفتند موقع بالا بردن لیوانهایشان بگویند "سلامتی " توی ذهنم بود ... یکیشان در بدو ورود از من پرسیده بود " چطوری ؟ " و چطوری را جوری طبیعی گفته بود که اصلا تعجب نکرده بودم که نگاه غیر شرقی چقدر لهجه فارسی خوبی دارد ! میزبانمان خوب بود و غذا خوب بود و آدمها هم . بعدش روی آسفالت خنک خیابان بودم و مه بود و چراغهای زرد کنار جاده . و بعد بوی آشنای هیزم از یک جای دور . و بعد ... شبهای خیابان درازی که یک سویش خانه من بود سالها . و هنوز کتابها و عروسکهایم آنجا دارند نفس می کشند . و بعد من آه کشیدم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب تر ! از سر دوستی حتما ، نقشه خانه مان را از لای هزار نقشه هوایی و زمینی گوگل درآورد و نشانم داده بود که : ببین ! این سقف خانه تان در خیابان فلان !دیدم که عکس نمای نزدیک از خانه مان وجود ندارد . در همان حوالی اماعکسی از گلفروشی روبروی خانه مان بود به وقتی که ماشین عروسی جلویش پارک بوده و دهها گل سفید و بنفش ریخته بود روی زمین نقشه گوگل . بعد عکس را بزرگتر کردم و تابلوی قرمز رنگ مغازه بزرگ سر خیابان معلوم شد . بعد یک تکه از آجرهای اصفهانی ساختمان پیدا بود و من دیدم که ما هر دو داریم سعی می کنیم نقشه را کج کنیم ، ماوس را بکشیم و مجبورش کنیم عکس همه کوچه را نشانمان بدهد ... عکسی که وجود نداشت و ما ناخودآگاه می خواستیم به وجودش بیاوریم ... وجود نداشت اما. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیروز ، روی عرشه کشتی ، مرد لاغر میانسال با یک حلقه در گوش ، این &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8d03V7AdSqk&amp;amp;feature=related"&gt;ترانه&lt;/a&gt; را می خواند . و من دیدم که فقط خودم نیستم که زیر لب دارم می خوانم با او . آدمهای زیادی دیدم که با لباسهای تابستانی و لیوانهای آبجو و لبخند یا سکوتشان تنها نبودند . دیدم آنهایی را که این ترانه را هم داشتند یک جایی توی گلویشان .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دارم فکر می کنم که چند جا و کجاها جوری نفس کشیده ام که قلبم ، که یک تکه مهم از قلبم آنجاست ... می بینم زیادند ... زیادند و گوگل عکس خیلیهاشان را ندارد . من همچنان در این خانه زندگی می کنم و مثل خیلیهای دیگر دلم برای همه خانه هایی که دلم تویشان نفس کشیده تنگ می شود ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5275415104542906875?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5275415104542906875/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5275415104542906875&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5275415104542906875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5275415104542906875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/07/home-is-where-your-heart-is.html' title='home is where your HEART is'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-4381291771242332050</id><published>2011-07-08T08:01:00.000-07:00</published><updated>2011-07-08T09:11:32.185-07:00</updated><title type='text'>I am a blackboard  haafezaa</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سواد یک پدیده نسبی است . متغییرهای زیادی تعیین می کنند که چه کسی در کدام سرزمین چقدر باسواد است. در کشور سوئد، درحالیکه بسیاری از زنانش در قرن نوزده قادر به نوشتن نبوده اند، آمار بی سوادی به &lt;a href="http://www.unicef.org/infobycountry/sweden_statistics.html"&gt;صفر&lt;/a&gt; رسیده و اغلب افراد بالای شصت سال مهارت قابل قبولی در کاربری کامپیوتر دارند .در کشور من ایران ، هنوز نهضت سوادآموزی وجود دارد و هنوز بسیاری از نوجوانانش از کامپیوتر برای دیدن عکس و چت کردن با دوستانشان استفاده می کنند و همین . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در شانزده سالگی فکر می کردم باسواد کسی است با مدرک دانشگاهی از یک دانشگاه اسم و رسم‌دار. کسی است با مهارت تکلم به یک زبان انگلیسی بدون نقص و مهارت فوق العاده در رانندگی و سرچ در اینترنت و هم باخبر از دنیای سینما و موسیقی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;امروز فکر می کنم باسواد کسی است که چندین زبان بداند وبسیار کتاب بخواند و سفر کند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;توی پرانتز این را بگویم که معیار کم سوادی یا بیش سوادی برای من مقایسه دانسته ها و دیده ها و خوانده های معاشرینم با خود منند . همیشه ترجیحم این بود / هست که با آدمهایی معاشر باشم کتاب‌بلدتر یا فیلم‌بلدتر یا زبان‌بلدتر یا متخصص تر در هر حوزه ای به نسبت خودم . قشنگ سِحر میشوم وقتی یک نفر را می بینم که با سه زبان دیگر به جز زبان مادری اش حرف می زند . مبهوت می شوم " وقتی یک جمله می گویم و یکی می گوید "فلان کتاب ! فلان فیلم ؟ نقل قول از فلانی ؟ وقتی یکی از کوره راههایی حرف میزند در یک دهکده دور از کشوری که من هرگز پایم بهش نرسیده . کنار چنین آدمهایی سکوت می کنم بسکه دوست دارم حرف بزنند و من مزمزه کنم طعم دانستن چیزهایی که نمی دانم . این باید معنی دار باشد که به چنین آدمهایی برخورده ام اما معمولا ایرانی نبودند !&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من اینجا دوست ایرانی زیادی ندارم . درست تر اینکه : دیگر دوست ایرانی زیادی ندارم دور و برم . یک دلیلش هم همین کم سوادی به شدت توی ذوق زننده ای بوده که در بسیاری از افراد ایرانی ساکن غرب دیدم در این مدت . به خصوص بین افرادی که همزمان با خودم مهاجرت کرده بودند ، تعداد حیرت انگیزی دختر و پسر دیدم که دوست داشتند پارتنر غیر ایرانی داشته باشند و خب به نظرم به خاطر جذابیت های بصریشان خیلی زود موفق شده بودند که توی رابطه / رابطه هایی باشند با دخترها و پسرهای اروپایی و آمریکایی و غیره و خب کم ندیدم که به فاصله چند روز تا چند ماه همه چیز این رابطه تمام شده بوده و رفیق ایرانیم مانده در کمای اینکه چرا ؟؟؟ به شدت معتقدم دلیل دلزدگی افراد مقابل از کم عمق بودن دانسته های دوستانم بوده در همه چیز ! از اخبار سیاسی آن روزهای ایران که به شدت داغ بود و اینها حرف چندانی نداشتند که بزنند . از ندانستن اینکه کتاب گونه ها را چه کسی نوشته ؟ از ندانستن اینکه اقتصاد سرمایه داری یعنی چه ؟ از عدم تسلط به زبان مشترک . از انگلیسی بسیار دست و پا شکسته ای که در حد پاس کردن حداقل تافل / آیلتس رفع و رجوع شده بود و انتظار اما می رفت که با همان افعال و صفات سوء تفاهم زا ، عشق به وجود بیاید با فرد انگلیسی زبانی که مثلا رفته چینی و هندی هم یاد گرفته تا شرق شناسی بخواند . اوائل حتی از خشم دیوانه میشدم وقتی آن حجم از جوابهای اشتباه را می شنیدم در پاسخ به آدمهای کنجکاو راجع به فرهنگ / غذا / روابط / جغرافیای ایران . مثالش آن روز که دوست ایرانی ام در جواب سوال " what is Lavashak" می گوید " oh ! its like a drug for Persian Girls ".!!! یعنی چشم چهار تا شده پرسنده ها را می دیدم که دارند به لواشک در دست من نگاه می کند و دوست من علی رغم اینکه سه سال در انگلیس زندگی کرده و الان وظیفه خودش می داند که کشورش را به غربی ها معرفی کند و احیای حیثیت از دست رفته را هم ! اما چون هنوز به فارسی فکر می کند و به انگلیسی جواب می دهد متوجه ظرافت تفاوت معنی در فرهنگها و استفاده متفاوت از واژگان در دو فرهنگ مختلف نیست ، به طرف می گوید لواشک برای یک دختر پرشین ( دختر ایرانی هم نه ، پرشین ) انگار که یک جور ماده مخدر است !!! بعد من دهانم باز است که چرا این گفت ماده مخدر اصلا ؟ چرا گفت دختر پرشین ؟ پسر ایرانی مگر لواشک نمی خورد ؟ گیرم ما خیلی دوست داشته باشیمش ، ولی خب وقتی به یک غربی بگویی دراگ ، یعنی واقعا یک ماده مخدر مثل مری جوانا ! یادم مانده که آن روز من هر چه سعی کرده بودم رفع و رجوع کنم این حرف احمقانه را نشد . و خب لواشک دست من بود و آن روز آن آدمها من را جوری دیدند که یک ماده مخدر سیاه رنگ را خالی خالی می جوم در ملع عام .... پوووووفففف&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند وقت پیش در بین یک جمع ایرانی بودم و خب به شدت خجالت کشیدم از روی کتابها و نویسنده هاشان . دلم گرفت برای همه آن کتاب که به خواب رفته اند توی قفسه های خاک گرفته و دوستان ایرانی من حتی زحمت تورقشان را نکشیده اند هرگز. بعد از شام بود و یکهو یکی گفت که بیایید مشاعره کنیم ! من بار اولم بود که می دیدمشان و خب گویا معمولا این بساط مشاعره ، مثل بازی حکم بود برایشان و بار اولشان نبود . انتظارش را نداشتم که بین آن همه آدم دانشگاه رفته شاغل با رده های سنی مختلف از هم سن خودم تا حدود پنجاه سال ، یک نفر ؛ حتی یک نفر پیدا نشود که یک بیت یا حتی یک مصرع به جز بنی آدم اعضای یکدیگرند و میازار موری که دانه کش است بلد باشد. که در جواب "حافظا ! باقیشو بلد نیستم هر هر هر" ، نخندد ! و بعد دیگر نتوانسته بودم ادامه بدهم وقتی که نوبت من شده بودم و خوانده بودم "ای دیده عاشقان به رویت چون روی مجاوران به محراب" و بر اساس آنچه گذشته بود در جمع انتظار یک بیت از ترانه های لس آنجلس داشتم مثلا در مایه های " بیا بنویسیم روی دفتر خاک رو برگا " ... و شنیدم " برو دیگه سوت نزن یارت نمی شم " ... خب ترجیح دادم که بگویم خب باقیش برای بعد ، دیگر بیایید گل یا پوچ .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-4381291771242332050?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/4381291771242332050/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=4381291771242332050&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4381291771242332050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/4381291771242332050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/07/i-am-blackboard-haafezaa.html' title='I am a blackboard  haafezaa'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2704709862329281565</id><published>2011-07-03T07:54:00.000-07:00</published><updated>2011-07-03T08:00:22.968-07:00</updated><title type='text'>ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:georgia;font-size:130%;"&gt;ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا&lt;br /&gt;که بامداد عنایت خجسته باد ، مرا&lt;br /&gt;به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش&lt;br /&gt;که بامداد سعادت دری گشاد مرا&lt;br /&gt;مگر به خواب بدیدم که مَه مرا برداشت&lt;br /&gt;ببُرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا&lt;br /&gt;فتاده دیدم دل را خراب ، در راهش&lt;br /&gt;ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا&lt;br /&gt;میان عشق و دلم پیش کارها بوده‌ست&lt;br /&gt;که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا&lt;br /&gt;اگر نمود به ظاهر که عشق زاد زِ من&lt;br /&gt;همی‌بدان به حقیقت که عشق زاد مرا&lt;br /&gt;اَیا پدید صفاتت ، نهان چو جان ، ذاتت&lt;br /&gt;به ذاتِ تو که تویی جملگی مراد ، مرا&lt;br /&gt;همی‌رسد ز توام بوسه و نمی‌بینم&lt;br /&gt;ز پرده‌های طبیعت که این که داد مرا؟&lt;br /&gt;مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم&lt;br /&gt;فغان برآورم آن جا که داد داد ِ مرا&lt;br /&gt;به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام&lt;br /&gt;خوشم که حادثه کرده‌ست اوستاد ، مرا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:georgia;font-size:130%;"&gt;مولوی - دیوان شمس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2704709862329281565?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2704709862329281565/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2704709862329281565&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2704709862329281565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2704709862329281565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/07/blog-post_03.html' title='ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2681447658596510887</id><published>2011-07-02T03:34:00.000-07:00</published><updated>2011-07-02T04:02:28.751-07:00</updated><title type='text'>همدردی با همه مخلفات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از آنجایی که متاسفانه همیشه سرم توی کتابهای زیست و شیمی بوده و فرصت انسان شناسی خواندن ! نداشتم ( تاسفم به مراتب عمیق تر از حد تصور است ) به خودم این حق را نمی دهم که بیایم اینجا در مورد مدیریت بحران بنویسم . اندرز بدهم و الگو بچینم که در مواقع خطیر سعی کنید اینجور باشید ، این حرف را بزنید در فلان موقعیت ، حواستان را جمع کنید که بهمان بشود ، اجازه بدهید تا موقعیت ایکس و ایگرگ فراهم شود بعد شما چنین و چنان کنید ... . علمش را ندارم پس سکوت می کنم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اینجا فقط به خودم حق می دهم که در مورد خودم بنویسم . در مورد نیاز خودم در مواقع بحران . بنویسم وقتی خودم توی یک موقعیت بدی هستم ، وقتی ناراحتم ، خشمگینم ، غصه مندم ، درمانده ام ، شکسته ام یا از این دست ؛ فقط و فقط به دو عدد گوش صبور و یک جفت چشم مهربان احتیاج دارم . در آن لحظه به تنها چیزی که نیاز ندارم نصیحت عاقلانه یک آدم کاربلد و وارد و متخصص است . چیزی که اصلا در چنان حالتی بر نمی تابم " این کار را بکن " "آن کار را نکن" است . سعی کن فلان کنی ، سعی کن بسار نکنی است . تنها چیزی که درمانده تر و زخمی ترم می کند اینست که دو گوشی که محرم و دوست خودم گرفته ام ، به جای فقط شنیدن و هم‌قسمت غصه ام شدن ؛ به جای اینکه نشان بدهد چقدر مرا و حال مرا و موقعیت مرا میفهمد و کنارم ایستاده ، به یک دانای مصحح و منتقد بالای سرم تبدیل شود و بگوید که چرا اینجور بی قرارم یا باید به خودم مسلط باشم و بالغ باشم و سالمند و منطقی و باتجربه رفتار کنم ... این خیلی به ندرت اتفاق می افتد که من کنترل همه چیز را از دست داده ببینم یا خودم را ناتوان و ضعیف گیر افتاده ته یک مشکل بزرگ . این خیلی به ندرت اتفاق می افتد که من بگویم هرگز ! از پس فلان چیز بر نمی آیم . بعد این خیلی بی رحمانه است که حتی در چنین مواقع نادری ؛ وقتی تنها چیزی که برایم اهمیت ندارد نوع رفتار و کنش و توانمدیم در مدیریت بحران باشد ، به من گوشزد بشود که رفتارم بالغ و درست و شایسته نیست . در چنان مواقع نادری که خودم را می بازم و بازنده می بینم ، حتی یک اشاره کوچک دیگر به اینکه الان دارم رفتار اشتباهی هم می کنم دیگر می تواند مرا بکشد . این کشتن که می گویم به این معنی نیست که راه نفسم بگیرد یا چاقو بشود و فرو برود توی شکمم . این کشتن یعنی آن ته مانده نیرو و امید و هر آن چیز لعنتی را که مرا سر پا نگه میدارد تا گریه کنم و شکایت کنم و حمایت عاطفی بطلبم را هم از من می گیرد . روحم را خاموش می کند . مرا دور و ناامید و سرخورده تر از آنی می کند که بخواهم کلامی بگویم حتی .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;انسان شناسی نخوانده ام . بلد نیستم چرا و چطور . خودم را می شناسم اما . می دانم این آدمی که منم و در بیشتر اوقات زندگیش سعی می کند بار و خراج زندگیش روی دوش خودش باشد ، سعی می کند که توی مرز خودش راه برود و روی دست آدمهایش سنگینی نکند ؛ حقش نیست که در آن گهگاه نادر ناتوانی اش ، باهاش خیلی صبور و خیلی هم‌درد و خیلی هم‌درک نباشند . حقش نیست که یک همدردی درست و تام و تمام برایش مهیا نباشد . حقش نیست .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2681447658596510887?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2681447658596510887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2681447658596510887&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2681447658596510887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2681447658596510887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='همدردی با همه مخلفات'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7757274336313445996</id><published>2011-06-22T08:22:00.001-07:00</published><updated>2011-06-22T08:50:56.343-07:00</updated><title type='text'>HP Pavilion</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دلبستگی من به اشیا ، بیشتر اوقات ، به کاربردشان و قدر و قیمتشان مرتبط نیست . به حسم نسبت به لحظه ای که دارایشان شدم ، به حال خاصی که روزگاری برایم ساختند ، به یاد آدمهای مرتبط ، با آن نیرویی که با نگاه کردن بهشان می آید توی فکرم و مرا می نشاند روی یک خاطره و می بردم به جاهایی که بودم یا بودنهایی که دوست می داشتم یا دوست داشتنهایی که دوست داشتنی اند هنوز . دلبستگی من به اشیا ، سوفسطایی تر از آنست که بخواهم تعریفش کنم . به خاطر همین است / بود که وقتهای خانه تکانی عید و اسباب کشی و ریختن دل و روده اتاقها ، من همیشه سرزنش می شده ام که چرا کلی کاغذ و خرده ریز و خنزر پنزر دور خودم جمع کرده ام . گیرم که هرگز این کاغذها را نمی گذاشتم گرد زمان رویشان بنشیند و زردشان کند و خنزر پنزرهایم گرد آلود و کهنه و مندرس نبودند ... گیرم که از ده سال ، پانزده سال ، حتی قبل تر از آن داشتمشان ؛ نو و تمیز . حتی من خنزر پنزرهایی را نگه داشته ام از روزهای دبستان . کجای کارم واقعا !&lt;br /&gt;یادم نیست توی کدام فیلم بود که یک پلیس میانسال ، ماهها سعی کرده بود تا بی گناهیش را در قتل یک کلاهبردار بین المللی ثابت کند . شرافتش را ، همه سالهای اشتغالش را ، همه هستی اش را داو گذاشته بود تا به بقیه بفهماند قاتل نیست . عاشق یک زنی هم بود این وسط . روزی که نتیجه فرجام خواهی دادگاه آمد و بعد از نفس گیرترین جلسه های بازپرسی و تعلیق و انفصال از خدمت و بی مهری دیدن های بسیار بالاخره بی گناهیش ثابت شد ، رفت بالای یک پل بلند و مدتها از آنجا به پایین نگاه کرد و بعد هفت تیرش را و کارتهای شناسایی اش را و ستاره های تازه پس گرفته روی شانه اش را که نشان می دادند یک افسر پلیس رتبه دار است انداخت توی آب . پدرم گفته بود : "بهترین راه استعفا دادن "... . این صحنه برای همیشه در یاد من ماند .&lt;br /&gt;من یک لپ تاپ سفید داشتم . اولین لپ تاپم بود . خدا میداند که یک روزگاری چقدر بهش وابسته بودم . روزی که دارایش شدم خیلی مغرور بودم به داشتنش بسکه جدید و زیبا و خوشدست بود . صفحه کلید نقره ایش شاهد هزاران کلمه ای بود که با بهترین دوستها و آشناهایم رد و بدل کرده بودم . شاهد آخرین سالهای بودنم توی خانه پدری بود . از همان روزی که دارایش شدم اسباب معاشرتم شد با خیلی از دوستهایی که از لالوی دنیای مجازی پیدا کردم . وسیله رساندن گریه ها و خنده ها و زندگی هایم شد . چند سال گذشت و دیگر من یک لپ تاپ سفید داشتم که خراب شده بود روزی و من روزها زمین و آسمان را به هم دوختم تا دوباره تعمیرش کنم . کردم . نصفه نیمه . چون هیچوقت مثل اولش نشد. فرستاده بودمش دوبی ، کیش ، دست آشنا ، غریبه ... مثل اولش نشد که نشد ولی کار می کرد . با خودم بر داشتمش و آوردم اینور دنیا حتی . به خاطرش یک کیف عجیب خریده بودم که گنجایش دو لپ تاپ را با هم داشته باشد چون نمی توانستم فکر کنم که نباشد دم دستم . در این حد . و من امروز یک کاری کردم . رفتم خانه قبلیم . رفتم سراغ کاغذها و دفترهای باطله که دیگر باید می رفتند توی اتاقک بازیافت . و بعد لپ تاپم را برداشتم . و با خودم بردم پایین . و درش را باز کردم . و بهش گفتم من و تو خیلی با هم زندگی کردیم . ولی آن زندگی را کردیم و گذشتیم ها ؟ تمام . بعد گفتم خداحافظ . و یک صدایی شنیدم بلند از برخورد یک جسم فلزی ظریف با انواع فلزهای اوراقی . و آمدم بیرون . و همین . به قول پدرم : بهترین راه استعفا&lt;br /&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7757274336313445996?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7757274336313445996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7757274336313445996&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7757274336313445996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7757274336313445996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/06/hp-pavilion.html' title='HP Pavilion'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7779941441825019869</id><published>2011-06-21T00:26:00.000-07:00</published><updated>2011-06-21T03:22:26.343-07:00</updated><title type='text'>در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;توی یک حیاطی ایستاده بودم که بعد فهمیدم حیاط زندان است . من منتظر بودم . نمی دانم چرا اما توی خواب می دیدم که پدرم و مادرم توی زندانند و من بیرون . لباسم تیره بود . حیاط زندان سیمانی بود و یک درخت بلند از یک کاشی سربلند کرده بود . من رو به میله ها داد می زدم . قرصهای مادرم که هر روز صبح روی میز صبحانه می چیند دستم بود . داد می زدم و قرصها را توی دستم می فشردم . رو به میله های سفید داد می زدم ؛ نه ، خواهش می کردم ، التماس می کردم ، می گفتم حالش خوب نیست ، می گفتم بگذارید چند دقیقه لااقل بیایند بیرون ، بگذارید من یک لحظه بروم ببینمشان ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وقتی بیدار شدم ( بیدار نشدم ...پریدم بیرون از توی آن کابوس ) آنقدر صورتم و لحافم و مشتهایم فشرده بودند که درد داشتم توی پوستم . باز هم می خواستم دیوانه وار تلفن را بردارم و زنگ بزنم ایران . یادم افتاد یک بار قبلا این کار را کرده ام و چقدر بد شده بود ... یادم افتاد آنجا توی خانه مان احتمالا وقت سکوت و خواب است و من می ترسانمشان . نشستم و آسمان را نگاه کردم و شمردم تا صبح شود ... . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فقط همین نبود . به زندان فکر کردم . به چکمه پرغضب سرباز که توی سینه مرد کوبید و قلب همسر جوانش را سوراخ کرد از غم . به اعتصاب فکر می کنم ، به خونریزی معده و برگشت خون سرخ از زبان سبز . به پنجره یک تراس فکر می کنم که مردی از آنجا بال در آورد . به دستهای افراشته نسرین فکر می کنم . به خیابانهای سی سال پیش فکر می کنم که همین پدر و مادرم که دیشب توی خواب من پشت میله ها گیر افتاده بودند به امید آزادی و روزگار بهتر روی آسفالتشان راه می رفتند و مشت به آسمان گره می کردند و به فردایی که امروز من است امید داشتند . به پلاک های نصفه فکر می کنم و به بدنهایی که زیر آفتاب خوزستان پوسیدند و خاک شدند و به باد ... به طاقت عجیب آدمهایی فکر می کنم که هر روز و هنوز بیرون محوطه سیمهای خار دار شمع روشن می کنند و به تک پنجره برج نگهبانی چشم می دوزند . به گورهایی که شبها پر می شوند و روزها دورشان حصار می کشند . به آدمهای تبعید فکر می کنم که روی آزادترین زمینهای دنیا هم محصورند ... به خانه هایی فکر می کنم که یکی زیر سقفشان کم است ، به آن سقف و آن التهاب مدام فکر می کنم ... به یک جنگل ستاره فکر می کنم ... به یک جنگل ستاره ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7779941441825019869?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7779941441825019869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7779941441825019869&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7779941441825019869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7779941441825019869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/06/blog-post_21.html' title='در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-6542990580769555066</id><published>2011-06-20T01:14:00.000-07:00</published><updated>2011-06-20T01:26:26.733-07:00</updated><title type='text'>برای تو و خویش</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;برای تو و خویش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;چشمانی آرزو می‌كنم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;كه چراغ‌ها و نشانه‌ها رادر ظلمات‌مان ببیند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;گوشی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;كه صداها و شناسه‌ها رادر بیهوشی‌مان بشنود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;برای تو و خویش،&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;روحی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و زبانی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;كه در صداقت خود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;ما را از خاموشی خویش بیرون كشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;سخن بگوییم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;مارگوت بیکل&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;ترجمه شاملو&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="FONT-FAMILY: tahoma; DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=node/539"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-6542990580769555066?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/6542990580769555066/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=6542990580769555066&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6542990580769555066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/6542990580769555066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/06/blog-post_20.html' title='برای تو و خویش'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2857330993039970467</id><published>2011-06-14T06:59:00.000-07:00</published><updated>2011-06-14T08:12:17.119-07:00</updated><title type='text'>کلبه من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از آنچه که فکر می کردم سخت تر بود . جمع آوری دو سال زندگی ؛ هر چه کوچک و جمع و جور و تکی ، تکی ... . زیاد بود . زیادتر از آنی که به نظر می آمد . من قرار بود آدم جمع کردن یادگاری و جعبه و کارت و ته بلیط نباشم که ... اینها چی بودند پس ؟ لباس و ظرف و پارچه و کاغذ و وسایل برقی و تزئینی به کنار ، چقدر خرده ریز داشتم که هر کدام نشان می دادند کجا بودم و در چه حال ... عجب ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از دو روز قبلش خرد خرد وسیله و لباس می بردم و می چیدم . روز اسباب کشی داشتم از مدرسه می رفتم خانه و فکر می کردم توی دلم چرا اینهمه غمگینم ؟ روز اسباب کشی آدم باید سرش شلوغ باشد نه که دلش شلوغ باشد . بعد دوستهایم آمدند و هر کدام یک گوشه ای را گرفتند که اگر ول می کردند من در می ماندم . گنده ترینشان میزم را گذاشت روی سرش . اشک جمع شد توی چشمم . هر کدام مال یک ملیتی بودند . فقط یکیمان ایرانی بود . من خیلی وقت است که بنا به ملیت آدمها دوست انتخاب نمی کنم . خیلی از هموطنانم طی این سالها ناامیدم کرده اند . یک ناامید می گویم ناامید می شنوید . اینها شوخی می کردند ، می دویدند ، جوک می گفتند و خیالم را راحت می کردند که لنگ نمی گذارندم . دیگر می خندیدم وسط کار حتی . تمام شد . بعدش من رفتم خانه قدیمی ام دنبال باقی خرده ریزهایم و شیرینیهایی که وسط آن همه گرفتاری دلم نیامده بود آماده بخرم ، پخته بودم که گرم و تازه باشد . در را باز کردم و دیدم هنوز نرفته ، انگار سالهاست کسی آنجا زندگی نمی کند ... باد می پیچید از پنجره نیمه باز . فکر کردم یعنی دو سال گذشته از اولین شبی که کلید انداختم آمدم اینجا ؟؟؟ یعنی دو سال کوچکتر ، جوانتر ، کمتر بودم ؟؟؟؟ یعنی چقدر زود گذشت آخر ؟؟؟؟ ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;آمدم دیدم همه جمعند . آنها که نتوانسته بودند بیایند کمکم بدون اغراق روی هم بیش از پانزده پیام فرستادند که دست نگه دارم تا برسند . یکیشان فردایش باید ساعت شش صبح فرودگاه می بود که برای همیشه ( برای همیشه ؟؟؟ ) برود ولی تا نصفه شب مانده بود کنار من . بعدش شروع شد . از مهارت جا دادن آنهمه خرت و پرت در فضای کوچک ، از تمیز بودن عجیب همه سطوح ، از مزه کیک شکلاتی ، از همه چیز جوری زیادی تعریف کردند که من از مهرشان به گریه افتادم . می شود مرا کمتر به گریه بیندازید لطفا ؟&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;صبح نیمه بیدار ، یاد صبحی افتادم که سه نفری روی تخت نیاز خوابیده بودیم . سه نفری آویزان و گیج این دنیا بودیم . سه نفری روی یک خط . هر کدام منتظر به یک نوعی . نیاز گفت بچه ها من خواب و بیدار بودم ( از حالت آلفا یک چیزهایی گفت که یادم نیست ) . گفت در آن حالت برای هر سه نفرمان دعا کردم . دعا کردم درست شود . دعا کردم خوب باشد حالمان . یاد دعایش افتادم . اینکی سه سال پیش بود حتی ... سه سال از مای آن روز گذشت . &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;یک پریز خوب کار نمی کرد . یک لوله هم در مسیر آب سرد گرفته بود به نظرم . رفتم دفتر مدیریت . گفت به فلان آدرس ایمیل بده . پیش خودم گفتم کارَت در آمد . حالا کو تا بیایند . دلخور رفتم خرید . برگشتم . دیدم یک چیزهایی جابه جا شده . مثلا جای شمع سبز رفته پشت سر قاب عکس . عروسک کوالا رفته سمت چپ . دو برگه امضا و تاریخدار روی میزم نشان میدادند که یک برقکار و پشت سرش یک تعمیرکار شیر آلات آمده اند و اشکالات را رفع کرده اند ! به این سرعت !! طفلکیها سعی کرده بودند چیگیل پیگیلهای مرا حتی الامکان سر جای خودشان بگذارند .&lt;br /&gt;امروز ، برای اولین بار که گاز را روشن کردم و ماهیتابه را گذاشتم رویش ، خیلی بی ربط ولی به شدت داشتم به رابطه فکر می کردم . اینکه در یک رابطه حفظ جزئیات و حواشی مسائل مهم نیستند . اما گاهی می توانند خیلی موثر باشند توی دوام یا اتمام رابطه . مهم است که هر دو سر یک رابطه مثلا روغن زیتون را در غذا به روغن حیوانی ترجیح بدهند نه اینکه یکی دیوانه وار کره بخورد آنیکی هیچ نوع چربی . یا فرضا مهم است که هر دو شوید یا نعناع دوست داشته باشند توی ماست یا روی نیمرو . یا هر دو با هم ترجیح بدهند روزهای آفتابی را درازکش روی چمن بگذرانند تا کنج خانه نشسته روبروی اخبار همیشه جهت دار رسانه ها . &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;یادم باشد اولین غذایی که زیر این سقف درست کردم ، تخم مرغ سرخ شده در روغن زیتون کم چربی بود با شوید فراوان . گوجه های ریز ریز داشت و پنیر کرَفت با طعم تربچه نقلی . خدا را چه دیدی ، دو سال دیگر هم می آیند و باز مثل برق و باد می گذرند و آدم امروز را یادش می رود یکهو ! &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2857330993039970467?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2857330993039970467/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2857330993039970467&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2857330993039970467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2857330993039970467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/06/blog-post_14.html' title='کلبه من'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-5246291272620095229</id><published>2011-06-03T12:03:00.000-07:00</published><updated>2011-06-03T13:34:08.278-07:00</updated><title type='text'>به خاطر نوشتن . به خاطر خود خود نوشتن ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این نوشته ، قدردانی از موهبت نوشتن است برای یک آدمی مثل من . مسلما آنچه در چارچوب افعال قابل اجرا و غیر قابل اجرای زندگی من می گنجد ، درصدد رد یا قبول سلیقه افراد خارج از این چارچوب نیست . به دلیل شغل و آموخته هایم ذائقه هر یک از آدمهای روی زمین را به شدت امری ژنتیک می دانم و بنابراین ژنهای من ، نمی تواند ژنهای متفاوت را قضاوت کند و نمی کند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دبیرستانی بودم و یک متنی نوشته بودم برای یک نمایشی .الان که نگاه می کنم می بینم چقدر چیز جفنگ و شعار زده ای بود در حد همین سریالهای دوزاری شبکه سه سیما ولی آن روزها ما را تحویل گرفتند به خاطرش . قهرمانش یک زنی بود که مادر بود و همسر بود و خیلی باحال و شادمان و اینها بود و تازه فارغ التحصیل یکی از شاخه های مهندسی معدن بود که برای شغل داشتن لازم داشت در جاهایی تقاضای کار کند که اکثر یا همه کارکنانش مرد بودند . خب داستان اینجا شروع می شد که برخورد کارگرها چه جوری است و برخورد مدیر عامل و معاونش چه طوریست و این آدم اینقدر مستقل و ال و بل توی مثلا یک شهرک صنعتی به راحتی نمی تواند حتی رفت و آمد کند چون فرهنگ کارکردن در یک محیط مردانه یک جوری است که خب جور خوبی نیست برای این آدم . نوجوان بودم و فکر می کردم دارم همه مناسبات را منفجر می کنم . بگذریم . گفتند سالن می دهیم و امکانات می دهیم و وقت فراغت در این حد که کلاس معارف و زمین شناسی را نروید ! به شدت استقبال کردیم به خاطر همینش !! همگیمان توی جو مهرجویی و کیارستمی بودیم شدیدا . به عنوان نویسنده و کارگردان یک صندلی تاشوی سیاه هم داشتم و بچه های مسئول نور و صحنه پشت سرم باعث می شدند فکر کنم در شهر به ما پیشنهاداتی شده . تمرینها پراکنده بود که یک کارشناس از ا اداره تئاتر و یکی دیگر که یادم نیست کی بود از سینمای جوان آمدند و گفتند چرا اینقدر کند پیش می رویم ؟ گفتم چون بازیگر نقش اول نداریم و کسی تا الان حاضر نشده این حجم مونولوگ و دیالوگ را بگوید و دو نفری هم که آمدند و تست دادند اصلا خوب نبودند . کارشناسمان داشت نتچ نتچ می کرد که یک تخسی درآمد که " آقا این خودش می تونه بازی کنه ، استاد ادا درآوردن و ایناس ، نصف حرفاش نمی دونیم واقعیه یا بازیه یا چی ... بخواد ما رو بخندونه یه جوریه که ما خفه می شیم از خنده ولی خودش ساکت و معصوم یه جور به تخته زل می زنه که دبیرا همیشه یکی دیگه رو بیرون کنن از کلاس !! " . یاروها من را نگاه کردند . گفتم من ؟ نه ! گفتند چرا ؟ یک سعی کن . این متن را خودت نوشتی . خیلی راحت تر است که . اصلا بیا امتحانی یک صحنه بازی کن ، سخت نیست . امتحان کن ببین . گفتم ببینید اصلا سخت که نه ، خیلی هم ساده است . به بازی تک تک همین ها ایراد اساسی دارم و فکر می کنم خیلی خوب بلد باشم در همه این نقشها بازی کنم . اما نمی کنم . گفتند چه مرگت است خب ؟ گفتم از اینکه احساساتم را نشان یک سری تماشاچی بدهم ، حس خوبی ندارم . نمی توانم این کار را بکنم . وقتی حرف تئاتر است ، حتی ابایی از جاروکشی پشت صحنه اش ندارم ، اما بازیگری نه ، کار من نیست . حسم را بازی نمی کنم ... . خب ... بازیگر پیدا شد . خوب نبود . سوم شدیم . به بخش مسابقات کشوری هم نرفتیم . پشیمان نیستم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک رفیقی داشتم که عکاس بود . نه از اینها که دوربین گران و سلیقه خوب و دید هنری و علاقه زیاد دارند و عکاس می شوند . درسش را خوانده بود . واقعا عکاس بود . حرفه ای . در جشنواره عکاسی با دوربین دیجیتال به همان سادگی جایزه می گرفت که در جشنواره عکاسی با دوربین آنالوگ . یک روزی با هم قهوه می خوردیم . کنار دستم چند تا چوب کبریت بود . من با سهل انگاری قهوه ام را می خوردم و حواسم جای دیگری بود و با چوب کبریتها شکل می ساختم . فردایش عازم سفر بودم . یکهو دوربینش را از توی یک خورجین درآورد و از من خواست که ساعت و انگشترم را دربیاورم . چند تا عکس گرفت . همین . رفتم خانه . شب خوابیده بودم که روی تلفنم پیغام داد این عکسها را الان ظاهر کرده و دیده چیزی ورای تصورند . نوشت این یک اتفاق نادر است ؛ لطفا سفرت را به تعویق بینداز ، می شود جایزه اول فلان مسابقه را ببریم ، ویزای شینگن می گیری باهاش بخاطر نمایشگاه ، جایزه به دلار است ، راهت باز می شود به کجاها اصلا . ال است بل است . نوشتم ببخشید . من باید سفرم را بروم و از مدل شدن خوشم نمی آید . باز نوشت . نوشت . ده صفحه . بیست صفحه . از زاییده شدن هنر در لحظه ای که چشم زیبایی را می بیند وانسان جرات تصرفش را پیدا می کند با سرایشش در یک شعر یا کشیدنش دریک طرح یا ثبتش در یک لحظه . با یک کلیک حتی . نوشتم با اینکه رنگ و موسیقی و طرح و نقش و شعر و عکس ؛ جزیی از زندگی منند ، خودم را به این شکل وامدارشان نمی بینم که کاری که بهش اعتقادی ندارم بکنم . درونگراتر از آنم که عمدا فرم بدهم به پوست و عضله ام ولو اینکه دریک نمای بسته محو بگذارمشان جلوی کادر دوربین . عکاسی مثل یک هایکو است . دوست دارم اگر توی یک چنین هایکویی موضوع هستم مالکش خودم باشم و خودم . من آدم این نیستم که بگویی دستت را بگذار روی گودی گردنت و رگ دستت را برجسته کن و پوستت را بکش . شاید برای خیلیها اغوا کننده باشد ، اعتماد به نفس بدهد ثبت یک زیبایی . حس جاودانگی و اینها بدهد اصلا . اما برای من نیست اینجور که عکس بشوم و بعد بروم بنشینم روی میز مسابقه یا چندین سال روی اینترنت باشم یا بسته به اینکه از کدام وجه خودم مایه گذاشته ام بروم روی دیوار سالن پذیرایی یا اتاق کار یا خواب یک خانه ای بدون اینکه دیگر مالک آن بخش از خودم باشم که تصویرش را ساخته ام . اینجا دیگر مثل سرودن شعر یا طرح زدن یا نوت نویسی نیست برای من . اینجوری حس می کنم این خود منم که توی یک قابی هستم که دیگر از آن من نیست . نوشتم رفیق ، من آدم قلمرو ساختنم . حالا هر چه کوچک ، هر چه ساده ، اصلا هر چه . اما قلمرو ام مال من است . به بدنم هم به شکل بخش مهمی از این قلمرو نگاه می کنم . نمی توانم اینجوری شریک بشوم با بقیه . دلخور شد . قهر کرد . به من گفت متحجر باهوشی هستم که از تجربه کردن می ترسم و خودم را پشت این الفاظ پنهان می کنم . نوشتم گویا سر باهوش بودنم با هم تفاهم داریم پس این ادعا را می کنم که نیازی به تجربه آنچه که اینقدر واضح می دانم دوستش نخواهم داشت ندارم . تا مدتها با من حرف نمی زد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فکرش را می کنم می بینم که این همه حس بد و خوب سیال در هر لحظه توی من دارند می چرخند . به شدت آدم حس و درک حس در لحظه ام . خدا می داند که روزی چند بار چند حس مختلف را تجربه می کنم و چقدر سعی می کنم که کنترلشان کنم . که جنبه بیرونی نداشته باشند .دوست ندارم خیلی ازشان حرف بزنم یا نشانشان بدهم . اکسپوز نیستم . دلم نمی خواهد باشم هم . بعد فکر می کنم آدم درونگرایی مثل من ، اگر بلد نبود بنویسد ، یحتمل دق می کرد ...دقیقا دق می کرد . نوشتن برای من مثل وقتی است که میروم در مسیر باریک علفزار پشت خانه ام هفت کیلومتر می دوم . عرق کرده با ضربان نبض صد و هشتاد می آیم خانه و شیر دوش آب را تا ته باز می کنم . نوشتن برای من مثل وقتی است که بعد از یک امتحان خیلی سخت می آیم و همه جا را تاریک می کنم و بی خبر از زمان و مکان ساعتها در اعماق خواب نفس می کشم آرام ، با خستگی ای که پشت سر گذاشته می شود . نوشتن برای من مثل وقتی است که یکی مرا می خواند به یک نام خودمانی در یک جمع غریبه . نوشتن برای من رفع خستگی است . فرصت باز کردن درهای درون یک حیاط است با خیال جمع حفظ حریم . مجال گفتن از خویشی است که جور دیگری نمی خواهم ابراز شود . هر از گاهی اینجا قدری از خودم را می نویسم ، همینقدری را که دوست دارم مثل یک بادبادک بفرستم هوا . سبک . رها ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-5246291272620095229?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/5246291272620095229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=5246291272620095229&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5246291272620095229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/5246291272620095229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='به خاطر نوشتن . به خاطر خود خود نوشتن ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-721900776816723070</id><published>2011-05-20T14:08:00.000-07:00</published><updated>2011-05-20T14:36:23.899-07:00</updated><title type='text'>این من که روی هوا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مطمئن نیستم که چه میخواهم بنویسم . یعنی می دانم چه چیزی توی کله ام هست اما نمی دانم چه جوری بگویمش . فقط لازم دارم که الان اینها را یک جایی خالی کنم . الان که یک سری فرانسوی دیوانه روی چمنهای بیرون جیغ می زنند و یک گوشت پرچرب بدبو را تنوری می کنند . الان که اینقدر اتاقم ساکت است درحالیکه صدای هایده در منتهای درجه توان یک حنجره دارد می خواند . هایده دارد میخواند ولی اتاق ساکت است . عجب ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من یک آدرس قدیمی از خودم داشتم . دنبال یک فایل پیوست می گشتم . توی این دنبال گشتنهایم یک سری ایمیل قدیمی دیدم . از روزهایی که منتظر بودم ادمیشن آفیس یک جایی من را قبول کند بالاخره . از روزهایی که چسبیده بودم به کف زمین و توی دلم پر از گنجشکهای زخمی بود . که می گذشتم به پر کردن رزومه و برگه تقاضای ویزا و تمکن مالی ... ای داد که ... ای داد ... اولش یک جوری دیدم که دیگر نفس ندارم . انگار هوا کم آمد . گردنم تیر کشید . ترسیدم حتی . بعدش ولی ... خیلی عجیب بود . حالم به لحظه ای گذشت و عادت شد و عادی شد و من دیدم که انگار دارم به یک آدم دوری در یک جای دوری نگاه می کنم . دارم به خودم از راه خیلی دور نگاه می کنم در بیست و هشت سال پیش انگار . انگار دارم خودم را می بینم از سوراخ کلید . و خیلی عادی . نگاه می کنم و بی قضاوت می گذرم . می گذرم و خودم را پشت سر می گذارم . بعد نمی دانم چی شد که یکهو یک عالمه آرزو آمد توی دلم . از آرزوی سپری کردن یک تابستان سبز روی چمنهای تازه تا آرزوی دم کردن چای در یک خانه با آشپزخانه ای از چوبهای اخرایی . از آرزوی خرید یک کلاه حصیری سفید بزرگ تا آرزوی سفر به یک ساحل دور و خلوت که شنهای طلایی اش زیر آب معلوم باشند . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اسمش چیست ؟ من مدتهاست که آرزوی خاصی نداشته بودم . مدتهاست . مدتها بود . عادتش از سرم افتاده بود . چیز خاصی از روزها و شبها نمی خواستم . ولی الان اصلا نفهمیدم چی شد ... نفهمیدم از کجای برگشتن هوا توی ریه هایم ، از چه ثانیه ای این همه زندگی آمد روی پوستم نشست ... عجب ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شب شده . فرانسوی ها رفته اند . غذایشان را برده اند و لابد بُن اپتیت می گویند و گیلاسهایشان را به هم می زنند و توی چشم هم نگاه می کنند که سَلوو . الان که لای پنجره را یک کمی باز کردم و بوی خوش عصر بهار ریخته روی موهایم ، دارم فکر می کنم دستهایم قشنگند .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-721900776816723070?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/721900776816723070/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=721900776816723070&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/721900776816723070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/721900776816723070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/05/blog-post_20.html' title='این من که روی هوا'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-2907297086283086853</id><published>2011-05-14T10:07:00.000-07:00</published><updated>2011-05-14T15:22:15.352-07:00</updated><title type='text'>*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;توی راه برگشت از شمال به تهران ، توی اتوموبیل گرم سه تایی پرتقال می خوردیم وبرفهای بیرون را نگاه می کردیم و دیمایس می خواند . گردنه کوهین جای بدی بود . بوران بود . آهسته می رفتیم . کنار جاده یک مرد دیدم که به گمانم اعتیاد چهره اش را از بین برده بود . زانو زده بود با چشمهای سرخ . من را نگاه کرد .خیره خیره . خیلی ترسناک به زعم من . من نگاهش کردم . و ترسیدم . خیلی . و به جلویم نگاه کردم که پدرم داشت حرف میزد و مادرم داشت پوستهای پرتقال را میریخت توی یک کیسه . حواسشان به من نبود ولی من فکر کردم چقدر خوب که من پشت آنها نشسته ام و توی این محفظه گرم داریم می رویم خانه و مواظب منند و مرد کنار جاده دستش به ما نمیرسد ... حال خوب آن روز ، اسم نداشت تا چند سال بعد ... تا چند سال بعد که فهمیدم حس امنیت یعنی چه و چه بهایی دارد و چه گرمایی ... گرم مثل دمای معتدل یک اتوموبیل که با سه سرنشین سرخوش از بوی پرتقال و صدای بم دیمایس دارد از جاده برفی می گذرد ...&lt;br /&gt;بقیه آدمها را نمی دانم ، من اما به خاطرعزیز و دردانه بودگی ، به خاطر خیلی مهربان بودن آدم بزرگهای زندگی ام ، به خاطر اینکه خیلی دوستم داشتند ؛ خیلی دیر یاد گرفتم که امنیت و حس مراقبت شدن دایم زیر یک چتر عاطفی ، در یک سال و ماهی تمام می شود . دیر یاد گرفتم اما به سرعت ... به نظرم از یک شب تا دمدمهای صبح طول کشید که من با کل دنیا به تنهایی مواجه شوم و خب این قدری بیش از حد تصورم هولناک بود ... اینکه خیلی دیر ولی به سرعت فهمیدم ما قد می کشیم و لاجرم از زیر آن چتر به بیرون رانده میشویم . چتر خردسالیها ، گنجایش قدهای بلندشده و شانه های عریض شده را که ندارد ، دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روزی که مواجه شدم با پدیده بزرگسالی ، روزی که دیدم غمهای خیلی بزرگ من دیگر فقط می توانند مسبب غمهای خیلی بزرگ آدم بزرگهای زمان خردسالی من بشوند و دیگر از کسی کاری برای رفعشان بند نمی آید ، روزی که دیدم دیگر منم و این دنیا ، روزی که خودم دست زدم روی شانه ام که " هی رفیق ، بی خیال " ، روزی که اتاق کودکیهایم را ترک کردم و گشتم پی باقی زندگیم که به نظرم جایی گیر کرده بود توی یک جاده برفزده و لغزنده ، روزی که خودم دست گذاشتم روی پیشانی تب دارم و دیدم که به هر شکلی هست باید خودم تیماردار خودم باشم و پرستار و مادر ؛ که دیگر گلوی باد کرده و دردناک من بهانه خوبی نیست برای روی کاناپه دراز کشیدن و مراقبت شدن و کارتون دیدن ، روزی که دیدم دیگر این خودمم که باید از خودم مواظبت کنم و نمی توانم شکایت آدمها و اخمها و تیرگیها را ببرم به کسی که قدش از من بلندتر است و حتمن می تواند که مثل همیشه مشکلات مرا حل کند ، روزی که دیدم برای پر کردن یخچالم ، داشتن نان گرم و تعویض لامپ سوخته و بستن چمدان و کشیدن همین اسباب مختصر زندگیم به یک جای دیگر خودمم و خودم ، روزی که دیدم باید خودم مواظب امنیت، لبخند ، دلتنگی ، تیرگی ، زخم و رنگ زندگیم باشم چون همه آدمهای این دنیا دارند زندگی خودشان را و روزهای خودشان را و سهل و سخت خودشان را سپری می کنند ... آن روز یک حس گسی آمد توی کامم ... گس بودنش به خاطر این بود که خیلی وقت از وقوعش می گذشته و من فقط به واژه در نیاورده بودمش ، تعریفش نکرده بودم در عین پذیرش بی چون و چرا . شاید هم به خاطر این بود که معتقدم همه یک شبه بزرگ نمی شوند . همه از یک راه عبور نمی کنند ، زندگی برای همه یک جور نسخه نمی پیچد و به حتم ورژنهای آسانتر و دوست داشتنی تری هم هستند ... . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من غمگین نیستم به خاطرش . روی حرف خودم هستم . مقایسه دو انسان که هر یک برآیندی از مجموع حوادث و رویاها و نوع رویاروییشان با حوادث و رویاهایند کار درستی نیست . چه جای شکر و شکایت ... نوشته بودم قبلا ... گفته بودم قبلا ... هر آدمی سرنوشت خودش را دارد . هر آدمی با ستاره خودش سفر می کند . خوب ، اینی که توی پنجره من است هم این شکلی شد ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-2907297086283086853?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/2907297086283086853/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=2907297086283086853&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2907297086283086853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/2907297086283086853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/05/blog-post_14.html' title='*'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-761319373454878909</id><published>2011-05-05T19:43:00.000-07:00</published><updated>2011-05-05T21:17:03.133-07:00</updated><title type='text'>به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من متواضعانه بگویم اینها را برای این نوشتم که نوشته باشم . قصد خاصی پشتش نیست . اسکرول کردن در همین لحظه کار عاقلانه ای به نظر میرسد وقتی شمای خواننده ، من نویسنده را از نزدیک سالی به دوازده ماه هم نمی بینید .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من آدم تندی هستم . در قدمهایم ، شوخی هایم ،حرکت دستهایم ، تصمیم هایم ، پشیمان شدنهایم ، کلامم ، تندم . تند . این تندی باعث می شود که وقتی با دخترهای دیگر قرار دارم ، خیلی سعی کنم که خط چشم کشیدن و مو پیچیدنم را تا سر حد امکاناتم طول بدهم ولی باز هم از همه دوستانم یک ربع زودتر برسم . من توانایی این را دارم که از سر یک امتحان پنج ساعته بیایم خانه و در ظرف دو ساعت و نیم ، با موی شسته و درست شده و لباسهای تازه شسته شده و از خشک کن در آمده و ایمیل های نوشته شده و میز کار مرتب شده ، بروم مهمانی . اگر تنها نباشم ، از همراهم می پرسم که چقدر وقت دارم ؟ و اغلب در همان وقتی که به من داده میشود خودم را می گنجانم . شده که ساعت پنج بخواهم آماده شوم و بپرسم چقدر وقت دارم و شنیده ام بیست دقیقه و من سر نیم ساعت آماده شده ام . بعله شده . و برای استدلال این تاخیر ده دقیقه ای ؛ شما را به حجم موهایم ارجاع می دهم و این حقیقت که پشت سرم هم توده لباس و جوراب شلواری و لاک ناخن به جا نگذاشته ام . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من آدم تندی هستم . من در هر فقره خرید کردن ( بعله حتی خرید کردن برای من فقره است و دوره نیست ) بدون / با تصمیم قبلی می روم یک جای پرفروشگاه و یک چیزی را به ثانیه ای می بینم و توی مغزم پردازش می کنم و بلافاصله می روم داخل و از سایز اس تا مدیومش را بردارمی دارم و می برم توی اتاق پرو . با یکیشان می آیم بیرون و یک راست می روم سراغ صندوق . من نمی توانم روزها وقت بگذارم برای خرید کفش و مقایسه قیمت های مغازه های مختلف . نطقهای بالقوه سه ساعته من ، بالفعل در سی جمله به اتمام می رسند . هرگز در یک جلسه سخنرانی به من تذکر اتمام وقت داده نشد . هرگز برای مقاله هایم از من درخواست کوتاه کردن مطلب نشد . هرگز در یک کلاسی را باز نکردم وسط درس و نگفتم ببخشید ( چون همیشه زودتر از حد لازم حتی رسیده ام ) .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من آدم تندی هستم . زود فکر می کنم و زود جواب می دهم . کسانی که جملات خود را با "به خدمت عزیزی که شمایی عرض کنم که ..." ، "خب بعله ، مفصله ، والله راستش را بخواهی که بگویم ..." و از این دست ؛ معمولا معاشرین من نیستند . آدمهای آرامتر از من ، مرا به تحسین وا میدارند . آدمهای خیلی آرامتر از من ، مرا متعجب می کنند . آدمهای خیلی خیلی آرامتر از من ، توان این را دارند که من را به جنون برسانند . من از جنون پرهیز می کنم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من آدم تندی هستم . نمی توانم ده سال برای بریدن یک درخت تبر تیز کنم . درختم را یا می توانم که ببُرم ، یا با همان خاک زیرش بلندش می کنم و با خودم می برم . منظور شما را باید زود بفهمم . گوشه و کنایه و لفافه دوست ندارم . خودم رک و لبه تیز و ساده ام . آدمهای اینجوری برایم حکم کیمیا را دارند . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من آدم تندی هستم . این تندی همیشه به نفعم نیست . خیلی وقتها هم به ضررم تمام می شود . باعث می شود که بعضیها فرط بی غرضی و شوخ و شنگی پشت کلامم را نبینند ، برنجند . این تندی باعث می شود که نتوانم با خیلی از دوستهایم بروم خرید چون اعصاب ساعتها منتظر ایستادن پشت اتاقهای پرو و بعد با دست خالی برگشتن و دوباره رفتن توی یک بوتیک دیگر را ندارم . اینکه حوصله روده درازی در برگه امتحان را ندارم ، اینکه اعصاب تکرار یک جمله /مفهوم را برای بار سوم و چهارم ندارم ، اینکه زود و در لحظه اوضاع را تخمین می زنم و دل به دریا ، اینکه هی حرفم را نمی جوم و مزه مزه نمی کنم ، اینکه نمی توانم نیم ساعت توی لباسهایم منتظر آماده شدن دوستی باشم که هنوز دارد با گردنبندش ور می رود و بلوز تنش نیست ، اینکه برای بار دهم تفاوت قیمتها را چک نمی کنم ، اینکه از مرحله آسان به سخت نمی روم و یکهو می پرم روی آخرین پله و هر چه باداباد ، اینکه دوست دارم زود به جواب برسم، خیلی خوب نیست . این جور بودن ، معاشرین مرا تقلیل داده / می دهد . گاهی آدمها را به اشتباه می اندازد که چقدر مغرورم ، چقدر عصبیم ، چقدر از بالا به پایین نگاه می کنم ، چقدر دلم میخواهد شاگرد اول شوم ، چقدر برای تملک و تصاحب ، شوق بیش از حد می ورزم ، چقدر چنین ، چقدر چنان . و خب اینجور نیست . من از این ریتم تند زندگیم هیچ قصد خاصی برای رسیدن به جایگاه خاصی ندارم . اینجور بودنم به این معنی نیست که تفاوت رفتار آدمها برایم مهم نباشند و دلم نخواهد که ریتمم را باهاشان یکی کنم . با همه سعی ای که می کنم ، اینجوریم . و بی صبریم را حاصل پیوند دو خانواده بی صبر و پرعجله می بینم . پدرم ، مادرم ، آه که مادربزرگم ؛ رب النوع بی صبری و تعجیل .خودش اصلا به این جور بودن می گوید : تندی و تاکیدی . یعنی ما تندیم و به تاکید می خواهیم که برسیم . حالا تهش مهم نیست به چه . کلا اعصاب هوار سال انتظار و برداشتن "حالا یک قدم مورچه ای" را نداریم . قدمهای ما "فیلی" است . به شدت فیلی . مثالش توی نقاشی کردنم . وقتی استادم یک روز آمد و همه جعبه آبرنگ و قلم موهای ریز و مدادهای رنگی را از جلویم برداشت و مرا از کلنجار رفتن با نقطه های ریز ریز نجات داد . گفت تو آدم کارهای مینیاتوری نیستی . آدم ریز و جزیات نیستی . آدم ضربه زدنی . آدم امپرسیون . و من هفت سال توی همان امپرسیون ماندم . چون توان اتمام یک تابلو را داشتم بعد از نه ساعت کار بی وقفه . آدم هفته ها و هفته ها نشستن و خرده خرده پیراهن و گل و خال ابرو کشیدن نبودم . نیستم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بعد ؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بعد هیچ . بعد اینکه جهان انتقام می گیرد . من بی صبر تند و تاکید را می گذارد جایی که هی صبر کنم . من هر چه هم مثل گنجشک دام ندیده گیر افتاده توی یک حیاط خلوت خودم را بکوبانم به پنجره و دیوار بلند فایده ندارد . مجبورم می کند به صبر . به هی صبر . برای وقتی که موقع فلان چیزی که برایم اصلا جای صبر ندارد برسد . جا ندارد ؟ به جهان مربوط نیست . من باید صبرم را بکنم !!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جهان انتقام می گیرد . بین همه آدمهایی که شناخته ام به عمرم ، فقط چند نفرشان بوده اند که میشد باهاشان هم ریتم باشم در خرید و غذا و سینما رفتن و کارکردن و قرار ملاقات گذاشتن . که با هم سکوت کنیم . با ریتم هم راه برویم و برسیم به یک جایی . با ریتم هم حرف بزنیم . که یکیمان یک چیزی را خلاصه بپرسد و در دو سه جمله مختصر و مفید جوابش را بشنود . که با هم غذایمان را شروع کنیم و با هم تمام کنیم و برویم سمت در رستوران نه اینکه یکیمان (طبعا من ) لبش را پاک کند در حالیکه آن یکی هنوز در حال جویدن یک سوم از محتویات بشقابش باشد . خب این چند نفر معدود هر کدام یک جای دنیا ایستاده اند و خیابانهایمان مشترک نیست . دورند . دوریم . دور . بعد من باید صبر کنم که یک روزی برسد که مثلا با هم برویم خرید باز . که مثلا با هم غذا بخوریم . چون الان نیستیم و دوریم . کلا من به قول آن عروسک پیژامه به پا ، در "دور" زندگی می کنم . آدمهایم یا دور می شوند ، یا از اول توی همان دور ند . و من باید صبر کنم که این دوری بالاخره برطرف شود . و چه چیزی بدتر از صبر کردن یک آدم تند و تاکید ؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;* پی نوشت &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اینها حرفهای دو سه شب پیش من بود در اوج تب . کسی نبود تا بهش بگویم که این گامهای تند و این کلام تند من پشتش واقعن هیچ مقصد خاصی نیست ، اتفاقا خیلی هم آسیب پذیری و دل نازکی توی خودش دارد . کسی نبود . آدمها " دور " بودند طبق معمول . مادرم آنلاین شد . من گیرش انداختم و بی مقدمه از این تندی گفتم . چون نیاز داشتم که به یکی بگویم . تب هم داشتم . نوشتم مرا به خاطر اعصاب نداشتنهایم و جوابهای رک و راست و تیزم ببخشد . نوشتم زبانم همه من نیست . قلبم نیست . مغزم نیست . این زبان لامصب و این پاها و دستهای پرعجله همه همه من نیستند . نوشت آدمهای تند ، صافند . نوشت من بهتر میشوم . نوشت به خود خودش رفته ام . نوشت وقتی سالخورده بشوم آرام و یواش و صبور خواهم شد . نوشتم "خب خیالم راحت شد و چون من هم همین فکر را میکنم ؛ هیچوقت از من دلخور نشود ولی بگذارد هر چقدر می خوام تند و تاکید باشم و در ضمن کلام تیز گهگاهم را ببخشد چون در سالخوردگی خوب و یواش و آرام خواهم شد و به تکامل اعتقاد دارم" . نوشت : " به رو چه ؟ به روی زیادی هم اعتقادی دارم آیا ؟"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-761319373454878909?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/761319373454878909/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=761319373454878909&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/761319373454878909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/761319373454878909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/05/blog-post_05.html' title='به کجا چنین شتابان ؟ به هر آن کجا ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-908677510470082102</id><published>2011-05-01T05:05:00.000-07:00</published><updated>2011-05-01T09:02:57.910-07:00</updated><title type='text'>بر در ارباب بی مروت دنیا ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی آمده نوشته " لطفا شفاف باشید " . منظورش در تشخیص موضع یک رابطه بوده . بعدش هم خیلیها آمدند نوشتند " دقیقن " ، نوشتند " احسنت " ، نوشتند " آخ " ، نوشتند " تو را به خدا " ، نوشتند "هیچ چیزی بدتر از این نیست که ندانی کجای کار و زندگی و احساس یک آدمی " ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به نظرم آمد که چه دلهای پری ! از چقدرآدمهایی که نمی گویند طرف رابطه شان کجای کار و زندگی و احساسشان ایستاده . چقدر هستند که "شفاف" نیستند در ارتباط گرفتن . چه بد ! چه بدتر اما آدمهای مقابل چنین عدم شفافیتی بودن !! یعنی یک آدم مقابلی که مدتهاست به بهانه نگهداری یک رابطه دارد توی مه راه میرود و تلاش می کند ولی می بیند که طرف رابطه اش هیچ تلاشی برای خروج و گذر از این مه انجام نداده . پس دوباره کورمال کورمال ادامه می دهد و شکایت و خواهش و صبر می ورزد همچنان ! و ادامه می دهد ...ادامه می دهد ... به قدر ماه ، سال ، عمر ... می رود به سویی که قدر یک عمر زورش فقط و فقط به خودش برسد . پس چه بدتر !&lt;br /&gt;من نمی فهمم آدمی را که توی رابطه باشد و به جای لمس لحظه های خوب و بد با یک آدم دیگر ، با خودش و با کلمات کلنجار برود . نمی فهمم که چه ؟ که کسی هی با خودش توی یک رینگ فرضی بوکس بازی کند و خودش را ناک آوت کند و خودش را به هوش بیاوراند ؟ بعد هی بیاید بنویسد لطفا ؟ بعد این آدم احتمالا در خیابان و صف بانک و بستنی و تحویل چمدان و صندوق رای ، اگر ببیند کسی دارد حق کشی می کند و زرنگ بازی در می آورد و تقلب می کند ؛ گلویش را و رگش را گرو می گذارد تا حقش را بگیرد ، تا موجودیت خودش را و درکش را از موقعیت اثبات کند . بعد چه میشود که به بهانه دوست داشتن ، عشق ، خاطره ، هر چه ؛ توی یک رابطه نامشخص مه گرفته الاکلنگی ، هی می ماند و بالا و پایین میرود و می نویسد لطفا ! " لطفا به من راست بگو ، لطفا بیا بگو بالاخره من چی هستم برای تو ، لطفا بیا بگو بالاخره در اولویت چندم گذاشتی ام ؟ لطفا بیا بگو هستی یا نیستی ... لطفا در آخر هفته هایت و تعطیلاتت و وقت خوش و ناخوشت برای من جا داشته باش ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خب این جالب نیست . قبول که باید سعی کرد و مهر می تواند در آغاز نباشد و به مرور و استمرار ایجاد شود . انس میتواند آفریده شود . که آدمیزاد برده ازلی و ابدی محبت و توجه است و به این سلاح می تواند رام کند و فتح بشود و داشته باشد و داشته شود . اما این هم هست که ته هوش و حس هر آدمی بهش می گوید دارد آب در هاون می کوبد یا نه . یعنی همه ما آنقدر غریزه انسانی داریم که ته نگاه یک آدم را ببینیم و درک کنیم "آن" شفقت لازم برای نگهداری ساقه یک ارتباط هست یا نه . این دیگر نه رمز گشایی و دعا و جادو نیاز دارد نه خواهش و صبر و تمنا را بر می تابد .&lt;br /&gt;این حس که یعنی یک آدمی حواسش به شما هست و خودش هست و دلش هست ؛ بسیار ناخودآگاه به وجود می آید و به شدت هم با ناخودآگاه درک و تقدیم می شود . پس برای چیزی که نیست ، نه صبر کنید نه خواهش . این "چیز" ، در نگاه یک رابطه یا به وجود آمده یا چون نیست اصلا اصل رابطه زیر سوال است . این حس مثل خود هستی است . یا هست ، یا عدم است و نیست . زاییده نمیشود و نمیزایاند . برای رویاندن یک موجودیت سترون ، التماس نکنید . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-908677510470082102?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/908677510470082102/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=908677510470082102&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/908677510470082102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/908677510470082102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='بر در ارباب بی مروت دنیا ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7968748307556611225</id><published>2011-04-16T14:55:00.000-07:00</published><updated>2011-04-16T14:58:56.756-07:00</updated><title type='text'>حتی وقتی در حوالی من خدایی نبود...</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl;font-family:tahoma;" dir="rtl" align="right" &gt;به تاریخ ۶/۲۴/۰۹ نوشته بودم : &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;&lt;em&gt;جادویی شگفت در کار است&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;&lt;em&gt;خدایان همچون مردانند &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;&lt;em&gt;؛ بر سینۀ زنی زاده می شوند و می میرند&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl" dir="rtl" align="right" face="tahoma"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;. ژول میشله / آئورا&lt;/span&gt; &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7968748307556611225?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7968748307556611225/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7968748307556611225&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7968748307556611225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7968748307556611225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/04/blog-post_16.html' title='حتی وقتی در حوالی من خدایی نبود...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-3314611396433790203</id><published>2011-04-16T08:00:00.000-07:00</published><updated>2011-04-16T08:39:17.895-07:00</updated><title type='text'>even it is too much for you</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی نیمکت پارک به این فکر کردم که من از تنها رفتن به پارک جنگلی می ترسیده ام . پس چرا امروز این همه پیاده راه رفته ام و راه رفته ام و به مرغهای مینا نگاه کرده ام و پارک جنگلی جدیدی را دیده ام که تا بحال گذارم به آن نیفتاده و رفته ام توی کوره راهش و روی آن نیمکت سبز دور ، دور نشسته ام ؟ من دیگر از تنها نشستن در یک پارک دور نمی ترسم ؟ شاید کمی .... ولی اگر هم می ترسم ، امروز رفتم و تنها هم رفتم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی نیمکت پارک یادم افتاد که معلم رانندگیم گفته بود من دیوانه عاشق سرعت روزی خودم را به کشتن می دهم و من پرسیده بودم پس چرا خودش آنقدر مثل باد میتازاند و او گفته بود چون رانندگی یک آدم سی سال پشت فرمان با یک آدمک تازه گواهینامه گرفته خیلی خیلی فرق دارد و حالا که اینطور است و من اینقدر بیمار سرعتم یک ترفندی یادم میدهد و آن هم اینست که هر وقت جایی دیدم کمی شلوغ ، ازدحام ماشینها را دیدم یا چراغ زرد یا چند نفر آدم ، به خودم بگویم که یک جای کار آن جلوتر دارد می لنگد و من باید در بروم و خودم را توی شلوغی و در معرض ازدحام قرار ندهم . از دور دنبال جای خالی بگردم و سر اتوموبیلم را بچرخانم همان ور و یک راهی را به وجود بیاورم که مجبور نشوم سریع بزنم روی ترمز و از صد و هشتاد برسم به صفر .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی نیمکت پارک به این فکر کردم که زندگیم حاصل مجموعه ای از اتفاقات افتاده یا نیفتاده است تا به امروز . من با اتفاقات ِ افتاده ساخته شدم و از اتفاقات نیفتاده هراسیدم و زندگی هراس مرا دید و هر بار ، در هر پیچ که سرعتم کمتر شده بود و کمر جاده دیده نمیشد ، دوباره مرا با ترسهایم مواجه کرد و این دوباره ها فقط زمانی از حرکت باز ایستادند که من ایستادم و ترسم را به انجام رساندم ! یعنی فرار نکردم ، رو برنگرداندم ، حتی شده به زور ، چانه ام را در دست گرفتم و رویم را به سمت دلیل ترس و تردید و تنفرم گرفتم و آنقدر در معرضش ماندم که انجام شد و تمام شد تا من قادر بشوم از پیچ جاده عبور کنم و ادامه راهم را بگیرم تا برسم به روزهای بعدی زندگیم . یعنی تا از صد و هشتاد نایستادم و به صفر نرسیدم و خودم را وادار به دیدن نکردم ( هر چند که ته چشمم بسوزد از آن دیدن ) و خودم را وادار به مزه مزه کردن اتفاق نکردم (هر چند ته گلویم تلخ تلخ و کامم تلخ و زبانم تلخ بشود ) و خودم را وادار به صبر روی زخم نکردم ( هر چند که نشتر تا ته ته ته استخوان فرو رفته باشد و درد اوج بگیرد و از من بزرگتر شود ) نشد که تمام شود . نشد که حل شود . نشد که نباشد و به سراغ من نیاید یا زود برود پی کارش و برنگردد و من به راه خودم ادامه بدهم به هر شکلی . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی نیمکت پارک به این فکر کردم که فرار از یک اتفاق یا حس ، فرار از تکرار یک خاطره یا یک ناکامی ، باعث مواجه شدن دوباره و دوباره و دوباره با همان اتفاق یا حس یا خاطره یا ناکامی می شود همیشه . و این مواجهه در نامناسب ترین و نامنتظره ترین لحظه ها اتفاق می افتند معمولا . وقتی که حواست نیست ، وقتی فکر می کنی صد از صد ، وقتی داری گل می گذاری توی گلدان ، لاک می زنی ، آواز میخوانی ، عکس تماشا می کنی ، شیرینی می خوری ، می خندی ... وقتی برایش آماده نیستی . و این ناجوانمردانه است . و خب از آنجا که برای همه اتفاق می افتد ، قابل طرح و شکایت نیست . متاسفم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;روی نیمکت پارک به همه اینها فکر کردم و خنده ام کمی تلخ بود ولی حتی به آن هم آگاه بودم و به دلیلش و به دانایی دیر رس خودم به آنچه که بر لحظه ها می گذرد . کمی هم دلم برای خودم سوخت . روزگار از ما توقعاتی دارد که به نظر خودش برآورده کردنشان خیلی هم عادی است ولی به ظرفیت ما و به مجموعه توانایی های ما و به دلایل ما کاری ندارد . از منظر ما گاهی یک واقعه ساده ، فاجعه بزرگی است . اما خب ، نمی شود با صدای بلند گفتش . باید قورت دادنش را یاد بگیری . اگر از قورت دادن بترس و هر بار تف کنی یا سر برگردانی ، باز یک جایی گلویت را می گیرد . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فکر کردم و دیدم در همان پارک و روی همان نیمکت دور از همه جا ، آرامم ولی درونم فعالانه دارد سعی می کند که قربانی یکی از همین لحظه ها نشود و آگاهانه مواجه شود و بگذارد که تلخی ، هر چه هست بیاید و هی مانعش نشود و فرار نکند و نهراسد و به تعویق نیندازد ... می دانی ، یک روزی از روزها آدم می بیند که باید یک شمشیر دیگر را هم بیندازد زمین . بی فایده است . جنگ با دنیا فقط یک قربانی دارد و بس . دنیا همیشه یعنی اکثریت . اکثریت بالاخره می بَرد . پذیرش همه اینها توی سرنوشت همان بزرگ شدن لعنتی وجود دارد و اگر از این هم فرار کنی ، مثل یک کابوس دنبالت میاید و اوقاتی که داری به باقی زندگیت میرسی و فکر می کنی : "دیگر صد از صد ، اینبار دیگر کامل و درست و خوب "....همان موقع سربزنگاه خیرت را می چسبد و کامت را تلخ می کند و روزت را و شبت را و دلت را ... . آدم ، متاسفانه بزرگ میشود و هر روز انگار بهش یادآوری می کنند که یاد بگیرد ترسهایش را بگذارد جلویش و باهاشان حرف بزند و بشناسدشان و کد بدهد بهشان و یا حلشان کند یا قبولشان کند . از ترس نمی شود فرار کرد ... دنبال آدم میاید و همیشه سرعتش از قدمهای هراسیده ، بیشتر است ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-3314611396433790203?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/3314611396433790203/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=3314611396433790203&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3314611396433790203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/3314611396433790203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/04/even-it-is-too-much-for-you.html' title='even it is too much for you'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7147766782115345312</id><published>2011-04-04T15:38:00.000-07:00</published><updated>2011-04-04T16:24:51.345-07:00</updated><title type='text'>فردا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه همیشه یک جایی از گردنم را می بوسیدی که هیچکسی بلدش نبود ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه آنقدر روی تخت دو نفره ات تاب میخوردم که داد میزدی " ای هرکول خدایان " و مرا روی دست بلند میکردی تا در دوازده سالگی همه اسطوره های کتاب ارابه خدایان َ ت را از بر باشم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه هر بار ، من تلخ و سرکش و لجباز و یکدنده بودم و تو هر بار گذشتی ، هر بار بخشیدی ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه آنقدر خسته شدی بسکه من سخت بزرگ می شدم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر غروبهایی که با کیف و کتابهای سنگین توی دستت ، سپید از گرد گچ و خسته از دو شیفت کار ، توی صف می ایستادی که وقتی در را باز می کنم قشنگترین و شیرین ترین لیوان بستنی دنیا را بگذاری توی دستم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر آن صبح زمستان که نیم متر برف باریده بود و من امتحان داشتم و ماشین توی برفها گیر کرده بود و تو بودی که پیاده شدی و کنار کارگرهای شهرداری ایستادی به هل دادن و پایت سر خورد توی برفها و همه لباسهایت خیس خیس بود و تو فقط به ساعت نگاه می کردی که من سر وقت برسم به امتحانم ...و من رسیدم و امتحان دادم در حالیکه خیلیها نرسیدند ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه هر بار ، بارها ، با طوفان دور و برم خانه ات را انداختم توی سیل و تو هر بار مرا راندی کنار ساحل ، هر بار ، بارها ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه اینقدر موقع خواندن حافظ گلویت بغض کرد که من عاشق آن کتاب قهوه ای شدم که شاملو دیباچه اش را نوشته بود : " به راستی کیست این یک لا قبای ژنده پوش کفر گو " ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر تمام این سالها ، تمام این عمر ، تمام این بودنم که مرهون بودن تو شده ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر دستهایت که بوی نان و عطر می دادند و هر روز روی این صفحه نگاهشان می کنم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر آنکه آنقدر مرا دوست داشتی که هر که را دوست گرفتم توی دلت جا دادی و هر که دلم را شکست ، نتوانستی که نبخشی و بخشیدی و سکوت کردی ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر سایه ات که سالهای سخت سخت ، تا دیروقت پشت در اتاقم بی قراری میکرد ... تا نیمه شب ، تا نیمه صبح ، هر بار ، بارها ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر موهایت که شانس نیاوردم قشنگیشان را به ارث ببرم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر تمام گریه هایت ، ذوق کردنهایت ، دل شکستگی هایت ، امید بستن هایت ، آه هایت ، بدخواب شدن ها و کابوس دیدنهایت ، خندیدن ها و نگرانی هایت ، که همه و همه به من وصل می شد ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه هر کسی که من و تو را با هم دید ، یک جوری به من فهماند که مثل تو خیلی کم پیدا میشود ، که من خوشبختم که تو هستی ، که بخت یارم بوده و کمی دنیا با زیادی تو به در می شود ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه گاهی برایم معلوم نیست کدام ما از آن یکی زاده شد ؛ که گاهی یک جوری می شوی که فقط می توانم به تو بگویم بچه ... بسکه آدم فقط می تواند بچه اش را آنجور ببیند و صدا کند و دوست داشته باشد ، آنجور که تو صدا می کنی بچه و من هم یاد گرفته ام ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نه به خاطر اینکه صدایم شبیه توست و نگاهم شبیه توست و من ادامه تو ام و تکرار تو ام و بازگشت تو ام ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;... نه ؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خاطر خودت ، به خاطر همین که هستی و همان جور که بودی و همان جور که نشد باشی و دلیلش من بودم ،&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خاطر خودت و به خاطر قشنگی ات و به خاطر مهربانی عجیب و غریبت و به خاطر سوادت و به خاطر شعورت ؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خاطر همه اینها سرم را بالا می گیرم وقتی میخواهم به آدمهای مهمم و به دوستهایم به خواننده های وبلاگم و به همسایه هایم و به هر نفسی که من را می شناسد یا میخواهد که بشناسد معرفی ات کنم . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کاش بشود یک روزی ، یک جوری بشوم که توی دلت و توی چشمت و توی رویای شبهایت ، نگران من نشوی . کاش بشود یک روزی ، به پاس تمام عمری که به من هدیه دادی اش ، خیال و خانه ات را ایمن و امن کنم .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فردا روز توست . فردا به من ؛ به پدرم ، به خانه مان و به همه دوستهایت مبارک است . تولدت مبارک است . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-7147766782115345312?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/7147766782115345312/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=7147766782115345312&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7147766782115345312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/7147766782115345312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/04/blog-post_04.html' title='فردا'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8159768529194824498</id><published>2011-04-03T07:25:00.000-07:00</published><updated>2011-04-03T08:23:14.542-07:00</updated><title type='text'>از پراکنده های این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1- توی آینه رختکن نگاهم افتاد به یک رد غریب روی شکمم . فکر کردم رنگ لباسم گرفته به پوستم . بعد رفتم جلو و رد محو شش خط باریک دیدم که زیرشان ماهیچه های کوچکی خواب بودند . این شد بهانه یک لبخند چند دقیقه ای در امروز ، دوم ایپریل .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;2- در را که باز کردم یک کله دوست داشتنی دیدم پشتش . پرید و در آغوشم کشید و یک دسته گل لاله سرخ و نارنجی گذاشت توی بغلم و داد زد : گل برای گل ... بهانه های خندیدن کم نیستند ، گیرم که کوچک ، گیرم که فقط به قدر همان روز ، همان شب ، همان ساعت ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;3- دوره شعر نوشتن ها و پیامک کردنشان گذشته ... دوره شعر اختصاصی برای آدم اختصاصی . دوره این حرفها گذشته ...گذشته ها گذشته . سه نقطه . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;4- بحث سر تفاوتهای زبان است که نتیجه زندگی روی خاکهای مختلف و زیر آسمانهای مختلف و کنار آدمهای مختلف است . ساده نیست . ولی فرمول هم ندارد . فرمول ندارد که چه کسی درست می گوید . من می گویم جیک جیک کردن که کار یک جوجه طلایی کوچک است را میشود به آدمهای نزدیک نسبت داد . این نسبت شیرینی است . من توی آن خاک زرخیز خون ریز که بودم ، این یک جمله دوست داشتنی بوده . او می گوید جیک جیک کردن کار مرغهاست و نمی شود در جای عمومی برای آدمهای هر چند نزدیک مطرحش کرد . این نسبت سبکی است و گفتنش جالب نیست اصلا . توی مایه های جلف بازی و اینهاست . این به گمان من حاصل تجربه زندگی روی یک خاک زرخیز مدرن واقعی و امروزی است . من از یک دنیای منسوخ می آیم و آنچه از مدرنیته توی سرم می چرخد حاصل جنگم با دنیای محیط و محیط دنیایم بوده ، حاصل سعیم بوده برای دیدن امروزها ، برای گذشتن از پاره پوره های تاریخ و عرف ... سعی برای بازخوانی یک سری واژه حتی . بازخوانی ، کلمه و ترکیب تازه ...مثل هوا که دنبال تازه اش آمدم اینور دنیا . دنیای مدرنی که مدرن بودنش را توی چشم ساکنان سابق و اسبقش فرو نمی کند . حق انتخاب دارند که تا جایی که دوستش دارند ازش تکه تکه ببرند و بگذارند توی بشقابشان . باقی جاها را با حاصل فکر و کتابخوانی و سفر و تربیت والدین و خانه و مدرسه پر کنند . با حاصل خودشان . من و امثال من اما باید دور بریزیم . هر چه جمع کرده بودیم آن طرف برای این طرف تقریبا دور ریختنی است . از نو باید ببینیم کدام کانتکست در کدام مقال ! از نو باید شروع کنیم . هی از اول خط . انگار یک فیلم را بگذاری با سرعت یک اینترنت ذغالی آپلود شود ...هی برود جلوتر که تو بتوانی از اولش را با خیال راحت ببینی . بعد دوباره گیر کند . دوباره سعی کنی ببری اش از اول که کل داستان را از دست نداده باشی . این از اول رفتن گاهی دیگر خیلی خسته کننده می شود . اما چاره خاصی هم ندارد . آنچه یاد میگیری در یک جای کهن ، به درد همانجای کهن می خورد . در یک جای نو ، باید مثل همانجای نو فکر کنی . &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;5- در هفته ای که گذشت ، سه جور کیک مختلف امتحان کردم . هر کدام برای اولین بار . امروز با خودم فکر می کردم تا وقتی انواع امراض قند و بی قندی و چربی های بد و خوب را نگرفته ام ، وقت دارم که کیک های جدید امتحان کنم . هنوز وقت دارم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;6- از خانه زدم بیرون و دیدم اصلا سرد نیست مهی که همه جا را گرفته . رطوبت روی سنگفرشها نشسته بود . حتی سبزه های نورسته دیدم . شامه ام دنبال یک چیزی می گشت بی خبر از من ... . فهمیدم دنبال بوی مرموز هیزم نیم سوز است .بویی نبود . اگر بود میشد حواسم را گول بزنم که اینور دنیا نیستم . آنور دنیایم . توی ماسوله ام مثلا . لای همین مه . زیر همین ابر ، روی همین خاک . کباب هم آن پایین روی آتش لابد دارد آرام آرام زعفران و ماست را در خودش می مکد . من و پدرم هم لابد باز دو خلافکار جمعیم که توی شیشه های نوشابه چیزهای دیگری هم قاطی کرده ایم و اسلام را به خطر انداخته ایم ... . بوی هیزم نبود اما . من اینور دنیایم هنوز .&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;7- هر روز یک چیز تازه یاد می گیرم . یک رسم تازه . یک دیالوگ تازه . یک دستور غذای تازه . یک لغت درسی تازه .... هر روز یک خطای تازه می کنم . یک سو ء فهم تازه . یک جمله اشتباه تازه . یک کامنت غیر ضروری تازه . یک اشتباه تازه در آزمایشگاه ، دانشگاه ، ... . هر روز یک چیز تازه به من اضافه میشود . یک روز به عمرم . یک جهش خاموش در ژنهایم . یک روز به تجربه روزهای قبلیم . یک رهگذر به رهگذرهایی که طی این سالها از کنارم گذشتند بدون اینکه دیده باشمشان . هر روز چیز کهنی در من می میرد . یک سلول کهنه . یک تار موی فرسوده . یک تصویر از گذشته . یک فکر کودکانه . یک شعرشبانه . یک جمله ناپخته . یک شاید محتمل . یک احتمال نامحتمل . هر روز چیز تازه ای در من به دنیا می آید . یک زن . یک کودک . یک اشک . یک لبخند . یک عضله . یک آرزو . یک ایکاش . یک نور . یک نطفه ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8159768529194824498?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8159768529194824498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8159768529194824498&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8159768529194824498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8159768529194824498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='از پراکنده های این روزها'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8776590040585988443</id><published>2011-03-18T07:12:00.000-07:00</published><updated>2011-03-18T07:22:36.141-07:00</updated><title type='text'>و وقتی یک " سین " کم بیاید ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که این اولین تجربه هفت سین است ؛ برای من . برای من که اولین بارم است که خودم به فکر سبزه و گل و آینه باشم . که از ترمه های خانه خبری نیست . از سنبل های بنفش . از دسته گل مریم که هر سالِ خوش یا ناخوش ؛ مادرم فراموشش نمی کرد . و از شاخه بلند بیدمشک . و از عطر مربای به صبح روز عید . این اولین تجربه هفت سین است و اما سبزه های همه جای دنیا سبزند . و گلهای همه جای دنیا ، یک جور مغروری زیبایند که نمی توانی تحسینشان نکنی . و همه جای دنیا ، اول فروردین ، اول فروردین است و مبارک است و تبریک و عیدی و لبخند می طلبد . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این اولین تجربه هفت سین من است . اولین تجربه برای چیدن شش سین ، وقتی ببینیم که خودم باید بنشینم به جای سین هفتمش ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چه برای پنجره های آفتابی و قالی های شسته ، چه برای سقفهای ابری و دلهای تنگ و کوچک ، چه برای آسمانی که اینجاست و مصرانه برف میباراند هنوز و خورشیدش هر چند خجالتی ولی سخت عزیز و غنیمت است ... برای همه ، برای همه جا ، بهار مبارک &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8776590040585988443?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8776590040585988443/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8776590040585988443&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8776590040585988443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8776590040585988443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='و وقتی یک &quot; سین &quot; کم بیاید ...'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-8280574736492978542</id><published>2011-03-06T01:34:00.000-08:00</published><updated>2011-03-06T03:32:10.582-08:00</updated><title type='text'>برای هشتم مارچ . 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; Nyomi  یک بازیگر پورن است .  سیاه پوست است و به غایت زیبا . قدی بلند ، بدنی ورزیده ، دست و پاهای کشیده و عضلات نیرومندی دارد . چند ماه پیش با یک بازیگر زن سفیدپوست در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد . مصاحبه کنندگان یک زن و دو مرد بودند که یکی از مردها گویا اجازه داشت که مزه بپراند و به هر قیمتی فضا را شاد کند . با نیامی شوخی های جنسی می کرد و هی میپرسید امشب چه کاره است ؟  هر دو زن را نشانده بودند روی یک کاناپه و از زندگی روزانه اشان سوال می پرسیدند . نیامی  رو به دوربین و به ما می گفت که خوشحال است  و تازه از یک تور برگشته است و خیلی همه چیز فان بوده . زن کناریش هم می گفت که شغلش هیجان انگیز است چون با مردهای جذاب خوش هیکل و مدل کار می کند و همه چیز عالیست . بعد بحث کشید به سختی شغل . زن سفید پوست اولش تاکید کرد که شغلش خوب و پذیرفته جامعه امروز و خانواده اش  است و چه و چه ... و ادامه داد با یک " اما " که خیلی هم به مذاق مصاحبه کننده ها خوش نیامد . گفت که  چند ماه پیش سر صحنه فیلمبرداری دچار دردهای شدیدی شده و هر چه فریاد زده استاپ ! مردهای سر صحنه متوجه واقعی بودن فریادهایش نشده اند و همین باعث شده که چند ماه به علت پارگی شدید رحم در بیمارستان بستری باشد . سر و ته بحث را همینجا به هم آوردند و دیگر کسی به این مسئله اشاره نکرد . از نیامی که با خوشی می خندید و خیلی از فیلم آخرش راضی بود پرسیدند بچه دارد ؟ گفت که دارد . یک دختر . اینجا بود که یکی پرسید اگر روزی دخترت بخواهد مثل تو پورن استار بشود پاسخت چیست ؟ نیامی راضی از شغلش گفت : .... سکوت ....  ....سکوت ....  بعد گفت که ترجیحش اینست که دخترش بازیگر نشود ولی اگر دل خودش خواست مانعی نیست  . و بعد یک چیز غریبی آمد توی چشمهایش . که خب حتمن اهمیت چندانی ندارد . ساقهای نیامی ، خیلی هوس انگیزند و همین کافیست .  مصاحبه پیش می رفت تا اینکه یک دستگاه آوردند وسط صحنه برای تبلیغ فروش . یک جور ماساژور  برای تضمین رضایت جنسی . به نیامی نشان دادند که چطور دستگاه را به کار بیندازد و از آن استفاده کند تا بینندگان  مشتاق ببینند که رضایت جنسی یعنی چه  و تخفیف خوب مشتریهای خوب را هم بگیرند در صورت پیشخرید   ، ولی اول ! لطفن نیامی همه لباسهایش را دربیاورد !!  مکث نیامی خیلی خیلی کوتاه بود تا دست ببرد به یقه اش . کوتاه اما کافی . کافی که ببینی بعد از این همه سال پورن استار بودن ، باز برای برهنه شدن راحت نیست . باز وقتی دکمه های بلوزش را باز می کند به کسی نگاه نمی کند . به آن همه چشم خیره .  به نظرم وقتی یک بازیگر پورن ، در این قرن ،  رو به دوربین بگوید : " مامان ، اگر داری این را نگاه می کنی ، من را ببخش ... "  یعنی  یک واقعیت غمگین کننده نادیدنی در کنار لبخندهای دیدنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی اپن سورس نتوانستم یک چیز درست و به درد بخور پیدا کنم . همه گزارشها  چیزی است مثلا در &lt;a href="http://www.askmen.com/entertainment/special_feature_500/541_strippers-5-things-men-should-know.html"&gt;همین سطح&lt;/a&gt; . بسیار فله ای و &lt;a href="http://www.tressugar.com/1-4-UK-Exotic-Dancers-Have-College-Degree-10598666"&gt;زرد و غیر قابل استناد&lt;/a&gt; .  اکثر ادعاهایی که شده ، منبع موثق و جامعه آماری معلومی ندارد و اگر دارد من بهشان دسترسی پیدا نکردم تا اینجا . در گزارشهایی که خوانده ام ، فقط ادعا شده که دخترهای بار و رقصنده ها و استریپرهای کلاب ، اکثرا تحصیل کرده اند و درآمد خوب و رضایت شغلی بالا دارند . اما ذکر نشده که این اطلاعات طی چند سال ، ازدل کدام جامعه و با چه درصد خطایی گرفته شده . فقط تاکید می شود که این زنها ، خیلی خوشحالند و درآمد خوبی دارند. بر اساس گزارش سمینار &lt;a href="http://www.law.stanford.edu/display/images/dynamic/events_media/Kendall%20cover%20+%20paper.pdf"&gt;قانون و اقتصاد&lt;/a&gt; سال 2006 دانشگاه استنفورد ، حتی گزارش موثق سال 98 &lt;a href="http://www.worldlingo.com/ma/enwiki/en/Pornography"&gt;فوررستر&lt;/a&gt;  مبنی بر درآمد سالانه تا حدود 1 بیلیون دلار از صنعت ؟! پورن مورد تشکیک  قرار گرفته . به نظر می رسد که مبلغ بالاتر از این حرفهاست .  من نه طلایه دار آزادیخواهی زنانم ، نه درسخوانده آسیب های اجتماعی ، نه محقق ، نه ادعای مطلع بودن و صاحب ایده بودن دارم . من خیلی ساده ، یک زنم و یک سوال ساده دارم . چرا با یک حساب سرانگشتی می بینم که  تعداد زنان هنرپیشه پورن ، رقصنده های کلاب های شبانه ، مدلهای کفش به پا ولی برهنه خیره به دوربین همیشه چندین برابر تعداد بازیگرها و رقصنده ها و مدلهای مرد است ولی صاحبان کمپانی ها و مجلات و آتلیه های تولید کننده پورن ، در شمار اکثر قریب به اتفاق ، مردهای میان سالند ؟ آیا این یک اتفاق طبیعی است ؟ آیا من خیلی خنگم که از یک واقعیت بدیهی متعجب می شوم ؟ آیا این نشان دهنده آزادی زنها از انقیاد قرنها اخلاق گرایی افراطی و خانه نشینی و زیر سلطه بودن است ؟ آیا زنی که برهنه میشود ، از قید سالها جنس دوم بودن موهن رها شده ؟ آیا ما در دوجنس آفریده شدیم ؟ لباس هم ؟ برابر با هم ؟ با هم ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6146033811712015094-8280574736492978542?l=november25th.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://november25th.blogspot.com/feeds/8280574736492978542/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6146033811712015094&amp;postID=8280574736492978542&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8280574736492978542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6146033811712015094/posts/default/8280574736492978542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://november25th.blogspot.com/2011/03/2.html' title='برای هشتم مارچ . 2'/><author><name>S*</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://3.bp.blogspot.com/_44h9KJ3QeeY/Se3ZgYcm-BI/AAAAAAAAAAc/IVWsVUHmRr0/S220/v14.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6146033811712015094.post-7691931291554124939</id><published>2011-03-04T16:00:00.000-08:00</published><updated>2011-03-04T17:14:14.236-08:00</updated><title type='text'>برای هشتم مارچ . 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مرغابی های وحشی نر، گردن های خوشرنگ افراشته ، صدای بلند و غریزه جنسی بسیار قوی دارند . غریزه اشان به شدتی است که گاهی با خشونت توفیری ندارد . هر چه دیرتر و سخت تر جفت پیدا کنند ، خشن تر می شوند . اگر تعدادشان زیادتر از تعداد ماده ها باشد ، در گروههای سه یا چهار تایی ، یک ماده را نشان می کنند ، کمین می کشند ، و &lt;a href="http://scienceblogs.com/tetrapodzoology/2010/03/duck_sex_to_interfere_or_not.php"&gt;حمله می کنند . با هم ، متحد ، بی رحم&lt;/a&gt; . آنقدر با نوکهای پهنشان توی سر طعمه می زنند که یا راضی به جفت گیری شود ، یا توی آب غرقش می کنند ، &lt;a href="http://cnx.org/content/m34749/latest/#id1172293755007"&gt;می کشندش&lt;/a&gt; . چون مرغابی ماده ، یک بار که با میل خودش جفت گیری کند ، میل چندانی به جفت گیری دوباره نشان نمی دهد . در چنین حالی ، به گمانم بهتر است به شیوه مرغابی های ماده به در خانه خداوند مرغابی های ماده دعا کند . دعا کند که خداوند مرغابی های ماده ، غریزه نرها را به راهی هدایت کند که منجر به غرق شدنش نشوند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گفته بودند نبین این فیلم را . سین بود ؟ سج بود ؟ یکی بود به هر حال که گفته بود&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Irr%C3%A9versible"&gt; نبینش&lt;/a&gt; توی این روزهای خودت که درهمی و نازکی . من طبق معمول سرکشی کرده بودم . توی همان روزهای درهمی و نازکی خودم دیده بودم که موهای الکس توی مشت آن مرد کشیده می شود ...صورتش کش می آید ، چانه اش کوبانده می شود به خاک سرد تونل ... از آن صحنه کش دار طاقت فرسا ، به شدت و پررنگ ، موهای الکس را یادم هست توی دستهای مرد کف بر لب ، نور قرمز آزارنده تونل را یادم هست ، لباس سفید الکس را هم یادم هست ... و خودم را یادم هست که بهت زده و ترسیده ، مات شده بودم روی تصاویر با اشک سرد شده ای روی چانه ام .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سه هفته پیش بود . از خانه دوستم بر می گشتم . بهم گفت حواست را جمع کن موقع رد شدن از این خیابان . پریشب به یک دختر زیر دیوار کلیسای روبرو تجاوز کرده اند ... از در آمدم بیرون . سر در خانه تاریک بود . آمدم توی خیابان . شب بود . پیاده رو لیز بود . روز تعطیل بود . پا تند کردم که زودتر برسم . قلبم مثل گنجشک می کوبید توی سینه ام . وسط راه دو پسر مست دیدم . یکیشان آمد طرفم و بطریش را گرفت روبر
